سیدحسین موسوی تبریزی یکی از خونخوارترین آخوندهای رژیم در همه ایران

همان سیدحسین موسوی تبریزی که هزاران تن را پس از محاکمه های پنج دقیقه ای به اعدام محکوم کرده است هم اکنون چنان آزادیخواه و دموکرات شده است که ولتر و ژان ژاک روسو نیز به گرد پای او نمی رسند!

 

***************************************************

 سیدحسین موسوی تبریزی یکی از خونخوارترین آخوندهای رژیم در همه ایران

 سیدحسین پورمیرغفاری معروف به سیدحسین موسوی تبریزی در سال ۱۳۲۶ در تبریز زاده شد. دو برادر کوچکتر از خودش به نام های سیدمحسن که در سال ۱۳۳۰ زاده شده بود و سیدحسن که در سال ۱۳۳۳ زاده شده بود داشت. پدرش سیدمیرجبار پورمیرغفاری فرش فروش و از خرمقدس های بازار تبریز بود. برای خرمقدس بودن پدر سیدحسین پورمیرغفاری بود که وی نتوانست آموزش دبستانی را پی بگیرد و پس از پایان دبستان ابتدائی میرجبار او را به مدرسه طالبیه تبریز فرستاد. پس از خواندن درس های مقدماتی حوزوی در مدرسه طالبیه تبریز به شهر قم رفت و در آنجا تا سطح اجتهاد آموزش های حوزوی را دنبال کرد و با آن که بسیار جوان بود عنوان ایة الله به آغاز نامش افزوده شد. در شهر قم پس از آشنائی با روح الله خمینی از هواداران پر و پا قرص او شد. پس از تبعید روح الله خمینی به نجف چندین بار به شهر نجف رفته و اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی او را به ایران آورد و پخش کرد و چند بار نیز برای چنین کارهائی نیروهای امنیتی رژیم پادشاهی او را دستگیر کردند و به زندان افتاد یا دچار دردسرهای دیگر شد. البته سیدحسین پورمیرغفاری را همگان با نام مستعار سیدحسین موسوی تبریزی می شناختند.

 سیدحسین پورمیرغفاری که با نام سیدحسین موسوی تبریزی شناخته می شد پس از انتحار اسلامی رئیس بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز شد. در سال ۱۳۵۸ پس از آن که حزب جمهوری اسلامی خلق مسلمان ایران به پیروی از ایة الله شریعتمداری با اصل صد و ده قانون اساسی جمهوری اسلامی (اصل ولایت فقیه) به مخالفت برخاست و درگیری های گسترده ای در تبریز بر سر این موضوع درگرفت سیدحسین موسوی تبریزی به سرکوب سنگین خلق مسلمانی ها دست زد. نخست ده تن را به اعدام محکوم کرد و چند روز دیگر چهار تن و رسانه های رژیم خبر از اعدام چهارده تن از خلق مسلمانی ها در تبریز را دادند. چندی نگذشته بود که هفده تن دیگر نیز برای ماجرای خلق مسلمان اعدام شدند. در این میان از صدها تن از دستگیر شدگان با مشت و لگد و سیلی و تازیانه و باتوم و سلول های انفرادی و محکومیت به زندان به خوبی پذیرائی شد!

 سیدحسین موسوی تبریزی در نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی نماینده تبریز در مجلس شد و به جای او آخوند خونخواری به نام علی شجاعی در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز به ریاست رسید. با آن که برابر قانون اساسی جمهوری اسلامی کسانی که در مجلس شورای اسلامی نماینده می شوند نمی توانند در قوه قضائیه کار کنند اما از آنجائی که جز قانون: (ما می فرمائیم!) قانون دیگری در رژیم گدایان مفت خور وجود ندارد سیدحسین موسوی تبریزی در کارهای قضائی دخالت و گاهی در پست های قضائی نیز کار می کرد و حتی در کارهائی نیز که ارتباطی با نمایندگی نداشت خودش را به میان می انداخت. برای نمونه در تاریخ پنجشنبه نهم اسفندماه ۱۳۵۸ هنگام گردهمائی آرام گروهی از اعضا و هواداران سازمان فدائیان دسته ای از اراذل و اوباش تبریز را سازماندهی کرده و فرمان حمله به این همایش را داد. کار به کشمکش و زد و خورد و تیراندازی کشید و در این میان دانش آموز هفده ساله ای به نام داود امیراحمدی تیر خورد و کشته شد. همه این رویدادها در شرایطی رخ می دادند که هنوز یک سال از انتحار اسلامی نگذشته بود! و مردم بیچاره ای که می خواستند از زندان آریامهری درآیند کم کم به دوزخ ولایت فقیه گام می گذاشتند!  

 سال ۱۳۵۹ از راه رسید و با آن که سیدحسین موسوی تبریزی نماینده مجلس شورای اسلامی بود و بر پایه قانون های خود رژیم ولایت فقیه نمی توانست قاضی باشد از سوی روح الله خمینی به عنوان قاضی رسیدگی کننده به پرونده آتش سوزی سینما رکس آبادان منصوب شد! فشرده داستان سینما رکس آبادان این چنین است که آدم هالو و خل و معتادی به نام حسین تکبعلی زاده به همراه سه تن از یارانش به نام های فرج و فلاح و یدالله در زمان رژیم پادشاهی بر آن می شوند تا برای پیشبرد خواسته های روح الله خمینی و نابودی رژیم پادشاهی و با الهام از هیأت های دینی و سخنرانی های هواداران روح الله خمینی در مسجدهای گوناگون سینما رکس آبادان را آتش بزنند. این چهار تن در شب شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ به سینما رکس آبادان می روند و در حالی که بینندگان داشتند فیلم گوزن ها ساخته مسعود کیمیائی را می دیدند به بخش هائی از سینما بنزین و تینر می پاشند و آتش می زنند. آتش همه جای سینما رکس آبادان را فرا می گیرد و فرج و فلاح و یدالله نیز خفه شده و می سوزند. در این میان ۳۷۷ تن از بینندگان نیز نخست خفه شده و سپس می سوزند. روح الله خمینی نیز چندین آگهی پر آب و تاب بر این پایه که سینما رکس آبادان را رژیم پادشاهی به فرمان محمدرضا پهلوی آتش زده است پخش می کند. هواداران روح الله خمینی نیز در تظاهرات خیابانی شعار می دهند: فاجعه آبادان به دست شاه جلاد! فاجعه آبادان به دست شاه جلاد! فاجعه آبادان به دست شاه جلاد! ..........

 حسین تکبعلی زاده دستگیر می شود و تا فروپاشی رژیم پادشاهی در زندان می ماند و هنگام بلبشو و آشوب از زندان می گریزد. حسین تکبعلی زاده آن چنان هالو بود که پس از دیدن نام خودش در فهرست ساواکی های گریخته از دست رژیم جمهوری اسلامی خودش را معرفی کرده و می گوید: من پیرو خط امام خمینی هستم و برای پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی سینما رکس آبادان را آتش زدم! روح الله خمینی هم می بیند که در تنگنای بدی افتاده است! آن آگهی ها و سخنرانی های پر آب و تاب و تظاهرات پر جوش و خروش خیابانی کجا و اعترافات کسی که می گوید: چون من پیرو خط امام خمینی هستم پس سینما رکس آبادان را آتش زدم کجا؟ نخستین کاری که روح الله خمینی می کند این است که فرمان اعدام محمدرضا عاملی وزیر جهانگردی رژیم پادشاهی را می دهد چون محمدرضا عاملی اسناد و مدارک فراوانی درباره آتش زدن سینما رکس آبادان از سوی هواداران روح الله خمینی گردآوری کرده بود. کار دوم روح الله خمینی سپردن پرونده سینما رکس آبادان به سیدحسین موسوی تبریزی و سفارش پنهانی به او برای ماست مالی کردن داستان سینما رکس آبادان بود! سیدحسین موسوی تبریزی نیز در یک دادگاه نمایشی که از یکم تا دوازدهم شهریورماه ۱۳۵۹ به درازا می کشد حسین تکبعلی زاده را به همراه چند تن از کارگزاران رژیم پادشاهی به اعدام محکوم می کند و رسانه های رژیم ولایت فقیه نیز می گویند و می نویسند: عوامل آتش سوزی سینما رکس که از ساواکی ها و کارگزاران رژیم شاهنشاهی بودند اعدام شدند!

 روح الله خمینی آن چنان از شیرینکاری سیدحسین موسوی تبریزی در ماست مالی کردن پرونده سینما رکس آبادان خوشش آمد که در آغاز سال ۱۳۶۰ سیدحسین موسوی تبریزی را به سمت دادستان کل کشور به کار گمارد و سیدحسین موسوی تبریزی نیز در تاریخ سه شنبه پنج خرداد ۱۳۶۰ از نمایندگی در مجلس شورای اسلامی کناره گیری کرد و دادستان کل کشور شد. در آن هنگام سیدحسین موسوی تبریزی سی و چهار سال داشت. اندکی پس از به کار گمارده شدن سیدحسین موسوی تبریزی در پست نوین، سازمان مجاهدین خلق ایران در روز شنبه سی خرداد سال ۱۳۶۰ بر علیه رژیم ولایت فقیه جنگ مسلحانه را آغاز کرد و کشتارهای رژیم ولایت فقیه از اعضا و هواداران سازمان های سیاسی ضد رژیم آغاز شدند. درست است که سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل کشور شده بود اما با حفظ سمت به تبریز آمد و از تیرماه ۱۳۶۰ تا پایان شهریورماه ۱۳۶۰ روزانه ده ها تن از زندانیان سیاسی را در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز در پنج دقیقه محاکمه و به اعدام محکوم می کرد. سپس کارها را در تبریز به آخوند خونخوار علی شجاعی سپرد و دوباره به تهران بازگشت. در تهران قاضی و رئیس دادگاه هنگامی که سیدحسین موسوی تبریزی به پرونده های زندانیان سیاسی رسیدگی می کرد هیچ کاره بودند و جز امضا کردن آنچه که سیدحسین موسوی تبریزی دیکته می کرد کاری نداشتند و با این روال هزاران تن از زندانیان سیاسی در تهران و زندان های اوین و قزلحصار و گوهردشت اعدام شدند.

 برای کشتار و سرکوب بهتر در قوه قضائیه رژیم دژخیمان دوزخی به جز دادستانی کل کشور پستی به نام دادستانی کل انقلاب باز شده بود و سیدحسین موسوی تبریزی برای آن که بهتر بکشد و سرکوب کند دادستان کل انقلاب کشور و سررشته دار بزرگ سرکوب و کشتار در همه ایران شد اما سیدحسین موسوی تبریزی علاقه شگفت آوری به کشتار و سرکوب در تبریز و آذربایجان داشت و هر گاه فرصت به دست می آورد به تبریز می آمد و تازیانه ای به دست گرفته و شخصا در شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی در تبریز به همراه دژخیمان دیگر شرکت می کرد. برای نمونه یک روز در حالی که کلاشینکفی در دست داشت از یکی از هواداران سازمان مجاهدین خلق به نام اکبر چوپانی خواست که هم توبه نامه بنویسد و هم همه دوستانش را لو بدهد! اکبر چوپانی هم گفت که حتی اگر سرم هم برود حاضر نیستم به دوستانم خیانت کنم. سیدحسین موسوی تبریزی با کلاشینکف چند گلوله به گلو و گردن اکبر چوپانی شلیک کرد. زخم گلوله ها بی درنگ اکبر چوپانی را نکشتند. اکبر چوپانی به زمین افتاد و در حالی که ساعت ها ناله می کرد زجرکش شد. 

 در همین زمان بود که ۵۹ تن از مخالفان رژیم در فروردین ماه و اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ در مهاباد دستگیر و به تبریز فرستاده شدند. آخوند خونخوار علی شجاعی پس از هماهنگی با سیدحسین موسوی تبریزی و با فرمان وی همه ۵۹ تن را در خردادماه سال ۱۳۶۲ بدون محاکمه به اعدام محکوم کرد! چند تن از این ۵۹ تن دانش آموزان کم سن و سال دبیرستانی بودند. نام این ۵۹ تن که در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز و با حکم آخوند خونخوار علی شجاعی اعدام شدند این چنین است: علی آباده-  سیدابراهیم احمدی - محمد ابوبکری - محمدامین احمدی - وفا الیاسی - ابراهیم امینی - یوسف ایازی - خالق بارزانی - غلامرضا بارزی - علی بازیان - علی بانه یان – عبدالله تحریان - منصور جناح - حسن جهانیان - کمال چاوشینی - یوسف حبیب پناه - سلیمان حسن زاده- یوسف حسن زاده- عباس حسینپور - محمد حسینی - کاظم خاتونی - رحمان خضرپور - حسن رحمانیان - خالد رحیم آذر - رحمان رحیمی - کریم رحیمیان - خضر رنگین - محمود ریزیی - سیامک سقزی - محمد سلیمی - سیدمحمود سیدمحمودی - ابوبکر شکری - فریدون شنگه- محمدامین صفا - خالد صفائی - علی صلاحی - کامران ظاهرحجازی - مصطفی عصمتی - محمد علیالی - علی غواره - محمد فارق بازیار - صالح فرهودی - مصطفی فقری - کریم کاوه- کمال کریمی – هژار کریمی - حسین کلهری - احمد کهروبی - علی گلپرست-  حسن لاجوردی - صالح مام ابراهیمی - حامد محمود کندو - مقصود محمودی - علی مزنه- محمد مسعودی - انشاء الله نادری - شکری نادری - همایون نیلوفری - عباس یوسفی

 مثلث سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب اسلامی، سیداسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز و آخوند محمد محمدی گیلانی رئیس بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران هر روز ده ها و گاه صدها تن از زندانیان سیاسی را با محاکمه های پنج دقیقه ای می کشتند. آخوند محمد محمدی گیلانی آن چنان خونخوار بود که حتی دو پسر خودش را که با دیدن هزاران گندکاری و ستم رژیم اهریمنان دوزخی ضد رژیم شده بودند به اعدام محکوم کرد! سیدحسین موسوی تبریزی در همه ایران می گشت و فرمان های سرکوب و کشتار و شکنجه را به گردانندگان رژیم ولایت فقیه می داد و چرخ کشتار و سرکوب را پیاپی می گرداند. سیدحسین موسوی تبریزی پس از سال ها جنایت و کشتار آن چنان از قدرت مست شده بود که می پنداشت دست به هر کاری بزند هیچکس جلودارش نیست! سرانجام سیدحسین موسوی تبریزی برای مست شدن از قدرت دست به کاری زد که روح الله خمینی ناچار شد او را از همه پست و مقام هائی که داشت برکنار کند!

 داستان برکناری سیدحسین موسوی تبریزی از دادستانی کل انقلاب این چنین است که خانمی به نام .......... همسر جوان و زیبای یکی از خلبان های زمان شاه به نام .......... بود. این خلبان در زمان رژیم پادشاهی به آمریکا رفته و در آنجا در دانشگاه معروف هوا – فضائی آمریکا به نام Top Gun آموزش خلبانی دیده بود. هنگام آموزش خلبانی در Top Gun با خانمی آمریکائی به نام .......... که یکی از دانشجویان آمریکائی دانشگاه Top Gun بود آشنا شده و با او ازدواج کرده بود. پس از چندی خلبان ایرانی با همسر آمریکائیش دچار ناسازگاری شده و خانم .......... را طلاق داده و به ایران برگشته بود. در ایران با همسر دومش خانم .......... که از نظر سنی بسیار کوچکتر از او بود ازدواج کرده بود اما جناب خلبان با همسر دومش بدرفتاری می کرد به گونه ای که خانم .......... چند بار خواسته بود از شوهر بدرفتارش طلاق بگیرد اما با پا در میانی خویشاوندان دست از طلاق کشیده بود اما زندگی زناشوئی برای خانم .......... جز رنج و تیره روزی چیز دیگری در بر نداشت. تا این که خلبان یاد شده در پیوند با کودتای نوژه که سال ها پیش رخ داده بود به عنوان فرد مشکوک بازداشت شد، هر چند که کوچکترین ارتباطی با ماجرای کودتای نوژه نداشت و موضوع ممکن بود به سادگی حل شود. تا این که خانم .......... همسر خلبان زندانی برای روشن شدن وضعیت شوهرش به دادستانی کل انقلاب و به دیدن سیدحسین موسوی تبریزی می رود. بعد از ظهر بود و در دادستانی کل انقلاب کسی از ارباب رجوع و کارکنان نبود. سیدحسین موسوی تبریزی که معمولا ارباب رجوع را به حضور نمی پذیرفت هنگامی که شنید زنی برای پیگیری وضعیت شوهرش درخواست دیدار با وی را دارد پنداشت که زنی پیر و پاتال و بدقیافه و گریان مانند زن های حزب اللهی را خواهد دید که این زن با گریه و زاری برای آزادی خویشاوند زندانیش التماس خواهد کرد و سرش را به درد خواهد آورد! از این روی با بی میلی و بی حوصلگی اجازه دیدار داد اما هنگامی که این زن را با پوشاک شیک و عطر دل انگیزی که به آن زده بود دید زیبائی او هوش از سرش ربود و دین و ایمانش را به باد داد!

 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست؟

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست؟

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می خوابد و همخانه کیست؟

 خانم .......... نه تنها مانند زن های حزب اللهی که مانند کلاغ سیاه قارقار می کنند نبود بلکه با ادب و احترام و خونسردی درباره شوهرش سخنانی را به سیدحسین موسوی تبریزی گفت. دیدار سیدحسین موسوی تبریزی بداخلاق که اکنون بسیار خوش اخلاق و خوشرفتار شده بود! با خانم .......... به جای پنج دقیقه یکی دو ساعت به درازا کشید! هر بار که خانم .......... به هر دلیل لبخندی بر چهره اش می نشست در دل سیدحسین موسوی تبریزی قند آب می شد! سیدحسین موسوی تبریزی به این خانم وقت ملاقات دیگری داد و این دیدارها همچنان دنباله داشتند! کارکنان دادستانی انقلاب کم کم داشتند درباره چنین دیدارهائی کنجکاو می شدند از این روی سیدحسین موسوی تبریزی نشانی یکی از خانه های خلوتش را به خانم .......... داد! سیدحسین موسوی تبریزی سرانجام این خانم را رام کرد و خانم .......... هم از سیدحسین موسوی تبریزی خوشش آمد و دلدادگی از یک سویه بودن درآمد و دوسویه شد! تنها مشکلی که در این میان بود شوهر خلبان خانم .......... بود که آن نیز به سادگی حل شد! این چنین که سیدحسین موسوی تبریزی برای این خلبان زندانی چنان پرونده ای درست کرد که هیچ روضه خوانی برای شمر و حرمله و یزید چنین پرونده ای را در هیچ منبری نمی توانست درست کند! خلبان با ترفند سیدحسین موسوی تبریزی اعدام شد و تا هنگامی که آب ها از آسیاب بیفتند خانم .......... با معشوقش سیدحسین موسوی تبریزی از زندگی لذت می برد! پس از چندی که آب ها از آسیاب افتادند خانم .......... با سیدحسین موسوی تبریزی ازدواج کرد و همسر دوم او شد و به یکی از خانه های او رفت اما راز نهفته از پرده برون افتاد و مانند بمبی در همه جا ترکید. ایة الله یوسف صانعی به دیدار روح الله خمینی رفت و ماجرا را گفت و روح الله خمینی نیز ناچار شد سیدحسین موسوی تبریزی را از همه مقام هائی که داشت برکنار کند!

 سیدحسین موسوی تبریزی چندی گوشه گیر شد و همه کارها را رها کرد تا با غنچه گل زیبائی که به دست آورده بود روزگار را به شادمانی بگذراند. سپس در انتخابات دوره سوم مجلس شورای اسلامی شرکت کرد و در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۷ برای بار دوم وارد مجلس شد. چهار سال گذشت و هنگامی که سیدحسین موسوی تبریزی خواست در انتخابات دوره چهارم مجلس شورای اسلامی شرکت کند شورای نگهبان صلاحیت او را رد کرد! سیدحسین موسوی تبریزی هنگامی که دید هواداران خامنه ای و اصولگرایان او را از خود می رانند به اصلاح طلبان پیوست و نخست عضو مجمع روحانیون مبارز ( آخوندهای مخالف خامنه ای ) شد و سپس رئیس خانه احزاب ( وابسته به اصلاح طلبان ) شد و سرانجام دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم شد!

 هنگامی که آخوند ضد رژیمی مانند محسن کدیور را دادگاه ویژه روحانیت به اتهام توهین به مقام عظمای ولایت محاکمه می کرد وکیل مدافع او شد! از هواداران سیدمحمد خاتمی و دوم خردادی ها شد! ستایشگر ایة الله منتظری شد! در رویدادهای سال ۱۳۸۸ از هواداران جنبش سبز و میرحسین موسوی شد! از هواداران دو آتشه آزادی بیان، آزادی قلم، حقوق مردم، حقوق بشر، آزادی مطبوعات، آزادی عقیده، آزادی رسانه ها، حقوق شهروندی، حاکمیت قانون، حقوق زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، عدالت اجتماعی و مردمسالاری شد! و سخنرانی های پر آب و تاب و مصاحبه های پر جوش و خروشی در این زمینه ها ایراد کرد! و کوتاه سخن آن که همان سیدحسین موسوی تبریزی که در پنج دقیقه حکم اعدام می داد هم اکنون چنان آزادیخواه و دموکرات شده است که ولتر و ژان ژاک روسو نیز به گرد پای او نمی رسند! هم اکنون حضرت ایة الله العظمی الحاج شیخ سیدحسین موسوی تبریزی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم خود را برای مرجع تقلید شدن آماده می کند! البته همه جا پر از خرسوارانی مانند سیدحسین موسوی تبریزی است اما من و تو چرا باید خر شویم؟ چنان که سراینده ای سروده است:

 فقیه شهر این بگفت به گوش حمارش           که هر که خر شود البته می شوند سوارش

https://eshtrak.wordpress.com/2012/07/22/%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD
%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D
8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%
B2-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1/

 ***************************************************

 

سید حسین موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب در سیاهترین روزهای رژیم – ایرج مصداقی

 سید حسین  موسوی تبریزی امروز در زمره‌ یکی از «اصلاح طلب»های دو آتشه رژیم در حوزه های علمیه می باشد! وی همزمان با صدور فتواهای مختلف به تمرین برای ادعای مرجعیت تقلید نیز مشغول است! او علاوه بر داشتن مسئولیت «مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم» که به اصطلاح نهاد «اصلاح طلب» حوزه علمیه است ریاست خانه‌ احزاب رژیم را نیز به عهده دارد و از طریق آن مثلاً به ساماندهی «اصلاحات» در سیستم سیاسی کشور می پردازد! از اینها گذشته او رئیس دوره ای «شورای هماهنگی جبهه اصلاحات» نیز می باشد!

 سید حسین موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب و قاضی شرع در سیاهترین روزهای رژیم در مصاحبه های رادیو و تلویزیونی و از جمله کیهان ۲۹ شهریور ۱۳۶۰ به صراحت می گفت: «یکی از احکام جمهوری اسلامی این است که هر کس در برابر این نظام امام عادل بایستد کشتن او واجب است و زخمیش را باید زخمیتر کرد که کشته شود!... این حکم اسلام است. چیزی نیست که تازه آورده‌ باشیم.» (برجسته نمایی ها از من است)

 موسوی تبریزی مستقیماً دست در خون و شکنجه زندانیان بسیاری داشته و از معتمدان ویژه خمینی بود. این اعتماد تا آنجا بود که وی تا پیش از انتقال به تهران و گرفتن پست دادستانی کل انقلاب در جماران و در بیت خمینی زندگی می کرد. سابقه‌ وی در جنایت و کشتار را تنها با لاجوردی می توان مقایسه نمود. موسوی تبریزی پیش از تصدی پست دادستانی کل انقلاب نیز پرونده های حساس از نظر رژیم را دنبال می کرد. او در حالی که حاکم شرع تبریز بود برای پرده پوشی بر جنایت سینما رکس آبادان توسط عوامل ارتجاع مذهبی که آن را به گردن شاه و ساواک گذاشته بودند به آبادان اعزام شد تا با اعدام مجریان و از بین بردن اسناد گویای آن از افشای ابعاد واقعی این جنایت بزرگ پیشگیری کند. او پس از موفقیت در اجرای این پروژه‌ و پس از سرکوب حزب خلق مسلمان در آذربایجان حاکم شرع دادگاه محمدرضا سعادتی از اعضای عالیرتبه سازمان مجاهدین خلق ایران شد.

 او در مصاحبه با چشم انداز شماره ۲۲ برای فرار از زیر بار مسئولیت یک دهه جنایت و کشتار هولناک، لاجوردی را عامل خشونت و بی قانونی در اوین معرفی می کند و مدعی می‌شود که مرتضی فهیم کرمانی را برای کنترل لاجوردی در اوین گمارده بود:

 «آقای لاجوردی آدم خوبی بود. مسلماً متدین بود. اصلاً اهل سوء ‌استفاده مالی و اخلاقی نبود. ساده زیست، انقلابی و مردمی بود ولی برخوردهای خارج از قانون داشت كه قابل توجیه نبود. در رابطه با برخوردهای خشن باید خیلی مواظبش می شدیم. از طریق نمایندگان مجلس هم این مسأله به گوش حضرت امام رسیده بود. من آقای فهیم كرمانی را آوردم در اوین معاون ایشان كردم كه مواظب همین مسائل باشد. آقای فهیم كرمانی حساسیت خاصی در رابطه با اعمال خشونت نسبت به زندانی ها داشت. آن زمان گروه خاصی هم در اوین بودند و نمی خواستند كسی وارد بشود و كاری انجام بدهد. طیف بازار بودند و از زمان شهیدان بزرگوار آقایان بهشتی و قدوسی در زندان اوین مشغول بودند و طوری برخورد كردند كه آقای فهیم كرمانی ناراحت شد و گفت كه من نمی توانم كار كنم.»

 ملاحظه می کنید او با زرنگی جنایات انجام گرفته در اوین را به دوش جناح بازار و مؤتلفه می اندازد! این در حالی است که بخش ۲۰۹ در دست اطلاعات سپاه پاسداران یعنی خط‌ امامی های آن روز و اصلاح طلب های امروز بود و بزرگترین جنایات در این بخش صورت می گرفت. لازم به ذکر است فهیم کرمانی که موسوی تبریزی از وی چهره‌ یک «ولتر» را می سازد اولین حاکم شرعی در ایران است که حکم سنگسار را در شهر کرمان در سال ۵۸ صادر و اجرا کرد و عاقبت در سال ۶۵-۶۶ به فرمان خمینی از قضاوت خلع شد!

 وی در این مصاحبه ذکری از جنایات وحشیانه انجام گرفته در زندان تبریز نمی کند که مسئولیت اداره‌ مستقیم آن با خود او و اعوان و انصارش بود. سید حسین موسوی تبریزی ضمن آن که حاکم شرع بود خود مستقیماً کابل به دست گرفته و به شکنجه‌ زندانیان می پرداخت. او کسی است که وحشیانه ترین شکنجه ها را شخصاً انجام داده و وحشیانه ترین شکل اعدام ها در حضور او و به دستور او انجام گرفته است. یک نمونه آن دستور شلیک رگبار گلوله به گلوی اکبر چوپانی است که منجر به قطع سر وی شد و یا شخصاً در یک مورد به ادعای خود برای بیرون آوردن اطلاعات از دهان یک زندانی با دست انداختن در دهان وی فک بالا و پایین او را با شدت هرچه تمامتر به دو سمت مخالف کشیده و باعث در رفتن فک وی شده بود. او تا لحظه‌ اعدام از دردی جانکاه رنج می برد.

 موسوی تبریزی در مصاحبه با نشریه چشم انداز شماره‌ ۲۲ با زرنگی و پررویی آخوندی از تلاش های خود برای برکناری لاجوردی از پست دادستانی انقلاب در سال‌های ۶۱-۶۳ می گوید! اما او از بیان دلایل اصلی این تلاش ها صحبتی نمی کند و بنا به «مد» روز صحبت  از مخالفت با اعمال «خشونت» لاجوردی و دفاع  از «قانون گرایی» می کند! او نمی گوید قصد داشت چه کسی را جایگزین لاجوردی کند؟ اشتباه نشود وقتی موسوی تبریزی و امثال او دم از قانون و قانون گرایی می زنند تمام کًش کردن مجروح جزو «قانون» و عین «قانون گرایی» است! این امر نه تنها لازم که «واجب» است!

 از آنجایی که لاجوردی برای خود قطبی بود و به هیچ‌ وجه زیر بار هژمونی امثال موسوی تبریزی نمی رفت او تلاش می کرد لاجوردی را برکنار کرده و به جایش دوست و همراه خود علی فلاحیان را که نماینده کمیته مرکزی در دادستانی انقلاب بود جایگزین کند. تعویض لاجوردی و فلاحیان چنانچه بعدها نشان داده شد مصداق ضرب المثل ایرانی «کله پز برخاست، سگ جایش نشست» می باشد. موسوی تبریزی چنانچه خود نیز اعتراف می کند پیشتر فلاحیان را مأمور ایجاد یک کمیته مرکب از تیم های تعقیب و مراقبت ساواک، تکاوران شهربانی، اطلاعات و امنیت نخست وزیری، نیروهای سپاه، کمیته و دادستانی کرده بود:

 «بعد كاری كه ما كردیم همه اینها را جمع كردیم، از سپاه و كمیته و نخست وزیری و دادسرای انقلاب تهران و آقای «فلاحیان» را مسئول هماهنگی اینها قرار دادم و دو سه ماه كه باهم هماهنگ شدند كارها خیلی خوب پیش رفت و بیش از ۸۰ خانه تیمی مجاهدین خلق را كشف كردند و همان جا بود كه محل اختفای «موسی خیابانی» و سرانشان كشف شد... از نشریه «همشهری ماه» تیرماه ۸۰- مصاحبه «حسین موسوی تبریزی»: ... صفحه‌ ۵۳۰ کتاب شنود اشباح نوشته‌ رضا گلپور.

 وقتی رئیس دوره ای «شورای هماهنگی جبهه اصلاحات» چنین جنایتکاری است آیا می توان به این امامزاده دخیل بست یا چشم امیدی به آن داشت؟

http://www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=116

 ***************************************************

 

دختران جوان بخوانند! - بیژن کرامتی

 .................... در تمام سال های پس از انقلاب ۵۷ و به خصوص در دهه شصت در زندان های جمهوری اسلامی دختران بین ۱۴ تا ۲۸ سال وجود داشتند که محکوم به محاربه و عناد با نظام مقدس جمهوری اسلامی بودند. این دختران نیز باید همچون ده ها هزار زندانی سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در طول آن دوران دهشتناک اعدام می شدند اما از نظر روحانیون و نیروهای در قدرت نظام مشکلی جدی در سر راه قتل عام آنان وجود داشت! طبق احادیثی نقل شده از پیامبر اسلام و امامان شیعه دختران باکره در صورت کشته شدن حتی اگر مرتکب گناهان نابخشودنی نیز باشند به بهشت می روند و قاضیان شرع، نیروهای حزب الهی، پاسداران و دیگر مدیران در قدرت چنان عداوت و کینه ای نسبت به مخالفان خود و دگر اندیشان داشتند که حتی حاضر نبودند پس از ماه ها زندان انفرادی و شکنجه و سال ها زندان، قربانیان جنایات آنها پس از اعدام با طناب دار و یا تیرباران شدن به بهشت بروند!!!

 دشمنان اسلام، ولایت فقیه و نظام مقدس جمهوری اسلامی باید شدیدترین سختی ها و زجرها را در دنیا و آخرت تحمل می کردند و باید راهکاری اتخاذ می شد که حتی این دختران ۱۴ تا ۲۸ ساله باکره نیز پس از نهایت شکنجه و آزار در این دنیا و در زندان های جمهوری اسلامی طعم عذاب آخرت را نیز می چشیدند. بنابر این عالمان حوزه و روحانیون تزار اول حکومت عقل خود را روی هم گذاشته و راهکاری برای حل این مشکل پیدا کردند. دختران مبارز باکره بدون رضایت خودشان و به زور و اجبار به عقد پاسداران و بازجوهای زندان در آمده و پس از تجاوز وحشیانه به آنان و گرفتن بکارتشان به پای طناب دار یا تیرک اعدام برده شدند تا از عذاب دنیوی راهی عذاب اخروی شوند!

 در آن سال ها رسم بود که وقتی زندانیان سیاسی را اعدام می کردند پاسداری به درب منزل اعدامی می رفت و ساک وسایل او را تحویل خانواده اش می داد. تحویل ساک زندانی یعنی اعدام! خانوده زندانیان سیاسی دیگر این را می دانستند و به محض دیدن ساک وسایل عزیزان خود می فهمیدند که وی را دار زده و یا تیرباران کرده اند. کم کم اتفاق جدیدی افتاد. اتفاقی تکان دهنده و باورنکردنی. پاسدارانی که به درب منزل دختران اعدامی می رفتند به جز ساک وسایل یک جعبه شیرینی و اندکی پول خرد هم به مادر یا پدر دختر تحویل می دادند. ساک نشانه اعدام بود و شیرینی نشانه یک تجاوز شنیع به دختر و پول خرد به عنوان مهریه دختر اعدامی بود و آن پاسدار با نیش بازش همسر زوری (تجاوز کننده به دختر)!!! ....................

 .................... در سال ۶۰ پس از کشته شدن بهشتی و قدوسی، عبدالکریم موسوی اردبیلی ریاست دیوانعالی کشور و شورای عالی قضایی را به عهده داشت. در همین دوره سید حسین موسوی تبریزی یکی از شقاوت پیشه ترین چهره‌‌های رژیم پست دادستانی کل انقلاب را یدک می‌‌کشید. وی خود شخصاً در شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی شرکت می‌کرد و به سمت متهمان شلیک می‌کرد. او جدا از جنایاتی که در سیاهترین روزهای دهه ۶۰ مرتکب شد کسی است که نقش اصلی و اساسی در پرونده‌ سینما رکس آبادان و سرکوب جریان «خلق مسلمان» و طرفداران آیت الله شریعتمداری در تبریز داشت. جملات زیر تنها یکی از رهنمودهای او به نیروهای رژیم است: «یکی از احکام جمهوری اسلامی این است که هر کس در برابر این نظام امام عادل بایستد کشتن او واجب است و زخمیش را باید زخمی تر کرد که کشته شود ..... این حکم اسلام است، چیزی نیست که تازه آورده‌ باشیم!» (سید‌حسین موسوی تبریزی کیهان ۲۹ شهریور ۱۳۶۰) ..................

http://www.hafteh.de/?p=4559

 ***************************************************

 

از ثابتی تا سید حسین موسوی تبریزی- سهراب مبشری

 حدود یک ماه پیش «اخبار روز» در نوشته ای به قلم همین نگارنده از جامعه سیاسی ایرانی دعوت کرد در برابر دروغ های پرویز ثابتی رئیس اداره امنیت داخلی ساواک ساکت ننشینند تا به جنایت عادت نکنیم. خوشبختانه در چهار هفته گذشته مستقل از آنچه «اخبار روز» درباره مصاحبه ثابتی با صدای آمریکا درج کرد شهادتنامه های بسیاری درباره جنایاتی که تحت مسئولیت ثابتی توسط ساواک روی داده است منتشر شد. نگارنده امیدوار است واکنش ها در برابر ادعاهای ثابتی به فضای مجازی و مطبوعاتی محدود نشود و شاکیان پرونده ثابتی بتوانند در دادگاهی دعاوی خود را علیه یکی از مسئولان اصلی نقض فاحش حقوق بشر در حکومت پهلوی مطرح کنند. این امر از جمله از این رو اهمیت دارد که هنوز کشور ما گرفتار کسانی مانند ثابتی است. اگر پرویز ثابتی کماکان مانند سی سال گذشته از پاسخگویی در برابر دادگاه بگریزد کسانی که سی سال است در پناه حکومت فقها گوی سبقت را در جنایت، سبعیت و درنده خویی از ثابتی ربوده اند از بابت عواقب اعمال خود دچار هیچ دغدغه ای نخواهند شد!

 یکی از این کسان که البته سال هاست از گردونه قدرت به حاشیه پرتاب شده است سید حسین موسوی تبریزی است. آنچه توجه نگارنده را دوباره به این فرد جلب کرد مصاحبه ای است که «یادآور، کتاب ماه فرهنگی – تاریخی» منتشره از سوی «موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران» (از نهادهای وابسته به حکومت جمهوری اسلامی) با موسوی تبریزی انجام داده است. شاید در میان خوانندگان این سطور همگان آشنایی کامل با سوابق موسوی تبریزی نداشته باشند. از این رو لازم به توضیح است که وی از هنگام ترور قدوسی در شهریور ۱٣۶۰ عهده دار سمت «دادستان کل انقلاب» شد و تا ۱٣۶۲ یعنی هنگامی که این دادستانی در دادستانی کل کشور ادغام گردید این سمت را بر عهده داشت. شمار کسانی که در دوره مسئولیت موسوی تبریزی به تقاضای دادستانی های انقلاب محکوم به اعدام شدند و حکم در مورد آنها اجرا شد سر به هزاران می زند.

 هنگامی که موسوی تبریزی همه کاره دادستانی کل انقلاب (و تا مدتی مافوق اسدالله لاجوردی دادستان وقت دادگاه انقلاب تهران) بود وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی هنوز تأسیس نشده بود. دستگاه تحت مسئولیت موسوی تبریزی و امثال لاجوردی در اغلب موارد حاکم بر جان ده ها هزار زندانی از بدو دستگیری تا همه مراحل بازجویی و شکنجه و زندان و اعدام بود. در سال های سیاه ۱٣۶۰ تا ۱٣۶۲، سال های مسئولیت موسوی تبریزی، هزاران انسان را گزمه های رژیم یکراست از محل دستگیری به شکنجه گاه هایی می بردند که دستگاه تحت مسئولیت موسوی تبریزی در آن به «تکمیل پرونده» مشغول بود. البته در بسیاری از این موارد این «رسیدگی» بسیار کوتاه بود. موسوی تبریزی در آستانه انتخابات مهرماه ۱٣۶۰ که به رئیس جمهور شدن سیدعلی خامنه ای انجامید در مقام دادستان کل انقلاب گفت: «کسانی که در روز انتخابات قصد ایجاد اغتشاش و رعب و وحشت داشته باشند توسط پاسداران و مأموران انتظامی دستگیر و بلافاصله دردادگاه های انقلاب محاکمه و اعدام خواهند شد چون برای این گونه افراد محارب در زندان ها جایی نیست و نگه داشتن این اشخاص محارب باعث اتلاف وقت است!»

 برای موسوی تبریزی کافی بود که دادگاه انقلاب تشخیص بدهد فردی «قصد ایجاد اغتشاش و رعب و وحشت» داشته باشد تا این فرد «بلافاصله» اعدام شود. این سخنان در زمانی ایراد شد که دانش آموزان هوادار مجاهدین خلق از نخستین روزهای بازگشایی مدارس پس از تابستان خونین ۱٣۶۰ دست به تظاهرات خیابانی زده بودند. اگر به آمار کسانی که دستگاه تحت مسئولیت موسوی تبریزی در پاییز ۱٣۶۰ به جوخه های اعدام سپرد مراجعه شود شمار زیاد اعدامی هایی که به سن قانونی نرسیده بودند جلب توجه می کند. همه این فجایع همراه با تجاوز زندانبانان به دختران نوجوان زندانی، کشتن بسیاری از زندانیان زیر شکنجه، نگهداری ده ها زندانی در سلول هایی که حتی برای یک نفر هم خفگی آور است، همه و همه شاهکاری های دادستانی های انقلاب در سال های ۱٣۶۰ تا ۱٣۶۲ است، یعنی سال هایی که در رأس این دادستانی کسی نبود جز سید حسین موسوی تبریزی.

 این فرد اکنون در مصاحبه با «یادآور» مدعی شده است که در فاصله ۱٣۵۷ تا ۱٣۶۰ با مجاهدین خلق «برخورد حذفی نشد!» او حدود شش سال پیش در مصاحبه ای با «تبریز نیوز» گفته بود: «بعد از آن که منافقین دست به مبارزه مسلحانه زدند من در آغاز اعدام های سال ۶۰ به عنوان دادستان کل انقلاب به تهران رفتم. دادستان کل کشور هیچ وقت حکم اعدام صادر نمی کند. احکام اعدام را قضات در سال های ۶۰ تا ۶۲ صادر می کردند. قیام مسلحانه تقریبا اواخر خرداد شروع شد. اولین ترورها در ٨ تیر آغاز شد . در ٨ شهریور هم آقای رجایی و ۱۶ شهریورماه آقای قدوسی شهید شدند. از لحاظ قوانین، آنهایی که حرکات مسلحانه کردند اعدامشان حق است ولی گاهی ممکن است از قاضی اشتباهی رخ داده است که از آن بی اطلاعم. از آمار اعدام شدگان واقعا بی خبرم. ما در آن زمان نیز معتقد بودیم اعدام ها به هر تعداد هم که باشد از تعداد ترورهای مسلحانه بیشتر نیست!»

 خواندن مجدد این ادعاها که مصاحبه اخیر موسوی تبریزی انگیزه آن بود مرا بی اختیار یاد سخنان اخیر پرویز ثابتی انداخت. ثابتی گفته است در دوره مسئولیتش هرگز شاهد شکنجه در دستگاه تحت مدیریت خود نبوده است! موسوی تبریزی هم می گوید: دادستانی که تقاضای حکم اعدام می کند در صدور این حکم بی تقصیر است! اگر هم اشتباهی رخ داده است از سوی حاکم شرع بوده که حکم اعدام را صادر کرده است. ثابتی جنایات خود را با تروریست خواندن قربانیانش توجیه می کند، موسوی تبریزی هم می گوید قیام مسلحانه مجاهدین به او حق می داده است که هواداران مجاهدین را به کام مرگ بفرستد! البته امروز موسوی تبریزی این گفته سی سال پیش خود را که صرف ظن «قصد ایجاد اغتشاش و رعب و وحشت» هم برای اعدام «بلافاصله» افراد دستگیر شده کافی است فراموش کرده است اما هم بسیاری از شاهدان جنایت ثابتی و هم برخی بازماندگان کشتارهای ۶۰ تا ۶۲ در زندان های جمهوری اسلامی خوشبختانه هنوز در میان مایند. آنچه تاریخ از کردار و گفتار ثابتی و موسوی تبریزی ثبت کرده است با هیچ ترفند آنان ناپدید نمی شود.

 در تاریخ ثبت شده است که از بهمن ۱٣۵۷ انحصارطلبی و سرکوب توسط روحانیون حاکم آغاز شد و نه تنها گریبان مجاهدین را گرفت بلکه امکانات ابراز عقیده و فعالیت سیاسی را از هر حزب، جمعیت و گروه سیاسی منتقد حکومت سلب کرد. کیست که نداند ده ها عضو و هوادار مجاهدین خلق از مدت ها پیش از روی آوردن آنان به مبارزه مسلحانه، به دست عوامل و مزدوران روحانیت حاکم کشته شدند. اما موسوی تبریزی مدعی است با مجاهدین تا خرداد ۱٣۶۰ «برخورد حذفی نشد»!

 نگرانی این است که ملاحظات زودگذر سیاسی باعث زدودن حساسیت ما در قبال جنایت علیه بشریت شود. موسوی تبریزی در کشاکش های درون حکومت پس از مرگ خمینی در صف آن دسته از حواریون خمینی قرار گرفت که بعدها به اصطلاح «اصلاح طلب» شدند. هنگامی که میلیون ها ایرانی در اعتراض به برگماری مجدد احمدی نژاد به ریاست جمهوری در سال ۱٣٨٨ قیام کردند امثال موسوی تبریزی خود را تا مدتی همراه با این قیام نشان دادند. در آن روزها بسیاری از قربانیان و شاهدان جنایات جمهوری اسلامی در دهه ۱٣۶۰، برای احتراز از هر گونه تضعیف جبهه مقابل حکومت درباره کارنامه امثال موسوی تبریزی سکوت کردند. این سکوت و مماشات با این دسته از «اصلاح طلبان» قلابی متأسفانه مدت هاست به عادت بخش بزرگی از جامعه سیاسی ایرانی تبدیل شده است. این سکوت و مماشات به مبارزه برای پایان دادن به نقض حقوق بشر در ایران لطمه می زند.

 امروز عامل هر جنایت و ددمنشی در دستگاه سرکوب حکومت وقتی به موسوی تبریزی می نگرد بر این گمان می ماند که اگر لازم شد می توان روزی مانند موسوی تبریزی به صف «منتقدان» پیوست و در چنین روزی هر کارنامه ای هر قدر هم که سیاه باشد فراموش خواهد شد! ببینیم چه مقدار از حساسیتی که جامعه سیاسی ایرانی به حق در مورد ادعاهای پرویز ثابتی از خود نشان داد در مورد کسی نشان خواهد داد که اگر هم دوره مسئولیت او در دستگاه سرکوب کوتاه تر از دوره ریاست ثابتی بوده، در همان دوره کوتاه بسیار بیش از ثابتی دستان خود را به خون آلوده است!  

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=44286

 ***************************************************

 

گزارشی درباره اعدام ۵٩ شهروند مهابادی در تبریز

 .......... این ۵٩ نفر در دادگاه انقلاب شهر تبریز محاکمه شده و به اعدام محکوم شدند اما امروز که بیست و هفت سال از آن جنایت وحشتناک می گذرد هنوز از چند و چون آن جنایت آگاهی فراوانی در دست نیست. برای مردم هنوز مسببان این جنایت وحشتناک شناخته شده نیستند و حتی اختلافات درونی افراد و گروه های وابسته به حاکمیت باعث آن نشده که ابعاد این جنایت به درستی افشا شود...........

 .......... ۵٩ نفر از بازداشت شدگان به شهر تبریز انتقال داده می شوند. در تبریز در یک دادگاه چند دقیقه ای همه آنها به اعدام محکوم شده و تیرباران می شوند. دادگاه انقلاب تبریز هماهنگی لازم را با (( حسین موسوی تبریزی )) دادستان کل انقلاب کشور انجام داده بود. خبر این اعدام ها ١٢ خرداد با نقشه قبلی اعلام می شود. هدف از اعلام این خبر ایجاد جو رعب و وحشت در مهاباد بود. خانواده های این قربانیان هرگز نتوانستند محل دفن فرزندان و وابستگان خود را ببینند..........

http://rojpress.wordpress.com/2011/06/02/execution-of-59-mahabads-citizen

 ***************************************************

 

کشیده سیدحسین موسوی تبریزی برای مهندس بازرگان!

 خاطره آیت الله حسین نوری همدانی (پدر زن سیدحسین موسوی تبریزی) از روز اول افتتاح مجلس:

 .......... در روز اول افتتاح مجلس پیش از ظهر ما با جمعی از رفقا به تهران رفتیم و در افتتاح مجلس شرکت کردیم. بعد از ظهر همان روز قرار شد که آقایان وکلا به قم بیایند تا یک جلسه هم در آنجا داشته باشیم. ما از تهران برگشتیم و بعد از ظهر به مدرسۀ فیضیه رفتیم. سالن مطالعۀ کتابخانه مملو از جمعیت بود. آقایان رفسنجانی، خامنه ای و وکلا همه تشریف داشتند. عده ای از غیر وکلا (از علمای تهران) هم آمده بودند و عده ای از علمای قم هم حضور داشتند. آقای مهندس بازرگان و آقای عزت الله سحابی هم آمدند، منتها قدری دیر آمدند. آقای رفسنجانی قدری صحبت کردند و بعد از صحبت ایشان آقای مهندس بازرگان برخاستند و رفتند پشت تریبون. ابتدا علت تأخیر را این طور بیان کردند که: «در خدمت یکی از علما بودم.» البته منظورشان یکی از روحانیون مسأله دار بود! (آیت الله شریعتمداری) سپس صحبت را طوری زمینه چینی کردند که: «خوب است علما فقط نظارت داشته باشند و در ادارۀ مملکت دخالت نکنند.» تعبیر ایشان این بود که: «قداست خود و مقام و موقعیت علمی خودشان را حفظ کنند.» اسمی هم از آیت الله العظمی آقا سیدمحمدتقی خوانساری رحمة الله علیه بردند و گفتند که: «ایشان هم در سیاست دخالت می کرد ولی نه به طوری که خودش مدیریت را به عهده بگیرد بلکه راهنمائی می کرد.» در ضمن حرف، می خواست از پیشامدها انتقاد کند و آن را هم باز به حساب سوء مدیریت علما بگذارد.

 همین طور صحبت می کرد تا این که گفت: «خوب است که علما در سیاست و مدیریت مملکت دخالت نکنند. تجربۀ علما کم است. فقط نظارت داشته باشند. ما که تجربه مان زیاد است بهتر است مدیریت مملکت را به عهده داشته باشیم و..... » که ناگهان آقای سیدحسین موسوی تبریزی (داماد ما) که یکی از وکلای دورۀ اول مجلس شورای اسلامی از تبریز بود و در انتهای جمعیت نشسته بود از جایش بلند شد، آستین هایش را کم کم بالا زد و قدم به قدم جلو آمد و گفت که: «گوش کردن به این حرف ها خلاف شرع است!» آمد و دستش را با سرعت و شدت بلند کرد و خواست کشیدۀ بسیار محکمی به صورت آقای مهندس بازرگان بزند که بعضی از کسانی که در اطراف آقای بازرگان بودند بلند شدند و نگذاشتند، خلاصه مجلس به هم خورد.

 فردای آن روز رفتم جماران خدمت حضرت امام، خلوت بود، کسی هم نبود. تا رسیدم گفتند: «امام فراغت دارند، بفرمائید.» من مطالبی را که در نظر داشتم به عرض رساندم. بعد از آن به امام عرض کردم: «جریان دیروز مدرسۀ فیضیه خدمتتان عرض شد؟» فرمودند: «نه» شروع کردم به بیان مطلب. وقتی که حرف های مهندس بازرگان را گفتم امام خیلی گرفته شدند، معلوم بود که ناراحت شده اند. بعد تا گفتم که: «آخر مجلس یکی از طلبه های قم (اول اسم نبردم) نشسته بود که از جای خود برخاست و آستین هایش را بالا زد و قدم به قدم به طرف مهندس بازرگان جلو آمد و گفت گوش کردن به این حرف ها خلاف شرع و از گناهان کبیره است و وقتی به نزدیک بازرگان رسید دستش را برد بالا که کشیده ای به صورت مهندس بازرگان بزند که آقایان برخاستند و او را گرفتند و نگذاشتند و ......» امام خیلی خوشحال شدند و فرمودند: «آن آقا کی بود؟ آن آقا کی بود؟» بعد سؤال کردند: «بقیه نشسته بودند؟» بنده عرض کردم: «آن آقا سیدحسین موسوی تبریزی بود.» امام خیلی، خیلی خوشحال شدند و فرمودند: «احسنت!»

 اصلا امام روحاً از شجاعت خوششان می آمد! از این که کسی در جای خودش اقدام کند و شجاعت به خرج بدهد و حرف بزند و کار بکند خیلی خوششان می آمد!..........

 (پا به پای آفتاب، امیررضا ستوده، نشر پنجره، ج۴، ص۲۹۷ - ۲۹۹)

 ***************************************************

 

 مصاحبه آخوند خونخوار سیدحسین موسوی تبریزی با مسیح علی نژاد

 سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل کشور در دهه ۶۰ طی یک گفتگوی تلفنی با مسیح علی نژاد روزنامه نگار گفته است که صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه در مورد وضعیت فعلی ایران می گوید که به هیچ وجه اعدام سیاسی نداریم! وی در عین حال در پاسخ به پرسش هائی در مورد اعدام گروهی نیروهای سیاسی در دوران دادستانی خودش می گوید: من فقط حضوری به پرسش ها پاسخ می دهم! او وقتی با این پرسش مواجه می شود که معمولا خبرنگاران منتقد نمی توانند در مورد اعدام های دوران دادستانی ایشان در مصاحبه های حضوری سؤال های انتقادی بپرسند می گوید: سؤال جرم نیست، سؤال اعدام ندارد، شما یا هر خبرنگاری حضوری تشریف بیاورد تا آنچه واقعیت است را در مورد اعدام های زمان خودمان و حالا بیان کنم. صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه ایران به گزارش اخیر احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران اعتراض کرد و گفت: اعدام‌ در تمام کشورهای اسلامی جزو ارزش‌های اسلامی است! در جمهوری اسلامی ایران مطلقا اعدامی سیاسی نداریم! و افراد اعدامی یا قاچاقچی مواد مخدر یا متعرضان به جان و مال و نوامیس مردم بوده اند! گفتگوی کوتاهم با آقای موسوی تبریزی دادستان کل کشور در دهه ۶۰ را می توانید در زیر بخوانید و بشنوید:

 * سلام، من مسیح علی نژاد روزنامه نگارم و یک سؤال دارم، نمی دونم بنده را به جا می آورید یا نه؟

 ** بله بفرمائید

 * من می خواستم در مورد اظهارات لاریجانی که گفتند در ایران اعدام سیاسی نداریم با شما یک گفتگوی تلفنی انجام دهم

 ** نه، من مصاحبه غیر حضوری انجام نمی دهم!

 * آقای موسوی تبریزی سؤالاتی که من می خواهم بپرسم که اصلا حضوری جرأت نمی کنم بپرسم!

 ** چرا؟ من مصاحبه حضوری هر چه که باشد با افراد شناخته شده انجام می دهم. در همین جا هم روزنامه ها وقتی زنگ می زنند مصاحبه حضوری نباشد انجام نمی دهم.

 * درست است ولی شما چون دادستان کل انقلاب در دوران آیت الله خمینی بودید می خواهم نظرتان را در مورد اظهارات آقای لاریجانی بدانم که می گوید در جمهوری اسلامی اعدام سیاسی نداریم.

 ** آقای لاریجانی در مورد حالا گفته اند!

 * پس منظورتان این است که آقای لاریجانی در مورد الان گفته اند که اعدام سیاسی نداریم ولی تأیید می کنید که در دوران شما اعدام سیاسی وجود داشته، بله؟

 ** من مصاحبه نمی کنم! ببخشید!

 * نه، یک لحظه گوش کنید، به هر حال شما دادستان کل انقلاب بودید در دوران آقای خمینی، من نمی توانم سؤالاتی که دارم را حضوری بپرسم، می توانم؟

 ** می توانید، بله می توانید!

 * آقای موسوی تبریزی من هشت، نه سال خبرنگار داخل ایران بودم ولی هیچ وقت جرأت نکردم در مورد اعدام هایی که در دوران خمینی صورت گرفته سؤال بپرسم! یعنی الان شما می گوئید اگر من حضوری در این مورد سؤال کنم هیچ مشکل حقوقی برام به وجود نمی آید؟

 ** نه، نه، هیچ! حضوری هر مصاحبه ای با من بکنید حاضرم واقعیت ها را بگویم تعارف هم ندارم.

 * من الان بیرون ایران هستم و می توانم سؤالات چالشی که برای نسل ما در مورد اعدام های دوران آیت الله خمینی وجود داشته را بپرسم، در داخل ایران فکر می کنید اگر من یا یکی از همکارانم در مورد اعدام های آن دوران بپرسند حکمِ خودشان اعدام نیست؟

 ** نه، سؤال که اعدام ندارد! شما سؤال بکنید اعدام ندارد!

 * نه ببینید این توقع زیادی نیست که من بدانم شما اگر به این محور سؤالاتم پاسخ می دهید آن وقت من یا همکارانم یا هر کسی با شما قرار مصاحبه حضوری بگذارد، این که در دوره ای که شما دادستان انقلاب بودید اعدام های گروه های سیاسی با دستور چه کسی صورت گرفته؟

 ** من جواب شما را در ایران می دهم! شما حضوری اگر بیائید بیشتر از این هم جواب می دهم!

 * بله ممکن است شما پاسخ دهید ولی من سؤالم این است که آیا تضمینی برای کسی که سؤال را می پرسد هست؟

 ** آره تضمین هم هست! سؤال جرم نیست!

 * یک خرده منصف باشیم، الان بچه های روزنامه نگار که در زندان هستند به خاطر سؤال نیست؟

 ** من نمی دانم! شما بیا اینجا سؤال کن! من بهتر از آنچه که شما می خواهید آنچه واقعیت است را در مورد اعدام های زمان خودمان و حالا بیان خواهم کرد! فرقی نمی کند!

 * بسیار خب، من پس با اجازه خودتان همین گفته ها را منتشر می کنم چون فکر نمی کنم یک خبرنگار منتقد احساس امنیت این را داشته باشد که در مورد اعدام های سیاسی بیاید حضوری سؤال بپرسد، من با سعید مرتضوی هم مصاحبه کردم، ایشان گفتند که بیائید حضوری مصاحبه کنید، در حالی که شما خودتان می دانید ما این امنیت را برای طرح سؤال نداریم!

 ** من کاری به ایشان ندارم، من عقیده ام این است نه فقط در مورد شما، درباره هر کسی که بخواهد با من مصاحبه کند، روزنامه کیهان باشد، آرمان باشد، مشرق باشد، دوستان خودمان باشد می گویم بیائید حضوری بپرسید، من واقعیت ها را تا به حال هم گفته ام! و از این پس هم خواهم گفت! و هیچ مشکلی هم ندارم!

 http://www.masihalinejad.com/?p=5493

 ***************************************************

 بخش های گوناگون این نوشتار از سایت ها و وبلاگ های گوناگون گردآوری و سپس ویرایش و بازنویسی شده اند.

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوست گرامی، کیانوش توکلی، نخست آن که من این نوشتار را ننوشته ام و آن را از بخش های گوناگون جهان اینترنت گردآوری کرده ام و ..........
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

جناب تبریزی گرامی / شما مطمئن هستید که ایشان خون خوار است؟ سیدحسین موسوی تبریزی طبق نوشته بالا خون ریز است نه خون خوار ....از کلمات باید درست استفاده کرد.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
هومن : متاسفانه یک جمعیت حداقل 5 میلیون نفری عرب نزاد ترک زبان دراذربایجان غربی وشرقی قزوین وزنجان وهمدان حضور دارد که اعراب عراقی وعربستانی هستند ویاد گار حکومت های عربی پس از ساسانیان ومهاجرت های شیعیان در دوران بنی عباس به این منطقه هستند الان ترک زبان شده اند ولی نژادا عرب هستند یک سندش وجود امامزاده های فراوان در روستاهای اذربایجان است که نشان میدهد این روستا ها عرب نشین است و مردم عرب قبر اولین بزرگ عرب خودرا که شیخ قبیله بوده و از زاد و لد او قبیله زیاد شده ساخته اند تعصب ژنی خیلی از ترک زبان ها روی اسلام وشیعه بخاطر داشتن ارکی تایپ های ژنی عربی است بنابراین حداقال یک جمعیت 5 میلیونی عرب نزاد در منطقه داریم که چند برابر جمعیت 300