فرهنگ و هنر

به نوه ام چه بگویم / کشتند و بردند و غارت کردند / تماشا کردیم / راه فرار را به یکدیگر نشان دادیم / زندان ها را پر کردند / تماشا کردیم
کسی نفت را برد، ما را چه باک! / اگر کارگــــر مـرد، ما را چـه باک! / تو آزاد باش و دگـــــر ، گو مباد! / اگر حزب خواهی؟ فقط حزب باد! /
با خرسندي كه بالاخره من نيز لب از لبم وا شده فاتحانه گفت: نمي داني همين مراعات آداب همسايگي با شما و اين كه همواره احترامتان را آورده ام از طرف پيشنماز مسجد محل موجب چه شماتتهايي شده است.. !!
گر سـخن از اتحـاد آغـاز کـرد ، / يا ز« سـنديکا » نوايی ساز کرد ، / بی درنگ از کار بيـکارش کنـم / با دوتا اردنـگ بيـدارش کنـم !–
نمی دانم این شعر را به مجاهدینی که در کمپ اشرف در دو روز گذشته توسط نیروهای نظامی عراق شبیخون شدند تقدیم کنم یا به کامبیز روستایی پناهجوی ایرانی که همزمان در میدان دام آمستردام علیه شرایط و قوانین پنا
در نوزده بهمن 1362 فداییان اکبر مسلم خانی , سلطان علی اشترانی و مجاهد خلق خسرو افغان اعدام شدند . بدین مناسبت این نوشته به ایشان و آزادی خواهان ایران تقدیم میشود.
کردستان میبوسم چشمهای همیشه در انتظارت را مردم زیبا اما دربندَت را
بر اساس نظر کارشناسان با خشک شدن دریاچه اورمیه مقدار نمکی که بجای خواهد ماند ، میتواند وجود حیات را در منطقه بشدت به خطر اندازد !
به جراحان بگویید / نیشترشان را تیزتر کنند / و امروز را دریابند / چه کودکان گرسنه مان در انتظار / نان اند و آب و سر پناهی /
بلافاصله پس از اعلام این طرح انقلابی، شور و شادمانی سرتاسر جامعه ی کارگری ایران را فراگرفته و مراسم جشن و سرور در همه جا به را افتاده است.
ترس را وسیله می دانند و هیبت ننگین شان را وسیله اعمال بدترین بی حرمتی ها اما چه باک که امسال ترس از شجاعت یاران به زانو نشسته است و افتخار نیز بر تارک هر برزنی پرچمش را گذراند
برای مادران پارک لاله و اعلامیه تجمع ایشان برای 17 اسفند این چندمین بار است که قلب مهربانت آزرده میشود زیرا که دروازه های اوین همچنان به روی تو بسته است و می دانی که فرزندت در پشت آن دیواری استوارانه
داشت باورمان میشد که ظلم ابدیست / و خبرها هم بوی مرگ می داد و یاس / و دلاوران نیز در انتظار دار بودند که به وسعت ایران برپا بود / و گوشه های عزلت که بسیاری را سایبان بود
«کدام روز بُوَد که روزِ زن نَبُوَد/ زیرا که زندگی ست زن»/ جهان در چرخشی دلکش/ چنان شیدا/ چنان زیبا/ چو گُلگشتی به گِردِ تو همی گردد/ تویی در سینه چون آتشگهِ مِهر
«سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت» شمس تبریزی سخنی با آقای سروش و...