مامان کوچولو (قسمت چهارم )

مریم جواب داد : آره خاله فاطی ، خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنید سختی کشیدم.

 

 

 

فسمت اول 

قسمت دوم

قسمت سوم

مریم جواب داد : آره خاله فاطی ، خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنید سختی کشیدم.

اما اگر اجازه بدید بقیه شو بعد از ناهار تعریف می کنم .

چی ! مگه وقت ناهار شده ؟ حالا ناهار چی داریم ؟

این سوالی بود که معصومه تپل با تعجب از خاله فاطی کرد ، آخه اون محال بود وقت غذا رو فراموش کنه ، از بس که همیشه گرسنه بود و هیچوقت سیرمونی نداشت .

خاله فاطی در جوابش گفت: آره ، وقت ناهاره ، اما  قصه مریم اونقدر شنیدنی بود که همگی پاک فراموش کردیم ، اما صابون به دلت نزن  چون ناهار امروز ساچمه پلو هستش .

ساچمه پلو  اسمی بود که بچه ها رو عدس پلو گذاشته بودند .

به قول ناهید :عدس پلوی چی !!  عدسش که خام هست  ، برنجش رو هم اگر جلوی پرنده ها هم بریزن   رغبت نمی کنن بهش نوک بزنن چه برسه به اینکه بخورنش ، اما چاره ای نیست  یا  باید خورد تا زنده بریم بیرون  ، یا نخورد و جنازه مونو ببرن بیرون .

زری که دیگه صبرش تموم شده بود گفت : بس دیگه ، بسه .  

حالا اینقدر چک و چونه بزنید تا بیانو قابلمه هارو دست نخورده برگردونن به آشپزخونه .

دخترها با شنیدن امکان برگشتن غذا به آشپزخونه سریع دست به کار شدن و دیگ عدس پلو رو کشیدن به سمت اتاق و بعد هم هر کی رفت و یه چیزی با خودش آورد.

یکی ترشی ، یکی پیازوووو،،، یکی دیگه هم یه ملافه که به جای سفره ازش استفاده کردن  .

سفره شون دیدنی شده بود  نه به خاطر چیزهایی که میون این سفره بود بلکه به خاطر آدم هایی که دور این سفره نشسته بودن و با شوخی و خنده رنگ دیگه ای  به فضای سرد و ماتم زده بند بخشیده بودن .

بعد ناهار هم سور و سات  چایی به پا شد که اون هم خالی از لطف نبود .

خاله فاطی  رو کرد به زری گرگه و گفت : زری خانم ، خدا رفتگانتو بیامرزه .

بعد از سالها  این اولین باره که می بینم همه اینجوری دور هم جمع شدن و هر چی دارن  بی ریا  وسط گذاشتن تا با هم سهیم بشن ،،، مثلا اون از ناهاری که قبلا کسی رغبت نمی کرد لب بهش بزنه ، اما امروز تهشو در آوردن و گفتن و خندیدن  یا همین الان بساط چایی رو ببین ،،، بنبات ، قند ، شکلات  و آبنبات قیچی  ،، چایی عطری که می نوشن و می خورن و کسی هم به کسی غر نمی زنه.

زری در جواب خاله فاطی گفت : مرسی فاطی جون .

من اگر از مریم خواستم تا داستانش رو برای همه تعریف کنه  به این خاطر بود  که بفهمه آدمهایی که دور و برش هستند  دیو و هیولا نیستن ، اونا هم آدمن فقط با خلق و خوی خودشون  و اون میتونه باهاشون دوست بشه  حتی اونهایی که چشم دیدنشو نداشتن و  مفصل کتکش زدن!!!!

جمله زری که به اینجا رسید بعضی ها رنگ به رنگ شدن و بند دلشون پاره شد چون فهمیدن مریم برای زری همه چیز و تعریف کرده و گفته چه کسایی و چه جوری زدنش  ، اما ادامه حرفهای زری باعث شد یه کم آروم بگیرن.

زری ادامه داد: آره جون دلم براتون بگم  من هم به مریم گفتم ، اگر دیدی یه عده با خشونت و بی رحمی تمام تو رو کتک زدن نه به این خاطر که ازت بدشون میاد ، اونها زدنت چون مادر هستند و دور از بچه هاشون تو این جهنم اسیر شدن و رفتار تو هم این مادرهای دور مونده از بند دلاشونو تحریک کرده و الان هم  که می بینه همه دور هم  جمع شدیم  مثل یه خانواده بزرگ و مهربون  پس بهتره  همگی هر چی که گذشته رو و فراموش کنن. 

یکی از وسط جمعیت داد کشید : دمت گرم زری خانم ، دمت گرم و نفست به حق.

زری در جواب گفت : دم همه تون گرم باشه و صداتون به حق  و بعد رو کرد به مریم و گفت : حالا که شکما سیره و گلومون هم تازه شده ، حوصله داری بقیه داستانتو ادامه بدی ؟؟؟؟؟؟؟

زنهایی که اونجا بودن یه صدا داد زدن ؛ ادامه ؛ ادامه و همراهش شروع کردن به دست زدن و سوت کشیدن .

مریم هم چایی که ته استکانش بود و سر کشید و ادامه داد: آره داشتم می گفتم  ، اون روز بعد از اون اتفاق وقتی به خودم اومدم  دیدم محسن رفته و وسایل میترا و بچه شو هم با خودش برده .

اونجا بود که فهمیدم  اومدنش دنبال من همش یه بهانه بوده برای رسیدن به افکار شیطونی که داشت.

با هر بدبختی که بود از زمین  بلند شدم ورفتم توالت تا بشاشم ، اما به محضی که نشستم دیدم سنگ سفید توالت پر از خون شد ،، ترسیده بودم و گریه می کردم  نمی دونستم چیکار کنم  ، تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که برم سراغ  زلیخا زن همسایه مون و قضیه رو براش تعریف کنم  .

خوشبختانه زلیخا خونه بود و تا چشمش به من افتاد ازم پرسید : وا ، مریم جون چی شده  چرا رنگ و روت مثل میت سفید شده ؟؟؟

گفتم : چی بگم زلیخا خانم ،، بیچاره شدم ، بدبخت شدم رفت پی کارش ،، دارم از درد می میرم و شورتم هم پر از خون شده  و !!!!!!!!!!!!

اما زلیخا سریع دستش و گذاشت رو دهنم و گفت : چیزی نیست دختر ، چیزی نیست  عادت ماهیانه شدی  ، ولی یه دختر خوب و عاقل وسط کوچه واینمیسه و اینجور چیزها رو تعریف نمی کنه ، عیبه ؛ بده ، زشته دختر ؛  بعد هم دستم و گرفت و برم گردوند خونه .

تو خونه  ازش پرسیدم : چی چی  شدم ؟؟؟

زلیخا با یه خنده معنا داری گفت : هیچی بابا  ، تو الان دیگه یه خانم کامل شدی  و بیا این رو بگیر ووقتی  شورت و شلوارتو عوض کردی بذار تو شورتت .

با حرفای زلیخا  تمام جرأتم رو از دست دادم ، یه جوری حرف میزد  انگار هر دختری که عادت ماهیانه میشه مرتکب گناهی بزرگ شده و از این کناه نباید با کسیحرف بزنه.

 پیش خودم فکر کردم  ،وقتی گفتن اینکه عادت ماهیانه شدی اینقدر بده ،، اگر بخوام بگم  محسن چه بلایی  سرم آورده  که دیگه هیچ !!!!!!!!!!!  .

زلیخا یه چایی گرم با نبات بهم داد و قبل از رفتن گفت : مریم جان  خیلی دلم می خواست ببرمت خونه مون و ازت مراقبت کنم ، اما خودت می دونی که این محسن بی همه چیز اگه بفهمه چه جارو جنجالی به پا می کنه .

بعد هم  منو با تموم دردها و غصه هام تنها گذاشت و  رفت .

چند ساعت بعد مژده که از مدرسه اومد یه چیزی خوردیم و منتظر نشستیم تا میترا با بچش برگرده خونه .

طرفای شب بود که صدای باز شدن در حیاط به گوشم رسید .

محسن  با همون هیکل گندش و صورت پر از پشم و ریشش برگشته بود خونه .

محسن یه راست اومد تو اتاق و دستم و کشید برد تو آشپزخونه  و در حالی که دستم رو فشار می داد بهم گفت: اگر از این قضایا چیزی به کسی بگی ، اول از همه مژده رو مثل خودت می کنم بعد هم سر هر جفت تون رو گوش تا گوش می برم و میذارم رو سینه تون .

اون می دونست که من چقدر مژده رو دوست دارم ، آخه اون آبجی کوچیکه بود و من هم بهش قول داده بودم همیشه مراقبش باشم .

محسن با این ترفند کاری کرد که من حناق بگیرم و صدام در نیاد .

بعد از برگشتن میترا ، محسن هر وقت  که می تونست  منو  تو خونه  تنها گیر می نداخت و دوباره تجاوز بود و تهدید که اگر لب از لب باز کنم اینچنین می کنه و آنچنین، من هم از ترسم چیزی به کسی نمی گفتم .

تا  یه روز که مدرسه ها تعطیل بود موقع صبحونه خوردن حالم بد شد و شروع کردم به استفراغ کردن و پیچ و تاب خوردن ، چون محسن رفته بود سر کار،   مریم دخترشو سپرد به مژده و منو ورداشت برد مطب دکتری که سر کوچه مون بود .

دکتر بعد از معاینه  به من گفت که برم بیرون و منتظر خواهرم بمونم .

ده ، بیست دقیقه بعد میترا از اتاق دکتر اومد بیرون و دستمو  گرفت و با شدت تموم کشید تا بریم بیرون . بهش می گفتم:  چرا مثل دیونه ها دستمو می کشی ؟ دستم داره کنده می شه ! 

میترا سرم داد کشید : خفه شو  و هیچی نگو!!!!!!

وقتی رسیدیم خونه منو برد تو یه اتاق دیگه دور از چشم مژده و یه سیلی محکم زد تو گوشم و پرسید : تو چه گوهی خوردی؟ تو مگه چند سالته ؟ به کدوم تخم حروم،  پدرسگی  دادی که حالا آبستن شدی ؟

خدا لعنتت کنه که هم به زندگی خودت ریدی هم به زندگی من و مژده .

تو که اخلاق محسن رو می دونستی ، حالا من چه جوری بهش بگم که خواهر پتیاره من همچین گوهی خورده .

می دونم که اگر محسن بفهمه ،  بچهمو ازم می گیره و طلاقم می ده  بعد هم با یه تیپا از اینجا بیرونمون می کنه .

میترا مثل مسلسل یه دم حرف میزد و جیغ می کشید  بعد هم گفت اگه ننه بابا بالا سرت بود همچین گوهی نمی خوردی !!!

من که اسم مامان بابامو شنیدم یه دفعه از کوره در رفتم وفریاد کشیدم  : من هیچ گوهی نخوردم ، این گوه رو همون شوهرت خورده که یه دم سنگشو به سینه میزنی .

میترا با شنیدن جواب من  یه جیغی زد و نقش زمین شد.

 من می دونستم که حاملگی یعنی چی ، چون  به یاد  میاوردم زمانی که میترا شکمش بزرگ شده بود همه می گفتن ، میترا حامله شده .

تصور اینکه من هم یه روز شکمم به اون گندگی بشه تنم رو می لرزوند ، باید یه کاری می کردم ، یا باید می رفتم زلیخا خانم رو صدا می کردم یا باید از خونه فرار می کردم و خودم رو از همه چی نجات می دادم ،، بالاخره هم تصممیم رو گرفتم .

پایان قسمت چهارم

 

انتشار از: