هُبوط

تعداد مشاهدات: 
1326
محمد علی اصفهانی     Mohammad Ali Esfahani
تمام خروس های عالم می دانند اين را که صبح، حادثه يی استثنايی است که تکرار می شود تا آن ها آن را اعلام کنند.
و تا من متفکرانه بگويم که قاعده های استثنايی کم نيستند. و تو بی رحمانه به من بخندی که استثنا ها همه قاعده اند!

 

 هبوط

در حجم شعر، با نقطه چين نثر

خاکستری گُر گرفت.
و من شعله يی که بالا می رفت را گرفتم و تا آسمان رفتم.
دستی مرا به زمين پرتاب کرد.
خنديدی.
و هرچه را روی زمين بود به هم ريختی.
ـ لجوج هستی تو!

هميشه همينطور است.
و من هر وقت که می خواهم تو را ببينم همه چيز را سر جای خودشان روی زمين می چينم. و بعد، در کمين تو می نشينم.
می دانم که تو خواهی آمد تا آن ها را به هم بريزی.
ـ چه قدر قشنگ می شوی وقتی که لج می کنی!

مثل هميشه های متوالی.
راز تو در توالی هميشه هاست.

آب آوردی و ريختی روی خاک.
رؤيايی در خواب درختانِ هنوز نروييده پيچيد.
رفتی و گم شدی.

انعکاس آخرين شعاع نور، در زاويه ی راهْ شکست و تکثير شد.
و من دوباره تو را پيدا کردم.
می گذشتی همچنان.
بدون آن که بايستی.

شب شد.
خواستم امتداد گام های تو را در فاصله های راه دنبال کنم. نتوانستم.
هوا تاريک بود.

دراز کشيدم و شمردم.
همه ی اعدادی را که از تو شروع می شدند يکی يکی در پی هم آوردم. درست مثل همان روز های اول.
پيش از آن که به انتهای تو برسم خوابم برد.

تمام خروس های عالم می دانند اين را که صبح، حادثه يی استثنايی است که تکرار می شود تا آن ها آن را اعلام کنند.
و تا من متفکرانه بگويم که قاعده های استثنايی کم نيستند. و تو بی رحمانه به من بخندی که استثنا ها همه قاعده اند!

صبح شده است. نمی بينی؟
دلم می خواهد بيايی و بی رحمانه به من بخندی.
چرا درست هر وقت که دلتنگ ترم يک مقدار راه نامتوالی ميان تو و من فاصله می اندازد؟

در کمين تو همه چيز را سر جای خودشان روی زمين چيده ام.
اما نيامده ای مثل هميشه تا آن ها را به هم بريزی.

همه چيز را به هم خواهم ريخت اين بار.
و می دانم که تو خواهی آمد و آن ها را سر جای خودشان روی زمين خواهی چيد.
نه مثل من اما.

تو همين را می خواستی.
مگر نه؟

۲۹ خرداد ۱۳۹۲

www.ghoghnoos.org

 

منبع: 
ققنوس ـ سياست انسانگرا
برگرفته از: 
www.ghoghnoos.org
انتشار از: