جدایی دین از قدرت و ضرورت آن در ایران امروز (*)

دکتر بختیار درسال 1945 تز خود را در مورد جدایی دین از قدرت بپایان رساند، او دانشجوی دانشگاه سوربن پاریس بود. تحقیق علمی او بر اساس نقش کلیسا در اداره امور جامعه بود. او تغییرات فرهنگی دوران رنسانس را مطالعه کرد و چگونگی شکل گیری و نقش مذهب پروتستان در مقابل مذهب کاتولیک بنیادگرا را مورد بررسی قرار داد. او پایان نامه اش را در مورد لائیسیته و چگونگی آزادی در یک جامعه و ارزش گذاری به انسانها به پایان برد. هدف من در اینجا بررسی تز دکترای او نیست، بلکه...

دکتر بختیار درسال 1945 تز خود را در مورد جدایی دین از قدرت بپایان رساند، او دانشجوی دانشگاه سوربن پاریس بود. تحقیق علمی او بر اساس نقش کلیسا در اداره امور جامعه بود. او تغییرات فرهنگی دوران رنسانس را مطالعه کرد و چگونگی شکل گیری و نقش مذهب پروتستان در مقابل مذهب کاتولیک بنیادگرا را مورد بررسی قرار داد. او پایان نامه اش را در مورد لائیسیته و چگونگی آزادی در یک جامعه و ارزش گذاری به انسانها به پایان برد. هدف من در اینجا بررسی تز دکترای او نیست، بلکه با استناد به نظر او در 66 سال پیش متوجه می شویم که تا چه میزانی جدایی دین از قدرت به درستی، دغدغه فکری اصلی او بوده است. یادی از او به عنوان انسانی مدرن و خوشفکر در کنار برخی مدعیان روشنفکری در جامعهء امروز ایران حاکی از این است که، متاسفانه، در عصر علم و تکنولوژی و گردش سریع اطلاعات در این دهکده جهانی، عده ای هنوز هم نتوانسته اند مذهب را به عنوان یک عقیده شخصی بپذیرند و از مذهب به عنوان یک مکتب اید ئولوژیکی که کنترل کننده قدرت سیاسی و تنظیم گر حد و اندازه مشارکت نمایندگان مردم در ساختار قدرت سیاسی است پشتیبانی می کنند. به یاد بیاوریم دکتر بختیار در همان زمان به این نتیجه میرسد برای اینکه به حقوق اساسی افراد یک جامعه توجه مکفی بشود جدایی دین از قدرت یک ضرورت است، و امروز برای من واقعا جای سؤال دارد که چگونه برخی از روشنفکران دینمدار با سختی و دیر فهمی و بعد از توسل به آیات قرآنی به خود جرات میدهند که خودرا مسلمان سکولار بنامند، در حالیکه جدایی نهاد دین از حکومت به یک نیاز مبرم جامعه ما برای نجات همه و بخصوص جوانان و زنان ایران تبدیل شده است .

ناگفته نماندکه بسیاری از روشنفکران چپ در انقلاب بهمن بدنبال آقای خمینی و خود را در خط مبارزه با امپریالیسم آمریکا با او شریک دانستند، و حتی بسیاری از زنان ایرانی بدون تمرکز روی خواسته های مشخص خود از آقای خمینی دفاع کردند، اما در همان ماههای اول تشکیل حکومت اسلامی، تمام دستاوردهای حقوقی خود را که در زمان شاه بدست آورده بودند از دست دادند. امروز هم هستند روشنفکرانی که رفرم را در چهار چوبه همین نظام دینی جستجو کرده و حتی برای مبارزه در راه دموکراسی، حفظ سیستم ولایت فقهی و در راس آن ولی فقیه را شرط حفظ یکپارچگی کشور ایران میشمارند و به حمایت از اقای خامنه ای بر می خیزند(اقایان خاتمی ومرحوم عزت الله سحابی دو نمونه از چنین افرادی بوده و هستند). من در عجبم که چرا این ها اهمیت جدایی دین از حکومت را تشخیص نمی دهند؟ در حالیکه بختیار در 66 سال پیش تشخیص میدهد که برای ارزش به انسانیت باید نهاد مذهب از دخالت در قدرت کنار گذاشته شود. و بر همین اساس در سخنرانی معروف خود در هایدپارک لندن اعلام میکند که "من اول یک انسانم و بعد ایرانیم و بعد مسلمان".

او بعد از قبول پست نخست وزیری میگوید "از اين گرفتاري ها آگاهم بعد از اينكه خميني مذهب را... تفسير كرد و سياست را با دين آميخت و اين همه تيره روزي براي ملت ايران ببار آورد ، بدون شك اداره كردن چنين كشور پر تلاطمي آسان نيست . اما من هم مرد كارهاي آسان نيستم اما ميدانم كه كار اول من جداكردن مذهب از سياست خواهد بود".

شجاعت و صراحت بیان از ویژگی های دکتر بختیار بود. در زمانی که عشق مردم به تشکیل یک حکومت اسلامی سراسر ایران را در باتلاق خود فرو میکشید شاپور بختیار با وجود از دست دادن یارانش در جبهه ملی یعنی دکتر کریم سنجابی و دکتر داریوش فروهر و اوج اسلام خواهی مردم، برای جلوگیری از تشکیل یک حکومت اسلامی، قدم متهورانه ای را برای نخست وزیری برداشت، پذیرش این مسؤلیت شجاعت و اعتماد بنفس میخواست، چرا که او برای پیشبرد اعتقاد خود که همانا تشکیل یک سیستم دمکراتیک در ایران بود از هیچ نترسید ولی امروز بعلت تاثیرات مخرب تبلیغات اسلامی و تهدیدات تنبیهی-تروریستی حکومت حتی برخی روشنفکران سیاسی ایرانی از بیان نظرات خود می ترسند. و من در اینجا به دو مورد ترس اشاره میکنم: ترس اول مربوط به آن دسته از اصلاح طلبانی است که میدانند مذهب در اداره جامعه شکست خورده است ولی هنوز تغییرات را در همان چهار چوبه نظام خواسته و جرات اینکه خود را سکولار بنامند ندارند و ترس دوم مربوط به آن دسته از ایرانیانی است که سینه را برای دفاع از وطن سپر میکنند و هیچگونه کمک مشروع بین المللی را برای رهایی از دیکتاتوری پذیرا نیستند. آنها خواستار استقلال ایران هستند ولی نمیگویند امروزه کدام کشور ها در جهان به ترتیبی که آن ها تعریف میکنند مستقل هستند؟و کدام کشور تا بحال بدون کمک و همکاری کشورهای دیگر توانسته اندتغییر پیدا کنند؟ بنظر من ترس از بیان واقعیت، بسود دشمنان آزادی ما است و درست بهمین دلیل است که ج.ا جلب پشتیبانی از دموکراسی های غرب را به چنان تابویی در بین تلاشگران راه دموکراسی ایران تبدیل کرده که کمتر جریان یا چهره شاخصی، جرات بیان و ترویج این ضرورت را دارند. بدون هیچ تردیدی در این زمینه هم باید از شجاعت و صراحت بیان بختیار که اورا سیاستمداری برجسته میساخت آموخت.

شاپور بختیار در شرایط سختی پست نخست وزیری را پذیرفت تا مانع ایجاد یک حکومت اسلامی در ایران شود، اما هم رزمانش او را تنها گذاشتند، کلا جبهه ملی، نهضت آزادی و گروههای چپ از او حمایت نکردند، آیا فکر نمی کنید اگر او مورد حمایت این نیروها قرار میگرفت امروز بجای ترکیه، ایران به عنوان کشوری موفق سرمشق کشورهای منطقه قرار نمی گرفت؟ در این جا به نقل قولی از دکتر اسماعيل نوری علا در خبرنامه گويا استناد میکنم:

"...باری، به نظر من، بختيار نماد مشروطيت نبود، نماد جنبش ملی شدن نبود، نماد جبهۀ ملی هم (که بصورتی معنی دار از آن اخراج شد چرا که تن به نخست وزيری شاه داد و در مقابل خمينی ايستاد) نبود. او نماد ايران شجاع و سکولارـ دموکراتی بود که می توانست قطبی از جهان پيشرفته باشد و، غافلانه، فرصت متحقق کردن توانائی های خود را نيافت؛ همچون شعری سمبوليک و ناتمام که می تواند، بجای خداحافظی، حامل سلام های آيندۀ ما باشد..."

در خاتمه این چنین میتوانم جمعبندی کنم که دکتر بختیار با آگاهی از وخامت اوضاع ایران در زمستان سال 1357، شانس خود را برای سد کردن تشکیل یک حکومت اسلامی در ایران امتحان کرد و به مدت 37 روز نمونه یک حکومت سکولار دمکراتیک را بنمایش گذاشت؛ ساواک را منحل کرد، زندانیان سیاسی را آزاد کرد، آزادی بیان و مطبوعات را وعده داد. ولی چشم اکثریت مردم بدنبال خمینی وحکومت عدل اسلامی او بود،اما وعده های خمینی اجرا نشد و ایرانیان از داشتن یک حکومت دمکراتیک بوسیله بختیارنیز محروم شدند، آیا این عدم موفقیت یک ضایعهء بزرگ تاریخی برای ایران محسوب نمی شود؟

از طرف دیگر آیا دکتر بختیار بعد از رفتن به پاریس و تصمیم گیریهای او در مورد گرفتن کمکهای سؤال برانگیزش مورد انتقاد نیست؟ آیا وقتی در ایران به دوستانش گفت که دشمن دشمن ما دوست ما نیست، خودش پایبند این توصیه باقی ماند؟ بنظر من نباید برای حفظ ارزش خدمات او اقدامات سؤال برانگیزش را ناگفته گذاشت، بدین ترتیب است که ما خواهیم توانست درست تر و واقع بینانه تر از تجارب او استفاده کنیم.

11/11/11

* متن سخنرانی به مناسبت بیستمین سالگرد ترور دکتر شاپور بختیار در 11 نوامبر 2011 در کتابخانه کنزینگتون لندن