یادمانده ای از تابستان سیاه ۶۷ - زندان گوهردشت

زندانی ها شاهد بودند که کانتینرهائی می آمدند و پس از پر شدن از پیکر اعدام شدگان شبانه محل را ترک می کردند! آنها شاهد سمپاشی هم بودند و بوی آن تا داخل بند می رفته است! واقعیت تلخ آن بود که رفقای ما، پاکترین فرزندان میهن در نهایت مظلومیت دسته دسته اعدام می شدند! ما با سکوت و با چشم گریان در سلول ها خون می گریستیم، راستی چرا دل های ما از غم و اندوه و رنج جانکاه منفجر نمی شدند؟

 

تابستان ۱۳۶۷ بود، ما در بند شش بودیم، بند زندانیان چپ دارای حکم بالای ده سال، با زندانیان بهائی در یک جا بودیم، تعداد زندانیان سیاسی چپ از اکثر گروه ها در حدود سی نفر و بهائی ها هم در همین حدود بود که از بهمن ماه ۱۳۶۶ ما را از بندهای مختلف به بند شش آورده بودند، تازه داشتیم برای پذیرش قطعنامه ۵۹۸ خوشحالی می کردیم که خبر عملیات مرصاد از بلندگوئی در هواخوری شنیده شد، مجری رادیو داشت با حرارت تمام برای مقابله با مجاهدینی که حمله کرده بودند درخواست بسیج نیرو می کرد! جنگی در بین بود و ماجرای تازه ای در راه!

اوایل مردادماه یک روز ناگهان و بی هیچ دلیلی هواخوری را قطع کردند! یکی دو روز چیزی نگفتیم تا بهداری هم قطع شد! نوبت به ملاقات های بیست روز یک بار رسید و آن هم برگزار نشد! همبندی ها شروع به صحبت و مذاکره کردند که چه خبر است و چه کنیم؟ زنده یاد رفیق مهدی حسنی پاک به این قضایا بدبین بود و آنها را نشانه یک تغییر بد در داخل زندان می دانست! مهدی از زندانیان دو رژیم بود و در زندان جمهوری اسلامی هم بسیار شکنجه شده بود.

هفته ای گذشت و تغییری حاصل نشد! فروشگاه برای اولین بار آلبوم های عکس ساخت عراق آورد و به ما فروخت، آن قدر به نگهبان ها غر زدیم تا پاسداری معروف به حسن سیاستمدار آمد و توضیح داد که چون دارند گوشی های سالن ملاقات را عوض می کنند ملاقات ها قطع شده اند! گفتیم پس هواخوری و بهداری چه؟ جوابی نداشت و ما هم قانع نشدیم! در این هفته حرکات مشکوکی در حیاط بند از لای درزها دیده شده بود که عده ای را در حیاط در سکوت محض به دستشوئی می برند و یک کوه هم دمپائی در گوشه ای جمع شده بود! بنا بر خواست یکی از اتاق ها پیشنهاد نگرفتن غذا (که اسم دیگر اعتصاب غذا بود) مطرح شد! اکثریت بند رأی مثبت دادند و مسئول بند به پاسدار وقت گفت که ما تا باز کردن هواخوری و بهداری و ملاقات ها از گرفتن غذا خودداری خواهیم کرد!

دو روز به این منوال گذشت و در روز سوم چند نفر پاسدار به داخل بند آمدند و هشت نفر از همبندی ها را با خود بردند! در شهریورماه و بعد از جمع شدن باقی مانده زندانیان جان به در برده فهمیدیم که از این گروه سه نفرشان یعنی محمدعلی پژمان (پیکاری) محمدرضا طبابتی (اکثریتی ۱۶ آذر) و احمد (؟) جعفری (رزمندگان) در شهریورماه اعدام شدند! جو سنگینی بر بند حاکم شد و اعتصاب غذا هم شکست! دیگر به این نتیجه رسیده بودیم که ماجرائی جدی در میان است!

به فکر تماس با سایر بندها به هر قیمتی و از طریق مورس افتادیم، یک نفر از میان توده ای ها که مورس بلد بود مأمور این کار شد، همزمان گروه های دیگر هم تلاش خود را آغاز کردند، نمی دانم از کجا ولی اولین خبری که آمد این بود که در نماز جمعه شعار: "مرگ بر منافق" سر داده اند و دادستان انقلاب هم مصاحبه هائی علیه زندانیان سیاسی کرده است! بالاخره سیستم مورس جواب داد و از ساختمان مقابل ساختمان ما که دو بند هم در آنجا بودند یکی  از ملی کش ها که او را شناختیم جواب داد و شروع به خبر دادن کرد، گفت که تا کنون تعدادی از زندانی ها را اعدام کرده اند و هر روز مشغول هستند و نام چندین نفر از ملی کش ها را برد که تا آن زمان اعدام شده بودند! خبری غیر قابل باور بود و حتی به آن شک کردیم! وقتی شنیده هایمان را با سایر همبندی ها در میان گذاشتیم آنها هم تأیید کردند که مشابه این خبرها را شنیده اند! بعد خبری آمد که دارند مجاهدین را می کشند! گفتیم پس چپ ها را کجا برده اند؟ گفتند که آنها هم اعدام شده اند!

آمار هولناکی در حدود چهارصد تا پانصد نفر دادند! دیگر مطمئن شدیم که نگرانی مهدی حسنی پاک به جا بوده است و شک اولیه مان هم که گویا خود زندانبان خبر پخش می کند تا روحیه ها را خراب کند منتفی شد! بعد از دیدن از مرگ رسته ها فهمیدیم که آن هشت نفر همبند ما را زندانبان ها به دستور ناصریان رئیس زندان به یک سلول جمعی در بندی دیگر برده و با کابل و زنجیر و لوله به جان آنها افتاده بودند و به مدت  هجده روز در یک اتاق دربسته مانده بودند! آنها در این مدت خیلی زود از رفت و آمدهای زیاد بند و با خوانده شدن اسامی زندانیان و خارج شدن زندانیان از سلول ها در هر روز و از طریق مورس زدن متوجه شده بودند که در زندان چه خبر است و دارند زندانیان مجاهد را  به دار می کشند! اعدام های مجاهدین از مرداد شروع شده بود، دادگاه ها به ریاست نیری در هر هفته چند روز تشکیل می شد، هفته آخر مردادماه سر و صدائی در راهرو بند (تمام اتاق ها دربسته بودند) ایجاد شده و معلوم می شود که دارند بند را تخلیه می کنند!

داود لشکری متوجه می شود که این هشت نفر از چپ ها هستند، اظهار تعجب می کند که شما اینجا چه می کنید؟ چپ ها جواب می دهند که چون اعتصاب غذا کرده بودیم ما را به اینجا آورده اند! وی آنها را به داخل سلول برمی گرداند و به اتفاق چند پاسدار همراه خودش ابتدا آنها را به شدت با کابل و زنجیر و مشت و لگد  می زنند، بعد آنها را وامی دارد که با صدای بلند بگویند که غلط کرده ایم! وی قبل از رفتن می گوید که حالا که خبردار شده اید که در زندان چه خبر است بدانید که به سراغ شما چپ ها نیز خواهیم آمد! بعد از رفتن وی برخی می گویند که: "بلوف می زند! چپ ها که کاری نکرده اند که بخواهند آنها را بکشند!" برخی نیز صحبت های وی را جدی می گیرند، بعدا به سراغ سه نفر از آنها می روند و یکی یکی با نام آنها را صدا کرده و پیش داود لشکری می برند که زندانیان را برای اعزام به دادگاه های کشتار زندانیان  فیلتر می کرد، این سه نفر را اعدام می کنند!

با آغاز محاکمات چپ ها از پنجم شهریور به بعد روزی که نوبت به بند ما رسید وقتی‌ گروهی از ما را از بند بیرون بردند مرا پشت در اتاقی نشاندند که تا چشم کار می کرد زندانی نشسته بود! دیگر شک نداشتم که ما را دارند به دادگاه می برند، مرا پیش لشکری بردند، داود لشکری از سران زندان با سؤال و جواب از زندانیان آنها را فیلتر و برای دادگاه انتخاب می کرد! وی نقش ویژه و کلیدی و منحصر به فردی در اعزام زندانیان سیاسی گوهر دشت به دادگاه ها داشت، از توده ای ها و اکثریتی ها هر کس که می گفت حزب یا سازمان خود را قبول دارد و یا  اگر خود داود لشکری تشخیص می داد که فرد مورد سؤال یک سرموضعی است وی را به دادگاه می فرستاد!

لشکری ابتدا از من پس از پرسیدن نام سؤال کرد: "اتهام؟"  گفتم: "توده ای!" پرسید: "حزب را قبول داری؟" گفتم: "بله!" چیزی را یادداشت کرد و بعد از آن مرا با یک پاسدار به صف دادگاه فرستاد، این پاسدار در راه به سبیل من بند کرده بود و با ریشخند می گفت که عجب سبیل کمونیستی داری! یک پاسدار مرا تا سالن دادگاه برد، در آنجا توانستم خیلی از رفقا مخصوصا بند بیستی ها را ببینم از جمله زنده یاد رفیق محسن دلیجانی را که گپ کوتاهی هم زدیم، گفتم که دارند همه را می کشند و آخر خط است! گفت: "می دانم!" تعجبی نکردم، او جلوتر از من بود، رفیق محسن دلیجانی از دادگاه که درآمد پاسداری به پاسدار دیگری که سر راهرو ایستاده بود اشاره کرد که سمت چپ، نوبت من که رسید کسی مرا به داخل اتاق فرستاد، تا وارد  شدم قسمت آخر حرف نیری را شنیدم که به کسی می گفت: " ..... اینها سیاسی تر هستند!" همان پاسدار مرا روی یک صندلی نشاند، کسی به من گفت که چشمبندت را بردار، روبرویم چندین نفر روی صندلی نشسته بودند و پچ پچ می کردند.

نیری حاکم شرع دادگاه های انقلاب تهران، اشراقی با لباس شخصی نماینده دادستانی و یکی دو نفر شخصی دیگر که به جا نیاوردم ولی ظاهرا از وزارت اطلاعات بودند همه آن طرف پشت یکی دو میز اداری نشسته بودند، با خود گفتم که حتما دادگاه همین جا است، به نظرم در دادگاه اول دو نفر در کسوت روحانی وجود داشتند و تعدادشان پنج نفر بود، برخی از کسانی که به این دادگاه رفته بودند اظهار می کردند که بازجوها نیز در پشت سر زندانیان در دادگاه حضور داشته و فعال بوده اند! شروع سخن با نیری بود، او در کمال خونسردی نشسته بود و‌ سؤال کرد: نام، فامیل، سن، وضعیت تأهل، فرزندان، اتهام (گروه سیاسی)، میزان حکم و دین و مذهب و ..... من حواسم به نیری بود، بعد از این سؤال و جواب ها منتظر بودم که سؤالات سیاسی در مورد حزب بکند ولی نیری روی دین و مذهب ایستاد! در سؤال وی از مذهب، من گفتم که شیعه هستم! نیری با تمسخر گفت: "شیعه توده ای؟ آخه شیعه که توده ای نمی شه!" گفتم: "چرا نمی شه؟ من طرفدار سوسیالیسم هستم، سوسیالیسم یک مرام سیاسی و اقتصادی است و منافاتی با دین ندارد!"

نیری پرسید: "نماز می خوانی؟" گفتم: "نه!" گفت: "چرا؟" گفتم: "بی دلیل!" گفت: "هیچ‌ وقت نماز خوانده ای؟" گفتم: "بله، تا سن پانزده سالگی!" در اینجا نیری با خونسردی گفت: "بفرما برو!" من همین که داشتم از جای خود بلند می شدم تا بروم اشراقی رو کرد به نیری و گفت: "حاج آقا، بگذارید من هم از ایشان سؤالاتی بکنم، آقا بنشین ببینم!" بعد از من پرسید که: "شما به توحید اعتقاد داری؟" گفتم: "بله!" گفت: "به نبوت؟" گفتم: "بله!" گفت: "به معاد؟" گفتم: "بله!" گفت: "حاضری در مقابل دیگران و همبندی هایت هم بگوئی که مسلمان هستی؟" گفتم: "بله!" بعد مکثی کرد و کسی به من گفت: "برو بیرون!" سمت چپ در دادگاه یک نفر مرا روی زمین نشاند و قلم و کاغذی به دست من داد که سؤالاتی روی آنها نوشته شده بودند، شبیه همان سؤالاتی که اشراقی از من پرسید، من آنها را مشابه با اظهارات دادگاه جواب دادم و امضا کردم و برگرداندم به همان شخص، وی نوشته را از من گرفت و به داخل دادگاه برد.

در حدود یکی دو ساعت در جلو در دادگاه روی زمین رو به دیوار نشسته و منتظر اعزام به اتاق اعدام بودم! در این فاصله با فواصل پنج، شش دقیقه یک بار یک زندانی به داخل دادگاه می رفت و هنگام خروج، پاسداری با صدای بلند می گفت که این زندانی به چپ یا راست برود و پاسداری در راهرو اصلی وی را به چپ یا راست راهرو هدایت می کرد، اکثر آنها را می شناختم، اکثر آنهائی را که از دادگاه بیرون می آمدند را به سمت چپ، راهرو اعدامی ها هدایت کردند! و پنج، شش نفری مانند من هم روی زمین نشسته بودیم، محمدرضا طبابتی را هم چند لحظه دیدم که می خواست با ناصریان صحبت کند ولی او اعتنایی نمی کرد، در این فاصله ناگهان صدای لشکری را شنیدم که با صدای بلند نام گروهی از زندانیان را می خواند و آنها را در یک ستون ردیف می کرد! بسیاری از اسامی را که می خواند می شناختم و از همبندی های سابقم بودند، زنده یادان عباس بستاره، عادل روزدار، محمدعلی بهکیش، گلعلی آتیک، مرتضی کمپانی و غیره، دوست داشتم که نام مرا هم می خواند چون می خواستم همراه رفقا باشم، هر جا که باشند! فکر کردم ما که در این محوطه مانده ایم جزو اعدامی ها هستیم!

در آن لحظه نمی دانستم که اینها که لشکری دارد نامشان را می خواند اعدامی هستند! حدود ساعت پنج بعد از ظهر مرا از جلوی در دادگاه بلند کردند و به محوطه نزدیک آسانسور، نه چپ و نه راست بردند و روی زمین نشاندند، در آنجا نیز روی زمین نشسته بودم. صدای برخی از رفقا را که مثل من آنجا بودند شناختم، لشکری آمد و از یک یک ما که رو به دیوار نشسته بودیم سؤال کرد: "نماز می خوانی؟" همگی گفتیم: "خیر!" با حالت تمسخرآمیزی گفت: "خواهید خواند!" سپس در ساعت حدود ساعت شش و هفت بعد از ظهر ما را  به بند دو بردند و در سلول ها جا دادند و درها را بستند، چشمبندها را برداشتیم، دوستانمان را دیدیم، بچه های بند بیست که از ابتدای اعدام ها از راه استراق سمع و به دلیل مجاورت بند بیست با حسینیه از اعدام ها خبر یافته بودند با سرعت شروع کردند به خبررسانی و همه اتاق ها از آن چه جریان داشت باخبر شدند! فضای رعب و وحشت حاکم بود! هر کس دنبال عزیزی می گشت و نمی یافت و نگران می شد! احمد دلیلی دنبال زنده یاد محمدرضا دلیلی برادرش می گشت که پیدایش نبود! گفتیم: "شاید در بند دیگری باشد!"

هر بار که در باز می شد چند نفر وارد سلول جمعی می شدند، بچه های بند بیست با سرعت توضیح دادند که در پشت در بند و در مردادماه شاهد گفتگوی تندی بین زندانبان ها بوده اند، یکی با اعتراض می گفته: "آخر چطور می توانیم این کار را بکنیم و جواب مردم و جواب دنیا را چه بدهیم؟" و کسی پاسخ می داده که: "حکم امام خمینی است و باید اجرا شود! افکار عمومی دنیا هم مدتی سر و صدا می کنند و بعد خاموش می شوند!" آنها گفتند که زندانی ها را در حسینیه و به طور جمعی دار زده اند! در طول مردادماه از درز پنجره شاهد بودند که کانتینرهائی به پشت حسینیه می رفته و پیکر اعدامی ها را به داخل آنها منتقل می کردند! کانتینرها پس از پر شدن شبانه محل را ترک می کردند! بچه های بند هفت هم همین را می گفتند و اضافه کردند که آنها شاهد سمپاشی هم بودند و بوی آن تا داخل بند می رفته است!

آن روز پس از اذان صدای فریادهای شدیدی به گوشمان رسید! بعد افراد را یک به یک به بیرون بند بردند، سر بند یک تخت گذاشته بودند و لشکری خودش از زندانی سؤال می کرد که نماز می خوانی؟ اگر می گفت نه، وی را روی تخت می خواباندند و ده ضربه کابل می زدند و دوباره به داخل یک سلول برمی گرداندند! هر وعده نماز پنج گانه این سؤال و این ضربات کابل اجرا می شدند تا بالاخره زندانی چپ قبول کند که نماز بخواند! همان شب گروهی از پاسدارها با خشونت سبیل همه را با قیچی تراشیدند و گفتند: "در اسلام سبیل نداریم!" کسی هم  که گفت اهل حق است مشتی خورد و روی زمین افتاد! سؤال و جواب در مورد نماز و کسانی که حالا در بند بودند تا چند روز ادامه داشت! کسانی بودند که تا پنج نوبت کابل روی زخم خورده بودند و قبول نکرده بودند که نماز بخوانند! فهمیدیم که کسانی که به این بندها آورده شده اند بلاتکلیف هائی هستند که باید با نماز و اجبار به نماز تکلیفشان روشن شود! ضربات کابل ظاهرا تمامی نداشتتند و تا پذیرش نماز ادامه می یافتند ولی این همه ماجرا نبود!

دو سه روز بعد هنگام ظهر در اتاق دربسته ای که در حدود هجده نفر با پاهای زخمی در آن نشسته و منتظر بودیم باز شد، گروهی از زندانبان ها در آستانه در ظاهر شدند، ناصریان و لشکری (رئیس و معاون انتظامی زندان) هر دو در صف جلو بودند، ناصریان یک قدم وارد سلول شد، شروع کرد تک تک از زندانیان پرسیدن که آیا سازمانت را قبول داری؟ کسانی را که جواب مثبت به این سؤال دادند از بند بیرون بردند! ناصریان و لشکری بدین ترتیب تا سلول های آخر رفتند و گروهی نه نفره را از بقیه جدا کردند که گفته بودند سازمان خود را قبول دارند، آنها را به سر بند بردند، زندانیان منتظر بودند که به دادگاه یا حسینیه ببرندشان ولی ناصریان آنها را سر بند نگه داشت، خودش تک تک زندانیان را به سلولی برد که تخت شلاق در آن قرار داشت و آنها را دمر روی تخت خواباند، پانزده یا بیست ضربه کابل به کف پایشان زد! نه نفر از درد و ورم پا روی زمین ولو شده بودند، ناگهان صدای ناصریان شنیده شد که گفت: "هر کس سازمانش را قبول دارد بلند شود و بایستد!" کسی بلند نشد! زندانیان را با پاهای خونین به سلولی بردند و رفتند، آنها اکثرا توده ای بودند.

امیر هوشنگ اطیابی بی اختیار در سوگ یاران از دست رفته مویه کرد و به شدت با صدای بلند گریست، همه نه نفر باهم ساعتی گریستند، ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود که از نه نفر خواستند از سلول خارج شوند، آنها را در یک صف به سمت حسینیه بردند، بند هفت مشرف به حسینیه بود، لشکری در داخل بند بود، زندانیان نالان و گریان و سرگردان هر کس به گوشه ای درافتاد، از قبل زندانیانی را به آنجا آورده بودند، صحنه بند بسیار تکان دهنده و دردآور بود، راهرو بند مملو از ساک های رفقای همبندمان از تمام گروه ها بود، بچه های  بند هفت، روی هر یک اسم صاحب آن با کاغذ چسبانده شده بود! ساک ها و وسائل اغلب به اعدامی ها تعلق داشتند، اصلا نمی توانستیم به وسائل نگاه کنیم، آنها با ما حرف می زدند! یادگارهای گرانبهائی  بودند که می خواستیم آنها را بو کنیم و به سر و صورت خود بچسبانیم تا مگر آرام شویم ولی مگر آرام می شدیم؟ بند توصیف ناپذیر بود، به صحنه جنگی می مانست که از لشکر شکست خورده ای به جا مانده باشد! کجا بودند سرداران رشید و غیور ما؟ کجا بودند رفقای مبارز ما که همه جا پر از یاد و خاطراتشان بود؟

واقعیت تلخ آن بود که رفقای ما، پاکترین فرزندان میهن را در کمال بی رحمی و قساوت در عرض دو ماه کشته بودند! کم کم بقیه را از سلول ها می آوردند و وارد بند می کردند، این که می گویم صحرای محشر چون همزمان اعدام ها در حسینیه ادامه داشتند و پاسدارها داشتند در طبقه همکف ساختمان از اعدامی ها وصیتنامه می گرفتند! از راه هواکش سلول ها صداهائی از سلول های طبقه همکف می آمدند که زندانبان ها به اعدامی ها کیسه ای می دادند تا وسائل شخصیشان را در آنها بگذارند، برخی از محکومان اعتراض می کردند و با زندانبان یکی به دو می کردند که این مسخره بازی چیست؟ باورشان نمی شد که دارند به اعدامشان می برند! ما با سکوت و با چشم گریان در سلول ها به این صداها گوش می دادیم و خون می گریستیم، ناگهان این صدا به گوش رسید که زندانبانی فریاد زد: "شش نفر داوطلب می خواهیم!" داوطلب؟ اعدام ها ادامه داشتند، سخت ترین لحظات عمرمان را می گذراندیم، رفقای ما، بهترین فرزندان وطن داشتند دسته دسته در نهایت مظلومیت اعدام می شدند، با طناب دار! راستی چرا دل های ما از غم و اندوه و رنج جانکاه منفجر نمی شدند؟

در چند روز بعد از آن هر از گاهی در بند باز می شد و عده ای به درون می آمدند، به محض ورود، بقیه آنها را در آغوش می گرفتند و ابراز خوشحالی از زنده ماندن آنها می کردند و اشک شوق می ریختند، اشک غم و شادی در هم آمیخته بود، از روز ورود به این بند روزی سه نوبت همه را وادار به وضو و در حسینیه کوچک، قرار گرفتن در صف  نماز می کردند، پیشنماز ناصریان بود! یک پاسدار اذان می داد و خود لشکری هم با محافظانش در صف نماز می ایستادند، بعد از نماز می رفتند، بسیاری از زندانیان با پاهای خونین و زخمی ناشی از کابل نشسته روی زمین تظاهر به نماز می کردند! زندانبان ها این صحنه ها را می دیدند و به روی خود نمی آوردند، البته این وضع فقط دو سه روز طول کشید و دیگر به داخل بند نیامدند و کسی هم دیگر نماز نخواند! چند شب بعد در نیمه های شهریور پاسبخش حسینی که ریزنقش بود و صدای زنانه ای هم داشت و نقش بسیار فعالی در اعدام ها داشت همه ما را به راهرو کشاند و روی زمین نشاند، دنبال کسانی می گشت که به زعم او باید کشته می شدند، چند نفری را با چشم انتخاب کرد و از بند بیرون برد، قساوت این ضد انسان ها پایانی نداشت!

چند روز بعد دوباره مرا به دادگاه بردند، در این دادگاه دو نفره که اشراقی حضور نداشت حاکم شرع سؤال کرد که: "آیا نماز می خوانی؟" گفتم: "بله!" از دادگاه خارجم کردند و به یکی از فرعی ها (زندان های جمعی کوچکی در اندازه یک آپارتمان واقع در ابتدای بندها) بردند، در حدود سی نفر بودیم، به مدت یک هفته بلاتکلیف در هول و هراس کامل در این فرعی به سر بردیم، صدای فریاد زندانیان زیر کابل های نماز قطع نمی شد! هر بار که در باز می شد و کسی را صدا می زدند تا ببرند می گفتیم که این آخرین دیداراست! بعد از یک هفته آمدند و همه ما را خارج کردند، ما را به بند عمومی هشت بردند، بند عمومی هشت هم به زندانیانی اختصاص یافته بود که از سایر بندها می آوردند، تا هفته اول مهر این وضع ادامه داشت و دو بند هفت و هشت پر از زندانیانی شد که زنده مانده بودند، اسم این بندها را گذاشتیم ترمینال! هواخوری ها باز شدند.

یکی از رفقا تعریف کرد که در تاریخ نهم شهریور برای سومین بار نامش را خواندند و با چشمبند از بند خارجش کردند، در راهرو شنیده بود که لشکری اسم ساسان قندی را با صدای بلند صدا می زد، گویا هنوز وی را از انفرادی نیاورده بودند، این آخرین باری بود که نشانی از زنده یاد رفیق عزیز ساسان قندی به جا ماند و احتمالا در همان روز اعدامش کردند! رفیق دیگری تعریف کرد که او را مجددا به دادگاه بردند، این بار نیری حاکم شرع به تنهائی در دادگاه بود، پرونده این رفیق زیر دستش بود، از این رفیق سؤال کرده بود: "آیا نماز می خوانی؟ جواب داده بود: "بله!" پرسیده بود: "بقیه چطور؟" گفته بود: "بله!" سپس جلد پرونده را با خودکار ورق زده بود، قبل از نوشتن گفته بود: "در نظر من ارزش آن پشه روی دیوار از تو بیشتراست! حکم می کنم که صد و هشتاد ضربه شلاق (کابل) به تو بزنند اما به حرمت نمازی که می خوانی فعلا دست نگهدارند تا اگر نمازت قطع شد یا اگر گزارشی از بند برسد که چیزی علیه نظام گفته ای یا به خانواده ها در ملاقات ها چیزی بگوئی آن قدر به تو بزنند تا بمیری!" این رفیق اضافه کرد که چند نفر از همبندی های فدائی اقلیت (شعبه ششی ها) را هم دیده بود که مشابه وی حکم شلاق تعلیقی تا صد و هشتاد ضربه گرفته بودند! آمار اعدامی های فاجعه ملی دوهزار و پانصد تا سه هزار نفر در دو ماه! ..... یاد رنگین رفیقانم را ..... بر زبان داشته باش .....

 

 

منبع: 
http://10mehr.org/?p=1025
انتشار از: