فرهنگ و هنر

زنان تحصیل کرده و هنر مندی که در آن شهر کوچک مذهبی خطر کردند بی چادر از برابری زن ومرد گفتند واز آزادی ودمکراسی ! امری که بیشتر اهالی آن روز آن شهر مذهبی چیزی از آن متو جه نمی شدند .کلماتی که هنوز بعد از گذشت هفتاد سال برای بسیاری از مردمان این شهر ثقیل است و وغیر قابل قبول .او از این خانواده بسیار آموخت بی آن که استقلال نظر خود را از دست بدهد .از همسرش حمایت کرد بی آن که خود داخل مبارزه آن روز وحزب دموکرات شود ...
از تاكسي كه پياده شدم ، راننده براي تحويل دادن چمدانم پياده شد ، دلم عجيب گرفته بود ، وقتي راننده ي پا به سن گذاشته ، با آن چهره ي معصوم و شكسته به من خيره شد وبا لبخندي برايم آرزوي موفقيت كرد ، ناخودآگاه دستم را براي گرفتن و فشردن دست او به جلو بردم ، دوست داشتم او را به عنوان نماينده اي از طرف تمام هم وطنانم در آغوش بگيرم اما خجالت كشيدم ، پيرمرد تعجب كرده بود ، دستش را جلو آورد و دستم را فشرد ، من محكم تر از او دستش را فشردم و گفتم :" برايتان آرزوي سربلندي ميكنم ...
خبری باز رسید/
غم گرانبار شد و کس نتوانست کشید/
جام زرین حیاتی بشکست/
کز شکستش پی دیواره ی دانش بنشست/
آری از روز الست /
رشته ی عمر گرانبار بسی زود گسست /
راوی قصه غم بار ممات


در یک کاخ بزرگ سلطنتی با پنجره های طلایی با پنچره های طلایی

با ده ها اتاق خواب و سالن های بزرگ پذیرایی با لوسترهای مهتابی

با گچ بری های بی نظیر که به شکل ماه و ستاره و خورشید چشم ها یم را مجذوب کند
در هفتم: مادر ادوارد زن سیاه پوش شهر!
خانه ایست در انحنای کوچک جاده همایون پشت دیوار سفید وبلند بیمارستان شهناز .خانه که پیوسته سکوتی سنگین بر آن سایه افکنده است .مقابل خانه می ایستد.میداند کسی آن جا نیست .اصلا خانه ای وجود ندارد دیرگاهی است آن را ویران کرده اند.صاحب آن نیز دیگر در این شهر حضوری ندارد .
در‮ ‬عرصه‮ ‬های‮ ‬سیاست‮ ‬و‮ ‬روزنامه‮ ‬نگاری‮ ‬و‮ ‬حقوق‮ ‬بشر‮ ‬میکوشم.
بیشتر‮ ‬نوشته‮ ‬هایم‮ ‬را‮ ‬علیه‮ ‬تبعیض‮ ‬جنسیتی‮ ‬،‮ ‬شکنجه‮ ‬و‮ ‬آزار‮ ‬زندانیان‮ ‬سیاسی‮ ‬و‮ ‬غیر‮ ‬سیاسی،‮ ‬اعدام‮ ‬ها‮ ‬و‮ ‬سرکوب‮ ‬های‮ ‬سیستماتیک‮ ‬رژیم‮ ‬فاشیست‮ ‬اسلامی‮ ‬ایران‮ ‬نگاشته‮ ‬ام.‮
داستان زنانی است که هرگز در کنار خود ندیدیم و عظمت آن را حس نگردیم . زنانی که روح کوچه ما بودند.