فرهنگ و هنر

«محمود» جان/ از «مرگِ رنگ» مگو/ از دلِ شکسته ی شاعرانِ شباهنگ/ وان نقش های عاشقانه ی رؤیا/ بر تار وُ پودِ یاد/ از تاک ها که رها می شوند / لحظه لحظه در آینه / چون گیسوانِ یار/ افشان وُ روشن به روی دار/
خسته شدیم، بسکه تو این مدت (بیش از رُبع قرن ناچیز ) تو سر و مغز هم زدیم، و هی از طریق رادیو و تلویزیون، تلفن، پالتاک و سایت، وبلاگ، مصاحبه، درد دل و گفتگو کردیم و در باره صحت و سُقم ِ مبارزات مردم مون
خنده اش جادوی عشق/ با سرانگشتش چو گلبرگِ بهار/ چرخِ دیگر زد قلم/ بر بوم، آزادی نوشت/ رنگدانه در تَعَب/ می تراود همچو تب/ از در وُ دیوارِ سردِ این حصار/ چشم بستم باز این تصویرِ کیست!
حاج کریم اهل شیراز و مقیم این شهر، یک مغازه دار و لوازم فروش ساده و بس مهربان و پرکار و صادق بود که همسر و چهار فرزند دختر و پسر داشت.
از خرزبون بسته،حدالاقل بخشی از روستائیان عزیز کشورمان، مثلأ: برای شخم زدن زمین و یا حمل و نقل وسواری استفاده می کنند، ولی در وصفشیراین حیوان درنده همین بس که مانند این آخوندهای بی اصل نسب، جز پاره و پ
انتظار, لحظاتی که هیچ بشری مایل نیست آنرا سپری کند. دراین دقایق هرلحظه ای بمدت زمان طولانی تری تبدیل میشود. گوئی که زمان منجمد شده است. الا اینکه واقعه ای شاد ی بخش باشد.
تو گُل بودی مو گُلدون این چه خوابه/ خداوندا تو دونی این عذابه/ اگه گلدونِ عمرُم رو شکستی/ هنوزُم بوی گل در پیچ وُ تابه/ نظر در هر چه می بندُم تو بینُم/ به هر سو می دوُم راهُم سرابه/ شبُم تاریک وُ روزُ
بازوی قوی کوه تحت کتف وبینی وموهای آشفته وپریشان ماه به روی ابردیگری که تکیه گاه نامیده میشد گم گشت. شانه پهن او ماه را بغل کرد. سپس اطراف او به سیاحت پرداخت.
اوباما: محمودی جون، تو هم با این هوش و ذکاوت صاحب‌الزمانی‌ات،واقعأ باید جایزه نوبل امسال را به تو می‌دادند !
یه نگاه به خودت بنداز......بعد از سی ســال....هنوز حقوق بشر را زیر پا میگذاری....هنوزم داری تو زندان آدم میکشی....بدبخت فلک زده!
جوش و خروش زمین بوی آشنائی می دهد.سکوتم می لرزد در این پریشانی هوا و انگار زمین تسخیر عشقی پنهانی است.امواج یخزده از شراره های داغ زمین عاشق و مست به دریا پناه می برند.من کر گرفته ام از چوبهای آتشین.
ای گُلِ گمنام چرا خامُشی/ از نفسِ سردِ خزان بیهُشی!/ عطر بیفشان وُ تبسم دمی/ با دلِ تنها تو فقط همدمی/ غنچه مشو در خود وُ ماتم مگیر/ حُزنِ زمان می گذرد گرچه دیر/ چشمِ پُر از اشک به شادی نشان/ فرصتِ دی
نرگس دختر سیاه چَردَه 14 ساله، با چارقد سیاه اش،که صورت او را دو چندان سیاه تر کرده بود،با چشمان نافذش که هیچکس جز خود اونمی داند در آن چه رازهای دردناکی نهفته است با سبدی نسبتأ بزرگ، و پُر از گُل های
دریک دم احساس کردم مشغول سخنرانی هستم که متوجه شدم تقریبا سینی زرین او ازانجیر وآناناس خالی شده بود. نیمه تبسمی بمن عطا کرد وگفت: خب...سکسولوز خانم نظرت راجع به من دررابطه با غذا وسکس چیه؟
1 کامنت
چکید اشکش دلش از ناله حیران شد/ سرای عاشقانِ کُشته ایران شد/ به خاک افتاد مادر را چو فرزندان/ ذلیل آزادی وُ هذیان وُ خِذلان شد/ عدالت مُرده وُ بیداد بیدارست/ عجب تاراج وُ جادوها به میزان شد/ به دستورِ