فرهنگ و هنر

ینس حدودا 24 ساله بود که در یک آموزشگاه نجاری یک دوره یک ساله عملی یا پراکتیکوم را آموزش می دید.
من گريزى هستم از ابتذال امنيت اركيده به يقين سبز باغ درقاب زمستان به سرودصبورقدمهاى قاصدك تا آبستنى دشت گمشده
وین زمین ، بی حصار می آید رقص ِ ذرّات ، جشن ِ آزادی ست زندگی زی دیار می آید یاد ِ یاران ِ رفته روشن باد یار، رفته ست و یار می آید !
ریشه افشانده به خاک پنجه افکنده بر افرای بلند، رفته تا اوج ِ تمنا، بالا، شاد وآزاد، گل آورده در آغوش ِ بهار، نازک آرا گل ِ نیلوفر من! مار خنیاگر باداز کینه،
سیر هست،سرکه هست،سیب هست،سمنو را خودش پخته.سماق و سنجد و سبزه را هم دارم میبینم.اماتو نیستی امسال یک سین کم است, میبینی پسر؟از امسال برای همیشه سفره ی مادرت سهراب ندارد.
ولی سفیهی که دارد روی تباه‌کارترین ستمگران تاریخ را سفید می‌کند، یا کرده‌است، گفت چارشنبه سوری مبنای منطقی ندارد. پیش از او نیز آیات عظام جهالت و ضلالت دیگری چنین خورده‌فرمایشاتی صادر کرده‌بودند.
چون پوپکی بر خیزران ِ ره نشسته....می پرسم از خود هر زمانی...کیستم من؟...سر گشته‌ای در جستجوی باغ ِ معهود،....شب رانده‌ای یا از بهشتی....بوف پرور؟....درهر کجا دیده هزاران چهره و رنگ....بس سنگ‌ها خورده
خجسته باد روزِ زن/ هَمایشی ز روشنی/ ارتا! برای ما/ همیشه با شکوه وُ پُر شکوفه روزِ توست/ اگرچه لحظه ای نبوده، نیست هماره دلبخواهِ تو
بنفشه (خواهر کوچکم) در دانشگاه هنر موسیقی خوانده و کلاً زندگی‌اش موسیقی است، آن هم عمدتاً از نوع کلاسیک. در نتیجه من خیلی اهلیت ندارم که موسیقی بهش تقدیم کنم.
پیشکشِ «دلبر توکلی» و پایداریِ شگفت انگیزش
نشونت نیست دختر، چند ماهه دل مادر شکستن، وُل! گناهه خدایا پیر شد مادر شبونه خبر اومد که تنگستون سیاهه
از ماه فرود آمد با چهركِ چون مهر با حرمت وُ با هيبتِ كامل انگشتر وُ تسبيح به دستش پیچیده بر اندام ردایی؛ سیه چون دلِ قاتل با وردِ دروغين به لبانش
در یک کافه دنجی خود را به یک چای بابونه با شیرینی خشک دعوت کردم. بعد از ساعتی کلنرین* خوش صورت را که شهرزاد می نامیدنش، برای پرداخت حساب خود صدا کردم.
نه مثکه کشته ها زیاد بودن امروز سرش شلوغه؛خب از کدوم امام شروع کنم؟ باید حواسم جمع کنم همشون با هم صدا نکنم؛ تو رو در واسی و تعارف گیر میکنن هیچکدوم نمی یان..اوووممم.....
ا ز ذهن پر طراوت ِ شب می گذ شت ما ه! مانند ه ی غزل پر بود ا ز خیا ل! لبریز، ا ز ترنم پا ئیزه ی غروب