نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ عبدالکریم سروش (بخش پنجم)

فلسفه، پیش‌درآمد و مادر دانش مدرن می باشد. در طول تاریخ علوم زاییده روند پرسشگری و وجود دقت ها و تحقیقات در دانسته‌های بشری است، این روند و پراتیک با به چالش گرفتن مدام قوانین و نظم موجود، محرک اصلی پیشرفت می باشد. در یونان کهن فلسفه و علم در کنار هم حرکت را آغاز کردند ولی باید گفت علوم نوین بر ستون فلسفه و تجربه های دیرین ایستاده‌اند. به بیان دیگر زیر بنای دانش مدرن بر پایه مفاهیم، ساختارهای عقلی و نگرش انتقادی و حقیقت‌جو و تناقضات مداوم و آزمایش در پراتیک انسانی قرار دارد...

عبدالکریم سروش مدافع جهل و خرافات است. در بخش پیش نقش سروش در انقلاب ایدئولوژیکی دانشگاه را نشان دادم و در اینجا بطور کوتاه افکار او را درباره دین و علم مطرح ساخته و نشان می دهم که نواندیشان شیعه باعتبار عقب ماندگی فکری و تبلیغات ایدئولوژیکی و رانت رسانه ای، دارای شهرت می گردند. آقای سروش از «قبض و بسط تئوریک شریعت» حرف می زند، او معرفت به دین را حامل تحجر و دین را عامل ثبات و ضروری می داند. حال ببینیم چگونه بسط اعتقاد او جز تلاشی ضدعلمی چیز دیگری نیست.

قبض و بسط تئوریک شریعت از نظر سروش

پس از مرگ آیت الله خمینی در مرداد سال 1368، آقای سروش از جمله روشنفکران «جمهوری‌خواه» بود که بحث درباره‌ی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند وبتدریج و بنحوی از نظریه‌ی حکومت اسلامی فاصله گرفتند و خواستار پیشروی مسلمانان و عدم درجازدن شدند. مدعای اصلی سروش باین ترتیب است که دین خود ثابت و مقدس است ولی تمام معرفت‌های بشری و استنباط‌های انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا می باشد. از نظر مذهبیون شیعه او با این نظر حکومت دینی ایران و ولی فقیه را تضعیف می‌کند؛ چون اگر تمام درک ها و فهم‌های بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمی‌تواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ روحانیون حوزه از مشروعیت دائم محروم می گردند. این نظر پیش پاافتاده در فضای آخوندی و روزنامه نگاران مذهبی و نخبگان شیعه که از تحولات دنیای علم و اندیشه در سطح جهان بی خبر هستند، رویداد عظیمی تلقی شد. یکی از نوشته های اصلی آقای سروش که سروش را بعنوان نواندیش و  نظریه پرداز برجسته شیعه مطرح کرد «قبض و بسط تئوریک شریعت» است که در کیهان فرهنگی، سال پنجم، 1367 ، منتشر شد و طی این سلسله مقالات سروش خود را تجددگرا نشان داده و می گوید تجدد نفی دین نیست بلکه حفظ آنست و اصل تغییر در سنت تفسیر است.

سروش می نویسد:این نکته برای عموم مصلحان مطرح بود که فکر دینی فکری است «ثبات طلب» در حالی که جوامع پیشرفته جوامعی هستند که پشت پا به فکر ثبات‏طلبی زده‏اند... کسانی «گذشته گرا» و «آینده نگر» یا «تحجرگرا» (متحجر) و «تجدد گرا» را به کار برده‏اند که از آن بوی بی‏مهری به دین می‏آید، گفته‏اند که اندیشه‏های دینی، نوعی ایستادن در یک جا را از پیروان خود طلب می‏کنند، نوعی نگاه به عقب و گذشته را. وقتی که می‏خواهند مشکلات امروز خودشان را حل کنند دائماً برمی‏گردند ببینند که این مشکل فی‏المثل در جامعه‏ی عربستان بوده یا نبوده، اگر نبوده چه چیزی شبیه آن بوده تا بر قیاس آن، و از راه درس گرفتن از آن، جوابی برای مشکل امروزشان پیدا کنند. «ثبات گرایی» یعنی همین،... و در برابرش دیدگاهی است که پشت پا به ثبات می‏زند و به اصل تغییر و تجدد پایبند می‏شود. سروش در ادامه چنین می‏نویسد:
مصلحان دینی یک گرفتاری بزرگ داشتند و آن اینکه می‏دیدند اگر بخواهند به تغییر پسندی مطلق فتوا بدهند، کاملاً باید دست از دیانت بردارند، دیگر مصلح دینی نخواهند بود. اگر کسی گفت پابه پای زمان حرکت کنید، اصل تغییر را بر خودتان حاکم کنید، دیگر دین و سنت برباد خواهد رفت، تمام گذشته انکار خواهد شد و آن اعتقادات و ضروریات ثابت دینی از دست خواهد رفت، لذا به این سو نمی‏توانستند به طور مطلق درغلتند.( سروش، عبدالکریم، قبض و بسط تئوریک شریعت، صراط، چاپ سوم، 1373 ، ص 494)   

به اعتقاد او جمع بین ثبات و تغییر، عمده‏ترین مسأله‏ای بوده است که مصلحان دینی درگیر آن بوده‏اند و در صدد یافتن چاره برمی‏آمدند. بنابراین باید برای جمع بین ثبات و تغییر راه حلی ارائه شود که هم ثبات را حفظ کند تا دین حفظ شده باشد، هم تغییر را بپذیرد تا تحجر از میان برود و پیشرفت میسر شود. این مشکل احیاگری و اصلاح گری دینی بوده است. کاری که ما کردیم این بود که از یک دیدگاه معرفت شناسانه (تاریخی و پسینی)، دین را از معرفت دینی جدا کردیم.

 

این گفتار سروش دارای چند نکته اساسی است:

یکم، معرفت بشری متغیر است. این گفته جز یک امر بدیهی پیش پا افتاده چیز دیگری نیست و تمامی تاریخ دنیا و کهکشان ها و تمامی سیر افکار فلسفی و اقتصادی و علمی و جامعه شناسی همیشه بیانگر این امر بوده است. یکی از بحث های مهم در جناح مذهبی شیعه این مطلب آقای سروش است که پاره‌های مختلف معرفت بشری در داد و ستد دائم هستند و ربطی وثیق با یکدیگر دارند. اگر در علم نکته بدیعی روی نماید معرفت شناسی و یا فلسفه را متاثر می‌کند. تحول فهم فلسفی فهم آدمی درباره انسان و جهان را عوض می‌کند. هر زمان که جهان چهره دیگری یافت معرفت دینی هم معنای تازه به خود می‌گیرد. او می افزاید: فهم (صحیح یا سقیم) شریعت، سراپا مستفید و مستمد از معارف بشری و متلائم با آن است و میان معرفت دینی و معارف غیر دینی داد و ستد و دیالوگ مستمر بر قرار است.(اصل تغذیه و تلائم) سروش تاکید می کند اگر معارف بشری دچار قبض و بسط شوند، فهم ما هم از شریعت دچار قبض و بسط خواهد شد. روشن است که نه تنها دانش افراد به درک های متفاوت از دین می انجامد بلکه منافع گروهی و طبقاتی، منافع ایدئولوژیکی و فرقه ای، تمایلات شخصی و خانوادگی، دوره تاریخی و فرهنگی، به درک متفاوت از دین منجر میشود. این پدیده تاثیری پذیری و تاثیرگذاری در تمامی زمینه های اندیشه و هنر و علم صادق است.

دوم، بر خلاف نظر سروش در طول تاریخ برخی تفاسیر و برداشت ها از کتاب های دینی بیان نوآوری در اجتماع بوده، نفی ثبات مطلق گرای دینی بوده و این امر مثبت بشمار می آید زیرا گاه بمعنای کنده شدن از جزمیات الهی است. از نظر سروش گویا دین خود بدور از عیب است و جز سرچشمه آرامش چیزدیگری نیست. آرامش کاذب ناشی از دین و افیون زدگی مردم معتقد نیز ناشی از مذهب است. هر مذهبی در هرکجای زمین مورد برداشت و تفسیراست و خود تولید کننده کینه و نفرت و دترمینیسم روانپرشی نیز می باشد. راه سروش برای تحول جدا کردن تفسیر قرآن از قرآن است، جداکردن دیانت اسلام از تفسیر دیانت است. او یکی از شروط تجدد را نقد و دوری از مبانی قرانی 1400 سال پیش نمی داند بلکه برای او، تجدد در اعلام تاریخی بودن معرفت از دین یا تفسیر از دین است. برای او تفسیر هائی که دین را معرفی نموده اند منشا گرفتاری است و راه خروج از عقب ماندگی حفظ دین و نگه داری ثبات از یکسو و از سوی دیگر جدا کردن معرفت و شناخت افراد از دین است. برای سروش شناخت بشری پیوسته متغییر است تاثیر پذیر است، حال آنکه دین الهی دارای ثباتاست. بالاخره چرا در نظر سروش وجود دین ازقاعده تاثیر پذیری جداست؟ نه تنها برداشت ها و معرفت از دین متغییر است بلکه تمامی ادیان در طول تاریخ نتیجه فرهنگ و جامعه و سنت و عادات و اهداف اجتماعی و سیاسی گروه های اجتماعی بوده اند. مطالعات هرمنوتیک و باستانشناسی زبان و ساخت ادیان نشان میدهد که چگونه دین یهود و مسیحیت و اسلام و زرتشت و هندوئیسم و بودیسم و بهائی و صدها فرقه دینی دیگر محصول تاریخ و ویژگی محلی و فرهنگی و نفوذ ادیان و افکار دیگر بوده است. بدون درک تاثیرگذاری دین یهود و بدون شناخت سنت قبیله ای شبه جزیره عربستان و بدون درک تاثیرگذاری مردمان کلدانی ها و سومری ها و یهود و نصارا و سوری ها و ایرانی ها بر محمد و عربها، شناخت قرآن ناممکن است. پس تمامی افکار و تجربه ها و باورها و از جمله ادیان، از یکدیگر متاثر بوده اند. آقای سروش بطرز ضدعلمی دین را از سایر پیدیده های جامعه انسانی جدا می کند زیرا او دارای هدف ایدئولوژیک حمایت از اسلام دارد دارد و فردی است که نه بر تجربه بلکه بر خرافات و جزمی گرایی شیعه اعتقاد دارد.

سوم،بطور خلاصه سروش معتقد است که دین از معرفت دینی جدا بوده و معرفت دینی (یعنی فهم جمعی ما از متون دینی) مستقل و مستغنی از معارف بشری نیست. مبانی علوم انسانی از قرآن فقط با کمک علوم انسانی میسر است. سپس سروش می نویسد:«احکام دین از احکام معرفت دینی تمایز دارند؛ توضیح این که دینْ صامت، ثابت، مقدس، خالص، کامل و حق است و لیکن معرفت دینی ناطق، متغیر، نامقدس، غیر خالص و ناقص و آمیزه ای از حق و باطل است».(همانجا). سروش که به نواندیش معروف است و طرفداران بسیاری در میان نخبگان مذهبی و چپ و ملی گرا دارد، از «که دینْ صامت، ثابت، مقدس، خالص، کامل و حق» صحبت می کند. شما وقتی نگاهی به آثار محمدآرکون (2010-1928) اسلام شناس فرانسوی و الجزایری تبار می اندازید به عقب ماندگی آقای سروش بهتر پی می برید. محمدآرکون قرآن را انتخاب عثمان خلیفه سوم دانسته و حذف نسخه های رایج و مواد گوناگون توسط خلیفه سوم را قابل تاسف دانسته و اعلام می کند که قرآن معجزه نیست و نوشته قرآن امروز نیز باید به انتقاد تاریخی درآید زیرا از نظر او قرآن بیانگر بینش تاریخی عثمان می باشد.(محمد آرکون، «تفکر عرب»، 2012 پاریس). تحلیل محمد آرکون قرآن، کتاب دیانت اسلام را بطرز تاریخی بررسی کرده و آنرا بیان «تفکرعرب» می داند. او از قرآن یک نوشته ایده آلی و افسانه ایی و خارج از تاریخ نمی سازد، بلکه تاثیرات گوناگون بر این کتاب را تحلیل نموده و تحولات بعدی اسلام را مورد بررسی قرار می دهد. چگونه می توان قرآن و دین را صامت و کامل و حق دانست؟ آقای سروش برای دارو سازی دانشگاه رفته ولی منطق علمی و خرد فلسفی بر او غلبه ندارد و او مانند هرآیت الله یا هر نخبه دیگر دینی به دین نگاه می کند. هیچ فرد روشنفکر و خردمند که با نقد علمی پرورش یافته نمی تواند چنین استدلال کند که دین اسلام «کامل و خالص و حق» است. بیان چنین یاوه گویی نتیجه مسخ روانی و بی خردی است.

دین صامت و کامل آقای سروش

تمدن مایاها به 2600 تا 1500 سال قبل از میلاد مسیح تخمین زده میشود و جمعیت بسیاری در آمریکای مرکزی و مکزیک امروزی را در بر می گرفته است. مایاها باور داشتند که پروردگار از آنجا که کسی برای نیایش او وجود ندارد بخشم آمده و تصمیم به خلق زمین و کوهها و درختان و اکثریت حیوانات می گیرد. ولی از آنجائیکه جانوران حرف نمی زدند خدا تصمیم می گیرد تا انسان را از گل و خاک بیافریند، ولی از آنجا که این انسانها خطاکار بودند، خدا آنها را در آب نابود می کند. تصمیم بعدی خدا اینستکه آدمهایی را از چوب می سازد، ولی اینها هم ابله بودند و خدا تصمیم می گیرد تا آنها را نیز نابودکند، ولی آنها به جنگل پناه برده و تغییر ماهیت داده و به میمون تبدیل می شوند. پس از این حادثه ناموفق خدا بالاخره انسانهایی از ذرت سفید و زرد بوجود آورد و خیالش راحت می شود. این افسانه آفرینش در ادیان به گونه های متفاوت مطرح شده است. همانگونه که در تورات، درفصل آفرینش، آمده در روز ششم خدا آدم و حوا را بوجود می آورد. در قرآن همین داستان تکرار می شود و آفرینش جهان طی شش روز صورت می گیرد. اسلام در قرآن آیات 1 – 12 سوره فصلت، خلقت زمین را چهار روز و خلقت آسمان ها را دو روز اعلام می دارد و بالاخره بر اساس قرآن خداوند انسان را از گل آفرید. این توضیح افسانه ای متعلق به دوره ای از تاریخ بشریت است که دانش بعنوان نتیجه اندیشه و خرد و تحقیقات انسانی و علمی وجود ندارد. امروز علم فیزیک به ما می گوید پیدایش جهان هستی به 13.7 میلیارد سال پیش برمی گردد و پیدایش منظومه خورشیدی و زمین به 4.5 میلیارد سال می رسد و علم زیست شناسی و انسان شناسی برآنست که انسان بدنبال تحول در شاخه ای از خانواده شمپانزه، نزدیک دومیلیون سال است که وجود دارد.(رجوع شود به کتاب «آیا معمار بزرگی در جهان موجود است؟» استفان هاوکینگ). با پیشرفت علم تابو ها و خرافات و مذاهب رنگ می بازنند. ولی دین سخت جان است بخصوص که از نیروی پرقدرت نخبگان و قلم بدستان و فرصت طلبان چپ و راست و نهادهای دولتی سرکوب و ایدئولوژیک و اعتقاد سرسخت ذهنیت توده و ازخودبیگانگی آنها برخوردار است. ذهنیتی که برای نقد و تجربه تربیت نشده و تنبل است و از هراس و ناامیدی پرشده است، نمی تواند از دین بگذرد. افسانه دینی آفرینش ذهن را بخواب می کند.   

فلسفه، پیش‌درآمد و مادر دانش مدرن می باشد. در طول تاریخ علوم زاییده روند پرسشگری و وجود دقت ها و تحقیقات در دانسته‌های بشری است، این روند و پراتیک با به چالش گرفتن مدام قوانین و نظم موجود، محرک اصلی پیشرفت می باشد. در یونان کهن فلسفه و علم در کنار هم حرکت را آغاز کردند ولی باید گفت علوم نوین بر ستون فلسفه و تجربه های دیرین ایستاده‌اند. به بیان دیگر زیر بنای دانش مدرن بر پایه مفاهیم، ساختارهای عقلی و نگرش انتقادی و حقیقت‌جو و تناقضات مداوم و آزمایش در پراتیک انسانی قرار دارد و این چنین روندی است که توسعه دانش را میسر ساخته است. البته دانش همیشه محدود و ناقص است زیرا شناخت کامل از پدیده ها ناممکن است و طبیعت و پدیده های عینی و ابژکتیو و نیز تمام پدیده های اجتماعی و روانی و فرهنگی و معنوی، پیوسته در حال تغییر و دگرگونی هستند. بقول «استفان هاوکینگ» از انفجار بزرگ «بیگ بانگ»، کهکشان ها در حال گسترس و انکشاف بی پایان هستند. زمین همیشه در حال شدن بوده است و انسان و طبیعت و جامعه نیز همیشه در حرکت و تغییر هستند.

افزایش دانش و شناخت در تاریخ بشری چگونه میسر می گردد؟ نیازهای پیاپی انسانی و ضرورتهای زندگی اجتماعی و اقتصادی و نیز نیاز انسان به تخیل و نوآوری و وجود روحیه کشف و کنجکاوی نیروی محرکه برای شناخت است. اگر نیاز انسانی برای تولید اقتصادی و نیاز برای تبادل نظر و مکالمه در جامعه نبود، مهندسی کامپیوتری و تکنولوژیِ سخت افزارها و نرم افزارها توسعه نمی یافت. اگر نیاز به شناخت تحول کهکشان و پیدایش زندگی نبود، علم فیزیک و بیولوژی و ژنتیک رشد نمی یافت. دانش فیزیک، بیولوژی، ژنتیک، مهندسی کامپیوتر، دانش ریاضی، جهان کنونی را دگرگون ساخت زیرا انسان و زندگی کنونی بر اساس این پیشرفت علوم بخش مهمی از رازهای خود را بازگو کردند. بعلاوه کشفیات و دانستنیهای علوم انسانی مانند انسانشناسی، مردم شناسی، جامعه شناسی، روانکاوی، تئوریهای اقتصاد و سازماندهی، تجربه های اجتماعی فردی و گروهی و آزمونهای گوناگون عقلی و عملی، شناخت نسبت به انسان و زندگی روی زمین و اجتماع را ژرف نمودند. تئوری تحول چارلز داروین که منجر به متزلزل نمودن افسانه های مذهبی گشت زمینه های جدید پژوهش را در تاریخ، بیولوژی، ژنتیک، آنتروپولوژی و مردم شناسی باز نمود و تمامی این تئوری ها در واکنش متقابل شناخت دقیقتری در باره انسان ارائه نمودند و با تاثیر خود فصل های جدیدی در زمینه فلسفه و تاریخ و علم گشودند. این شناخت علمی نشان می دهد که هستی و پیدایش انسان در شش روز غیرواقعی است و قدمت منظومه خورشیدی که به چهار و نیم میلیارد سال میرسد نمی تواند به اراده الله بیابانهای شبه جزیره عربستان به چرخش درآید و پیدایش انسان که به دومیلیون سال میرسد با تمام روند پیچیده و تاریخی خود نمی توانست و نمی تواند با افسانه دینی آفرینش نزد مایاها و تورات و قرآن خوانائی داشته باشد.

رابطه متقابل میان دانش های بشری و تاثیر پذیری متقابل یک واقعیت است و تمام زندگی انسان جز حرکت و انرژی و شکل بشکل شدن چیز دیگری نیست. سروش این حرف را تا نیمه می خواهد. او نگران دین خویش است، نواندیش به علم باور محکم ندارد، به نقد باور ندارد و حرفهائی می زند که برای دین دردآور نباشد. سروش می گوید معرفت به دین متفاوت است و تغییر می کند ولی دین صامت و عامل ثبات می باشد. چرا؟ حال آنکه اگر معرفت انسانها متفاوت می شوند جهان مادی نیز متغیر است و دین نیز خود نه صامت، بلکه زاده جامعه انسانی و تغییر یابنده است. در فصل بعدی این مطلب را بیشتر می شکافیم. منابع جدی و معتبر مانند «منشا علوم» از «کولن رونان» یا «تاریخچه افکار در فیزیک» از «روبرت لاکنو»، تمام تاریخ فلسفه و تاریخ علوم اجتماعی و تاریخ علم، گواه تحولات فکری متقابل و دیالکتیکی می باشد. علم یونان کهن بر پایه علم بابلی ها و مصری ها بناگردید و علم در نزد یونانی ها در پیوند با فلسفه و منطق یونان توسعه یافت. در دوره بعد، قرون وسطا، رشد علوم باعتبار خوارزمی و ابوعلی سینا و ابن رشد و دانش نجوم و جغرافیا و پزشکی و ریاضیات تحقق پذیرفت. در قرن سیزده میلادی «داکن مقدس» باعتبار فلسفه ارسطو زمینه روش های علمی را فراهم ساخت. رنسانس اروپا با رجوع به ارسطو و و نوشته های متفکران دنیای زیر نفوذ اسلام و کشفیات جدید و کوپرنیک و سپس سرآغاز دوران روشنائی میسر شد. در چنین بستری است که رنه دکارت فرانسوی کارهای علمی خود در باره هندسه و روش تحقیق را مطرح ساخته و بینش فلسفی را دگرگون می سازد. عظمت کار نیوتون به تحول دانش منجر شده و بزرگان دیگری مانند فیلسوفانی مانند ولتر و داوید هیوم را تحت تاثیر قرار می دهد. در قرن نوزدهم بیولوژی با ژان باتیست لامارک متحول شده و با چارلز داروین و «تئوری تحول» به مرحله شگرفی دست رسی پیدا می کند. در این درگیری علمی است که فیلسوف معروف اوگوست کنت  در روش پوزیتیویستی و انتقال دوران مذهب به دوران متافیریک و سپس دوران شناخت علمی را مطرح می سازد. تاریخ قرن بیستم تاریخ بی سابقه فیزیک اتمی با البرت انیشتن و تاریخ گامهای بزرگ بیولوژی با کشفیات تازه در باره سلول ها و ژنها است. فیزیک و شیمی و بیولوژی در هم آمیخته میشوند و ریاضیات و ستاره شناسی نیز از این تحولات بهره می گیرند. کارل پوپر در کارهای خود اعلام می کند برای اینکه یک تئوری علمی باشد باید توسط تجربه قابل رد باشد. کارل پوپر بر دین و خرافه می شورد و از تجربه و علم دفاع می کند.

دین ناتوان از درک تمامی این تحولات است و خود مانعی در برابر آزادی انکشاف و تجربه علمی است. دین به جزمیات رجوع می کند و آرامش دین در خفته بودن انسانها و متوقف کردن چرخ دانش است. گفتار دینی در باره انسان بیشتر به افسانه و اسطوره و تخیل غیر علمی می ماند. دین در باره انسان افسانه می گوید. گفتار فلاسفه یونان انسان را به جهان و واقعیت آن نزدیک تر می کند. فلسفه قرن 17 دکارت فرانسوی  انسان را به دوبخش، فیزیک و روح، تقسیم می نماید ولی درک «اولیستی» را نامیسر می سازد. در سده بیستم  مجموعه فلسفه و جامعه شناسی و روانکاوی و تمامی دانش زیست شناسی و ژنتیک فرصت درک همه جانبه تر از انسان و زندگی را فراهم می سازد. نتیجه این گفته کدام است؟ اول آنکه دانش بشری در روند تعقلی و قدرت تخیل انسان، باعتبار پس زدن افسانه و خرافات رشد یافت. دوم آنکه تمامی رشته های دانش بشری در ارتباط با یکدیگر بوده و تاثیر متقابل دارند. سوم اینکه تمامی پدیده ها در طبیعت و در عرصه معرفت بشری پیوسته در حال تحول می باشند و امر صامت و تغییر ناپذیر وجود ندارد.

در طول تاریخ بشری هر دینی نیز متناسب لحظه و محل تولدش با دیگر ادیان متفاوت بوده و تمام تفسیرها و معرفت های بشری به آنها نیز گوناگون بوده زیرا زمان و زاویه نگاه تولید کننده خوانش های رنگارنگ می باشند. دین ها بوجود آمده اند و چه بسا روزی برخی باورها بمیرند و برخی دیگر زاده شوند ویا تغییر شکل دهند. به نظر میخائیل سِرگییِف، استاد دین و فلسفه در دانشگاه هنرها (فیلادلفیا)، در کتاب «ادوار دینی» (انتشارات بریل 2015)،هر دینی در دوران تکامل خود 6 مرحله را می گذراند: تکوین، راست کیشی، تثبیت، اصلاح طلبی، بحران و پس از بحران. از نظر او مدرنیته معرّفِ مرحلۀ بحرانی مسیحیت بود. حال باید مورد به مورد وضعیت هر دین را بادقت بررسی نمود و ناگفته نماند که دین اسلام علیرغم پرخاشگری ذاتی و عملی خود و خشونت مضمونی آن، در حال گسترش است و انسانهای بسیاری که از سطح فرهنگی پائینی برخوردارند و با محرومیت های متعددی گریبانگیر هستند و به مدرنیته و دمکراسی خصومت می ورزند، استعداد بیشتری برای جذب این دین نشان می دهند. تعرض خشن اسلام بیانی از بحران عمیق آن و ضعف در برابر دنیای مدرن و خواستهای آن است. در چنین وضعی آقای سروش دیانت اسلام را عامل ثبات نشان داده و زبان پرخاش اسلام و واقعیت چندین و چندگانه و پر تضاد و جدال آنرا، واحد و یگانه جلوه می دهد. آقای سروش نه در کار فلسفه، بلکه در کار تحکیم پی خرافات فلج کننده است. آقای سروش سازنده ازخودبیگانگی ایرانیان می باشد.( در شماره دیگر نقد سروش ادامه دارد).  

جلال ایجادی

استاد جامعه شناسی – پاریس

--------------------------------------

پاورقی: پیوند برای بخش های پیشین«نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟» و از جمله نقد عبدالکریم سروش و نیز سلسله مقالات «مذهب شیعه، ریشه ازخود بیگانگی ایرانیان»، روی گوگول اسم نویسنده و عنوان مقاله نوشته شود.

کتاب «جامعه‌شناسی آسیب‌ها و دگرگونی‌های جامعه ایران» نوشته جلال ایجادی روی آمازون:

http://www.handsmedia.com/books/?book=sociology-of-fractures-and-changes-in-iranian-society

Le rôle négatif des penseurs islamiques en Iran, D. IDJADI

 

انتشار از: