جناب ملانصرالدین، بامید دیدارتا قیام مهدی

میگویند نباید زیاد چوب به قبر مرده زد وگرنه بیدار میشود. ولی مهدی بازرگان آنقدر چوب به قبر مرده زد و جوک ملانصرالدین گفت که دست آخر جناب ملا درهیئت احمدی نژاد بازگشت. انقلابی که نخست وزیرش مهدی بازرگان باشد البته که رئیس جمهورش هم احمدی نژاد میشود.

احمدی نژاد هم مثل ملا نصرالدین حقایق تلخ را بزبان شیرین بیان میکرد ولی همه اش بز میآورد. یکبار حرف خوبی زد. گفت که "چرا باید مردم فلسطین تاوان کشتار یهودیان را توسط آلمانی‌ها بدهند؟ آیا بهتر نیست که آلمانی ها بخشی از خاک خود را در قبال نسل کشی که براه انداختند بعنوان غرامت به یهودی‌ها بپردازند؟" بعد که یابو برش داشت هالوکاست را هم منکر شد و دشمنانش را خوشحال تر کرد. ظاهرا دشمنانش او را بیشتر دوست میداشتند. بی بی نتان یاهو را بگیرید که میگفت حرف های او را ملکوت آسمان ها فرستاده ست تا آپارتاید صهیونی خود را با آن توجیه کند.

جریان انرژی هسته در اصل با یک جوک شروع شد که گفت متخصص هسته‌ای وی دختردانش آموزی است که در آشپزخانه انرژی هسته ای تولید کرده ست. بعدها که بوش پسر به این جوک ها خندید و گفت که اعتنائی به حرف های او ندارد، مسئله غنی سازی هشت گرم اورانیوم را پیش کشید. شانس آوردیم که بوش دیگر نخندید وگرنه احمدی نژاد اعلام میکرد که بمب اتمی هم ساخته است. ولی بی بی نتان یاهو این حرف ها را حسابی بول گرفت و کار به شورای امنیت کشید و مسئله تحریم ها پیش آمد و این بارهمه کاسه کوزه ها سر ملانصرالدین ما شکست غافل ازینکه بمصداق شعر معروف "همۀ آوازها از شه بود، گرچه از حلقوم عبدالله بود." سیاست اتمی احمدی در واقع متعلق به خامنه‌ای بود که دیگر سیاست حکومت خاتمی درین مورد بمذاقش خوش نمی آمد.

احمدی نژاد هم مثل ملا نصرالدین بیش از آنکه قدرت داشته باشد شهرت داشت و زمانی که باین شهرت غره شد و در مقابل عوامل قدرت مطلقه ایستاد کله پا گردید. حادثه دستگیری ملوانهای انگلیسی را بگیرید که در آن احمدی نژاد هیچ کاره بود و در واقع همه کارهای پشت پرده را لاریجانی انجام میداد، از چانه زنی با انگلیسی ها بگیرید تا آزادی دستگیر شده‌ها. ولی ملانصرالدین ما با شرکت در مراسم تودیع آنها همه را باسم خودش نوشت و حتی در مناظره با موسوی ادعا نمود که تونی بلر بدرخواست وی نامه معذرت‌خواهی به جمهوری اسلامی نوشته است که دروغ محض بود. این جوروقت‌ها که درمخمصه گیر میکرد جای میخ خرش را بعنوان مرکز زمین نشان میداد. هاله نور دور سرش در مجمع عمومی سازمان ملل که یادتان هست. حرفی که سوءظن بسیاری ازجمله فقیه عالیقدر و خاقان بزرگ را برانگیخت که نکند این احمدی، آقا را دور زده و با خداوند تبارک و تعالی روابط خاصه برقرارکرده ست. لاس زدن های احمدی با آیت الله مصباح یزدی را میشد پذیرفت که همچون همه پیروان دانشگاه امام صادق اعتقادی به جمهوری و نیز ایجاد حکومت الله تا زمان ظهور مهدی ندارد. ولی وقت پای خاخام های یهودی ضد صهیونیسم و ضد اسرائیل در نیویورک بمیان آمد و عکس هایشان در مطبوعات و رسانه‌ها پخش شد که با هم دل داده اند و قلوه گرفته اند این سوءظن تبدیل به یقین گردید. همان یهودیانی که اعتقاد به ایجاد دولت یهود ندارند. "ای دل غافل! نکند همه این‌ها زیر سر کلیمیان تازه مسلمان شده باشد؟ احمدی که جدش کلیمی بود یا مشائی که یک اسم ایرانی هم دارد که خاص تازه مسلمان شده هاست. علی باقری کنی، این دستیار همه فن حریف جلیلی را باش که با خانم اشتون مثل بلبل انگلیسی صحبت میکند وگرنه جلیلی که غیر از هلو و گودبای چیزی بلد نیست. پس بگو که این‌ها همه دست بیکی کرده‌اند که کلک جمهوری اسلامی را از طریق تحریم‌های اقتصادی و نهایتا حمله نظامی بکنند." اینجا بود که دوزاری ولی فقیه افتاد و باز همه کاسه کوزه‌ها سر احمدی شکست و معلوم شد که همچنان دعوا سر لحاف ملانصرالدین بوده ست.

این شهرت ملانصرالدین ما همه جا بلای جانش میشد. هرچند احمدی سیاست زمانه را خوب شناخته بود که دائما راهنما به چپ میزد و به راست می پیچید. ولی در جریان رایانه‌ها که میخواست محبوب قلوب محرومان باشد باز بز آورد. از اول باید میگفت که حکومت پول ندارد که خرج سوبسیدها را بپردازد و ناگزیراست با رایانه ها بداد فقیر فقرا برسد. ولی خواست مثل ملانصرالدین نعل وارونه بزند و بکمک یک دلو ماست از آب دریا دوغ درست بکند که البته اگر میشد دوغ زیادی درست میشد ولی نشد! مسائل پیچیده تر از آن بود که فکر میکرد. انتقاد از هر طرف بر سرش ریخت. مجلس مخالفت میکرد. شورای فقها قر میزد. حتی ولی فقیه زیر لب من و من میکرد. آخرش احمدی گفت که نمیداند بکدام ساز مردم برقصد: فرزندش را سوار خربکند یا خودش سوار شود یا بهمراه پسرش هردو سوار خر بشوند یا اصلا خر را راحت بگذارد و خود و پسرش پای پیاده گز کنند.

ملانصرالدین شدن که شوخی بردار نیست. باید حاضر جواب باشی و دست پیش را بگیری که پس نیفتی. اگر مشائی هم رد صلاحیت نمی شد و دست آخر مردم بخاطر وضع اقتصادی باو رای نمیدادند احمدی باز مثل ملا که برای آزمایش، علوفه خرش را بریده بود میگفت: "حیف شد مرد، تازه داشت به گرسنگی عادت میکرد!"

ملانصرالدین شدن که شوخی بردار نیست. باید کاری بکنید که دوست و دشمن شما را تمجید و ستایش بکنند. گفتم که دشمنان احمدی او را بیشتر دوست داشتند. دوستانش را که دیگر نگو و نپرس! سیلویا والریو، آن دختر ایتالیائی مینی ژوپ پوش یادتان هست که می خواست احمدی نژاد بکارتش را بردارد و دو سال بعد کتابی بقیمت ٩ یورو منتشر کرد و در آن مدعی شد که در میان رئیس جمهورهای جهان، مردتر از احمدی نژای پیدا نمیشود! یا غلامحسین الهام، سخنگوی دولتش  را بگیرید که ادعا کرده ست احمدی نژاد با امام زمان باز خواهد گشت.

مارکس زمانی گفت که شخصیت های تاریخی دوبار در صحنه ظاهر میشوند یکبار در هیئتی تراژیک و باردوم درکسوت یک دلقک. ولی این حرف درمورد احمدی نژاد برعکس از آب درآمد. ملانصرالدین را که یک شخصیت فکاهی در نظر بگیریم، احمدی نژاد نشان داد که چیزی از یک قهرمان تراژیک کم ندارد. خدائیش کم آدم نکشت. کم سرکوب نکرد. زندان کهریزک را که یادتان هست. تازه مخالفین ملیونیش را در خیابان ها خس و خاشاک نامید که بیشتر و بهتر سرکوبشان کند. باور بفرمائید ناپلئون هم، اینچنین تراژیک عمل نمی‌کرد. همین بود که خلفش لوئی چهاردهم از آب در آمد. بازهم بگویم؟ اقتصاد مملکت را دو دستی تقدیم سپاه پاسداران کرد تا مگر این دوستان دست از قاچاقچی گری بردارند که برنداشتند و دست آخر لب به شکایت گشود و تهدید به افشایشان کرد. این را میگویند ملانصرالدین واقعی!

اول نوشته‌ام از بازرگان مثال آورده بودم. باید اضافه کنم که درین میان شاعران ما هم زیاد بی تقصیرنبودند. آخر یکی نیست ازین فروغ فرخزاد بپرسد که زن حسابی نانت نبود آبت نبود که برای این مرد سرود نوشتی تا بیاید. بفرما! آمد:

گفته بودی که میآید تا

نان را قسمت كند

و پپسی را قسمت كند

و باغ ملی را قسمت كند

و شربت سیاه سرفه را قسمت كند

و روز اسم نویسی را قسمت كند

و نمرهُ مریض‌خانه را قسمت كند

و چكمه‌های لاستیكی را قسمت كند

ولی اینکه آمد اتم آورد برای قسمت كردن

 " - آی اتم آورده ام

اتم

اورانیوم غنی شده دارم

اورانیوم جنون یافته.

هشت گرم دارم

برای هشت هزار کودکی که شب ها

در کارتن می خوابند."

ای کودکی که در کارتن

از سرما یخ زده ای

برای گرم شدنت اتم آورده بود

و این اتم نام دیگر مرگـست

که بهنگام رسیدنش گرم خواهی شد

آسوده خواهی آرمید.

ای مادری که برای سیر کردن کودکانت

در سرمای خیابان قدم میزنی

به انتظار مشتری

برای ریشخند تو اتم آورده بود

" آی اتم آورده ام

 اتم

چاره همه دردهای وطنی

و فرا وطنی

فلسطینی

و افریقائی

زنگباری

ونزوئلائی

برای شماها هم حرف زیادی برای گفتن دارم."

آمده بود کاری بکند

که نکرد

ولی برای گفتن

تا دلتان بخواهد حرف داشت

کمونیست ها هم مات و مبهوت مانده بودند

از حرف های او

شعارهای خود را از دهان او می شنیدند

و در شگفت بودند

ازین موجودی که درد دل آنها را آشکار می گفت

بی آنکه بترسد

و واهمه بخود راه دهد

یا خجالت بکشد

از آن کودکی که در کارتن

یخ زده

از آن پدر بیکاری که نان ندارد

تا بخانه ببرد

از آن مادری که در خیابان بدنبال مشتری

پرسه می زند.

آمده بود رئیس جمهور ایران بشود

ولی این مقدار گرسنه و بیکار

برای آمدن مهدی کافی نبود

اصلا در شاٌن او نبود

پس تصمیم گرفت که رئیس جمهور جهانیان بشود

"آی اتم آورده ام

اتم."

عرب ها دلشان غنچ می زد:

"- چه رئیس جمهوری دارید!"

"- می خواهیدش؟ ارزانی شما

یک صدام حسین دیگر

تا کشورتان را با دروغ ها

و یاوه های خود

یکبار دیگر به آتش بکشد."

این نیز حرف می زد

یاوه می بافت

و عربده می کشید

انتری که برای دلبری از سیاسیون

وطن پرستان

وملت دوستان

جای دوست و دشمن را نشان می داد.

راستش را بخواهید

زیاد هم بیکار ننشسته بود

و در نهان

کلیدهای بهشت را می ساخت

هزاران هزار

میلیون ها کلید بهشت

برای روزی که در ایران

با حمله خارجی

محشر کبرای اتمی بپا شود.

به پیروی از امام و استاد خویش

که تا انقلاب مهدی

صبر نکرد و جام زهر را سر کشید

برای اتمام کار او آمده بود

و در نهان کلیدهای بهشت می ساخت

هزاران هزار

میلیون ها کلید بهشت

تا فردا ...

که قسمت کند

تا که گرسنه ای هم باقی نماند

تا که بیخانمانی باقی نماند

تا که هیچ زندانی دراین کشور ویران شده باقی نماند.

  لندن مردادماه ١٣٩٢                                                                                                                                                                                                                                                                   www.hamraahaan.com