تا سالگرد ديگر، هنوز يک سال وقت داريم

Mohammad Ali Esfahani   محمد علی اصفهانی
فرصت هايی که از دست رفته اند را نمی شود بازيافت. اما فرصت هايی که باقی هستند را می شود دريافت تا ديگر نيازی به بازيافتنشان نباشد.

 

 

زياد پيش می آيد که آدم به چيزی رسيده باشد اما از آن نگذشته باشد. ولی گاهی هم پيش می آيد که آدم از چيزی گذشته باشد بدون آن که به آن رسيده باشد.
چند روزی بيشتر، از سالگرد ۲۲ بهمن ۵۷ نگذشته است. بنا بر اين هنوز وقت زيادی داريم. نزديک دوازده ماه تا سالگرد ديگر باقی است. و در اين مدت، شايد فرصتی داشته باشيم تا به تماشای رودخانه ی هراکليت که او را هرقليطوس هم می نامند برويم.
اين که در موقع تماشای رودخانه، هراکليت را هرقليطوس بناميم، و يا هرقليطوس را هراکليت، اهميت چندانی ندارد.
اسم اصلی آن حکيم، به احتمال زياد نه هراکليت بوده است و نه هرقليطوس. بلکه چيز ديگری بوده است که هرقليطوس و هراکليت هردو اشاره به آنند. هر کدام به تناسب زبان يک قوم و ملت و غيره. اسم، مهم نيست. مهم، مسمّاست. يعنی ناميده شده.
ما ناچاريم که روی هر چيزی اسمی بگذاريم تا بتوانيم بدون آن که خودِ آن را در پيش چشم داشته باشيم در باره اش حرف بزنيم و فکر کنيم. و همچنين، فکر کنيم و حرف بزنيم.
تا اينجای قضيه اشکالی ندارد. ولی مشکل در اين است که:
ـ يک اسم، تا چه حد می تواند يک مسمّا را همانطور که هست بيان کند؟

در عالم شعر و شاعری، دعوايی هست بر سر اين که آيا بايد با اسم ها که کلمه هستند شعر گفت يا با مسمّا ها. يعنی با خودِ سوژه ها.
يک عده می گويند که شاعری که با اسم ها شعر می گويد، شعرش پيوسته در خطر تصنّع است؛ چرا که در لحظات شعری او سوژه ها خودشان غايبند، و او بدون حضور آن ها، از آن ها ـ به واسطه ی کلمه ـ سخن گفته است؛ در حالی که می بايست کلمه را از خودِ آن ها بگيرد و خودِ آن ها را به کلمه تبديل کند؛ نه اين که از کلمه واسطه يی برای لمس کردن آن ها و انتقال اين حس لمس کردن آن ها به ديگران بسازد.
اين که در عالم شعر و شاعری تا چه اندازه اين حرف درست است و يا اصلاً عملی است، بحثش ديگر است. اما در کار تجزيه و تحليل و جمع و تفريق های ذهن، جايی برای اين حرف وجود ندارد.
و از جمله به دليل همين عدم حضور عينی سوژه ها ـ که خيلی هاشان حتی وجود هم ندارند و بعداً به وجود می آيند ـ در تجزيه و تحليل و جمع و تفريق های ذهن است که هيچ وقت هيچ تجزيه و تحليل و جمع و تفريق کمی پيچيده تر از ساده يی کاملاً درست از کار در نمی آيد، ولی آدم، اگرچه هميشه بايد حواسش جمع اين باشد که کمتر اشتباه کند، نبايد از ياد ببرد که با هر اشتباه خود، گامی به جلوتر برداشته است.
يعنی بالقوه می تواند با هر اشتباه خود، گامی به جلوتر بردارد.
مثل اشتباهاتی که در تجزيه و تحليل ها و جمع و تفريق هايمان به هنگام تب و تاب انقلابِ در راه، و پيش از آن و پس از آن، و در خودِ روند انقلاب، داشته ايم و خواهيم داشت.

زمين خوردن ها و بلند شدن های کودکی خود را مرور کنيم، و اين که راه رفتن را چگونه آموختيم.
کودکی تاريخی و نوعی انسان نيز چنين است.
و تمام معنای انسان در تمام حيات خود بر زمين، به عنوان موجودی که اشتباه می کند تا بياموزد، و می آموزد تا اشتباه کند، و خود را در اين اشتباه کردن ها و آموختن ها، و آموختن ها و اشتباه کردن ها پيوسته به جلوتر و جلوتر از خود برساند.
و در پی خود بدود.
در پی آن خود که هميشه جلوتر از اوست!

امروز، در آن سو، حتی قاتلان انقلاب هم فرصت های به هدر رفته را از رهروان انقلاب طلبکاری می کنند. و اين عجيب نيست. عجيب، اين است که در اين سو اما هنوز فرصت ها به هدر می روند؛ و هر روز در سوگواری بی حاصل برای نرسيدن ها و دير رسيدن ها، اين سوييانی، يا توقف می کنند و يا بی آن که برسند می گذرند.
و آن گذرگاه که از نرسيدن می گذرد، رهروانش را يا به دروغ سرابی (اگر دستکم، سرابی در چشم انداز داشته باشد) خواهد فريفت و در خود خواهد بلعيد و به ناکجا خواهد برد، و يا به نااميدی، در خاک ها و گرد و غبار ها مدفون خواهد کرد.

انقلاب، شکست نخورده است؛ اما پيروز هم نشده است.
و درست هم همين است. چرا که انقلابِ پيروز شده، انقلاب نيست. سکونی است در پی يک حرکت. ٭٭

«شده» و «شونده» با هم فرق دارند. همان فرقی که سکون با حرکت دارد. و همان فرقی که ماندن با عبور دارد. و همان فرقی که عبور با عبور از عبور دارد.
و برداشتِ «شونده» از انقلاب، آنچه را که همين حالا در جريان است ـ چه خوب و چه بد ـ در متن انقلاب می بيند، نه بيرون از آن.
و متن، در اينجا يعنی حجم.
يک حجم بی شکل.
يک حجم پيوسته در حال شکل گرفتن.
مثل خود انسان!

در ۲۲ بهمن ۵۷ خاکريزی فرو ريخت تا در عبور ـ عبوری که از رسيدن می گذرد ـ به خاکريزی ديگر برسد. خاکريزی که تنها در رسيدنِ به آن و فروريختن آن و گذار از آن است که می توان به خاکريزی ديگرتر رسيد.
 خاکريزی ديگرتر برای فروريختن آن!
و گذار از آن!

فرصت هايی که از دست رفته اند را نمی شود بازيافت. اما فرصت هايی که باقی هستند را می شود دريافت تا ديگر نيازی به بازيافتنشان نباشد. نيازی به محال.
و فرصت هايی که از دست نرفته اند کدامند؟

بازنويسی:
۳ اسفند ۱۳۹۴

٭ اين نوشته، بازنويس بخشی از مجموعه ی «روزمره های پاره» است که در حدود بيست سال پيش، در قسمت های مجزا و مستقل از يکديگر، به صورت کم و بيش منظم منتشر می شد.

٭٭ درتوضيح اين معنا: انقلاب نمرد؛ زنده است انقلاب ـ گفتار ۲۲ بهمن ـ به همين قلم
www.ghoghnoos.org/ak/ka/en-zendeh-b.html

منبع: 
ققنوس ـ سياست انسانگرا
برگرفته از: 
www.ghoghnoos.org
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
(( در ۲۲ بهمن ۵۷ خاکريزی فرو ريخت تا در عبور ـ عبوری که از رسيدن می گذرد ـ به خاکريزی ديگر برسد. خاکريزی که تنها در رسيدنِ به آن و فروريختن آن و گذار از آن است که می توان به خاکريزی ديگرتر رسيد.
خاکريزی ديگرتر برای فروريختن آن!
و گذار از آن!

فرصت هايی که از دست رفته اند را نمی شود بازيافت. اما فرصت هايی که باقی هستند را می شود دريافت تا ديگر نيازی به بازيافتنشان نباشد. نيازی به محال.
و فرصت هايی که از دست نرفته اند کدامند؟))
درود بر شما!