مامان کوچولو (قسمت هفتم ، تولد گرگ)

اون روزهای بازجویی ، وقت داشتم تا به حرفهای مادر یزرگم فکر کنم ، اون راست می گفت : اگر نخواهیم دریده بشیم باید گرگ باشیم و من هم از اون به بعد گرگ شدم .

فسمت اول 

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

اون روزهای بازجویی ، وقت داشتم تا به حرفهای مادر بزرگم فکر کنم ، اون راست می گفت : اگر نخواهیم دریده بشیم باید گرگ باشیم و من هم از اون به بعد گرگ شدم .

چند روز بعد از بازجویی ، من  رو به همراه پرونده ای که نمی دونم توش چی نوشته بودن ، فرستادن دادسرا پیش قاضی.

قاضی هم  منو به سه سال حبس در زندان تربت حیدریه محکوم کرد . قاضی نظرش این بود که من  از جرم اطلاع داشتم و به پلیس خبر ندادم .

یکی نبود بهش بگه ، مردتیکه الاغ  ، پس چرا اون مامورهایی که هر هفته  میومدن و از اون خدا بیامرز هم پول می گرفتن هم تریاک رو به زندان نمیفرستی؟

یه چند ماهی از بودنم تو زندان می گذشت که مریم رو آوردن اونجا .

 مریم یه چادر مشکی سرش کرده بود و با یه دستش چادرشو سفت چسبیده بود و با دست دیگش ، چادر رو یه جوری بالا نگه داشته بود که برآمدگی شکمش به چشم نمی خورد .

نمی دونم ، چه جوری بگم  ، از همون روز اول این فرشته کوچولو نظرم رو به خودش جلب کرد.

شاید هم به این خاطر بود که از مرگ آزیتا زمان زیادی نگذشته بود ، ولی هر چی که بود باعث شد تا من هدفی برای زنده موندن پیدا کنم .

تو زندان همه در مورد مریم کنجکاو شده بودن ، بخصوص خودم ، آخه تو تمام عمرم   یه دختر بچه سیزده ساله رو که شش ، هفت ماهه آبستن باشه رو ندیده بودم .

به همین خاطر رفته بودم تو نخش تا بتونم سر از زندگیش در بیارم .

یک روز که رو تخت دراز کشیده بودم و به روزهای خوبی که با رحمت داشتم فکر می کردم ، چشمم افتاد به مریم که با حوله و شامپو می رفت به سمت حمام و متوجه شدم که سعی داره یه چیزی رو میون حولش مخفی کنه .

گذاشتم یه چند دقیقه بگذره و بعدش رفتم دنبالش تو حموم ، دیدم داره با تیغ رگش رو میزنه .

با دیدن خونی که از دستش سرازیر شده بود ، ناگهان سیلی محکمی تو گوشش زدم و تیغ رو از دستش درآوردم .

بعد از اینکه دست مریم رو تو درمانگاه زندون بخیه کردن ، پیش خودم نگهش داشتم و شدم دایه اش.

مریم یواش یواش با من انس گرفت و کل داستان زندگی شو برام تعربف کرد .

من هم بهش قول دادم  تا انتقامش رو از محسن بگیرم و اینکار رو هم کردم .

فکر می کردم این  آزیتای منه ،که در وجود مریم  پیشم برگشته و خدا یه شانس دوباره بهم داده تا از اون مراقبت کنم .

موقع مرگ آزیتا ، من هیچ کاری نتونستم بکنم و تنها شاهد خرخر کردن و فوران زدن خونی بودم که از دهنش بیرون می ریخت ، اما حالا فرصت داشتم تا مراقب مریم باشم .

از وقتی که عزیزانم رو از دست دادم ، زری هم مرد و به جاش زری گرگه متولد شد تا همه اون پلیدهایی رو که زندگی مو به آتیش کشیدن تیکه پاره کنم .

یکی از دخترا  با دقت و وسواس پرسید: پس برا همین بهتون می گن زری گرگه؟

زری جواب داد : آره  ، و با کمک همین گرگ دهن خیلی از این نامردها رو سرویس کردم ، جوری که حتی ننه شون هم نتونه بشناستشون .

خاله فاطی پرید وسط حرف و گفت : اونهم چه سرویس کردنی! 

ماهایی که زری خانوم و خیلی وقته می شناسیم و قیافه  اون موقع هاشو دیده بودیم ، می دونیم که اگر زری یه دستی به سرو گوشش بکشه ، چی می شه !

چیزی که هیچ مردی نمیتونه در برابر چهره زیبا و صدای آسمونیش تاب بیاره .

با تموم شدن حرفهای خاله فاطی ، همه چشمها برگشت به طرف زری و اینبار به دور از ترس و با نگاهی خریدانه ، خیره شدن به زری.

آره حق با خاله فاطی بود، چشمان درشت ، ابروانی کمانی و لبهای خوش رنگ و فرم  زری خیلی هوس انگیز بود .

خاله فاطی برای اینکه بتونه زیبایی زری رو بهتر وصف کنه  ، شروع کرد به خوندن  یه قطعه از اشعار حافظ.

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

با تموم شدن شعر خوانی خاله فاطی ، رخساره ، یکی دیگه از زندانی های بند گفت : خاله فاطی ، دمت گرم ، چقدر قشنگ و با تسلط شعر می خونی .

خاله فاطی گفت : هر کس یه استعدادی داره ، مثلا خودت ، من تا حالا هیچ آرایشگری رو ندیدم که بتونه رو دست تو بلند شه .

اگه به دستت یه عجوزه بدن ، بعد یه ساعت ، یه حوری تحویلشون می دی  و پشت بندش گفت : راستی بیا یه دستی هم به صورت زری خانم ما بکش !

زری با حرف خاله فاطی یه تکونی خورد و نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداخت و گفت: نه ، دیگه نشنوم ها .

با نه گفتن زری ، خاله فاطی پس کشید و دیگه حرفی نزد ، اما مریم پس نکشید و دنبال حرف خاله فاطی رو گرفت: زری خانم ، جون من ، دوست دارم  بشی مثل همون روز اولی که دیدمت ، اگه بذاری رخساره درستت کنه ، من هم قول می دم که از امروز به بعد بهت بگم ، مامان.

اشک تو چشمای زری جمع شد و برای اینکه بتونه جلوی سرازیر شدنش و بگیره چایی دم دستش و یه نفس سرکشید و گفت : باشه ، اما یه شرط دیگه هم داره .

مریم جواب داد: یه شرط دیگه! و با کمی مکث گفت : باشه قبول.

زری دستی رو سر مریم کشید و گفت : رخساره اول از همه تو رو خوشگل بکنه و بعد من .

مریم سرشو پایین انداخت و جواب داد : قبول ، هر چی شما بگید زری خانم .

زری یه نگاه به مریم کرد و کفت: من که قبول کردم و رو حرفم هم می مونم ، اما تو یه قولی دادی که هنوز هیچی نشده یادت رفت! 

مریم به آرومی جواب داد: قبول ، هر چی شما بگید مامان.

با بیرون اومدن کلمه مامان از دهن مریم  ، گل از گل زری شکفت و جونی تازه گرفت ، مریم   رو  کشید تو بغلش و ادامه داد: الهی مادر به قربونت بره ، می دونم برات سخته منو مامان صدا کنی ، اما به روح مادرت و به روح آزیتا قسم که اگه بیشتر از مادر خدا بیامرز خودت ، واست مادری نکنم ، کمتر هم نمی کنم .

دیدن این صحنه همه رو متاثر کرده بود و صدای رخساره بلند شد و گفت : صفا  مادر و دختر رو عشقه ، الهی که هر چه زودتر آزادیتونو ببینیم  و اونوقت بود که همه یه صدا گفتن : آمین 

پایان قسمت هفتم 

انتشار از: