پرونده قتل سهراب - تزهایی درباره جنبش سبز

این رساله كه خود را بیانی از ارزش ها و چشم¬اندازهای جنبش سبز نامید، در طول چهار سال پس از كودتا نگاشته شده و انگیزه¬ی اصلی نگارش آن ، بیش از آن¬که کوششی برای شناسایی ماهیت آن توحش سازمان¬یافته¬ای باشد که استبداد دینی در این مدت بر آزادی¬خواهان ایران رواداشت، زجر غیرقابل تحملی بود که امثال این نگارنده از دست جمع کثیری از مدعیان و سهام¬داران ناصالح جنبش¬سبز متحمل شدند

 داونلود کتاب کامل با فرمت پی دی اف

 

من عملاً به هیچ­كس برای انتقام­جویی و معامله­به­مثل توصیه نمی­كنم

 اما اجازه­ هم نمی­دهم كه ترسوها و بزدلان پشت سپر عدم خشونت پناهنده شوند

  مهاتما گاندی

  

"زان طرّه­ی پرپیچ و خم، سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم، آن کس که عیّاری کند؟

حافظ

  

خواهی كه دادت بر درد صد سلسله بیداد را

منت بكش، گردن بنه زنجیر استبداد را !

وصیت شهدای باغشاه

  

سر دوراهی ، یه قلعه بود

سه خشت از شغال، یه خشت از پرنده!

شاملو

  

اولمق وار! دونمق یوخدور!

(مرگ هست؛ اما برگشت نیست. )

میرحسین موسوی

چه می­شود كرد

و چه­کارها  كه نباید كرد؟

 

1-   ویروس آزادی­ستیزی و انسان­ستیزی­ای که امروز "آتش به خانه­ی پارسایان انداخته" و سرمایه­ی مادی و معنوی ایرانیان را به حراج گذاشته، ویروسی­ست که در یکصد سال اخیر از هر کودتا و انقلابی جان سالم بدربرده و با از سرگذراندن هر تحول سیاسی، یک درجه پیچیده­تر شده و جهش ژنتیکی یافته است. نیروی آزادی­ستیز در عصر قاجار و نیز در دوران پهلوی اول یك روحیه­ی لمپنی و قلدری عوامانه داشت و ستیز با آزادی را با تكیه بر قدرت فیزیكی و زور بازو انجام می­داده است. تیپ­هایی چون امیربهادر جنگ در حكومت قاجار، و   آیرم­خان و درگاهی در دوره­ی رضاشاه مظهر این قوه­ی لمپنی هستند.  در عصر پهلوی دوم این نیروی آزادی­ستیز به لطف دلارهای نفتی و نیز برای مقابله و ستیز با نیروی آ‍زادی­خواهِ دهه­ی بیست، كه بدنه­ی آن را جوان­های تحصیلكرده­­ی اروپا در دوران رضاشاه تشكیل می­دادند، تحصیلات دانشگاهی را از سرگذراند و خصلت تكنوكراتی را نیز به خصلت لمپنی خود افزود و بدین ترتیب این ویروس یك درجه پیچیده­تر شد. لمپن- تكنوكرات­هایی كه در دوره­ی قبل از كودتا سپهبد رزم­آرا و بعد از كودتا امثال ارتشبد زاهدی و ارتشبد نصیری مظهر آن هستند. این قوه­ی آزادی­ستیز در جریان انقلاب 57 با وجود آنكه ضربه­ی سنگینی متحمل شد، اما توانست از طریق یك موتاسیون هویتی، یك روند تكاملی دیگر طی كند و بنابه اقتضای عصر، خصلت بنیادگرایی مذهبی را نیز به فضایل خود بیفزاید: اكنون دیگر كمپلكس بسیار پیچیده و ویروس عجیب­وغریبی تولید شده بود كه خصلت لمپن-تكنوكرات-بنیادگرایی داشت و در لمپنی و قلدری­اش، دست فراش­های دوران قاجار را می­بست و به لحاظ تكنوكراتی تا حد مدرک دکترا از بهترین دانشگاه­های امریكا و در فناتیزم مذهبی نیز به سرسختی­ای در حد خوارج صدر اسلام مجهز بود. اكنون آن لمپنیسم آزادی­ستیز قجری كه جز قلدری ادعایی نداشت، توانسته بود یك ایدئولوژی و جهان­بینی انتقادی نیز برای خود سامان بدهد و نه تنها از بابت سركوب آزادی­ها و خلاقیت­های جامعه و پایمال کردن منابع آن شرم­زده نباشد، بلكه روش و منش خود را به عنوان الگوی ایدئال و رهایی­بخش به دنیا نیز پیشنهاد كند و ضمن معرفی خود به عنوان مظهر فضیلت­های انقلابی جامعه، شکنجه کردن منتقد و مخالفش را نیز عبادت فرض کند . این كمپلكس هویتی كه خاصیت لمپنی­اش برای ارعاب طبقه­ی متوسط، فناتیزم شیعی­اش برای ارضاء طبقه­ی سوم، و خصلت تكنوكراتیك­اش برای ارضاء طبقه­ی اول جامعه شكل گرفته بود ، در پایان دهه­ی شصت دست بالا را در تمامی منابع قدرت یافت و ظهور تیپ­هایی چون سعید امامی نشانه­­ی چنین فضایی­ست. این قوه­ی آزادی­ستیز پس از آن­كه در دوران هشت سال حكومت اصلاح­طلبان ضربه­های سنگینی را از سمت ائتلاف روشنفکران جامعه متحمل شد، در سال 1384  مجدداً به صحنه آمد و برای اولین بار مقام ریاست جمهوری را نیز در اختیار گرفت.  شخصیت آقای احمدی­نژاد كه در دهه­ی هشتاد چون معمایی غریب بركشیده شد و بر بالاترین كرسی مدیریتی كشور نشست دقیقاً و دقیقاً تجسم شخصیت برآمده از كمپلكس تاریخی لمپن- تكنوكرات – بنیادگراست؛ نکته­ی جالب در مورد این ویروس این است که او در دهه­ی شصت، هم قلدری­اش، هم تحصیلات­اش و هم تعصبات دینی­اش یک اصالتی داشت. مدیران جمهوری اسلامی در دهه­ی شصت به عنوان نسل اول انقلاب، آن عصبیت به مفهوم "ابن خلدونی"ای را که مستلزم حفظ هر قدرت نوپایی­ست، دارا بودند و لااقل در اعتقادات انسان­ستیزانه­ی­شان تشخص داشتند و ثابت­قدم بودند و این اولاً بدان سبب بود که ریشه­ی تربیت و آموزش­شان در عصر پهلوی بود و ثانیاً به آن سبب كه اینان زمانی به جبهه­ی بنیادگرایی مذهبی پیوستند، كه این جبهه موقعیت اپوزیسیونری داشت و هنوز حلقه­های قدرت مافیایی در پیرامون آن شكل نگرفته بود؛ اما مدیران نسل دوم انقلاب، همان چهل، پنجاه و شصت ساله­هایی که جوانی خود را در دهه­ی شصت گذراندند و امروز سرسلسله­دار ایشان ایشان آقای احمدی­نژاد در ریاست قوه­ی اجراء و برادران لاریجانی در سایر قوا هستند، خاصیت عجیبی دارند و آن اینكه مطلقاً فاقد هرگونه شخصیت و پرنسیپی هستند و اساساً جز نفس قدرت، هیچ تعهد، تعلق و دل­بستگی­ای به هیچ چیز دیگر، حتی به ارزش­های بنیادی نظام نیز ندارند. لمپن-بنیادگرا-تكنوكرات­های دهه­ی شصت، نیروهایی بودند كه از دل الیت­های نسل و عصر خویش و در یک فضای نیمه­رقابتی بالا كشیده بودند؛ اما این لمپن-لیبرال-تکنوکرات­های جدید که در فضای رانتی دهه­ی هفتاد و هشتاد و در آغوش ساخت مافیایی قدرت بارآمده­اند خاصیت عجیبی دارند. اینان هم لمپنیسم­شان و هم مدرک دکترایشان و هم تعصبات شیعی­شان تقلبی­ست- امثال آقایان رحیمی و رحیم­مشایی و تیپ­هایی چون لاریجانی و قالیباف كه از بنیادگرایی مذهبی فقط یك ادا و اطواری برای ایشان مانده است که پوشش مفاسدشان است.-  این تیپ لمپن-تکنو-بسیجی تا مغز استخوان فاسد است و اینکه آقای احمدی­نژاد به چنین آزادی عملی در ارعاب تمام لایه­های مدیریتی کلان نظام و باج­گیری از ایشان دست یافته، این­که شخصی چون او به عنوان برکشیده­ی از دل همین جریانات در تقلب انتخاباتی، چنین ناسپاسانه با  ایشان معامله می­کند و راه حفظ قدرت سیاسی را در بسیج نفرت توده­ها بر علیه ایشان می­جوید ، نشان می­دهد که عمق فساد و ضعف قدرت اخلاقی در دل روابط قدرت تا چه حدی پیش رفته است. امروز نظام نبرد خود را  با جامعه­ی مدنی قطبی کرده است و برای این نبردِ قطبی ، البته نیروهای کیفی و اصیل و متعهدی لازم خواهد داشت که از  تامین آن عاجز است. این که امروز رئیس دولتِ برآمده از کودتا ، با سوءاستفاده از بدنامی رهبری نظام در میان توده­ها، ولی­فقیه را به سیبل خودش تبدیل کرده­است و این­که امروز نیروهای کم­شخصیت پیرامون قدرت و برای تصدی یک ریاست در حد فدراسیون ورزشی ، یکدیگر را می­درند، نشانه­ای از این بحران شخصیت است  و آن اسم­اعظمی که به لیبرال­های ایرانی صلاحیت غلبه بر این اوباش را خواهد داد، "قدرت اخلاقی"­ست. وقتی مسیح می­گوید:" زمانی می­توانید بر فریسیان چیره شوید، که پارسایی شما از پارسايي  علمای فریسی بیشتر باشد." یعنی اینکه لیبرال ایرانی آن­ زمانی می­تواند بر این لمپن-تکنو-بسیجی غلبه کند، که تعصب و جدیت او بر ارزش­های انسان­گرایانه­اش، از تعصبات یک مشت بنیادگرای دینی فاسد بر ارزش­های سادومازوخیستی و انسان­ستیزانه­ی­شان بیشتر باشد. گاندی می­گوید که "آخرین سلاح انسان پارسا برای قانع کردن مردم به درستی باور و عمل­اش  این است که زندگی خودش را نمونه­ی آرمانی و تجسم آن ارزشی قرار دهد که تبلیغ می­کند"  و لیبرال ایرانی نیز موظف است با آراسته شدن به والاترین حدود اخلاق مدنی در منش و شخصیت خود، به توده­ی ایرانیان بفهماند که ستیز او با فاشیسم دینی، پیش از آن­که از بابت سرکوبگری آن­­ها در حیطه­ی آزادی­های اجتماعی و سیاسی باشد، از بابت فساد و بی­اخلاقی و دیوسیرتی­ای­ست که این قوم، ایرانیان را به آن خو داده­اند.

2-  گوته می نویسد: " گاه بحران زیبایی شناسی به حدی می­رسد كه فقط با یك فهم اخلاقی تند می­توان به آن غلبه كرد" و ما نیز بر اساس تجربه­ای كه در این 4 سال به دست آوردیم می­توانیم اضافه كنیم:" گاه بحران فكر سیاسی به چنان حدی می رسد كه فقط می توان با یك فهم زیبایی­شناختی تند بر آن چیره شد" حال اگر آن فهم استتیكی تند نیز به قول گوته خودش موكول به یك فهم اخلاقی تند باشد،  بدین ترتیب در این وضعیت  فقط با  یک انقلاب اخلاقی­ست كه می توان بن بست سیاسی را شكست . اما باید توجه داشت كه آن بحران سیاسی­ و زیبایی­شناختی­ای كه حل آن موكول به فهم اخلاقی تند است، خود در نتیجه­ی بحران و خلاء فهم اخلاقی در جامعه­ی ایرانی حادث شده است پس این اخلاقیات تند را که پشتوانه­ی معنوی مبارزه­ی آزادی­خواهانه در مدار سیاسی باشد، از كجا باید تامین كرد؟

3-  ما خیال می­کنیم در این لحظه از تاریخ چنان­چه بخواهیم هرزه­ترین، رذل­ترین و کثیف­ترین انسان جهان را شناسایی کنیم، آن فرد یک ایرانی­ست. اگر بخواهیم باشخصیت­ترین، پارساترین و شریف­ترین شخص جهان را نیز پیدا کنیم، آن فرد نیز یک ایرانی­ست. فلات ایران ارض تناقض­ها بوده است، از آن رو که کاریدور ملت­های شرق و غرب بوده و فرهنگ کنونی­اش آمیزه­ای از پنج فرهنگ ایرانی، ترکی، یونانی، عربی و هندی و بسیاری خرده­فرهنگ­های دیگر ا­ست. آن شخص نیک و برگزیده، آمیزه­ی زیباترین حس­های این تنوع فرهنگی را در خود گرد آورده و خرد یونانی را با فتوت عرب و شجاعت ترک و هوش ایرانی و پارسایی هندو به هم آمیخته و گل سرخی چون حافظ شیرازی که الهام بخش آزادگانی چون گوته و نیچه بوده است، نمونه­ی آرمانی اوست. آن شخص رذل نیز بدترین صفت­ها و روحیات این شکل­های فرهنگی را به هم­آمیخته و سادومازوخیسمی متکبر و کینه­جو و زیبایی­ستیز در جان خویش متراکم کرده که مظاهر او در ایران پس از انقلاب 57  و البته در ایران امروز بی­شماراند. بر این اساس ما معتقدایم که در طی این سی سال، استبداد دینی حد آزادی و آگاهی را چنان پایین آورد و چنان منزلت­های اجتماعی را در هم ریخت  و  چنان از قدر فضیلت­های مدنی کاست که امروز دیگر وقوع امر اخلاقی در ساده­ترین و خردترین روابط دوستانه، حرفه­ای، تجاری و حتی عاطفی نیز محال شده است. منفعت­های خودخواهانه بر تمام رابطه­ها چنگ انداخته و مرد و زن اخلاق­مدار از بابت پایبندی به اخلاق، آن­قدر از سمت سیستم شلاق می­خورد که کوتاه بیاید. حاکمیت سی­ساله­ی یک سادومازوخیسم سازمان­یافته که نیروی خود را از فساد اخلاقی ایرانیان تامین می­کرد، سبب شد بهترین گرایشات روحی هر فرد - چون اعتماد و عزت نفس و ایثار و خلاقیت و ...- در کنج روح او بپوسند و بدترین صفات او بیدار شوند و به صحنه بیایند. پس فریب این لجن­زار را نمی­باید خورد. بدترین قشرهای توده­های ایرانی که امروز تا اعماق پستی و خودخواهی فرو رفته اند و گاه به نظر می­رسد به اندازه­ی یک خوک نیز روح مدنی ندارند، فضیلت­هایی پنهان و بالقوه دارند که در کنج روح­شان محبوس است. امکان باریکی وجود دارد که که آن فضیلت­های توسری خورده را، که در این سی­سال جز شرر خردی از آن باقی نمانده، به یک حریق ملی بدل کرد و سرمایه­ی آن مدنیت انسان­گرایانه­ای قرار داد که بدون آن ایده­ی لیبرالی در ایران فاسد خواهد شد و روح جمهوری در آن پایدار نخواهد بود. این همان پروسه­ای­ست که در آلمان پس از هیتلر طی شد و سنت فرهنگی آلمانی را از میراث عرفانی و ناسیونالیسم انسان­ستیز،  به سمت ذخیره­ی معنوی آزادی­خواه آن ملت یعنی میراث گوته و کانت جهت بخشید. این مشابه همان شاهکاری­ست که گاندی انجام داد و به تمام فضیلت­های اخلاقی پنهان در اعماق روح آن ملت  به فساد کشیده شده، فراخوان داد.

4-   امروز در ایران، علم و پوزیتیویسم پوششی برای بی­تفاوتی به "حقیقت" شده و روشنفکری نیز پوششی برای بی­تفاوتی به "واقعیت"، و همین تکنیسینری جزء­نگر است که امروز در فضای بحران آگاهی­های کلان، اندیشه­ی انتفادی و فکر علمی را در ایران فلج کرده است و به یک ملای بی­سواد آن جسارت را داده که نهاد علم و روشنفکری را عروسک خیمه­شب­بازی خود فرض کند ؛ و روشنفکر مدنی­ای که بخواهد از این فلاکت قدمی بالاتر رود ، باید از این عفونت­ها مبرا باشد و  به یک روحیه­ی کریتیکایی مسلح شود  که در آن عقلانیت و فراست لیبرالی با معنویت اومانیستی و شجاعت رادیکالی و شکاکیت لائیسیستی با یکدیگر به صلحی پایدار رسیده­اند. ما معتقدایم فقط با این روحیه است که می­شود ماشین آزادی­ستیزی دهه­ی 90 را فلج کرد چرا که این ماشین، پس از انقلاب، تمام خصلت­های بد و ضدمدنی و ضد آزادی تمام فرقه­ها و  طبقه­ها و حرفه­ها را به خدمت گرفته و جزئی­ترین رذیلت­های اخلاقی تک­تک شهروندان را از اعماق شهرها و روستاها بیرون کشیده و این کمپلکس لجن را آفریده و چنین کمپلکسی را فقط  می­توان  با کولاژی پاسخ داد که در آن تمام فضیلت­های ممکن در روح ایرانی با یکدیگر به صلح رسیده اند و به میدان آمده­اند؛ میراث و ذخیره­ی اخلاقی چپ­های اومانیست نسل گذشته در ایران امروز چنان­چه با آزادی­خواهی اخلاق­مدارانه­ی قشرهای بیدار روشنفکری مذهبی که تعصب­شان دینی­شان  بر روح حقیقت­جویی و انسان­گرایی در ایشان حد نمی­گذارد، ترکیب شود و در صحنه­ی عمل نیز، سنت سیاسی دکتر مصدق را به عنوان میراث مشترک، چراغ راهنمای خود بداند و از شرّ دگم­های دهه­ی پنجاهی و شصتی رها شود و از بار اندوه گذشته - به عنوان محصول یک ضرورت تاریخی – سبک­بار شود، و بر پشتوانه­ی اجتماعی اقشار میلیونی نسل سبز که به حکم تجربه و عقل سلیم، آزادی را باطل­السحر تمام بحران­هایشان می­دانند، تکیه کند، می­تواند که از سمت نیمه­ی خوب ایرانیان، و به نمایندگی از تمامیت نیروی آزادی­خواه صحبت کند و تلاش ما نیز برای تفکیک مدارهای فهم در این پروژه، نه اقدامی برای بی­ارج انگاشتن مجاهدات روشنفکرانه در نسل­های گذشته، بلکه تلاشی برای به دست آوردن ابزاری­ست که به وسیله­ی آن بتوان تکه­های پراکنده­ی فضیلت­های فکری و عملی جامعه­ی ایرانی را که در قرن اخیر نیروی محرک کوشش­های آزادی­خواهانه بوده­است، احیاء کرد  و در پوشش­های نو به سرمایه­ی حركت امروز بدل نمود. به عنوان مثال شخصیتی چون صمد بهرنگی كه چون گنجی برای انسان­گرایی مدرن در ایران است، امروز جز از سمت چریك­های فدایی و جریان­های كارگری مورد رجوع نیست؛ حال­آن­كه با تفكیك محتوای اعتقادی صمد ( ماركسیسم) از فرم اعتقادی او ( اومانیسم) و زنده كردن روحیه­ی زیبایی­شناختی آن - جدا از محتوای فلسفی ­اش-  می­توان سرمایه­هایی چون صمد را  به مثابه­ی الگوی اخلاق انسان­گرایانه، به پایه­های هویت آزادی­خواهی امروز بدل کرد.  با تفكیك مدارها می­توان شور و سودایی سازنده­ی رمانتیك­های قرن نوزده را در مدار زیبایی­شناختی، با عقلانیت فردگرای قرن هجدهم در مدار فلسفی و نیز دمكراسی اجتماعی قرن بیستمی در  مدار سیاسی تركیب كرد و بدین ترتیب به یك هویت دمكراتیك خلاق، اكتیو و انتقادی دست یافت كه شم تیزی در شناخت حقیقت آزادی­خواهانه داشته باشد و از آن­جا كه ماشین آزادی ستیزی در هر سه مدار فكر به صورتی همه­جانبه فعال است، شكست او میسر نخواهد بود مگر با دستیابی به یك هویت آزادی­خواه یكپارچه كه در سیاست و فلسفه و زیبایی­شناسی مسلح شده باشد.

5-  بر اساس منطق ارائه شده در بند گذشته، ما خیال می­کنیم که وقت آن رسیده است از  که کین­جویی نسبت به تاریخ معاصر ایران و محاکمه­ی شهداء و روشنفکران نسل­های گذشته دست برداریم و تاریخ را چون یک موجودیت یکپارچه بپذیریم و به آن خودآگاهی نائل بیاییم كه چنانچه خود ما نیز در بن­بست­های عملی و نظری گذشتگان  و موقعیت­های تراژیك ایشان گرفتار می­بودیم، چه بسا كه گریزی از اشتباهات و انحرافات ایشان نمی­داشتیم  و از این بابت شایسته است كه بار تاریخ را به عهده بگیریم و رنج­ها و تناقض­های آن ارواح شریف را که خودمان ایشان را دشمن آزادی فرض کردیم، رنج خودمان بدانیم از این بازار یقه­گیری ارواح که این روزها در ایران مد شده است، قدمی جلوتر بگذاریم و حتی چه بسا شایسته آن باشد که روشنفکری مدنی امروز، به نیابت از آن ارواح ، خودش را به ایرانیان تاراج شده در انقلاب 57، که فریب اتوپیاگرایی روشنفکران در آن دوران را خوردند و لطمه دیدند، بدهکار فرض کند.   هدف از طرح انتقادی ماشین آزادی­ستیزی در این رساله نه پرونده­سازی برای شهداء و به تمسخر گرفتن کوشش­های گذشتگان ، بلکه گشایش امکان تخیل برای ائتلافی از کلیت نیروهای اصیل همه­ی جریان­ها  برای مشاركت در یك طرح آزادی­خواهانه­ی بزرگ است كه فراتر از تعصبات شكست خورده در انقلاب57 باشد و آنالیز نقادانه­ی روشنفکری در نسل گذشته نیز­ با آن انگیزه است كه علت­های مرگ روشنفكری بزرگ را در دهه­ی هشتاد موشكافی كنیم  و اجازه ندهیم که مستبدان و ذینفعان این وضع را یک حالت طبیعی جلوه دهند و نیروی فکر رادیکال را در نسل نو تضعیف کنند. هنگامی که کسی علت امری را می­فهمد، ذهنش برای حل بحران خلاق می­شود . روشنفکر نسل سبز از وقتی چشم­اش را باز کرده روشنفکر نسل پدرش را زیر سرکوب و تحقیر و کنار زیرسیگاری­های پُر دیده است و خیال کرده است که شکل آرمانی روشنفکر همان "حمید هامون" است؛ او باید قانع شود که این وضع طبیعی نیست و منشعب از یک سلسله علت­های مشخص تاریخی است که بسیاری از آن علت­ها در این عصر زائل شده و مرتفع گشته­اند و آن بندها که بر پای پدران بود، دیگر بر پای ما نیست و ما محکوم به زیستن در قاف جگرخراشی که او تجربه کرد، نیستیم. ما خیال می­کنیم دهه­ی 90 در صورت شکل­گیری یک خودآگاهی تاریخی رادیکال، دهه­ی فکرها و ایده­های بزرگی است که بر یکصدوپنجاه سال شکست وناکامی و عقب­گرد خاتمه خواهند بخشید و گام گذاشتن در این راه پربركت، مقدم بر همه چیز قدرت تخیلی می­خواهد ؛ قدرت تخیل پیروزی؛ و نسل سبز از آنجا كه امیدش و غرورش در زیر بار شكست­های دهه­ی شصت خرد نشده است، می­تواند حامل این امید و  این تخیل زیبا باشد.

عـــمــــرتـان  بـاد  و مـــــراد  ای  ســـــاقیــــان  بــــزم  جـــــم!

گـــــــــر چــــــه جــــــــام مــــا نشــــــد پــر مــــی بـــه دوران  شــما

کی­دهد دست این غرض یارب، که همدستان شوند

خــــــــاطــر مـــجــــمــــوع مـــــا  ،  زلـــف پـــریـــــشـــان شـــمـــــا

 

6-   عده­ای از ساده­لوحان که از درک تفاوت مبارزه­ی سیاسی با یک گیم کامپیوتری عاجز هستند پس از فتح میدان آزادی توسط فاشیست­ها در 22 بهمن 88، به میدان آمدند و به زعم خود علت­های شکست جنبش سبز را آنالیز کردند. باید عنایت داشت که  مبارزه­ی سیاسی چیزی نیست که در آن جنبش آزادی­خواه، هر روز پیروزی را تجربه کند. در این نبرد نیروی دشمن محدود ولی بالفعل است، نیروی دوست نیز نامحدود، ولی بالقوه و خام و آنتروپیک است و این هنر رهبران جنبش است که آن بالقوه را بالفعل کنند و به نیرو کیفیت ببخشند . مفتخر بودن نیروی حاکم از بابت پیروزی­اش در یک روز خاص مضحکه­ای­ست که فقط در ایران تجربه می­شود؛ چرا که او اساساً برای تداوم سلطه­اش، هر روز می­بایستی پیروز باشد. هم 22 بهمن88 ، هم 23 بهمن، هم 24 بهمن و هم 25 بهمن 89! اما برای نیروی مبارز، آن اتفاق بزرگ فقط در یک روز خواهد افتاد و در فردای آن روز اساساً بازی تمام خواهد شد. جنبش سبز که یک خاورمیانه را به آتش کشید و فرم جدیدی از مبارزه­ی سیاسی را در عصر پس از جنگ سرد به دنیا معرفی کرد و برای اولین بار امکانات عصر ارتباطات را به خدمت جنبش مدنی درآورد، بسیار بزرگ­تر از آن است که در روزی زیبا جشن پیروزی را در میدان آزادی برگزار نکند و بر گردنِ این شیر پیر، روبان سبز را نیندازد. واقیت این است که جشن پیروزی 23 خرداد 88 در دل ملت ایران مانده است. چرا که تن رنجور ایران به آن شادمانی ملی عمیقاً محتاج بود؛ ما حدس می­زنیم که چه بسا ولی امر مسلمین، با ریاست جمهوری آقای موسوی نیز چندان مشکلی نداشت، اما از آن جشن پیروزی خیلی می­ترسیدند و علت اصلی کودتا نیز همین بود، چرا که آن جشن پیروزی می­توانست رفراندوم سقوط تلقی شود. انرژی عظیم ساختارشکنانه­ای که نسل سبز در هفته­ی قبل از انتخابات به صحنه آورد و در میدان ولی­عصر(عج) کشف حجاب نمود، ده­ها برابر نیروی لازم برای سقوط نظام بود و سرکوب وحشیانه­ی پس از انتخابات و آن کینه­جویی­های کهریزک که فقط در جهنم خدا یافت می­شوند و در تخیل هیچ انسان مدنی­ای نمی­گنجند، نشان دهنده­ی عمق زجری بود که ولی­فقیه از آن  سرور ملی و در آن هفته­ی سبز متحمل شده بود؛اما ما آن جشن را برگزار خواهیم کرد. در یک روز خوب! ولی این­بار همراه با استبداد فاسد و سرکوب­گر چیزهای دیگری نیز از بین خواهند رفت؛ چیزهایی بسیار مهم که هر نسل سبزی­ای آن­ها را خوب می­شناسد. چیزهایی که قرن­هاست، ایران ، این شیر پیر را به بند کشیده­اند.

ای شیـرِ پیـرِ بســته به زنجیـــر        کز بندت هیچ عار نیامد

چندان که غم به جان تو بارید      باران به کوهسار نیامد.

7-  بحرانی كه از خرداد سال 88 گفتمان اصلاح­طلبی را فلج كرده است و مقام سخنگویی اکثریت را از او سلب کرده است، از این امر ناشی می­شود كه یکی از پایه­های گفتمان اصلاح­طلبی­، عدم درگیری و منازعه­ی مستقیم با مقام ولی­فقیه است و  عنصر اصلاح­طلب هرچند كه برای زدن مقام­های رده 2 و رده 3­ای كه منصوب رهبری هستند، آزادی عمل كاملی دارد، اما از طرف دیگر قرارداد نانوشته­ای با ایشان دارد، كه نقد علنی ولی­فقیه را مافوق اختیارات خود فرض کند؛ و به دنبال كودتای88  و تبعات كمرشكن آن برای نظام، كه شخص ولی­فقیه را ناگزیر به قبضه كردن تمام مصادر قدرت و تصمیم­گیری كرد، اصلاح­طلب به همین علت دچار فلج مغزی شد و ارتباط او با جامعه گسسته شد. در طول بیست سال گذشته، گفتمان اصلاح­طلبی چنان حاشیه­ی امنیتی برای رهبری ایجاد كرد كه ولی­فقیه با خیال راحت اوباش و لمپن­ها را به جان نهادهای مدنی می­انداخت، و اصلاح­طلب با اطلاق عنوان "نیروهای خودسر" به آن­ها،  ولی­فقیه را از اتهام مدیریت و هدایت و سازمان­دهی این گانگستریسم مبرّا می­کرد و همین ناتوانی گفتمان اصلاح­طلبی از رویارویی مستقیم با ولی­فقیه بود که به معظم­له آن چنان آزادی عملی را داد كه با طرح شعار مبارزه با فساد، دولت­های بیست سال اخیر را همواره به عنوان مسئول فساد اقتصادی و اداری زیر تیغ قرار دهد، طوری كه انگار شخص خودش یك عارف سالكی هست كه از دور بر قدرت سیاسی نظارت می­كند، حال آن­كه نهاد قوه­ی قضائیه به عنوان عمود خیمه­ی فساد و سپاه پاسداران به عنوان بزرگترین قاچاق­چی كشور، مستقیماً تحت هدایت رهبر هستند و به هیچ شخص دیگری نیز پاسخگو نیستند. رهبری­ای كه انحصار مطلق رادیو و تلویزیون ، انحصار مطلق نیروی نظامی و قوه­ی قضائیه را در چنگ گرفته و قوه­ی مقننه را نیز از طریق شورای نگهبان  و قوه­ی مجریه را نیز با كودتای سپاه پاسداران به عقد خود درآورده است، و با پرونده­سازی مالی و اخلاقی  برای روحانیون فاسد مجلس خبرگان، کنترل ایشان را نیز به دست گرفته است، فقط و فقط با لطف و حمایت گفتمان اصلاح­طلبی­ست كه امروز می­تواند فیگور مقام غیرمسئول را به خود بگیرد و شعار "رفع فقر و فساد و تبعیض" را از خود صادر كند، حال­آن­كه آن ولی­فقیهی كه در شعارهای  جنبش سبز سال 88  ، مستقیماً  مورد لطف و عنایت مردم قرار گرفت ، فقر و فساد و تبعیضی در هیچ گوشه ای از ایران نیست كه یا از شخص او  و یا از بیت او سرچشمه نگرفته باشد و مادامی كه گفتمان اصلاح­طلبی در رابطه­اش با این مركز فسادتجدید نظر نكند- كاری كه مهندس موسوی به فراست انجام داد- ازمقام سخنگویی قشرهای آزادی­خواه، البته منعزل است؛ و این حرف، حرفِ عقل سلیم است. 

8-    فرمانده سپاه پاسداران در چهارمین سالگرد جنبش سبز می­گوید:" فتنه­ی سال 88 از جنگ هشت ساله­ی ایران و عراق خطرناك­تر بود." از آنجایی­كه او به عنوان مسئول سركوب، در خط مقدم جنگ با مردم قرار داشته است، البته درك صحیحی از عمق اجتماعی جنبش سبز دارد و به حق آن را بزرگ­ترین تهدید علیه استبداد دینی می­داند؛ از سوی دیگر قشرهایی از جریان اصلاح­طلبی مافیایی كه حیثیت ملی و مردمی خود را در چهار سال گذشته از دست داده­اند، علی­رغم آن­كه جرات و اعتماد بنفس نقد جنبش سبز را در سطح افكار عمومی ندارند، در فضاهای حاشیه­ای و جلسلات محفلی آن را زیر سوال می­برند، و رشادت دختران و پسرانی را كه برای دفاع از رای خود و حیثیت خود، و حق قانونی خود برای برگزاری تجمعات آزاد و دفاع از ناموس خواهران و برادران خود تا حد جان به میدان آمدند، با انگ "رمانتیسیسم كور" محكوم می­كنند. این افراد خطرناك­ترین و بی­شرم­ترین دشمنان آزادی در ایران هستند. این­ها همان كسانی هستند كه مهماتما گاندی را و مارتین لوتركینگ را نیز به جرم پایبندی به آرمان­های غیرواقع­بینانه و غیرقابل تحقق و تحمیل هزینه­های غیرضروری به ملت،‌رنج دادند. حال آن­كه باید هوشیار بود و دانست هر چیز زیبا و مغرور و انسانی­ای ، هر چیز باشكوهی، از رویا و تخیل انسان سرچشمه می­گیرد. آن­هایی كه به نام یك واقع­گرایی تاجرمآبانه با قدرت تخیل آزادی­خواهان می­جنگند، همان­هایی هستند كه پیش از این كوشیده­اند اسپارتاكوس را و مسیح را و مارتین لوتر را و عالیجناب لوترکینگ را دلسرد كنند. نسل متولدین پس از انقلاب در ایران كه ما ایشان را نسل سبز نامیدیم، فرزندان آن پدرانی هستند كه قربانی انقلاب به تاراج رفته­ی 1357اند و از این بابت در میان میانسالان امروز ایران، خصومتی بیش از حد و غیرمنطقی و غیرمنصفانه­ای نسبت به هر چیز با شكوهی که از غرور و اراده­ی آزاد انسانی­ سرچشمه بگیرد، وجود دارد؛ پافشاری هیستریكی بر میان­مایگی و تسلیم، در پوشش جعلی یك اصلاح­طلبی بی­هدف و بی سر و تهی كه در پانزده­سال گذشته هر روز ذلیل تر از دیروز شده و اساساً معلوم نیست كه چه می­خواهد و هدف­اش چیست و اصولا چه خط قرمزی برای اینهمه بی­همتی دارد و در طول چهار سال پس از حماسه­ی جنبش سبز  نیز جز گدایی یك مردمسالاری مافیایی از دیوسیرتانی كه طعام روزانه­ی­شان مغز سهراب و حیثیت ترانه است، هیچ ابتكار عمل دیگری نداشته­است.  این واقع­بینی افراطی كه مرزهای خود را ذلت­پذیری بی­حد و مرز فی­الواقع از دست داده است، هیچ اصالتی ندارد و در خوش­بینانه­ترین حالت یک واكنشی به آرمان­گرایی غیرمسئولانه و اراده­گرایی رادیكالی است كه همین پدران ما در دهه­ی پنجاه گرفتار آن بودند و نسل سبز به عنوان قربانی ردیف اول فاشیسم دینی، موطف است كه به او هشدار بدهد كه ای پدر گرامی خطایی كه دیروز كردی مجوز كافی برای خطای بزرگ­تری كه امروز می­كنی نیست. این حس محافظه­كارانه كه در میان میانسالان بعد توده­ای دارد، در سطح سیاسی نیز به وسیله­ی قشر روشنفكران لمپن لیبرال توجیه و تئوریزه می­شود؛ قرار دادن حس و تخیل  در برابر عقل، آْن­هم یك عقل ابزاری تاجرمآبی كه هیچ ارزش انسانی روسویی و ارزش اخلاقی كانتی پشتوانه­ی آن نیست. تاكید بر دوتایی عقل/احساس كه به زعم این عناصر مولد دوتایی اصلاح/انقلاب هستند، بزرگ­ترین مغالطه­­ای­ست كه امروز ذهن فرهیخته­ترین اقشار را نیز به چشم­اندازهای گمراه­کننده و البته فلج­كننده گرفتار كرده است. همان­طور که در بحث ماشین­آزادی­ستیزی مطرح شد، ذهن ایرانی به علت آن­كه بنیادهای فکر مدرن از او دریغ شده است، نمی تواند درك كند که جان استوارت میل به عنوان پدر فایده­گرایی انگلیسی چگونه می­تواند از رمانتیك­های احساس­گرایی چون كولریج و و وردوورث ملهم باشد؛ حال­آنكه همان­طور که مطرح شد، عقل عصر روشنگری با  حس­گرایی ناب رمانتیك رقیب هم نیستند و عقل در مدار فلسفی، بدون آن­كه با حسِ اومانیستی قدرت­مند در مدار زیبایی شناسی پشتیبانی شود، جز تولید عقلانیت ابزاری غیرمولد- عقلانیت دلالی- از هر نوع كنشی عاجز است و از این بابت باید از شرّ خردگرایانی كه سهم  نیروی بیكران حس و خیال را در پیشبرد اهداف آزادی­خواهانه انكار می­كنند، و به اسم تدبیر و واقع­بینی، مجوز روسپی­گری سیاسی را صادر می­كنند، و در پشت آن نیز منافع سیاسی خود را پنهان می­کنند، به شیطان پناه برد؛ آن انسان­های توسری­خورده­ای كه جنبش سبز را یك رمانیسیسم كور نامیدند، باید بدانند  جنبش سبز به قشرهای میلیونی نسل سبز كه 30 سال جز تحقیر شدن و سركوب شدن و كاستن از حد توقعات خود برای یك زندگی ساده و شرافت­مندانه هیچ چیز از پدران خود نیاموخته بودند، آموخت كه می توان ایستاد و مقاومت كرد و زخمی شد ؛ اما تحقیر نشد؛ می­توان به آن "بد" ی كه خود را به عنوان رقیب "بدتر" معرفی می­كند و ما را ناگزیز به انتخاب خود می­داند، یک نه­ی محکم گفت. ریچارد رورتی فیلسوف پراگماتیست امریكایی هشدار می­دهد:" خوب همیشه جدی­ترین دشمن خوب­تر است." یعنی اینكه باید از خوب برحذر بود؛ چون كه خوب، هزاران استدلال بلد است كه خود را موجه­تر و زیباتر و منطقی­تر از "خوب­تر" بنماید؛ خوب هرگز جرات ندارد كه خود را خوب­تر از "خوب­تر" معرفی كند، اما آن­قدر شیاد و موذی هست كه امكان تحقق "خوب­تر" را همواره محال فرض كند و این جمله­ی عالیجناب رورتی، راز غرور شهروند امریكایی­ست كه حق سیاهان را و حق اقلیت­های جنسی را و حقوق مدنی خود را از چنگ مصادر قدرت بیرون می­كشد و آن اصرار جنون­آمیز روی تئوری"بد و بدتر" نیز راز خفت انسان ایرانی­ست كه امروز درسال 2013 قانون اساسی­اش از سال 1907 عقب مانده­تر است و او هنوز دنبال یك "بد"ی می­گردد كه از چنگ بدتر به او پناه ببرد. بنابراین باید از چنگ پیش­فرض­هایی كه تحت سلطه­ی گفتمان اصلاح­طلبی حكومتی گرفتار آن شده­ایم و راه را برای خیال و خلاقیت نسل سبز و پیشبرد چنبش سبز مسدود كرده است، رها شد. انسانی كه برای دفاع از حیثیت خود و حق خود برای حداقل­های یك حیات حیوانی از قدرت جبار و متجاوز نافرمانی می­كند، لزوماً یك شورشی آرمان­گرا و رمانتیك نیست، بلكه یك انسان ساده و سالم است كه هنوز غرور او و فردیت او كاملاً له نشده است. تفاوت جنبش دانشجویی سال 88 كه به مدت سه ماه دانشگاه­های كشور را تصرف كرد و وزیر متقلب دولت كودتا را به آن راه نداد، با جنبش دانشجویی دهه­های 40 و 50 در این است كه دانشجوی نسل سبز آرمان­گرا و اتوپیاباور نیست؛ او حداقل­های یك زندگی شرافت­مندانه را می­خواهد و خوب می­داند كه در جهان امروز، حداقل­های یك زندگی شرافت­مندانه بدون دمكراتیزه كردن ساخت قدرت و بدون آزادی بیان و رسانه و بدون استقلال نهاد قضاء و بدون محترم شمردن حقوق اقلیت­های جنسی و دینی و نژادی و...هیچگاه به صورت پایدار محقق نخواهد شد و این راز جنبش سبز است. نسل سبز آرمان­گرا نیست اما از آن­جا كه حداقل­های یك حیات شرافت­مندانه به همین خواسته­های كوچك و فروتنانه­ی او گره خورده، تا حد مرگ بر این آرمان ها ایستاده است و با تهدید و ارعاب اوباش و و شیرین­زبانی عنصر اصلاح­طلب از آن درنمی­گذرد، به قول دكتر مصدق كه می­گفت :" اگر ما را بكشند، پارچه پارچه بكنند،  زیر بار این جور اشخاص نمی‌رویم." و به قول حافظ که گفت:

گر تیغ بارد در کوی آن ماه         گردن نهادیم، الحکم­لله

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم    یا جام باده، یا قصه کوتاه!

9-  با نقدهایی که از طیف­های روشنفکری ایرانِ امروز در این رساله مطرح شد، ممکن است این سوال ایجاد شود که آن بیداری مدنی قدرتمندی که پایه­های فهم آزادی­خواهانه­ی نسل نو را سامان خواهد داد، از کجا خواهد آمد؟  ما فکر می­کنیم که از اعماق ناشناخته­ی خانه­ها.  ممکن است این ادعا شاعرانه به نظر برسد اما به قول میرزا رضای کرمانی، ما به این "خیال بزرگ" یقین داریم. چرا؟ برای آن­که امروز صحنه­ی رسمی فرهنگ، هنر، فلسفه ، ابداً نمی­بایست به عنوان بضاعت ایران سنجیده شود. حاکمیت میرهای نوروزی در سی­سال اخیر سیاست هوشمندانه­ای را برای لگدکوب­ کردن سرمایه­ی فرهنگی ایرانیان اجرا کرده است. او از آنجایی­که در طول دهه­ی60و 70 با کلیت طبقه­ی نخبه­ی نسل جوان  و اقشار فرهنگی، تضاد ارزش و منفعت داشت و خوب می­فهمید که در حوزه­ی فرهنگ مورد نفرت قلبی ایشان است، با سوءاستفاده از بحران گفتمان روشنفکری فراگیر، الیت­های مصنوعی درجه 3 و 4 را از دل این نسل برکشید و در جایگاه روشنفکری بزرگ قرار داد و از  عرصه­ی شعر و داستان و سینما و موسیقی گرفته تا فلسفه و جامعه­شناسی، انحصار نشر کتاب و نشریه و تولید فیلم و اجرای تئاتر و ... را به انحصار این الیت­های مصنوعی درآورد؛ این الیت­های مصنوعی نیز که عمیقاً مطلع بودند که در یک فضای آزاد و رقابتی، یک­صدم این موقعیت را نیز نمی­توانستند تصاحب کنند، علی­رغم آن­که به لحاظ محتوایی و به اقتضای حرفه­ی ادبی و فرهنگی و روشنفکری­شان و شاگردی در مدرسه­ی شاملوها و ساعدی­ها و بیضایی­ها، روحیه­ی اپوزیسیونری و گارد منتقدانه نسبت به فاشیسم دینی داشتند، اندک­اندک به روحیه­ای محافظه­کارانه گرفتار شدند و به علت اقتضای منفعت­شان در حفظ این انحصارات نامشروع، به صورت ناخودآگاه به صورت همدست و شریک­جرم سیستم فرهنگی سرکوب­گر درآمدند تا حتی امکان جوانه زدن و رشد به هیچ جریان روشنفکری که لیاقت و کفایتی در حد الیت­های طبیعی را داشته باشند، ندهند، چه برسد به امکان نشر و امکان طرح شدن و امکان ارتباط برقرار کردن با زمینه­ی اجتماعی؛ و البته فاشیسم دینی  نیز از طریق سانسور و سرکوب جریان­های مستقل، در این مجاهده­ی فرهنگی پشتیبان این جریان­ها بود. این­که امروز بازار مطبوعات و نشر ادبی (شعر و داستان) و تئاتر و سینما به چنین حد رقت­انگیزی رسیده است؛ اینکه مقام شاعر و ادیب و هنرمند به چنین مرحله­ی ذلت­باری رسیده که جامعه چون انگل خود به آن­ها نگاه می­کند و با وجود آن­که ایران بزرگترین آزمایشگاه ناهنجاری­های روانی و اجتماعی­ست و فی­الواقع انسان ایرانی، جهان تخیلی کافکایی را همه­روزه در زندگی عینی خود تجربه می­کند، اما ادبیات و علوم انسانی و علوم اجتماعی آن در چنین فلاکتی قرارگرفته که حتی وظیفه­ی مشاهده و بررسی این بحران­ها را نیز برای خود قائل نیست؛ این نشان نمی­دهد که جریان­های اصیل روشنفکری در ایران مرده­اند و وجود ندارند؛ این جریان­ها از دل نسل نو که در کانون تحقیرها و مصیبت­ها قرار دارند، می­جوشند و زیر قشر عظیم عنتربازی رسمی و غیررسمی همچنان زنده­اند و نفس می­کشند . روح شاملوی بزرگ و روح ساعدی بزرگ و روح صمد، بزرگ­تر از آن است که در عرض سی سال بی­صاحب و بی­وارث رها شود. اما این وارثان که قلعه­های فکر و هنر و خلاقیت را با گذشتن از همه­چیز خود، و در چنگال انواع مصیبت­هایی که امثال شاملو و بزرگان هنر دهه­ی 40، حتی یک شب و یک ساعت­اش را هم نمی­توانستند تحمل کنند، حفظ کرده­اند، علی­رغم نیروهای خلّاقه­ی عظیم، صاحب غرورهای عظیم نیز هستند و برای طرح و نشر کوشش­هایشان ، هیچ­گاه وارد بازی­های سطح پایینی که بین نیروهای درجه­4 و عنترها و حاکمیت برقرار است نشده­اند. نیروی بزرگ، فضای بزرگ نیز می­خواهد و صدالبته در این مافیابازی­های تنگ­نظرانه لذتی برای او نمی­تواند باشد.  امروز نیروی عظیم اجتماعی، پراکنده و بی­صاحب و بدون­سخنگو در زیر پنجه­های فاشیسم کمک می­طلبد و روشنفکری مسلط، مطلقاً از مطالبات ایشان منفک است؛ اما هستند جریان­های واقعی روشنفکری در ایران، که به صدای دادخواهی توده­ها سرخوشانه پاسخ خواهند داد . نگارنده این افراد را  که در ده­سال اخیر حتی در حد انتشار یک خط از کوشش­هایشان امکان ظهور نداشته­اند، از نزدیک درک کرده و با روح دردمند این هیولاهای حساس و توسری­خورده در تماس بوده است. آقای محسن نامجو و آقای شاهین نجفی که در عرض دو سال حق خود را از مافیای عصر ستاندند، از همان فضاها بلند شدند و ایشان نیز این اقبال را داشتند که فرم هنری­شان پاپیولار بود و ذوق سالم توده­ها بدل به رسانه­ی ایشان شد و از میان اقیانوس هوچی­گری­ها، سلامت ذوق رادیکالی را در نزد ایشان تشخیص داده و ارج گذاشت و سایر فرم­ها و مدیوم­ها هرگز این موقعیت را نداشته­اند. این­که امروز تیراژ کتاب جریان فکری مسلط با وجود عدم امکان فعالیت رقبا، به حد 1000 نسخه رسیده است، به معنی آن نیست که مردم علاقه­ای به آگاهی ندارند.  کدام انسان عاقلی می­تواند بپذیرد ملتی که هشت ماه با وجود سبعانه­ترین شکنجه­ها و تجاوزها در مقابل فاشیسم دینی ایستادند و جنگ خیابانی عاشورا راه انداختند، مردمی که با وجود خوابیدن روی نفت، فرزندان تحصیل­کرده­ی ایشان بیکار و بی­حال و افسرده در کنج خانه پیر می­شوند، مردمی که رشد و آبادانی ترکیه را در بغل گوش خود می­بینند و حسرت ریگزارهای آن سوی خلیج را می­خورند، مسئله­ی فکری مهمی روح و روان­شان را آزار نمی­دهد و از آگاهی­های نو بی­نیاز باشند؟ نه خیر! ابداً اینگونه نیست. اتفاقاً امروز جای آن دارد که مانند اروپای شرقی در سال 1990 کتاب­هایی با تیراژ یک میلیون نسخه در ایران نوشته شوند. اما نه توسط برکشیدگان میرهای نوروزی یا توسط توسط لمپن­لیبرال­ها یا توسط پست­مدرن­های ولگاری که از ترس ملا به پای منقل یک نسبی­گرایی مبتذل پناهنده شده­اند،  توسط آزادی­خواهان جوانی که در راه هستند و بر فستیوال بی­شکوه عنترها در ایران خاتمه خواهند بخشید. همان­کسان که فراخوان حافظ شیراز  از ششصد سال پیش در گوش ایشان زمزمه می­شود:

سخن در پرده می­گویم چو گل از غنچه بیرون آی     

 که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی !

10-                  دو نسل اخیر روشنفكران مدنی در ایران، میل و اراده­ای برای ترجمه و نشر منابع و كتاب­های مرتبط با ارزش­های بنیادی لیبرالیسم را نداشته­اند؛ اولا بدان علت كه گرفتار لائیسیسم نامشروع پهلوی­ها بودند، و این ایده توان بسیج سیاسی نداشت و ازسوی دیگر بدان علت كه بورژوازی عصر فاسد و وابسته بود و سوماً بدان علت كه ایشان محتاج جلب حمایت روحانیون و قشرهای مذهبی بودند  و از این بابت خلاء و فقر تا حدی رسیده است كه امروز حتی در موضوعات پایه­ای چون تاریخ فرانسه و امریكا نیز جز بازمانده­ی ترجمه­ی كتاب­ها چاپ شوروی اساساً منبعی در دست ایرانی نیست. امروز حتی اگر یك شهروند ایرانی اراده كند كه بنجامین فرانكلین و تامس جفرسن و پیشگامان آزادی­خواهی امریكایی  را بشناسد و با سنت­های فرهنگی ایشان آشنا شود، فی­الواقع امكان این امر را ندارد.  بنابراین ضرورت دارد نهضتی برای تالیف و ترجمه­ی متون اساسی­ آغاز شود، تا فكر آزادی­خواه بتواند مبانی هویتی خویش را بازیابد و الگوهایی اخلاقی برای دفاع از آزادی به دست آورد.

از ضرورت­های فكر لیبرالی­ امروز، بازخوانی انتقادی از تاریخ معاصر ایران بر اساس محوریت ایده­­ی "آزادی­خواهی دمكراتیك" است  و از رهگذر آن احیاء روحیه­ی مشروطه­خواهی و زنده­كردن تاریخ قهرمانی برای ملتی كه غرور و عزت­نفس­شان زیر ضربه است. روحیه­ی ضد لیبرالی روشنفكری  در دهه­های 40 و 50  سبب شده است كه بسیاری از میراث فکر و عمل آزادی­خواهانه در ایران معاصر و ایران قدیم در روایت­های ایشان مورد سانسور و بی­اعتنایی قرار گیرد و بقایای همین روایت­های ناقص و گزینشی ،­ امروز دست نسل جوان را در نائل آمدن به درکی منسجم  از تاریخ غنی سنت­های آزادی­خواهانه در ایران  بسته است ؛ صفحاتی از فرهنگ انتقادی مشروطیت از دفتر مشروطه و تاریخ معاصر كنده شده است که بدون وصل كردن این صفحات، كلیت و جامعیت تاریخ آزادی­خواهی ایرانی كه ریشه­های 1000ساله دارد و می­تواند پایه­ای محكم برای هویت لیبرالی باشد، از پشت پرده­ی مصلحت­سنجی­های سیاسی روزمره بیرون نخواهد آمد. باید توجه داشت كه بدترین اشكال فاشیسم نیز یك شكوه و جذبه­­ی هویتی برای عوام ایجاد می­كند، و تنها ایده­ای كه می­تواند با زیبایی خیره­كننده­اش، شكوه جعلی فاشیسم را در نزد توده­ها رسوا كند، آزادی­است. اما تكه­های آزادی هیچكدام به تنهایی زیبا نیستند و تنها "كلیت آزادی" است كه زیباست. بر این اساس مادامی كه از" كلیت آزادی" به صورتی یكپارچه و بی­دریغ دفاع نشود، كلیت فاشیسم در ذهن توده­های منفعل،  بر تكه­های پراكنده­ی آزادی چیره خواهد بود.

11-    واقعیت امر این است که امروز هیچ­کس و هیچ موجود و هیچ جنبنده­ای مظلوم­تر از انسان نیست. هر گوشه را که نگاه کنیم، انسان نشسته است با هیکلی مجروح و زخم­های غیرقابل­شمارش. باید به پرستاری انسان شتافت. مرد آزاده در این وضعیت باید بندگی هر نوع خدایی و باوری  را رها کند و به پرستاری انسان و تیمارداری او بشتابد. انسانی که بندگان خدا سرش را شکسته­اند و آیات خدا  به نام وحی، عقل و مال و ناموس­اش را غارت کرده­اند. امروز هر دفاع درستی از انسان، دفاع از عدل و آزادی و انصاف و عقل و اخلاق را نیز شامل خواهد بود. امروز انسان در کانون ظلم­ها و مصیبت­هاست و فاشیسم دینی حاکم هر دفاعی که از خدا و و اولیاء خدا می­کند نه برای تجلیل از ایشان، بلکه ساختن پوششی برای له کردن انسان است. از این بابت است که ما صادق چوبک را دوست داریم . ساعدی را دوست داریم، صمد را و فروغ را دوست داریم اما کسانی چون سپهری راکه انسان مدنی در کانون ارزش­هایشان نیست، دوست نداریم. اینگونه است که حافظ و خیام و نظامی را دوست داریم و بر بازشناسی زیبایی­شناسی انسان­گرای ایشان، در تقابل با زیبایی­شناسی عرفانی امثال مولانا که در بنیادهای خود شدیداً ضداومانیستی­ست، تاکید می­کنیم. امروز در زیبایی­شناسی ایران معاصر،  عرفان غیرمدنی و ضدمدنی مهمترین مانع در برابر فهم انسان­گرایانه­یی رادیکال است و ضرورت یک انقلاب در نائل آمدن به فهمی زنده  از میراث فکر وادب و آگاهی در ایرانِ هزاره­ها، بر هزار انقلاب سیاسی و ماجراجویی خیابانی اولویت دارد؛ چون که ماشین­آزادی بیش از آن­که یک پدیده­ی سیاسی باشد، یک پدیده­ی فرهنگی و  اخلاقی­ست و می­توان آن را چون اژدهایی فرض کرد که در شهر می­گردد و طعام­اش را از خرده­باورها و خرده­عمل­های انسان­ستیزانه­ای که در گوشه­ی اتاق­ها و خانه­های شهر اتفاق می­افتد، تامین می­کند و حتی اگر سرِ آن در مدار سیاسی زده شد، می­رود و در کنجی از فهم زیبایی­شناختی زادوولد می­کند.

12-    احمد شاملو در مقاله­ای در سوگ صمد بهرنگی چنین می­نویسد :

شهری­ست که ویران می­شود، نه فرونشستن بامی، باغی که تاراج می­شود، نه پرپر شدن گلی، چلچراغی که درهم می­شکند نه فرومردن شمعی! و سنگری که تسلیم می­شود، نه از پای درافتادن مبارزی. صمد چهره­ی حیرت­انگیز تعهد بود. تعهدی که به حق می­بایست با مضاف غول و هیولا توصیف شود. غول تعهد! هیولای تعهد!  چرا که هیچ چیز در هیچ دوره و زمانه­ای همچون تعهد هنرمندان و روشنفکران خوف­انگیز و آسایش­برهم­زن و خانه­خراب­کن کژی­ها و ناکاستی­ها نبوده است. چرا که تعهد اژدهایی­ست که گران­بهاترین گنج عالم را پاس می­دارد. گنجی که نامش آزادی و حق حیات ملت­هاست. این اژدهای پاسدار می­بایست از دسترس مرگ دور بماند تا آن گنج]  [را از دسترس تاراجیان دور بدارد. می­باید اژدهایی باشد بی­بیم و بی­آشتی و بدین سبب باید هزار سر داشته باشد و یک سودا . اما اگر یک سرش باشد و هزار سودا چون مرگ بر او بتازد، گنج بی­پاسدار خواهد ماند.

صمد سری از این هیولا بود و کاش کاش کاش این هیولا از آن­گونه سر، هزار می­داشت، هزاران می­داشت" [1]

این تعابیر در باره­ی تعهد، آن هم از زبان شاملو که یک عمر آزاده زیست و در برابر هیچ دگمی سر خم نکرد، برای زیبایی­شناسی انتقادی امروز بسیار راهگشاست. شکست تعهدگرایی­های دگماتیک دهه­ی پنجاه، امروز باعث گستاخ شدن طیف­های پست­مدرن ولگار و لمپن لیبرال، تا حدی شده است که هر نوع تعهدگرایی روشنفکری و هنری را - حتی تا حد تعهد به نفس هنر و به نفس علم و  به حیثیت کار روشنفکری- از اساس زیر سوال ببرند و مجوز لازم را برای هر نوع بی­تفاوتی مدنی و هرزگی زیبایی­شناختی صادر کنند و در برابر این گفتمان­های حق­ستیز، هنرمند متعهد و روشنفکری مسئول، که به نیروی غریزه می­فهمد که در ذیل حاکمیت فاشیسم ، بدون تعهد ، نمی­توان زیبایی و حقیقت را شناخت،  ساکت و منفعل و بی­دفاع نشسته­اند و به این هذیان­ها گوش می­دهند. از این عبارت شاملو می­توان ناب­ترین شکل تعهد را  درک کرد، که رهایی­بخش است و هسته­های آن از هر نوع دگماتیسمی مبراست.  تعهد به انسان و به فردیت انسان. تعهد مطلق و بی­قید شرط به نجابت انسان ساده، به حق انسان ساده، به خلاقیت­های انسان ساده. این حداقلِ حد تعهد و مسئولیتی است که نه تنها هر روشنفکر، بلکه هر شهروند مدنی­ای نیز بدان محتاج است . همین تعهد انسان­گرایانه است که پیامبر لیبرالیسم ، فرانسوا ولتر را برمی­انگیزد تا در عصر جهالت دینی به دادخواهی "ژان کالاس" آن مرد ساده­ای برخیزد، که زیر تیغ جباریت دینی بود، و  با دادخواهی از ژان کالاس ، افق های اومانیسم نظری را روی زمین ترسیم کند. ولتر به چه متعهد بود؟ به انسان! و ذهن فاسد قشری از روشنفکر ایرانی که امروز قصد کرده است معنای تعهد را به پادویی پدرانش برای سفارت روس خلاصه کند و آن را به تمسخر بگیرد و کلیت مفهوم را لوث کند، چه می­فهمد که انسان چیست؟  امروز در نتیجه­ی همین بی­مسئولیتی­های روشنفکرانه بود که ملای سادیست، در انسان­ستیزی چنان وقیح شد که دوشیزه­ی را بدزدد و بدرد و بکشد و بسوزاند و بر باد دهد و بعد وجود چنان انسانی را  از اساس انکار  کند؟ توده این صحنه را می­بینند و منتظر اند تا از جوانمردی نعره­ای و از کان مروتی لعلی و از عیاری فریادی و از کاوه­ای دادی و از روشنفکری فکری بلند شود. این ها همان توده­هایی هستند که کاوه­ی آهنگر و ستارخان اسب­فروش و مسیو علی دوافروش و میرکریم بزاز از بین هم­ایشان بلند شدند و امروز نیز در وقت مقتضی هنگامی که از بی­کفایتی رهبران­شان یقین کردند باز بلند خواهد شد. ستارخان و مسیو علی و میرکریم که راه و روش­شان را از مجله­ها و مقاله­های سخیف و سوپرمارکتی و "حاد واقعیت" و "پاد واقعیت"  و مفاهیمی از این دست که پست مدرن ولگار  ایرانی برای پنهان کردن و ندیده­گرفتن این واقعیتِ لجن به لجن­کشیده شده  به آن­ها پناه برده­اند، که یاد نمی­گیرند ؛ آن­ها هر روز  در بازار مکاره با این واقعیت خشن پنجه در پنجه­اند و به همین علت هم هست که فهم شهودی­شان هیچوقت کاملاً  فاسد نمی­شود و به حکم غریزه ، وقت عمل را تشخیص می­دهند. ظلمی که بر ترانه رفت و بر ترانه­ها خواهد رفت اگر جلوداری می­داشت، آیا از ظلمی که بر ژان کالاس رفت کمتر بود؟ پس چرا آن فرانسوی لیبرال صاحب آن معنویت بود و این شرقیِ معنویت­بازِ پرمدعا که  به قول امثال خاتمی و حسین نصر می­خواهد معنویت را به جهانِ مادی­شده تعلیم دهد، از آن عاجز بود؟ امروز مقیاس­ها گم شده است چرا که بزرگ­تری نیست که زنهار بدهد و تشر بزند و حدها و حداقل­ها را یادآوری کند و چنین است که هیچ­کس نمی­داند تا چه حد در باتلاق بی­تفاوتی فرورفته است. اگر احمد شاملو  امروز حیات داشت آن دو روشنفکر مدنی نیز آن جرات را نمی­کردند که تی­شرت و کت اسپورت را ست کنند و در صفحه­ی اول مجله­ی لمپن لیبرال­ها بی­تفاوتی و بی اعتنایی خودشان را نسبت به تعهدات مدنی روشنفكر زیر جمله­ی " ما سیاسی نیستیم" پنهان کنند ؛ امروز پشت این جمله خیلی حرف­ها پنهان شده است و کسی هم نیست که بگوید  مگر آن دو  رعیّت سبزواری که راضی نشدند همسر­شان را  به سرباز مغول تسلیم کنند  و قیام سربداران از غیرت ایشان شعله گرفت، سیاسی بودند؟

13-    امروز هر کس که جرات نقد بنیادگرایی دینی را در ایران ندارد، روح معذب دکتر شریعتی را زیر ضربه و اهانت خرد می­کند. ما با وجود آنکه امثال دکتر شریعتی را به عنوان اعضای فعال ماشین آزادی­ستیزی در مدار فلسفی شایسته­ی بی­رحمانه­ترین نقدها دانسته­ایم، اما از سوی دیگر به لحاظ اخلاق و منش فردی، شأن او را بسیار بالاتر و مقام او را بس جلیل­تر از آن می­دانیم که او را زیر ضربه­ی افرادی ببینیم که زیر تسلط لمپن­ترین اقشار روحانیت شیعه جراتی برای مقاومت ندارند و حتی چاپلوسانه نیز با او مدارا می­کنند. بدون تردید اگر علی شریعتی امروز حیات داشت فریادهایش در دفاع از انسان و آزادی ، لرزه به کاخ به ولایت می­انداخت و به استبداد دینی امان نمی­داد و  چنان به او می­تاخت که امثال آن منتقدان حتی جرات بردن نام­اش را نیز نداشتند- همان­طور که امروز جرات بردن نام شاگرد او، میرحسن موسوی را نیز ندارند- ما خیال می­کنیم که همین ریاکاری در نقدِ شریعتی است که سبب می­شود آتش آن نقد در توده­ها درنگیرد و با وجود آشکار شدن بطلان مطلق اندیشه­ی شریعتی، امروز جوان 17 ساله نیز همچنان یک صفحه از شریعتی را با انیوه مجلدات رنگارنگ این افراد ترجیح می­دهد؟ چرا؟ برای آنکه شریعتی حتی اگر اشتباه داشت، اما ریاکار نبود، انسان را  دردمندانه دوست داشت، او می­توانست مطهری را خرد کند اما نکرد، چون نسبت به هیچکس کینه­جو نبود، اما با ظلم مستقر عصر خود مدارا نمی­کرد، و توده گمراه نیست ، این را می­فهمد  و آن  ماشین کریتیکایی که صلاحیت نقد ماشین­آزادی­ستیزی را برای خود قائل باشد، می­بایستی از این سنخ ریاکاری­ها ابا کند؛  نقد آزادی­خواهانه مصدق، از سمت کسی که خود مجیزگوی امثال آیت­الله بروجردی ست و خمار عشق امثال هاشمی­رفسنجانی است، نقد فلسفه­ی هیوم از سمت کسی که هنوز بالاترین افق فکری اش مرتضی مطهری­ست، نقد پایگاه کین­خواهی نیست؛ ترازویی­ست که تناسب­های عصر را وضع می­کند. یک منتقد صادق، وقتی که بین دو خصم داوری می­کند، چنانچه جسارت نقد یکی از طرفین را نداشته باشد، شرافت حکم می­کند که سکوت کند و  دیگری را نیز زیر ضربه نگیرد . از این بابت است كه ما به عنوان صدایی برآمده از مبارزات خیابانی جنبش سبز ،  از کسانی که جرات نقد توابّان و دست­بوسان اعلیحضرت را در جشن سپاس، که هم­ایشان امروز پنجه به خون ایران برده اند ندارند، اما چپ و راست روح ­های شریفی چون بیژن جزنی را زیر ضربه می­گیرند و با خوارشماری ان شهداء،  از بابت شجاعت نداشته­ی امروزشان نیز خود را تبرئه می­کنند، تصویر خوبی در ذهن نداریم؛ آن­ها را آدم­های غیرمسئول و درجه سه­یی می­دانیم که خیال می­کنند چون فضا بی­حساب و کتاب است و حقوقی برای مصرف­کننده نمانده است، می­توانند کالای بزدلی را هم به عنوان اندیشه­ی انتقادی فروش برسانند و با لگد زدن به نعش هیولا پهلوانی کنند؛حال آن­که اینطور نیست. ایران کشوری کوچکی نیست. ما باید بدانیم روشنفکر بودن در این فلات بزرگ که مغزهای خطرناکی چون خیام و بوعلی و  کلّه­های مشتعلی غزالی و عین­القضات  در ساختن آن شرکت کرده­اند، خیلی ادعای بزرگی­ست. در هر حال ما به این برادران اطلاع می­دهیم که کلمه­ی حق مجروح است اما هنوز نمرده است و به قول نیمایوشیج "آن­که غربال دارد از پی کاروان می­آید"

14-    فریدریش شیلر می­نویسد :" حقیقت آن­ اندازه قربانی خواهد خواست که فلسفه ناگزیر شود اولویت­دارترین کار خود را برای رویارویی با خطا ببیند"[2]واز این بابت است که ما خیال می­کنیم ، مرگ سالانه­ی بیش از  20هزار هموطن در تصادف­های جاده­­ای، کشتار معترضان مدنی­مان، افزایش سیل قتل­های خانوادگی  و قتل­های ناموسی، رتبه­ی اول اعدام سرانه در جهان  و ... و حتی خشک شدن رودها و تالاب­ها و دریاچه­های میلیون­ساله و . . . اینها قربانی­هایی­ست که فساد فهم فلسفی ما در آن دست اندر کار است، از بابت آن­که رویارویی با خطای مسلط عصر ، نه تنها  اولویت اول او، بلکه اولویت آخر او هم نیست و میراث دنی دیدرو و ولتر را در زیر شلاق حوزه­ی علمیه­ی قم  رها کرده­ و در عصری که به لحاظ آزادی­بیان در حسرت افغانستان­می­سوزیم، برای  فرق تفاوت و تفاوط دریدایی یقه می­دراند  . فلسفه آن­قدر از ما قربانی خواهد گرفت تا به قول کانت "جرات دیدن و دانستن" به دست آوریم؛ دیدن و دانستن آن­چه را که ادوارد سعید از ده­ها هزار کیلومتر آن­طرف­تر می­بیند و ما در جلوی چشم خود را  آن را ندیده می­گیریم:" من می­خواهم تا آن­جا پیش بروم که بگویم روشنفکر ناچار است با تمام مدافعان بینش قدسی یا متون مقدس، در منازعه­ای همیشگی درگیر شود؛ زیرا ویرانگری­های این­ها بی­حد و حساب است و خشونت و استبدادشان تاب تحمل هیچ اختلاف نظر و مطمئناً هیچ تنوعی را ندارد. آزادیِ قاطع عقیده و بیان دژِ نفوذناپذیر روشنفکر سکولار است و بی­دفاع رها کردن این دِژ و یا تسامح در برابر دستکاری هر یک از اصول آن، در واقع خیانت کردن به حرفه و تعهد روشنفکری­ست. به همین دلیل است که دفاع از کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی، هم به خاطر خود کتاب و هم به خاطر هر نوع زیرپاگذاشتن حق آزادیِ بیان روزنامه­نگاران ، رمان­نویسان، مقاله­نویسان، شاعران و مورخان مسئله­ای کاملاً مهم تلقی می­شود... با اقتدارگرایانی که به بهانه­ی دفاع از فرمان لاهوتی مدعیّ حق ناسوتی­اند، در هرکجا که باشند، نمی­توان گفت­وگو کرد."[3] در این عبارات، آقای پروفسور سعید آن­چیزی را می­گوید که مقدمه­ی شروع کار روشنفکری­ست و روشنفکر ایرانی اگر وجدان داشته باشد، باید به آن وجدان مراجعه کند و اگر نداشته باشد به عقل سلیم خود رجوع کند و از او بپرسد که آیا من بدون پایبندی به این پرنسیپ­های پایه ، چگونه می­توانم انتظار داشته­باشم  که ملت ایران صلاحیتی برای من قائل باشند و اساساً حرف مرا و حرفه­ی مرا جدی بگیرند؟

15-    تامس پین در رساله­ی عقل سلیم می­نویسد:" هرچند خیلی می­کوشم که از توهین غیرضروری اجتناب کنم، اما بر این باورم همه­ی کسانی که طرف­دار آشتی­اند به شرح زیر قابل دسته­بندی­اند: افراد ذینفع یعنی کسانی که نباید به آنان اعتماد کرد؛ ضعیف­العقل­ها که نمی­توانند بفهمند و متعصبان که هرگز نخواهند فهمید ...]و [بسیاری از مردم که آن­قدر خوشبخت هستند که دور از صحنه­های اندوهناک زندگی می­کنند ؛ اهریمن به حد کافی به درِ خانه­ی آن­ها نزدیک نشده است تا بختکی را حس کنند که بر همه­ی دارایی و هست و نیست]ما[فرود آمده است."[4] این تقسیم بندی را عیناً می­توان بر آن اقشاری که در طول 4 سال گذشته به طور مستقیم و غیرمستقیم بر علیه گفتمان جنبش سبز نوشته­اند و حرف زده­اند ، منطبق دانست و سه عامل "منفعت"، "جهل" و "تعصب" را به عنوان سه مانع بزرگی فرض کرد که راه فکر آزادی­خواه را در مغز این اقشار مسدود کرده است . در فضای پس از کودتا، دو نشریه­ی روشنفکریِ منتقد حق انتشار داشته­اند؛ نشریه­ی "مهرنامه" و  ماهنامه­ی "چشم­انداز ایران" که به ترتیب پاتق فکری "لمپن­لیبرال­ها" و "روشنفکران دینی" هستند و بازخوانی تمام مطالب این دو نشریه نشان می­هد که استبداد دینی چگونه با استفاده از بحران روشنفکری آزادی­خواه و با بهره­مندی از اهرم سانسور و حق انحصاری اعطاء مجوز، می­تواند در عالم فکر نیز ائتلافی از ذینفع­ها(فهم سیاسی)، جاهل­ها(فهم فلسفی) و متعصب­های دینی(فهم استتیکی) را  مونتاژ کند و فساد فکری این دو جریان را که هر کدام در یک مدار است( لمپن لیبرال در مدار سیاسی- روشنفکردینی در مدار فلسفی-استتیکی) ، برای به انحراف کشاندن گفتمان آزادی­خواهانه­ی جنبش سبز، با یکدیگر ترکیب کند . بررسی آرایش مطالب تولیدی  در این دو ماهنامه و عملکرد ترکیبی آن­ها در ذهن یک مخاطب برای ستیز با هویت جنبش سبز و کوشش ایشان برای خنثی کردن آن آگاهی­های غریزی­ای که هر ذهن ساده­ی هر شهروندی در برخورد با انبوه تجربه­ها به دست می­آورد،  خود یک موضوع پژوهشی بسیار راهگشا و مفید برای ایرانیانِ قرن آینده است، تا آیندگان بتوانند از حد فلاکت فکر کریتیکایی در اجداد بی­فخر خودشان تخمینی به دست بیاورند و بفهمند که آنان برای ستیز با آزادی و ستیز با آگاهی، چه زحمت­هایی را به جان خریده­اند.  

16-       بحران امروز جامعه­ی ایرانی بیش از آن­كه بحران سیاسی باشد، بحران هویت است. از این بابت است كه پیروزی آزادی­خواهان در مدار سیاسی آن­قدر به تعویق خواهد افتاد تا در مدار فلسفی و استتیكی بتوانند میان ذوق،  ارزش­ها، میل­ها و منفعت­های خود هماهنگی­ای را برقرار كنند و به  كوشندگان خود، یك هویت مدنی اكتیوی را ببخشند و این میسر نخواهد شد مگر با مشاركت خودآگاهانه­ی طیف روشنفكری مدنی. چرا؟ برای اینكه یک بیداری دولتی ممکن است آزادیخواه باشد اما آزادیخواهی او حد دارد، و حدش تا جایی­ست که از قِبَل این آزادی ، نیروهای مدنی­ای رشد نکنند که اعتبار و نفوذ سیاسی او و كلیت فرماسیون قدرت را تهدید كنند. البته این مواظبت به صورت خودآگاه نیست، بلکه ناخودآگاه و معمولاً با پوشش­های نظری خاصی، از جمله با توجیه لزوم پیشروی جزء به جزء، و برشمردن و اغراق کردن در خصوص ضررهای تندروی آزادیخواهان مدنی- کاری که احتشام­السلطنه در مقابل امثال صوراسرافیل، و خاتمی در برابر اصلاح­طلبان تندرو کردند- انجام می­گیرد. جریان اصلاح­طلب داخل جمهوری اسلامی حتی اگر اختیارش را داشته باشد، حد  آزادی را آنقدر توسعه نمی­دهد که آزادیخواهی مدنی قدرتمندی شكل بگیرد و اتوریته و مرجعیت بیابد.  او آزادی را تا حدی دوست دارد تا از آزارها و انحصارهای رقیب سیاسی مستبدش در امان بماند. بیدار دینی نیز، که خود از تمام شدن عصر و فلسفه­ی وجودی خویش آگاه است – او فقط در برابر ماركسیست هاست كه فلسفه­ی وجودی دارد و جذابیتی برای آزادیخواهان طبقه­ی متوسط پیدا می­كند- و با اضطراب و نگرانی، خود را  به ناحق مورد وثوق نخبگان ملت می­بیند، آزادی را آنقدر دوست ندارد که به لطف آن لائیک­های اخلاقی قدرتمندی باربیایند- الهام یافتگان ولتر و دنی دیدرو- و ناکامی و ناکارآمدی اخلاق دینی را که اولین عامل سقوط اخلاقی ایران امروز است،  افشاء کرده و  منعکس کننده­ی میل نهانی توده­ها برای نجات از فساد اخلاقیات سنتی و طرح­انداز اخلاقیات مدنی برای جامعه باشند.  و به این سبب است که ادعا می­کنیم مادامی كه  هسته­ای از بیداران مدنی لیبرال، كه گرفتار  سنت های آزادی ستیزانه ­ی روشنفكری ایران نیستند، در هدایت  جنبش آزادی خواهی دمكراتیك  شركت نكنند ، محال است كه بتوان آزادی خواهی دمكراتیك را به دلالت بیدار دینی و بیدار دولتی به پیروزی پایدار رساند.

17-   حد فلاکت اخلاقی و مخدوش شدن هویت­های سیاسی  در ایران امروز به جایی رسیده است كه اگر شهروندی و یا روشنفکری وظیفه­ای و تعهدی برای دفاع از  حقوق اقشار میلیونی كارگران که بسیاری از ایشان در حد یکسال تا دو سال از دریافت دستمزدهای معوقه­ی خود محروم هستند، و بسیاری نیز از ترس پیوستن به اقیانوس بیکاران، به تحمل شرایط کاری­ای به مراتب جبارانه­تر از وضع رعیت­های دوران فئودالی قانع شده­اند و بدون درخواست دست­مزد به کار مشغول­اند، برای خود قائل باشد افكار عمومی او را به علاقه­های ماركسیستی متمایل خواهند دانست، حال­آن­كه دفاع از حقوق ساده­ی انسانی ، قبل از آن­كه در منظومه­ی اعتقادات ماركسیستی بگنجد، بر دوش اومانیست­های عصر است. فقدان هویت اومانیستی در فكر لیبرالی ایران سبب گردیده كه قدرت و نفوذ اخلاقی این جریانات  در میان اقشار پایین جامعه در حد صفر باشد و ایشان نیز این امر را طبیعی بپندارند. از این بابت است كه ضرورت دارد تناقض آزادی با عدالت، از طریق به عهده­گرفتن  مسئولیت­های انسان­گرایانه كه در بطن آموزه­ی لیبرال های اخلاقی­ای چون "جان استوارت میل" است، پاسخ  بگیرند و نسبت به مسئله­ی اقشار محروم و تحت فشار كه امروز از همه سمت زیر ضربه­اند و بیشترین ضربه را نیز از استبداد سیاسی و فساد اقتصادی و تورم 40 درصدی هم­ایشان به صورت مستقیم و غیرمستقیم متحمل هستند، نه لزوماً از زاویه­ی فكر سوسیالیستی ، بلكه از موضع اومانیستی یك حالت اكتیوی ایجاد شود. هنگامی که سهم کل دستمزد "نیروی انسانی مولد" تا حدِ کمتر از10درصدِ کل قیمت تمام­شده­ی کالا کاهش می­یاید، حال آن­که سهم خرده­فروش بیش از 20 تا 30 درصد است، و هنگامی که ارزش اشیاء و کالاها و رابطه­های مافیایی نسبت به ارزش انسان­ها و ارزش وقت و کار و زحمت ایشان، هر لحظه افزایش می­یابد، این تنها فقط مقام کارگر نیست که در خطر است، بلکه شأن انسان است که در مقابل ماده و در مقابل شیء به خطر افتاده است. امروز با کاهش هفتاد درصدی ارزش پول ملی در عرض یک­ونیم­سال، قیمت تمام کالاها از حد50 تا 70 درصد افزایش یافته، البته به غیر از آن کالاهایی که سهم نیروی انسانی در تولید آن­ها بیشتر است؛ و این بدان سبب است که اقتصاد ورشکسته­ی ایران  امروز فقط و فقط با کاستن مُدام از ارزش کارِ نیروی­انسانی­ست که می­تواند بازار را سرپانگه­دارد و این نیروی کار البته نه تنها قشر کارگری، بلکه قشر کارشناسی و مدیریتی جوان را  نیز دربرمی­گیرد که تحت اضطراب بازار کار به حقوق­های زیر 150 دلار قانع شده­اند. پس یک لیبرال باوجدان باید درک کند که محال است درفضایی که ارزش انسان در مقابل ارزش شیء، در چنان حدود خفت­باری رو به نزول است که با حقوق یک کارگر و یا یک مهندس جوان نمی­توان اجاره­بهای یک آپارتمان معمولی را پرداخت و یک سرپناه تامین کرد، ادعای حقوق بشر و حقوق مدنی حتی برای مرفه­ترین اقشار جامعه نیز غیرممکن است، چون که وقتی کلیت مفهوم انسان از شأن ساقط شد، دیگر چه جای این صحبت­ها؟ 

18-    با عنایت به مباحث بند گذشته و با ارجاع به ادعایی که به کرات در این رساله بحث شد، علت­العلل  فلاکت فکر لیبرالی در ایران ، فقدان  پرنسیپ­های اومانیستی و انسان­گرایانه در  هسته­های  آن است و این نیز بدان سبب است که كه متولیان و سخنگویان فكر لیبرالی عمدتاً از طیف بورژوازی رانتی- وابسته و لمپن­لیبرالیسمی برخاسته­اند كه نه علاقه­ای و نه اصراری به تبیین مبانی اومانیستی و اخلاقیِ آزادی­خواهی داشته­اند و با گذر از همین محدودیت و با تکیه بر همین پرنسیپ­های اومانیستی­ست که هویت لیبرالی می­تواند از موضعی انسان گرایانه و برمبنای اعلامیه­ی جهانی حقوق بشر، پاسخی شایسته برای مسئله­ی قومیت­ها داشته باشند و آن را با پس مانده­های درك تنگ­نظرانه­­ی حاکم که مبتنی بر دكترین­های منسوخ امنیت ملی در قرن بیستم است  (‌بازمانده از ناسیونالیسم ضدانسانی عصر رضاشاه) و معتقد به تعارض حقوق قومیت­ها با امنیت ملی­ست، جایگزین كند. ناسیونالیسم در عصر مصدق بدان سبب كه عنصر "استعمار" از موتورهای فعال ماشین­آزادی­ستیزی بود، خصلتی رهایی­بخش داشت، اما در عصر امروز كه نه تنها عنصر استعمار از تركیب ماشین حذف شده است بلكه حتی جریان آزادی­خواه ایرانی برای نقد و نفی بنیادگرایی دینی، نیاز به تكیه­ی معنوی بر سنت لیبرال دمكراسی غرب دارد، دامن زدن به ناسیونالیسم عظمت­طلب ایرانی، جز فعال كردن شكاف­های قومی و تضعیف هویت انسان­گرا دستاورد دیگری نخواهد داشت و هدف از طرح این بحث این است که آزادی­خواهی دمکراتیک فقط با پی­بردن به انبوه مسئولیت­های اخلاقی و اجتماعی­ای که تاکنون آن­ها را انکار کرده و ندیده گرفته است و از فرط فساد یا عافیت­طلبی، منازعه­اش با فاشیسم دینی را به یک جنگ قدرت سطحی معطوف کرده است- است که می­تواند چتر یک  آزادی­خواهی بزرگ و فراگیر را بر فراز تمام جریان­ها و خرده جریان­های اجتماعی- چون فعالان فمینیستی و فعالان کارگری و فعالان قومیتی- بگستراند و  اعتماد ایشان را جلب کند و به ایشان بقبولاند که در  وضعیتی كه كلیت مفهوم آزادی در كانون مطالبات نباشد، هیچ یك از تكه­های آزادی به صورت پایدار محقق نخواهند شد و مادامی که از آزادی فعالیت اقتصادی، آزادی فعالیت سندیکایی، آزادی بیان، آزادی اقلیت­های دینی، آزادی زن، آزادی اقلیت­های قومی و اقلیت­های جنسی و آزادی ملحدان و بی­خدایان و در كل تمام این شکل­های آزادی تواماً دفاع نشود، حتی اگر یکی از این قسم­های آزادی نیز برقرار باشد، آن آزادی نیز پایدار نخواهد بود و طی چندسال به تدریج از بین خواهد رفت.  

19-    شایسته است که جنبش سبز ایرانیان، مادامی که "ساخت حقوقی ضددمکراتیک نظام اسلامی"  و "سیکل  بسته­ی قدرت غیرپاسخگو"  که کلیه­ی امورات و مقدرات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی ، امنیتیِ مملکت  را به هوا و هوس شخصِ ولی­فقیه غیرمسئول وابسته کرده، متحول نشود و  راهی برای انعکاس اراده­ی ملی در آن باز نشود،  قدرت سیاسی حاکم را یک بیگانه­ی غاصب و متهاجم به ایران فرض کند؛ اما آن قشری از جامعه­ی ایران که به هر علتی-  از فساد آگاهی گرفته تا فساد اخلاقی- پس از این­همه تجربه،امیدی برای اصلاح فاشیسم دینی از طریق سازوکارهای شبه قانونی و ریش­سفیدی­های طایفه­ای و زدوبندهای مافیایی با احمد جنتی و احمد خاتمی دارند و از سیمای شهدای جنبش سبز شرم نمی­کنند، باید به حکم آن عقل سلیمی رجوع کنند که می­گوید  آن حكومتی كه 2 نفر  از 4 کاندیدای ریاست­جمهوری را با نقض اصول مصرح در قانون اساسی و بدون هیچ جرمی و تفهیم اتهامی و بدون محاكمه، و فقط و فقط با اتكاء به زور خود ، دربند كرده  است، هیچ اعتقادی و التزامی به هیچ قانونی ندارد و فقط و فقط به حكم زور و به عنوان یك غاصب است كه تشكیلات حكومتی را در تصرف دارد. عقل سلیم حكم می­كند مادامی كه ولی­فقیه این گروگان­ها را آزاد و یا بر اساس قانونی كه خود بدان معتقد است، محاكمه نكند، حتی بر اساس قانون اساسی خودِ نظام نیز صلاحیتی برای برگزاری یك انتخابات دیگر ندارد. وقتی كه آقای میرحسین می­گوید:" برای درك وضعیت من كتاب گزارش یك آدم­ربایی گارسیا ماركز را بخوانید" یعنی اینكه "ای دوستان من! من در چنگ آدم­رباها هستم" و عقل سلیم حكم می­كند، یك شهروند، در وضعی كه رئیس­جمهور منتخب او و یا حتی یک دوست و یک آشنای او در تصرف آدم­رباهاست، حتی اگر صحبت از شركت در پای صندوق رایی كه اعتبار خود را از آن آدمبربا و متجاوز اخذ می­كند، روا بدارد، یك انسانی­ست كه یا با آدم­ربا شریك است و یا هیچ حدی برای بی­شرمی خود قائل نیست، و یا اینكه هیچ حد و مرزی برای حماقت مردم سراغ ندارد؛ و حتی تصورِ شرکت کردن در پای آن صندوق، اعتراف صریح  به آن است که منِ شهروند ایرانی صلاحیت و لیاقت  داشتن حق رای را ندارم، چون که اصلاً مفهوم "حق رای" را نمی­فهمم؛ چون که برگه­ی رای ، یک تکه کاغذ (Paper) و صندوق رای هم فقط یک جعبه(Box) نیست، بلکه میثاق و "قرارداد اجتماعی"­ای به نام قانون اساسی پشت آن قرار دارد که اگر قرار باشد چنین با وقاحت و خونسردی لگدمال شود، و یکی از طرفینِ قرارداد(حاکمیت) هرطور که دل­اش خواست آن را  نقض کند، البته آن صندوق رایِ پلاستیکی، فرقی با سطل زباله ندارد.  این­ها حكم عقل سلیم است و برای فهمیدن آن نیازی به هیچ حدی از تحصیلات دانشگاهی نیست و حتی اگر یك خروس نیز یك لحظه توان خواندن این کلمات را می­یافت، با اشاره­ی سر آن را تایید می­كرد .    

آن گل که هر دم، در دستِ بادی­ست

گو شـــرم بادش از عندلــــیبان!

20-    بر اساس آن­چه که ما از کلنل فتح­علی آموختیم، کریتیکا اساساً ملازم است با عصبیت، پرخاشگری، و گاه حتی بی­انصافی؛ چون که  در عالم کریتیکا واگذاشتن صراحت، و کتمان حس واقعی ، جنایتی­ست که در مقایسه با آن ، از ارتکاب بی­انصافی­های جزئی و حتی پرخاش­گری­های ­بی­موردی که شاید با یک عذرخواهی و تصحیح برطرف شوند، اضطرابی نباید داشت؛ " اخلاق کریتیکا "  آن نیست که شخص مهذب سخن بگوید و در ساختارهای مسلط عصر که اغلب صاحبان قدرت آن را تاسیس می­کنند ، محبوس باشد و اتفاقاً هر خلاقیت بزرگی بدون دریدن مرزهای عرف و ادب عصر اتفاق نمی­افتد."اخلاق نقد" در پاستوریزه سخن گفتن و گزینش ریاکارانه­ی و دیپلمات­مآبانه­ی کلمات نیست ؛ بلکه در آن است که مضامین سخن مدعی را تغییر ندهیم، به بنیاد اندیشه­ی او بتازیم نه آنکه با عَلَم کردن یک مثال فرعی از یک گوشه، محور استدلال او را تحریف کنیم. بی اخلاقی و بی­ادبی در نقد ان است که در پاسخ به مدعی ده­ها بند درست ادعای او را ندیده بگیریم و با پیدا کردن و کوبیدن یک بند ضعیف  از متنِ او خواننده را نیز گمراه کنیم و در پایان نیز با ریاکاری برای او آرزوی توفیق بکنیم. مفاهیم هرزه­ای چون " نقد سازنده" که امروز لقلقه­ی زبان فاشیست­هاست، از همین کژاندیشی روشنفکرانه در تعمیم اشتباه مفاهیمی چون تساهل و مدارا به حوزه­ی اندیشه­ی انتقادی برخاسته است. تساهل و مدارا فقط در عرصه­ی عمل است که معنا دارد وگرنه امثال احمد شاملو چه تساهلی می­توانسته­اند در فکر زیبایی­شناختی خود با گمراهانی چون "مهدی حمیدی" داشته باشند که رسالت خود را در به بیراهه کشاندن ذهن و زبان یک ملت و فلج کردن خلاقیت­های او و چاپلوسی برای سنت­ها قرار داده­اند؟ اگر ما اندیشه­ای را منشاء تعصب و جهل بدانیم چه تساهلی؟ چه احترامی؟ تساهلی اگر هست در آن است که به گفته­ی ولتر" برای آنکه مخالف بتواند اندیشه­اش را بیان کند حاضر باشی جان ات را فدا کنی" نه ان­که در خفا از محدودیت او خوشحال باشی و  از محرومیت او برای بیان عقایدش بشکن بزنی و اما در نقدِ آن، حس واقعی­ات را ریاکارانه سانسور کنی و روح فکر انتقادی را بکشی؛ وگر نه همین فرانسویان که بنیانگزاران تساهل هستند، چنان در نقد تئاتر و موسیقی،همدیگر را  تا حد مرگ می­درند که ما  مسلمانان ریاکار تصورش را هم نمی­توانیم بکنیم. چون جدی هستند و با هم شوخی ندارند و می­دانند گمراهی نظری شوخی بردار و تقیه­بردار نیست و از این بابت است که ما معتقدیم اخلاق کریتیکا هیچ ارتباطی به فرم آن ندارد و روحیه­ی متساهل لیبرالی در مدار سیاسی، ابداً نمی­بایستی معادل با آن اخلاقیات ریاکارانه­ای در مدار فلسفی فرض شود که مشتی نیمه­دیپلمات- نیمه­روشنفکر- نیمه­دلال در ایران باب کرده­اند و  مفهوم تساهل و مدارا را تا حد تملق­گویی به صاحبان قدرت  و مدارا با فاشیست­ها و آدم­رباها و متجاوزها جعل و منحرف کرده­اند . بدترین و کثیف­ترین بی­اخلاقی برای فکر کریتیکایی، خودسانسوری و ریاکاری و البته ترس است و همچنین مصلحت­گرایی سیاسی ، مخصوصاً هنگامی که پای حیاتی­ترین مفاهیم و مقدس­ترین اصول در میان است. آدم از تکرار  این بدیهیات در سال 2013خجالت می­کشد اما چه کنیم در همین بدیهیات هم فلج­ایم؛  این درسی بود که یکصد و پنجاه سال پیش فتح­علی آخوند زاده به ایرانیان آموخت  و  قشر عظیمی از پدران و مادران و پدربزرگ­ها و مادربزرگ­های ما هنوز در آن مانده­اند و پس از نیم قرن مصیبتی که از همین رهگذر متحمل شده­اند، و سی سال زحمتی که به ما داده­اند، به جای بیدار شدن، روزبه­روز نیز گمراه­تر می­شوند.

21-    در طول 4 سال گذشته آقای مهندس میرحسین ، رهبری سیاسی جنبش سبز را در بالاترین حدِ انتظار به عهده­ داشته اند و  کوچک­ترین قدمی از سمت ایشان که نشانه­ای از عهدشکنی در آن باشد، بروز نیافته است. ما علی­رغم نهایت احترام و قدرشناسی­ای که نسبت به عملکرد قهرمانانه­ی او و خروج او از بیعت با ولی­فقیه کودتاگر داریم، ؛ اما ایشان را یک رهبری نمی­دانیم که به صورتی بی­قید و شرط مطیع جهت­گیری­های فکری او باشیم، چرا که در مدارهای فلسفی و زیبایی­شناختی، با سنتی که او در آن رشد کرده است، بی­وقفه در ستیزایم و آن سنت را پایه­ای از ارکان استبداد دینی در ایران می­دانیم؛ اما به علت شخصیت اخلاقی­شان و نجابت او و مقاومت دلیرانه­ی او که چیزی عمیق و تاریخی از آن به مشام می­رسد و نیز از بابت قدم گذاشتن آقای مهندس میرحسین در راه دکتر مصدق، نسبت به ایشان حسن­ظن داریم، به مصلحت­سنجی­های او مشکوک نیستیم و نقد ما از منش سیاسی او صمیمانه است و با نهایت افتخار خود را جزء کوچکی از آن لشگر سبزی می­دانیم که در عاشورای تهران، به نام علم­داران میرحسین، تهران را فتح کردند ؛  مهندس موسوی، نه به عنوان یک دیپلمات حکومتی، بلکه به عنوان رهبر ملی آزادی­خواه، یک طفلی هستند که همراه ما در این جنبش سبز بزرگ شده­اند، این جنبش به ایشان شخصیت بخشیده و او را از مقام نخست­وزیر فاشیسم دینی و خدمت­گزاری مافیای قدرت روحانیون،  تا حد قائم­مقامی امیرکبیر و مصدق و تا حد مقام تاریخ­ساز برکشیده است.  ایشان نیز با صدور دستور نافرمانی دربرابر کودتاگران و تشکیل   جنبش سبز ، به نسل سبز هویت و شخصیت و قدرت خیال بخشیده است،  و روح رادیکالیسم اخلاقی را در آن دمیده است. آقای موسوی در گفت­وگوی خبری پیش از کودتا اعلام کردند که من اخیراً دو تا سه­هزار صفحه درباره­ی تاریخ مشروطیت خوانده­ام و همین کُد به ما امیدواری می­دهد که او ارزش قیام خود را می­فهمد و کسی که تاریخ مشروطیت را بلد باشد، خوب می­فهمد که تصور یک لحظه  هم­پیمان بودن با ارواح بزرگ بهارستان  و دلیران باغشاه، چنان حسی از  لذت و غرور و سربلندی دارد ، که با هیچ قدرت مادی­ای در این دنیای رنگارنگ و فانی قابل قیاس نیست و از این بابت است که ما به این همکاری خوش­بین هستیم و امید داریم درون­بینی­های عمیق و دردناکی که این مرد در خلوتِ محصور کوی اختر از سر می­گذراند، بتواند به ایشان کمک کند تا اصول اعتقادی و نظام ارزشی­اش را نیز با فهم سیاسی آزادی­خواهانه­ای که پس از کودتا به دست آورد، تطبیق دهد و به آن انسجامی که هر رهبر قاطع و جریان­سازی باید بدان مسلح باشد، دست بیابند. او ریشه­ی تربیت اخلاقی و معرفتی­اش در علی شریعتی­است و از این بابت می­تواند از سنت خمینی عبور کند و بر ریاکاری گفتمان اصلاح­طلبی فائق آید و خود را در آن مفصلی قرار دهد که ایران خُرد شده و تحقیرشده­ی دوران ولی­فقیه  را به عصر دمکراسی جوان ایرانی وصل خواهد کرد. کسی چه می­داند، شاید تاریخ ایران نقش نویی در پس پرده دارد که این نقاش پیر را به میدان آورده است.

عجب می­داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه

ولی منع­اش نمی­کردم که صوفی­وار می­آمد.

22-   این رساله كه خود را بیانی از ارزش ها و چشم­اندازهای جنبش سبز نامید، در طول چهار سال پس از كودتا نگاشته شده و انگیزه­ی اصلی نگارش آن ، بیش از آن­که کوششی برای شناسایی ماهیت آن توحش سازمان­یافته­ای باشد که استبداد دینی در این مدت بر آزادی­خواهان ایران رواداشت، زجر غیرقابل تحملی بود که امثال این نگارنده از دست جمع کثیری از مدعیان و سهام­داران ناصالح جنبش­سبز متحمل شدند؛ از بابت عدم انعکاس صادقانه­ی ارزش­های واقعی جنبش سبز و پنهان کردن کلام و بیان واقعی کوشندگان خیابانی جنبش سبز در پشت مصلحت­سنجی­های سیاسی سخیف و بی­ثمر. ایستادگی دلیرانه­ی ایرانیان در برابر کودتا و پیامدهای کودتای 88 ، پرتوی جدید بر تاریخ معاصر ایران افکند و حقایقی را که تا پیش از این در معرض دید نبودند، به معرض مشاهده آورده و ضمن بسط مرزهای آگاهی ایرانیان از تاریخ کوشش­های آزادی­خواهانه­ی­شان، گره از بسیاری نکته­های کور تاریخی گشوده است. این رساله نیز که با تکیه بر همین لایه­های نوگشوده­ی آگاهی و بر اساس خوانشی از تاریخ معاصر که حول محور لیبرالیسم انسان­گرا و لیبرالیسم اخلاقی باشد، به نگارش درآمد  ، برای نائل آمدن به چنین چشم­اندازی که منشاء هویتی انسان­گرا، انتقادی و سلحشور باشد و فاشیسم زمانه را  در میدان فکر  و عمل خلع سلاح کند، در سه مدار آگاهی، از منش و روحیه و ذوق و میراث فکری و عملی شخصیت­های تاریخی­ای ملهم بوده است، که شایسته است این فصل را  به نام ایشان ببندیم.

در فهم سیاسی آزادی­خواه: ملک­المتکلمین،جهانگیزخان صوراسرافیل، دکتر مصدق و دکتر فاطمی- در فهم فلسفی: فتح­علی آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی و در فهم زیبایی­شناختی : صادق هدایت، غلامحسین ساعدی، طاهره قره­العین، فروغ فرخ­زاد.

در لنین جمله­ی جالبی با این عنوان دارد :" انسان بزرگ کسی نیست که اشتباه نکند؛ انسان بزرگ کسی­ست که اشتباه کلیدی نکند" اما این متن به عنوان بیانی از ارزش­های جنبش سبز که با تکیه بر میراث این شخصیت­ها و این روحیه­ها به حرف در آمده است،  از تمام حرکات تئوریک و پراتیکی که این پدران و مادران آزادی ایران منشاء آن بودند، در برابر هر کسی دفاع می­کند و از ملک­المتکلّمین جز از بابت امتناع از شلیک کردن  به لیاخوف در پشت بام بهارستان، از دکتر مصدق جز از بابت عدم تسلیم اختیارات کامل نظامی به دکتر فاطمی در دو شب قبل از کودتا، از میرزاآقاخان جز از بابت همراهی در حرکات جاه­طلبانه­ی سید جمال، از فروغ جز از بابت قرار دادن شعر " هفت سالگی" در میان مجموعه شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، از هدایت جز از بابت انتشار مجموعه داستان "حاجی­آقا" و نیز تراوشات نژادپرستانه­ی قلم­اش، از غلامحسین ساعدی جز از بابت شرکت در تظاهرات­های ضدمصدقی حزب توده در دوره­ی نوجوانی، هیچ گلایه­ای ندارد. از این ده تن فقط دو نفر عمر طبیعی کرده­اند؛ پنج تن نیز به دست ماشین آزادی­ستیزی شهید شده اند ؛  البته ما خون­خواه و کینه­جوی این ارواح نیستیم، چون که آن­ها خودشان کارشان را بلد هستند؛ اما باکودتای88 و کشتار نسل سبز و بی­حیایی و هتک حیثیتی که نهاد استبداد دینی، به نمایندگی از ماشین آزادی ستیزی، بر روح و روان و تن جامعه­ی مدنی ایران روا داشت، این پرونده­ها باز شد، ارواح شریف مشروطه قلیان­ها را رها کردند و به میدان آمدند و خون­خواهان خویش را ملهم نمودند.  نسل سبز  به عنوان حامل ارزش­های جنبش سبز و به عنوان قشر جمعیتی­ای که در طول دهه­ی نود اكثریت ایران را تشكیل خواهد داد، فرصتی تاریخی به دست آورده است تا پرونده­ی قتل سهراب را به جریان بیندازد و میدان آزادی تهران را دادگاهی برای هزاران سال سهراب­کشی در تاریخ ایران بکند؛ سهراب زیباترین سمبل تاریخ ایران است و شاید که تقدیر نسل سبز آن است که پیروزی او بر اژدهای استبداد،  فصل آخر تاریخ اسطوره در ایران باشد.  او فرصتی تاریخی به دست آورده  و خوب می­داند چه قماری از این گرامی­تر که یک تنِ مهدورالدم را رهن این فضیلت­های ملی بنماید و روح معذب پنج نسل از پدران­اش را از حبس تاریخ معاصر ایران برهاند. او خشونت­طلب نیست، بینوا هم نیست.  او نجیب است، نجیب و بی­دفاع ؛ و خشم یک آدم نجیب، واقعاً تماشایی­ست.

زین تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده­ی گل، نعره­زنان خواهد شد.

اردي­بهشت 92

 


1- احمد شاملو، از مهتابی به کوچه ( مجموعه مقالات) ، ص125، تهران54

2-  فریدریش شیلر، نامه­هایی درباره­ی تربیت زیبایی­شناختی،ص51،ترجمه­ی محمود عبادیان، نشر اختران

3- ادوارد سعید، نشانه­های روشنفکران، ص106، ترجمه­ی محمد افتخاری،نشر آگه، زمستان86

4- تامس پین، عقل سلیم، ص49، ترجمه­ی رامین مستقیم، انتشارت نقش جهان، تهران1381

بخش: 
انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری