از روشنفکری دینی به اسلام سیاسی

اسلام سیاسی ریشه در روشنفکری دینی دارد
اسلام سیاسی در ظاهر تفاوتهای بنیادی با روشنفکر دینی دارد. این تفاوت در ظاهر درست است و کسی نمی تواند منکر آن باشد اما هنگامی که به دیرینه شناسی قواعد گفتاری اسلام سیاسی می پردازیم خواستگاه این گفتار به تفکرات روشنفکران تجددگرا می رسد. در مقابل سنت گرایانی چون ابن وهاب و سکولاریستهایی چون:اخوند زاده، فرح انطون و شبلی شمیل، اولین بار این روشنفکران دینی و تجددگرایانی- که برای جواز ورود اندیشه های غربی خویش لباس شریعت را بر تن کردند- چون سید جمال و لاهوری و ملکم خان بودند که...

چکیده:

 تحلیلهای زیادی از اسلام سیاسی به طور عام و داعش به طور خاص صورت گرفته است برخی از محققان ریشه بنیادگرایی اسلامی معاصر را در خود اسلام می دانند و برخی دیگر آن را  پدیده ای کاملاً مدرن و انحراف از اسلام تعریف کرده اند اما کمتر محققی از زاویه ارتباط اسلام سیاسی با ناسیونالیسم عربی و یا روشنفکری دینی پرداخته است راقم این سطور قبلا در مقاله ای تحت عنوان «پیوند اسلام و ناسیونالیسم عربی»به ارتباط اسلام سیاسی و داعش با ناسیونالیسم عربی و حزب بعث پرداختم اما در این مختصر از زاویه دیگری به ارتباط اسلام سیاسی با روشنفکران غرب گرا خواهم پرداخت و فرضیه ای که مدنظر است این است که اسلام سیاسی معاصر، چه شیعه و چه سنی، ریشه در افکار روشنفکران تجددگرا دارد که سعی در مدرن تفسیر کردن اسلام داشتند چون اسلام همه یا هیچ است کشاندن گوشه ای از دین اسلام و سعی در تلفیق معنویت اسلامی با تکنولوژی غربی، همه اسلام را به دنبال خود خواهند کشاند و پروژه مدرن کردن اسلام، به اسلامی کردن مدرنیته انجامید. روشنفکران تجددگرایی چون اقبال لاهوری، سید جمال الدین اسد ابادی و ملکم خان، سهم بسیار بیشتری در احیا و پی ریزی اسلام سیاسی نسبت به بنیادگرایانی چون عبدالوهاب و فضل الله نوری داشتند.

مقدمه:

 با فروپاشی امپراطوری عثمانی - به قول برنارد لوئیس- جهان اسلام در یک بحران سردرگمی و احساس عجز و حقارت در مقابل غرب دچارشد. به یک دوگانگی و تقابل دوگانه پیشرفت و عقب ماندگی ،(سنت و مدرنیته یا اسلام و مسیحی) دچار شده بود. یک سر این دوگانگی غرب و مدرینته و پیشرفت دیگری بود و یک سر آن، عقب ماندگی، اسلام و سنت و جهان سوم بود. این جوامع برای فرار از این بحران عقب ماندگی و اعاده حیثیت ناشی از فروپاشی عثمانی، چون خروسی سر بریده هر بار به ایدوئولوژی خاصی پناه می بردند تا بین عقب ماندگی خودی و پیشرفت غرب پلی بزنند و مسیر صد ساله را یک شبه بپیماید. مدتی به ایدوئوولوژی لیبرالیسم پناه بردند و باتفسیر لیبرالیستی و متجددانه از اسلام و سنت سعی در پر کردن چاه عقب ماندگی و زدن پل بین خودی اسلام و دیگری غرب شدند. با شکست این ایدوئولوژی بعدا به دیگر ایدوئولوژیهای غربی چون: سوسیالیسم و ناسیونالیسم پناه بردند اما بدون نتیجه و سرخورده از ایده­های غربی به فرهنگ و سنتهای خودی بازگشته و با نفی فرهنگ و کلان روایتهای غربی، اسلام را به ایدئولوژی پیشرفت و ترقی تبدیل کردند. در این گسست از کلان روایتهای غربی(لیبرالیسم،سوسیالیسم و ناسیونالیسم) به سنتها و فرهنگهای خودی بازگشتند و سئوال چگونه غربی شویم به سئوال چگونه خودی باشیم تغییر یافت. در واقع سئوال چگونه خودی باشیم اسلامیستها، گسست در تداوم سئوال چگونه غربی شویم تجددگراها است.

اسلام سیاسی گسست در تداوم روشنفکری دینی

    اولین اندیشمندان جهان اسلام، درچارچوب اندیشه ها و نظام دانایی مدرنیته غربی، به جوامع خودی نگاه می کردند. جوامع خودی را عقب مانده و مدرنتیه غربی را نماد پیشرفت و ترقی و انسانیت می دانستند. در چارچوب شرق­شناسان غربی می­اندیشیدند. در واقع شرق شناسی در ادامه باستان شناسی بود که غربیها خود را معیار و از زاویه دید خود به شرق و ملل مسلمان نگریسته و انها را جوامعی با اندیشه ها و فرهنگ های باستانی توصیف کرده که باید به زباله دان تاریخ سپرده شود و برای پیشرفت می بایست مسیر توسعه و اندیشه غربی را بپیمایند. اولین اندیشمندانی که در جهان اسلام به بحران عقب ماندگی خود و پیشرفت دیگری(غرب) اگاهی یافتند در چارچوب این نظام­دانایی شرق­شناسی می­اندیشیدند که جوامع خودی و فرهنگ و سنتهای ان عقب مانده، و تاریخ مصرف ان به اتمام رسیده است و برای رسیدن به پیشرفت و ترقی ناگزیر باید از دیدگاه تجدد به نقد و نفی فرهنگ و سنتهای خودی بپردازند و با نفی خود در مسیر توسعه غربی گام بردازند.  در مجموع سه الگو دردنیای اسلام در پاسخ به این بحران ارائه شده است. الگوی اول در پاسخ به این مسئله می کوشد«چگونه غربی شویم»؟ و برای این کار به نفی مطلق ستنها و فرهنگ و دین خودی می پردازد و سعی در گذار به فرهنگ مدرن غرب را دارد. شخصیتهای چون شبلی شمیل، فرح انطون، جرجی زیدان، یعقوب صوروف، سلامه موسی، نیکولا حداد و شخصیتهای ادبی چون طه حسین، احمد حسن زيات و مصطفي صادق رافعي، در هند سرسید احمد خان و در ایران اخوند زاده هستند. که به جدال قدیم و جدید معتقد بودند. الگوی دوم نیز در پاسخ به سئوال «چگونه غربی شویم »؟ می اندیشید اما با این تفاوت که به نفی مطلق سنت و دین نمی پردازد. اگر چه هدفش همین است بلکه با زبان اسلام سعی درگذار به مدرنیته دارد. سردمدار این الگو سید جمال الدین ،اقبال لاهوری، سید عبده و شخصیتهای کم ارزش تری چون شکیب ارسلان و محمد شلتوت و در ایران شخثیتهایی چون ملکم خان و مشیرالدوله می باشند. آن­چه بیشتر در این تحقیق مدنظر می باشد این الگو می باشد که هدفش، هدف گروه اول یعنی غربی شدن می باشد، اما سرانجام ان اسلام سیاسی و بازگشت به خود شد. سئوال «چگونه غربی شویم » به سئوال«چگونه خودی شویم »مبدل شد. در واقع الگوی« بازگشت به خود »در« گسست در تداوم »از الگوی غرب گرایی بوجود امد. این نوشتار به این گروه می پردازد که، چگونه اندیشه های  سید جمال الدین اسد آبادی تجددگرا به رساله توحید عبده و ایدئولوژی اسلامی سید قطب انجامید،چگونه ملکم خان مدافع «از نوک پا تا فرق سر غربی شدن»  به «روحانی روشنفکر» ال احمد،  «شیعه علوی »شریعتی ،«اسلام لیبرال» مطهری و در نهایت عرفان سیاسی خمینی انجامید. چگونه عقلگرایی لاهوری به تسلیم در مقابل اسلام مودودی انجامید؟ اسلام سیاسی از یک طرف ریشه در غرب گرایان دارد و ار طرف دیگر در گسست از انها شکل یافت. الگوی سومی که مدنظر می باشد شاید بود و نبود ان چندان مهم نبود چرا که الگوی سیدجمال و ملکم خان و اقبال در نهایت جای خالی ان را پر می کرد. الگوی سوم، همان الگوی اسلام سنتی می باشد که اساسا به طرح مساله نمی رسد و خود را درگیر بحران هجوم غرب نمی بیند و پاسخهایی که می دهد در جواب مساله های درونی می باشد که این نوع احیاءگرایی در سنت اسلامی سابقه دارد و مساله جدیدی نیست. جنیش عبدالوهاب و شیخ فضل الله نوری و .....می باشند.  که به بنیادگرایی موسوم است که با اسلام سیاسی تفاوت دارد.

   گفتتیم که الگوی اول، غرب و مدرنتیه را آرمان و معیار قرار داده و سعی در نفی مطلق فرهنگ و سنتهای خودی دارد .که اکثر انها سکولار بودند.  نخستين نخبگان سكولار شامل گروهى از اعراب مسيحى بود كه در كالج پروتستان سورى آموزش يافته بودند و سپس در مصر سكنى گزيدند. چهره هاى مهم اين گروه شِبلى شُميّل (۱۹۱۷ _ ۱۸۵۰)، فرح آنطون (۱۹۲۲ _ ۱۸۷۴)، جربى زيدان (۱۹۱۴ _ ۱۸۶۱)، يعقوب پصوروف (۱۹۱۷ _ ۱۸۵۲)، سلامه موسى (۱۹۵۸ _ ۱۸۸۷) و نيكولا حداد (۱۹۵۴ _ ۱۸۷۸) بودند. مجلات «المقتطف» و «الهلال» به ترتيب تاسيس شده در ۱۸۷۶ و ،۱۸۹۲ مورد استفاده نويسندگان و متفكران وابسته به اين گروه قرار مى گرفتند. اين افراد به جدایی دین از سیاست و به حاکمیت عقل و علم به جای دین اعتقاد داشتند به همین دلیل به طور افراطی به نقد دین و سنتهای اسلامی خود می پرداختند. و از طريق نوشته هاى فراوان خود موفق به تحكيم بنيان هاى سكولاريسم در جهان عرب شدند.(عنایت،1381:  130). این الگو از منظر تجدد به نقد سنت و دین می پردازد و گذشته غرب را اینده اسلام می داند که باید مسیر غرب را بدون چون و چرا پذیرفت  و از ان تقلید کرد که التبه این الگو به شکست انجامید و بسیار غریب ماندکه، امروزه در ایران  شخصیتهایی چون سید جواد طباطبایی و رامین جهانبگلو  از ان پیروی می کند. که، ریشه در اندیشه های اخوندزاده دارد و به روشنفکری بی دین مشهور است.

     اما همان­طور که گفتیم بحث ما بر روی الگوی دوم متمرکز می باشد.چگونه اسلام سیاسی و گفتمان بازگشت به خود، ریشه در سردمداران الگوی چگونه غربی شویم جای دارد. چرا که تاریخ با انگیزه شخصی انسانها کاری ندارد. در این تحقیق که بر اساس دیرینه شناسی قواعد گفتاری است، به مرکز زدایی و سوژه زدایی پرداخته می شود. به همین دلیل است که سید جمال دوستدار غرب، به اسلام سیاسی ضد غرب سید قطب منتهی می شود.

    زمینه بحث این است که روشنفکری دینی در چند دهه اخیر در جوامع اسلامی اساسا سیاسی بوده است(طباطبایی، 1382: 53).  در شرق، ما هیچ وقت جنگ معرفت شناسی نداشته ایم ،چه در اسلام سنتی- جنگ بین شیعه و سنی و یا جنگ بین معتزله و اشاعره و یا باطنی و کلامی - و چه در اسلام مدرن –جنگ بین غرب گراو اسلام گرا –بین اسلام سنتی و اسلام سیاسی و..- انجه مسلم است جنگهای فکری همیشه سیاسی و ایدوئولوژیک بوده است و سیاست همیشه بر تفکر غلبه داشته است. روشنفکران دینی شبه روشنفکر نیستند بلکه شبه پیامبر هستند و چون شبه پیامبر می باشند شبه روشنفکرند .چرا که سید جمال و دوستانش –به قول رضا داوری-تشبیه به انبیاء می کنند و بیش از انچه به فکر تفکر باشند در اندیشه نظام مدنی و معاش مردمان هستند.(داوری،1376: 34 ). سیر مسیر سید جمال، به سوی سکولاریسم و اصالت دنیا در مقابل اصالت دین و حق می باشد(داوری، همان: 32). او اساساً اعتقادی به متافیزیک و خدا ندارد و ظهور پیامبران را مربوط به دوران طفولیت بشر می داند که عقلانیت خود را در  قالب نماد و سمبل ارائه دادند(عنایت،1389: 105). پیامبر را مصلحی اجتماعی دانسته که عقلانیتی فرازمانی را در قالب تمثیل و نمادهای چون خدا،بهشت و دوزخ ارائه داده است. هدف او را نه تنها اخروی نمی داند بلکه مربوط به همین دنیا و برای حفظ اخلاق این دنیایی می داند به همین دلیل می گوییم شبه روشنفکر می باشند چرا که سید جمال خود را پیامبر زمانه  و مجدد دانسته، که عقلانیت غربی را که مردم مسلمان قادر به درک ان نیستند و ظرفیت پذیرش ان را ندارند، در قالب اسلام و قران به خورد مردم دهد تا مردم با روپوش اسلام بر ان عقلانیت رسیده، در قبال آن جبهه نگیرند و ان را بپذیرند . چیزی که فارابی و ابن سینا چند قرن پیش می گفتند که هدف شریعت اخلاق است و اگر کسی عقلانی به اخلاق برسد از نردبان شریعت بالا می رود و دیگر نیازی به ان ندارد. و برای اینکه مورد تکفیر قرار نگیرند در قالب رمز و نماد بیان می کردند. غافل از انکه عقلانی کردن شریعت به شرعی کردن عقل و نتیجه منطقی فارابی و ابن سینای فیلسوف یونانی گرا، ابوحامد غزالی شریعت گرا شد که کتاب تهافت الفلاسفه را تصنیف کرد. نتیجه منطقی سید جمال و ملکم خان روشنفکر و غربگرا، مودودی و سید قطب و خمینی اسلام گرا و ضد غرب شد. به همین دلیل ارنست رنان ،سید جمال را د ر رده چهار کافر اورد. چرا که سید جمال اعتقادی به خداو پیامبر نداشت و لی چون که در شرق «سیاست بر تفکر تقدم دارد» و سید جمال و امثال او سعی د ر طی کردن مسیر صد ساله در یک شب داشتد و برای اینکار نیاز به حضور مردم د ر صحنه سیاسی داشتند، برای نفوذ در میان مردم و تهییج آن‌ها درمسیر تجدد و استقلال، اندیشه های متجددانه خود را با روپوش اسلام ارائه می کردند به همین دلیل سعی در نفوذ تجدد با لفافه اسلام باعث احیای اسلام و سیاسی شدن اسلام شد.. همان­طورکه گفتتیم اسلام همه یا هیچ است وسکولاریسم نه در بیرون ان بلکه در درون ان است به همین دلیل تفسیر حداقلی از اسلام و سعی در تطبیق ان با تجدد، همه اسلام را با خود خواهد اورد.  اندیشه­های سید جمال، ناخود اگاه از مسیر اندیشمندان دیگری چون عبده، رشید رضا، سید قطب و مودودی به گفتمان اسلام سیاسی و حاکمیت اسلام بر همه جنبه های اجتماع انجامید.  اسلام که توسط سید جمال به عنوان ابزاری سیاسی به صحنه فراخوانده شد مستقل از کنشگر و نیت مولف آن، منطق خویش را تحمیل و سیاست و فرهنگ را در انحصار خود گرفت.

   در ایران نقش سید جمال را میرزا ملکم خان و مستشارالدوله انجام داد ملکم به «از نوک پا تا فرق سر غربی شدن» اعتقاد داشت اما به دلیل مخالفت روحانیون و عامه مردم و برای اینکه بتواند اندیشه­های متجددانه خود را در دل جامعه سنتی ایران اسلامی ارائه دهد و با انها مخالفت نشود آنها را در قالب اسلام و احادیث ارائه داد. ملکم خان تعلقی باطنی و ایمانی به اسلام نداشت و از اسلام به عنوان تاکتیکی برای اعمال نظریات خود استفاده می کرد(مدد پور،1372: 38). او همانند مستشارالدوله بر خلاف اخوندزاده برای طرح ارائه خود از لفافه دین استفاده می کردند. در راه گذاردن سرپوش دینی روی مدرنیسم و تجدد طلبی سکولار، آگاهانه از اهمیت دین و لزوم دخالت آن در امور کشور را تاکید می کرد. بنیان قوانین غربی مدرن را با اسلام هماهنگ می دانست(ادمیت، 1356: 45). از حضور صد مجتهد در مجلسی که کارش تطبیق قوانین غربی با قوانین اسلامی است سخن می گفت.(اجودانی: 78). اندیشه­های ریاکارانه ملکم خان در تطبیق اسلام و مدرنیته، بعدها صادقانه توسط نائینی، شریعتی ،جلال ال احمد و خمینی  به کار گرفته شد. بنیان گفتمان بازگشت به خود و گفتمان انقلاب اسلامی شد. چرا که گفتمان انقلاب اسلامی نیز در صدد تلفیق سنت و مدرنیته بود. گفتمان تلفیق سنت و مدرنیته که پایه آن را ملکم خان –به قصد نابود کردن اسلام و گذار به تجدد طرح کرده بود- پی ریزی کرده بود، توسط بازرگان و طالقانی و مطهری –که می گفت در ذات اسلام لیبرالیسم وجود دارد- و مهمتر از همه شریعتی –به قصد زنده کردن سنت اسلامی و شیعه علوی- به عمق فرهنگ ایران اسلامی رسوخ کرد و شاکله هویتی افراد و حتی روحانیون را شکل داد. سخن شریعتی از زنده کردن اسلام برای رسیدن به توسعه ، بدون روحانیون ، و روشنفکر اسلامی او، در ال احمد- بی آن که بداند عَلم تفکرش را بر فراز خرابه ای بر افراشت که اساسش را ملکم خان بنا نهاده بود(اجودانی)– به روحانی روشنفکر مبدل شد.  گسست از روشنفکری دینی و مدرنیته با روپوش اسلامی، به دینداری روشنفکرانه و اسلام سیاسی و مدرن کامل شد. که با اندیشه­های عرفان سیاسی و حکومت ولایت فقیه خمینی به تجلی کامل و سرمنزل اصلی خود رسید.

  همانطور که معلم راستین آل­احمد، که از مرجعیت روحانی سخن می گفت، ملکم خان بود، معلم راستین ابوالعلاء مودودی بنیانگذار حزب جماعت اسلامی که از تسلیم کامل به اسلام سخن می گفت، اقبال لاهوری بود. چرا که لاهوری عقل را به بتها تشبیه می کرد.( دفتری، 155). می گفت اگر علم (غربی) از عشق (شرقی) جدا شود شیطانی خطرناک می شود.(لاهوری،1376: 67). برای نیفتادن در دام این شیطان –به قول محسن مهدی- سعی در تلفیق اخلاق شرقی با علم غربی داشت غافل از اینکه پرکردن ضعف اخلاقی غرب با اسلام، به اسلام سیاسی می انجامید چرا که اسلام یک دین به هم پیوسته است و گوشه ای از ان کل ان را به دنبال می­کشاند.  معلم کامل رشید رضا، که از خلافت اسلامی می گفت و سید قطب که از ایدوئولوژی اسلام سخن می گفت، سید جمال الدین اسد ابادی بود نه عبدالوهاب و اسلام سنتی. سید جمال و لاهوری و ملکم خان با مدرن تفسیر کردن اسلام، اسلام را به ایدئولوژی سیاسی و وارد دنیای مدرن کردند. گفتمان اسلام سیاسی معاصرگسست در تداوم روشنفکران الگوی دوم یا همان روشنفکران تجدد گرا است.پروژۀ مدرن کردن اسلام به اسلامی کردن مدرنیته انجامید. روشنفکری دینی به دینداری روشنفکری مبدل شد. سید جمال با سیاسی کردن اسلام، بنیان اسلام سیاسی را گذاشت.

نتیجه گیری:

اسلام سیاسی در ظاهر تفاوتهای بنیادی با روشنفکر دینی دارد. این تفاوت در ظاهر درست است و کسی نمی تواند منکر آن باشد اما هنگامی که به دیرینه شناسی قواعد گفتاری اسلام سیاسی می پردازیم خواستگاه این گفتار به تفکرات روشنفکران تجددگرا می رسد. در مقابل سنت گرایانی چون ابن وهاب و سکولاریستهایی چون:اخوند زاده، فرح انطون و شبلی شمیل، اولین بار این روشنفکران دینی و تجددگرایانی- که برای جواز ورود اندیشه های غربی خویش لباس شریعت را بر تن کردند-  چون سید جمال و لاهوری و ملکم خان بودند که به بازتفسیر اسلام و ایدئولوژیک کردن ان و در نتیجه به سیاسی کردن اسلام پرداختند. سید جمال با واسطه عبده و رشید رضا به سید قطب، ملکم خان با واسطه شریعتی و ال احمد به خمینی و لاهوری به مودودی انجامید. اسلام سیاسی از نظر فکری با بنیادگرایی دینی تفاوتی بنیادی دارد چون به نفی کامل مدرنیته اعتقادی ندارد بلکه به اسلامی کردن مدرنیته و تلفیق اسلام و مدرنیته می اندیشد ازیک سو سعی در استفاده از امکانات و تکنولوژی غربی دارد از سوی دیگر سعی در احیا معنویت و عرفان شرقی، که عین اندیشه های سید جمال و لاهوری است که در مسیر جریان خویش جویبارهای دیگری از سایر اندیشه ها به ان افزوده شد و به سیلاب اسلام سیاسی چون القاعده و داعش و هلال شیعی منجر شد.

ذکریا قادری دکتری علوم سیاسی

-------------------------------

منابع:

1-                 ادمیت،فریدون(1352)اندیشه ترقی و حکومت قانون، تهران:خوارزمی.

2-                  اسد آبادی، سید جمال الدین (1380) العروة الوثقی، به کوشش سیدهادی خسرو شاهی، انتشارات کلبه شرق.

3-                 اجودانی،ماشا الله(1382)مشروطه ایرانی،تهران نشر اختران.

4-                 داوری،رضا(1357)وضعیت کنونی تفکر در ایران معاصر. تهران نشر سروش.

5-                 دفتری،متین(1386) سنت های عقلانی در اسلام. تهران ،نشر طرح نو.

6-                 سید قطب(1352) ویژگیهای ایدوئولوژی اسلامی.ترجمه سید محمد خامنه ای، تهران:انتشارات موسسه ملی.

7-                  شرابی، هشام (1364) روشنفکران عرب و غرب، ترجمه عبدالرحمن عالم، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی.

8-                 شریعتی، علی، اسلام شناسی، مجموعه آثار، ج 30 (مشهد: چاپ خانه طوس)

9-                 عنایت، حمید (1353)«دین و دنیا» در جهانی از خود بیگانه، تهران :فرمند.

10-            اهوری،محمد اقبال(1346)احیای فکر دینی در اسلام،ترجمه احمد ارام(تهران،کانون نشر و پژوهشهای اسلامی،1346).

11-            مدد پور،  محمد (1381) انقلاب اسلامی و نظریه پایان تاریخ، انجمن معارف اسلامی.

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با ده تا ماخذ و بدون انگاره نظری تکلیف از روشنفکری دینی به اسلام سیاسی از معجزاتی است که از همین دکترهای پیام نوری در می آید. در مورد جهان عرب نظر میدهد اما یک منبع عربی نیست و خود بخوان حدیث مفصل از...