هدیه سال نو

زن: چی بمن میدهی اگر گلدان چینی تو را همین حالا برگردانم؟
مرد: سعی نکن مرا آرام کنی, هیچ کادوئی جای هدیه پدر بزرگم را نمیگیرد.

 

 

 

 

 

آنروز مثل روزهای قبل گرما بید اد میکرد. باخود فکر کرد شاید خورشید عصبانی است وقصد دارد بمرور زمان زمین را منفجر کند. گرمای وحشتناک یکطرف و بارش گرد وغبار از طرف دیگر هوا را مسموم کرده است. زمین بر اثر بارش فراوان گرد وخاک, رنگ کهربا بخود گرفته بود.  طبیعت گاهی اوقات چقدر بیرحم است.  اینگونه هوا کاملا مسموم کننده است. آیا انسان پیشرفته که اینهمه سازنده است قادر خواهد بود در طبیعت  تغییری دهد؟

 אובך בחיפה, 10 בספטמבר 2015 (ערן גילווארג)

 هفته  گذشته سرتاسر اسرائیل را بارش گرد و غبار فرا گرفته بود. بارش گرد و غبار در شهر خیفا (تصویر از اران گیلو وارگ)

אובך בתל אביב 10 אוקטובר 2015 (ראובן קסטרו)

تلاویو زیر بارش خاک و شن ( تصویر از روبن کاسترو)

 

 

 در حالیکه تکه پارچه ای روی دهان وبینی خود قرار داده بود که از ورود گرد و غبار به نفس خود جلوگیری کند. به خانه که رسید  خسته بود و در عین حال گرسنه وتشنه. بخود گفت: نمیدانم بروم بخوابم یا بنوشم یا شاید چیزی بخورم. نه, همان بهتر یکراست بدنم را تسلیم تختخواب کنم.  اما سرو صدای بهم خوردن اشیا و همچنین عصبانیت وخشم همسرش باعث شد که خستگی را فراموش کند. زن: دنبال چی میگردی؟ مرد: گلدان چینی که پدر بزرگم بمن داده بود کجاست؟ زن: قبلا بتو گفته بودم که آنرا بعنوان کادو برای دوستم که از کشور دیگری به اینجا مهاجرت کرده ,میدهم وتو موافقت کردی. مرد: نه, تو بمن چیزی نگفتی. آن گلدان آنتیک بود. قدمت داشت. چگونه با بی فکری اینکار را کردی؟ زن: آن گلدان طرح زیبائی داشت اما آنتیک نبود. باور کن. مرد با بی صبری  روی میز کوبید. آن گلدان یادگار پدر بزرگم بود. عقل تو کجارفته؟ چند بار بتو گفتم یک بسته شکلات ویا یک شیشه شراب میبردی. چرا گلدان مرا؟ زن: دوست من به ظروف چینی وزینتی علاقه زیادی داشت. مرد: تو چه میدانی امروز او به چه علاقه دارد؟ سالها گذشته.  بهرحال تو باید یادگار پدر بزرگم را بمن باز گردانی. زن:  عصبانیت مانند تیغی است در قلب. نه خودت را بیمار کن نه مرا ناراحت. مرد بیشتر جری شد وگفت: چنانچه گلدان مرا برنگردانی  بجای عسل, روغن درون حنجره ات فرو خواهم کرد. آن گلدان قیمتی بود. زن: از انگشتر کهربای من که گرانبهاتر نبود که تو سرش را خوردی. آنروز از تو خواهش کردم نگه داری و از همان لحظه ناپدید شد. در آن لحظه خشم بیشتری مرد را فرا گرفت وگفت: بمن میگی حواسم پرته,  حواس خودت در عالم هپه روته.  راستی اسمت چیه, یادته؟ زن: هر آنچه خودت هستی بمن وصل میکنی.

 

از ناراحتی خواب از سر زن خسته و افسرده پرید. بخود گفت: او حواسش جمع نیست. چندین بار از او سئوال کردم حتی یکبار خندید و گفت: این گلدان بیخودی فضای سالن را اشغال کرده. به هرکی دوست داری آنرا تقدیم کن. اما اینبار مرد تغییر کرده بود وبطور دائم نام پدر بزرگش وداستان زندگی او را تکرار میکرد و دربین حرفها, زن را برای بخشیدن گلدان سرزنش وحتی مسخره میکرد. تصویری که از جواب او دریافت کرد مانند آهن داغی بود که برسرش کوفتند. مرد نیز بخود گفت: انگشتر کهربا را خود از انگشت خارج کرد اما مرا مقصر میداند.

 

 تا اینکه سال نو (روش-هشنا ראש השנה)  فرا رسید. طبق معمول مثل هرسال تعدادی از دوستان وفامیلهای نزدیک را دعوت کردند. هرکس بنوبه خود هدیه ای آورده بود. زن خوشحال بود و مرد ناشاد. زن چندین بار بخود گفت: ای کاش همسرم از خر شیطان پیاده شود و گلدان پدر بزرگش را فراموش کند. اما او مقابل مهمانان  یک لبخند هم نزد.   

 

بطور معجزه آسائی از شدت گرما کاسته شده بود. از توده های شن و خاک خیلی کم باقی مانده بود. جالب اینکه  قطره های ریزش باران نم نمک فرو میریخت. مراسم آغاز سال نو در شب رویائی به پایان رسید.   زن به مرد گفت: لطفا کمکم کن که کادو ها را باز کنیم. اما او دهان کجی کرد وگفت: همه اینها را دیدی به اندازه یک پشیز هم نسبت به گلدان پدر بزرگم ارزش ندارند وتو نادان آنرا بخشیدی. زن بدون توجه به حرفهای همسرش جعبه ها را یکی پس از دیگری گشود. تا اینکه به بسته ای برخورد کرد.

 

. پس از باز کردن آن, چشمان زن مانند دو کوبه یخ زده به هدیه  یکی از دوستانش میخکوب شد. هدیه همان گلدان چینی شوهرش بود. بخود گفت: نمیتواند چنین چیزی باشد شاید شبیه آنرا در بازار میفروشند. اما بارها همسرش به او گفته بود این ظرف قدیمی است و مانند آن در مارکت ها یافت نمیشود.  زن احساس کرد که اکسیزن اتاق توسط  قدرتی نامرئی مکیده شد. بطور تئوری نفس میکشید اما روحا اکسیزن نبود. فکر اینکه دوستش  او را تحقیر کرده و ارزشی به کادوی او نداده و آنرا به دیگری تقدیم کرده و آن دیگری نیز همینطور بعنوان هدیه بدون اینکه بخود زحمت دهد که چیزی بخرد به او ارائه داده.  در واقع گلدان چینی بعنوان هدیه سه بار دست بدست شده بود. آورنده گلدان  حتی تعریف کرد که چقدر وقت برای خرید این کادو مخصوص صرف کرده. زن بخود گفت: ما در چه دنیائی زندگی میکنیم. آیا ما انسانها برای یکدیگر ارزش قائل نیستیم؟ آیا زندگی آنقدر فشرده است که هرچه دم دستمان است  بعنوان یادگار به دیگری بدهیم؟ در این لحظات زن احساس کرد که کمی خشمگین است. فکر کرد که با همسرش مشورت کند وسپس به هدیه آورنده تلفن کند و او را سرجای خود بنشاند.   سپس به گله و شکوه  شوهرش فکر کرد و بخود گفت: از طرف دیگر شاید همسرم از بازگشت گلدانش شاد گردد. از سالن بدرون اتاق همسرش رفت وبه او گفت: چی بمن میدهی اگر گلدان چینی تو را همین حالا برگردانم؟  مرد نیم زاویه ای لبخندی مصنوعی  زد و گفت: سعی نکن مرا آرام کنی هیچ کادوئی جای هدیه پدر بزرگم را نمیگیرد. زن: اما تو باور داری که آنتیک است؟ مرد: البته که آنتیک است. تو چی فکر کردی؟ درضمن دیگر چه فرقی میکند قیمتی بود یانه, توکه دست بسرش کردی. زن: من بیک شرط آنرا بتو پس میدهم که به دوستمان تلفن کنی و او را برای آوردن کادوئی که سه دست چرخیده سرزنش کنی. این دوست و همچنین دوست  قبلی اعصاب مرا در هم ریختند. مرد موافقت کرد و زن گلدان چینی را آورد و بدست او داد.   مرد  با دیدن آن از فرط تعجب ویا شاید هم هیجان, گلدان از دست او لیز خورد وروی کف اتاق غلت خورد و دونیمه شد, انگشتر کهربا از درون گلدان چینی به بیرون پرتاب شد. هر دو حیرت زده شدند و پس از سکوتی نسبتا طولانی خندیدند.  مرد گفت: گلدان من به تاریخ پیوست.  زن گفت: حالا دیگر آنتیک است.  قطر ه های کوچک باران بزرگتر شدند و زمین را کمی شفاف ساختند.

 

06.09.2015

انتشار ویا کپی داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

 

 

انتشار از: