فرهنگ و هنر

یه نگاه به خودت بنداز......بعد از سی ســال....هنوز حقوق بشر را زیر پا میگذاری....هنوزم داری تو زندان آدم میکشی....بدبخت فلک زده!
جوش و خروش زمین بوی آشنائی می دهد.سکوتم می لرزد در این پریشانی هوا و انگار زمین تسخیر عشقی پنهانی است.امواج یخزده از شراره های داغ زمین عاشق و مست به دریا پناه می برند.من کر گرفته ام از چوبهای آتشین.
ای گُلِ گمنام چرا خامُشی/ از نفسِ سردِ خزان بیهُشی!/ عطر بیفشان وُ تبسم دمی/ با دلِ تنها تو فقط همدمی/ غنچه مشو در خود وُ ماتم مگیر/ حُزنِ زمان می گذرد گرچه دیر/ چشمِ پُر از اشک به شادی نشان/ فرصتِ دی
نرگس دختر سیاه چَردَه 14 ساله، با چارقد سیاه اش،که صورت او را دو چندان سیاه تر کرده بود،با چشمان نافذش که هیچکس جز خود اونمی داند در آن چه رازهای دردناکی نهفته است با سبدی نسبتأ بزرگ، و پُر از گُل های
دریک دم احساس کردم مشغول سخنرانی هستم که متوجه شدم تقریبا سینی زرین او ازانجیر وآناناس خالی شده بود. نیمه تبسمی بمن عطا کرد وگفت: خب...سکسولوز خانم نظرت راجع به من دررابطه با غذا وسکس چیه؟
1 کامنت
چکید اشکش دلش از ناله حیران شد/ سرای عاشقانِ کُشته ایران شد/ به خاک افتاد مادر را چو فرزندان/ ذلیل آزادی وُ هذیان وُ خِذلان شد/ عدالت مُرده وُ بیداد بیدارست/ عجب تاراج وُ جادوها به میزان شد/ به دستورِ
اگر بخواهیم جامعه خود را در تقسیم بندی جوامع از منظر توسعه یافتگی مورد بررسی قرار دهیم ، فضای حاکم بر آن نه قالب سنتی به خود می گیرد و نه مشمول پارامترهای مدرنیته می گردد بل جامعه ای است جدا شده از سن
داشتم با چادر گُل گُلی اشکهایم را پاک می کردم. یادتان نیست! برای تنهایی شما گریه می کردم. پسرم سه ساله بود. چهار دست و پا گاگُله می کرد. به همه لبخند می زد . کسی نبود بغلش بکند. همان گوشه خوابش بُرد
اطلس به تنِ خواب بدوزی یا صوف در افکار فرازی
حمله ی اهريمنان خانه به غارت سپـرد كودكِ نازك تن انديشه نزاييده مرد آنـكه چـنان كُـشت سـخن در دهان از جَنَم جن وُ پري بود وُ جنونش فشرد خنـجر جادو زده بر جان درختِ جوان
این شعر را سالها پیش وقتی نوشتم که دوستی خودش را در روح من کشت. جدالی قلمی که یک دوستنمای پیشین، این اواخر، با من به راه انداخت، مرا به یاد این سروده انداخت.
کار خوبی کرد کیانوش توکلی که سایت فرهنگ و هنر را بست و یک ستون ادب و هنر در سایت اصلی باز کرد. به عنوان هدیه به این ستون یک شعر برخی دوستان می کنم (یادم آمد که شاعرم)
اگر التفات می کنی بگویم. همین حالا ناقوس سه بار نواخت. همنوایی و همهمه ی عجیبی برخاست و صدای زنی آمد که اُپرا را به شکلِ مرموز و حُزن انگیزی می خواند. بیرون باران بارید و بعد برف ریزه شروع شد.
من هیچگاه به خیرالاموراوسطها باور نداشته
ام. مثلا هنگامی که کسی چاقو برداشته است تا دیگری را بکشد، خیرالاموراوسطها چه حکم می
کند؟
عزیزی به نام نظاره
گر سرزنشم کرد که چرا به پرخاش بر می
آیم و سامان باربد، که امیدوارم روزی به سخن آید و به جای کامنت نویس مقاله
نویس شود، هم سرزنشم کرد که چرا نام مقاله
ام را گذاشته
ام «آن که با مادر

صفحه‌ها