فرهنگ و هنر

دوباره می‌سازمت وطن، اگرچه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می‌زنم اگرچه با استخوان خویش _ سیمین بهبهانی به قهرمان فرهنگی ایران تبدیل شده است؛ در داخل و خارج از ایران با خانم بهبهانی مانند یک قهرمان ف
نگهبانان و برخی از مسئولین زندان او را خیلی خوب می شناختند، بعضی از آنها که آشنا تر بودند به او می گفتند شما که می دانید ملاقات ساعت ده شروع می شود، چرا این هنگام می آیید؟
من زن هاى كشورم را مثل بچه ها و فرزندانى كه در دبيرستان شاگرد من بودند و دوستشان دارم، هميشه دوست دارم.خوشحالم كه به شما بگويم كه زنان ايرانى در اين ۳۱ سال بهترين رشادت، بهترين فعاليت ها را از خودشان
در سوگ یک خدای مرده ام و رویای شیطانی که شور و خواهش های مرا به عمق تنت پیوند زند باور نکن خنده های تلخم را
به پیشبازِ جنبشِ شورانگیزِ 22 خردادِ 1388
دوستم گفت: از این رو سئـوال می کنم، پس چرا 31 یکسال شد!؟ فرمودم، بیچاره مـردم ایـران کـه این وسط گیر کرده اند و نمی دانند چکار کنند؟
روزی که خمینی مرد, کسی که توی پرونده اش هزاران قتل و کشتار داشت . از کردستان تا خوزستان , جنگ وزندان, اما تشیع جنازه که با هم بودیم, آدم ها مثل باروت گداخته بودند.
زن جوان صریح وبی مقدمه با لحنی که صداقت از آ هنگ کلماتش می بارید،گفت: بچه اش سخت مریض است.
باور نمی کنم که دیگر صدایت را نشنوم، صدایی که هربار با لهجه شیرین کردی می پرسید: «سلام، بیرون چه خبر؟» و نگرانی های تو را از یکایک عزیزانی که نمی شناختی اما نامشان را شنیده بودی: «راستی وضعیت کاوه چطو
این کار اختصاص داده شده به تمام خواهران و برادران آزاد اندیش من، که با خون خود حقیقت تلخ ایران را بر روی کاغذ های سفید تاریخ فریاد میزنند
این داستان زیر را هدیه می کنم به کاوه زوهری (ظهری). جوانی که به تاریخ و ادبیات سرزمین خویش علاقمند است و مخالف هیچ انسانی با هر ایدئولوژی که دارد و انسان باشد، نیست.
گمگشته با خیالی درهای خانه اما افسرده بسته دیدم بغضی که در گلو بود در چشمِ کوچه دیدم... رؤیایِ مادرم بود رؤیایِ مادرم بود
من وارونه سفر می روم با چشم های بسته / و درزهایم را یکی یکی پر می کنم از واژه های مهربانی / و بیزار از هیاهوی مرده خوران که روی تل استخوانها آواز می خوانند / و برای پهلوانهای ذهنم لالائی می خوانم / و
خوب از حقوقت که چیزی باقی نمی‌ماند؟ پس چطوری غذا تهیه می‌کنی؟ -هر چه باشه می‌خوریم. خدا رو شکر بچه‌هام قانع هستند و هر چی جلوشان بزارم شکایتی ندارند. مهمان هم که نداریم. غذای ظهرم را هم می‌برم خونه.
بهار 1389 نيز در غياب ياران در بندم – اميرحسين كاظمي، عماد بهاور و فريد طاهري – نه از نوروز حكايتي داشت، نه از جشن و عيد.