فرهنگ و هنر

.ایمان بیاورید به دستهای خلقی که

خانه خرابی سرنوشت آنهاست

و از سقفهای آوار شده نمی ترسند.

این دستها دوباره

خشت

روی خشت

خواهند گذاشت.
در بَسیاری موارد
روابَطَ کانی منجر بَه
نوعی روابَطَ خانی می شود
که گویا بَه آن
روابَطَ خان-وادگی هم گفته می شود...



به گيتى كه نامهربانى كند
تباهى جهان كامرانى كند

زمانه چو ناسازگار آمدست
جفا در جهان كامكار




احساس مهاجر، در برابر دیوار گنگ و طبل گنگ

هنر مهاجران و تبعیدیان آینۀ احساسات و آسیب هائی ست که در ساحل غربت زیسته اند. با نگاهی به شعر دو شاعر که تجربۀ طویل المدت مهاجرت بر صحیفۀ دل خود دارند، به زوایائی ازین احساسات می پردازیم. اگر ساحل مهاجرت چیزی برای آموختن در زمینۀ انسانی به مهاجر نداشته ، آنها چه سیاستی برای دوام آوردن در برابر رنج یک زخم التیام ناپذیر پی گرفته اند؟ امکان گذر ازین فاصله و دیوار یا تمایلی نسبت به آن وجود داشته است؟ زمان برای مهاجر چه خاصیتی پیدا میکند؟ زمان مهاجر، با زمان دیگران چه فرقی دارد؟

انتشار از: 
جانِ شیفه، محمود جان!
بارانِ بوران بر سرم،
در پیش دارم همسرم،
در چپ و راست کاکل زَرَم،
در پُشتِ من زاغ و کلاغ،
انتشار برخی آثار هاینه در دوران امپراطوری آلمان ممنوع بود. هنگامی که نازی ها در آلمان به قدرت رسیدند و در سال ۱۹۳۳، در برلین کتاب سوزی برپاکردند، در میان کتاب هایی که سوزاندند، «المنصور» نوشته هاینریش هاینه نیز وجود داشت، که در آن آمده است:
این فقط آغاز کار است. آنجا که کتاب‌ها را می‌سوزانند، انسان‌ها را نیز خواهند سوزاند. المنصور، ۱۸۲۱، مصرع ۲۴۳
هاینه این داوری را درباره کتابسوزان ۱۸۱۷ وارتبورگ در تراژدی المنصور خود در سال ۱۸۲۱ در ارتباط با سوزاندن کتاب‌های عربی گفته است.
به همین دلیل است که با وجود اینهمه نجابت و حرمت قایل شدن برای خانواده و ناموس، گاه هتک حرمت به نوامیس مردم روا داشته می شود چون براساس همان روحیه استبدادی هر کس فکر می کند که دیگران نباید کار زشت انجام دهند و خودش مجاز است هر کاری انجام دهد. بنظرم علت قانون گریزی مردم نیز ناشی از همین روحیه است.
قسمت آخر
او زمانی که دریچه قلب‌ها بازشوند، مهر جای‌گزین کینه گردد و انسان‌ها به ‌راستی برادری و خواهری برای هم باشد؛ غبار از چهره تاریخ خواهد زدود و از زبان زیباترین فرزندان این آب‌وخاک از آزادی و عدالت با شمایان سخن خواهد گفت! از زبان کسانی که در سنگین‌ترین روزهای این سرزمین غم‌بار سرودخوان در پای چوبه‌های اعدام ایستادند و نخستین جرعه شبنم سحرگاهی را سر کشیدند، تا خورشید از گلویشان اگر نه آن روز، بلکه به روزگاران طلوع کند و این سرزمین گرفتار در سیاهی را روشن نماید! او دل نوشته‌های هزاران مادر به همراه وصیت‌نامه‌های کوتاه فرزندانشان را از چمدان‌های کوچک، از کمدهای قدیمی، بیرون خواهد کشید و به داوری آیندگان خواهد گذاشت. من به آن روز ایمان‌دارم!
قسمت بیست و یکم و بیست و دوم
عید درراه بود سال شصت‌وهفت داشت به پایان می‌رسید. از تمامی آن‌همه زندانی، بیشتر از چند صد نفر باقی نمانده بودند. هفته اول اسفند تمامی آن‌ها را آزاد کردند. بدین‌گونه همه‌چیز پایان یافت! تو و پسر عصمت خانم، در میان آنان که از جهنم اوین برگشته بودند نبودید! تو را و او را از دروازه دیگری عبورتان داده بودند. دروازه مرگ!