دیشب ، مرگ را تجربه کردم

اما ماجرا تاشکند چه بود:
ساعت 12 شب بود که دو جوان خارجی که حدودا 24 سال سن داشتند ، برای تاکسی دست بلند کردند و منهم زدم روی ترمز ، ایستادم و یکی که سومالیایی بنظر می رسید جلو نشست و آن دیگری که خاورمیانه ای بنظر می رسید ،درست پشت سرم نشست که صورتش دیده نمی شد. آدرس را داد ند و بطرف مقصد حرکت کردم، از همان ابتدا شک کردم و بنظرم رسید که احتمالا مشکل پرداخت خواهند داشت،، ولی گفتم «بی خیال فوقش پول نمی دهند و در می رند» ....در بین راه تو حال خودم بودم به چیز

 دیشب  وقتی به خانه رسیدم ساعت سه و نیم صبح بود، خوابم نمی برد ومجبور شدم که سطور زیر را در فیس بوکم بنویسم :

 

«ساعت 12 شب بود که دو جوان خارجی که حدودا  24 سال سن داشتند ، برای تاکسی دست بلند کردند و منهم زدم روی ترمز ، ایستادم و یکی که سومالیایی بنظر می رسید جلو نشست و آن دیگری  شکل و قیافه خاورماینه  داشت ،درست پشت سرم نشست که صورتش دیده نمی شد. آدرس را داد ند و بطرف مقصد حرکت کردم، از همان ابتدا شک کردم و بنظرم رسید که احتمالا مشکل پرداخت خواهند داشت،، ولی گفتم «بی خیال فوقش پول نمی دهند و در می رند» ....در بین راه  تو حال خودم  بودم به چیز های دیگری فکر می کردم ، ساکت و ارام  می روندم و جوانی که جلو نشسته بود،از من سوالاتی میکرد و من با بی میلی و کوتاه پاسخ می دادم،، به محل آدرس رسیدیم که گفتند بایستی کمی جلوتر برم ، چند تا کوچه و پس کوچه را طی کردم و به خیابان بن بستی رسیدم که سمت چپ آن، کانال آب و جنگلی بود، که هر دو با هم گفتند:« همینجا» و نا گهان فردی که پشت سرم نشسته بود با دست چپ گلوی منو با قدرت  فشرد و با دست راست یک کارد دو لبه به طول 30 سانت را زیر گردنم فشرد و از من تقاضای کیف پول نمود، تو کیفم نزدیک به 5000 کرون بود و به همین هم قناعت نکرد و موبایل تاکسی را هم با خود گرفتند و هر دو در یک چشم بهم زدنی ، پا به فرار گذاشتند، بد جوری شوکه شدم و لحظاتی نمی دانستم چه اتفاقی افتاده .... به پلیس زنگ زدم و نیم ساعتی مشغول پرسش و پاسخ شدم که یکی از پلیس گفت که چانه ات زخم شده و بعد تو آینه، خود را دیدم که از چانه ام خون می چکید و من اصلن متوجه آن  نشده بودم ، براستی شوکه شده بودم و نوشتن این سطور شاید ، نوعی تراپی باشد ، شب و روز تان خوش»

اینها را نوشتم و بعد خوابیدم و صبح که بیدار شدم  دیدم دوستان کامنت های متعددی گذاشتند از ان میان ابولفضل  محققی ،خاطره ای از شهر تاکشند را برایم نوشت :«به خیر گذشته . چه سر پر بلایی دلری خسرو جان (نام مستعارم درتاکشند خسرو بود) در گذشته ای دور نیز تجربه ای مشابه داشتی .هتوز از ماجرا جویی گویا بدت نمی آید با سر پر شور کاری نمی توان کرد.زنگی به تقی به زن تا روحیه ات عوض »

اما  ماجرا تاشکند چه بود:

31 سال پیش زمانی که هنوز یک ماه از اقامتم در اتحاد شوروی سابق نگذشته بود که در هتلی در شهر تاشکند(هتل مهمانان ویزه حزب کمونیست ازبکستان ) اقامت داشتم و از انجا که قصد برگشت به ایران را برایم برنامه ریزی کرده بودند ، در تاشکند  «مخفی» زندگی می کردم واز این رو تعداد اندکی از دوستان از حضوم در این شهر با اطلاع بودند . یکی از روز ها که دلم تنگ شده بود و گفتم برم سری به دوستان و همشهری هایم  بزنم .

دوستان در محله «تراکتورنی » تاشکند زندگی می کردند. با اتوبوس بسمت « محله تراکتورنی» که محل تجمع خانواده های ایرانی بود ؛ حرکت کردم . از اتوبس که  پیدا شده و خواستم سیگاری روشن کنم که که فندک را از چند تا جوانی که سر کوچه  «تراکتورنی »ایستاده بودند قرض کردم و پکی به سیگار زدم و از انجا که ضد تعقیب به عادت روزمره تبدیل شده بود ، نگاهی به پشت سر  کردم که متوجه شدم که  ان چهار جوان از چهار سو در تعقیب ام هستند . بعد به گذر م به  جای باریک و تاریکی  رسید که ناگهان یکی از انها با جفت پا به سینه ام زد , تا به خودم بجنبم ؛ نقش بر زمین شدم . یکی لگد به چانه ام می زد و فریاد می زد « دینکی» یعنی پول را رد کن ، 120 روبل داشتم ان را دادم ولی یکی ساعتم را باز می کرد و دیگری بزور انگشترم را از دستم در می اورد . در ان وضعیت یک هو به یا لنین افتادم که اگر در چنین وضعیتی گیر کردید، بهتر است برای خلاصی از دست دزدان ، همه چیزتان را بدهید تا زنده بمانید. من با اشاره حالیش کردم که که خودم انگشتررا در می اورم که همین کار را کردم و انگشتر را   تقدیم رهزانان کردم  و جانم را نجات دادم .

پا شدم و لباسم را مرتب کردم و چند قدمی نرفته بودم که نا گهان یک دسته سه نفر دیگر بسوی من امده اند که فریاد کشیدم (البته به فارسی) بابا ولمان کنید هر چه بود گروه قبلی از من دزدید .!! که انگار دزدان به زبان بی زبانی موضوع را فهمیدند و راهشان را کشیدند و رفتند .

با ناراحتی و بدن کتک خورده به راهم ادامه دادم به خانه یکی از همشهری ها رفتم و ماجرا را تعریف کردم .  ازش قول گرفتم که موضوع را فقط به فرخ نگهدار بگه  ، اخه  آن روزها « چشم بسته ام» بودم .... «چشم بسته » به کسی گفته می شد که مخفیانه از مرز رد شده بود و قرار بود که مجدا مخفیانه به ایران برگردد.... بگذریم یک هو نگاه کردم دیدم تمام ایرانیان محله «تراکتورنی» امدند به عیادتم و فرخ نگهادر دبیر اول بود و زنگ زد به ریس پلیس تاکشند و ریس پلیس تاشکند از انجا که من مشاور کمیته مرکزی بود و مهمان حزب کمونیست ازبکستان بودم ، زنگ زد به ک گ ب، چیزی نشد که محله تراکتورنی پر ماشین جیب شد و همین محمود کرد ، ان زمان روسی اش خوب بود بعنوان مترجم بهمراه من به مرکز پلیس رفتیم . در اداره پلیس چندین البوم که عکس و بیوگرافی هزاران جوان بزه کاررا نشانم دادند، از ورق زدن البوم ها ، چند عکس شبیه به ان چند جوان را یافتم و از اینجا دیگر صحنه فیلم های اکشن _ پلیسی هالیودی شروع شروع ؛ شوخی نبود پای  حیثیت « ک گ ب» در میان بود چند ریو ارتشی کماندو با سگ های پلیس درب خانه های عجیب و غریب را با چکش های سنگین  می شکستند و زن و مرد که لخت و نیمه لخت را سینه دیوار ردیف می کردند و من می باید انها را شناسایی می کردم ، راستش یک خورده هم دلم برایشون می سوخت ، می گفتم اینها نیستند. دیگه خسته شده بود م و به محمود کرد گفتم تو خدا ول کنند ، دیگه تحمل ندارم ..

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

تصویر ع.ب.تورک اوغلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سالام - جناب توکلی ،او لن که خدا را شکر که صحیح وسالمی،دومن ازاین چیزها برای سیاسیون زیاد اتفاق می افتد،
سومن،سالگرد هشتمین سال ایجاد سایت ایرانگلوبال را بشما ودیگر کاربران تبریک گفته انشالله که بتوانی در سلامت این رویه سیاسی را ادامه بدهی،
چهار من ،با کسی مراعات مماشات سیاسی نداشته صداقت فکر،
قلم زنی را ازدست نده.
پنجمن،بازهم برایت آرزوی سلامتی خواهانم،
تصویر پيام اميد

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کيانوش عزيز, اميدوارم که حال شما خوب باشد و زخمت خوب شده باشد و اعصابت راحت شده باشد. همه داستانى دارند و از اين داستانها و اتفاقها درسهاى خوبى ميشود گرفت, در يک کشور خارجى که سهل هست, من در تهران زمانى که براى امتحان اعزام به خارج کشور 2 سال قبل از انقلاب رفته بودم, دچار همين مصيبت شدم, اولين بار بود که به تهران ميرفتم, منزل يکى از فاميل ها بودم, روز بعد رفتم براى امتحان, در برگشت به منزل فاميل, آدرس را با خودم نياورده بودم, فقط اسم خيابان يادم مانده بود, از 3 جوان که در کنار خيابان ايستاده بودند, آدرس پرسيدم,هر3 تا با خوشرويى و کمک به من,گفتند که آدرس را بلد هستند و من را به آنجا ميبرند, من همراهشان رفتم, بعد از 5 دقيقه به يک کوچه باريک رسيديم, که دوتاشون دستهاى من را از پشت گرفتند و يکى از جلو جيبم را خالى کرد,
تصویر  راز

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سازاخ گرامی
همانطور است که فرمودید ولی باز در غرب این مشکل از بقیه دنیا بسیار کمتر است. البته احساسات منفی مردم علیه اسلام و مسلمانان در غرب به حساب راسیسم نباید گذاشته شود. انتظار به به و چهچه از غربیانی که شاهد بریده شدن سر انسانها توسط مسلمانان هستند بیمورد است.
تصویر سازاخ

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
راز عزیز، بعصی مواقع ضرورت شناخت و روشن شدن مواضع دیگر دوستان و برای رهائی از مباحث تکراری زمینه ائی لازم می شود که بحث از بن بست خارج شود، ما برای تبادل افکار و بده بستان فکری در سایت ایرانگلوبال دور هم جمع شدیم، البته حساب ملتهای اروپا با دولتهایشان در برخورد با پناهندگان متفاوت است، شاید بعد از جنگ جهانی دوم نژادپرستی از نظر فیزیکی در اروپا شکست خورده، ولی آیا از نظر روانی برتربینی در بین توده های اروپائی با مرزهای مشخص و محدود و مسدود اروپا برای کشورهای فقیر آسیائی و آآفریقائی و آمریکای جنوبی با مهاجران تازه وارد از بین رفته؟؟
تصویر زنوزلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خوب بود می‌نوشتی با چشمان بسته چه جوری سر از دانمارک در آوردی و جالب می‌شد نظرت و یا احساست را در اولین بر خورد با واقعیت دنیای سوسیالیسم واقعاً موجود می‌نوشتی. ماشا‌الله رزمی که از دیدن وضع و اوضاع اسفناک جمهوریهای آسیای میانه و آذزباآیجان شوکه شده بود جالبش اینجاست از توده‌ایهای که قبلاً آنجا بودند سوال می‌کند چرا به ما واقعیتها را نگفتید جواب می‌شنود که از بالا دستور آمده بود که در این موارد یعنی وضع اسفبار اقتصادی و عمرانی این مناطق حرفی نزنیم....
تصویر بامسی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سلام
کیانوش بزرگوار خیلی ناراحت شدم آرزوی سلامتی برای شما دارم .
درکشورقرقیزستان این اتفاق برای من و دوستم پیش آمد دریکی از شهرهای بسیاردورازمرکزاین کشور بودیم خسته تنها تصمیم گرفتیم به کافه ای برویم رفتیم دو ساعت درکافه بودیم ازآن حالت آشفتگی فکر بیرون آمدیم.
گفتم برگردیم به منزل شب دیرفت و خیابان خلوت پر برف بود هنوز ازکافه دورنشده بودیم .
مورد حمله دوجوان قرارگرفتیم .
تنها راه نجات ما این بود دوستم من آشنای داشت گفته بود درخیابانی که کافه درآن هست ساکن است .
من دوستم درخالی که لگد می خوریدیم نام او را صدا می زدیم آنها فکرکردند او درکافه و یا درآن نزدیکی ها باشد ازما دورشدند یکی ازآنها آن دیگری را گرفت وازمن خواست دیگر صدا نزنم .
ما بدون اینکه پولی داده باشیم ویا آسیب جدیدی ببینیم با این ترفند خلاص یافتیم .
حمله و تهدید درهر نوعش و ازهر طرف ملتی باشد محکوم است .
تصویر راز

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب سازاخ
متعجب شدم که گناه را گردن جوامع اروپایی انداختید. ما جامعه کامل در کره زمین نداریم که هیچ، بشر هنوز نتوانسته تعریفی تئوریک از یک جامعه کامل بدهد. تضاد بین فردگرائئ انسان و خواستهای فرد او و نیاز او به زیستن جمعی و التزام به رعایت حقوق جمعی برای بشر مشکل افرین شده است. استیون هاوکینگ به تازگي گفته است که طمع و زیاده طلبی که باعث خشونت و جنگ است ، که بنوبه خود بقائ بشريت را تهدید میکند، در طول فرگشت وارد DNA ما شده است.
تمدن و جوامع غربی اما تنها امید بشريت در حال حاضراست.
بقیه دنیا زیر دیکتاتوری است. جوانانی که در کشور خود جز سرکوفت حکومت و پدر چیزی ندیده اند در جوامع ازاد غرب افسار پاره خواهند کرد. جوامع اروپایی با ارائه تحصیل و امکانات رایگان در پیشرفت را برای هر کسی که بخواهد باز گذاشته اند.
تصویر Anonymous

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کیانوش جان همین که زنده از دست شان خلاص شدی جای خوشحالی است. اما در کنار این خوشحالی شما یک زخم روحی و یک ضربه روحی متحمل شدید که به این زودیها شاید خوب نشود. از این اتفاقات چندین بار سر من هم آمده است. تعرض به یک انسان آرام و بی گناه، زورگویی آشکار و قلدری انسانهای پست بدترین چیز در این شرایط است. قلدری و زورگویی علنی و آشکار چنین کسانی برای انسان بسیار سنگین و غیرقابل هضم است.
تصویر سازاخ

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کیانوش عزیز ، من از صمیم قلب برای اتفاق ناگوار و غیر انسانی که به شما روی داده متاثر شدم،طبیعتا ما عاملین و سازندگان و باز تولید گنندگان این موجودات بی عقل را باید زیر زره بین ببریم ، حالا عرب بوده یا ترک بوده یا کرد و افغانی و ارمنی و پارس، مغول هیچ فرقی نمی کند، دزدان اینچنینی آدمهای با استعداد و کنجکاوی هستند که استعداد آنها شکل نگرفته آنها از طریق راههای بیراهه شکوفا می شوند وقتی جوامع اروپائی به این استعدادها امکان شکوفائی داده نشود ، کیانوش سیاستدان می شود راننده تاکسی،و پارسی و کرد و ارمنی . دیگری هم به بیراهه می زنند.
تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوست گرامی، کیانوش توکلی، پس از خواندن این نوشتار مرا اندوه فرا گرفت و خشم! دردآور است و رنج دهنده و اندوهبار و خشم انگیز! این که کسانی نامشان را انسان گذاشته و چنین ستم ددمنشانه ای را درباره انسانی رنجبر که کار می کند و پول درمی آورد انجام داده اند برابر با چیست؟ برابر با آن است که چنین کسانی را حتی برابر با جانور نیز نمی توان دانست چرا که جانور نیز به همتای خودش چنین ستمی را روا نمی دارد! مباد آن روز که چنین پست تر از جانورانی در سرزمینی به فرمانروائی برسند و ناموس و جان و داراک مردم را بازیچه کنند! مانند ایران که در آن به فرمانروائی رسیده اند و از سرزمین ایران دوزخی بی همتا در جهان ساخته اند! با آرزوی نیکبختی و بهروزی برای شما، تبریزی.
تصویر سیاوش

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
متاسفانه کپنهاک شهر بی کلانتر است و گاها وحشت افرین مزدوران ولایت هم انجا کم نیستند بنیادگراها و باندهای مافیایی زیادی را توی خودش جان داده باید مواظب بود و حداقل شب ها کار نکرد
تصویر عارف شیخ احمدی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
شکر خدا جناب توکلی که در همین حد مشکل پیش آمده ختم شد و برایتان آرزوی سلامتی و طول عمر پر برکت رو دارم. اروپا واقعا ناامن شده، زمانیکه ایران بودم در مورد پلیس اروپا چنین و چنان می گفتند، اما جلو چشم مردم در شهر آخن آلمان، چند مراکشی از یک خانم دزدی کردند و او را زمین زدند تا پلیس آمد بنظرم آنها در منزل و در استراحت کامل بودند...
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پلیس از من پرسید ، آیا آنان دانمارکی را با لهجه خاصی صحبت می کردند، گفتم بلی ، اولی کاملا مشخص بود از کشور سو مالی است در ان هیج شکی نداشتم با این وجود گفتم "بنظر می رسید سومالیایی "باشد. در مورد دومی بین دو کشور شک داشتم وبا ز هم گفتم بنظر می رسد عرب و یا ترک باشد، اگر لهجه فارسی ویا گیلکی می داشت بازهم می نوشتم بنظر می رسید که ایرانی ویا فارس باشد در این اظهار نظر هیج رگ راسیسمی وجود ندارد ، بزه کاری و جنایت ملیت نمی شناسد در غرب درصد بزه کآری در بین جوانا ن خاورمیه ای نسبت به جمعیت کشور میزبان بسیار بالاست ، امار تر کیب اتنیکی زندانها ی کشورهای اروپایی بروشنی نشان می دهد ، تفاوت چندانی در بین ملیت نیست .ابتدا بایستی بزه کاری را محکوم نمود و سپس بدنبال رگ شوینیستی راقم این سطورگشت.
تصویر Anonymous

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حالا از کجا فهمیدی ترک بوده یا عرب
شاید کورد بوده یا گیلک ؟
شووینیسم در رگ های شما در جریان است جناب ...
تصویر بهروز

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خدا را شکر که بخیر گذشت. این هم از مسلمانها. زنده باد اسلام. شاید می خواستند به این طریق زکات های حال و گذشته را از شما بگیرند.


افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری