جادوی کابوس

دین انسانها را جادو کرده است که بطور دائم درکابوس بسر ببرند. کودکان مدرن باافکارزیبا وشایسته, کابوس راجادو میکنند. زندگی با روندی کاملا" متفاوت متولد خواهد شد. بهنگام شاد بودن بسیارساده ترخواهد بود با حوادثی مانند زمین لرزه ویا بیماری وتصادفات مبارزه کنند. باداشتن قلبی پرازسرور وشادی انسان حتی قادر هست باهمه بدبختی هائی که طبیعت می آفریند دست وپنجه نرم کند و با وجود بودن آنها زندگی راادامه دهد. درتولد جدید حتی مرگ, تلخ محسوب نمیشود بلکه آغازتولد ی تازه خواهد بود

 همه جا برنگ لاجورد بود. تکه ای یخ درآسمان شکسته شد. صدای شکستن بی صدا بود. قطعه ای ابرتیره باابرروشنتردرنبرد بود. تکه های یخ درعزای خرد شدن به هرگوشه وکناری پراکنده شدند. قطره های بیرنگ باران برگونه ابرها سرازیرشدند. اما هنوزدربارش, شک وتردید داشتند. قطره ها خیلی ریزبودند. شاید که قصد شستن زمین رانداشتند. گوئی که باکره زمین قهربودند. رنگین کمانی روی قسمتی ازلاجورد راخط کشید. دریک دم باچنان سرعتی ناپدید شد, که پدیدارشدن آن تقریبا" احساس نشد. همه جا مه آلود بود. تیرگی غمناکی سرتاسرفضا راپرکرده بود.

 باچنان سرعتی روی پدال فشارمیدادم که گوئی درمبارزه برای نائل شدن جایزه ای درمسابقه سرعت راندن مقاومت نشان میدادم. همه جا خلوت بود. مثل اینکه دنیا فقط یک نقطه کدربود که باهیچ رنگی تزیین نشده بود. همچنان باسرعت ادامه دادم. انگارکه ترس ازوجود من محوشده بود. نمیدانستم هدف من کجاست. اما آگاه بودم که راه درست بود. ناگهان درآن زرف سیاه , آهوئی چنان ازبغل من رد شد که احساس کردم اورا له کردم. امانه...چشمان سحرانگیزآهو درآن تاریکی بی انتها مثل آتش فروزان بود. ای وای...درمقابل آنهمه شجاعت وبی باکی ناگهان چنان وحشتی دروجودم رخنه کرد که احساس کردم قلبم باتپش ضربان شدیدی منفجرشد. آهوی مظلوم وبیگناه ازهول وحوش, به گرگی تبدیل شده بود که شعله های درندگی درچشمان اومی سوخت. آن سکوت بی پایان بازوزه دورگه ای شکسته شد وآماده حمله بود. اینبارباسرعت شگفت انگیزی روی پدال رافشردم. فریاد بی سابقه ای کشیدم که باعث محو صدای زوزه شد. فریاد من به من جواب داد. متوجه شدم که درمقابلم کوه عظیمی مانع حرکتم بود. شکلهای مقابل بمانند سیاهپوشانی بودند که درغم بزرگی به ماتم ایستاده بودند. داخل آن سکوت وحشتناک, متوجه شدم که یکی ازسیاهپوشان لباس بلندی بمانند "قبا" بتن داشت. اوخیلی بزرگترازبقیه نشان داده میشد. چهره مربع او پرازخشم غضبناکی بود. تابلوی سیاهی که باخط سفید مانند گچ دیوارروی سینه آن غول سیاهپوش نصب شده بود. بسختی توانستم کلمه ها راتشخیص دهم. اینچنین خوانده میشد: که اوفرستنده خداست. باخودگفتم: ماشیخ یا مسیا, شاید هم امام زمان که میگویند باید همین باشد. قبابتنهای دیگری که کمی کوچکتراز غول بزرگ, اماخیلی بزرگترازسیاهپوشان دیگربودند دراطراف اوگوش بزنگ ایستاده بودند. هریک شیئی خطرناک وبرنده ای دردست داشتند. هرگزاشیائی به آن فرم ندیده بودم. بی درنگ باخود فکرکردم با آن وسیله خطرناک نابودکردن هرجانداری آنچنان زجردهنده است که سوختن شمع درمقابل آن همه درد وعذاب بمانند ماه عسل است .

 غول پیکر ویاامام زمان, شاید مسایا, ویا ماشیخ (که همه ازیک قماشند) مثل اینکه افکارمراخواند. نیشخند تلخی روی چهره اش که مانند ماسک دیده میشد, نقش بست. بمن فهماند که قدرت دردست اوست. بدون ادای هیچ کلمه ای ویاایجاد صدائی, بمن اشاره کرد که او قدرت تام است. اوست که همه جاراتسخیرکرده وتحت تسلط خوددارد. باخود اندیشیدم شاید این ساتان (شیطان) است. برای اینکه بمن ثابت کند که اوهمه قدرت لایتناهی است ناگهان بااشاره ای به ابرهای تیره, دستوربه بارش باران داد. قطره های درشت باران همراه باگل ولای همه بدن مراپوشاندند. نمیدانم چه رنگی شده بودم. اما سیاهپوشان همه برنگ گل دیده میشدند. آن قطره های گلی, اشکهای زنهای سیاهپوش ومردان فرورفته درباتلاق بودند. آنقدرگریسته بودند که مسخ شده بودند. برخی ازآنها به صخره های سیاه مبدل گشته بودند. قلبهایشان آب شده بود. دستها وپاهایشان مثل تکه های یخ روی گل ها شناوربودند. آنقدرخون ازبدنشان جاری شده بود که حتی قادربه کشیدن آه نبودند. همه چیزتمام شده بود. امام زمان یکی بود یعنی خود شیطان بود که بهمه جا وهمه کس حاکم بود.

 ازترس بالا رانگاه کردم که شاید راهی برای خروج بیابم. دومرتبه تکه ای یخ درآسمان آبی تیره, شکسته شد. بابیصدائی بصورت قلب متلاشی شد. ازترس ناآگاهی, فریاد دیگری کشیدم اماصد ا درگلو کاملا" خفه بود. صدای دیگری درفضا پیچید ومن ازخواب بیدار شدم. آن صدا زنگ تلفن بود. باشتاب بسوی تلفن دویدم که جواب دهم. روی خط زمزمه های ناهنجار مگس بود. باآرامی تلفن راقطع کردم وتاجائیکه توانستم خندیدم. زیرا که آفتاب طلوع کرده بود وآغازروزجدیدی بود. توده نسبتا" بزرگی ازروزنامه ها ومجلات مختلف روی میز انباشته بودند. به هرتیتری که توجه کردم اخبارناگوار شنیده میشد. اززلزله های وحشتناک در مناطق مختلف, ازبیماریهای گوناگون وخطرناک ویاحوادثی چون تصادفات ترسناک, یا شمارکشته شدگان درجنگ. متوجه شدم که درعالم حقیقتم, نه درخواب. بیدرنگ گیتار رابرداشتم وشروع به نواختن آهنگی کردم که همیشه دوست داشتم. دلتنگ شدم که چراتماشاچی ندارم! ناگهان تصویربچه ای رادرآینه دیدم که داشت میرقصید. کودکی خودم راشناختم. نواختن راادامه دادم وتصویرهزاران کودک دیگردرآینه مقابل من ظاهرشدند. هریک باحرکات وادا وشیوه های خود, اما همه بایک آهنگ میرقصید ند. گرد هم آئی بی نظیری بود که همراه رقص وشادی بی همتا به دور تابوتی انجام میشد که متعلق به امام زمان, مسایا ویا ماشیخ بود. دیگر نامی ازفرستنده وفرستنده ها نبود. درحقیقت هرکودکی به هنگام رقص نشان میداد که خود یک پیامبر است. خود یک امام مدرن است که احتیاجی به دستورواطاعت ازدیکتاتورهاومستبدان ندارد. کودکان باازدست دادن نسلهای فراوان یاد گرفتند که زندگی بمانند گل زیبائی است که خیلی زود پزمرده میشود وسپس پرپرمیشود. آنها یک هدف داشتند که هرگزبه خرافاتی مانند آمدن امام زمان ویا ساخته ای بنام مقدسات, انتظارنکشند. زیرا که پدران ومادران وپدربزرگها ومادربزرگها درانتظار این همه موهومات اصلا" نفهمیدند برای چی زندگی میکنند. تاکه چشمهایشان رابازکردند که بدانند دنیا چی هست وبرای چی بدنیا آمدند پیرشدند ودرفرسودگی وپوسیدگی ارزشهای افکاروزیبائی جسمی راازدست دادند. همه چیزرابدون اینکه بخواهند ترک کردند وبرای همیشه باکلمه ای بنام زندگی که همه اش زجر وعذاب ومرگی تدریجی بیش نبود, وداع گفتند. قرنها اینچنین بود.

 اما هم اکنون این کودکان زیبا دریافتند که دیگراشتباهات نسلهای گذشته راتکرارنکنند. بجای اینکه وقت روی افکار هیچ وپوچ بگذارند خوش باشند وشادی کنند. همه باهم بایک آهنگ برقصند حتی که ادا وحرکات آنها خیلی متفاوت باشد. مقدسات وممنوعیتهای استبدادی وافکار دیکتاتوری, همه مرده بودند. روی تابوت مقدس باخون نوشته شده بود: " پایان غم ووحشت ". پیغام آوران بنام دین باعث ریخته شدن خونهای بیشمار شدند. دین انسانها را جادو کرده است که بطور دائم درکابوس بسر ببرند. کودکان مدرن باافکارزیبا وشایسته, کابوس راجادو میکنند. زندگی با روندی کاملا" متفاوت متولد خواهد شد. بهنگام شاد بودن بسیارساده ترخواهد بود با حوادثی مانند زمین لرزه ویا بیماری وتصادفات مبارزه کنند. باداشتن قلبی پرازسرور وشادی انسان حتی قادر هست باهمه بدبختی هائی که طبیعت می آفریند دست وپنجه نرم کند و با وجود بودن آنها زندگی راادامه دهد. درتولد جدید حتی مرگ, تلخ محسوب نمیشود بلکه آغازتولد ی تازه خواهد بود.

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری