هفت سال در صف اعدام!

بی تردید روزی بزودی فراخواهد رسید که تمام سران این نظام سراپا فساد و تباهی، تبهکارانی همچون خامنه ای و رفسنجانی و بخصوص قاتلین پلیدی که «مثل آب خوردن» گلهای سرسبد نسل ما و یاران دلاور همبند مرا سربه نیست کردند و بر پیکرهای بر دار رفته یا بر خاک افتاده آنان «قهقهه» سر دادند، دریابند که چه سرانجام و سرنوشت شومی در تقدیر تاریخی خود دارند.

در اوایل دهه خونین شصت و در ایامی که ماشین خون و جنون رژیم آخوندی شبانه روز مشغول کشتار آزادیخواهان نسل ما بود، علاوه بر اتاقهای شکنجه و جوخه های مرگ اوین و رگبار تیربارانها و شلیک بی پایان تیرهای خلاص که امان زندانیان را گرفته بود، اخبار هولناک و ناگوار کشتار و سرکوب بیرحمانه در بیرون زندان نیز همه ما را سخت برمی آشفت.

 وقتی صدا و سیمای منحوس ملایان در زندان شروع میکرد به خواندن اخبار و گزارش درگیریها و اسامی کشته شدگان خانه های تیمی مجاهدین و مبارزینی که در نبردی نابرابر به خون کشیده میشدند، سکوتی سنگین و تلخ بر فضای بند حاکم میشد...

در این میان بخصوص بچه هایی که نام عزیزان نزدیکشان در بین اسامی آن جانفشانان خوانده میشد داغ و درد بسا بیشتری را متحمل میشدند. یکی از آن زنان دردمند، همبند عزیزم زهرا بیژن یار بود که ما او را در زندان «زری» صدا میکردیم.

 

زهرا بیژن یار، مجاهدی سربدار

زهرا زنی مبارز و روشنفکر بود که در تابستان سال شصت و در موج سرکوبهای سراسری در تهران، به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. او با ۲۴ سال سن در هنگام دستگیری چهار ماهه باردار بود و از همان ابتدا در اوین به زیر بازجویی و شکنجه کشیده شد. علاوه بر شناخته شدگی خودش، بازجویان بیرحم باند لاجوردی برای یافتن ردّی از همسر و برادرش که زندگی مخفی در پیش گرفته بودند، فشار مضاعفی را بر او وارد میکردند. البته زهرا با مقاومت و هوشیاری، دوران سخت بازجویی را سرفرازانه پشت سرگذاشت و در این پروسه طاقت فرسا با بدنی مجروح و آسیب دیده، جنین نورس خودش را نیز از دست داد.

 سال ۶۱ که با او در بند تنبیهی هشت قزل حصار همبند بودم شخصیت جا افتاده، مهربان، متواضع و بسیار باگذشت او را بیشتر دریافتم. در یکی از روزهای ملاقات مادرش با تلاش و پیگیری خاصی لباسی را بدست او رساند که در واقع هدیه ایی بود از طرف همسر محبوب زهرا که عضو با سابقه مجاهدین و مخفی بود. در ملاقات بعدی که خانواده اش سراغ آن لباس را از او میگیرند متوجه میشوند که زهرا آن لباس سفارشی همسرش را به یکی از همبندانش داده که مدتها بود ملاقات نداشته و بقول خودش بیشتر از او احتیاج به لباس نو داشته است.

در ۱۰ مرداد همان سال ۶۱ بازهم در رسانه های خبری آخوندها اعلام شد که تعدادی از خانه ها و مراکز استقراری رزمندگان مجاهد در قلب پایتخت محاصره شده و با آتش سلاحهای نیمه سنگین پاسداران پلید به خاک و خون کشیده شده اند... اخبار آن شب شوم حاکی از این بود که پس از ساعتها درگیری نابرابر و مقاومت جانانه فرزندان دلاور میهن، بیش از چهل مجاهد جانفشان راه آزادی، برخاک افتاده و جاودانه شده بودند. نام برادر دلیر زهرا یعنی «امیر بیژن یار» نیز در زمره شهیدان آن نبرد تن به تن بود. فقط خدا میداند در دل همبند عزیزمان زهرا در آن ایام، در زندان و دربند چه میگذشت...

 همسر او «باقر (علا) بیگدلی» که از زندانیان سیاسی زمان شاه و کاندیدای اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی از طرف مجاهدین خلق در اهواز بود، توسط سپاه و دادستانی انقلاب تحت تعقیب بود و مثل بقیه رزمندگان آزادی حکم تیر داشت. از این نظر نیز گشتاپوی خمینی حساسیت زیادی روی زهرا در زندان داشت و محل احتمالی اختفای همسرش را از او میخواستند!

 در چنین وضعیتی، زهرا با اینکه حکم ۱۰ سال زندان داشت ولی در شمار كساني بود كه در تمام دوران هفت سال اسارت، پرونده اش عملآ باز بود و بطور واقعی در صف اعدام قرار داشت. بخصوص وقتی بخشی از تشکیلات بچه های مجاهدین در زندان قزل حصار لو رفت، او دوباره  به زیر بازجویی و شکنجه های طولانی رفت.

بیاد دارم که در اوایل سال ۶۲ او را از بند ما در زندان قزل حصار منتقل کردند و تا حدود یکسال، دیگر او را ندیدیم. بعدها دریافتیم که زهرا را برای بازجویی مجدد به اوین و پس از مدتی به شکنجه گاه مخوف «واحد مسکونی» در قزلحصار برده اند. در این فاصله حدود شش ماه نیز هیچ ملاقاتی با خانواده اش نداشت و به آنها نیز از محل نگهداری او چیزی نمیگفتند. بهرحال پس از ماهها دلهره و نگرانی و سردرگمی، با از سرگیری مجدد ملاقات ها، خانواده اش متوجه می شوند که زهرا طی این مدت، بشدت تحت فشارهای روحی و جسمی بوده و صدمات روانی و فیزیکی جدی بر او وارد شده بود.

 آن ایام یعنی تابستان سال ۶۳ مصادف بود با پایان دوران اقتدار باند فاشیستی اسدلله لاجوردی و حاج داود رحمانی بر زندانهای سیاسی پایتخت و شروع باصطلاح دوران موقت «رفرم» در زندانها که با دخالت دفتر آقای منتظری شکل گرفت.

وقتی در آن مقطع دوباره همه ما «دوزخیان روی زمین» به بندهای عمومی برگشتیم با دیدن بچه هایی همچون زهرا بیژن یار، شکر محمدزاده، شورانگیز کریمیان، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی، مهدخت محمدی زاده، شهین جُلغازی، فروزان عبدی، مریم پاکباز، اشرف فدایی، سپیده زرگر، هنگامه حاج حسن، پروانه معدنچی، اعظم حاج حیدری، هما جابری، لعیا گوهری ... که از شکنجه گاههای مخوف «واحد مسکونی، تابوتها یا انفرادیهای گوهردشت» بازگشته بودند، تا حدودی متوجه شرایط خردکننده ای که بر آنها گذشته بود می شدیم.

بطور خاص در مورد درد و رنج آن عزیزان و جور و جنایتی که بر زنان مجاهد در شکنجه گاه دهشتناک «واحد مسکونی» روا گشته بود هنوز بسا ناگفته ها وجود دارد.

با وجود همه این شرایط سخت و فشارهای شدید، زهرای عزیز از روحیه بالا و انگیزه والایی برای عبور از مراحل پرمخاطره دوران زندان و اسارت، برخوردار بود و همواره مایه دلگرمی یاران و عزیزانش میشد. یکی از توصیه های او به دوستانش که در آستانه آزادی قرار داشتند رسیدن به خط مقدم نبرد و پیوستن شان به ارتش آزادیبخش بود.

 طی جابجایی های سالهای ۶۵ تا ۶۷ در زندان و انتقال مجدد به اوین، زهرای عزیز بیشتر در بندهای تنبیهی و تحت شرایط فشار و محدودیت قرار داشت... اتفاقآ در آخرین روزهای قبل از خروجم از زندان که مرا موقتآ از سالن سه به سالن دو اوین منتقل کردند او را دوباره و برای آخرین بار در جمع بچه های مجاهد بند دیدم...

 در یکی از روزهای ملاقات وقتی خانواده زهرا متوجه آثار ضرب و شتم و کبودی چهره او میشوند و بی تابی میکنند، او با لبخند و آرامش به آنها میگوید چرا اینقدر ناراحت هستید؟ شاد باشید، زندگی زیباست! یکی از بستگان نزدیک زهرا از احساس و حالت او در آن روز ملاقات این چنین نقل میکند که هرچند جسم و تن آنها در زندان و دربند و زیر ضرب قرار داشت ولی انگار که روح و روان او و دوستانش فراتر از آن دیوارها و فشارها، در جای دیگری آزاد و در پرواز بود...

 هیئت عفو و راهروی مرگ

یکی از همبندان زهرا در مورد خاطراتش در آخرین روزها چنین میگوید: « در مرداد ۶۷ هنگامي كه قتل عام آغاز شد، من همراه زهرا به سلولهای انفرادی منتقل شدم. باهم در يك سلول بوديم. به رغم آن شرايط سخت و چشم اندازی كه وجود داشت روحية زهرا هيچ تغيير نكرده بود. در سلول به من زبان آلماني ياد ميداد... بعداً توانست از طريقی يك قرآن كوچك را به داخل سلول بياورد. از آن به بعد هر روز با هم قرآن ميخوانديم و حفظ ميکرديم. شوخيهايش، به خصوص وقتي كه در آن روزهای سياه و سخت در داخل سلول ادای آخوندها و اعضای هيأت مرگ را در ميآورد و بيدادگاه خمينی را به تمسخر ميگرفت، هرگز فراموشم نميشوند... » 

در آن مرداد بیداد، در پی فتوا و فرمان دیو جماران و آغاز پروژه کشتار بزرگ و بخصوص قتل عام دختران و زنان مجاهد خلق در اوین، زهرای دلاور در حالیکه در سلول انفرادی و در مجاورت راهروهای مرگ قرار داشت، بخاطر پختگی سیاسی و هشیاری تجربی اش، در زمره اولین کسانی بود که متوجه نیت پلید آن باصطلاح «هیآت عفو» میشود و تلاش بسیار میکند که از طریق مورس به یارانش در دیگر سلولها برساند که این یک پروژه قتل عام است و فریب نخورند...

 در همان مردادماه او دو بار در برابر «کمیسیون مرگ» قرار گرفت و بخاطر شناختش از شرایط و نیت پلید آن «هیئت» و بخصوص تعهدی که نسبت به زندگی و عشقی که به عزیزانش داشت، سعی کرد به پیشواز مرگ نرود و از تیررس حکم نهایی آن جانیان دور بماند... ولی وقتی او را در مقابل این انتخاب قرار دادند که یا به همبندانش خیانت کند و یا به سمت طناب دار برود، او در دادگاه سوم در مقابل کمیسیون مرگ ایستاد و با صلابت گفت:شرفم را نمی فروشم!

مسئولین امنیتی و کارگزاران قتل عام در اوین برای خُرد کردن روحیه او در آن شرایط زیر اعدام، خبر کشته شدن همسر دلاورش در عملیات «فروغ جاویدان» را به او میدهند ولی اتفاقآ او با انگیزه بالاتری به کاروان جاودانه فروغها می پیوندد. هنگامی که بعد از چند ماه، خانواده داغدارش ساک وسایل او را تحویل میگیرند، ساعت مچی او در همان روز و تاریخی که سربدار شد متوقف شده بود.

همسر قهرمان او مجاهد شهيد محمدباقر بيگدلي (علا) از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب بود که بعد از ده سال مبارزه حرفه ای علیه فاشیسم مذهبی خمینی، سرانجام در عملیات بزرگ فروغ جاويدان در موضع فرمانده يكی از تيپهای ارتش آزاديبخش پس از فداکاریهای بسیار، پیکر خونین اش در خاک میهن بر زمین افتاد و جاودانه شد. 

 از زهرا بیژن یار، آن زن آزاده و زندانی زجرکشیده، چند یادگاری و نامه برجا مانده که از زندان برای خانواده و یا همسر رزمنده اش فرستاده بود. نامه هایی سرشار از عشق به زندگی و زیبایی هایش، با شناختی عمیق نسبت به جهان هستی و رسالت عظیم و تاریخی انسانهای آزادیخواه در این دنیای لایتناهی، و همینطور مفاهیم پاک اعتقادی و ایدئولوژیکی...

 « ... زندگی را زمانی از ما خواهند گرفت که ما دین و قلب خودمان را به ظالمان بفروشیم و این رمز مقاومت و ایثار همهٌ مسلمانان در گوشه و کنار این جهان می‌باشد. برایم از خداوند بخواه که به من یقین و باوری دهد که هیچ خواست خودم را به خواست او برنگزینم... »

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد

آن که نهال نازک دستان اش

از عشق خداست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قهقهه قاتلان در هنگامه قتل عام

بعد از افشای نوار صوتی دیدار محرمانه قائم مقام وقت رهبری با اعضای کمیسیون مرگ در مردادماه ۶۷ و هشدارهای تند آقای منتظری به آنها مبنی بر توقف کشتارهای جنایتکارانه، صدای آخوند خبیث نیّری شنیده میشود که اصرار دارد برای کشتن دویست جان ناقابل دیگری که از جمع مجاهدین زندان جدا کرده بودند و در سلولهای انفرادی در صف اعدام قرار داشتند، از آیت الله منتظری تائیدیه بگیرد...

اتفاقآ زهرای عزیز ما در زمره همان دویست مجاهد سربداری بود که پس از آن جلسه تکاندهنده، نهایتآ آدمکشان خمینی در شهریور ماه، بعد از هفت سال زندان و رنج و پایداری، با طناب دار گردن افراشته اش را شکستند و شریرانه جان کندش را نظاره کردند...

در آن نوار همچنین موقعی که حسینعلی نیّری و مصطفی پورمحمدی با شیادی و شرارت بی مانندی در مورد تلاش دلسوزانه! خودشان برای هرچه سریعتر به انجام رساندن کامل فتوای «امام» تا پیش از شروع ماه محرم، یاوه سرایی میکردند، یک مرتبه آقای منتظری با طعنه طنزآمیزی صحبت آنها را قطع میکند و میگوید یعنی زود همه را بکُشیم تا محرّم نرسیده! در این لحظه بطور غریبی بناگاه همه قاتلان قهقهه سر میدهند! (دقیقه ۳۵ فایل صوتی)

 قهقهه قاتلان در هنگامه «قتل عام» آن هم در جریان جلسه کاملآ محرمانه ای که ظاهرآ قرار بوده در مقابل شخص «قائم مقام رهبری» توضیح و حساب پس بدهند و یا لااقل با توجه به اصرار وی به کشتار اسیران پایان دهند، نمایانگر گوشه ای از شقاوت و قساوت درونی آن جانیان نابکار میباشد.

این رفتار بهت انگیز و بیرحمی بی مانندی که قاتلان یارانم در خلوت خودشان بروز میدادند، تداعی کننده سخنان نفرت بار قاضی القضات خمینی یعنی «موسوی اردبیلی» است که در گرماگرم آن قتل عام بیسابقه، در نماز جمعه رسمی تهران در ۱۴ مرداد ۶۷ ضمن زمینه سازی روانی و اجتماعی برای آن جنایت در حال وقوع و اعلام تلویحی اعدام بدون محاکمه «منافقین زندانی» با رذالت حیرت انگیزی میگفت:

« برای ما حل مشکل منافقین به آسانی ممکن نبود و هزینه ‏های فراوانی داشت، اما ... خداوند این مشکل را مثل آب خوردن حل کرد...»

 بی تردید روزی بزودی فراخواهد رسید که تمام سران این نظام سراپا فساد و تباهی، تبهکارانی همچون خامنه ای و رفسنجانی و بخصوص قاتلین پلیدی که «مثل آب خوردن» گلهای سرسبد نسل ما و یاران دلاور همبند مرا سربه نیست کردند و بر پیکرهای بر دار رفته یا بر خاک افتاده آنان «قهقهه» سر دادند، دریابند که چه سرانجام و سرنوشت شومی در تقدیر تاریخی خود دارند.

 طوقیان کبود

هنوز بر دارهای جنگلی می رقصیدند

که دارکوبان به دارهاشان نیز دشنه می کوبیدند

پرهای ریخته شان در کارگاه جهان

بالشت موریانه هاست

هنوز هم بر بلند بالشان، جاپای تازیانه هاست

 

مینا انتظاری
مهرماه ۱۳۹۵

 Mina.entezari@yahoo.com

www.mina-entezari.blogspot.com

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------

پانویس:

۱- فایل صوتی جلسه محرمانه آیت الله منتظری با اعضای «کمیسیون مرگ» تهران

https://soundcloud.com/bbcpersian/1367a

 ۲ - بخشی از سخنان آخوند موسوی اردبیلی، رئیس شورای عالی قضایی خمینی، در خطبه نماز جمعه ۱۴ مرداد ۶۷ در بحبوحه قتل عام:

 « مسأله منافقین برای ما مشکل بزرگی بود. تعداد زیادی از آنها از ایران رفتند و در عراق برای خودشان بساط و دستگاه سازمان درست کرده‏اند. جمعی از آنها هم در ایران در زندان‏ها هستند. ما اگر جنگ را تمام می‏کردیم تازه گرفتار مشکل منافقین بودیم. برای ما حل مشکل منافقین به آسانی ممکن نبود و هزینه ‏های فراوانی داشت، اما پس از قبول قطع‏نامه، خداوند این مشکل را مثل آب خوردن حل کرد (تکبیر نمازگزاران).... مردم ایران چنان از دست منافقین خشمگین هستند که قوه قضاییه از سوی افکار عمومی تحت فشار بسیار زیاد است. مردم می‏گویند چرا منافقین را محاکمه می‏کنید؟ اینها که محاکمه ندارند. حکمش معلوم است، موضوعش هم معلوم است، جزایش هم معلوم است. قوه قضاییه در فشار است که اینها چرا محاکمه می‏شوند؟ چرا همه اینها را اعدام نمی‏کنید؟ چرا بعضی از آنها زندانی می‏شوند؟ (شعار نمازگزاران: منافق زندانی، اعدام باید گردد).... قاضی از یک طرف باید رعایت ضوابط محاکمه را بکند و از طرف دیگر در فشار افکار عمومی است... مردم آن‌قدر برای نابود کردن منافقین به قوه قضاییه فشار می‏آورند که حتی از قوه قضاییه انتظاراتی بیشتر از اختیاراتش دارند... من با شما هماهنگ هستم و به شما حق می‏دهم و می‏گویم اینها نباید عفو بشوند. (تکبیر نمازگزاران) من این حرف را تحت تاثیر جوّ بر زبان نمی‏آورم، بلکه به‌دلیل اطلاع از شدت لجاجت آنها این حرف را می‏زنم...»

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب مسئول کامنت ها,
آدم که پا به سن گذاشت کمی کم حافظه میشود و یادش میرود که دیروز چه گفته و چه کرده است. شما هنوز به آنجا نرسیده اید!
تصویر ماندگار، خبرنگار آزاد

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای کیانوش توکلی باز چند روزی است در بررسی کامنت ها فعال شده و نابسامانی هایی به بار آورده است. مثال: کیانوش توکلی این کامنت را منتشر کرده است: " کسانی که تو فروغ جاویدان بودند یک عده وطن فروش بودند که دوشادوش صدام بر ضد ایران جنگیدند لعنت بر اونها وحزب بعث عراق امیدوارم با صدام محشور بشوند". اما خود در کامنتی نوشته است: " جناب بهمن موحدی لطفا به دیگران توهین نکنید. در ضمن کلمه لعنت ، لغتی مذهبی است. نمی دانم چرا به جای نقد، احساسی شده ای و از چنین کلماتی استفاده می کنید". اشاره آقای توکلی به این کامنت بهمن موحدی است: " لعنت به ...... سران رذل و وطن فروش و بیشرف رژیم جنایتکار و چپاولگر جمهوری اسلامی....". آقای توکلی از "لعنت" به رژیم جمهوری اسلامی انتقاد کرده، تذکر می دهد. ولی "لعنت" به یک سازمان مخالف رژیم را بر می تابد و منتشر می کند! به دید من این برخورد دوگانه به سود رژیم نادرست است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
بهر حال چه این کیفیت محدود و یا باز تاب افکار عمومی ما باشد دردرجات پایین اهمیت قرار دارد و میشود با کم محلی و بی اعتنایی با آن بر خورد کرد و از کنار آن رد شد. مسئله مهم اینست که ما در این صفحات به مسائلی میپردازیم که کمترین اهمیتی در باره آینده ما ندارند. مسئله امروز ما مسئله مجاهدین و فدائیان و زبان فارسی و ترکی نیست. مسئله امروز ما افزایش سرسام آور جمعیت دنیا و تغییر شرایط جوی و آلودگی هوا و کمبود منابع ضروری عمدتا ناشی از حرص لجام گسیخته صاحبان زر و زور و ناتوانی ما در مقابله با آنهاست. یعنی در حالی که توفانی عظیم در راه است ما در حال نزاع با یکدیگر بر سر نشستن بر صندلی در قایق فرسوده خود میباشیم. زمانی که توفان فرا رسید - احتمالا نه در دوره زندگی ما - فرقی نمیکند که ما مجاهدیم یا فدایی, ترکی صحبت میکنیم یا فارسی.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
در باره کامنت های نوشته شده در این سایت سئوال اینست که آیا اینها باز تاب افکار عمومی ما ایرانیان است و یا محدود به گروه کوچکی که در اینجا جمع شده اند؟ اگر حالت دوم مصداق دارد چه اهمیت دارد که اینها چه میگویند؟ در دنیا, در پستو ها, بسیار بدتر از اینها گفته میشود و به سطح جامعه نمیرسد. اما اگر این بازتاب افکار عمومی ماست, فایده پوشیدن آن با خاک سانسور چیست؟ اگر ما " اینیم " پس بگذار همه بدانیم که " اینیم " و فکری به حال خود کنیم. به قول مولانا در داستان شاعر در حلب:
ور نه‌ای آگه, برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar6/sh24/

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سائین دوسلار, من از ادبیاتی که یهمن موحدی وهم تباران و یاران او در این سایت بکار میبرند بهیچ وجه ناراحت نمیشوم و دلیل هم دارد.
ضرب المثل معروف میگوید: نفرت اینها غرور من است
تصویر بهمن موحدی(بامدادان)

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب آقای توکلی گرامی و مسئول محترم کامنتها, لطفاً نگاهی هم به کامنت این فرد بیاندازید، متاسفانه شما بزرگواران تبعیض قائل می شوید. عده ای در این سایت به مجاهدین و مارکسیستها و جمهوریخواهان، هرتوهینی را که دوست داشته باشند می کنند و شما هیچ واکنشی نشان نمی دهید، ولی اگر بنده به طرفداران رژیم جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان و پان ترکها پاسخی بدهم شما کامنت بنده را نقطه چین می کنید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جمله ای از آبراهام لینکلن : (اگر میخواهی شخصیت کسی را بسنجی، قدرت را به او بده). دادن اکانت کامنتگذاری مستقیم به شخصی به نام بهمن موحدی، باعث شده است که این سایت به لجن کشیده شود و بهمن موحدی هر چه فحش و بد و بیراه را حواله دیگران میدهد! آقای مسئول کامنتها و آقای توکلی، اگر میخواهید ایران گلوبال بیشتر از این به لجن کشیده نشود، خواهش میکنم اکانت مستقیم را از بهمن موحدی بگیرید تا بتوانید ابتدا فحش ها و توهین های او را سانسور کرده و سپس کامنتش را منتشر کنید.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب بهمن موحدی لطفا به دیگران توهین نکنید. در ضمن کلمه لعنت ، لغتی مذهبی است. نمی دانم چرا به جای نقد، احساسی شده ای و از چنین کلماتی استفاده می کنید

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مسئول کامنتها، لطفا نگاهی به کامنت بهمن موحدی بفرمایید! مثل این که توهین و ناسزا گفتن به دیگران در این سایت آزاد شده است. بهمن موحدی با این بی ادبی و گستاخی، ایران گلوبال را به لجن کشیده است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مسئول کامنتها، چرا اجازه میدهید بهمن موحدی به من فحش بدهد؟! نگاهی به کامنت بهمن موحدی بیندازید! فحش و توهین در این سایت آزاد شده است.
تصویر بهمن موحدی(بامدادان)

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

لعنت به ...... سران رذل و وطن فروش و بیشرف رژیم جنایتکار و چپاولگر جمهوری اسلامی. مطمئن باش که روزی استخوانهای خمینی خون آشام را از گور در می آوریم و جلوی سگ می اندازیم. مرگ بر خامنه ای جلادِ متعفن. مزدوران سایبری رژیم، توله سگهای خامنه ای جلاد هستند. مرگ بر توله سگهای رهبر.
جاودان باد یاد شهدای قهرمان مجاهدین در عملیات کبیر فروغ جاویدان.
**درود بر سازمان مجاهدین خلق ایران**
**درود به سازمانهای مارکسیستی ایران**
**پیروز باد خلق قهرمان ایران**
**زنده باد ایران**
مرگ بر رژیم پلید جمهوری اسلامی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم انتظاري درود بر قلم شما ، چه خوب از مبارزان و شهداي اين وطن نوشته وسخن ميگوييد ، درود برتك تك اين عزيزان و همچنين شما كه مستمرا ياد وخاطرات آنها را درذهن ها زنده نگه مي داريد و نميگذاريد كه گذر ايام ، اين اسطوره ها را از خاطره ها محو كند البته كه به نظر من آنها هميشه درتاريخ ايران زمين زنده و ماندگار هستند . و دور نيست كه درجاي جاي ميهن ياد وخاطره آنها را گرامي بداريم

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کسانی که تو فروغ جاویدان بودند یک عده وطن فروش بودند که دوشادوش صدام بر ضد ایران جنگیدند لعنت بر اونها وحزب بعث عراق امیدوارم با صدام محشور بشوند

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سلام. مرگ بر جمهوری اسلامی. مرگ بر این آخوندان وطن فروش. دلم درد آمد از این همه ظلم و جنایت

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
تا آنجا که معلومات من قد میدهد نمیدانم که آیا واقعا غرب خمینی را " در آب نمک خوابانده بود " یا نه ولی با تبلیغات آشکار بی بی سی و فعالیت های نیمه آشکار سازمانهای دیپلماسی و مخفی غرب, میتوان باور کرد که " رستم یلی بود در سیستان " و این عوامل, از او رستمی ساختند و شد آنچه نباید بشود, درست مانند به سر کار آوردن رضا شاه.

بهر حال " ظاهرا " " مسلما " غرب مستقیم و یا غیر مستقیم خمینی را به ما تحمیل کرد و در آنزمان ما خیال میکردیم که خود ما انقلاب کرده ایم. اگر این بیان درست باشد و امریکا و انگلیس خمینی را سر کار آورده باشند جالب است که ببینیم سرکار خانم انتظاری در مرداد ۱۳۸۴ در کنگره آمریکا و خطاب به اعضای این گنگره بفرمایند:

" دوستان محترم- ازتلاش شما درمبارزه بر علیه بنیادگرایی قدردانی ودر برابر شما ادای احترام میکنم. همه ما بپاخاسته ایم برای تحقق آزادی، برابری و صلح در ایران.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
از قدیم گفته اند که ارزو بر جوانان عیب نیست و باید امیدوار بود که همه عاقبت به خیر شوند. اما اگر از مردم امروز ایران پرسش شود که ایا با امدن نظام اسلامی هنوز موافق و با رفتن نظام سابق مخالف هستند یا نه معیاری برای قضاوت خواهیم داشت . واقعیت این است که حزب توده پرچمکش پرولتاریا و سازمان فدائیان هردو از نظام خونریز اسلامی دفاع کردند و بهای انرا هنوز هم در کشور های بیگانه میپردازند . حقیقت تلخ این است که همه قربانی قدرت و فریب ان سید بی وطن که غرب در اب نمک داشت خوردند . با تاسف و همدردی با هزاران انسان ارزومند با عقاید گوناگون که به خون خفتند و قربانی هیولای دین و قدرت پرستی شدند . انها ایرانی بودند و برای ایرانی سربلند جان باختند هر چند با ارام این سازمان و یا پرچم ان حزب . یادشان گرامی باد .
تصویر بهمن موحدی(بامدادان)

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جاودان باد یاد شهدای به خون خفته خلق، مجاهدین شهید "زهرا بیژن یار " ، "امیر بیژن یار" ، "محمد باقر بیگدلی (علا)" و تمامی شهدای مجاهد و مارکسیست. به واقع دشمنی خمینی خون آشام با انسانها و بشریت غیرقابل تعریف است.
زمانی که شاه خائن رفت و رژیم دیکتاتوری سلطنتی سرنگون شد و انقلاب مراحل سرخ و پیروزش را می گذراند ، مردم سرور و شادی می کردند. این شادی چند ماهی بیشتر طول نکشید و هنوز به اوج قهقهه های خویش نرسیده بود که دیوی به نام خمینی خون آشام مردم را به زیر شاخ و چنگ و تیر و گیوتین خویش گرفت. انقلاب ضد سلطنتی خلق ایران در ورطۀ سیاه دیکتاتوری سرمایه داری مذهبی افتاد. اما سازمان مجاهدین خلق و سازمانهای مارکسیستی با خمینی خون آشام پنجه در پنجه شدند و مقاومت انقلابی خونباری را آغاز کردند.
سازمان مجاهدین خلق و سازمانهای مارکسیستی ، تصمیم گرفتند که نگذارند این حاکمیت جلاد سایه شوم خویش را بیش از