دختران کولی

همه مان ملول و دل تنگیم. نمی شود در برابر این همه تیره روزی بی تفاوت ماند. راه مان را بر می گردانیم، آخر برویم آن جا چه بکنیم. از این که فکر کنند به تماشای شان آمده ایم دلمان می گیرد. در کولی آباد و آواره گان کپرنشین می شد وضع مان را توجیه کنیم چون راه آتش گاه از آن جاست، اما در حلبی آباد که دور افتاده است، چنین توجیهی وجود ندارد. کسی توضیح نمی خواهد که چرا آن جا نمی رویم. برای همه مان دلیل اش روشن است. از این رو به دیدار حلبی آباد از چندمتری ی آن جا اکتفاء می کنیم...
 

 

 

گؤره سن اولار کى دؤرد ال آیاقلى

قیسسا آرزولارا٬ کیچیک وارلیغا

مؤحکم یاپیشیبلار٬ هئچ دوشونورلر

بؤیوک اینسانلارا٬ درین وارلیغا

دَیه رلى یاشاییب٬ بؤیوک اؤلمه یه؟
 مرضیه احمدی اسکوئی

دالغا- بهار 1351

 آنان که به آرزوهای کوتاه و هستی حقیر

چهاردست وپا چسبیده اند

آیا هرگز اندیشه می کنند

به انسان های بزرگ و زیستن ژرف

به ارزشمند زیستن و پرشکوه مردن؟

 

 

جوی آب کوچک و ظریفی بودم

در بیشه ها و کوهها

در دره ها جاری بودم

میدانستم که آبهای شفاف

در خودشان غرق میشوند

میدانستم در دریاها

در آغوش امواج

برای جوی های کوچک

زندگی تازه ای آغاز میشود

نه دوری راهها

نه پستی های تاریک

نه هوس شفافی

مرا از رفتن باز نداشت

اکنون من با امواج بی انتها

یکی شده ام

زنده بودنمان در تلاشمان است

نابودیمان در توقف.

 

 

خيردا، اينجه آرخ ايديم

مئشه لردن، داغلاردان

دره لردن آخيرديم

بيليرديم دورغون سولار

اوز ايچينده بوغولار

بيليرديم دريالاردا

دالغالار قوجاغيندا

خيرداجا آرخ لار اوچون

يئني حيات دوغولار

نه يولون اوزاقليغي

نه قارانليق چوخورلار

نه دورغونلوق هوسي

مني يولدان قويمادي

ايندي قاريشميشام من

قورتولماز دالغالارا

وارليغيميز چاليشماق

يوخلوغوموز دايانماق

«مرضيه احمدی اسکويی» درسال ۱۳۲۴ در خانواده ای متوسط در «اسکو» - شهر کوچکی در نزديکی «تبريز»- پا به آوردگاه جهان گذاشت. دوران کودکی و نوجوانی اش را با کار در مزرعه پدرش گذراند که به اين ترتيب روحيه حساس و تيزبين اش او را هرچه بيش تر به «مردم» نزديک کرد. کم کم به مطالعه نيز مشتاق شد و از همان ابتدای تحصيل در دبيرستان، به آگاهی سياسی و اجتماعی رسيد و بخشی از اين آگاهی را که انعکاسی از پيرامون در ذهن خلاقش بود؛ به صورت قصه و شعر بيان کرد.

مرضيه پس از پايان دوره اول دبيرستان، وارد دانش سرای مقدماتی تبريز شد و پس از دو سال، به شغل معلمی پرداخت و در دبستان های اسکو، عشق به زندگی و درس خوب زيستن را به بچه ها آموخت. او بعد از گرفتن ديپلم، با حفظ شغل معلمی وارد دانش گاه تبريز شد اما در همان سال اول، دانش گاه را رها کرد و در پی کشف افق های جديد، وارد دانش سرای عالی سپاه دانش تهران شد. مطالعات پی گير و عميق اش در اين مدت، آشنايی با فلسفه علمی، به خصوص آگاهی از قانون مندی تکامل جامعه و چه گونگی اختلافات طبقاتی و نوع تفکر «سرمايه» را به او بخشيد.

مرضيه در طول تحصيل در دانش سرای سپاه دانش، به بسياری از روستاهای ورامين -که در نزديکی محل دانش سرا قرار داشت- رفت و آمد می کرد و بيش تر اوقات خود را با خانواده های فقير روستايی می گذراند. او هم چنين به روستاهای دور و نزديک ايران سفر می کرد تا بتواند از نزديک، با مردم و مسايل شان آشنا شود. در اين سفرها؛ برای کودکان کتاب خانه درست می کرد، با ديگر افراد سپاهيان دانش، دوست می شد و برای شان کتاب می فرستاد. همين گشت و گذارها بود که جان مايه اصلی داستان ها و شعرهايش می شدند که پس از آميختن با ذهن خلاق و حساس اش، بر روی کاغذ، به تصوير درآمده و قلب ها را تسخير می کردند.

مرضيه استعداد بسياری در نوشتن قصه و سرودن شعر داشت. هرچند راه انسانی تری را در زندگی کوتاه اما پربارش برگزيد. دراين باره درجايی گفته است: «من نمی خواهم با قلم ام زندگی کنم، بل که می خواهم قصه هايم را با زندگيم بنويسم.»

به اين ترتيب، مرضيه -که به سبب روح بزرگ و انسانی اش، «مرجان» (مرضيه جان) لقب گرفته بود- مشتاقانه «رفتن» را برگزيد. چرا که معتقد بود «ماندن» به هرقيمت و «بودن» در مرداب زندگی، نه تنها نفرت انگيز است؛ بل، شايسته نام «انسان» نيست و به اين وسيله قصه زندگی ای را سرود که گرچه شفاهی بود؛ اما سينه به سينه نقل شده و خواهد شد.

مرضيه يکی از عناصر فعال اعتصابات دانش جويی دانش سرای عالی سپاه دانش بود. او هم چنين در اعتصابات دانش جويی اسفندماه سال ۴۹ نقش رهبری داشت. از اين رو در خرداد سال۵۰ هنگامی که دانش سرا تعطيل شد، او را دستگير و پس از بازجويی و شکنجه، برای اين که همواره زير نظر باشد، به اسکو منتقل کردند.

او يک سال دبير دبيرستان های اسکو بود و در اين مدت تلاش گسترده ای برای آگاهی محصلين انجام داد. ولی اين ها نمی توانست روحيه ناآرام اش را راضی کند. از اين رو دوباره راهی تهران شد...

در زمستان سال۵۱ بود که مرضيه پس از تماس با رفقای جان باخته؛ «نادر شايگان» و «حسن رومينا» گروهی مارکسيستی با خط مشی مسلحانه، تشکيل داد و به صورت مبارزی حرفه ای درآمد و زندگی مخفی انقلابی اش را آغازيد تا «قلم» و «اسلحه» را در کنار هم و در خدمت خلق اش به کار گيرد.

سرانجام مرضيه احمدی اسکويی درساعت ۱۰ روز ششم اردی بهشت سال ۱۳۵۳ در نبردی روياروی و نابرابر با عوامل رژيم گذشته، عطای زندگی را به لقای کسانی که دو دستی به آن چسبيده بودند، واگذاشت و به اين ترتيب، آخرين شعرش را با خون خود سرود و آن را به مردم اش تقديم کرد.

جسد مرضيه را -با ترس و وحشتی اعجاب انگيز- از فاصله ای دور چندين بار به مسلسل بستند. انگار عوامل رژيم شاه، می دانستند که چريک، با گلوله از بين نمی رود. سپس وحشت زده و به آهستگی، درحالی که به
صورت دسته جمعی جسد مرضيه را محاصره کرده بودند، به آن نزديک شدند و جسم بی جان اش را طناب پيچ کرده، به دنبال خود کشيدند

 دختران کولی

    آتشگاه اهواز که این همه مشهور است و مسافرین اهواز قبل از هر چیزی به هم دیگر آن جا را سفارش می کنند، جائی است که سال هاست ثروت خلق ما در آن جا دود می شود و هوا را آلوده می سازد.  لوله های گاز را می گویم که گاز نفت را در چند متری ی زمین شعله ور می کند ...  به هر حال قصدم پرداختن به آن ها نیست، چون خودشان به حد کافی گویا هستند.  اما در چند کیلومتری ی آن جا سه چهره ی کریه از فقر انسانی دیده می شود: کولیها، کپرنشین ها، حلبی آبادی ها.  زندگی ی کولی ها دارای شکل پست تری نیز هست.  کولی آباد در واقع یک عشرت گاه است و برای مسافرینی که از شهرستان ها می آیند حکم غرفه ای از موزه ی مردم شناسی را دارد.  غرفه ای که در آن گروهی از انسان ها برای گذراندن زندگی ی خود عواطف و احساس های خود را به سودا گذاشته اند.

     صبح است که به کولی آباد می رویم.  آبادی، گوئی در خواب است.  از رفت و آمد خبری نیست.  ساعت ده صبح است.  حدس می زنیم که روز کولی آباد شب ها باشد و با دمیدن آفتاب، شبش آغاز می شود و چنین است چون آن ها تا صبح برای شب زنده داران خوش گذران شادی می آفرینند و روز ها می خوابند تا باز شب از نو شروع کنند.  از جلو چندین خانه می گذریم.  جلو یکی از آن ها جمعی را می بینیمکه گرد منقل بزرگی نشسته اند و چائی می خورند.  قیافه ها همه تکیده و ملول و خسته، جوانی های زود شکسته ...  باید هم چنین باشد.  مرد های شکم گنده و گردن کلفت که لباده ای پوشیده اند ( دشداشه که یک کیسه ی گشاد بلند است با دو آستین ) البته آن ها که جوان ترند، پیرها به لنگه کفشی دور انداخته شده از خانه ی یک فقیر می مانند.  آن سوتر به چند دختر خردسال می رسیم، نُه تا دوازده ساله، آن ها گیسوان بلند خود را حنا بسته اند و به دخترکان دیگر در حنا بستن موهایشان کمک می کنند.  رنگ سرخ زننده ی ماتیکی که شب پیش به لبشان مالیده اند، روی لب هایشان ماسیده است، پیراهن زری و برقی ی چروکیده شان را که شب هم با آن خوابیده اند هنوز به تن دارند و جوراب های قرمز رنگ شان را که روی شلوار پوشیده اند نیز به پا دارند.

     دلم به درد می آید، آیا این کودکان از همین سن و سال ...؟ رفیق همراهمان دردی را که در چهره ی من مچاله شده است، می بیند و توضیح می دهد که: می دونی این جا عشرت گاه به این معنی نیست که روابط جنسی هم وجود داشته باشد، روابطی وجود دارد اما فقط تا کمر...

     این توضیح درد مرا تسکین نمی دهد.  به هر رو، این کودکان، این شکوفه های پلاسیده زیر دست های هرزه... زیر دست هائی که اگر نیم نگاهی چپ به فرزندان، خواهران یا زنانشان انداخته شود خود را پاره می کنند.  نفرین بی شمار بر جامعه ی طبقاتی! همه چیز تا هنگامی در آن محترم است که انگ " مال من" بر آن خورده باشد و هر گونه بی حرمتی ی دیگر آزاد است. زیباترین، پرهوش ترین و سالم ترین کودکان، چه بسا در این جا در گندنای فقر و ستم می پلاسند و نابود می شوند.  اما برای نگهداری ی کودکی ناقص الخلقه، دیوانه،علیل، میلیون ها تومان خرج میشود و برای معالجه اش زحمت ها کشیده می شود، چرا که او کودک " من" است ولی این دخترک که سرخی ی چندش آور ماتیک، روی غنچه ی نرم لب هایش ماسیده، هیچ مهم نیست اگر زیر انگشتانی هرزه، ذره ذره نشاط و سلامتی اش را به بهای اندک از دست بدهد.  چرا که آن که به او می گویند " کودک من" خود زندگی اش را در این راه نابود کرده است و این کودک خود محصول همان لحظات درد بار زندگی و جوانی ی به سودا گذاشته شده است.

     با این که این موقع روز وقت کار نیست ولی ما سر و وضع تمیزی داریم.  شهری های هالوئی هستیم که می شود تیغ مان زد و چه بهتر از این! ما هم در دل می اندیشیم، با این قیافه ی گول زنکی می تونیم بریم و لحظاتی با اون ها بنشینیم و از زندگی یشان سر در بیاوریم و چه بهتر از این!

     وقتی جلوی یکی از خانه ها می رسیم به دعوت یکی از آن ها پاسخ مثبت می دهیم و همه وارد اتاق دنگالی می شویم و یکسر به به سمت بالای اتاق می رویم و می نشینیم.  تشک های ابری ی بزرگی پشت مان گذاشته می شود، تشکر می کنیم.  برای آن ها این نوع برخورد ما شگفت انگیز است.  ما به خاطر پولی که به آن ها خواهیم داد باید خیلی پر توقع باشیم ولی نیستیم و آن ها تعجب می کنند.  ما چندین دختر هستیم با این همه به ما توجه کمتری می شود، تنها کسی که همه ی نگاه ها به سوی اوست، مردی است که همراه ماست.  ما همگی احساس می کنیم که او از موقعیت خود سخت ناراحت است ولی هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

     اتاق چهار دیواری ی نسبتأ بزرگی است و از وسط، به سه تیر چوبی جدا می شود.  آن سوی تیرها زیرانداز هم ندارد.  چند پیرزن سر منقل نشسته اند و چندین کودک مفنگی و خاک آلوده و ژنده پوش کنارشان.  سه چهار مرد جوان با همان سر و وضعی که قبلأ گفتیم و دو سه پیر مرد و چند پسرک.  سازها یشان از قوطی ی خالی ی روغن موتور الوند درست شده، با چند سیمی که به آن بسته اند و شکمش را دریده اند- به عنوان کاسه- ضربی کوچک هم دارند که کاسه اش با مهارت به دست خودشان تراشیده شده و قطر دهنه اش بیست و پنج یا سی سانتی متر بیشتر نیست. همین سازها ارکسترشان را تشکیل می دهد، تنها زن جوان آن جا بیست و چند ساله است، رنگ پریده و لاغر، اما بسیار زبرو زرنگ با موهای وز کرده و چشمان از کاسه بیرون زده، به محض رسیدن ما پشت پرده پیراهن زرق و برقی ی پرچینش را می پوشد و به اتاق وارد می شود و یکسر به سوی رفیق پسر می آید و پیش او می نشیند.

     من به موسیقی و رقص دست نخورده ی قومی و محلی علاقه ی فراوانی دارم، اصالت آن درد و رنج آن ها را در کنار پر صفا ترین و زیبا ترین جلوه های طبیعت یادآور می شود.  موسیقی و رقص کولی ها را شنیدن و دیدن آرزوی دیرینه ی من است و بس که ترانه های مزخرف، مضمون های تهوع آور شنیده ام با موسیقی قاطی پاتی ی عربی، هندی و فارسی، اینک فکر می کنم با این همه ملال، آرزوی دیرینه ای برایم بر آورده خواهد شد.

     پسرکی یازده دوازده ساله با سر و روی خاک آلود و مدت ها رنگ شستشو ندیده از در وارد می شود، از دهانه ی جیب گشاد شلوارش نصفه ی یک شیشه عرق بیرون آمده است و با ریتم راه رفتنش تکان تکان می خورد.  در گوشه ی لبش سیگار وینیستون دود می کند، ضرب کوچکی نیز از همان ها که گفتم زیر بغل دارد.  یکراست در صف اعضای ارکستر جای می گیرد.

     من بسیار شگفت زده ام ولی بمن توضیح می دهند: خودش پول در میاره، خودش هم خرج می کنه...

-         هیچ کس مانعش نمیشه، پدر و مادر یا کس و کارش؟

-         نه پدر و مادر چه کار دارن، وقتی بچه تونست پول در بیاره در کارهاش آزاده و کسی با او کار نداره.  می بینی که او خوب ضرب می زنه و پول در میاره...

زن جوان از جا برمی خیزد، مردهائی که دائی و پسرعمو و برادر او محسوب می شوند و همه لباده ی گشادی پوشیده اند با غرور به او نگاه می کنند.  صدای زن جوان به خاطر این که شب پیش مشتری ی زیاد داشته، گرفته.  به زودی می فهمم که تصور من در مورد رقص و آواز آن ها ذهنی بوده.  هیچ به خود نمی گفتم که آن کولی هائی که تو تصورش میکنی یک لحظه جائی بند نمی شدند.  طبیعت با گشاده دستی آن ها را پناه می داد، الهام شان از طبیعت بود و رقص و آواز همراه و هم پای آنان در راه پیمائی ها و کارها و زحمت های شان بود.  اما این کولی ها زاییده های جامعه ی سرمایه داری ی وابسته هستند.  این ها رقص و آوازشان به خاطر پولی است که بتوانند با آن زندگی ی شان را بگذرانند.  در میان این همه لجن سرمایه داری ی وابسته تو انتظار داری، آن ها پاک و دست نخورده باقی مانده باشند، آخر این چه انتظار ابلهانه ای است؟  به هر حال من قبلأ این حساب ها را نکرده بودم از این جهت دست بساز که زدند، ماتم برد. مقدمه ی یکی از ترانه های آغاسی را می زنند و دخترک شروع می کند به جنباندن ماهرانه ی هر جایش که رسید.  نه نظمی، نه ریتمی و نه هیچی...  آهنگ عوض می شود اما رقص همان است که بود.  از او خیلی زود تشکر می کنیم اما آوازی هم برای مان می خواند، یکی از همان آواز های مبتذلی است که بارها در کوچه و بازار از بلندگوها و گرام ها شنیده ام.  از او باز هم تشکر می کنیم و می خواهیم که بنشیند.  آن گاه سر صحبت را از هر در می گشاییم، در حالی که پیرزن ها آن طرف اتاق هنوز دارند دختر بچه های کون پتی و تازه پا گرفته را می رقصانند و آهنگ اش را هم از دهان بی دندان خود در می آورند.

     هر دختری که در خانواده ی کولی ها به دنیا می آید همه به شادی می نشینند.  در ایران من نخستین جائی است که به این مسأله برمی خورم که برای تولد دختری این همه اشتیاق وجود دارد.  دلیل این امر پیداست.  او منبع درآمد خانواده ی خود خواهد بود اگر صدای خوبی هم داشته باشد دیگر موهبتی بی همتا به شمار میرود.  دختری که برای مان رقصیده، بیست وهفت تا سی ساله به نظر می رسد.  او شوهر نکرده بود.  در کولی آباد خانواده شکل گسترده دارد و ازدواج معمولأ درون فامیلی است و همه ی بستگان نزدیک توی یک خانه به سر می برند، دختری که بیرون از فامیل شوهر کند درآمدش باز هم متعلق به خانواده ی پدرش می باشد.  هم از این رو وقتی در فامیل شوهر مناسب با سن آن ها وجود نداشته باشد کمتر کسی مایل خواهد بود کا آن ها را به زنی بگیرد چون عملأ این کار برای شوهر هیچ عایدی نخواهد داشت مگر اینکه راضی شود به خانواده ی عروس بپیوندد و دراین در صورتی است که خودش نیز هنری داشته باشد.  چیز زیادی برای گفتن نیست، صحنه هائی که پیش می آیند نمی شود با کلمات تصویرشان کرد فقط باید آن ها را دید یا دست کم من نمی توانم آن ها را تصویر کنم.  آخر من درمانده گی ی زنانی را که جوانی و طنازی ی خود را از دست داده اند و جوانتر ها جای شان را گرفته اند و حسرت و درد ماسیده در لا به لای چروک چهره های پلاسیده ی آن ها را چه گونه می توانم تصویر کنم؟

     از آن جا دور می شویم و در چند ده متری ی آخرین کلبه به کپرنشین ها می رسیم.  خانه ها چهار دیواری یا دایره ای هستند.  سقف شان یا پوشیده از کهنه پاره و خنزر و پنزری است که بر روی هم سوار کرده اند یا از گل پوشیده شده اند، دیوارهاهم یک تیغه ی باریک از گل و خشت است.  شب پیش باران آمده و چون زمین پوشیده از خاک رس است، آب در آن نفوذ نکرده و هر قطره ای بر زمین افتاده روی قطرات دیگر انباشته شده است و اینک خانه ها درون آب قرار دارند.  آب کف اتاق ها را پوشانده، از این رو وسائل از کهنه پاره و لحاف و گلیم کهنه ای هم اگر دارند خیس شده و اینک برای خشک شدن جلوی آفتاب پهن شده اند.

     همه با محبت تمام از ما استقبال می کنند و هر یک اصرار دارند به کلبه ی آنان برویم.  سرانجام دعوت یکی را می پذیریم.  گلیم نمی که مال همسایه ی دیگری است برای مان می آورند و کف خیس اتاق پهن می کنند.  همگی روی آن می نشینیم.  پیرمرد مفلوکی که چشم هایش آخرین روز های بینائی ی شان را می گذرانند با ماست.  زن ها کم کم از هر گوشه به دیدار ما می شتابند.  با چه محبت و صفای دلپذیر و فراموش نشدنی...

     لحظاتی که از صحبت کردن مان می گذرد، زنی با یک سینی وارد می شود.  سینی جایزه ی " چای گلستان" است و درون آن سه لیوان رنگارنگ قرار دارد که هر یک جایزه ی برف و تاید و یا چیز دیگری از این قبیل هستند.  آن ها را با آب گل آلودی پر کرده است.  از ما پوزش می خواهد که تمام خانه ها را گشته و جز این سه لیوان چیزی پیدا نکرده و نتوانسته برای تک تک ما- که بیش بیش از هفت نفریم – یک لیوان آب بیاورد.  ما دلمان گرفته و همه غمگین هستیم.

     این همه محبت بی ریا و این شرمنده گی ی حزن انگیز همه مان را در خود غرق کرده است.  آبی که آن ها می خورند از راهی دور در درون تنگ های سفالی حمل می شود و گل آلود و بدطعم است اما این بهترین چیزی است که می توانند به وسیله ی آن از ما پذیرائی کنند.  این ها کپرنشینان شهر اهواز بودند که از شهر بیرون شان کرده اند تا زیبائی ی شهر حفظ شود و به علاوه فقر به چشم نخورد.  به آن ها گفته اند به زودی برای تان خانه خواهیم ساخت و یک روز به آن ها اعلام می کنند که مهلت شان سر آمده است و امروز کپرهای شان ویران خواهد شد.  آن ها با دل تنگی و ملال کپرهای نیمه ویرانی را که به آن خو گرفته اند ترک می کنند.  در برابر نگاه حسرت زده ی آنان کسی که عینک گنده ای به چشم زده و پشت ماشین بزرگی نشسته می آید و تمام کپرها را با ماشین بزرگش می بلعد.  همه ی این کار یک ساعت هم طول نمی کشد و آن ها همه با بقچه های بسته ی وسایل خود دسته جمعی راه می افتند.  با ماشین به آن گنده گی چه می توانند بکنند؟ راننده را نفرین می کنند که بی تفاوت به کار خود مشغول است و به شهرداری دشنام می گویند که به آن ها آگهی داده تا کپرها را تخلیه کنند.  ولی نفرین های شان در میان غرش موتور و چرخ های ماشین و گرد و خاک کپرهای ویران شان گم می شود.  در دشتی بیرون از اهواز مدتی هم چنان بی پناهگاه به سر می برند.  اما آفتاب و باران جان شان را به لب می آورد.  آن ها هر شب که می خوابند ایمان دارند که فردا شهرداری برای شان خانه خواهد ساخت.  مردها صبح که به دنبال کار به شهر می روند شب امیدوارند که مژده ی دریافت خانه را خواهند شنید، اما هنگامی که در می یابند هنوز از خانه خبری نیست خستگی در تن شان ته نشین می شود.  ناگزیر چهاردیواری بسیار موقتی بالا می آورند گرچه از زحمتی که می کشند ناراضی هستند و با خود فکر می کنند آخر برای دو سه روز که کسی این همه زحمت نمی کشد...  فوقش یک ماه دیگر خانه خواهیم داشت.  اما اینک نزدیک به دو سال است که درون همان خانه های موقتی به سر می برند.  باران می بارد، آب کف اتاق را فرو می پوشاند و چندین وجب بالا می آید.  دیوارها نازکند و تابستان ها زیر تابش بی امان خورشید هوای داخل اتاق چون جهنمی سوزان است.

     امید به صورت شبهی گنگ ومبهم در دلشان هنوز زنده است.  امید این که روزی در خانه های ساخته شده زندگی می کنند.  آخر هیچ کس در ازای خراب کردن کپرهای شان دیناری به آن ها نپرداخته است.  این که نمی شود پناهگاه کسی را از دستش بگیرند، بی این که ذره ای در غم آنان بوده باشند، ولی اینک چنین شده. " شهرداری" آن ها را از کپرهای شان بیرون نموده. " شهرداری" به آن ها بدقولی کرده است. شهرداری کیست یا چیست؟ یک موجود خیالی و بسیار قدرتمند که قادر است کپرها را ویران کند و آن ماشین گنده هم یکی از نوکران زیردست شهرداری است.  به هر رو نیروئی است که تصور مبارزه با آن را هم نمی شود کرد.

     راه افتادیم، سر راهمان لانه های تنگ انسانی را می دیدیم.  پیرمردها یا پیرزنی که کاری نداشت مچاله، خاک آلوده و درماندهو مریض مثل موجودی رها شده و وامانده می دیدی که درون لانه می لولد چهار دست و پا روی خاک راه می رود، سراپایش خاکستر و دوده آلوده، از خود می پرسیدی او چه گونه زنده است؟...  رفیقی که همراه مان بود و از دیدن این صحنه ها به شدت منقلب شده بود می گفت: مشکل می توان تصورش را کرد که یک بار توی این دنیا مهلت زندگی داشته باشی و آن هم به این شکل بگذرد و اسم آن را باز هم زندگی بگذاری!

     به حلبی آباد می آئیم، مصالح جائی را که اتاق شان نامیده می شود حلبی های به دور ریخته ی روغن نباتی و بیشتر از همه تایر و کاپوت و گلگیر و سپر زنگ زده و بی مصرف ماشین هاست.  گویا قبل از سکونت آنان این قسمت از دشت، زباله دانی ی این اشیاء بوده است.  و آن ها از خدا خواسته از هر چه که به دست شان آمده برای درست کردن پناهگاهی استفاده کرده اند.  مجسم می کنیم که در تابستان اهواز زیر تابش خورشید در این لانه های فلزی چه گونه می شود تاب آورد و به یاد می آوریم که معلوم است چه گونه...  بیهوده نیست که در تابستان هر روز در روزنامه، خبر مرگ کسانی را می خوانی که از شدت گرما مرده اند.

     همه مان ملول و دل تنگیم.  نمی شود در برابر این همه تیره روزی بی تفاوت ماند.  راه مان را بر می گردانیم، آخر برویم آن جا چه بکنیم.  از این که فکر کنند به تماشای شان آمده ایم دلمان می گیرد.  در کولی آباد و آواره گان کپرنشین می شد وضع مان را توجیه کنیم چون راه آتش گاه از آن جاست، اما در حلبی آباد که دور افتاده است، چنین توجیهی وجود ندارد.  کسی توضیح نمی خواهد که چرا آن جا نمی رویم.  برای همه مان دلیل اش روشن است.  از این رو به دیدار حلبی آباد از چندمتری ی آن جا اکتفاء می کنیم.  خانه های نوساخته به ردیف پشت لانه های حلبی آباد صف کشیده اند.  آن ها را به نام کپرنشین ها ساخته اند ولی به کارمندان فروخته اند.  کپرنشین ها و ساکنین حلبی آباد فقط تماشا می کنند و حسرت می خورند، همین!

سال 1351

پائیز آمد -با یاد مرضیه اسکویی و دوستان فدایی اش


 

 شعر من یک زنم از مرصیه احمدی اسکویی
بزرگداشت مرضیه در افغانستان از سوی زنان


 

انتشار از: