نقش دمکراسی در جامعه و پیراهن عثمان

در ایران نفتی- پادشاهی پهلوی تجدد گرا انقلاب اسلامی رخ می دهد اما در عربستان نفتی- پادشاهی صعودی های مذهبی اب هم از اب تکان نمی خورد. مردم ایران که از انقلاب مشروطه تا پایان جنگ فداکاری های بسیاری از خود نشان می دهند؛ نه برای مخالفت علیه کودتای بیست و هشت مرداد و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق به خیابان ها می ریزند و نه به اعتراض به سرنگونی پیروان خلف مصدق یعنی بختیار؛ بازرگان و بنی صدر می پردازند

در پاسخگویی به این حوادث تاریخی و علل سقوط روزافزون وضع ایران؛ نظریات عوام فریبانه نظیر "غربی ها شاه را سرنگون کردنند و صعودی ها را حفظ کردنند؛ اگر شاه چنین و چنان نمی کرد خمینی قدرت را در دست نمی گرفت؛ خمینی با فریبکاری انقلاب را دچار انحراف کرد؛ ولایت فقیه عامل ویرانی ایران است و..." بسیارعنوان می شود.
در غالب این برخوردها یا غرب و یا دیکتاتوری به نقد کشیده و بعنوان مقصر به مردم معرفی می شود. این در حالی است که تحولات اجتماعی محصول "نیاز؛ شرایط و ساختار یک جامعه" است و تغییرها جدی در یک نظام سیاسی و رهبری ان ؛ نیز بیش از هر چیز؛ محصول خود جامعه است.
افغانستان فقیر که عراق نفتی نیست که شرکت های نفتی امریکایی را برای شکست پروژه دمکراسی در ان کشور محکوم کنیم. دمکراسی در هند و پاکستان همزمان شکل می گیرد اما چرا پاکستان با وجود هفتاد سال تجربه از دمکراسی؛ هنوز یک جامعه طالبانی است؟ مردم ترکیه سکولار- دمکراسی چرا به شکل گیری دیکتاتوری اسلامی توسط اردغان رای می دهند؟ بنظر من ایران تافته جدابافته از کشورهای اسلامی منطقه نیست که انتظار داشته باشیم که چیزی جز انقلاب اسلامی در سال پنجاه و هفت در ان رخ دهد.
یکی از مشکلات بزرگ جامعه روشنفکری ما در برخورد با سیر تحولات اجتماعی؛ در محدود کردن نیازهای جامعه؛ به خواست های های طبقه متوسط و حتی ارمان ها روشنفکران می باشد. این در حالی است که طبقه متوسط نه تنها یکدست نیست بلکه تنها قریب به یک سوم جمعیت کشور را تشکیل می دهند. همچنین ارمان های ازادی خواهانه روشنفکران را نمی توان بعنوان نیاز اکثریت جامعه مطرح کرد.
قریب به چهل سال از وقوع انقلاب اسلامی می گذرد و ما هنوز با برداشتی نادرست از واژگان دمکراسی و استبداد با توسل به شیوه های دایی ‌جان ناپلئونی از شخصیت های تاریخی پیراهن عثمان درست می کنیم و شعارمرگ بر استبداد - زنده باد ازادی را (بجای شناسایی عوامل تحولات اجتماعی) تکرار می کنیم. این برخورد ما تاکنون نه تنها کمک بلکه به گمراهی بیشتر ما و ظفرمندی نظام منجر گشته است.
از همین رو من من تلاش کرده ام تا بطور خلاصه با پرداختن به مطالب ذیل؛ به ریشه های شکل گیری تحولات اجتماعی در ایران و معضل نظام جمهوری اسلامی بپردازم. امیدوارم که این برخورد کوتاه مورد تامل دوستان قرار بگیرد.
1 – جامعه؛ رهبری اجتماعی و حاکمیت سیاسی: تمایز حاکمیت سیاسی با رهبری اجتماعی و نقش مردم در شکل گیری حاکمیت سیاسی ( خمینی؛ شاه و مصدق)
2 - دمکراسی؛ بدون بزک - بدون پروا: تجربیات موفق دیکتاتوری های در برابر شکست دمکراسی در منطقه و برخورد با تعریف نادرست از دمکراسی
3 - خشونت و استبداد ؛ محصولات ساخت وطن: نقش جامعه در استفاده از خشونت برای سرکوب و اعدام مخالفان نظام؛ سرکوب کردستان دیروز و امروز
4 - نظام جمهوری اسلامی یک حکومت دیکتاتوری فردی نیست: اصل ولایت فقیه و فریبکاری اصلاح طلبان
5 - مشکل ساختاری نظام جمهوری اسلامی: ریشه های گسترش روفزون فساد اقتصادی و عدم توانایی نظام در مقابله با فساد
6 –عیسی دمی کجاست که احیای ما کند: سواستفاده از رویدادهای تاریخی برای جلوگیری از ایجاد یک جبهه متحد نیرومند علیه جمهوری اسلامی

1 - جامعه؛ رهبری اجتماعی و حاکمیت سیاسی
بالاترین مقام ریاست (رییس جمهور؛ شاه و یا رهبر) در حاکمیت سیاسی ( نظام جمهوری؛ یا نظام پادشاهی و یا نظام ولایت فقیه) و حتی نوع نظام را شاید بتوان برای مدتی با زور بر مردم تحمیل کرد. اما مردم را نمی توان مجبور به پذیرش رهبری اجتماعی نمود.
رهبری اجتماعی توسط خود مردم انتخاب می شود. هیچ کس به زور اقایان کاشانی؛ گلپایگانی و خمینی را به رهبری مردم تحمیل نکرد. مردم ما شاید به خطا؛ اما با میل و رضا؛ این اقایان را به رهبری پذیرفتند. همچنان که امروز؛ مردم با میل خود به هوادارای از رهبران سیاسی مخالفان نظام؛ نظیر اقای رضا پهلوی می پردازند.
از همین رو نقش اجتماع و رهبری اجتماعی؛ از نقش مقام ریاست (شاه و یا رهبر) حاکمیت سیاسی و یا عوامل خارجی در شکل دادن تحولات اجتماعی و حتی سیاسی؛ بسیار مهم تر است. من برای بررسی این امر به اشاره کردن به سه نمونه بارز در تاریخ سیاسی می پردازم.
نمونه اول – اقای خامنه ایی در مقایسه با اقای خمینی:
اقای خمینی با استفاده از "مقام رهبری اجتماعی" خود؛ مقام رهبری سیاسی (ریاست حاکمیت سیاسی نظام) را نیز بدست اورد. اما اقای خامنه ایی با وجود در دست داشتن مقام ولایت فقیه (ریاست حاکمیت سیاسی نظام) و همه تلاش خود تا کنون موفق نشده است تا مانند اقای خمینی به مقام رهبری اجتماعی مردم ایران دست یابد.
نمونه دوم - انقلاب اسلامی:
جامعه ایران پیش از انقلاب یک جامعه مردسالار و بسیار مذهبی و مخالف ازادی های فردی بود ولی حاکمیت سیاسی خواهان ازادی زنان و گسترش ازادی های فردی بود.
فیلم های پرفروش فارسی پیش از انقلاب؛ یا قیصر بود و یا غیرت؛ در کنار عصمت و عفت. قیام پانزده خرداد و دیگر اعتراض ها؛ با خودنمایی شعار مبارزه علیه استبداد؛ در دفاع از بنیان های جامعه سنتی - مذهبی صورت می پذیرد. در ان دوران؛ بخش بزرگی از جامعه روشنفکری را مذهبی هایی نظیر فداییان اسلام؛ مجاهدین خلق در کنار جلال ال احمد و شریعتی ها تشکیل می دانند. چپ ما هم متاثر از جامعه مذهبی بسیار سنتی فکر می کرد. این واقعا جای تاسف است که اقای گلسرخی (روشنفکر چپ) دفاعیات خود را با گفتن "ان‌الحیاهٔ عقیده و جهاد" و خواندن امام سوم شیعیان بعنوان مولا و شهید بزرگ خلق ‌های خاورمیانه آغاز" می کند. دفاعیه این روشنفکر چپ؛ سراسر دفاع از اسلام "واقعی"!!! است. دشمنی جامعه با ازادی های فردی تا حدی است که حتی پس از انقلاب؛ "کارگاه هنر ایران" ( گروه هنرمندان چپ سازمان چریک های فدایی خلق) از پذیرش همکاری با زنده یاد فریدون فرخزاد بخاطر همجنس گرایی او سر باز زده و با عبارتی بسیار زشت این هنرمند و انسان بزرگ را از کارگاه هنر می رانند. (الف)
شادروان اشرف پهلوی بعنوان یک سیاستمدار (خوب یا بد) چندان مورد توجه جامعه نیست. در کارنامه سیاسی اشرف پهلوی مواردی بحث بر انگیز چون حمایت از کودتای بیست و هشت مرداد؛ دفاع از حقوق زنان؛ و حتی تلاش برای بیرون راندن ارتش سرخ از ایران دیده می شود اما متاسفانه؛ روابط خصوصی ایشان (بعنوان یک زن) بیش از هر چیز باب گفتگو جامعه روشنفکری دوران پیش از انقلاب است.
علی رغم همه شواهد موجود مبنی بر مذهبی بودن جامعه؛ هنوز بسیاری از روشنفکران ما ادعا می کنند که مردم و روشنفکران بخاطر سانسور شاه و فریب کاری اقای خمینی گول خوردند و اجازه دادند که خمینی انقلاب را منحرف و مصادره کند.
ایا اصلا می توان باور کرد که سرنوشت یک انقلاب اجتماعی بخاطر سانسور و فریبکاری تغییر پیدا کند؟ بنظر من مشکل اصلی این نوع برخورد؛ توقعات روشنفکران از خمینی و انقلاب در یک جامعه مذهبی است و نه انچه رخ داد.
نقش سانسور در عدم شناسایی اقای خمینی: بیش از ده ها شرکت نشر کتاب های مذهبی در دوران شاه فقید وجود داشت. بعنوان نمونه از شرکت های سهامی انتشار، محمدی، دارالفکر، فراهانی، اسلامیه علمیه، مؤسسه بعثت، دفتر نشر اسلامی، اسلامی (کتابچی)، کتاب‌فروشی اسلامیه؛ بنیاد بعثت و تبریزی می توان نام برد. اقای خمینی بیش از چهل کتاب در زمینه‌های اخلاق، فقه، عرفان، فلسفه، حدیث، شعر و تفسیر در پیش از انقلاب منتشر کرده بود و غالب این تالیفات را این شرکت ها بصورت قانونی و یا غیر قانونی (جلد سفید) منتشر می کردنند. بازار؛ ناصر خسرو؛ حلقه های روشنفکران مذهبی؛ مکتب اسلام و بسیار از محافل دیگر مذهبی در ایران بصورت قانونی و یا غیر قانونی به توزیع این کتاب ها مشغول بودنند. اقای خمینی کسی است که فتوای قتل زنده یاد کسروی را صادر می کند. ایا این فتوای قتل هم از تاریخ سانسور شده بود؟
اصلا بپذیریم که روشنفکران ما با وجود ارتباطات گسترده سیاسی – اجتماعی خود قادر به یافتن کتاب های اقای خمینی نبودنند واز قتل کسروی و ده ها حکم زشت دیگر اقای خمینی هم بی خبر بودنند. روشنفکرانی که در خارج از کشور بسر می بردنند چرا با بزک سیاسی ایشان برای غرب پرداختند تا رسانه های غربی از او بعنوان یک منجی یاد نمایند. ضمن انکه بخشی از مخالفین شاه مانند زنده یاد دکتر بختیار و استاد میرفطروس در برابر خمینی سر خم نکردنند اما جامعه انقلابی انها را از خود راند.
بنظر من؛ روشنفکران و طبقه متوسط به چهار (4) دلیل دست به حمایت از اقای خمینی و انقلاب اسلامی زد. دلیل اول؛ موضع اشتی ناپذیراقای خمینی در برابر شاه است. دلیل دوم؛ مواضع تاریخی ضد استعماری اقای روحانیت است. دلیل سوم؛ پیشینه تاریخی همکاری با روحانیت در انقلاب مشروطه علیه استبداد است. دلیل چهارم؛ وعده های اقای خمینی پیش از پیروزی انقلاب است.
اقای خمینی مانند هر سیاستمدار دیگری برای پیروزی دروغ گفت. اما پذیرش این دروغ ها از یک اخوند تندرو؛ بیش از هر چیز متاثر از خود فریبی روشنفکران ایرانی است. روشنفکران چپ و ملی- مذهبی ما خواستار سرنگونی شاه و مقابله با غرب (بوِیژه امریکا و اسراییل) بودنند. خاطرات من؛ از گفتگو های دوستان فدایی و توده ایی در پیش از انقلاب؛ برای من شکی باقی نمی گذارد که این دوستان به خمینی اعتماد چندانی نداشتند اما از انجا که خواستار سرنگونی شاه به هر قیمتی بودنند بجای موضع گیری علیه خمینی ترجیح دادند که به این اخوند اعتماد کنند.
مصادره و انحراف انقلاب: ادعای مصادره و انحراف انقلاب توسط خمینی نیز بسیار تکرار می شود. این ادعا با محدود کردن مردم ایران به طبقه متوسط (یعنی قریب یک سوم جمعیت) و روشنفکران؛ خواست طبقه متوسط و روشنفکران را با خواست اکثریت جامعه برابر می شمارد. در حالیکه روستاییان و محرومان جامعه (دو سوم دیگر) اکثریت جامعه محسوب می شوند. خواستگاه و نیازهای این بخش (دوسوم دیگر) از جامعه با طبقه متوسط الزاما یکی نیست.
شکی نیست که بخشی از طبقه متوسط و روشنفکران به امید مشارکت در حاکمیت سیاسی؛ در انقلاب شرکت و نقش مهمی را در پیروزی ان ایفا کردنند. اما روحانیت به انها اجازه مشارکت در حاکمیت را نداد و حتی بخاطر عدم اعتماد به طبقه متوسط؛ با برپا کردن سیستم های گزینشی اسلامی؛ بخش بزرگی از طبقه متوسط را حتی از ساختار نظامی، اقتصادی؛ ادارای؛ قضایی و حتی فرهنگی نیز بیرون کرد. مصادره های انقلابی در کنار ایجاد سیستم های سهمیه ایی و گزینشی اسلامی؛ برای گروهی از روستاییان و محرومان جامعه (بخش مذهبی و محافظه کار اجتماع)؛ امکان ورود به بدنه ساختار نظامی؛ اداری؛ قضایی و فرهنگی را؛ بدون رقابت با طبقه متوسط فراهم کرد.
این روند طی چهل سال گذشته سبب شده است بسیاری از انانی که در دوران گذشته جز طبقه متوسط جامعه محسوب می شدند؛ امروز به محرومان جامعه پیوسته اند. در برابر گروهی از روستاییان و محرومان جامعه با ارادتمندی به نظام؛ به ارتقا جایگاه خود به طبقه متوسط نایل شده و امروز حتی در خارج از کشور هم برای نشان دادن سرسپردگی خود در خیابان های تورنتو و سیدنی برای نظام به سینه می زنند.
تاریخ شاهد ان است که ده سال پس از انقلاب و سرکوب های خونین ازادی خواهان و ازادی در جامعه؛ میلیون ها ایرانی در سراسر ایران در تشیع جنازه اقای خمینی شرکت می کنند. بنظر من غالب شرکت کنندگان در این مراسم را نوکیسگان؛ روستایی زادگان و محرومان جامعه تشکیل می دادند. با وجود چنین پشتوانه نیرومند اجتماعی؛ اتهام مصادره انقلاب توسط اقای خمینی مفهوم چندانی پیدا نمی کند.
ریشه های انقلاب: تاریخ ایران گواه ان است که برای قرن های متمادی؛ خوانین و عشایر در کنار بازار؛ بعنوان صاحبان ابزارهای مالی در کنار رهبران مذهبی؛ سهم قابل توجه ایی در رهبری اجتماعی داشتند. اما با سرنگونی رژیم عشایری و ارباب رعیتی توسط سلسله پهلوی؛ جایگاه رهبری اجتماعی بیش از پیش به دامن رهبران مذهبی سقوط کرد. در کنار این تحول؛ سلسله پهلوی؛ علیه دیدگاه های مذهبی جامعه؛ دست به ازادی زنان؛ گسترش ازادی های فردی و تجدد گرایی نمود. در پی فشار غرب و باز شدن فضای سیاسی؛ جامعه و رهبری اجتماعی از فرصت بدست امده استفاده کرده و به سرنگونی حاکمیت سیاسی تجدد گرا پرداختند.
بر خلاف سلسله پهلوی؛ حکومت صعودی ها به نگهبانی از بنیان های اقتصادی و فرهنگی جامعه سنتی و مذهبی خود پرداخته است. صعودی ها از یک سو به بهبود اقتصاد عربستان پرداخته اند و از سوی دیگر تحولات فرهنگی را در چهارچوب خواست مردم پذیرا شده اند. در نتیجه حاکمیت استبدادی صعودی ها تا کنون با چالشی جدی روبرو نشده است. شکی نیست که جامعه عربستان صعودی هنوز یک جامعه بسیار مذهبی و حاکمیت این کشور نیز یک حاکمیت استبدادی – مذهبی است. عامل اصلی پایداری حاکمیت صعودی ها در همگونی انان با جامعه عربستان نهفته است.
دشمنان حکومت تجدد گرای پهلوی یا افرادی بسیار مذهبی و یا فرزندان جامعه مذهبی خود بودنند. ایران پیش از انقلاب یک جامعه مردسالار و بسیار مذهبی بود. اکثریت مردم ایران شیعه و مقلد یکی از اقایان عظام بودنند. حتی بیشترمقامات سیاسی و امنیتی نظام شاهنشاهی؛ افراد مذهبی و معتقد به اصل تقلید و مقلد یکی از اقایان مجتهد بودنند. در چنین شرایطی حتی اگر توماس جفرسون هم به رهبری دست یابد؛ یا باید به پذیرش بینان ها جامعه سنتی – مذهبی گردن فرو گذارد و یا برای تحول در جامعه چاره ایی جز ایجاد یک حاکمیت استبدادی نخواهد داشت.
استبداد از توانایی توسعه و بهبود سریع اقتصادی برخوردار است اما مشکل بزرگ ساختاری ان در عدم مشارکت نیروهای اجتماعی – اقتصادی و عدم اعتماد مردم به حاکمیت است.
عدم توجه به دیدگاه های مردم؛ صاحبان ابزارهای سیاسی و بویژه رهبران اجتماعی در تصمیم گیری ها؛ به عدم شفافیت و عدم اعتماد به حاکمیت منجر می شود. از سوی دیگر صاحبان ابزارهای مالی نظیر بازار(مستقیم و یا غیر مستقیم) بدون مشارکت در حاکمیت سیاسی نمی توانند از منافع خود دفاع کنند. روحانیت نیز بعنوان رهبری اجتماعی نیازمند مشارکت (مستقیم و یا غیر مستقیم) در حاکمیت برای دفاع از منافع خود است. رهبران اجتماعی می توانند از توان خود برای ایجاد اعتماد ملی به حاکمیت سیاسی استفاده کنند اما بی توجه ایی حاکمیت سیاسی به انان سبب می شود که رهبران اجتماعی از توان خود علیه حاکمیت سیاسی استفاده کنند.
در چنین شرایطی؛ دشمنان حاکمیت می توانند هر روز بهانه ایی (درست یا نادرست) حاکمیت را به اتهام فساد به محکمه دیدگاه های اجتماعی بکشانند و محکوم کنند. شکست دیر یا زود؛ حاکمیت سیاسی در مقابله با رهبری اجتماعی غیر قابل اجتناب است.
نمونه سوم – شکست دولت مصدق:
دولت دکتر محمد مصدق تنها و اخرین دولت طرفدار دمکراسی در ایران نیست که شکست می خورد که بتوان شاه فقید و حتی امریکا را به عنوان عامل "اصلی" شکست مصدق به محاکمه بکشانیم. دولت بختیار و بازرگان که هر دو ملی گرا و وفادار به ارمان های مصدق و دمکراسی هستند؛ شکست می خورند و جامعه به دفاع از انان نمی پردازد. بنی صدر اولین رییس جمهور و رهبر سیاسی ملی گرای پس از انقلاب است. دو سال پس از پیروزی انقلاب؛ رهبران مذهبی او را از صحنه قدرت خارج می کنند. سازمان مجاهدین خلق مردم را به مقاومت در برابر این امر فرا می خواند. اما مردم تنها در خانه های خود از دریچه تلویزیون به تماشای حوادث می پردازند. اما همین مردم به فرمان خمینی به میدان های جنگ بروی مین می روند.
عامل "اصلی" شکست دولت دکتر مصدق نه شاه است و نه امریکا؛ عامل اصلی جامعه و رهبران اجتماعی ان دوران است. سقوط دولت مصدق در جامعه ای صورت می پذیرد که هر چند شاعران؛ نویسندگان فراوان به چشم می خورند؛ اما بیش از دو/ سوم مردم حتی خواندن و نوشتن نمی دانند و رهبری اجتماعی در ان دوران؛ نه بدست روشنفکران بلکه در دست روسای عشایر؛ خوانین؛ بازاری ها و رهبران مذهبی می باشد. بیشتر این نیروها در ابتدا به حمایت از مصدق پرداختند. اما پس از رشد سریع حزب توده؛ از ترس کمونیستم؛ از حمایت مصدق خوداری ورزیدند و حتی علیه او به جبهه گیری پرداختند. توانایی یک حکومت ملی در حمایت ملت شکل می گیرد. رویارویی رهبران اجتماعی؛ با دولت ملی دکتر مصدق؛ نتیجه ایی جز شکست؛ نمی توانست در بر داشته باشد. همکاری شاه فقید با امریکا در کودتا؛ محصول شرایط غیر قابل اجتناب اجتماعی – اقتصادی ان دوران است.
حوادث تاریخ معاصر ایران و منطقه گواه ان است که رهبری اجتماعی از توان جاگزینی ارشدترین مقام حاکمیت و حتی خود نظام برخوردار است اما حاکمیت سیاسی بدون حمایت رهبری اجتماعی؛ دیر یا زود شکست خواهد خورد. شکست پروژه دمکراسی و ایجاد جمهوری های سکولار در ایران و منطقه؛ بیش از هر چیز؛ مدیون محصول شرایط اجتماعی کشورهای منطقه است. برای بهبود شرایط سیاسی؛ نخست باید؛ به تحول در بستر اجتماعی – اقتصادی؛ و فرهنگی پرداخت. حاکمیت سیاسی محصول تحولات اجتماعی – اقتصادی – فرهنگی است.
2- دمکراسی؛ بدون بزک - بدون پروا
دمکراسی داروی درمان مشکلات همه جوامع و مناسب در همه شرایط نیست. دمکراسی در کشورهای پیشرفته صنعتی موفق بوده است. اما دمکراسی تنها عامل موفقیت کشورهای غربی نیست. دمکراسی محصول این جوامع و تنها "یکی" از عوامل موفقیت در کشورهای غربی است. ضمن انتظار دستیابی به یک دمکراسی غربی در ایران با تجربه های منطقه منافات دارد. همچنین باید اضافه کنم که دمکراسی واقعا موجود (در غرب) به حکومت مردم سالاری و یا حکومت مردم بر مردم منتهی نشده است.
نگاه سنتی روشنفکران نسل گذشته؛ رابطه میان دمکراسی و استبداد را بیش از هر چیز در مبارزه میان دمکراسی (ازادی) و استبداد (سرکوب) جستجو می کند. بدیهی است؛ زمانی که ما دمکراسی را مظهر ازادی و مدینه فاضله می خوانیم؛ مبارزه با استبداد را نیز می توانیم مبارزه در جهت ایجاد چنین جامعه ایی توجیه نماییم. در این نگاه سنتی نبرد استبداد و دمکراسی تبدیل می شود به نبرد حق و باطل و تمام دستاوردها و تجربیات دیکتاتوری زشت و تمام اثرات دمکراسی زیبا بنظر می رسد. این درحالی است هم دمکراسی و هم استبداد؛ شیوه های مدیریتی بوده که بر اساس ساخت و نیاز و شرایط جامعه به کار گرفته می شود. رابطه میان استبداد و دمکراسی یک رابطه تاریخی و یک گذر اجتماعی است. بنظر من تحول حاکمیت سیاسی از حکومت فردی به کثرت گرایی یک روند تکاملی است که در ان نه دیکتاتوری "شمر ذلجوشن" است و نه دمکراسی مظهر ازادی. فراموش نباید کرد که ایلات متحده امریکا بعنوان یک نظام دمکراسی؛ یک کودتا گر و حامی دیکتاتوری های بسیاری در جهان بوده است.
تجربیات موفق دیکتاتوری های بنولنت (الف) یا خدمتگزار؛ نظیر دیکتاتوری اتاتورک در ترکیه؛ پادشاهان پهلوی در ایران؛ مارشال تیتو در یوگسلاوی؛ لی کوآن یو در سنگاپور و بویژه دیکتاتورهای کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس در بهبود وضع اقتصادی و ایجاد امنیت برای مردم کشورشان غیر قابل انکار است.
در برابر این تجربیات موفق (دیکتاتوری های بنولنت)؛ پروژه ایجاد دمکراسی در منطقه نیز تا کنون دچار چالش هایی جدی شده است. تنها کشورهای داری نظام دمکراسی در منطقه پاکستان و ترکیه می باشند. اسلام گرایان نه تنها در پاکستان صاحب قدرتند بلکه در ترکیه نیز هر روز بیشتر قدرت می گیرند. اگر پاکستان و یا حتی ترکیه الگوی موفق دمکراسی می باشند و شیخ نشین های خلیج فارس سمبل دیکتاتوری بشمار می ایند؛ تعریف حق و باطل از رابطه دمکراسی با استبداد چندان خردمندانه بنظر نمی رسد.
همچنین باید اضافه کنم که دمکراسی در جهان امروز؛ در هیچ کشوری به عنوان حاکمیت "مردم بر مردم " وجود خارجی ندارد. موفق ترین شکل دمکراسی در جوامع غربی بعنوان مشارکت "مردم؛ رهبران اجتماعی و صاحبان قدرت های مالی" در حاکمیت سیاسی خودنمایی می کند. اما دمکراسی؛ حتی در این کشورها نیز دچار محدودیت های محسوسی است که نقش مردم را در این مشارکت به چالش می کشد. بعنوان نمونه:
- توجه به افکار عمومی؛ نقطه مشترک دیگر دمکراسی های در جوامع غربی است. افکار عمومی؛ بیش از هر چیز تحت تاثیر ابزارهای ارتباط جمعی شکل می پذیرد. اما ابزارهای ارتباط جمعی در این کشورها؛ کما بیش؛ توسط صاحبان قدرت های بزرگ اقتصادی اداره می شود. در نتیجه شرکت های بزرگ در شکل گیری افکار عمومی و انتخابات نقشی جدی ایفا می کنند.
- در جوامع غربی؛ مردم حق انتخاب میان "نمایندگان ارشد احزاب سیاسی" را دارند. اما کاندیداهایی که از حمایت مالی شرکت های بزرگ برخوردار نیستند؛ نه توان تشکیلاتی و نه توان مالی مطرح شدن در انتخابات را نه دارند که مردم بخواهند به انتخاب یکی از بپردازند. بوش؛ کلینگتون؛ اوباما و ترامپ نمایندگان احزاب سیاسی و صاحبان قدرت های اقتصادی؛ ملی - مذهبی در امریکا محسوب می شوند. انتخاب رهبران سیاسی در امریکا بدون حمایت صاحبان قدرت غیر قابل تصور است. احزاب سیاسی غرب؛ بیش از هر چیز نمایندگان بخش های مختلف اقتصاد و مدافع منافع اقتصادی انان می باشند.
با وجود چنین شرایطی؛ مردم تنها "یکی" از صاحبان قدرت؛ بشمار می ایند و تاثیر نیروهای دیگر در شکل گیری تحولات و سیاست های کشورهای غربی بخش دیگری از این توازن (دمکراسی) است. از همین رو به جرات می توان ادعا کرد که؛ نمونه موفق دمکراسی (در کشورهای غربی)؛ بیش از هر چیز؛ در توازن قدرت میان مردم و نیروهای اقتصادی – اجتماعی شکل می گیرد. تعریف حکومت مردم سالاری یا مردم بر مردم با حاکمیت بر اساس توازن قدرت میان مردم و نیروهای اقتصادی- اجتماعی متفاوت است.
3- خشونت و استبداد ؛ محصولات ساخت وطن
دوستان بسیاری به شایستگی علیه جنایات سال های شصت دست به افشاگری می زنند. این وظیفه همه مردم؛ بویژه روشنفکران است که در برابر جنایت موضع گیری کرده و برای جلوگیری از تکرار جنایت دست به افشاگری بزنند. اما برخی از این دوستان فراموش می کنند که بگویند بیشتر احزاب و سازمان های چپ و راست دوران خمینی؛ خود خواستار اعدام انقلابی دشمنان خلق بودنند و مروج فرهنگ اعدام انقلابی.
خمینی و تمام گروه های چپ و راست انقلابی؛ پاره ایی از جامعه بوده که دیدگاه های تند؛ ضد انسانی و تاریک ان دوران را بازتاب می دانند. اعدام دشمنان انقلاب در ابتدا نه تنها محکوم نمی گشت بلکه توسط برخی روشنفکران مورد تشویق قرار می گرفت. خمینی و لاجوردی ها؛ مجاهدین خلق؛ مجاهدین انقلاب اسلامی؛ فداییان و دیگر انقلابیون؛ فرزندان جامعه خود بودنند که به بازتاب دیدگاه های جامعه می پرداختند.
در چنین شرایط فرهنگی (یا ضد فرهنگی) در سال پنجاه و هشت؛ کردستان مسلح خواستار ازادی خود شد. بیم ان می رفت که ترکمن صحرا و خوزستان نیز در پی ان خواستار خودمختاری و تعیین حق حاکمیت بر سرنوشت خود شوند. حاکمیت انقلابی (بر امده از جامعه انقلابی و فرهنگ خشونت بار ان)؛ در برابر خطر تجزیه ایران؛ با واگذاری قدرت به بیماران روانی مانند خلخالی دست به سرکوب خشونت امیز و جنایتکارانه مخالفان خود در کردستان و ترکمن صحرا زد. در دوران جنگ نیز؛ حاکمیت با استفاده از حمایت افکار عمومی با بکارگیری بیماران روانی دیگر نظیر لاجوردی دست به کشتار دگراندیشان زد. تاریخ ما شاهد ان است که اکثریت مردم ایران در برابر این جنایات سکوت کردنند.
جامعه ما امروز؛ از ان خشونت سالهای انقلاب دوری گزیده است. روشنفکران ما نیز امروز از دیدگاه های دوران انقلاب فاصله گرفته اند. اما من باور نمی کنم که حتی امروز؛ مردم ایران و حتی اکثریت روشنفکران ایرانی به ساده گی اجازه دهند تا مردم کردستان ایران در یک انتخابات ازاد به حق تعیین سرنوشت خود بپردازند. بنظر من؛ جامعه ما نه تنها دیروز؛ بلکه امروز هم حاضر است که با استفاده از خشونت به مقابله با خطر تجزیه و جنگ داخلی بپردازد.
این در حالی است که نه تنها خشونت پاسخ مناسبی برای حل مشکلات اجتماعی بشمار نمی اید؛ بلکه در بیشتر موارد بر شدت و حدت گرفتاری می افزاید. اما متاسفانه حاکمیت سیاسی ؛ ناتوان از ارایه راه حلی مناسب؛ با بستن مرزها و استفاده از قوای نظامی به مقابله با خطر تجزیه ایران می پردازد. در این میان روشنفکران ما نیز بخاطر هراس از تجزیه ایران و خطر جنگ داخلی از گفتگو در این مورد خوداری می ورزند و یا حتی علیه حق انتخاب مردم کردستان دست به جبهه گیری می زنند.
برای دوری از خشونت باید به جستجوی راه حل هایی در جهت بهبود شرایط اقتصادی و اقلیمی اکثریت مردم ایران و مناطق محروم ان بپردازییم. برای دستیابی به این ره حل ها باید از محدوده دیدگاه های کلاسیک محصول قرن نوزده ام خارج شده و با نگاهی واقع گرایانه به معضلات بپردازیم.
ازادی های سیاسی؛ درد روشنفکران و صاحبان قدرت های اجتماعی و اقتصادی است که خواهان مشارکت در حاکمیت سیاسی هستند. اما ازادی های سیاسی و حتی ازادی های فردی؛ نان شب مردم نیست. الویت بیشتر مردم؛ برخوارداری از امنیت و اقتصادی شکوفا است. بدون شکوفایی اقتصاد؛ امنیت نیز دچار مشکل خواهد شد. شعار تمامیت ارضی برای جوانانی که برای امرار معاش کولبری می کنند؛ شعاری توخالی است. مشکل مردم کردستان و دیگر نقاط ایران بدون تحولی بزرگ در اقتصاد میسر نیست. اما پذیرش این نکته که اقتصاد ایران؛ بدون تحولی جدی در نظام سیاسی قابل بهبود است با تجربه چهار دهه گذشته منافات بسیار دارد.
4 - نظام جمهوری اسلامی یک حکومت دیکتاتوری فردی نیست
برنامه تغییر حکومت "جمهوری" اسلامی تا پیش از مرگ اقای خامنه ایی در دستور کار اصول گرایان قرار گرفته است. اصول گرایان خواهان حذف جمهوریت نظام هستند. در برابر این برنامه (حذف جمهوریت)؛ برای کوتاه کردن دست اصلاح طلبان و مشارکت مردم در انتخابات ریاست جمهوری نظام اسلامی است.
در برابر پروژه جایگزینی ولایت فقیه با شورای رهبری (پس از مرگ اقای خامنه ایی) از برنامه های اصلاح طلبان است. از همین رو اصلاح طلبان با فریبکاری؛ مشکل نظام جمهوری اسلامی را؛ به اصل نظام ولایت فقیه و حکومت اقای خامنه ایی محدود می کنند. اگر مشکل نظام تنها به اصل ولایت فقیه محدود شود؛ پس برای اصلاح نظام نیز باید به اصلاح شیوه رهبری پرداخت.
شکی نیست که در نظام جمهوری اسلامی؛ رهبر بالاترین مقام؛ مادالعمر و پر تقصیر است. اما رهبر به تنهایی حکومت نمی کند. صاحبان ابزارهای مالی (بازار؛ اقازاده های؛ سپاه و ...)؛ سران بخش های مختلف نظام (مانند اقایان لاریجانی؛ رهبران مذهبی شیعه؛ مجلس؛ ریاست جمهوری؛نیروهای امنیتی؛ و نیروهای اصلاح طلب) در نظام ولایت فقیه و تصمیم گیری های سیاسی نقش افرین می باشند.
در نظام جمهوری اسلامی؛ ضمن مشارکت سران نظام و صاحبان ابزارهای مالی در حاکمیت؛ انتخابات مجلس؛ ریاست جمهوری؛ شورای های شهری و روستا نیز وجود دارد. در کنار ان؛ بخاطرامکان دسترسی به ماهواره و شبکه؛ دسترسی مردم به اطلاعات هم امکان پذیر می باشد. حق ازادی بیان نیزبرای خودی ها بصورتی محدود وجود دارد. مطبوعات نیز به انعکاس محدود اخبار و حتی اعتراضات صنفی و اجتماعی مردم می پردازند. با وجود این همه ابزار مشارکت سیاسی در حاکمیت؛ چگونه می توان این نظام را یک حکومت دیکتاتوری فردی خواند.
ضمن انکه حتی "اگر" جمهوریت نظام حذف نشود و "اگر" اقای خامنه ایی تا یکی دو سال دیگر فوت کند و " اگر" سپاه و نیروهای امنیتی پس از مرگ او دخالت نکنند و " اگر" اصلاح طلبان موفق شوند تا با استفاده از ابزارهای سیاسی؛ شورای رهبری متعادلی (میان اصول گرایان و اصلاح طلبان) را جایگزین؛ اصل ولایت فقیه نمایند؛ نتیجه ان چیزی جز حل مشکل درگیری داخلی نظام نخواهد بود.
طرح جایگزینی شیوه رهبری در صورت موفقیت یعنی اینکه اصلاح طلبان و اصول گرایان با توجه به ثروت و قدرت تبلیغاتی خود؛ و اتکا به رای مردم؛ به تقسیم قدرت و ثروت در میان اقایان و اقازاده های خود بپردازند. ایا ادامه غارت مردم ایران توسط اقایان و اقازاده ها به بهبود اوضاع اقتصادی مردم خواهد انجامید؟ واقعا زهی شرم.
جمهوری اسلامی بیش از هر چیز یک ( حاکمیت گروهی مذهبی های صاحب قدرت و ثروت) نظام الیگارشی فاسد مذهبی است که با جمهوری و یا بدون ان ؛ با ولایت فقیه و یا بدون ان نان شب و امنیت برای مردم ایران به ارمغان نخواهد اورد. مشکل این نظام فساد ریشه ایی ان است که نه با دمکراسی اسلامی و نه با دیکتاتوری اسلامی قابل حل است.
5 - مشکل ساختاری نظام جموری اسلامی
حتی اگر ساده دلانه بپذیریم که شورای رهبری جایگزین اصل ولایت فقیه شده؛ و نظام بطور معجزه اسایی به عادی سازی روابط امریکا و ایران بپردازد؛ باز هم مشکل نظام جمهوری اسلامی حل نخواهد شد.
مشکل نظام جمهوری اسلامی؛ بیش از هر چیز از ساختاراقتصادی و وابستگی ان به حاکمیت سیاسی شکل می گیرد. در دمکراسی های غربی؛ احزاب سیاسی نیازمند کمک های مالی صاحبان سرمایه می باشند. حاکمیت سیاسی برای ایجاد کار در کشور؛ پرداخت مالیات و توسعه کشور به بخش خصوصی نیازمند است. گسترش توانایی های اقتصادی شرکت های غربی نیز به ایجاد ثروت در جامعه؛ و بهبود وضع اقتصادی می انجامد. از همین رو امنیت اقتصادی و ایجاد رقابت و گسترش توانایی های شرکت های خصوصی در این جوامع از اهمیت ویژه ایی برخوردار می باشند. این ویژه گی به صاحبان ابزارهای اقتصادی اجازه می دهد تا برای گسترش توانایی های خود؛ ایجاد سود بیشتر؛ بر حاکمیت سیاسی فشار وارد می کنند.
اما در جمهوری اسلامی امنیت اقتصادی تنها برای اقایان و اقازاده ها وجود دارد. در این نظام اسلامی صاحبان ابزارهای سیاسی با زور و فریب به تصاحب ابزارهای مالی می پردازند. تصاحب ابزارهای مالی و اقتصادی؛ توسط حاکمیت سیاسی در هر جامعه ایی؛ بدون تردید به فساد و سقوط در اقتصاد منجر می شود.
روند فاجعه امیز؛ مصادره اموال و شرکت های خصوصی سرمایه داران ایرانی (تحت عنوان طاغوتی) که در ابتدای انقلاب اغاز شد؛ امروز با واگذاری قرارداد ها و امتیاز های مالی در اقتصاد ایران به صاحبان قدرت های سیاسی (اقایان و اقازاده ها) به ورشکستگی اقتصادی همه جانبه کشور منجر شده است. در کنار ان؛ جایگزینی روند رقابتی؛ با روند سهمیه ایی و گزینشی (بر اساس تکریم نظام) نیز به فساد و ورشکستگی نظام اداری؛ نظامی؛ فرهنگی و قضایی کشور منجر شده است.
متاسفانه انتقال قدرت از یک دیکتاتور بزرگ (شاه فقید) به صدها صاحب قدرت کوچکتر (اقایان واقازاده ها) منجر گشت. هر یک از این صاحبان قدرت در نظام جدید؛ به یک دیکتاتور کوچک تبدیل شدند؛ و نهایتا برای سهم بیشتر از درامدهای نفتی؛ به تبه کاری سیاسی؛ اداری و اقتصادی پرداختند. از قضات قوه قضاییه تا سرداران سپاه گرفته؛ تا بیت رهبری و بیت هاشمی همه خودشان را صاحب کشور و اموال مردم می دانند. در چنین شرایطی؛ افزایش فساد در نظام غیر قابل اجتناب است.
اصل رقابت و امنیت در اقتصاد از مهمترین دلایل پیشرفت کشورهای صنعتی است اما در نظام جمهوری اسلامی این اصول جای خود را به ژن های خوب و تکرم به ژن های خوب واگذار کرده است.
مشکل این نظام نه در شیوه رهبری ان و نه در بودن و نبودن جمهوری ان است. مشکل این نظام بیش از هر چیز از اقتصاد و رابطه ان با سیاست سرچشمه می گیرد. این نظام توانایی حل این مشکل را ندارد.
6 - عیسی دمی کجاست که احیای ما کند (ت)
نظام جمهوری اسلامی بخاطر عوامل "(1) پراکندگی نیروهای مخالف و عدم وجود یک رهبری اجتماعی نیرومند برای مقابله با جمهوری اسلامی؛ (2) تسلط حاکمیت بر درامد نفت؛ (3) تصاحب بیشترابزارهای مالی توسط هزار خانواده نظام؛ (4) توجه حاکمیت سیاسی به نقش مهم افکار عمومی و تلاش برای انحراف ان (5) مشارکت اصلاح طلبان در رهبری اجتماعی (6) و سرسپردگی اصلاح طلبان به نظام جمهوری اسلامی؛" دچار این توهم شده است که می تواند برای سالهای متمادی و تا ویرانی کامل ایران به حاکمیت خود ادامه دهد.
اما انقلاب مشروطه؛ سلسله تجددگرای پهلوی؛ انقلاب اسلامی و مبارزات دو دهه اخیر مردم ایران؛ تجاربی بسیار ارزنده برای ما بجای گذاشته است. شکی نیست که هنوز نقش مذهب و روحانیت؛ در رهبری اجتماعی ایران کاملا از بین نرفته است اما دوران دیکتاتوری در ایران به پایان رسیده است. حتی سران اصلاح طلب نظام جمهوری اسلامی نیز بقای خود را در دوری از دیکتاتوری فردی جستجو می کنند. این یکی از تفاوت ها بزرگ مردم ایران با کشورهای منطقه است.
در کنار این تحول فکری؛ مردم ما شاهد سقوط روزافزون وضع اقتصادی خود هستند. حنای نظام اسلامی رنگ خود را باخته است. حتی محرومان جامعه نیز دیگر از این نظام حمایت نمی کنند. شکی نیست که دیر یا زود شرایط تغییر خواهد کرد. اما متاسفانه؛ فساد و فقر روزافزون؛ پراکنده گی نیروهای سیاسی وطن پرست؛ دلسردی روزافزون مناطق محروم بویژه کردستان؛ در کنار نبود یک رهبری نیرومند و برنامه مشخص برای رویارویی با حوادث اینده؛ جایی برای خوشبینی نمی گذارد.
اگر ساکت بنشینیم؛ فقر و فساد همچنان ادامه پیدا کرده تا دیر یا زود؛ اگر نه در تهران بلکه در سنندج و اهواز مردم تحت ستم؛ "غیرت براورند و جهان پر بلا کنند" (ت) تا ایران به سرنوشت سوریه ولیبی و عراق دچار شود. اگر اعتراض کنیم؛ بدون تکیه بررهبری نیرومند و برنامه ایی مشخص؛ اعتراض ما؛ جز زندان به جایی دیگر نخواهد رسید.
در چنین اوضاعی؛ متاسفانه برخی از نویسندگان بخاطر تکریم به نظام اسلامی و برخی دیگر از سر کینه های چرکین گذشته؛ با پیراهن عثمان علم کردن کودتا بیست و هشت مرداد؛ اب به اسیاب ویرانگر نظام جمهوری اسلامی می ریزند تا مردم را گردن امدن به دور تنها رهبر بلقوه؛ واقعا موجود یعنی اقای رضا پهلوی برحذر دارند.
روزگاری (متاسفانه) همه تبار من به دشمنی با شاه فقید را افتخار می کرد. من خود نیز سالها گرفتار جوانی و نادانی بودم. از همین رو من؛ نه هرگز نه با اقای رضا پهلوی ونه هیچ یک از همراهان ایشان رابطه و تماسی نداشته ام. شناخت من از ایشان محدود به رفتارهای سیاسی ایشان است. برخی از رفتارهای ایشان ستودنی و برخی دیگر قابل تامل است. حتی شاید بتوانم برخی از اوقات ایشان را بخاطر برخی از رفتارهایش سرزنش کنم. اما نمی توانم وطن وپرستی ایشان را مورد سوال قرار دهم.
در کنار این تردیدی وجود ندارد که ایشان "تنها" کسی است که بخاطر ویژه گی تاریخی خود؛ می تواند همه مردم ایران را از کرد تا بلوچ؛ از شیعه تا سنی و از روستایی تا شهری را بدور خود گرد اورد و از سقوط ایران جلوگیری نماید.
دوستان گرامی؛ سرنوشت مردم یک کشور را نوع نظام ان تعیین نمی کند. سرنوشت مردم جمهوری افغانستان و یا دمکراسی پاکستان از وضع زندگی مردم پادشاهی صعودی بهتر نیست. سرنوشت مردم یک جامعه را "رابطه میان اقتصاد و سیاست" و همچنین خردمندی مردم و روشنفکران ان ترسیم می کند. این دعوای پادشاهی و جمهوری؛ اب به اسیاب نظام اسلامی ریختن و نتیجه ان گسترش روزافزون فقر؛ فساد و ویرانی کامل کشور است.
از همین رو من به حکم وجدان و به حکم خرد؛ تنها راه حل برون رفت از بحران کنونی را در گرد امدن بدور اقای رضا پهلوی و ایجاد یک رهبری نیرومند و سرنگونی نظام اسلامی می دانم.
با اروزی صلح و سربلندی برای مردم ایران

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
"" حلقه گمشده که این مقاله قادر به یافت آن نیست چیست؟ >> "" آیا اوروسیا ایزیم و اروسیا گرائی جای دموکراسی و نئو لیبرالیزم غربی را خواهد گرفت؟ "" بدون شک سایت پیک نت توده یها و مدیا جامعه شاهنامه خوان نمیتوانند به چنین درکی از تحولات دنیا برسند، ولی‌ اوروسیا "" این قلب سرزمین "" با چالش ۱- اتحادیه اروپا ۲- ناتو, پارادایم و شیفت قدرت جهانی‌ را، باز تعریف خواهد کرد، دیگر کسی‌ پشیزی به نظریه فوکویاما و پایان تاریخ ارزش قایل نیست، قدرت گیری یک ترکیه با فارن پالیسی مستقل از غرب، آغاز این تحول است، کمونیست‌های پ ک ک و پژاک، به عنوان تخریبگران این پروسه، با حمایت تجهیزاتی آمریکا، وارد یک بازی باخت شده اند، کرکوک ، دنیای ترک، نقش مرکزی و حیاتی‌، در شکل گیری اوروسیا ایزیم خواهد داشت، کرکوک و آزربایجان جنوبی مخصوصا اورمیه، ستاره‌های درخشان این قطب جدیدی است که در حال زایش است. رژیم شاهنامه خوان ایران

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مقاله بسیار طولانی است اما با وجود این مطالب کلیدی بسیاری را مطرح کرده است/ شرح تفکیک دمکراسی از ازادی/ علل سقوط اقتصاد ایران/ دیکتاتوری خوب!!! بسیار جالب بود. مهمترین بخش این مقاله برای من برخورد با اصلاح طلبان است. مشکل اصلی این مقاله پرداختن به مطالب بسیار در یک مقاله کوتاه است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
"" چرا رژیم شاهنامه خوان ایران، ضدّ اقتصاد، ضدّ آینده نگری و ضدّ علم است؟ "" آزربایجان جنوبی با موقعیت ژئوپلتیکی می‌‌تواند تبدیل به "" قطب اقتصادی / علمی‌ / لجستیکی "" ایران شود، جامعه شاهنامه خوان، نه تنها این مهم را نادیده می‌‌گیرد بلکه مافیای سپاه، به پژاک و پ ک ک در آزربایجان جنوبی میدان می‌‌دهد تا با ایجاد بی‌ ثباتی، مستعد‌ترین ناحیه کشور برای پیشرفت، تبدیل به ناع امنترین منطقه کشور شود. ایران بزودی با ۱۵ / ۲۰ میلیون بیکار و گرسنه دست و پنجه نرم خواهد کرد، اگر زبان ترکی، تبدیل به زبان دوم کشور شود، ادغام ایران در اقتصاد‌های منطقه و پروژهٔ جاده ابریشم، تسهیل خواهد شد، در مقابل رژیم شاهنامه خوان ایران، پروژهٔ حذف هویت و زبان ترک را، در ایران پیاده می‌کند. ۳- در خاورمیانه، ترکیه با زبان ترکی، در ادبیات و شیمی‌، جایزه نوبل گرفت، آزربایجان جنوبی، این امکان را دارد ایران را با اتکا به زبان

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
"" کلّ مقاله، جز کلی‌ گویی، چیزی برای گفتن ندارد ""اگر بپذیریم دموکراسی مدیون حداقل رفاه است """ باید به این پرسش جواب بدهیم "" چگونه به آن رفاه برسیم؟ ۱- سرمایگذاری روی جوامعی که صاحب روحیه بالای کار آفرینی هستند. در ایران نکبت زده، ترکان دارای این خصلت هستند. ۲- تثبیت نهاد‌ها و سازمان هائی که توان رقابت در دنیای پیشرفته امروز را دارند. اگر این ۲ پیش شرط حاصل شوند یک جامعه توان "" جذب مغز‌ها "" و "" حفظ مغز‌ها "" را خواهد داشت. شما ببینید امروز در "" دانشگاه هاروارد آمریکا، داستان موفقیت خطوط هوائی ترکیه، به عنوان یک "" نمونه قابل مطالعه برای ترمهای بیزینس / تجارت / بازرگانی تدریس می‌‌شود. در مقابل جامعه شناس ساده لوح جهان سومی‌ تحصیل کرده خارج، روی مفاهیم انتزائی مانند " پسا ساختار گرائی، پست مدرنیسم "" صبح تا شب، گلو پاره می‌کند. کمونیست / توده‌ای ما هم، دست کمی‌ از این جامعه شناس ما

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری