فرهنگ و هنر

حسرت سرریز میشود، در قلبم ... ویران میشوم درچشمانِ شب مست ...
« و ساعتِ سِیّم بود که او را مصلوب کردند» (انجیل مَرقُس باب پانزدهم)
روز جمعه و شنبه گذشته انجمن نوپای "دیوان" در شهر کلن برگزار کننده کنفرانسی بود که از هنرمندان و شخصیت های مختلف ایرانی و آلمانی در آن شرکت داشتند.
من امشب تا سحر بیدار خواهم ماند / و مفتون از همه آزادی خویش / گهی چشمم به برگ شاخساری است / که سرمست از بهار و باد در رقص است / و با مرغان شب / با صوت خوش الحانشان / همراز خواهم شد
افسوس که دستانمان ز هم جداست امروز برای زمین بی مرزمان مبارزه بی مرز نیاز است.
انجمن هنر در تبعيد، دهمین جشنواره جهانی سينماي ايران در تبعيد را بمدت چهار روزاز هشتم تا یازدهم مارس دوهزار و دوازده، در پاريس برگزار مي كند
در این جدال از«نیاز» مبرم خبری نیست و کمتر کسی «سرپای خودش» است . عموماً خیالاتی اند و چشم دوخته به این و آن .
یداله کوچکی دهشالی(ی.ک.شالی) هستم. سال چهل ودو در روستای سوخته کوه، گیلان، به دنیا آمدم. سال شصت و پنج مجبور به ترک ایران شدم. از آن تاریخ به بعد در آلمان بسر می برم.
وقتی تو می‌گویی وطن من خاک بر سر می‌کنم گویی شکست شیر را از موش باور می‌کنم
نـوعـروسی قـعرِ جانم تـورِ شـادی می تنـد در دلِ انـدیـشـه ام آهنـگِ چنگی می زنـد وز تبسم بر لبـانش عشـق مأمن می شود من ز او شادان و او شادی دو چندان می
عارف قزوینی شاعر گرانقدر ایران در سده پیش و در دوران قاجاریه به دنیا آمد و از جمله شاعران علاقه‌مند به فرهنگ ایران به شمار می‌آید.
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي. مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
به زنانِ زندانی
در نیمه‌های راه و افتاده از نفس چون پرشکسته مرغی در کنج یک قفس... ‌با چون تویی چه کردند دیوان بوالهوس؟ کاین سان ز پا فتادی کندی دل از نبرد!
اگر از شعرهایم گل را جدا کنید*از چهار فصل یک فصلم می‌میرد*اگر یار را از آن جدا کنید دو فصلم می‌میرد*اگر نان را از آن جدا کنید سه فصلم می‌میرد. اگر آزادی را از آن جدا کنید*سالم می‌میرد*و من نیز.
2 کامنت