همسفر (در حجم شعر، با نقطه چين نثر)

محمد علی اصفهانی     Mohammad Ali Esfahani
خوشه های رسيده را خواهند چيد وَ تو را تکه ـ نانی خواهند داد. دير نيست. دور است.
تأييدمان کن، غوطه ور بی تاب!

اشباح، به احترام هم بلند می شدند و می نشستند.
آشفته، بر خيرگی خويش خنديد.
خودش را ذخيره می کرد.

 

همسفر

در حجم شعر، با نقطه چين نثر

 

خم شد و چيزی را برداشت. ديواری فرو ريخت. در سمت ديگر ما، واقعه يی سرگردان در نوسان بود.
پيش تر هم هميشه همينطور شروع می شد.

سبز، قرمز، زرد، آبی، آفتابی. چه کودکی چين واچينی در دامن تو ست، گيسو افشانِ سرگردان!

با داس های مفرغی، ما را کُشتند. در مزارع دِيم. و ما روی آب های پولکی اول عيد پاشيده شديم.

در اضطرابش پنهان بود. می خواست برود که شاخه ها در او آويختند. حرفی زد. ايستاده در برابر راه.

شرح حال سنگ، ساختگی نيست. اما صحيح اين است که چيزی بايد بتپد. اگرچه مثل آن که در آنطرفتر ما ست. روی جلبک های لرزان.
سايه ها تکان می خوردند.

خوشه های رسيده را خواهند چيد وَ تو را تکه ـ نانی خواهند داد. دير نيست. دور است.
تأييدمان کن، غوطه ور بی تاب!

اشباح، به احترام هم بلند می شدند و می نشستند.
آشفته، بر خيرگی خويش خنديد.
خودش را ذخيره می کرد.

باد، هنوز منتشر نشده بود و از باتلاق نمی شد شنيد که چند نفر می خوانند.
چند نفر می خواندند، و ما فقط صدا های دَرهمشان را می شنيديم.
هنوز ـ نسبتاً ـ بوديم.
دور و بر هنوز.
و می شد اين را از صدا های دَرهم بپرسيم.
باد، منتشر نشده بود اما.

قراری بی آرام، در هنگامه يی بيگاه.
خطوط ناتمام طرحی هر روز بر سنگريزه های رود، صيقل می خورْد.
روزگارانی دراز، گذشته بودند، و روزگارانی دراز، نيامده بودند.

تمام نشده ها زيادند. مقياس های ما نامعقولند. وگرنه تمام نشده ها زيادند.
چرا ناخوانده بمانی؟ محو شده ی مناظر تاريک!

عجيب نامتصَور بود! فوق العاده ساده. به هيأت خود. و نامخلوط.
به ما اجازه نمی داد که فرار کنيم.
بدون آن که بخواهد.

بدرقه، سهل است، اما درست نيست هميشه. به سرحدِ هنوز نرسيده بوديم. و اين، عواقب نامعلومی داشت.
معذلک، راهی جز اين نمی ديديم.
مطمئن نبوديم. خواستيم امتحان کنيم. باران آمد. رعد و برق شد. ترسيديم.
کسی به تو گفته است اين را که آدم نمی داند با تو چه بايد بکند، متوالی پرجذبه؟

سردمان شد.
شاخه ها را شکستيم تا بسوزانيم. مرغان مهاجر، سراسيمه پريدند.
فرياد کشيديم:
ـ نه! نمی خواستيم. ما اينطور نمی خواستيم. باور کنيد.
پر های پرپر بر سر و رويمان فرود آمدند.

برگ های ريخته بر خاک را آتش زديم. زنجره ها نفرينمان کردند. دودآلوده شديم.
و ديگر هم را نشناختيم.

نشست روی زمين. کنار خودش.
چيزی گفت.
بلند شد، به آسمان نگاه کرد.
و بعد راه افتاد.

نامعلوم ِ گنگِ رنگ پريده ی پر صلابتِ سرشار! بلند تر بگو. بلند تر.

بلندتر از مدّ آب می گفت. ما زبان آب را نمی دانستيم اما.
و زنجره ها نفرينمان کرده بودند و دودآلوده شده بوديم.

www.ghoghnoos.org

منبع: 
ققنوس ـ سياست انسانگرا
برگرفته از: 
سايت ققنوس www.ghoghnoos.org
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
«بدرقه، سهل است، اما درست نيست هميشه. به سرحدِ هنوز نرسيده بوديم. و اين، عواقب نامعلومی داشت.
معذلک، راهی جز اين نمی ديديم.
مطمئن نبوديم. خواستيم امتحان کنيم. باران آمد. رعد و برق شد. ترسيديم.
کسی به تو گفته است اين را که آدم نمی داند با تو چه بايد بکند، متوالی پرجذبه؟»

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
{نشست روی زمين. کنار خودش.
چيزی گفت.
بلند شد، به آسمان نگاه کرد.
و بعد راه افتاد.

نامعلوم ِ گنگِ رنگ پريده ی پر صلابتِ سرشار! بلند تر بگو. بلند تر.

بلندتر از مدّ آب می گفت. ما زبان آب را نمی دانستيم اما.
و زنجره ها نفرينمان کرده بودند و دودآلوده شده بوديم.}

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
«با داس های مفرغی، ما را کُشتند. در مزارع دِيم. و ما روی آب های پولکی اول عيد پاشيده شديم.»
چه قدر حرف در این کلمه هایی که به دقت انتخاب شده اند نهفته است!
«داس های مفرغی»!
«مزارع دِیم»!
و کشته شدن، اما به جای پیوستن به نیستی، تکثیر شدن در هستی: پاشیده شدن! پحش شدن! گرته شدن!
کجا؟ «روی آب های پولکی اول عید»!
و این «آب های پولکی اول عید»، گره از راز سطر قبلی متن، سطری که درست پیش تر از این سطر آمده بود باز می کند.
سطر قبلی متن:
«سبز، قرمز، زرد، آبی، آفتابی. چه کودکی چين واچينی در دامن تو ست، گيسو افشانِ سرگردان!»

سراسر این متن از یک ساختمان محکم و دقیق برخوردار است که در آن کلمه ها و جمله های به هم پیوسته و منسجم همدیگر را توضیح می دهند و تکمیل می کنند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
زیبا و دلنشین مثل زمزمه آب های روان! من عاشق این «در حجم شعر، با نقطه چین نثر» های تو هستم شاعر! از این ها بیشتر بنویس لطفاً.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
{ سردمان شد.
شاخه ها را شکستيم تا بسوزانيم. مرغان مهاجر، سراسيمه پريدند.
فرياد کشيديم:
ـ نه! نمی خواستيم. ما اينطور نمی خواستيم. باور کنيد.
پر های پرپر بر سر و رويمان فرود آمدند.

برگ های ريخته بر خاک را آتش زديم. زنجره ها نفرينمان کردند. دودآلوده شديم.
و ديگر هم را نشناختيم.}

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
فکر می کنم که آقای اصفهانی مخصوصا زیر این نوشته اش تاریخ نگذاشته است تا بی زمان بودن آنچه در نوشته آمده است را برساند.
این ماجرا می تواند در هر زمانی و هر مکانی اتفاق افتاده باشد و اتفاق بیافتد. "همسفر" می تواند هویت اثیری خود او یا خود شما یا خود راوی یا هر کس دیگری باشد در سفر با خویشتن غیر اثیری اش!
بار سیاسی این نوشته را هم مثل بسیاری از نوشته های دیگر آقای اصفهانی نباید نادیده گرفت!

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حیف که تاریخ ندارد تا بدانیم در این دنیای به شدت آشفته و بشدت دگرگون شونده، این نوشتار به چه مقطعی در چه مقطعی نوشته شده است. اگر هم نوشته یی باز نویسی شده از کار قبلی است، این هم خوب بود یاد آوری می شد. به هرحال خواندنی بود و شاید وصف حال خیلی از ایرانی هایی باشد که در این 50 سال اخیر زیسته اند