مامان کوچولو(قسمت پنجم)

خیر سرم بالاخره تصمیمم رو گرفتم، اما چه تصمیمی ، از چاله تو چاه افتادم !

 

فسمت اول 

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

خیر سرم بالاخره تصمیمم رو گرفتم، اما چه تصمیمی ، از چاله تو چاه افتادم !

وقتی دیدم ، میترا غش کرد و افتاده زمین خیلی ترسیدم و بدو رفتم سراغ زلیخا .

زلیخا ، با دیدن گریه و جیغ و داد من اومد بیرون و همراه من راه افتادیم به طرف خونه مون .

چی بهش گفتم و چیکار کردم رو یادم نمیاد ، فقط اینقدر یادم هست که اون بعد از شنیدن ماجرا از دهن میترا منو بغل کرد وبهمون پیشنهاد داد که به عمو کوچیکم (حمید ) زنگ بزنیم و ازش کمک بخواهیم .

اینجوری شد که جنگیدن ما با نا بسامانی های دنیا شروع شد , اگر می گم ما ، به این خاطره که میترا و خانواده ام هم با من در این راه همگام شدند.

میترا هم که با پیشنهاد زلیخا موافق بود بلافاصله به آذردخت ، زن عمو حمید زنگ زد و کل ماجرا رو براش  تعریف کرد .

آذردخت با اینکه چهل , چهل و پنج سال بیشتر نداشت اما خیلی عاقل و توانا بود .

اوایل هیچکس با ازدواج آذردخت و عمو حمید موافق نبود ، چون حمید یه پسر مجرد بودش و آذردخت یه زن مطلقه با یه بچه ،، اما بعد از مدتی  اوضاع آروم شد و اون تو خانواده پذیرفته شد .

بگذریم ، بعد از اینکه میترا با زن عموم صحبت کرد ؛ قرار شد ما به بهانه مریضی عمو حمید بریم تهران .

نمی دونستم چه چیز در انتظارمه ، ولی هر چی که بود داشتم می رفتم ، چون این چیزی بود که میترا ازم خواسته بود و من هم مثل همیشه گوسفندوار دنبالش راه افتادم .

اگر می گم گوسفندوار به این خاطر که تو تمام عمرم هیچوقت خودم برای خودم تصمیم نگرفتم جزء یه دفعه که اونهم زری خانم کمکم کرد .

بعد هم مریم رو کرد به زری و گفت : یادته زری خانم 

زریبا یه لبخند معنا دار  جواب گفت : آره عزیزم ، اون روز رو ، نه تو،  نه من و نه اون محسن قرومساق  تا آخر عمرمون فراموش نمی کنیم.

با لبخند زری ، مریم هم لبخندی زد و این اولین باری بود که بچه های زندون ، لبخند مریم رو می دیدند.

یکی از دخترا از مریم پرسید : قضیه چی بوده ک اون مادر قحبه هیچوقت فراموشش نمی کنه ؟

مریم جواب داد : به اونجا هم میرسیم ، دوست ندارم هول هولی در اون مورد   حرف بزنم  .

آره می گفتم ، وقتی رسیدیم خونه عمو ، همه فامیل اونجا جمع بودن ، البته فامیل پدریم ، چون عموهام دوست نداشتن که مشکل من به بیرون درز کنه .

به محض باز شدن در ، همه چشمها بخصوص چشمهای زنهای فامیل میخکوب شد روی من ، جوری که انگار داشتن از روی لباس منو اسکن می کردن و همین جو سنگین باعث شد که من بیشتر بترسم .

بعد از چند دقیقه حرفهای دلسوزانه  به بازجویی تبدیل شد و احساس خفگی می کردم باز خدا پدر آذردخت رو بیامرزه که با یه فریاد همه رو ساکت کرد و رو کرد به همه و گفت : شما می خواهید راه حل پیدا کنید یا مریم و سلاخی کنید ؟

به جای اینهمه جیغ و ویغ یه راه حل پیدا کنید .

عمه سوری رو کرد به آذردخت که : تو که ادعات می شه ، فکر می کنی ما باید چیکار کنیم .

آذردخت گفت : بهتره یه دکتر خوب پیدا کنیم و مریم ببریم پیشش تا بچه شو کورتاژ کنه بعد هم من خودم می شونمش پای سفره عقد با داداشم  و صداشم در نیارید و بگذارید همه چی همینجوری تموم بشه.

اما مردهای فامیل که انگار همه غیرت دنیا جمع شده بود تو رگ گردن هاشون با نظر آذردخت مخالفت کردن و گفتن ، الا و بلا باید از محسن شکایت کنن و اونو سرجاش بشونن.

هیچکس حاضر نبود به نظر زن عمو فکر کنه ، چه برسه به اینکه باهاش موافق هم باشه ، یه جورهایی براشون افت داشت که از یه زن پیروی کنن و یه بار دیگه مردسالاری کار داد دست من .

فردای اون روز من و عمو حمید رفتیم دادسرا تا از محسن شکایت کنیم .

پشت در اتاق دادستان منتظر وایسادیم تا پرونده رو بفرستن شعبه ، اما بعد از مدتی انتظار سربازی که دم در بود اومد بیرون و اسم منو صدا کرد و ازم خواست برم پیش دادستان .

همراه عمو رفتم تو اتاقی که یه روحانی با یه عمامه سفید نشسته بود پشت میز.

دادستان رو کرد به منو ازم پرسید : مریم تویی؟؟

چواب دادم : بله 

پرسید : چند سالته :

گفتم : تازه رفتم تو چهارده 

گفت : ننه من که هم سن تو بود دو تا بچه داشت ، تو چطور می گیه بهت تجاوز شده ، اون هم بدون رضایت خودت؟

با سوال اون ، بند دلم پاره شد و هاج و واج مونده بودم که عموم به کمکم اومد و جای من جواب داد: حاج آقا ، همه ننه ها از شوهرهاشون بچه دار می شن نه از شوهر خواهراشون!!

آخونده با تندی گفت : تو کی هستی و با اجازه کی اومدی تو؟؟

عمو گفت : من ، عموی مریم هستم و پدر ، مادر مریم سال گذشته به رحمت خدا رفتن و الان من بزرگترش هستم.

دادستان با همون قیافه عاقل اندر سفیه گفت : اولا ، برگه قیومیتت کو؟ 

دوما : این دختر خودش کبیره و احتیاج به قیم نداره و ثالثآ ، این جرم ، البته اگر جرمی هم واقع شده باشه در حوزه اختیارات ما نیست و شما باید برید مشهد و اونجا شکایت تون رو مطرح کنید.

از دم دادسرا تا خونه ، عمو یه سر فحش می داد و بدو بیراه می گفت  .

آخر شب دوباره همه جمع شدن دور هم و یه بار دیگه برای من تصمیم گرفتن  و قرار گذاشتن بعد از مشورت با یه وکیل بریم مشهد .

تو دلم آشوبی به پا شده بود که نگو و نپرس.

کله ام داغ شده بود و حالت تهوع هم امونم رو بریده بود.

حرفای دیگرون تو سرم دو دو می زد  که تو مشهد همه فک و فامیل های محسن تو دم و دستگاه دولتی اند بخصوص دادگاه ها ، پس لازم بود که قوی باشیم و بجنگیم .

من برای تجاوز و میترا برای درخواست طلاقش.

عمو حمید هم یه سر می گفت ، حق به حق دار می رسه .

اما ، ما چی فکر می کردیم و چی شد!!!!!!!!!!!!!!!!

پایان قسمت پنجم

 

انتشار از: