یه جنگل ستاره

زندانیان از لای کرکره فلزی پنجره بند بیست زندان گوهردشت یک بنز خاور می بینند که دو پاسدار محموله هائی را در پشت ماشین جا به جا می کنند، بیشتر که دقت می کنند می بینند جسدهائی در باربند ماشین جا به جا می شوند! دست یکی از جسدها آویزان شده بود، پاسدار دست را گرفت و روی تن بی جان و شاید نیمه جان قربانی انداخت! دیگر مشخص می شود که اینها جسدهای کسانی هستند که در کشتار گسترده زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ اعدام شده بودند!

فصل اول - بازجوئی در اوین (اول آبان تا اواخر دی ماه ۱۳۶۲)

روزهای نخست

اول آبان ۱۳۶۲ بود، ساعت حدود پنج بعد از ظهر و من با ماشین خودم تنها در محلات جنوب تهران رانندگی می کردم، خیابان ها خلوت بودند، تا آن ساعت سر قرار دو نفر رفته بودم، یکیشان حمزه فراهتی بود، در خانه ای که به تازگی به آنجا اسباب کشی کرده بود و هیچکس به جز من که رابطش با سازمان بودم، خودش و همسرش از آدرس خانه جدید مطلع نبود، رفیق دیگر را در خیابان ملاقات کردم، مضمون صحبت هایمان بیشتر تحلیلی از اوضاع سیاسی و پیش بینی آینده بود، من نظرات به اصطلاح بالا را به اطلاع آنها می رساندم و نظرات آنها را جویا می شدم، در آن روزها چه در رفقای هم رده خودم و چه افراد تحت مسئولیتم گرایش به داشتن سیانور و خودکشی در لحظه دستگیری به چشم می خورد! بعد از مصاحبه تلویزیونی بسیاری از رهبران و کادرهای سازمان های مختلف سیاسی و نهایتا رهبران حزب توده ایران که محتوای غالب این مصاحبه ها نفی خود و با شدت و ضعف هائی اظهار ندامت بود دیگر همه از دستگیر شدن به شدت می ترسیدند!

استدلال چنین افرادی بسیار ساده و منطقی بود، فکر می کردند آنها ما را دستگیر می کنند و بعد از شکنجه های فراوان اطلاعاتمان را می گیرند و ما سبب دستگیری دیگر رفقای خود می شویم و در انتها با فشارهای جسمی و روحی زیاد مصاحبه تلویزیونی هم از ما می گیرند و در واقع پس از نابودی شخصیت و حیثیت سیاسی ما و دستگیری های وسیع بقیه اعضا ما را اعدام می کنند، پس این کاملا منطقی است که از همان ابتدا قبل از آن که این همه خفت بکشیم و هیچ نتیجه ای جز شکست از قبل مشخص عایدمان نشود خودمان به زندگی خودمان خاتمه دهیم! من هم چنین نظری داشتم اما چند نفر از رهبران اصلی سازمان می گفتند خودکشی کاری غیر کمونیستی و مربوط به دوران چریکی است، من راستش در آن روزها این استدلال را درست نمی دانستم! زندگی من و همسر و فرزندم هم کاملا مخفی بود منتهی یک اشکال اساسی داشت و آن این که هنوز کارت شناسئیم به نام خودم بود و قرار بود تا چند روز دیگر آن هم تغییر کند! البته خانه ای که در آن زندگی می کردم به نام من نبود و در محل کارم همکاران از اسم واقعی من اطلاع نداشتند!

همیشه به همسرم می گفتم ما اگر تعقیب بشویم می فهمیم چون تجربه کافی برای ضد تعقیب زدن داریم، (بماند که تجربه ما از تکنیک های جدید سربازان گمنام امام زمان عقب تر بود!) خانه ما را هم که کسی نمی داند که فرضا در صورت دستگیری زیر شکنجه لو بدهد، پس فقط یک راه می ماند و آن این که یک تواب یا گشت های دادستانی به من مشکوک شوند، در آن صورت نمی دانم چه عکس العملی باید داشته باشم چون اگر فقط مسأله مشکوک شدن باشد می توانم با دادن آدرس محل کار و آدرس خانه مادرم و برخورد طبیعی یک آدم غیر سیاسی دست به سرشان کنم اما اگر کسی مرا شناسائی کرده باشد چه؟ آن وقت باید فرار کنم و اگر موفق نشوم که احتمالش زیاد است باید سیانور داشته باشم تا به دست این ضد بشرها نیفتم! اما سیانوری در کار نبود و از طرف دیگر هنوز کارت شناسائی جعلی را جور نکرده بودم! این نگرانی را همیشه به همسرم می گفتم و به نظر خودم با درست شدن کارت جعلی پنجاه درصد مسأله حل می شد!

در آن بعد از ظهر آفتابی اوایل پائیز در چنین مختصاتی بودم و یادم نیست به چه دلیل باید به جائی تلفن می کردم و دنبال تلفن عمومی بودم، سر یک چهارراه تلفن عمومی دیدم، خواستم توقف کنم اما احساس کردم که در آخرین لحظه یک ماشین را دو بار دیدم، در نتیجه مشکوک شده و از آنجا دور شدم! سعی کردم از جاهای مختلف حرکت کنم تا مطمئن شوم تعقیبی در کار نیست، دیگر مورد مشکوکی ندیدم و در عوض یک تلفن عمومی خالی دیدم که به من چشمک می زد! توقف کردم و تلفن زدم، متأسفانه تلفن عمومی خراب بود! به راه خود ادامه دادم تا به تلفن دیگری رسیدم، دوباره توقف کردم اما وقتی که به تلفن رسیدم دیدم یکی تلفن می زند و زنی با چادر سیاه هم منتظر تلفن است، ظاهرا همه چیز عادی بود اما این که از فاصله پارک کردن ماشین تا رسیدن به تلفن عمومی خالی ناگهان یکی داخل تلفن و یکی در انتظار باشد برایم غیر عادی بود!

زن چادری به من گفت: "آقا ممکن است این شماره را برای من بگیرید؟" اول خواستم قبول کنم اما به سرعت احساس کردم این درخواست بی معنی است! زن خودش می تواند این کار را بکند، پس موضوع معطل کردن من است! گفتم: "نه خانم! خودتان بگیرید، این که کاری ندارد!" و در همان لحظه دیدم در پیاده رو طرف مقابل من یک نفر زاغ سیاه مرا چوب می زند! برایم مسجل شد که در تور افتاده ام اما شاید قصدشان دستگیر کردن من نباشد! خودم را به نفهمی زدم و به طرف یک دستفروش که پسته تازه می فروخت حرکت کردم که در حین پسته خریدن ببینم از کجا و چگونه باید فرار کنم؟! آیا به طرف ماشین خودم بروم یا پیاده شروع کنم به دویدن و یا خونسرد از آنجا رد شوم؟! تکه کاغذی حاوی آدرس های زنده ای از قرار قبلی به همراه داشتم که وقت نکرده بودم رمزشان کنم، کاغذ را در کف دستم قرار دادم و در همان حال که به طرف پسته فروشی می رفتم آن را یک دستی له می کردم!

به پسته فروش که رسیدم همان فردی که موازی من از پیاده رو مقابل حرکت می کرد به من نزدیک شد و گفت: "به کی می خواستی تلفن کنی؟" من با ظاهری متعجب از حرف او به او نگاه کردم و گفتم: "به تو چه؟! تو کی هستی که به تلفن کردن مردم کار داری؟!" گفت: "من از برادرها هستم!" گفتم: "ما برادر، مرادر نداریم! منظورت چیه؟!" گفت: "من پاسدار اسلامم!" یک دفعه لحنم راعوض کردم و گفتم: "عجب! پس شما پاسدار هستید، خوب بفرمائید چه فرمایشی داشتید؟" گفت: "چند تا سؤال داریم، بیا نزدیک آن ماشین!" (اشاره به یک پیکان سفیدی کرد که طرف دیگر خیابان پارک شده بود!) گفتم: "همین جا بفرمائید!" گفت: "برادرها سؤال دارند!" من هم با او به سمت "برادرها" رفتم! تا آن موقع کاغذ کوچولو کاملا با عرق دستم مچاله و تقریبا پاره پاره شده بود اما هنوز در دستم بود! به پیکانشان که نزدیک شدیم یکیشان گفت: "برو تو!" گفتم: "یعنی چه؟ شما گفتید سؤال دارید، می خواهید مرا بگیرید؟ مگه من چه کردم؟!" گفت: "هیس! سر و صدا نکن برات بد میشه! سوار شو!"

در آن لحظه حواسم نبود که ببینم آیا کسی از رهگذرها هم ما را دیدند یا نه؟ اما تا آنجا که فهمیدم به جز پسته فروش و همان زن محجبه مشکوک و همین آقایان کس دیگری ما را ندید! سوار شدم، گفت: "سرت را ببر پائین!" گفتم: "حاج آقا عوضی گرفتین! اشتباه شده! به خدا اشتباه کردید! من حاج آقای رئیس کمیته این ناحیه را می شناسم! (اسم کمیته ای را که همان نزدیکی ها بود بردم!) مرا نزد او ببرید، او مرا می شناسد! من می خواستم برای بچه ام شیر بخرم، حالا چون شیر پیدا نکردم می خواستم به خانه زنگ بزنم که شیر پیدا نشد و ....." گوششان به این حرف ها بدهکار نبود! احساس کردم مرا به سمت اتوبان کرج می برند! اعتراض کردم که چرا مرا همین جا نزد کمیته محل نمی برید تا از اشتباه بیرون بیائید! و جالب این که من به جز نام آن کمیته هیچ اطلاع دیگری از آن کمیته نداشتم و اساسا محل زندگیم هیچ وقت آنجا نبود! سعیم بر این بود که به هیچ وجه خودم را یک فرد سیاسی تحت تعقیب که انتظار چنین مشکلاتی را دارد جلوه ندهم!

دائما آدرس محل کار و زندگیم را می دادم و می گفتم: "مرا می شناسند! من آبرو دارم! چرا با من این گونه رفتار می کنید؟!" البته قبل از سوار شدن به ماشین کاغذ کوچولوی پاره شده و بسیار کوچک شده را در یک فرصت طلائی داخل جوی پیاده رو انداختم و از این که آنها ندیده بودند بسیار خوشحال شدم! همان اول کار سویچ ماشین مرا خواستند که ماشینم را هم بیاورند! پس این آقایان قبل از آن که آنها را ببینم مرا زیر نظر داشته اند و کمی نگران شدم! خلاصه به اول اتوبان کرج رسیدیم، مرا چشم بسته وارد یکی از اتاقک های آنجا کردند! پس از چند دقیقه یک دفعه همه ساکت شدند و فردی جلویم ایستاد، از زیر چشمبند کفشش را می دیدم، گفت: "خب، آفرین! حالا دیگر جبهه متحد خلق هم که می خواستید تشکیل دهید و ....." منظورش مضمون کتابچه ای بود که من در جعبه دستمال کاغذی باز نشده به گمان خودم با مهارت جاسازی کرده بودم! پس اینها جاسازی مرا پیدا کرده اند! گفتم: "منظورتان چیست؟!"

ناگهان سیلی و مشت و لگد بود که به سویم باریدن گرفت! یکی از آنها صورتش را به من نزدیک کرد و گفت: "بقیه جاسازی هایت را بگو!" و در عین حال لبه جزوه را به من نشان می داد! اشکال قضیه این بود که این جزوه هنوز در سطح شهر یا کشور پخش نشده بود و قرار بود همان روزها پخش شود و این موضوع را اگر می فهمیدند برایم بد می شد و نشان می داد که من یک هوادار ساده نیستم! من هم که تا آن موقع نقش یک آدم غیر سیاسی را ایفا کرده بودم ادامه دادم منتهی با لحن ملتمسانه که: "حاج آقا، به خدا من نمی دانم این چیست! شاید مسافر تو ماشینم جا گذاشته یا خدای نکرده شما دارید شوخی می کنید! خواهش می کنم به من این چیزها را نچسبانید و ....." آنها یک لحظه کوتاه آمدند و پچ پچ شروع شد و بعد از شاید ده دقیقه دوباره مصیبت نازل شد! چند نفری داخل کابین شدند و دوباره شروع کردند به زدن من! گویا با اوین تماس گرفته بودند و اسم اصلیم را که مجبور شده بودم همان را بدهم چک کرده و مرا شناخته بودند!

شاید همه اش صحنه سازی بود و از همان ابتدا مرا شناخته بودند! به هر رو از این لحظه به بعد برخوردشان با من به گونه ای دیگر بود! مرا خوابانده و با فانوسقه به کف پا می زدند و از من جاسازی های دیگر را می خواستند! شخصی به من نزدیک شد و گفت: "حسین بهبودی، دانشجوی صنعتی، اکثریتی، زندانی سیاسی، حالا تو میگی اهل هیچ فرقه ای نیستی؟!" گفتم: "خب، زندانی سیاسی چه ربطی به الان دارد؟ یک زمانی بودم، حالا کاره ای نیستم و زندگی خودم را می کنم!" (راستش در آن لحظه از عکس العمل خودم خنده ام گرفته بود که چطور به ناگهان من از یک فرد ظاهرا غیر سیاسی بی اطلاع از این عوالم یک دفعه بدون هیچ مکثی می گویم یک زمان بودم و حالا کاره ای نیستم!) احساس کردم از آن لحظه به بعد دیگر نباید برخوردهای قبلی را بکنم! یعنی باید از خواهش و تمنا و ببخشید و ..... کلماتی از این قبیل بپرهیزم و در یک جمله از موضع یک فرد سیاسی زمان شاه که سیاست را کنار گذاشته باید برخورد کنم!

مرا داخل ماشین کردند و ماشین به حرکت درآمد، نمی دانستم به کجا می برندم، پس از چند لحظه یک دفعه متوجه شدم به سمت اوین حرکت می کنند و درست در همان لحظه بود که احساس کردم انگار از یک بلندی به قعر یک چاه سقوط کرده ام! دیگر همه چیز تمام شد! مرا دستگیر کردند، به همین سادگی! بدون آن که متوجه شده باشم بی اختیار گفتم: "حیف!" پاسدارها به سرعت پرسیدند: "چی حیف؟ چه گفتی؟" فورا پاسخ دادم: "هیچ چی، منظورم اینه که حیف شد که شما هنوز در سوء تفاهم هستید و دوباره مرا به جای دیگری می برید!" آنها هم چند تا متلک گفتند که یادم نیست، به اوین که رسیدیم دیگر هوا تاریک شده بود، مرا وارد ۲۰۹ یعنی بند بازجوئی کردند و در اتاقی نشاندند، برایم نان و کره و تخم مرغ پخته آوردند، گویا موقع پخش شام بود، با آن که به کره خیلی علاقه داشتم آن قدر بی اشتها بودم که دست به آن نزدم و از همان روز تا کنون که سال ها از آن می گذرد هیچ وقت از تخم مرغ پخته و کره خوشم نیامده و این دو را باهم نمی توانم بخورم!

چند لحظه بعد بازجو آمد و ورقه سؤال ها را جلویم گذاشت، سؤال ها چاپی بودند و جنبه عمومی داشتند، از این لحاظ خوشحال شدم و احساس کردم اینها برای من بسیج نشده اند و گر نه همان لحظه اول برای لو دادن قرار مرا باید زیر فشار بگذارند و وقت خودشان را با این سؤال های عمومی نگیرند اما این خوشحالی دیری نپائید! سؤالات در صفحات اول اسم و فامیل و این که چه کسانی از فامیل هایتان گروهکی یا فراری هستند و ..... و من هم جواب ها را می نوشتم، در قسمت منسوبین سیاسی و فراری نوشتم: "چنین منسوبینی ندارم!" بازجو دوباره وارد اتاق شد و گفت: "یک لحظه چشمبندت را برمی دارم، چشمت را باز نکن، اگر باز کنی پدرتو درمی آرم!" چیزی نگفتم، او چشمبندم را برداشت و من چشمم را بسته بودم، شاید نیم دقیقه ای شد، دوباره چشمبندم را گذاشت، از صدای پاها فهمیدم که به احتمال زیاد کسی را برای شناسائیم آوردند که مرا می شناسد! قبل از دستگیری آخرین خبری که از زندان داشتم این بود که سه تا از رفقای قدیمی سازمان را زیر فشارهای شدید قرار داده اند و دو نفر مصاحبه کرده اند و یک نفر هنوز مقاومت می کند! دوباره بازجو وارد اتاق شد و مرا به اسم سازمانی صدا کرد! گفت: "خب، رفیق جمشید حالت چطوره؟!"

من به روی خودم نیاوردم و جوابی ندادم! گوئی او با من نبوده و مخاطبش شخص دیگری است! اولین سیلی محکم را نواخت! پس از پنج سال اولین باری بود که دوباره گذارم به ۲۰۹ اوین افتاده بود! دنیای کوچکی داریم ما، دوباره باید بازجوئی پس دهم! دوباره وارد جهنم شدم! چه لحظه دردناکی! اعتراض کردم: چرا می زنی؟ مگر چه کار کردم؟! "خفه شو! خودتو به اون راه نزن! پس تو جمشید نیستی؟!" - نه! من حسین هستم! بازجو رفت و من این سؤال را در مقابل خود دیدم: "رده تشکیلاتی خود را بنویسید! تمام مسئولیت هائی که تا کنون داشته اید با ذکر تاریخ و افراد تحت مسئولیت، اسم اصلی و آدرس فعلی همگی را با کشیدن کروکی بنویسید!" خودکار را زمین گذاشتم، خنده تلخی بر لبانم نشست، به خود گفتم: "امیر، همه شخصیت و جوهرت، همه حیثیت و عاطفه ات، آنچه که انسانی است و تو را امیر کرده است همه را در قلب و مغز و پایت، در جان و بدنت گرد آور! امشب، شب زندگی و مرگ است، امشب شب مرگ تو و زندگی انسان های باشرف و مردم زحمتکش ایران و چرا ایران؟ که تمام جهان است! هر چه نیرو داری در کف پایت متمرکز کن! این سؤال جواب دادنی نیست!"

قلم را روی میز گذاشتم، احساس کردم بازجو پشت سرم ایستاده! گفتم: "آقا من کاره ای نیستم! این سؤال ها چیست؟ چرا از من این سؤال ها را می کنید؟!" سربازجو (۱) سر رسید و گفت: "این آدم نمی شود! این طوری حرف نمی زند! ببریمش زیرزمین!" هر دو از اتاق خارج شدند، پچ پچ هائی کردند، تمام گوش و هوشم به حرف های آنها بود! بین پچ پچ هائی که نامفهوم بودند دو کلمه شنیدم که بسیار خوشحال کننده و در عین حال عذاب آور بودند! این دو کلمه دو تا از مسئولیت هایم بودند که قبلا در سازمان داشتم! حدس می زدم همان کسی که مرا شناسائی کرده گفته و یا شاید دیگران! همان لحظه تصمیم گرفتم اگر دیگر طاقتم طاق شد همین دو تا مسئولیت را به صورتی کمرنگتر قبول کنم! از تجربه بازجوئی در زمان شاه این را فهمیده بودم که نمی شود تا آنجا پیش رفت که در زیر بازجوئی های این چنینی لب از لب نگشود! نمی شود گفت: "هیچ چی نمی گویم، مرا بکشید، من لب از لب نمی گشایم!"

می دانستم که در تاریخ مبارزات ایران و شاید جهان افرادی که اطلاعات زیادی داشتند و در زیر بازجوئی های بسیار وحشیانه هیچ نگفته باشند انگشت شمارند اما این را هم می دانستم که انسان قدرت آن را دارد که در زیر کابل و بی خوابی و فشارهای طاقت فرسای دیگر عملا هیچ اطلاعات مفید و به درد خوری به بازجوها ندهد و در یک کلام بازجوها را برای ضربه زدن به سازمانش ناکام بگذارد، این اگر چه دشوار است و بسیار هم دشوار است اما ناممکن نیست! شدنی است، باید بشود و تا کنون شده است! از این که دو تا از مسئولیت هایم را در پچ پچ بازجوها شنیده بودم هم ترسیده و هم خوشحال بودم! ترسیده بودم چون معلوم شده بود که مرا شناخته اند و دیگر جائی برای ادامه آن بازی نیست که تا آن موقع پیش برده بودم! خوشحال بودم چون فهمیده بودم که بازجو از من چه می داند! لااقل برخی از اطلاعات بازجو را بی هیچ تحمل شکنجه ای به چنگ آورده بودم!

به یاد دکتر انوشیروان لطفی افتادم که در زمان شاه به سمبل مقاومت در زیر شکنجه های ساواکی ها معروف شده بود، وقتی چند ماه قبل (زمانی که آزاد بودیم) راجع به بازجوئی باهم حرف می زدیم می گفت: "وقتی نمی دانیم بازجو از ما چه می داند بازجوئی پس دادن خیلی مشکل است چون آدم مجبور است آن قدر کابل بخورد تا خود بازجو اطلاعاتش را رو کند تا به قربانیش وانمود کند که همه چیز را می داند و بهتر است که دیگر حرف بزند! آدم میتونه همان اطلاعات را که بازجو داده دوباره به اون برگردونه!" اینها را می دانستم اما این حقیقت تلخ را هم می دانستم که بازجوها هم همه این قانونمندی ها و شگردها را می شناسند! اما مگر می شود از همان ابتدا لب به سخن بگشایم آن هم با تلقین این موضوع به خود که آنها به هر حال ممکن است با شکنجه شدید مرا به حرف بیاورند! به صرف این که آنها زیر فشار وحشیانه ای که وارد می کنند امکان دارد مرا به حرف آورند؟ نه نمی شود! باید به زیرزمین رفت! باید این جنگ نابرابر و تحمیلی را تحمل کرد و به جان خرید!

مرا به طرف زیرزمین کشاندند، از پله ها که پائین می رفتیم به این فکر کردم چه وقت و به چه صورت از پله ها بالا خواهم آمد و یا بالا خواهندم آورد؟ در عین حال که در درون مصمم به مقاومت بودم و احساسم حاکی از استحکام بود اما تجربه زندگی و بازجوئی ها در زمان شاه تصمیمم را زمینی تر می کردند و من این را دوست نداشتم! دلم می خواست فقط نه بگویم! آن قدر ساکت بمانم و یا فریاد بکشم که روی تخت شلاق بمیرم! واقعا در آن لحظات می خواستم زلزله بیاید! ایکاش یک بار دیگر با ماشین مرا بیرون ببرند، هر طور شده اسلحه را از دستشان می گیرم و خودم را خلاص می کنم! حتی به این وسوسه نمی افتم که لااقل اول یکی از این جلادها را بکشم و بعد خودم را و با این ماجراجوئی کار را خراب کنم و به آنها فرصت دهم تا دستگیرم کنند! به تخت شلاق رسیدم، برخلاف زمان شاه بدون هیچ تشریفات خاصی، یک تخت لخت و ساده، کابل هائی در کنارش روی زمین افتاده، کمی هم خون در جائی نزدیک تخت روی زمین ریخته!

سر و صدای قدم های چند نفر آمد که به سرعت به اتاق وارد شدند، احساس کردم دو، سه نفر بازجو و چند نفر پاسدار در آنجا حاضرند، بازجویم گفت: "بخواب!" من هم به پشت روی تخت دراز کشیدم چون زمان شاه برای شکنجه شدن همیشه به پشت یعنی طاق باز روی تخت می خوابیدیم اما این بار بازجو گفت: "به رو بخواب!" یک آن جا خوردم، چرا به رو؟! اما آنها معطل نکردند و به سرعت مرا به رو خواباندند! کفشم را که هنوز به پا داشتم درآوردند و جوراب را هم! در همین اثنا یکی از بازجوها گفت: "به به! کابل هم که خورده ای! پس مزه شو می دونی!" او علامت زخم های کهنه کابل های ساواک را بر هر دو کف پایم دیده بود و خوب می دانست این علایم حاکی از چیست! بی اختیار گفتم: "آره، شما هم همان جائی را می خواهید بزنید که حسینی زد!" بازجوی جمهوری اسلامی که انتظار چنین جوابی را نداشت و به هیچ وجه خوش نداشت به او بگویند ساواکی یا حسینی شکنجه گر معروف شاه، با عصبانیت و خشم هیستریکی مرا به باد مشت و لگد گرفت و گلویم را فشار داد و به سر و صورتم محکم کوبید!

اولین ضربه کابل فرود آمد! آن قدر خودم را آماده کرده بودم که به جز صدای خشک و خشن و بلند کابل درد زیادی احساس نکردم، ضربه دوم اما به شدت دردناک بود، همان کابل خودمان بود! پنج سال زنگ تفریح تمام شد! دوباره همان آش و همان کاسه! آخ، چه دردی! چگونه می توان درد کابل به کف پا را توضیح داد؟ شلاق به پشت در مقابل کابل به کف پا مثل یک سیلی در مقابل سوختن تمام پا به وسیله آبجوش است! نه، نمی شود این گونه مقایسه کرد! این مقایسه فقط میزان درد را می رساند اما تحمل این درد در چه لحظه ای؟ به خاطر چه؟ و تا چه مدتی؟ اینها کیفیت هائی هستند که تبیین آنها شاید ناممکن باشد! اگر همان کابل به کف پا را (که به اعتراف شکنجه شده و شکنجه گر مؤثرترین شکنجه جسمی و روحی است!) در شرایط دیگری بزنند تحملش به مراتب آسانتر است!

مثلا اگر بگویند به علت توهین به پاسدار یا به علت اعتصاب غذا و خلاصه به هر دلیل دیگری که از نظر بازجو و زندانبان جرم محسوب می شود تو باید سی ضربه شلاق بخوری آدم می داند که فقط کافی است سی بار درد جانکاه را تحمل کند و بعد از آن تا ساعت ها درد کمتری بکشد و چند روزی هم احتمالا زخم هایش را پانسمان کند اما اگر بگویند ما می دانیم تو مسئول حسن و علی و احمد هستی (راست هم بگویند!) و بعد بگویند که می دانیم یک سال با آنها قرار و جلسه داشته ای آن هم مسلما نه در خیابان که در خانه آنها، حال بگو خانه شان کجاست؟ و تا زمانی که انگشت دستت را به معنای لو دادن خانه آنها بالا نبری کابل زدن ادامه خواهد داشت، آن وقت تحمل ضربات نامحدود و نامعین این کابل چیز دیگری است! نامحدود! نامحدودی که مرگ هم محدودش نمی کند! یعنی مرگ به ندرت در چنین لحظاتی به سراغ آدم می آید که لااقل نقطه پایانی بر آن عذاب الیم بگذارد! یا اگر بگویند تو جیره داری، روزی چهل یا پنجاه ضربه! بیست ضربه صبح، بیست ضربه عصر و سپس شب! تا زمانی که حاضر به مصاحبه تلویزیونی بشوی و خودت و گذشته و سازمان و همه چیزت را در ملأ عام لجن مال کنی!

بودند کسانی که گفتند آن قدر کابل بزن که بمیرم و واقعا هم حاضر بودند اما بازجو می گفت: "من یک باره نمی زنم! روزی پنجاه ضربه! و اگر حالت بد شد و احتیاج به دیالیز داشتی همین جا بهداری مجهز داریم! خوبت می کنیم و دوباره می خوری!" روی پای پانسمان شده کابل می زنند! پانسمان در ضربات پنجم و ششم پاره می شود! گوشت کنده می شود! ساولن و مرکورکرم روی پا می ریزند! کابل را ضدعفونی می کنند و روی زخم دوباره کابل می زنند و حتی روی پای جراحی شده با تمام قدرت کابل می زنند! نمی توان مرد! ایکاش بمیرم! آدمیزاد چه جان سخت است! چرا بیهوش نمی شوم؟ چرا قلبم نمی ایستد؟ قلبم که بعد از چند ضربه مثل طبل صدا می کند! از جایش دارد کنده می شود! اما نه، باز هم کار می کند! بازجوی یکی از بچه ها گفته بود: "می خواهی بمیری و راحت شوی؟ نه؟ بگو مصاحبه می کنم تا بکشمت!"

شاید خیلی ها فکر کنند کسانی که درهم می شکنند زنده ماندن را از حیثیت و شرف و زندگی دیگران بیشتر دوست دارند اما در مورد بسیاری از کسانی که درهم می شکنند این طور نیست! از استثناها که بگذریم بسیاری از شکسته ها آرزوی مرگ داشتند و بارها کوشش کردند خودشان را بکشند اما بازجوها نمی گذاشتند تا آنها بمیرند! "بگو تا بکشم!" این فریاد بازجو است که از لابلای نفیر شلاق به گوش آدم می رسد! بازجو نمی گوید: "اگر نگویی همین جا می کشیمت!" ایکاش این جمله را بگوید: "اگر نگویی می میری!" این جمله پیام زیبائی است در زیر کابل!

آن شب احساس می کردم خمینی چی ها کابل زدنشان تفاوت هائی با ساواکی ها دارد! تا آنجا که به خاطرم مانده بود ضربات حسینی، شکنجه گر پرآوازه ساواک منظم و با آهنگ زمانی تقریبا یکنواخت بود و با هر بار فرود آمدن نعره ای از اعماق قلب و جان انسان بیرون می ریخت! این خود یک هوشیاری نسبی به قربانی می داد! یعنی آدم بین دو ضربه کابل که ممکن بود یک دوم ثانیه طول بکشد نعره ای می کشید و تمام سلول هایش برای دریافت ضربه بعدی آماده می شدند اما در شکنجه گاه حزب الله قضیه به صورت دیگری بود! در آن شب دو نفر باهم کابل می زدند! به محض آن که ضربه اول نواخته می شد ضربه دوم می آمد! در عمل هیچ توالی و نظمی در کار نبود و برای دستگاه دفاعی و عصبی اسیر حتی برای این که بتواند بین دو اوج درد یک دهم ثانیه با دردی کمتر نفسی بکشد وجود نداشت! این بی نظمی در کابل خوردن نمی توانم بگویم وحشتناک بود، اصلا خفه کننده بود! نفس نمی توانستم بکشم! "بگو! تمام فعالیت ها و قرارهایت را بگو!" - اما من که دیگر فعالیتی نداشتم! از من چه می خواهید؟ "هیچ چی! ما چیزی نمی خواهیم! فعلا فقط قرارها را بگو، بعد می رسیم سر چیزهای دیگر!" - من قراری نداشتم! من دیگر فعالیتی ندارم! "هر وقت خواستی بگی انگشتت را بالا ببر!"

ضربه پشت ضربه! پاسدارها و بازجوها فریاد می زدند! شعار می دادند! مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر ..... شعار، کابل، شعار، مشت به سر و صورت .....! نمی دانم چه نیروی عجیبی در من زنده شده بود که در اوج این جنگ مغلوبه درست در جائی که شعار می دادند: "مرگ بر آمریکا" می گفتم: "دروغ می گید!" و وقتی که می گفتند: "مرگ بر کمونیست!" می گفتم: "راست می گید!" پیش خودم حساب می کردم اینها در شعار اول دروغ می گویند و دشمنی اصلیشان با کمونیسم است! اکنون کاری ندارم که تشخیصم درست یا غلط بود، (احساسم در آن لحظه این گونه بود!) وقتی هجوم وحشیانه شان را دیدم ناگهان فریاد زدم: "شما پستید! شما آدم نیستید! حیوانید!" بعدها که به این جملات فکر می کردم وحشت می کردم! آیا این من بودم که درست زیر شکنجه این حرف ها را زده بودم؟ آیا این چپ روی نبود؟ این کار فایده ای نداشت جز تحریک آنها به شکنجه بیشتر و مصمم کردنشان به این که با تمام قوایشان روی درهم شکستن و مسخ کردن من متمرکز شوند! اما در عین نگرانی و اضطراب با زدن آن حرف ها دلم خنک می شد!

به هر حال روی تخت شلاق توی رویشان ایستاده بودم! این لذت بخش بود اما پایداری و ادامه این راه به همین صورت کاری بود کارستان! دشواری این راه پرمخافت و طوفانی مرا غمگین و نا امید می کرد! بازجو چنان خشمگین شده بود که نمی دانست چه کند! روی کمرم نشست! با پتو جلوی دماغ و دهنم را گرفت! ضربات با همان قدرت و بی نظمی مفرطشان ادامه داشتند! دست هایم به جلوی تخت بسته بودند، پاهایم را با طناب به ته تخت بسته بودند و کابل می زدند! راه نفس کشیدن مسدود بود! خفگی و درد باهم جان کندن واقعی بود! درست لحظاتی که داشتم از حال می رفتم پتو را برمی داشتند که نفس بکشم و بعد از یک نفس عمیق دوباره پتو را می گذاشتند جلوی دهانم! کابل زدن در حالی که جلوی بینی و دهن را بسته بودند و در آخرین لحظه رها کردن من برای یک لحظه که نفس بکشم چندین بار تکرار شد!

یک بار یکی از بازجویان با صدای بلند گفت: "تو می خواهی من بگویم و تو بفهمی که ما از تو چه اطلاعاتی داریم؟ هان؟ کور خوانده ای! اینجا ساواک نیست! این درس ها کهنه شده! ما مثل بازجوهای شاه نیستیم! ما رو نمی کنیم! خودت باید بگویی! ما همه چیزت را می دانیم! فقط می خواهیم خودت آنها را بگویی!" جمله آخرش عین جملات بازجوهای شاه بود! شاید این جمله جزو ذات بازجوئی همراه با شکنجه است و ربطی به رژیم و زندان ندارد! در همین لحظات بود که به نظرم رسید درد ضربات کمتر شده، شاید پاهایم دارند کرخت می شوند و حساسیتشان کمتر شده، برای لحظاتی خوشحال شدم اما به زودی فهمیدم وقتی قدرت ضربه را بیشتر می کنند درد به همان شدت سابق می شود! به ذهنم رسید خودم را به بیهوشی بزنم، شاید لحظاتی ضربات را قطع کنند! تمام نیرو و اراده ام را در پاهایم متمرکز کردم، به تمام بدنم فرمان دادم، خواهش کردم، التماس کردم: "بیائید برای یک لحظه هم که شده بی حرکت شوید، من می خواهم بیهوش شوم! پاهای من، حرکت نکنید، آرام باشید!"

موفق شدم! بله واقعا توانستم بی حرکت بمانم، بدنم را لخت کردم، نه تکانی، نه فریادی و نه هیچ عکس العملی! چند ضربه دیگر هم زدند، من ساکت بودم و ظاهرا بیهوش! هیچ نگفتم! یک بازجو خیلی یواش به همکارش گفت: "دیگه نزن، بیهوش شده، زود بازش کن!" اما دو سه ثانیه بعد تجربه غنی که این انسان نماها داشتند به آنها کمک کرد! یک ضربه ناگهانی با صدای بلند به بغل تخت فرود آمد، همین مرا فریب داد و من که انتظار چنین ضربه و صدائی را نداشتم بی اراده پاهایم را کشیدم! بازجوها با عربده های وحشیانه دوتائی روی من افتادند: "خبیث! حالا برای ما فیلم بازی می کنی؟ خودتو به بیهوشی می زنی؟ بزنش هنوز هفتاد تا جون داره این خبیث!" مرا از تخت پائین آوردند و گفتند: "درجا بزن!" من نتوانستم روی پاهایم که خیلی گنده شده بودند بایستم! یک بازجو گفت: "نمی تونی بایستی؟ هان؟ الان می بینی چطور روی این دو تکه چوب (منظورش پاهای به شدت آماس کرده بود) می ایستی!"

شروع کردند به زدن با کابل به ران و باسن و کمر و من بی اختیار روی دو پایم جهیدم! گفتند: "دیدی ما غیر ممکن را ممکن می کنیم؟!" پس از چند قدم به زمین افتادم، دوباره بلندم کردند و گفتند: "درجا بزن، راه برو، برای خودت خوبه بیچاره و گر نه پاهات داغون میشه!" این صدای یک حاج آقا بود که مسنتر به نظر می رسید! ای کاش پاهایم را همین امشب از دست بدهم! باشد که دیگر کف پائی نداشته باشم تا اینها به آن کابل بزنند! حالا که اینها می خواهند پایم خوب شود پس بگذار پایم نابود شود! احساس درونیم در آن لحظه این بود! اگر چه ایستادن برایم سخت بود اما بعد از حرف های آن حاج آقا آگاهانه سعی کردم اگر هم بتوانم بایستم، نایستم و درجا نزنم! دوباره مرا بستند اما این بار به گونه ای دیگر! مچ یکی از دست هایم را به یک دستبند قفل کردند و نمی دانم به چه نحو مرا آویزان کردند به طوری که از یک دست آویزان بودم اما نوک انگشتان پا با زمین تماس داشت!

"بگو! قرارت را بگو!" - آخه من قراری ندارم! "خب پس بکشیدش بالاتر!" در عین حال که درد زیادی در مچ دست و کتفم احساس می کردم اما قلبا راضی بودم! فکر می کردم آویزان شدن بهتر از کابل خوردن است! یاد زمان شاه افتادم که آنها هم درست به همین نحو با یک دست مرا آویزان کرده بودند منتهی زیر پایم یک چهارپایه گذاشته و به طور ناگهانی چهارپایه را با لگد دور کرده بودند و بعد در همان حال به طور ناقص به کف پایم کابل می زدند! من در بیم و امید آن که در همین حال مثل آن وقت ها کابل را هم چاشنی خواهند کرد و یا به همین آویزان کردن رضایت خواهند داد چند دقیقه ای به سر بردم! بازجوها گویا به کار دیگری مشغول بودند و یا آن طور وانمود می کردند! ناگهان احساس کردم تمام بدنم به طرف بالا خیز برمی دارد، کاملا غیر عادی! بله این خودم بودم که یک دستی انگار بارفیکس می رفتم و علتش هم درد جانکاهی بود که دوباره در کف پایم احساس می کردم!

در واقع آقایان شروع کرده بودند به کابل زدن به کف پا منتهی به طور ناقص چرا که کف پا کاملا در اختیار آنها نبود! جهش به بالا و بعد شل شدن و به سمت پائین افتادن و سپس با تمام وزن با شدت روی کتف و بازو فشار آوردن! اگر اهل ورزش نبودم کتف و گردنم آسیب جدی می دیدند! چنان که بعدها در زندان عمومی چند نمونه از بچه هائی را دیدم که به خاطر دستبند قپانی و یا این گونه شکنجه شدن یک دستشان فلج یا نیمه فلج شده بود! دوباره بستندم به تخت و ضربات کابل باریدن گرفت! بازجو گفت: "یوسف، جعفر!" (۲) جانمی، عالی شد! بازجو به حرف آمد اما آخر یوسف دو ماه پیش دستگیر شده و جعفر یکی از اسم های سازمانی یوسف بود! تا آنجائی که من می دانستم یوسف مقاومت کرده بود، حالا چرا اسم او را می آورند؟ از من چه می خواهند؟ باید هیچ نگویم! هنوز چیزی برایم مشخص نشده بود، به این خاطر انگشتم بالا نرفت! چقدر سخت است که باید باز هم بخورم و منتظر باشم اما بازجو دیگر چیزی نگفت، به زدن ادامه دادند!

آن شب سیاه و جهنمی که نه تنها خاطره اش بلکه خودش و تمام لحظاتش همیشه در جسم و جانم حاضر و ملموس است همین طور به سنگینی می گذشت، نمی دانم چه هنگام بود که واقعا بیهوش شدم، زمانی به هوش آمدم که حس کردم مرا از پله های زیرزمین کشان، کشان به بالا می برند، در آن لحظه به یاد حرف های همسرم (۳) که زندانی سیاسی زمان شاه بود افتادم که این گونه تجربه ای را بیان می کرد: "در دوره بازجوئی و شکنجه هیچ لحظه ای شیرینتر از لحظه ای نیست که تو را از تخت شلاق پائین می آورند اما تو تا آن لحظه چیزی نگفته ای!" من تا آن لحظه چیزی نگفته بودم و این انسان نماها مجبور شده بودند مرا به بهداری ببرند! یعنی چاره ای جز این نداشتند! آنها برای این که بتوانند دوباره مرا شکنجه کنند و به اصطلاح خودشان اطلاعاتم را بگیرند می بایست مرا به دکتر برسانند! بازجو فهمید که من به هوش آمده ام، به من نزدیک شد و گفت: "فکر نکن تموم شده ها ! این تازه برای دست گرمی بچه ها بود! به زودی دوباره نوبتت میشه! فعلا وقت تو را نداریم!" این کلمات اگر چه در نگاه اول تلخ و نارحت کننده بودند اما به من روحیه دادند!

می دانستم که بازجو مزخرف می گوید که وقت نداریم! اکیپ چند نفره و تمرکز نیرویشان تا پاسی از نیمه شب روی من نشان می داد که برای به چنگ آوردن قرارهایم عزمشان را جزم کرده اند و دلیل قطع شکنجه، غیر قابل شکنجه شدنم البته در آن لحظه بود! می بایست به بهداری منتقل می شدم همین، نه چیز دیگری! در بهداری سرم وصل کردند، دکتر که بالای سرم آمد گفت ادرار کنم، نتوانستم! سوند زدند و قرار شد قسمت دیالیز (٤) آماده باشد که اگر لازم شد دیالیز بشوم! که البته لازم نشد، نمی دانم داخل سرم چه داروئی بود که با تمام آن دردها به خواب رفتم! خوابیده بودم که با صدای پرستارها که پاسدارهای مرد بودند بیدار شدم، صدای یک بازجو را شنیدم که به دکتر گفت: "باید ببریمش!" دکتر با صدای آرام جواب داد: "الان اگر بیاید خیلی سریع دوباره مثل دیشب می شود، باید حداقل تا بیست و چهار ساعت همین جا باشد!" بازجو رفت و خیالم راحت شد! چه سعادتی! آن بیست و چهار ساعتی که باید زیر فشار مستقیم می بودم در اتاق بهداری روی تخت وصل به سرم زیر پتو می خوابم! چه شانسی از این بهتر!

خوشحال بودم که هیچ سؤال و یا اشاره ای از بازجوها که نشان دهنده شناخت بازجوها از کریم (۵) و یا رابطه ام با او باشد مطرح نشده بود، پاهایم اما درد می کردند، پانسمان تا زانو بود، انگار پاها را گچ گرفته باشند! در همان اتاق دو نفر دیگر هم بستری بودند، یکی حالش خیلی وخیم بود و گویا یکی دو ماهی بود که بستری بود، او مجاهد بود و با گفتگوی مختصری دریافتم گویا راننده ماشینی بوده که در یک عملیات مسلحانه شرکت داشته است، اسم دومی که حالش بهتر بود و می توانست حرف بزند حسین شجاعی بود، قیافه اش برایم آشنا بود اما چون روز اول دستگیریم بود سعی نکردم ابراز آشنائی کنم! پرسید از چه سازمانی هستم؟ گفتم: "اینها مرا به جرم هواداری از اکثریت دستگیر کرده اند، همین طور اتفاقی!" (البته معمولا اغلب تازه دستگیر شده ها خودشان را غیر وابسته به سازمان های سیاسی نشان می دادند!)

حسین اگر چه پاهایش پانسمان بود اما گویا مدت ها پیش شکنجه شده بود و می توانست با عصا راه برود، او به من برای ادرار کردن کمک کرد، هنوز چیزی نخورده بودم و گویا همان سرم به من غذا می رساند، صدایم گرفته بود، به تدریج در گلو و سر و صورتم احساس درد می کردم، از حسین پرسیدم: "شما خیلی وقت هست اینجا هستید؟" گفت: "دو ماهی می شود، من قبلا هم اوین را دیده ام، زمان شاه هفت سالی زندانی سیاسی بودم!" دیگر فهمیدم او کیست اما اسمش را به خاطر نمی آوردم، به او گفتم: "من هم زمان شاه زندانی سیاسی بودم!" خندید و گفت: "کدام بند بودی؟ برایم آشنا به نظر آمدی اما درست به جا نمی آورم!" گفتم ما مدت کمی شاید دو سه ماهی باهم بودیم، زندان شماره سه قصر همان حیاط مثلثی که حوض دایره ای داشت!" گفت: "درست است، من آنجا بودم!" از آن لحظه به بعد باهم خیلی صمیمی شدیم، او یکی از اعضای مرکزیت راه کارگر بود، او و همسرش باهم دستگیر شده بودند، می گفت: "به احتمال زیاد اعدام خواهیم شد!"

در مورد دکتر غلام  (۶) که در زندان شاه می شناختمش پرسیدم، گفت: "او در حالی که می خواست از ایران خارج شود دستگیر و شهید شد!" فردای آن روز یک تلویزیون به اتاق ما در بهداری آوردند تا مصاحبه های رهبری حزب توده ایران را ببینیم! آن به اصطلاح میزگرد را دیدم، بعد تلویزیون را بیرون بردند، حسین به من گفت: "به برخورد عمویی و عباس حجری توجه کردی؟" گفتم: "آره، منظورت چیه؟" گفت: "از نظر من این دو برخورد کاملا متفاوت بودند! من این دو نفر را از زندان شاه به خصوص در زندان شیراز می شناسم! حجری شخصیت با صلابتی داشت و در مجموع صادق بود اگر چه فشار زیادی روی آنها آورده اند اما حجری توانست مقاومت کند و تن به مصاحبه آن چنانی ندهد!" مصاحبت با حسین برایم دلگرم کننده بود، او آدم محکم و مهربانی به نظرم آمد، به تدریج ترس از شکنجه دوباره بر قلب و جانم می نشست! وقتی به یاد می آوردم که همین فردا با همین پاهای پانسمانی مرا به تخت خواهند بست از زنده بودنم بیزار می شدم!

به فکر خودکشی افتادم! هنوز یک کلمه نگفته ام، اینها نهایتا مرا می کشند، پس چرا خودم الان که هنوز هیچ چی نگفته ام خودم را نکشم؟! این یک شکست نیست، این اوج نا امیدی و نفرت از زندگی نیست، من زندگی را دوست دارم، من مردم را، همسرم را و فرزند کوچولو و قشنگم را، مادر سالخورده و بیمارم را دوست دارم اما کابل و شکنجه واقعی است! من حاضرم به خاطر همه چیزهائی که دوست دارم شکنجه بشوم اما آخر این شکنجه باید حدی داشته باشد! من حتی حاضرم حد این شکنجه مرگ باشد اما مرگ که به این زودی فرا نمی رسد! اینها دستگاه دیالیز دارند، اینها آدم محتضر را زنده می کنند! زنده می کنند که بتواند شکنجه بشود! که بتواند مثل سگ زیر کابل پارس کند! که بتواند هر چه را آنها می خواهند راست و دروغ در تلویزیون سراسری بگوید! که بتواند نماز بخواند! که بتواند تواب بشود و دیگر زندانیان را به باد کتک بگیرد و حتی اعدام کند! که بتواند آدرس همه دوستان و رفقای خود را به آنها بگوید و همگی را روانه قتلگاه کند و نه تنها همه را به کشتن بدهد که حیثیت و انسانیت آدم ها را از آنها بگیرد و تبدیلشان کند به تواب! به انسان های مسخ شده!

نه! هزار بار مردن بهتر از طی این مسیر است! من دیگر با قاطعیت در فکر خودکشی بودم اما تنها یک چیز تردیدی کمرنگ در دلم انداخت و آن این که شاید اطلاعات این آقایان از من زیاد نباشد و من بتوانم طوری برخورد کنم که فکر کنند طعمه دندان گیری برای آنها نیستم و لزومی ندارد مرا بکشند! در آن صورت پروسه فشار روی من دیگر بی نهایت نیست! خلاصه تمام می شود و با این حساب من نباید برای شکنجه ای که به هر حال نهایت دارد خودم را بکشم! همسرم به خاطرم می آمد، نگاه عمیق و مضطربش را مجسم می کردم، قیافه معصوم پسر خردسالم به یادم می آمد و مادرم، او چه گناهی کرده بود که باید با آن همه رنج و مرارت و اضطراب این خبر را که پایان همه چیزش بود بشنود؟! اگر چه آنها خبر از این باریک اندیشی ها و حساب و کتاب هایم ندارند اما من حق ندارم کسی را که تنها خودش نیست بلکه شوهر است، پدر است و فرزند است به خاطر این که نمی خواست زیاد شکنجه شود بکشم!

البته این مطلب در مقابل منطق اول که حکم خودکشی را صادر می کرد چندان قوی نبود و من فکر می کردم این احساس ها از حسابگری به دورند و به خاطر عشق به زندگی و خوش بینی کاذب ناشی از آنند اما به هر حال نمی توانستم از این حالت که چندان تخیلی هم نبود درگذرم! هر چه به فردا نزدیک می شدم بیشتر به خودکشی راغب می شدم! خلاصه تصمیم گرفتم فعلا ابزار لازم را فراهم کنم! اولین چیزی که دنبالش بودم یک پیچ یا سوزن یا هر چیز فلزی بود که بتوان وارد پریز برق کرد، چون برخلاف زمان شاه پریز برق هم در اتاق بازجوئی و هم در بهداری پیدا می شد! اما در اتاق بهداری حسین و زندانیان دیگر هم بودند که نمی شد جلوی آنها و به طور آشکار این کار را بکنم! من می دانستم که اگر بازجوها یک نفر را که قصد خودکشی داشته در حین عمل بگیرند او را به سرعت نجات می دهند و به احتمال زیاد فشار بر او را افزایش خواهند داد! یعنی در این مورد هم قانونمندی بازجوئی در زندان سیاسی متفاوت با قانونمندی زندگی عادی بود!

در حالت عادی تهدید به خودکشی سبب می شود فشار بر شخص تهدید کننده کمتر شود اما در بازجوئی های سیاسی به خصوص در ایران خودکشی توجه بازجو را به افزایش شکنجه جلب می کند! منطق بازجو خیلی ساده و در عین حال صحیح است! او می گوید: "کسی که حاضر است برای حفظ اسرار سازمانیش خود را بکشد یا آدم مهمی است و اطلاعات زیادی در سینه دارد و یا در حال بریدن است و امیدی به مقاومت بیشتر ندارد اما چون وجدانش قبول نمی کند کسانی را لو بدهد دست به انتحار زده، شاید هم به شدت از شکنجه ترسیده، بی طاقت شده و مرگ را بر زندگی در زیر شلاق ترجیح می دهد!" بازجوها عمدتا دو شق اول را در نظر می گیرند، به سرعت زندانی را نجات داده اما سپس زیر شکنجه متمرکزتر و وحشیانه تری قرارش می دهند!

در یک فرصت کوتاه سوزن سرم را که هنگام پانسمان شدن روی میز پرستار بود کش رفتم و زیر پیراهنم جا دادم! فردای آن روز حال عمومیم بدتر شد، اگر چه آنتی بیوتیک به من تزریق می شد اما پاهایم عمیقا چرک شده و عفونت زیاد دکتر را مجبور کرده بود که به قول خودش عمل مختصری روی پاهایم انجام بدهد! در اتاق عمل مرا بیهوش نکرده بودند اما با بی حسی موضعی دیگر دردی احساس نمی کردم، به همین دلیل فرصتی پیدا شد تا یک پیچ هرز شده را از پریزی که به من نزدیک بود دربیاورم و در جیب شلوارم بگذارم! فکر کردم اگر یک پریز برق پیدا کنم که هم سوزن و هم پیچ را در یک لحظه وارد دو سوراخش کنم کار تمام می شود اما چنین فرصتی دست نمی داد!

دکتر خودش یک زندانی بود، پنجاه ساله به نظر می رسید، بعدها فهمیدم که جراح است، می گفتند باتجربه است، برخوردش بسیار با محبت و مسئولانه بود، ابتدا فکر کردم کسی که اینجا کار می کند و این همه افراد شکنجه شده را می بیند باید از نظر رژیم فرد مطمئنی باشد! یعنی خلاصه باید از خودشان باشد اما با رفتاری که از این پزشک دیدم برایم مشخص شد که نظرم اشتباه بوده است، یک بار دیگر هم در بهداری بستری شدم و او را بهتر شناختم. (۷)

در راهروی ۲۰۹

پس از شاید سه روز مرا از بهداری بیرون آوردند و برخلاف انتظارم مرا به جای زیرزمین به راهروی ۲۰۹ بردند، در ۲۰۹ یک راهروی اصلی بود که در یک سمتش اتاق های بازجوئی قرار داشتند و در انتهای همان سمت یک در باز می شد که انفرادی نبود و مختص زنان زندانی بود، در سمت دیگر راهرو اصلی نه راهروی باریکتر عمود بر راهرو اصلی وجود داشتند که در یک سمتشان سلول ها قرار داشتند، در ابتدای هر راهروی باریک دری با میله های آهنی قرار داشت که همیشه باز بود و دم تقریبا هر یک از این درهای میله ای یک زندانی ایستاده بود! همه چشمبند داشتیم و اجازه نداشتیم به جز زیر بینی خودمان جای دیگری را نگاه کنیم! من با کمی کنجکاوی فهمیدم که آن زندانی ها را با دستبند به میله های در آهنی بسته اند! یعنی دست ها بالای سر و کشیده به وسیله دستبند به میله ها قفل شده بودند و زندانی فقط می توانست کاملا راست بایستد! نه خم شود و نه بنشیند! این کار برای بی خوابی دادن بود! در نگاه اول این حالت شبیه شکنجه نبود! خوب، آدم می ایستد، حتی چندین ساعت یا یک شبانه روز!

اما مسأله این بود که اولا آن حالت، ایستادن معمولی نبود و دست ها به طرف بالا محکم کشیده شده بودند! افزون بر این، این کار به خاطر ممانعت از خوابیدن زندانی بود! یعنی زندانی به جز در هنگام وعده های صبحانه و نهار و شام که هر کدام کمتر از ده دقیقه طول می کشید می بایست در بقیه اوقات شبانه روز می ایستاد و نمی خوابید! اگر هم می خواست بخوابد نمی توانست! بعدها که این بلا را بر سر خودم آوردند فهمیدم که تقریبا بعد از دو شبانه روز (بستگی به وضعیت عمومی آدم ها دارد) تعادل انسان به هم می ریزد! نیاز شدید به خواب و دراز کشیدن آدم را کلافه می کند اما هر بار که بدن لخت می شود و می خواهد به خواب رود تمام وزن آدم به دستبند و در واقع به مچ های دست فشار می آورد و آنگاه درد و کلافگی غیر قابل وصفی فرد را از حالت کرختی درمی آورد و دوباره راست و محکم می ایستد! این زجر و بی خوابی شکنجه ای دائمی و به راستی انسان شکن بود! از روز سوم به بعد آدم هذیان می گفت! در اوج بیداری کابوس می دید! در روز چهارم پاها از کف تا زانو به شدت درد می گرفتند!

وقتی دستبند را باز می کردند که غذا بخوری در همان دم به خواب عمیقی فرو می رفتی اما پاسدار نگهبان با لگد زدن و ناسزا و متلک های پشت سر هم نمی گذاشت به خواب بروی! غذا را با وضع اسفناکی می خوردی! در تمام مدت روز که آویزان بودی صدای فریاد دیگران امان نمی داد! صدای شلاق! غریو تهدید و آمیخته با آنها متلک های بازجوها و پاسدارها ! روزهای عزا، شب های جمعه، ساعت چهار صبح، سر نهار و شام، علاوه بر دعا و اذان نوارهای چندش آور آهنگران (خواننده معروف مرگ!) از بلندگوهای راهرو به گوش می رسید! زندانیانی بودند که دوازده شبانه روز و در مواردی استثنائی حتی چهارده روز در این وضعیت قرار گرفته بودند! معمولا کسی که دوازده یا چهارده شبانه روز نخوابد می میرد! حتی خیلی زودتر! در واقع چنین افرادی در حالت آویزان و در حالتی که مچ دستشان دیگر خشک شده بود به صورت بسیار زجرآوری به خواب می رفتند! آن حالت خواب نبود بلکه قطره ای بیهوشی در دریائی از عذاب بود! طبیعت لعنتی انسان برای گریز از مرگ به این قطره چنگ می انداخت تا او را باز هم زنده نگه دارد!

من در آن سه روز اوج و حضیض انسان ها را از زیر چشمبند لحظه به لحظه می دیدم و می شنیدم: "برادر به خدا من آدرسشو نمی دونم، خواهش می کنم اتاق تعزیر نه! من دیگه نمی تونم!" - خفه شو! قسم نخور! (صدای محکم چند سیلی!) اسم خدا را نیار سگ کمونیست! (صدای محکم کابل همان جا در اتاق بازجوئی به کف پا !) "آ ..... خ، غلط کردم! ..... خوردم! دیگه نزن! میگم، میگم!" - نمی خوام بگی، بخور تا دروغ نگی! "میگم، میگم، آدرسشو میگم! نزن!" - فقط آدرسشو نه! کل کروکی تشکیلاتی! با آدرس همه شون! قدرت شکنجه و ضعف گوشت و پوست انسان را با تمام تار و پود وجودم حس می کردم، شکستن یک انسان مبارز را، درهم کوبیده شدن یک انسان آزادیخواه را، آن هم به این صورت! خشم، خشم، نا امیدی، حرمان، دلتنگی، ترس، تنهائی و بی کسی و دوباره خشم! احساس هائی که به دنبال هم می آمدند و گاه باهم می شدند و درهم می آمیختند! برای این آمیزه نمی توان کلمه ای یافت! شب ها با تمام عذابی که از بی خوابی می کشیدم احساس خوبی داشتم چرا که اکثر شب ها از ساعت هفت شب معمولا بازجوئی ها تعطیل بودند مگر پای دستگیری جدیدی در میان بود و یا به علتی دیگر بازجو تا دو شب هم می پرسید و می زد و می پرسید!

یک بار ساعت حدود ده شب بود که صدای زن جوانی را شنیدم که بازجوئی می شد، بازجو پرسید: "چشم هایش چه رنگی بود؟" - آبی! "تمام مشخصاتش را بگو!" دختر با دقت همه مشخصات را گفت! بازجو پس از مدتی پرسید: "این تصویر شبیه اونه؟" دختر گویا اشکالاتی به تصویر گرفت و تصحیحش کرد! لحن بازجو با دختر خودمانی و محبت آمیز بود! دختر هم به همه پرسش ها با لحنی پاسخ می داد که گوئی آماده همه نوع همکاری با بازجو است! برای من دیگر مسجل شده بود که باز با سقوط و دنائت یک انسان مواجه می شوم! در همان حال سعی می کردم بیشتر از بازجو متنفر باشم تا از قربانیش اما در آن لحظه واقعا از دختر زندانی بدم می آمد! بار دیگر بازجو از دختر پرسید: "خب، آن روز که با مهدی و رؤیا به خانه اش رفتید و جلسه داشتید خانه اش کجا بود؟" دختر گفت: "من چشم بسته بودم و آدرس را متوجه نشدم!" لحن بازجو پس از شاید یکی دو ساعت که باهم خیلی گرم صحبت می کردند یک دفعه عوض شد و گفت: "باز هم شروع کردی؟ میگم آدرسشو بده میگی چشم بسته بودم؟" - آخه واقعا ندیدم! "پس بریم پائین!" دختر به گریه افتاد! التماس می کرد: "نه، دیگه منو پائین نبرین! من آدرسشو نمی دونم!"

بازجو دختر را کشان، کشان از اتاق بیرون آورد! پاهای دختر پانسمان بودند! در آن لحظه بود که از قضاوت نسنجیده ام نسبت به دختر منزجر شدم، او داشت مقاومت می کرد و در تمام آن مدت که من فکر می کردم دارد با ناز و غمزه اطلاعات می دهد داشت ایستادگی می کرد! آن حرف ها و شیوه بیان به اصطلاح تاکتیکی بود که پیش گرفته بود! این هم البته به ذهنم رسید که شاید دختر دارد راست می گوید، واقعا آدرس را نمی داند و شکنجه شدن دوباره اش به خاطر بی رحمی بازجو است و نه مقاومت خود دختر اما وقتی پچ پچ های دو بازجوئی را شنیدم که از دختر دور بودند دیگر برایم مسجل شد که او هنوز هم دارد مقاومت می کند! بازجوها به هم می گفتند: "ناکس نشونی هائی که میده مربوط به بهزاده که مدت هاست خارج شده و اصلا ربطی به بهروز نداره!"

روز سوم بود که حالم به هم خورد، رنگم گویا کاملا پریده بود و ضربان قلبم کند شده بود، دوباره مرا به بهداری بردند و چند ساعت سرم به دستم وصل کردند، به خواب عمیقی رفتم، بیدارم کردند و دوباره به راهرو برگرداندند اما این بار گذاشتند روی زمین بنشینم، دستم را به شوفاژ بستند تا نتوانم دراز بکشم یا به هر طرف که خواستم برگردم! از صبح تا شب بازجوها در راهرو به این طرف و آن طرف می رفتند، اینجا و آنجا روی کف راهرو لکه های خون بودند! راهرو را صبح ها و گاه دو بار در روز تمیز می کردند، کتک، ناسزا، مقاومت، شکسته شدن افراد، نوار آهنگران، دستشوئی بردن افراد، فریادهای جانخراش که نمی شد بفهمی مرد است یا زن، بچه است یا بزرگسال یا حتی حیوانی است که زوزه می کشد!

وقتی بازجوها از کنارم رد می شدند ناخودآگاه پایم را جمع می کردم و این عادت از زمانی به وجود آمد که یک بار بازجوها به من نزدیک شدند و یکی یواشکی به دیگری گفت: "می دونی کیه؟ جمشیده دیگه!" و بعد با کفشش به پای پانسمان شده ام فشار داد! دردی جانکاه در وجودم زبانه کشید و چرک و خون سرازیر شد! بعد از آن که چندین بار چنین رذالتی را به خرج دادند دیگر هر وقت به من نزدیک می شدند به صورت انعکاسی پاهایم را زیر خودم جمع می کردم! یک بار بازجو به من نزدیک شد و زیر گوشم گفت: "آدم شدی یا نه؟" پایش را روی زخمم فشار داد! جواب ندادم، دوباره فشار داد و گفت: "آدم شدی یا نه؟" فریاد کشیدم: "من آدم بودم، من آدم هستم!" او فشار را بیشتر کرد، چند بار مرا به دیوار کوبید و رفت!

قسم خوردم بر تو من ای عشق (۸)

یکی از شب های اواخر آبان سال ۱۳۶۲ تقریبا یک ماه از دستگیریم می گذشت، شب آخرین دقایقش را می گذراند، در راهرو ۲۰۹ بیست نفری می شدیم، طبق معمول همه چشمبند داشتیم، برخی ها که اجازه داشتند بخوابند کنار دیوار با یک پتوی سربازی روی موزائیک خوابیده بودند، برخی نشسته و بقیه هم آویزان (۹) بودند و بی خوابی می کشیدند! پاها عمدتا پانسمانی، ورم کرده و چرکی! ناگهان یکی از آویزان شده ها ترانه ای را زیر لب زمزمه کرد: (قسم خوردم بر تو من ای عشق / که جان بازم در رهت ای عشق / نیارزد جان در رهی والا / که ناچیز است هدیه ای ای عشق) مو بر بدنم راست شد! این اولین صدای انسانی امیدبخش و شورانگیزی بود که می شنیدم! صدائی که در شکنجه گاه اصلی رژیم آخوندی از حلقوم یک اسیر بیرون می آمد! به نظرم آمد همه بچه هائی که توانسته بودند بخوابند بیدار شده و از زیر چشمبند به دنبال صدا می گشتند!

ترس و غرور در همه ما موج می زد، ترس از این که اگر پاسدارها یا بازجوها بفهمند چه به روزگار خواننده این سرود می آورند! غرور از آن که می توان در شکنجه گاه هم سرود خواند و یا سرودی شنید، سرود زیبای عشق و در راه عشق مردن را ! لحظه به لحظه صدای آن رفیق بلندتر می شد، بعدها فهمیدم که او جهانگیر بهتاجی (۱۰) بود، به او مدت ها بی خوابی داده بودند و او با زیرکی خاصی ساعات رفت و آمد پاسدارها و تعویض شیفت ها را زیر نظر داشت و لحظه ای را برای سرود خواندن در نظر گرفته بود که پاسدارها نبودند، اگر چه گزمه ها نبودند اما هر آن ممکن بود بیایند! او دیگر حساب و کتاب و واقع بینی های لازم را از یاد برده بود و گرچه خواننده نبود اما آن چنان در شعر و آهنگ این ترانه تنیده شده و با آن یکی شده بود که در آن لحظه به گوش همه ما زیباترین ترانه زندگی می آمد! من با صدای خفه ای گفتم: "یواشتر! دارن میان!" و او صدایش را به تدریج پائین آورد اما ترانه را تا به آخر خواند! پاسدارها نفهمیدند، این روز هم چون روزهای قبل با همان مشقات هر روزه سپری شد.

فردای آن روز مرا بدون هیچ مقدمه ای به زیرزمین کشاندند! به سرعت به تخت بستند! بازجو گفت: "خوب استراحت کردی؟ قرارهاتو هم که نگفتی، فکر می کنی قهرمان شدی؟ هان؟ بدبخت یوسف هم اولش مقاومت کرد اما بعد اونم حرفاشو زد! خب، حالا نوبت توست! این گوی و این میدان!" با اولین ضربه بوی تعفن و چرک پا بلند شد و پاسداران اسلام را ناراحت کرد! یکی گفت: "کثافت، چه بوی گندی میدی! کی تو رو این طوری کرده؟ هان؟ بگو خبیث، کی تورو این طوری کرده؟" من که با خودم عهد کرده بودم کله شقی های تحریک کننده نکنم، هیچ نگفتم! قبلا هم این سؤال از من شده بود، چه در بهداری، چه در هفته های اول و حتی زمان شاه هم از این سؤال ها زیاد می کردند: "چه کسی تو را به این روز انداخته؟" برای بازجوها و نگهبان ها مطلوب این بود که آدم در پاسخ به این سؤال بگوید: "خودم!" یعنی خود من با حماقت و کله شقی در مقابل بازجو خودم را به این روز انداختم! اما من همیشه پاسخ می دادم: "خب معلومه کی منو این طور کرده! شماها، شماها بازجوها و پاسدارها !" اما این بار ساکت ماندم!

ضربات فرود می آمدند و فریاد از جگر آدم بیرون می زد، جانخراش و محکم! اما آن خروش به تدریج از حالت فریاد به زوزه و صداهای عجیبی تبدیل می شد! با صدائی که ترکیبی از ناله و غرش بودند پرسیدم: "از من چه می خواهید؟" - هیچ چی، یک کلمه میگم، پانصد ضربه می زنم! قبول؟ منظور بازجو این بود که یک نشانه از اطلاعاتی که لو رفته می گوید تا من بفهمم که مسائلم رو شده و دیگر شروع به حرف زدن بکنم اما به خاطر این راهنمائی که منحصر به یک کلمه است و نه بیشتر پانصد ضربه کابل بخورم! من می دانستم این بلوف است! آنها نمی توانستند روی پای پانسمانی من و با توجه به حال و روز آن موقع من حتی بیش از صد ضربه بزنند! باید صبر می کردند و با فاصله و با بردن به بهداری و خلاصه دوا و دکتر مرا آماده کنند برای خوردن ضربات بیشتر اما از طرف دیگر وضع جسمی و روحی من به گونه ای بود که آرزو داشتم بمیرم اما حتی یک ضربه دیگر نخورم! یک هفته ای از کابل خوردن اساسی شب اول می گذشت و در طول این یک هفته بدون اغراق پنج تا شش کیلو لاغر شده بودم!

با صدای بلند گفتم: "هزار ضربه بزنید! من چیز مهمی ندارم که به شما بگویم! من قبلا سیاسی بودم، مدت هاست با تشکیلات رابطه ندارم!" بازجو گفت: "تقی؟" و شروع کرد به کابل زدن! فریاد زدم: "نمی شناسم!" گفت: "یوسف؟" گفتم: "نمی شناسم!" به طرزی باورنکردنی مغزم کار می کرد! دو ماه قبل تقی دستگیر شده بود، قبل از دستگیری باهم قرار منظم داشتیم و در آخرین قرار تقی سر قرار نیامده بود! ما سال ها با یکدیگر دوست بودیم و یوسف هم اسم سازمانی تقی بود! بیرون که بودم به عنوان یک خبر موثق از طریق تشکیلات شنیده بودم تقی در ۲۰۹ اوین بسیار شکنجه شده و یک روز در حالی که او را در راهرو اصلی اوین بسته و بی خوابی می دادند ناگهان با صدای بلند فریاد زده: "من تقی قانع، اکثریتی هستم، من مصاحبه نمی کنم!" وقتی پاسدارها و بازجوها صدای فریاد او را می شنوند با مشت و سیلی و کشان، کشان او را به زیرزمین برده به تخت شلاق می بندند! تقی تنها دو نکته را گفته بود، یکی معرفی خود و سازمانش و دیگر آن که: "من مصاحبه نمی کنم!" و این به بازجوها بسیار گران آمده بود!

چون تقی به این وسیله به همه زندانی های اطرافش فهمانده بود که به شدت زیر فشار برای انجام مصاحبه قرار دارد و او حاضر نیست مصاحبه کند! این هم یک خبر موثق و دقیق از وضعیت روحی و کلی تقی بود که به هر حال به بیرون از زندان می توانست درز کند تا وضعیت بازجوئی و روحیه و حد لو رفتن ها برای همرزمانش در بیرون مشخص شود و هم روحیه زندانی های اطراف او و دیگران و حتی افراد بیرون از زندان را تقویت می کرد! بازجوها روی تقی خیلی کار کردند، آنها برای شکستن او برنامه درازمدت داشتند! دیگر زمان برایشان مطرح نبود، نتیجه مهم بود و البته از لحاظ زمان هر چه زودتر بهتر! (۱۱) برگردیم به تخت شلاق! فکرم روی این مسأله متمرکز شده بود که بازجو از کجا پی برده است که تقی (یوسف) با من ارتباط داشته؟ ارتباط من و تقی را به جز خود تقی سه نفر دیگر می دانستند که هر سه نفر آزاد بودند، زندگی کاملا مخفی داشتند و من تا روز دستگیری می دانستم که گیر نیفتاده اند.

پس دو راه می ماند: یا تقی زیر شکنجه اسم مرا آورده و یا من و تقی حین اجرای قرارهائی که داشتیم تحت تعقیب بوده ایم و نفهمیده ایم و بر این قرار بازجوها از رابطه ما خبر دارند! پس من تا زمانی که با تقی روبرو نشوم و نفهمم این بی شرف ها از کجا ارتباط ما را فهمیده اند نمی توانم حرف بزنم!آخر اگر حرف بزنم کجایش را بگویم؟ چه قسمت از این رابطه لو رفته؟ ما کارهای مشترک زیادی داشته ایم، این که کدامش را بازجوها می دانند اصلا مشخص نبود! تمام این افکار در زیر فشار مثل برق و باد از ذهنم می گذشتند و هنوز هم که هنوز است آنها را به یاد می آورم! کابل زدن ادامه یافت اما این بار شانس آوردم و به طور واقعی و نه تصنعی پس از مدتی از هوش رفتم! از هوش رفتن برای من خیلی کم پیش می آمد، این جسم لعنتی به این زودی ها از حال نمی رفت!

دوباره خودم را در بهداری زیر سرم بازیافتم اما دیگر در اتاق چندنفره نبودم، تنها روی تخت و سرم به دست دیدم دارند پایم را دوباره پانسمان می کنند! پس از مدت کوتاهی دوباره به سراغم آمدند و باز هم به سمت زیرزمین کشاندندم! خوشبختانه مرا به تخت نبستند، بازجو به نگهبان گفت: "همون بیرون ببندش!" مرا پشت اتاق تعزیر به شوفاژ بستند! شخصی را دیدم که تمام پاهایش تا بالای زانو پانسمان شده و عینک هم به چشم داشت، چشمبندش را بالا زده بود که بتواند بنویسد و روی کاغذی با سرعت می نوشت، ظاهرا او پس از شکنجه های فراوان شکسته بود و داشت همه چیز را می گفت! سی، چهل صفحه ای را پر کرده بود! با اندوه سنگین، آینده خودم را در این فرد عینکی دیدم! نکند من مثل او بشوم؟ بعد از این شکنجه ها آخرش بنشینم و هر چه می دانم بنویسم؟ این کابوس مثل خوره وجود مرا می خورد! عاقبت تمام آن فعالیت ها و فداکاری ها این است؟

این که در مقابل یک بازجوی ریشوی خمینی چی بنشینی و در حالی که خودت را برایش لوس می کنی بپرسی: "برادر، اسم کسانی را هم بنویسم که حدس می زنم ممکن است افکاری مخالف نظام داشته باشند؟" و بازجو با تبختر و بی تفاوت بگوید: "هر چه را که لازم می دانی بنویس!" چه خنده دار: "هر چه را لازم می دانی!" بازجو همیشه می گوید: "همه چیز را بنویس، هر چه در این کله صاحب مرده ات هست بریز بیرون!" به یاد خواهرم افتادم که در آخرین روزهای قبل از دستگیریم یک بار که مصاحبه های تلویزیونی رهبران حزب را دیده بود با بغض به من گفت: "این چه زندگی است که شماها می کنید؟ این کجایش درست است؟ این همه محرومیت و رنج قبل از زندان و بعد در زندان هم مجبور شوید حیثیت خودتان را به باد بدهید! این کجایش درست است؟ این همه اش شکست و در به دری و بی آبروئی است!" حرف هایش را در آن روز با لبخندی محو پاسخ دادم و آخرش گفتم: "اشتباه می کنی، ما راه دیگری را می رویم، ما به اینجاها کشیده نمی شویم!"

پشت در اتاق تعزیر جنگ مغلوبه ای جریان داشت، پشت سر هم می آوردند و می زدند! یکی مقاومت می کرد، یکی می شکست، یکی گریه می کرد، جیغ، فریاد، حتی زوزه می کشید، زوزه ای که به ناله هیچ حیوانی شباهت نداشت تا چه رسد به انسان! اما آن خروش زوزه یک انسان بود که آن را تنها در شکنجه گاه هائی این چنین می توان شنید! یکی را به تخت بستند، از لهجه اش فهمیدم کرد است، اولین بار بود که می دیدم کسی کابل می خورد و هیچ فریادی نمی کشد! ضربات را بدون این که بخواهم می شمردم: ده، بیست، پنجاه، هفتاد! هفتاد ضربه خیلی زیاد بود! بعد از حدود هفتاد ضربه زندانی کرد گفت: "باز کنید، می گویم!" - همین جا بگو! زندانی گویا آدرسی را داد و بازجو از تخت شلاق بازش کرد، من احساس کردم مقاومت او درهم نشکسته چون نمی توان با این تسلط شکنجه شد و بعد یکباره مطلبی را گفت که قاعدتا منجر به دستگیری و اعدام چند نفر می شود!

بعد از حدود یک سال که او را دیدم فهمیدم که حدسم درست بوده! او حسن امیری یکی از کادرهای برجسته "اتحادیه کمونیست ها" بود، او در واقع بیش از مدت زمانی که باید طبق قرار مقاومت می کرد مقاومت کرده بود و به اندازه کافی به رفقای دیگرش که آزاد بودند فرصت داده بود تا از جائی که او نشانیش را می داند خارج شوند! بعدا پی بردم روزی که من دیدمش تصمیم داشت اگر دوباره شکنجه اش کردند بعد از مقدار معینی مقاومت آدرس را بگوید و همین کار را کرده بود! دردناک این که رفقایش که دو نفر بودند بی احتیاطی کرده و از محلی که می بایست سوخته تلقی می شد به موقع دور نشده بودند! آن دو دستگیر شدند و یکی از آنها اعدام شد! بنا بر عرف سازمان های سیاسی مبارز، مقصر شخص لو دهنده آدرس نبود، مقصر دوستانش بودند که مسائل امنیتی را رعایت نکردند!

من تا آن موقع که حدود ده روز می شد هنوز چیزی نگفته بودم! این برایم همچون پیروزی بود! البته اگر آنها فشار متمرکزتری روی من آورده بودند هیچ معلوم نبود بتوانم تا آن موقع حرفی نزده باشم! من می دانستم که آدم نمی تواند تا به آخر همین طور محکم و دست نخورده بماند! شاید سرانجام وادارم کنند حرف بزنم پس بگذار پیروزیم را با مرگ به کمال برسانم و داغ شکستنم را بر دل سربازان گمنام امام خمینی بگذارم! در همین افکار غوطه ور بودم که درست پشت سر خودم، بغل شوفاژ، پریز برق را دیدم، من، تنها، پشت اتاق تعزیر، ساعت حدود هفت غروب، با یک پریز برق و یک سوزن و یک پیچ در جیب! گوئی در آن لحظه شاهد پیروزی بر کابل را در آغوش می کشیدم! منتظر ماندم شام را هم بدهند و رفت و آمدها کمتر شوند، چون به فاصله های نا معینی، گاه ده دقیقه گاه یک ربع ساعت کسی را برای شکنجه شدن می آوردند و از جلوی من رد می شدند تا وارد اتاق تعزیر شوند! هر چه زمان می گذشت رفت و آمد کمتر می شد!

چون یک دستم را به شوفاژ بسته بودند نمی توانستم با هر دو دست دو تا فلز را در سوراخ پریز وارد کنم! کمی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بدنم به شوفاژ که فلزی است و زمین که موزائیک است تماس دارد، پس کافی است که با فاز برق تماس پیدا کنم، در آن صورت جریان برق از بدنم می گذرد و کار را یکسره می کند! دیگر به فرزند و همسر و مادر و بقیه فکر نکردم! فورا پیچ را از جیبم درآوردم و در دست چپم که آزاد بود قرار دادم، یکی از سوراخ های پریز را به طور اتفاقی انتخاب کردم، به اطراف نگاه کردم، هیچکس آنجا نبود، در آن زیرزمین، با آن تخت شلاق و چند کابل و در نیمه باز آن که رویش نوشته بودند: "اتاق تعزیر!" تا اینجا همه چیز به سرعت انجام شد اما درست یک لحظه قبل از وارد کردن پیچ به سوراخ پریز همه عزیزانم به خاطرم آمدند! آن هنگام من به طور واقعی خودم را در نیم قدمی مرگ می دیدم و تازه آنجا فهمیدم که آدم نمی تواند در نیم قدمی مرگ باشد و دوباره نگاه کاملی به زندگی نکند! با همسر و مادرم خداحافظی کردم و قیافه پسرم را دیدم، عبوس و بد اخلاق بود و شاید خشمگین از من که چرا تنهایش می گذارم!

اما من چشمم را بستم و پیچ را با تمام قدرت و با سرعت وارد سوراخ پریز کردم! یک شوک محکم مرا از زمینی که رویش نشسته بودم کند، به بالا جهاند و من دوباره به زمین خوردم! دستم ناخودآگاه به طرف خودم کشیده شده بود و پیچ کمی دورتر از من روی زمین افتاده بود! برای لحظه ای منگ و شاید رنگ پریده به اطراف نگاه کردم، کسی آنجا نبود، خود را بسیار خسته یافتم، انگار بیست و چهار ساعت تمام کار کرده و نای حرف زدن ندارم! خیلی ناراحت شدم، فکر کردم احتمالا ولتاژ اوین همان ولتاژ شهر نیست و آدم را نمی کشد بلکه فقط شوک وارد می کند! اگر چنین نبود این همه پریز برق در دسترس زندانی ها قرار نمی دهند! اما من باز خودم را به طرف پیچ کشاندم و آن را برداشتم تا یک بار دیگر بختم را آزمایش کنم! می دانستم برای این که جریان برق به راحتی از بدن بگذرد باید انگشتم را ببرم و پیچ را در بریدگی انگشتم قرار دهم تا برق مستقیما با خونم تماس پیدا کند! این را از زندان زمان شاه به خاطر داشتم، از صحبت هائی راجع به خودکشی با برق با بچه های آن دوره!

اما تیزی نداشتم و ایجاد بریدگی در انگشت بدون تیزی ظاهرا ممکن نبود! شروع کردم به دندان گزیدن یک انگشتم! آن قدر گوشه ناخنم را گاز گرفتم تا اندکی خون از انگشتم جاری شد! سعی کردم خون بر زمین نریزد چون هر آن ممکن بود کسی سر برسد، با دیدن خون به من مشکوک شود و جریان را بفهمد! (در زمان شاه یک شب به خاطر سرازیر شدن خون از پایم زیلوی داخل سلول تماما خونی شده بود و من نفهمیده بودم، نگهبان که آخر شب از چشمی سلول ها را وارسی می کرد با دیدن خون با سراسیمگی در را گشود، پتویم را کنار زد و مرا به باد کتک گرفت! مدام می گفت: "دستت را بگیر بالا ببینم!" او فکر می کرد رگ دستم را بریده ام و قصد خودکشی دارم در حالی که اشتباه می کرد! گویا بارها چنین مواردی را دیده بود که سریع عکس العمل نشان داد!) پیچ را در شیار خون آلود انگشتم قرار دادم اما وقتی خواستم دوباره پیچ را در پریز فرو کنم ترسیدم! هر چه سعی می کردم نمی توانستم پیچ را داخل سوراخ فاز کنم! داخل سوراخی که دیگر می دانستم کدام یک است!

کار به جائی رسید که اکنون فکر می کنم اگر در وضعیت دیگری بودم خنده ام می گرفت یا عصبانی می شدم اما تصویری از عصبانیت در خاطرم باقی مانده است: یعنی چه؟ من چرا می ترسم؟ فوقش یک بار دیگر شوک می دهد، شوک هم مرا کوفته می کند، همین و بس، این که دیگر ترس ندارد! این ترس ناشی از مرگ نبود، این شوک لعنتی واقعا بدنم را ترسانده بود! خلاصه بعد از شاید یک دقیقه پیچ را محکم داخل سوراخ پریز کردم! باز هم همان ماجرای چند دقیقه پیش تکرار شد! لحظه ای بعد شوکه شده و کوفته در گوشه ای افتاده بودم! به خود آمدم، حالت عجیبی داشتم، بار دیگر خودم را تنها و بی کس در مقابل اتاق تعزیر دیدم، دیگر جریان برق و خودکشی فرشته نجات من نبودند! من محکومم زنده بمانم و شکنجه بشوم! من هستم و کابل و بازجو و این اطلاعات لعنتی در مغزم که شاید به درد هیچ چی نخورند اما خمینی چی ها برای درآوردن آنها از من از هیچ کاری فروگزار نمی کنند!

احساس تلخی داشتم، چند لحظه پیش این من بودم که لحظات را می ساختم، برای خودم تصمیم می گرفتم و اجرا می کردم اما اکنون همه قدرت و امکانات دست آنهاست! آنها برای من تصمیم می گیرند و من محکومم که فقط شکنجه شوم! همان هنگام احساس عجیبی به من دست داد که برایم کاملا تازگی داشت: می توانم باز هم نفس بکشم، باز هم غذا بخورم، بخوابم، روزی روزگاری ممکن است همسر و فرزندم را ببینم، مادرم را ببینم که نگذاشتم در عزای من بنشیند! زندگی! زندگی چه شادابی و نیروئی در انسان می دمد! حالت واقعی کسی را داشتم که از یک مرگ حتمی نجات یافته! آن شب از خستگی زیاد، درد پایم را فراموش کردم و زیر همان شوفاژ به خواب رفتم، صبح با صدای پای پاسدارها و بازجوها بیدار شدم، هر وقت از کنارم رد می شدند لگدی به پای زخمیم می زدند!

آنها زنی را برای تعزیر شدن آوردند! او را به تخت بستند، بازجو گفت: "بهش چی می گفتی؟" - باور کنید چیزی نگفتم، خواهش می کنم نزنید، من امروز ملاقات دارم، از شهرستان میان، بذارین اول برم ملاقات بعد تعزیرم کنید! "خفه شو! ملاقات بی ملاقات! تو هواخوری بهش چی می گفتی؟ همه رو می دونم، فقط می خواستم خودت بگی!" زن گویا تنها نگران ملاقاتش بود! من از عواطف آن زن متعجب بودم، به جای نگرانی از موضوع صحبتش با فرد دیگر (که احتمالا از طرف تواب ها گزارش شده بود!) عمدتا از ناراحت شدن خانواده اش نگران بود اما این نگرانی را با لو دادن حرف هائی که همان موقع فکر کردم حتما در هواخوری زده است برطرف نمی کرد! از این که زندانی زن از ملاقات و هواخوری صحبت می کرد برای من که تازه وارد اوین شده بودم تعجب آفرین بود، مگر وسط بازجوئی ملاقات هم می دهند؟ تازه مگر نزدیک ملاقات شلاق هم می زنند؟ اگر خانواده بفهمد این که به ضرر اینهاست؟

اما به تدریج فهمیدم در زندان های جمهوری اسلامی همه اینها شدنی است! این وحشی ها نه تنها به ظاهرسازی جلوی خانواده اهمیتی نمی دهند بلکه اساسا بدشان نمی آید که همه این بلاها را جلوی چشم خانواده ها سر زندانی بیاورند تا نه تنها خانواده ها بلکه تمام مردم ایران و جهان حساب کار خودشان را بکنند و بدانند با چه رژیمی طرف هستند! از آن گذشته آن زن گویا تازه دستگیر نشده بود و دوران بازجوئیش را نمی گذراند بلکه مدت ها قبل بازجوئی شده بود، در بخش های نیمه عمومی به سر می برد و چه بسا به عنوان تنبیهی یا به دلایل دیگری به ۲۰۹ آورده شده بود! شاید هم دادگاه رفته، حکم داشت و یا ملی کش (۱۲) بود و چنین زندانی که در دوران بازجوئی نبود قاعدتا ملاقات هم داشت اما این که چرا گذارش به اتاق تعزیر افتاده بود به خاطر آن بود که تواب های بند به پاسدارها گزارش داده بودند که این زن با یک زن دیگر زندانی که متعلق به بند دیگری بود حرف زده است و به همین دلیل شکنجه اش می کردند تا بگوید با زندانی بند دیگر چه صحبتی می کرده، به همین سادگی!

تمام روز بعد هم که پشت اتاق تعزیر منتظر تعزیر شدن خودم بودم صدای ضجه های قربانیان را می شنیدم، شاهد مقاومت ها و بریدن ها، فرو ریختن ها و حتی سکوت بعد از فریادهای ممتد و طولانی بودم، شاید آنهائی که ظاهرا بیهوش می شدند در واقع مرده بودند چون آدم برخلاف تصور رایج به راحتی و خیلی زود بیهوش نمی شود! من این را نمی فهمیدم که چه کسی بیهوش شده و چه کسی به قتل رسیده فقط از زیر چشمبند می دیدم بدن لخت و بی جانی را از اتاق تعزیر بیرون می بردند!

بعد از دو روز مرا به راهرو ۲۰۹ بردند و دست هایم را با دستبند به یکی از درهای آهنی بستند به طوری که دست ها به سمت بالا کشیده بود اما آدم می توانست روی پایش بایستد! این کار را برای بی خوابی دادن می کردند! پس از یکی دو ساعت تازه فهمیدم که تحمل این ایستادن اجباری چندان آسان نیست! نمی دانستم تا چه مدت آدم را در این حالت نگه می دارند، یادم آمد که در دوران شاه هم برای بی خوابی دادن بعضی ها را به میله های در به همین صورت می بستند و تازه متوجه شدم که ممکن است مرا چندین روز به همین حالت نگه دارند! اساسا این نوع شکنجه موقعی کاربرد داشت که بازجو دیگر عجله ای نداشت! یعنی قرارهای مهمی که باید سریعا به آن دست می یافتند دیگر مطرح نبود! بازجوها مثلا در مورد کسی که مسلح دستگیر شده بود یا به هر حال گمان می بردند قرارهائی برای بیست و چهار ساعت آینده دارد فرصت بی خوابی دادن نداشتند! در چنین مواردی فقط به کابل زدن متوسل می شدند! آن چنان که شب اول دستگیریم همین کار را کردند!

اما بعد از یک هفته به خصوص برای من و امثال من که صرفا با افراد مخفی تماس نداشتیم و از نظر بازجو می توانستیم افراد زیادی را لو دهیم که کاملا زندگی علنی داشتند یعنی محل کار و محل زندگیشان تغییر نمی کرد و به اسم اصلی زندگی می کردند استفاده از این حربه یعنی بی خوابی دادن مناسب و کارساز می نمود! آن چنان که پیشتر اشاره شد در حالت نیمه آویزان روزهای دوم و سوم دیگر اوج کلافگی و شروع هذیان گوئی است! بی خوابی مفرط منجر به ناتوانی شدید در متمرکز کردن اعصاب، درماندگی جسم و ذهن و کلا حالتی بسیار نزار می شود! خوب یادم می آید وقتی زیر کابل از فرط استیصال آدم به جائی می رسید که می خواست بگوید: "همه چیز را می گویم!" نمی دانم به چه دلیل یک نیروی دیگر به همان قدرت و سرعت به آدم نهیب می زد: "نه هیچ چیز نمی گویم!" دوباره ضربات وارد می شدند و آدم تحمل می کرد! شاید حالت جنگ مغلوبه و داد و بیداد و خلاصه جو پرتنش و هیجان زده آن لحظات علت این حالات بودند!

اما در حالت بی خوابی بریدن و تسلیم شدن هم تدریجی بود! آرام و قطره، قطره! نیروی تسلیم آرام، آرام به سراغ آدم می آمد اما قویتر و پابرجاتر از نیروی تسلیم در دوره کابل خوردن! در این حالت روزی سه بار دستم را باز می کردند که هم غذا بخورم و هم دستشوئی بروم و در مجموع هر بار کمتر از هشت یا ده دقیقه فرصت می دادند! وقتی دستم را باز می کردند فقط دلم می خواست دراز بکشم اما پاسدارهای اسلام نمی گذاشتند! تنها یک پاسدار (حاج آقا لطفی) بود که نه در مورد من بلکه در مورد بقیه آویزان شده ها هم می گذاشت بیش از هشت دقیقه و گاه حتی نیم ساعت بنشینیم و یا پاهایمان را به سمت بالا به دیوار تکیه دهیم و این بسیار لذت بخش بود! بعدها که در عمومی بودم یکی از بچه ها برایم تعریف کرد که بحث میان یک پاسدار و بازجوئی به نام رحیمی (۱۳) را که زیاد از حربه بی خوابی استفاده می کرد شنیده است، پاسدار به بازجو گفته بود: "حاج آقا رحیمی چرا این قدر به این سگ کمونیست فرصت می دهی؟ خب ببندش به تعزیر زود به حرف بیاد دیگه!" و حاج آقا رحیمی پوزخندی زده و گفته بود: "نه، این طوری بهتره!"

بودند کسانی که دوازده شبانه روز و گویا حتی چهارده شبانه روز در این حالت قرار گرفته بودند و یکیشان همان جهانگیر بود که آن ترانه: "قسم خوردم بر تو من ای عشق" را خوانده بود! همین جهانگیر یک روز که برای غذا خوردن بازش کرده بودند بدون آن که خودش بفهمد به جای نشستن و غذا خوردن، در همان راهرو کوچک راه افتاده بود، شاید به قصد دستشوئی وارد یک سلول شده بود که درش باز بود! (احتمالا زندانی داخل آن سلول را برای بازجوئی برده و در آن را تا بازگشت زندانی باز گذاشته بودند!) جهان در سلول خالی فروریخته و همان جا به خواب رفته بود! پاسدارهای بند که به کار غذا دادن مشغول بودند این صحنه را ندیده و خلاصه پس از چهار الی پنج ساعت متوجه شده بودند که جهان گم شده است! نهایتا او را در همان سلول که به خواب رفته بود پیدا کرده بودند! این داستان عجیب و جالبی بود که هر وقت می شنیدیمش صفا می کردیم!

پس از سه روز دستم را باز کردند و مرا به انتهای راهروی بزرگ بردند، درست زیر هواکش یک دستم را به شوفاژ بستند! البته این کار برای سوزاندن دست نبود چون دست از شوفاژ فاصله داشت، این کار بیشتر به خاطر محدود کردن زندانی در تغییر حالت نشستن و مجبور کردنش به این بود که تمام شبانه روز تقریبا در یک حالت بنشیند، بیشتر خسته و فرسوده شود و در عین حال به صورت دائم در حال و هوای بازجوئی باشد!دم چک بازجوها و تهدیدات مداومشان وقتی که در حین انجام وظایف روزانه شان از کنار آدم رد می شدند!

دردآورترین لحظه برای یک زندانی زیر بازجوئی هنگام فرود آمدن کابل به کف پاست و بدترین جا روی تخت شلاق است وقتی شلاق فرود می آید اما فرق می کند این که تو را روی تخت شلاق بسته باشند یا تنها خوابانده باشند! همچنین فرق می کند این که کنار تخت نشسته باشی یا درازت کرده باشند، وقتی کنار تخت نشسته ای تنها آرزویت این است که تو را از اتاق تعزیر بیرون بفرستند، حتی ماه ها پشت در اتاق تعزیر نگه دارند! اما وقتی پشت در قرار می گیری آرزویت این است که از پله ها بالا بروی و در راهروی ۲۰۹ باشی! لگد زدن های بازجوها روی پای پانسمان شده ات مهم جلوه نمی کند! فکر می کنی: "بگذار مرا به راهروی ۲۰۹ ببرند و به شوفاژ ببندند!" اما وقتی در راهرو ۲۰۹ قرار می گیری یک عذاب الیم را تجربه می کنی با چشمبندی بر چشم تقریبا هجده ساعت تمام در هر شبانه روز و شاید بیشتر و در این حال مدام تهدیدها و صدای ضربات سیلی و لگد بازجوها را می شنوی! همچنین صدای نوارهای مرثیه و نوحه و دعای ندبه و توسل و کمیل را !

وقتی صدای پائی از ته راهرو می آید آدم فکر می کند بازجوی خود اوست که به سمتش می آید، صدای پا نزدیکتر می شود، قلبت تندتر می زند، بدن خود به خود جمع می شود، اعصاب تماما کشیده، حواس جمع، صدا در چند قدمی و حتی یک قدمی! از زیر چشمبند کفش قهوه ای یا سیاه و یا گاهی دمپائی قهوه ای یک بازجو را می بینی اما بازجو دور می شود و به سراغ یک قربانی دیگر می رود و تازه اینجاست که نفس راحتی می کشی اما این دور و تسلسل گویا پایانی ندارد! تمام روز تکرار می شود و تو به آن عادت نمی کنی، تو نسبت به آن بی اعتنا نمی شوی، آری، راهرو ۲۰۹ هم با این وضعیت بعد از چند روز و شاید یکی دو ماه برای زندانی بدترین جا می شود و آدم آرزو می کند: "ایکاش مرا به سلول انفرادی بفرستند!" به خصوص به سلول انفرادی با دو سه نفر دیگر! چقدر لذت بخش است سلول انفرادی دو سه نفره! در یکی از همین روزها یکی از بازجوها به من که چشم بسته به شوفاژ بسته شده بودم نزدیک شد: "چطوری رفیق جمشید؟" چیزی نگفتم! "آدم شدی؟" - آدم بودم! "بدبخت دلت می خواد اعدامت کنیم؟ هان؟ دلت می خواد ستاره ای در جنبش جهانی کمونیستی بشی؟ هان؟" اینها را با لحن تمسخرآمیزی گفت و رفت!

احساس کردم نکند مرا دست بالا گرفته اند؟ در این صورت کار مشکلتر خواهد شد اما این جمله هر چه بود به من روحیه می داد! احساس می کردم اینها حتی با مرگ ما هم احساس پیروزی نمی کنند! در راهرو ۲۰۹ هر روز یک بار و گاه بیشتر کسانی را که پایشان زخمی بود برای پانسمان به بهداری کوچکی می بردند که در یکی از هواخوری ها (۱٤) ساخته بودند، این فرصتی بود که افراد دیگری را که در نزدیکمان نبودند ببینیم، البته نه با چشم باز چون در تمام مدت همگی چشم بسته بودیم! اطرافمان را زیر چشمی و دزدکی می کاویدیم، در این حال یک بار حسین شجاع را دیدم که باهم در بهداری مرکزی آشنا شده بودیم، پشت سر هم قرار گرفته بودیم، بدون آن که حرفی بزنیم، وقتی به ما گفتند هر کس دستش را روی شانه جلوئی بگذارد و جمع به اصطلاح به ستون یک حرکت کند حسین شانه ام را فشار داد! من هم یواشکی دستش را گرفتم و فشردم! در حالی که پانسمان می شدیم یواشکی پرسیدم: "خوبی؟ من که خوبم!" گفت: "من هم خیلی خوبم!" و مشتش را به من نشان داد! این چند کلمه مدت ها به من نیرو دادند، شاید به او هم.

تقی قانع خشک بیجاری (۱۵) در راهروی ۲۰۹

دو سه روز بعد برایم اتفاق مهمی افتاد که در بازجوئی بسیار کمکم کرد، آن چه از شب اول تا آن روز (که شاید ده روزی می شد) مغزم را چون خوره می خورد این بود که رابطه من و تقی چگونه برای بازجو مشخص شده و من کجایش را باید بگویم یا نگویم؟ در راه بهداری کوچک بودیم که حس کردم آن که کنار من قرار گرفته تقی است! کمی نزدیکتر شدم و دیگر مطمئن شدم خودش هست، گفتم: "من جمشیدم، از من چی گفتی؟" پاسدار نزدیک ما شد و تقی مجبور شد ساکت بماند! خلاصه در فرصت کوتاهی که پیدا شد توانست بگوید: "من فقط تو را می شناسم!" روزهای بعد روی این جمله اش خیلی فکر کردم، من و او شناخت زیادی از هم داشتیم، جمله: "من فقط تو را می شناسم!" از یک طرف معنایش این اعلام شناختن بود و اگر شناخت از من به بازجو منتقل شده باشد بسیار بد است اما کلمه "فقط" در این جمله فضای دیگری ایجاد می کرد!

اگر تقی همه شناختش را گفته باشد دیگر نمی گوید: "فقط" بلکه خیلی راحت می گوید: "هر چه می دانستم نوشتم!" یا می گوید: "همه چیز را می دانند!" این جمله آخر را به جز موارد استثنائی که صادقانه است غالبا زندانیانی که دیگر له شده اند بر زبان می آورند، چه، کسانی که پس از مقاومت های زیاد شکسته باشند و چه، کسانی که در همان سیلی اول به قول معروف بند را آب داده باشند اغلب می گویند: "اینها همه چیز را می دانستند!" کمتر می گویند: "اول بار من بودم که آن چیزها را گفتم!" این جمله یعنی نفی خود، ادای آن بسیار سخت است و البته برای کسی که طعم فشار را چشیده کاملا قابل درک است اما این که بگوئی: "همه چیز را می دانستند" واقعا می تواند این بار را هم داشته باشد که من چیز خاصی را لو ندادم اما فهمیدم بازجوها همه چیز را می دانند! احتمالا قبلی ها گفته اند و یا دستگاه امنیتی رژیم با تعقیب و مراقبت و کار گذاشتن شنود و وسایل دیگر آن قدر قوی و با برنامه کار کرده که قبل از دستگیری من و تو همه چیز را فهمیده است! من از جمله تقی بوی ضعف حس نکردم، تقی اگر چه بدنش کاملا درهم شکسته و ضعیف شده بود، اگر چه ساکت و بی جنب و جوش بود و لنگان لنگان راه می رفت اما هیچ سخنی و اشاره ای وجود نداشت که نشانگر بریدن او باشد!

جمله کوتاه و دقیقش نشانگر تیزهوشی و تعادل این انسان شکنجه شده بود! تصمیم گرفتم اگر بار دیگر مرا زیر فشار متمرکز بردند و دوباره روی تقی (یوسف) تکیه کردند وانمود کنم که دیگر نمی خواهم مقاومت کنم و برآنم بازجوئی پس بدهم و فعالیت هایم را بنویسم! حساب می کردم که بازجوها اسم سازمانیم را می دانند، این را روز اول فهمیده بودم، از طرف دیگر یکی از مسئولیت هایم را که خوشبختانه مربوط به دو سال قبل از آن تاریخ بود در پچ پچ هایشان شنیده بودم! با چهار نفر هم از یک سال پیش تماس های منظمی داشتم که پیش از دستگیری می دانستم از طرف یکی از آنها که دستگیر شده بود قضیه آن لو رفته! سه نفر باقی مانده مخفی شده و اسم اصلیشان هم لو نرفته بود، در نتیجه برای نوشتن در برگه بازجوئی مطالبی داشتم که بنویسم و موجب ضربه زدن به کسی یا جائی نشوند اما آن چه مرا عذاب می داد این بود که تقی راجع به قرارهائی که اجرا می کردیم به خصوص مکان قرار چه گفته، به هر حال این قسمت بازجوئی مشکل می نمود و به احتمال زیاد دوباره فشار و کابل روی شاخش بود!

فیروز (۱۶) و بچه ها در راهرو  ۲۰۹

زمانی که دستگیر شده بودم پیراهنی تابستانی و یک شلوار شیک پایم بود اما پس از حدود پانزده روزی که از دستگیریم می گذشت هوا گویا در بیرون ناگهان سرد شده بود و من که زیر هواکش به شوفاژ بسته شده بودم با آن یک پیراهنی که یقه اش هم پاره شده بود خیلی سردم بود! در تمام روز می لرزیدم، فقط شب ها موقع خواب بعضی وقت ها پاسدار نگهبان یک پتوی سربازی می انداخت جلوی من که آن را به خود می پیچیدم، آرزویم این بود که حالم خراب شود و مرا دوباره به بهداری ببرند! آنجا هم از شکنجه دورتر بودم و هم ممکن بود امکانی برای خودکشی پیدا کنم! از روی موزائیک راهرو خاک هائی را که کنار دیوار جمع شده بودند با دست جمع می کردم و روی درز پانسمان پایم می ریختم به این امید که زخمم حسابی عفونی شود و تب کنم! از طرف دیگر منتظر بودم که از سرمای زیاد آنجا سرما بخورم و دچار تب شوم! فکر می کردم اگر تبم بالا رود با توجه به ضعف جسمی احتمالا حالم به هم می خورد و به بهداری فرستاده می شوم اما با کمال تعجب نه پایم عفونی تر شد و نه سرما خوردم! هنوز این مسأله که یادم می آید برایم باورکردنی نیست چرا که بعدها در عمومی که بودم گاه می شد که از یک نسیم ملایم هم سرما می خوردم و شاید یک هفته ای بیمار می شدم اما در ۲۰۹ نه سرما خوردم و نه زخم پاهایم با آن همه آلودگی هائی که به خوردشان دادم بدتر شد!

یکی از شب های آن دوره دیدم زن و مردی را با دو کودک وارد ۲۰۹ کردند! با توجه به کفش و لباسشان به نظرم رسید تازه دستگیر شده اند، من که بی خوابی به سرم زده بود ذهنم سخت مشغول مسأله این خانواده تازه دستگیرشده بود، زن را در اتاق بازجوئی نگه داشته و مرد را به راهرو فرستاده بودند، دو پسر داشتند که یکی حدود شش سال و دیگری شاید سه یا چهار سالی داشت، پسر کوچکتر پیش پدر مانده بود و پسر بزرگتر شاید در اتاق بازجوئی نزد مادر بود، با خود فکر می کردم کودکان این محیط را چگونه می بینند؟ شاید گمان کنند اینجا بیمارستان است و همه پاهایشان را عمل کرده اند یا بریده اند! چشم ها چرا بسته اند؟ شاید همه چشم درد دارند اما مامان و بابا که تا چند ساعت پیش چشم های سالمی داشتند، آنها چرا چشم هایشان را بسته اند؟ کوچکتره نمی توانست بخوابد و دائم از پدرش سؤال می کرد و پدر با حوصله و شمرده و دقیق به سؤالاتش جواب می داد!

من از این رابطه خیلی لذت می بردم، برای چند لحظه فکر کردم شاید آنها فعالیت سیاسی نداشتند و اشتباهی دستگیر شده اند اما طرز برخورد پدر با آن که ظاهرا هیچ نشانی از موضع خاصی نداشت مرا به این نتیجه رساند که او از جنس خود ماست! پدر برای پسر خردسالش داستان می گفت، بسیار لطیف اما با حالت یکنواخت تا بلکه او را بخواباند و تا حدودی موفق هم شد، او سیگار داشت و جالب آن که فندکش را هنوز نگرفته بودند، خواست سیگار بکشد، من که زیر چشمبند حرکاتش را دنبال می کردم یواشکی گفتم: "یکی هم بده به من!" فورا یکی به من و یکی به روبروئیش داد اما ما اجازه نداشتیم آن وقت شب سیگار بکشیم، پاسدارها در بند بودند و ما را می دیدند! همه این کارها دزدکی و دور از چشم پاسدارها که در محیط می پلکیدند اتفاق می افتاد اما او سیگارش را روشن کرد! یادم نیست که توانست تا آخر بکشد یا این که پاسدارها نگذاشتند؟

تقریبا دو سال بعد او را در زندان عمومی دیدم، همدیگر را نشناختیم چرا که چهره یکدیگر را ندیده بودیم! باهم دوست شدیم، چند ماه از دوستیمان که گذشت یک روز در حالی که در هواخوری قدم می زدیم از دوران بازجوئی و نحوه دستگیریمان حرف به میان آمد، وقتی فیروز به آنجا رسید که چگونه به سؤال های پسر خردسالش پاسخ می داد فهمیدم فیروز همان پدری است که با خونسردی و آرامش عجیب به سؤال های منطقی فرزندش از آن مناظر غیر عادی راهرو ۲۰۹ پاسخ می داد! یک دفعه ایستادم و گفتم: "فیروز، من همان کسی هستم که روبرویت نشسته بودم و از تو سیگار گرفتم! همدیگر را به گرمی در آغوش گرفتیم و چقدر یادآوری آن لحظات دردآور مشترک ما را بیشتر به هم نزدیک کرد.

بهروز فتحی

یکی از روزهائی که در راهروی ۲۰۹ چشم بسته نشسته بودم و بازجویان سخت پرمشغله بودند دست یکی از بچه ها را که روبرویم به در آهنی بسته شده بود و نمی دانستم چند شبانه روز همان طور بی خوابی می کشید باز کردند و در کنارم نشاندند، سعی کردم از زیر چشمبند بیشتر نگاهش کنم، او را شناختم، بهروز بود! او را از سال ۱۳۵۳ در دانشگاه می شناختم، در گروه تئاتر دانشگاه فعال بود، در آن وقت ها فعالیت سیاسی مشخصی نداشت، شاید هم داشت و ما خبر نداشتیم اما برداشت من و دیگر رفقای آن موقع این بود که او انسانی شریف و بسیار مستعد برای مبارزه سیاسی است، پس از آن سال ها (سال های ۱۳۵۳ و ۱۳۵٤) دیگر او را ندیده بودم، در آن لحظه در راهروی ۲۰۹ او را چشم بسته کنارم نشانده بودند، جوانی با قد متوسط و پوستی سفید بود، ناخن های پایش به سبب ضربات کابل ترک خورده و بعضا زخمی بودند، بهروز با این که بی خوابی کشیده بود و قاعدتا باید می خوابید اما دائم حرکت می کرد و به اطراف خود سرک می کشید!

شنیدم خطاب به پهلودستی هایش به خصوص یک نفر که ظاهرا ترسیده بود و برخورد ضعیفی می کرد (۱۷) گفت: "اینها هیچ چی نیستند، همه قدرتشان توی همین کابل است! بازجوئی زیاد هم سخت نیست، همین مرحله را رد کنید دیگر تمام است، هیچ چیز سخت تر و عجیبتری در کار نیست!" کلماتش را دقیقا به خاطر می آورم، او با حرارت و از ته دل اینها را می گفت! من آرام به او گفتم: "باشه، فهمیدیم، تو درست میگی! یواشتر!"

بعد از چند دقیقه به او گفتم: "تو بهروز هستی؟" گفت: "آره، از اتحادیه کمونیست ها، اسم تو چیه؟" گفتم: "امیرم، دانشگاه صنعتی، تئاتر، سال ۱۳۵٤" گفت: "آخ! یادم آمد، تو امیر بهبودی هستی؟ چطوری پسر؟" گفتم: "خوبم!" بلافاصله پرسید: "تو با کی ها هستی؟" گفتم: "اکثریت!" می دانستم که اتحادیه کمونیست ها و اکثریت از هم بیزارند اما من به خصوص در آن لحظه هیچ احساس بیزاری نداشتم، در مورد بهروز خیلی هم خوشحال بودم که آن قدر با قدرت و مقاومت می بینمش، بهروز برای یک لحظه خاموش شد و شاید هم ناراحت شد، بلافاصله اضافه کردم: "اما این چیزها مهم نیست!" او سکوتی کرد و بعد با لحن آرامی پرسید: "خوبی؟" گفتم: "آره، بد نیستم!" در آن روزها یعنی پائیز ۱۳۶۲ بسیاری از کادرها و اعضای مرکزی اتحادیه کمونیست ها دستگیر شده بودند، بهروز هم یکی از آنها بود، بعدها فهمیدم یکی از رهبران برجسته سازمانشان بوده است، آنها اکثرا در سال های ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳ اعدام شدند، بهروز را هم به احتمال زیاد در همان زمستان ۱۳۶۲ کشتند!

از راهرو به سلول

بعد از حدود بیست و پنج روز حدود ساعت ده شب بود که پاسداری به من گفت: "پاشو ببینم! چرا اینجا نشستی؟ بریم پائین!" دوباره کف پایم تیر کشید! باز هم زیرزمین و کابل! انتظارش را نداشتم اما تا به خودم بیایم پاسدار با لحنی تمسخرآمیز گفت: "فعلا زیرزمین نه! برو سمت چپ، آن پتو را هم بردار!" خلاصه، من و یک زندانی دیگر را وارد یک سلول کرد و در را بست! وقتی در بسته شد چشمبندها را برداشتیم، من زندانی دیگر را که اسمش عزیز (۱۸) بود و من دو سه روزی بود او را در راهرو در کنار خودم می دیدم در آغوش گرفتم، چه لحظه شیرینی، عزیز بعد از روبوسی خود را کنار کشید و گفت: "من آن طور که فکر می کنی نیستم!" شاید هم چیز دیگری گفت، منظورش این بود که او را رفیقی سرموضع و مقاوم قلمداد نکنم! گفتم: "مهم نیست، من از این خوشحالم که بعد از مدت ها برای اولین بار یک انسان را دیدم که بغلش کنم!"

این کلمات انعکاس بی واسطه احساسی بودند که در آن لحظه داشتم، دلم برای نگاه کردن با چشم باز به چشم های یک انسان (فقط یک انسان که بازجو یا پاسدار نباشد!) یک ذره شده بود! در آن شب به این آرزویم رسیده بودم، دلم می خواست سیگار بکشم، بیش از یک ماه بود که سیگار نکشیده بودم، اگر چه یکی دو پک دور از چشم پاسدارها در آخرین روزهائی که در راهرو بودم از همان زندانی تازه دستگیر شده نصیبم شده بود، عزیز سیگار داشت اما آتش نداشتیم، بعد از مدتی انتظار سیگارمان را روشن کردند، چه لذتی داشت، دست و پا آزاد، آخر شب، بازار بازجوئی کساد و خاموش، در نور کمرنگ لامپ سلول به همدیگر نگاه می کردیم و سیگار می کشیدیم.

من تا آن موقع جز عضویت در سازمان اکثریت چیزی نگفته بودم، به همین دلیل نمی توانستم از خودم حرف چندانی بزنم اما او گویا مدتی از بازجوئیش می گذشت، یک بار هم حسابی کابل خورده بود و یکی از پاهایش هنوز ورم داشت، عزیز گفت: "قبلا زندانی زمان شاه بوده و در این دوره هم مدتی با یکی از سازمان های چپ کار می کرده اما حدود یک سال بوده که دیگر فعالیت سیاسی نداشته و او را به خاطر سوابقش دستگیر کرده اند، او کوشش می کرد خود را کاملا غیر سیاسی نشان دهد، چه در مقابل بازجو و چه در مقابل زندانی تا شاید بتواند آزاد گردد بدون آن که به دادگاه فرستاده شود و یا بیشتر تحت بازجوئی قرار گیرد!

چند روزی گذشت، سرانجام مرا برای بازجوئی صدا کردند، تا آن موقع به اندازه کافی راجع به بازجوئی فکر کرده بودم، تصمیمم این شده بود که اگر دوباره مرا به زیرزمین کشاندند و روی تقی اصرار ورزیدند وانمود کنم که می خواهم حرف بزنم! آنگاه رابطه با تقی و همان دو مسئولیت سال های قبل را بنویسم، این بار مرا مستقیما روی تخت خواباندند! بازجو گفت: "خب، فکراتو کردی یا نه؟" من ساکت بودم، اولین ضربه را که زد گفت: "تقی!" من به سرعت گفتم: "چرا می زنی؟ نکند منظورتان تقی رشتی باشد؟ این که دیگر کابل زدن ندارد!" گفت: "ناکس! حالا تازه میگی اونو می شناسم؟ تقی رو تو راهرو دیدی خبیث؟" گفتم: "مگه تقی اینجاست؟!" با این سؤال گویا هر دو بازجو وا رفتند! یک لحظه سکوت کردند! آخر این بی احتیاطی بزرگی بود! بازجو در عمل بی آن که بخواهد به من اطلاعات داده بود! یعنی گفته بود که تقی دستگیر شده و اینجاست! پس از لختی سکوت حرفشان را عوض کردند! من گفتم: "نزنید، میگم!" پاسخ این بود که: "همین جا بگو!" گفتم: "باز کنید، می نویسم!" مرا از تخت پائین آوردند، بردندم به اتاق بازجوئی تا بنویسم!

این بار وقتی از پله ها بالا می رفتم خودم را شکست خورده حس می کردم: "آخر من تا امروز چیزی نگفته ام، حالا می خواهم بگویم؟ یعنی دیگر مقاومت تمام شد؟ یعنی اینها مرا شکستند؟ نه! چرا این طوری فکر می کنی دیوانه؟ تو می خواهی چیزهائی را بگوئی که لو رفته، درست است اما اگر این چیزها لو نرفته بودند و مرا بیشتر کابل می زدند آیا باز هم مقاومت می کردم؟ امروز همان ضربه اول کابل مرا از خود بی خود کرده بود! آیا شانس نیاورده ام که می دانم این مسائل لو رفته اند؟ نه دیوانه! اگر این طوری جلو بروی خودت، خودت را نابود می کنی! تمام اراده و قدرتت را هدر می دهی! از کجا معلوم که قادر به مقاومت نباشی؟ تو باید به این فکر کنی چه را بنویسی و چه را ننویسی! تو باید مسأله تقی را طوری مطرح کنی که تو و تقی دوباره به خاطر تناقض گوئی زیر کابل نروید! این خیلی مشکل است اما راهی جز این نیست! باید قرارهای خیابانی را بگوئی نه آن دو خانه ای را که بچه ها با خون دل تازه عوض کرده بودند! آخ، اگر تقی آن خانه ها را گفته باشد بچه هائی که گمان می کنم بیرون باشند یا دستگیر شده اند یا دارند تعقیب می شوند! اما تو نباید خانه ها را بگوئی!"

با این گفتگوی درونی وارد اتاق بازجوئی ۲۰۹ شدم، چهار صفحه ای را سیاه کرده بودم که بازجو وارد اتاق شد، بخشی از نوشته ها را خواند، "مزخرف نوشتی! معلوم میشه باز هم بازی درآوردی! قرارها را درست ننوشتی، تو که یک سال تمام مسئول آن چهار نفر بودی حالا بگو خانه هایشان کجاست؟ اسم اصلیشان چیست؟ شغل و مشخصات!" - من آنها را در خانه خودم می دیدم، آدرس خانه را هم که به شما دادم، خودتان که می دانید در سازمان ما اسامی مستعار است، من واقعا اسم اصلیشان را نمی دانم! "با تقی کجا قرار می گذاشتی؟" - در خیابان توی ماشین خودش که پیکان قرمز رنگ بود! (این حرف درست بود اما همیشه قرارها این گونه نبودند!) "چرند میگی!" - شما که می گوئید تقی را دستگیر کرده اید، خب نوشته های مرا با نوشته های او مقایسه کنید، اگر دیدید غلط نوشته ام هر قدر که می خواهید بزنید! "نمی خواد به ما درس بدی بدبخت!" بازجو نوشته ها را پاره کرد و گفت: "دوباره بنویس اما اگر باز هم ناقص بنویسی می رویم زیرزمین!"

این شگردی بود که آن را از زندان زمان شاه می شناختم، نوشته ها در دو نسخه بودند و آنها ظاهرا فقط یک نسخه را پاره می کردند تا وقتی زندانی دوباره می نویسد ببینند چه تناقض هائی بین دو نوشته هست یا زندانی چه تغیراتی در نوشته جدید می دهد! آنها می خواستند از این راه بفهمند که آیا فشار آوردن باعث می شود زندانی بیشتر و دقیقتر بنویسد یا این که زندانی دیگر چیز جدیدی ندارد که بنویسد و نوشته اش عین نوشته قبلی است! من در نوشته دوم سعی کردم عین مطالب نوشته اول را تکرار کنم با این تفاوت که در لابلای جملات می نوشتم: "باور کنید آنچه می گویم عین حقیقت است!"، "من متأسفانه چیز دیگری به یادم نمی آید!" حتی گاهی می نوشتم: "می بخشید که چیز دیگری ندارم بنویسم!" عمدا سعی می کردم انشائی ابتدائی، خالصانه و ساده داشته باشم! از کلماتی استفاده می کردم که هیچ وقت به کارشان نمی بردم آن هم در نگارش یک متن رسمی! بازجو کاغذ را از من گرفت و رفت.

شاید دو سه ساعت همان جا روی صندلی نشسته بودم، منتظر بودم برگردد و مرا به زیرزمین ببرد چون هیچ معلوم نبود تقی در مورد قرارها چه نوشته! همچنان که پیشتر گفتم من و تقی سال ها همدیگر را می شناختیم و فعالیت های مختلفی باهم داشتیم، هیچ معلوم نبود او در مورد من چه نوشته، اگر چه در همان فرصت کوتاه که همدیگر را دیده بودیم به من گفته بود: "من فقط تو را می شناسم!" به هر حال بعد از دو سه ساعت بدون آن که کار به زیرزمین بکشد پاسداری آمد و مرا برد به سلول خودم، وقتی وارد سلول شدم باور نمی کردم که قضیه به همین آسانی تمام شده باشد! یکی دو روز هر ساعت و هر لحظه منتظر بازجوئی بودم اما گویا بازجوئیم متوقف شده بود یا تقی آن قدر در مورد من کم نوشته بود که بازجو نتوانسته بود تناقض بزرگی بین دو نوشته پیدا کند! به هر حال دیگر مدت ها به سراغم نیامدند!

همان روزها بود که حسین (۱۹) را نزد ما آوردند، او به محض ورود وقتی پاسدار در را بست چشمبندش را برداشت و با هر دوی ما خیلی گرم روبوسی کرد، حسین کرد بود، خونگرم و حساس بود، در نگاه اول بی پروائیش آدم را مشکوک می کرد به خصوص آن که هیچ شناخت قبلی از او نداشتم، به تدریج بیشتر با خصوصیات هم آشنا شدیم و صمیمیتی بین من و او به وجود آمد، اگر چه احساس نیاز شدیدی به درد دل داشتیم اما به هیچ وجه به خود اجازه نمی دادیم چیزی را که تا آن موقع از بازجو مخفی کرده بودیم به همدیگر بازگو کنیم! بدبختی اینجا بود که هر خاطره کوچکی هم که از خود و گذشته خود و یا اندیشه و طرز فکر خود به یکدیگر انتقال می دادیم در واقع اطلاعاتی را رو می کردیم که می توانست به درد بازجو بخورد اما ظاهرا دلیلی نداشت که هر چه آنجا در آن سلول تنگ و تاریک به یکدیگر می گوئیم فردای آن روز نزد بازجو افشا شود!

اما مسأله به این سادگی نبود! کافی بود یکی از ما و یا هر سه نفر را به بازجوئی ببرند و جداگانه از هر کدام بپرسند: "دو نفر دیگر چه گفته اند؟" از خودشان، از خانواده و سازمانشان و از خاطراتشان! آن وقت آدم نمی داند کدام یک را بگوید و کدام یک را نگوید! گفتن این هم که: "تمام شبانه روز را ما سه نفر باهم قهریم و حرف نمی زنیم!" مشکل بود چرا که کافی بود یک نفر چنین چیزی نگوید! نمی توانستیم قرار و مدار هم بگذاریم چون شناخت کافی از هم نداشتیم، در نتیجه ناگفته رعایت یکدیگر را می کردیم، غالبا از فیلم هائی که دیده بودیم و یا رمان های بسیار معروف و بی خطری که خوانده بودیم برای یکدیگر تعریف می کردیم، من و حسین ورزش می کردیم و گاه خیلی کمرنگ بحث هائی می کردیم اما هر سه نگران بودیم! صبح ها تا ظهر بیشتر اضطراب بازجوئی داشتیم و تا ساعت هفت بعد از ظهر هم نگرانی وجود داشت! بهترین موقع تقریبا از ساعت هشت یا نه شب و بعد از آن بود، زمانی که رفت و آمدهای بازجوها کمتر می شدند!

حمید، جوان موتورسوار

چند روزی گذشت و یک نفر دیگر به ما اضافه شد که ورودش برای ما عجیب و جالب بود، یک دفعه دیدیم جوانی حدود بیست یا بیست و یک ساله با کفش ورنی سفید وارد سلول شد، البته با چشمبند! پاسدار هم در را بست و رفت، ما با او روبوسی کردیم و او هم روبوسی کرد اما از همان اولین دقایق فهمیدیم که هوادار هیچ جریانی نیست و اساسا سیاسی نیست! جریان دستگیری این جوان خوش قیافه که حمید نام داشت به گفته خودش چنین بود: کاپشن سربازی آمریکائی شیکی پوشیده بود و یک روزنامه کیهان هم زیر بغل زده بود و منتظر بود که تلفن بزند، ماشین گشت به آقا مشکوک می شود، دستگیرش می کنند، او را شلاق نزده بودند اما انداخته بودندش پیش ما تا شاید حال و هوای اوین دستش بیاید! آمدن او به سلول ما واقعا نعمتی بود چون حمید ما را از دنیای سلول و شکنجه و بازجو بیرون می آورد و با حرف هایش تمام زندگی واقعی کوچه و بازار و به خصوص دنیای جوانان هم سن و سال خودش را تصویر می کرد!

حمید برای ما تعریف می کرد از کفتربازی و موتورسواری و این که تا چند وقت پیش که موتور سوزوکی هزار آزاد بود او یک موتور داشته و جک و تک می زده و کلی دوست دختر داشته و ..... روحیه خوبی داشت فقط هر وقت پاهای ما را می دید نگران می شد که نکند این بلاها را سر او هم بیاورند منتهی خیلی به دلش بد نمی آورد! با پاسدارها شوخی می کرد و یکیشان را که گویا عقب مانده بود و شماره سلول ها را از یاد می برد یا در موقع فروش سیگار و خرما در پس دادن پول خرد اشتباه می کرد دست می انداخت! ما هم می خندیدیم.

موضوع عجیبی که در بازداشتگاه های جمهوری اسلامی برعکس بازداشتگاه های دوره شاه وجود داشت این بود که در ساختمانی که اساسا بازجوئی ها و شکنجه انجام می گرفت فروشگاه هم بود! به این معنی که روزی یک بار و شاید هم هفته ای دو بار (دقیقش یادم نیست) پاسداری به نام حاج آقا لطفی می آمد و با یک گاری پر از جنس چونان فروشنده ای در خیابان گذر می کرد! گذر می کرد از کنار آدم هائی که چشم بسته روی زمین نشسته یا ایستاده بودند و البته به ویژه از کنار سلول ها می گذشت و به افراد داخل آنها جنس می فروخت! چیزهائی که عرضه می شدند زیاد نبودند اما به هر حال برخی از نیازها را برطرف می کردند، صابون، شامپو، سیگار، خرما و چیزهائی از این قبیل، جالب این که زندانی باید پول آن را به حاج آقا می پرداخت! یعنی زندان می بایست در جیبش پول می داشت!

در حالی که در زمان شاه در دوران بازجوئی ما از این خبرها نبود، اساسا جنسی عرضه نمی شد و از طرف دیگر نمی گذاشتند حتی یک ریال هم در جیب کسی باشد، همان روز اول بازجوئی به زندانی لباس زندان (فرنچ) می دادند و ما می بایست همه لباس های شخصی خود را تحویل دهیم، سیگار را هم خود نگهبان روزی سه نخ به هر زندانی می داد و این طور نبود که خریداری شود بلکه جیره زندان محسوب می شد اما اینجا یعنی در زندان خمینی چی ها سیگار را باید می خریدیم! از آنجائی که من به روال زمان شاه هر چه پول داشتم شب اول دستگیری به بازجو داده بودم پول نداشتم که سیگار بخرم، طلب سیگار که کردم حاج آقا لطفی به من گفت: "سیگار را باید بخری، اینجا جیره سیگار وجود ندارد!" من گفتم پولم پیش خودم نیست، لطفی گفت: "من به بازجوت میگم یک مقدار از پول رو بهت بده!" و بار دیگر که از او جویای احوال پولم شدم گفت: "بازجو گفته اون نباید پول داشته باشه!"

برگردیم به حمید، از ما پرسید: "به نظر شما بهتر نیست خودم بخوام که منو ببرند بازجوئی؟ برای این کار باید نامه بنویسم؟!" و بعد اضافه کرد: "من که بلد نیستم بنویسم، شما بگوئید من چه بنویسم؟!" دنیای ما با دنیای او تفاوت داشت، من می خواستم بازجو هرگز سراغم نیاید! اگرچند سال هم طول می کشید باز هم مایل نبودم بازجو سراغم بیاید اما او می خواست زودتر بازجو صدایش کند و تکلیفش معلوم شود! طبیعی بود که او این طور فکر کند، خلاصه ما هم گفتیم اشکالی ندارد! من گفتم لازم نیست نامه طولانی بنویسی، می توانی یک یادداشت بنویسی منتهی خیلی محترمانه و از بازجویت بخواهی که تو را از بلاتکلیفی دربیاورد و به خانواده ات خبر بدهد تا مادرت از نگرانی بیرون بیاید و ..... بعد از مدتی حمید را ظاهرا برای بازجوئی بردند، حدودا از هشت صبح تا دو بعد از ظهر طول کشید! وقتی برگشت یک دنیا حرف داشت! به شدت هیجان زده بود!

اول پرسیدیم: "کتک که نخوردی؟" گفت: "نه بابا ! موضوع چیز دیگری بود، آقا چه دخترهائی! چه تیکه هائی! پر از دختر! رفتیم حسینیه اوین، من که تا حالا نرفته بودم، این ناکس ها به من نگفتند که برنامه چیه! دیدم به من میگن برو جلو! خلاصه رفتم جلو، نزدیک تریبون، معلوم بود که سخنرانیه، من چه می دونستم که منم باید سخنرانی کنم! بازجو گفته بود که تو اگر می خوای آزاد بشی باید مصاحبه کنی اما آخه نگفته بود کی و اصلا چی می پرسند؟! آقا آبروم جلوی دخترها رفت! سرم شونه نداشت! اصلا سر و وضع مرتبی نداشتم، خلاصه دیدم مثل این که نوبت منه!" از حمید پرسیدم: "چند نفر مصاحبه کردند؟ چی گفتند؟ گفت: "بابا، من حواسم دیگه به این چیزها نبود! خب، می گفتند ما اشتباه کردیم، خیانت کردیم، ضدانقلاب بودیم و از این حرف ها، نوبت من شد، اصلا نفهمیدم چی گفتم! نمی شد که بگی من موتورسوار و دخترباز بودم حالا اینجام! من کاره ای نبودم، گفتم اول انقلاب ما هم تو انقلاب شرکت کردیم و مدتی تو کمیته محل نگهبانی می دادیم، بعد آمدیم بیرون که دنبال درس خودمونو بگیریم و ..... خلاصه حرف به دردخوری نتونستیم بزنیم! آبروم جلوی دخترها رفت! اما جالب بود، آدم دلش باز می شد، کلی آدم اونجا بود!"

حسین نگاهی به من انداخت و نجواکنان گفت: "چقدر پست هستند! از این جوان که با هیچ سازمانی نبوده می خوان به نفع خودشون سوء استفاده کنند!" گفتم: "شاید هم ته دلشون به او مشکوک هستند و فکر می کنن توی جمع تواب ها و دیگران شاید کسی اونو بشناسه! اما بازجوئی که در دو سه برخورد اول نفهمه که حمید سیاسی نیست واقعا بازجو نیست!" البته پس از چند روز حمید را از آنجا بردند، امیدوارم آزاد شده باشد.

باز هم تقی قانع خشک بیجاری

در نیمه های یکی از شب هائی که در آن سلول بودم شنیدم که یک بازجو از زندان در سلول بغل دستی ما می پرسد: "این دختر رو می شناسی یا نه؟" مشخص نبود آیا عکس به او نشان می داد یا اسم زن یا دختر را با صدای زیر می گفت، مشخص نبود، اما من صدا و ته لهجه تقی را که گفت: "نه!" شناختم! بازجو گفت: "باز داری بازی درمیاری؟ چشمبند بزن ببینم!" من از زیر در دیدم که زندانی که حالا دیگر مطمئن بودم تقی است با پاهای پانسمان شده و بدون دمپائی به دنبال بازجو روان شد! بعد از یک ساعت تقی را به سلولش برگرداندند، نفهمیدم شلاق خورده یا نه اما فردای آن روز دریافتم که او را منتقل می کنند!

در این دوره اگر چه هر روز و هر ساعت در انتظار بازجوئی و شکنجه بودم اما در مجموع به من خوش می گذشت! به بقیه نیز! از میان ما تنها حمید می خواست هر چه زودتر به بازجوئی برود و تعیین تکلیف بشود ما ولی خواهان هر چه طولانی تر شدن این دوره بودیم! حسین پرتحرک و زنده دل بود، اگر چه برادر، خواهر و شوهرخواهرش زیر اعدام بودند اما او روحیه خوبی داشت! گاه باهم در مورد این که چرا آلمان غربی پیشرفته تر از آلمان شرقی شده صحبت می کردیم، او شوروی را یک کشور سوسیالیستی نمی دانست، یکی از حرف هایش که روی من اثر گذاشت و هنوز هم آن را به خاطر می آورم این بود: "تعادل درونی خیلی مهم است، هیچ وقت نباید تعادل درونی خودمان را از دست بدهیم."

یکی از همین شب ها کلیه ام درد گرفت، بر اثر کابل هائی که قبل از آمدن به سلول انفرادی خورده و دو بار به خاطر آن در بهداری بستری شده بودم کلیه هایم خوب کار نمی کردند و گاه ادرارم خون آلود بود! شاید عفونی شده بودند و شاید هم به علتی دیگر یک دفعه درد طاقت فرسای کلیه به سراغم آمد! ابتدا به خود می پیچیدم و در نمی زدم اما همسلولی ها در زدند و پاسدار که وضع مرا دید بعد از یکی دو ساعت معطل کردن مرا به بهداری برد! آن هم بهداری سرپائی که جدا از بهداری اصلی بود! محل استقرار آن یکی از هواخوری های ۲۰۹ بود، مرا به آنجا برد و دکتر آمد، من که چشمبند داشتم وقتی روی تخت دراز کشیدم از زیر چشمبند دکتر را دیدم و او را شناختم، او کسی بود که یک سال قبل مراحل نهائی آموزش پزشکی را می گذراند و من مدتی مسئولش بودم! شنیده بودیم که او دستگیر شده و به همین دلیل تلاش شده بود اطلاعاتی را که می توانست از افراد داشته باشد موضوعیتشان را از دست بدهند! دو سه نفری که او خانه هاشان را بلد بود مخفی شده بودند!

به هر حال آن دکتر آمپولی به من زد که دیگر درد نکشم اما کوشش من برای آن که بفهمم او در مورد من چه گفته چندان حاصلی نداد چون پاسدار به هر دوی ما چشم دوخته بود و فرصتی دست نمی داد که حرف بزنیم! در فرصت کوتاهی که پیش آمد پرسیدم: "منو گفتی؟" حس کردم در حالی که راجع به کلیه ام حرف می زند می افزاید: "آره باباجون، آره باباجون!" شاید هم منظورش چیز دیگری بود یا واقعا در مورد کلیه صحبت می کرد، به هر حال آن شب مرا از درد جانکاه کلیه نجات داد.

چند روز بعد دوباره درد وحشتناک به سراغم آمد و مرا به بهداری مرکزی بردند، آنجا دو دکتر داشت که یکیشان معروف بود و به عنوان سلطنت طلب زندانی شده بود، دیگری توده ای بود، دکتر توده ای همان کسی بود که دو ماه قبل پایم را که در اثر ضربات کابل تا زانو چرکی شده بود به قول خودش: "یک جراحی مختصری" کرده بود، من ابتدا فکر می کردم همه دکترهای آنجا (که می دانستم خودشان زندانی هستند) حتما بریده و توابند و رژیم به آنها اعتماد دارد اما دو باری که در بهداری بودم و همچنین با تجربه های بعدی فهمیدم که این قضاوتی است عجولانه و غیر مسئولانه! بیشتر آن پزشک ها انسان های شریفی بودند که به هیچ وجه تن به همکاری با زندانبان ها نداده و تا جائی که قدرت داشتند به زندانی شکنجه شده و به شدت رنجور کمک می کردند و در این راه چه بسا خطر هم می کردند!

یک روز شاهد جر و بحث دکتر توده ای با پاسدارها بودم و تازه آنجا فهمیدم که دکتر خودش در یکی از سلول های ۲۰۹ زندانی است! قضیه این بود که یکی از پاسدارها گویا مریض شده بود، مثلا سرما خورده یا دستش کمی بریده شده بود، او به بهداری می آید اما دکتر به جای آن که بیمار دیگرش را که حال وخیمی داشته و مسلما زندانی شکنجه شده ای بوده رها کند و به پاسدار برسد گفته بود: "شما صبر کنید کارم تمام شود بعد به شما می رسم!" به پاسدار اسلام برخورده بود که دکتر "زندانی منافق!" یا "سگ کمونیست!" را بر او ترجیح داده و دیرتر به سراغش آمده! شروع کرده بود به اعتراض و شاید هم توهین! که یک دفعه شنیدم صدای پزشک سالخورده بلند شد که: "اگر من دکتر هستم می دانم واجب است چه کسی اول معالجه شود و اجازه نمی دهم کسی در کارم دخالت کند! اصلا من با شما حرفی ندارم! به مسئول بهداری بگوئید بیاید!"

مسئول بهداری که گویا یکی از مقامات بود آمد و جالب این که دکتر با همان قدرت با او صحبت کرد که: "من پزشکم، برای من در مورد طبابت این که بیمار زندانی است یا زندانبان فرقی نمی کند، مرا به جز ساعت هائی که اینجا کار می کنم هر وقت که بیماری بیاید حتی دو یا سه بعد از نیمه شب چشم بسته از سلولم به اینجا می آورید که بیمار را معالجه کنم! این کار را می کنم و این را وظیفه پزشکیم می دانم اما دیگر نمی شود شما که پزشک هم نیستید در کارم دخالت کنید! اگر جز این باشد من دیگر طبابت نمی کنم!" ظاهرا مسئول بهداری از دکتر دلجوئی کرد و قضیه خاتمه یافت!

در همین بهداری یک زندان اقلیتی (هوادار فدائیان خلق - اقلیت) بود که به خاطر کابل زیادی که خورده بود سه یا چهار بار دیالیز شده و دو ماهی می شد که در بهداری بستری بود! او، خشایار (۲۰) پیش از انقلاب در آمریکا تحصیل کرده و یادم نیست که در چه مقطعی از تحصیلش به ایران بازگشته بود، گاهی باهم بحث می کردیم، یک بار که در مورد مصاحبه تلویزیونی و بریدن حرف می زدیم گفت: "به نظر من اعتقادات آدم و مشی سیاسی او است که عامل تعیین کننده در مورد میزان مقاومت است، مثلا توده ای ها چون مشی سیاسیشان کاملا انحرافی بوده و اعتقادات عمیقی نداشتند خیلی سریع بریدند و در مصاحبه تلویزیونی شرکت کردند و ضد خودشان و به نفع رژیم حرف زدند!"

من با حرف هایش مخالفت کردم و گفتم: "به نظر من شکنجه ای که اینجا جریان دارد آن قدر طاقت فرساست که جائی برای اعتقادات درست و غلط نمی گذارد! من قبول دارم که به هر حال خط مشی درست و اعتقادات عمیق یکی از عوامل مقاومت در مقابل شکنجه است اما به هیچ وجه تعیین کننده نیست، ما در مورد کسانی که به مصاحبه تلویزیونی تن دادند می بینیم که متأسفانه بخشی از رهبران سازمان های مختلف از چپ تا راست، از مذهبی تا کمونیست پایشان به مصاحبه تلویزیونی و حتی بدتر از آن کشیده شده، شدت شکنجه ها آن قدر زیاد است که جائی برای فکر کردن به درست و یا نادرست خط سیاسی باقی نمی گذارد، آیا همه کسانی که مصاحبه تلویزیونی کرده اند و یا با این هیولا همکاری می کنند به نادرستی خط سیاسی خود و برحق بودن جمهوری اسلامی رسیده اند؟ مگر نه این که طاقت نیاورده و به قول خود بازجوها شکسته اند؟ این را قبول دارم که آدم ممکن است در زندان به این نتیجه برسد که مثلا این حاکمیت آن قدرها هم که فکر می کردیم ضعیف و بی ریشه نبوده و یا انقلاب سوسیالیستی و یا حتی دموکراتیک در ایران آن گونه که فکر می کنیم عملی نیست و دست کم به این آسانی ها صورت نمی گیرد، طبعا شک و سستی در باور، روحیه مقاومت ما را برای دفاع از آنچه که خارج از زندان می گفتیم سست می کند اما این سبب نمی شود بیائیم حکومتی را تأیید کنیم که به چشم خود می بینیم چگونه خردسالان را هم شکنجه می کند تا حکومت الله را سرپا نگهدارد! تأیید لفظی این ضد انسان ها فقط به خاطر رها شدن از شکنجه های جسمی و روحی است!"

دفعه دیگری که در بهداری اوین بستری شدم با اقلیتی دیگری به نام هوشنگ (۲۱) آشنا شدم، هوشنگ شش ماه بود که دستگیر و ظاهرا بازجوئیش تمام شده و به عمومی منتقل شده بود، با او هم صحبت از بریدن و مصاحبه پیش آمد، او به من گفت: "چند ماه پیش درست روی همان تختی که الان تو روی آن خوابیده ای حجری بستری بود، من هم آن موقع شکنجه شده و در همین اتاق زیر سرم بودم که یک دفعه لاجوردی و چند پاسدار و مسئول زندان به اینجا آمدند! گویا برای بازرسی بهداری، اول لاجوردی از در این اتاق رد شد اما ناگهان برگشت و وارد همین اتاق شد و گفت: "به به عباس آقا ! حالتون چطوره؟" ما که همه از دیدن آن جلاد واقعا یکه خورده بودیم به خصوص وقتی که احترام و ترس و موضع پائین بقیه همراهانش را می دیدیم لاجوردی برایمان ترسناکتر و مهمتر جلوه می کرد! خودمان را روی تخت جمع و جور کردیم و در واقع سعی کردیم بنشینیم و یک نفر دیگر که حالش بهتر بود سعی کرد از جایش بلند شود و سلامی بکند اما لاجوردی اهمیتی به دیگر بیماران نداد و فقط مخاطبش حجری بود!" (۲۲)

هوشنگ ادامه داد: "همراهان لاجوردی و خودش همه منتظر بودند حداقل حجری بنشیند و با یک لبخند جواب سلام آن جلاد را بدهد اما همگی با کمال تعجب دیدیم حجری چشم در چشم جلاد دوخت و با قیافه با صلابتی که حتی تنفر را هم نشان نمی داد لبخند تحقیرآمیزی به لاجوردی زد و هیچ نگفت!" هوشنگ افزود: "این نگاه و لبخند را واقعا نمی توانم توضیح دهم و یا فراموش کنم فقط می دانم که همراهان لاجوردی جا خوردند! خودش هم بعد از مکثی بلند در سکوتی سنگین سرش را پائین انداخت و رفت! من کیف کردم، حجری آدم شجاعی بود!" گفتم: "اما او را هم که به مصاحبه کشاندند؟" هوشنگ پاسخ داد: "آره، اما آن مصاحبه آن چیزی نبود که آنها می خواستند، فشار خیلی زیاد بود و بالاخره او هم مجبور شد کنار بقیه بنشیند و فقط بگوید: گفتنی ها را آقایان گفتند، من حرفی ندارم!"

فصل دوم - انفرادی در گوهردشت (دی ماه ۱۳۶۲ تا مرداد ۱۳۶۳)

انتقال به گوهردشت و صحبت با رضی تابان

دی ماه ۱۳۶۲ بود، در سلول باز شد، ما سه نفر بودیم، ساعت حدود هشت یا نه صبح بود، پاسدار اسم مرا آرام صدا زد و گفت: "وسایلت را جمع کن، چشمبند بزن، بیا بیرون!" دو نفر دیگر حالت آشکارا نگرانی پیدا کردند! خود من هم به هیجان آمدم! مشخص بود که انتقال از سلول است، حال به سلول دیگر یا به زندان دیگر مشخص نبود اما هر چه بود بازجوئی نبود، پایم هنوز پانسمان داشت، تنها چیزی که داشتم یک پتو بود، آن را زیر بغل زدم، نگهبان دائما می گفت: "سریعتر!" با همسلولی هایم حسین و احمد روبوسی کردم و از سلول خارج شدم، همراه با نگهبان در حالی که چشمبند داشتم از راهروی اصلی ۲۰۹ گذشتیم و به هشتی آن رسیدیم، نگهبان در اینجا به من گفت: "بایست!" از زیر چشمبند فهمیدم که در کنار چند نفری ایستاده ام، آنها هم در کنارشان یا در دستشان وسائل شخصیشان را داشتند، اکثرا یک کیسه پلاستیکی که داخلش کت یا گرم کن و یا پتو بود، حتی یکیشان یک شیشه نسبتا بزرگ سرکه یا ترشی همراه داشت! دیدن چنین چیزی در آن شرایط برایم جالب و خنده دار بود!

بازجو آمد، لیستی در دست داشت، افراد را به اسم کوچک صدا می زد، بعد به آنها نزدیک می شد و اسم فامیل را چک می کرد، البته همه این صحنه را از زیر چشمبند و با قرائن و شواهد می فهمیدم و شاید بتوان گفت می دیدم! به هر حال فهمیدم که رضی تابان (۲۳) و نصیر (۲٤) که قبلا خوب می شناختمشان و از رفقایم بودند در بین ما هستند، به رضی نزدیک شدم، خیلی یواش به او گفتم: "من جمشید هستم، تو خوبی؟" او پاسخی نداد! کمی نگران شدم، نگران از این که نکند بریده باشد و خلاصه همان رضی همیشگی نباشد! در آن موقع گمان این بود اگر کسی در یواشکی حرف زدن و خلاف های این چنینی فعال نباشد جرأت این کارها را ندارد و شاید تواب شده! (این گمان به عنوان حکم کلی طبعا درست نبود) به راهمان انداختند، یک دفعه متوجه شدم که همه را به سمت زیرزمین می برند! همان جائی که کابل می زدند! هراس همراه با سؤال و تردید در من ایجاد شد! چرا زیرزمین؟ چرا دسته جمعی؟ آیا از همه ما مصاحبه می خواهند؟ آخر ظاهرا ما هفت یا هشت نفر اکثریتی بودیم، همه به جز یک یا دو نفر، در ضمن کابل زدن با کلیه وسایل همراه یعنی ترشی و پتو و کت جور در نمی آمد!

انتظار به سر رسید و وارد همان جائی شدیم که روی درش نوشته بودند: "اتاق تعزیر!" در آنجا یک تخت شلاق وجود داشت، چند شلاق روی زمین افتاده بودند، زمینش چندان خونی و کثیف نبود، بازجو یک در انباری را که کنار پله ها بود باز کرد و گفت: "کفش خودتان را اینجا پیدا کنید!" کت یا کاپشنی را هم که در هنگام دستگیری و در اولین جلسه شکنجه همراه داشتیم به ما دادند، من بین کفش های زیادی که آنجا بودند بعد از مدت کوتاهی کفشم را پیدا کردم اما نمی شد که بپوشم چون پایم پانسمان بود، تازه فهمیدم که این کفش و کت که به من داده می شوند شب اول که مرا به این اتاق آوردند و برای خواباندن من روی تخت شکنجه از پا و تنم درآوردند همین جا توی همین انبار کوچک انداخته اند و این داستان در مورد همه بچه های دیگر هم اتفاق افتاده، حالا ما را اینجا آورده اند تا اموال خودمان را برداریم چرا که به جای دیگری منتقل خواهیم شد! وسایلمان را که برداشتیم به ستون یک ما را از زیرزمین به راهرو اصلی و بعد بیرون ساختمان هدایت کردند!

در فضای باز اوین به حرکت درآمدیم، پس از دستگیری اولین باری بود که زیر آسمان و روی زمین و خاک، نه کاشی و سیمان راه می رفتم، دوباره خودم را به رضی نزدیک کردم، گفتم: "جمشیدم، تو خوبی یا بریده ای؟!" سؤال مسخره ای بود چون اگر طرف بریده باشد و تواب درست و حسابی شده باشد که به تو نمی گوید تواب شده ام، اگر هم نبریده باشد که این سؤال اضافی است، به هر حال رضی با خنده ریزی گفت: "می دونم جمشیدی، حال من خوبه، مواظب باش، دارند نگاه می کنند!" من ساکت شدم اما بعد از مدت کوتاهی به من نزدیک شد و گفت: "تو سه ماه پیش دستگیر شدی، یک هفته هم در بهداری بودی!" فورا فهمیدم که رضی خود خودش است! با شیطنت ها و تیزی های گاه کودکانه اش! او نه تنها نبریده بلکه با آن که به شدت زیر فشار بوده به آب و آتش می زند تا اطرافش را بشناسد و به خصوص از وضعیت رفقایش مطلع باشد تا شاید بتواند کمکی به آنها کند!

سه ماه پیش یعنی قبل از دستگیریم یکی از آخرین اخباری که از زندان به تشکیلات ما رسیده بود این بود که رضی و دو نفر دیگر (رضا غبرایی (۲۵) و علیرضا اکبری (۲۶)) را زیر فشار شدید و متمرکزی قرار داده اند تا علیه سازمان و اعتقاداتشان مصاحبه کنند، آن هم مصاحبه تلویزیونی! دو نفر پس از مدت ها شکنجه شدن دیگر نتوانسته اند به مقاومت ادامه دهند و مصاحبه کرده اند که کم و کیفش معلوم نیست اما رضی مصاحبه نکرده و به بیمارستان منتقل شده و از آن به بعد دیگر خبری از او در دست نیست! با این حساب من فکر می کردم حال که رضی در دو قدمی من ایستاده مشخص است که زنده است و چون روحیه خوبی دارد پس هنوز نبریده، حال دو نفر دیگر را جویا شدم، رضی گفت: "رضا غبرایی بعد از شکنجه های زیاد مصاحبه کرده اما گویا از مصاحبه اش خوششان نیامده و دوباره خواسته اند مصاحبه کند! رضا حاضر نشده و باز هم زیر فشار قرار گرفته! جواد (علیرضا اکبری) هم خیلی شکنجه شده و نهایتا مصاحبه کرده!"

به ساختمان مرکزی اوین رسیدیم، همه را کنار دیوار نشاندند، من دیگر راحت تر با رضی حرف می زدم! آخر من و رضی دوره شاه باهم زندان بودیم و در دوره انقلاب هم در یک سازمان فعالیت مشترک داشتیم، پرسیدم: "فکر می کنی ما را برای چه از سلول هایمان خارج کرده اند؟" گفت: "فکر می کنم می خواهند روی ما فشار بیاورند، شاید ما را به سه هزار یا به گوهردشت ببرند و برای مصاحبه یا چیزهای دیگر رویمان فشار متمرکز بیاورند!" وارد مینی بوس شدیم و در آنجا سعی کردیم کنار همدیگر بنشینیم تا بیشتر حرف بزنیم، چون رضی مسئول جوانان تهران در سازمان و عضو کمیته ایالتی تهران بود، از او راجع به اعضای کمیته ایالتی که اسامیشان تا آن موقع برای بازجوها مشخص شده بود سئوال کردم، این نکته برای من بسیار اهمیت داشت چون تا آن لحظه بازجو حرف از کمیته ایالتی نزده بود و این نشان می داد که بازجو یا نمی داند من عضو کمیته ایالتی تهران هستم و یا می داند و به روی من نمی آورد که این بسیار بعید بود! رضی گفت: "از افراد کمیته ایالتی اسم اسماعیل و بهرام و رضی (خودش) و دو یا سه نفر (۲۷) دیگر مشخص شده، در واقع اینها را آقایان می دانستند و من بعد از کلی فشار تأیید کردم که آنها عضو کمیته ایالتی بوده اند!" رضی افزود: "اسم تو و فلانی و فلانی و ..... تا حالا لو نرفته!"

وقتی فهمیدم از تعداد اعضای کمیته ایالتی تهران که در آن مقطع کمی بیش از ده نفر بودند خیلی ها هنوز برای بازجوها مشخص نشده اند (از جمله خودم) خیلی صفا کردم! پرسیدم که از قسمت او یعنی جوانان چه لو رفته و چقدر روی او فشار آورده اند؟ گفت: "از قسمت من، نه اسامی افراد تحت مسئولیت بلکه اسامی افرادی که در یک حوزه بودیم برای اینها مشخص بود و من فقط تأیید کردم! از جاهای دیگر هم چیزی به اطلاعاتشان اضافه نکردم! در هشت مرحله به طور اساسی روی من کار کردند، عاقبت تکیه اصلیشان رفت روی اسلحه و کردستان و گنبد و می خواستند که من یک جوری خودم را به این سه مقوله وصل کنم تا برای مصاحبه همه چیز را آماده کنند اما من زیر بار نرفتم!" رضی در ادامه گفت: "ببین جمشید، دیگه این اواخر بهشان گفتم دستمو نبندید، من حرکت نمی کنم، نگران نباشید، خیلی آرام روی تخت شلاق می خوابیدم و آنها هم می زدند!" پرسیدم: "این اواخر از تو چه می خواستند؟" گفت: "می خواستند مصاحبه کنم! البته این اواخر نمی گفتند مصاحبه، بازجو می گفت بگو ..... خوردم، همین! نمی خوام هیچ چی بگی فقط بگو ..... خوردم!"

البته واقعیت این است که منظور بازجو این کلمه نبود بلکه دیگر هر دو طرف فهمیده بودند موضوع چیست، موضوع به زانو درآوردن و مصاحبه گرفتن بود! سمبل شکسته شدن نزد بازجو دیگر تبدیل شده بود به گفتن جمله مذکور و رضی این جمله را نمی گفت! گفتم: "چرا به فکر خودکشی نیفتاده ای؟ این فشار را ممکن است نتوانی تحمل کنی!" جوابش ساده بود: "بگذار آنها ما را بکشند! تازه هیچ معلوم نیست، دنیا را چه دیده ای، شاید این هم دوره ای باشد و بگذرد و دوباره بتوانیم روزی دنیای آزاد را ببینیم و فعالیت کنیم!" در آن لحظه به هیچ وجه این جمله آخرش را جدی نمی گرفتم، آزادی از آن جهنم برایم غیر قابل تصوربود اما راستش از روحیه و امیدش تعجب کردم! آن روحیه روی من اثر محسوس گذاشت، من و او همه حرف هایمان را در مینی بوس یواشکی می زدیم، دو پاسدار جلو نشسته و همه ما را زیر نظر داشتند که با یکدیگر حرف نزنیم! به همین دلیل ما باید مراقب می بودیم که نفهمند داریم باهم پچ پچ می کنیم!

وقتی رضی به اینجا رسید که راجع به مقاومت کردن حرف بزند دیگر جانب احتیاط و یواشکی حرف زدن را از دست داد و بی ملاحظه تر نسبت به پاسدارهای مراقب با صدائی که از پچ پچ فراتر می رفت گفت: "من هر چیز خوبی که یاد گرفته ام و هر چه دارم از سازمان دارم، شخصیتم با فعالیت های جمعی در سازمان شکل گرفته، چطور ممکن است زیر همه چیز بزنم و مصاحبه کنم؟ تا حالا ایستاده ام، باز هم تصمیم دارم حسابی بایستم و مصاحبه نکنم!" رضی را دو سال بعد یعنی شهریور ۱۳۶٤ اعدام کردند!

بعدا از مسعود محمودی (۲۸) که رضی تابان و مهرداد پاکزاد (۲۹) را از نزدیک می شناخت شنیدم که رضی و مهرداد را جداگانه اما به طور اتفاقی در یک روز به دادگاه برده بودند، مسعود می گفت وقتی آنها را از دادگاه بیرون آورده و با چشم بسته در جائی در کنار او می نشانند آنها ناگهان به وجود هم در کنار یکدیگر پی می برند، با آن که می دانستند به هیچ وجه اجازه تماس ندارند همدیگر را در آغوش گرفته و غرق بوسه می کنند، مسعود از آنها می پرسد: "دادگاهتان چطور بود؟" هر دو می گویند: "دفاع کردیم و فکر می کنیم قصد دارند اعداممان کنند!" مهرداد را در مرداد ۱۳۶٤ و رضی را یک ماه بعد اعدام کردند، مهرداد پاکزاد جانانه در مقابل بازجوها ایستاد و جلوی ضربه بیشتر به سازمانشان را گرفت و رضی هم داغ مصاحبه را بر دل بازجوهای خمینی گذاشت! بازجوهائی که عزمشان را جزم کرده بودند که او را به مصاحبه تلویزیونی وادارند پوزه شان به خاک مالیده شد! این که بازجوها با تمام قدرت بخواهند تو را بشکنند ولی موفق نشوند و نقطه پایان شکنجه هم مرگ تو نباشد بلکه خسته شدن و در اصل قانع شدن شکنجه گران باشد به این که: "فایده ای ندارد، این آدم تسلیم بشو نیست!" بسیار نادر است.

هشت سال بعد زمانی که دیگر آزاد شده و از ایران خارج شده بودم (۱۹۹۱ میلادی) یکی از رفقای قدیمیم که اکثریتی نبود رو به من کرد و گفت: "فلانی، حکومت منطقا نمی بایست توده ای ها و اکثریتی ها را شکنجه می کرد چون شما که خود را متحد جمهوری اسلامی می دانستید و به نفعش تبلیغ می کردید!" راستش از این نظرش تعجب کردم اما به سرعت متوجه شدم منطقی در نظرش نهفته و نباید الزاما ناشی از بغض و کینه اش نسبت به توده ای ها و اکثریتی ها باشد، از طرف دیگر وجود چنین باوری برای من اکثریتی بسیار عذاب آور بود! منی که شخصا شکنجه ها را تجربه کرده بودم، در پاسخ گفتم:

این حکومت هر کسی غیر از خودش را دشمن می فهمید! مسلما با سازمان هائی که به مبارزه مسلحانه روی آورده بودند بسیار وحشیانه تر برخورد می کرد، (به ویژه در مورد مجاهدین) اما ما را هم برای آینده اش خطرناک ارزیابی می کرد! توده ای ها را عامل شووروی که آن موقع ابرقدرتش می نامید به حساب می آورد و ما را هم فدائیان ظاهرا غیر مسلحی می دید که فعلا به جلد موافق حکومت درآمده ایم تا در اولین فرصت علیه نظام وارد عمل شویم! خلاصه آن که رژیم برای متلاشی کردن تشکیلات ما و حزب توده ایران از همان ابزار شناخته شده شکنجه استفاده می کرد منتهی برای وادار کردن یک فرد مسلح (مجاهد خلق، اقلیت یا سربداران و .....) به لو دادن مخفیگاه رفقایش وقت زیادی نداشت، پس شکنجه اش متمرکزتر و سریعتر بود اما در مورد ما وقت بیشتری برای کشف تشکیلات داشت و با توجه به این که قرارهای تشکیلاتی ما کوتاه مدت نبودند و به اصطلاح زود نمی سوختند یعنی بیشتر حالت حزبی داشتند تا تیمی و چریکی، بازجو فرصت کافی برای به حرف درآوردن قربانیش داشت و می توانست از جیره کابل زدن و یا بی خوابی دادن های درازمدت استفاده کند!

البته رژیم در مورد اکثریت و حزب توده تا قبل از بهمن ۱۳۶۱ تنها در موارد بسیار نادری از شکنجه جدی و یا حتی اعدام استفاده کرده بود و تنها پس از بهمن ۱۳۶۱ ابتدا علیه حزب و سپس اکثریت شمشیر را از رو بست! اکثریتی هائی مانند رضی تابان، جهانگیر بهتاجی ، تقی قانع خشک بیجاری و انوشیروان لطفی و ..... به شدت شکنجه و سرانجام اعدام شدند و رفقائی از حزب هم به خاطر وادار شدن به مصاحبه علیه حزب جیره کابل داشتند و کسانی چون رحمان هاتفی در زیر شکنجه جان باختند! در تابستان سیاه ۱۳۶۷ بیش از پنجاه و پنج درصد اعدام شدگان سازمان های چپ توده ای و اکثریتی بوده اند، این را هم باید در نظر داشت که شکنجه شدن برای یک توده ای یا اکثریتی درد مضاعفی داشت چرا که ما به خصوص از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ از حاکمیت دفاع کرده بودیم و حالا باید از همان حکومت شلاق می خوردیم، یادم می آید که ما اکثریتی ها این شانس را نسبت به رفقای توده ای داشتیم که با یادآوری سال های قبل از اواخر ۱۳۵۹ زمانی که عمدتا در موضع مخالف حاکمیت بودیم کمی دلمان خنک می شد!

هشت ماهی که در انفرادی بودم

سرانجام به گوهردشت رسیدیم، در همان برخورد اول احساس کردم اینجا از اوین ناجورتر است! سکوتی کامل در کل زندان، برخوردهائی به مراتب خشن تر از طرف پاسدارهای نگهبان، گویا ما را برای کتک خوردن به آنجا برده اند! ما را تقسیم کردند و هر کدام را به انفرادی فرستادند، در آغاز کتکی در کار نبود، سیگارها را گرفتند، سپس بالاپوش و بقیه لباس ها را، آنگاه با یک پتوی شخصی و یک پتوی سربازی در حالی که تنها یک پیراهن و لباس زیر به تن داشتیم ما را به داخل سلول هل دادند! دو پاسدار آمدند به طرف من، یکی گفت: "چشمبندت را بردار!" برداشتم، گفت: "می دانی اینجا کجاست؟" گفتم: "نه!" گفت: "بعدا می فهمی! خوب به من نگاه کن، دیوارها کاملا تمیزه، اگر یک خط، حتی یک خط کوچولو روی دیوار بیفته دهنت سرویسه!" یکی از این دو پاسدار سنی حدود سی سال داشت، چهره اش روستائی بود و عبوس، نفهمیدم لهجه اش کجائی بود، اسمش قدیری (۳۰) بود، دیگری جوانی بود شاید بیست و دو ساله، بدون لهجه، با چشمانی تیز، نسبتا بلند قد و درشت اندام بود، زرنگ به نظر می رسید و شرور، اسمش حسینی بود.

قدیری گفت: "پیراهنت را هم دربیاور، لازم نیست پیراهن داشته باشی، همین زیرپیراهن کافی است!" وقتی پیراهنم را درمی آوردم یک عکس شش در چهار از حمید پسر یک و نیم ساله ام در جیبش بود، آن را برداشتم، قدیری دید و گفت: "اون چیه؟" گفتم: "عکس پسرمه!" به عکس نگاه کرد و گفت: "بیچاره این بچه ته؟ خجالت نمی کشی؟ خودت این جائی اونو ول کردی؟" نگاهش نگاه کسی بود که هم برایم دل می سوزاند، هم سرزنش می کرد، هم از من متنفر بود! شاید نوعی حسادت و خود کم بینی هم در آن وجود داشت! نمی دانم از چه رو فکر می کردم که چنین احساسی هم در نگاهش وجود دارد؟ من هیچ چی نگفتم! قدیری به حسینی گفت: "باشه، بذاریم عکس پیش خودش باشه، بیا !" و عکس را به من داد، در را بستند و رفتند.

دوباره تنها شدم، رضی و چند نفر دیگر گویا همگی مثل من به سلول های انفرادی منتقل شده بودند اما این که سلول هایشان به من نزدیک است یا در بند دیگری هستند، برایم مشخص نبود، دنیائی از احتمالات و حدس ها از مغزم می گذشت، چرا ما را اینجا آوردند؟ بعد چه می شود؟ من باید چه بکنم؟ و ..... بعد از چند لحظه گیجی صدای ضجه و فریاد شنیدم! چیزی شبیه گریه! بعد چیزی شبیه جیغ وحشتناک اما صدا از نزدیک نبود و تشخیص نوع آن مشکل بود، گوشم را تیز کردم، خلاصه این طور نتیجه گرفتم که کسی را بازجوئی می کنند و با کابل می زنند یا به صورت دیگری بر او فشار می آورند! چه وقت نوبت من است؟ آیا این فرد یکی از همین افرادی است که باهم از اوین آمدیم؟ آیا اصولا اینجا یعنی گوهردشت هم بازجوئی می شویم یا بازجوئی فقط در اوین است؟ بعد از لحظاتی سعی کردم مسائل را با خونسردی تجزیه و تحلیل و برنامه زندگی خودم را در این سلول مشخص کنم.

بازجوئی از خودم در انفرادی!

گفتم دو حالت ممکن است باشد: یا به ما فشار می آورند تا مثلا دو یا سه نفر را درهم بشکنند و از آنها مصاحبه جانانه بگیرند یا چون از وسط دوره بازجوئی به ناگهان ما را اینجا آورده اند پس منظورشان موقتی است و ادامه بازجوئی موقعی است که کسان دیگری از سازمان ما را بگیرند و در این مدت می خواهند ما را از همه جا ایزوله کنند تا اطلاعاتمان بیشتر نشود، اما آنچه از این تحلیل مشخص نمی شد این بود که چه مدت در این سلول خواهم بود؟ الان بعد از سال ها می فهمم که این سؤال همیشگی یک زندانی است! شاید بهتر است بگویم زندانی در جائی چون جمهوری اسلامی معلوم نیست چه مدت محبوس خواهد بود؟ در انفرادی، عمومی، زیر شکنجه، در میان جمعی همراه با تواب، در میان جمعی بدون تواب و ..... آیا همیشه مقاوم خواهد ماند؟ آیا روزی به او خائن خواهند گفت؟ هیچ تضمینی نیست، حتی مرگ یا خودکشی نمی تواند جواب این سؤال را بدهد!

به هر حال من به این نتیجه رسیدم که باید حداقل تا ده روز به این موضوع فکر نکنم بلکه سه روز به بازجوئی فکر کنم، این که اگر باز هم کابل زدند چه کنم؟ چه کسانی از مسئولان تشکیلاتی که اطلاعات زیادی دارند و با من ارتباط داشته اند هنوز خارج نشده اند و خطر دستگیریشان هست؟ چه کسانی تا کنون دستگیر شده اند؟ چه چیزی گفته اند و چه چیزهائی اگر طاقت نیاورند می توانند بگویند؟ من چه وقت باید به حرف بیایم؟ نقاط ضعف در کلیه فعالیت های مخفی وعلنی من از نظر امنیتی کجاها بوده؟ از چه کانال هائی می توانم دوباره ضربه بخورم؟ کجاها به طور کلی همیشه ضربه پذیر بوده اند؟ اگر همسرم را بگیرند چگونه برخورد کنم؟ اگر او را تا کنون گرفته باشند چه منشی داشته، چه گفته و چه چیزهائی را نگفته؟ اساسا با روحیه ای که از او می شناسم چه خطی را محتمل است دنبال کند؟ آیا ممکن است او برود روی یکدندگی خاصی که فقط در داستان ها خوانده ایم؟ یعنی هیچ نگوید و تنها اسمش را بگوید؟ یا می رود روی پس دادن بازجوئی با مقاومت و دروغ و راست گفتن، کابل خوردن و بعد حرف زدن اما در واقع حرف نزدن؟ او راجع به پسر کوچکمان چه فکر می کند؟ احساس می کردم او بیشتر به فکر فرزندمان خواهد بود تا من.

این افکار شاید دو روز یا بیشتر تمام روز و شب مرا احاطه می کردند تا این که خلاصه به یک طبقه بندی و جمع بندی دست یافتم، اگر چه این طبقه بندی مثل یک قلعه افسانه ای با ده ها زیرزمین و دالان و راهرو بود و هزار اگر و مگر داشت اما به هر حال یک قلعه و شاید بتوان گفت یک سیستم بود، دست یافتن به این سیستم تا حدودی مرا آرام کرد، احساس کردم مختصات خودم را حداقل از لحاظ بازجوئی می دانم! می دانم چه باید بکنم، برای همه حالت هائی که به مغزم خطور می کردند خودم را آماده کرده بودم، به این هم فکر کرده بودم: شاید یک دفعه مرا ببرند بازجوئی، روی پله های زیرزمین همسرم را با چادر (چون دیدم زن های زندانی همه مجبور بودند چادر سر کنند، روسری کافی نبود!) و چشمبند و با پاهای تا زانو پانسمانی ببینم که ناله می کند! یا او را به تخت بسته باشند و مرا ببرند بالای سرش و بگویند: "این زن توست، بهش بگو که حرف بزنه، لج بازی فایده ای نداره!" به بدترین سناریو هم فکر کرده بودم، این که همسرم را بالای سرم بیاورند و او به من بگوید: "دیگه مقاومت فایده ای نداره!" در مورد واکنش بهینه به این گونه حوادث فکر کردم و تصمیم گرفتم، حدود راه حل را که یافتم حس کردم دیگر باید این افکار را کنار بگذارم.

البته ناگفته نماند که در تمام مدت سه روزی که در این مسائل غوطه ور بودم صدای ناله و گاهی گریه زندانی و تهدید پاسدارها و نگاه های معنی دار و کینه توزشان دائما چاشنی زندگی من در آن سلول بود! پس از پیدا کردن "سیستم" برای عملکرد مناسب در یک بازجوئی "سیستماتیک" اندکی راحت شدم اما دوباره بلای دیگری به جانم افتاد و آن کلنجار رفتن با گوشه و کنار سیستم ساخته شده در ذهنم بود، برای خودم حدود حداقل شش مرحله و حداکثر هشت مرحله بازجوئی پیش بینی کرده بودم، شاخص هر مرحله را یک مسأله محوری و چندین موضوع حاشیه ای می دانستم، خب، برای هر مرحله باید فشارهائی که بر من وارد می شدند را بررسی می کردم و فکر می کردم که چه برخوردهائی باید بکنم؟ یک دفعه احساس کردم چندین روز است (سه روز؟ پنج روز؟) درست یادم نمانده است که دائما "بازجوئی" می شوم! بسیار دقیق و با تمام جوانبش! در این بازجوئی مجازی حتی روی تخت می خوابم، کابل می خورم و ضربات را م شمارم: یک، دو، سه ..... و بعد می گویم: "نزن، می گویم!" یا ادامه می دهم به تحمل ضربه ها، بعد بهداری و بعد .....

احساس کردم پایم درد می کند، دیگر واقعا درد می کند! فکر کردم من که الان دو ماه است که در واقعیت حتی یک کابل هم نخورده ام پس این چه کاری است که با خودم می کنم؟ چرا باید از خودم بازجوئی کنم و خودم، خودم را زجر دهم؟ پس بازجوها به همین خاطر مرا داخل این سلول انداخته اند، پس بی خود نیست که در سلول بغل دستی من و شاید دورتر یکی دو نفر هر روز با عجز و لابه از پاسدارها طلب بخشش می کنند! پس فکر و مغز آدمی می تواند علیه خود او به کار برده شود به گونه ای که فرد متلاشی شود! بدون فشار جسمی مستقیم و حتی فشار روانی از جانب یک عامل خارجی! اینجا بود که واقعا به خود آمدم و با تمام نیرو تصمیم گرفتم به چیزهای دیگر فکر کنم، ابتدا به سراغ تحلیل سیاسی رفتم، دیدم به سرعت می رسم به جمهوری اسلامی، بعد به سیاسیت های آن، به وظایف ما، به وظیفه فرد من، من در زندان، در بازجوئی، پس دوباره برمی گشتم سر جای اول! تحلیل سیاسی را هم رها کردم، رفتم سراغ یک مقوله دیگر اما فکرم یک مدار ثابت داشت، این که چه وقت مرا از این سلول بیرون می آورند؟

باز هم خودکشی!

در همین روزها بود که پاسداری در را باز کرد و گفت: "نخ و سوزن می خواهی؟" گفتم: "بله" فکر کردم مثل زمان شاه به مدت محدودی یک نخ و یک سوزن می دهند تا زندانی لباس هایش را وصله پینه کند اما دیدم یک قرقره نخ به من داد و البته از سوزن خبری نشد و گفت: "پولش را بده!" پولش را دادم و صاحب قرقره شدم، قرقره ای با نخ قهوه ای سیر، نگاهی به قرقره انداختم و سریعا به فکر خودکشی افتادم! چرا که نه؟! از اوین تا اینجا چه چیزی تغییر کرده؟ چه تغییری به نفع من انجام شده که من باید خوشبین باشم؟ آنجا کنار تخت شلاق بودم و رفتم سراغ پریز برق اما اینجا تخت شلاق نیست و ظاهرا دست از سر من برداشته اند اما نباید خام باشم، هر روز که می گذرد اطلاعاتشان از سازمان ما بیشتر می شود و در نتیجه همه کارهایم را حتی اگر خودم نگویم کشف خواهند کرد! آن وقت ممکن است دیگر برای دادن اطلاعات، زنده به دردشان نخورم اما برای مصاحبه کردن ممکن است لقمه چربی به نظرشان برسم! در این حالت چگونه مطمئن باشم که تا دم مرگ مقاومت خواهم کرد و به نفع این شکنجه گران رذل سخن نخواهم گفت؟ پس باید با مرگ خودخواسته پایان این مبارزه را خودم مشخص کنم!

این افکار با دیدن قرقره قهوه ای رنگ به مغزم فشار می آوردند! خلاصه تصمیم گرفتم بدون فکر بیشتر ابتدا روی امکانات عملی آن کار کنم، نخ قرقره مقاومت کمی دارد و باید دید این نخ چند متر است و آیا می توان طنابی قوی از آن بافت؟ و تازه این طناب به کجا باید آویخته شود؟ جای آویز را پیداکردم، چفت پنجره که به پنجره فلزی جوش شده بود مقاومت خوبی داشت اما فکر می کردم اگر قرار بر حلق آویز شدن باشد می بایست نقطه آویز طناب تا زمین حداقل یک متری از قد من بیشتر باشد تا با رها شدن من به حالت حلق آویز از زمین فاصله داشته باشم و پایم به زمین نرسد! دیدم این فاصله به نیم متر هم نمی رسد و تازه اگر کش آمدن طناب و کش آمدن احتمالی پنجره را به حساب بیاوریم خیلی کمتر می شود! از آن گذشته در کنار پنجره یک تاقچه بود و همین تاقچه این امکان را می داد که فرد در حال خفه شدن که طبعا به هر طرف دست می اندازد به آن متوسل شود و از حالت پاندول در فضا نجات یابد! برای هر کدام از این احتمال ها راهی یافتم که می دانستم نادقیق هستند!

طناب ساختن از نخ را آغاز کردم! مشکلترین قسمت کار هم همین بود، چون این کار چند روز طول می کشید و من نمی توانستم کارهای هر روز را که آماده می شدند برای روز بعد در جائی نگهداری کنم! چون پاسدارها روزی حداقل سه بار داخل سلول را می دیدند (هنگام تحویل غذا) و از آن گذشته هر لحظه ممکن بود از "چشمی" سلول به داخل آن نگاه کنند و مرا ببینند که مشغول ساختن طناب از نخ بودم! با همه اینها کار را پیش بردم، یادم نیست چند روز طول کشید اما اضطراب و هیجان دائم آن روزها همچنان در ذهنم مانده! جاسازیم زیر لبه دوم توالت فرنگی بود، یعنی اگر ناگهان وارد سلول می شدند باید با تکان کوچکی که به لبه توالت فرنگی می دادم نخ تابیده شده ام به درون توالت می افتاد تا آقایان از نیت من باخبر نشوند اما به این ترتیب ثمره تمام زحمات شبانه روزیم از دست می رفت و نقشه به هم می خورد!

مشکل فنی دیگر این بود که طناب نمی توانست یکدست بافته شود چرا که سلول کوچک بود و برای شروع در تابیدن نخ حداکثر دو متر و نیم جا داشتم و چون نخ ها به شکل تصاعدی باید نصف می شدند تا به صورت طناب تابیده شوند در پایان کار تعدادی رشته بسیار کوتاه که در آن شرایط طناب محسوب می شدند نصیبم می شد که تازه باید همه را به یکدیگر گره می زدم و این یعنی ناصاف شدن محصول نهائی، در حالی که طناب دار باید صاف باشد تا مثل گره کراوات به سرعت روی گردن لیز بخورد و گره آن محکم شود! برای این مشکلات هم راه حل هائی پیدا کردم! سرانجام طناب آماده شد! محکم بود اما ناصاف و کوتاه، نخ تمام شده بود، نگرانیم این بود که به علت کوتاهی طناب و اساسا کوتاه بودن نقطه آویز طناب من نتوانم خود را به صورت ناگهانی به سمت پائین پرت کنم تا به این ترتیب ضربه ای به نخاع وارد شود و بعد خفگی پیش آید!

ممکن بود که برعکس، آرام در هوا رها شوم و به تدریج خفه شوم! این هم دردناک بود و هم عواقبی داشت، مثلا ممکن بود صدای خرخر ناشی از خفگی پاسدارها را هشیار کند و آنها بریزند داخل سلول و برنامه را به هم بزنند! علاوه بر این که با آدم خودکشی کرده بدتر برخورد می کردند این مشکل هم به وجود می آمد که ممکن بود آدمی که شاهرگ گردنش مدتی نیمه بسته یا بسته بماند بخشی از مغزش از کار بیفتد و این دیگر "خر بیار و باقالی بار کن" بود! از این حالت خیلی وحشت داشتم! آدمی با مغز معیوب، فلج اما زنده! با تمام این خطرات قابل پیش بینی در آن لحظه فکر می کردم که احتمال موفقیت بالاست! به هر حال پارچ خالی آب را زیر پایم گذاشتم، باسن را روی تاقچه تکیه دادم و طناب را به گردنم انداختم که قبلا پیراهنم را به دورش بسته بودم که طناب لیز بخورد!

واقعا دوباره مرگ را جلوی چشمانم دیدم اما عجله نکردم، عکس پسرم را درآوردم، آن را بوسیدم، نگاهش کردم و با این نگاه همه را دیدم: مادرم را، همسرم را، خواهرانم را، از همه آنها عذرخواهی کردم، گفتم: "مرا ببخشید، چاره ای ندارم!" و خودم را از تاقچه به پائین انداختم! طناب پاره شد! بعدا دریافتم که چفت پنجره هم کمی کج شد و من روی کف سلول افتادم! فوری طناب را که کمی سفت شده بود از گردنم باز کردم، دوباره خودم را تنها و بی کس در قلب دشمن حس کردم! دوباره همان احساس دفعه پیش به سراغم آمد، در عین اضطراب نوعی احساس خوش زندگی دوباره، شادمان از این که می توانم یک بار دیگر یک لیوان آب بخورم و قدم بزنم طناب را داخل دستشوئی انداختم، دیدم خودم هستم و خودم! هیچ طنابی، هیچ پریز برقی، هیچ گلوله ای مرا نجات نخواهد داد! فقط خودم، این مغز و قلب و تن می مانند که باید مرا نجات دهند، شخصیت و اراده خودم هست که نجات دهنده من خواهد بود، چنین بود تا این که یک روز اتفاق جالبی افتاد!

داستان مورس

در آن سلول برخورد هر روزه با دو پاسدار در لحظه تقسیم غذا بود: هنگام صبحانه (هفت صبح)، نهار (حدود یک بعد از ظهر) و شام (حدود شش تا هفت عصر) آنها فقط برای یک لحظه کوتاه در سلول را باز می کردند، من بشقاب خالی را به آنها می دادم و بشقاب پر از غذا را از آنها می گرفتم، در داخل سلول یک توالت فرنگی و یک روشوئی کوچک بود، هفته ای یک بار به مدت حدود یک ربع چشم بسته مرا از سلول بیرون می آوردند تا ته راهرو وارد یک سلول دیگر بشوم که بزرگتر بود و دوش داشت، آنجا می توانستم دوش بگیرم، (عملا پنج تا ده دقیقه!) به جز این، صدای ناله و گاه جیغ از بیرون می آمد و گاه صدای گریه فردی که ناله و التماس می کرد و از چند سلول آن طرفتر بود! غیر از همه اینها دو پاسدار به نام های قدیری و حسینی که غذا تقسیم می کردند گاهی به داخل سلول می آمدند و بدون هیچ دلیلی تهدیدم می کردند: "اینجا باید آدم بشی ها ! حواستو جمع کن! چرا این طوری نگاه می کنی؟ چرا نماز نمی خونی؟" مشت به سینه ام می زدند و می کوبیدند به دیوار! اما نه بیشتر.

روزها به همین منوال می گذشتند که آن اتفاق جالب افتاد، یک روز موقع نهار دادن مثل همیشه پاسدار در سلول مرا باز کرد و نهار را داد اما ظاهرا یادش رفت در را ببندد (یعنی قفل کند!) من ابتدا فکر کردم کارشان زیاد بوده بعد از پنج یا ده دقیقه برمی گردند و در را قفل می کنند، در ضمن این را هم بگویم که به ما گفته بودند: "هیچ وقت به در ضربه ای نزنید که مثلا ما را خبر کنید! شما نباید با ما کار داشته باشید! هر وقت ما کار داشتیم خودمان می آییم پیش شما اما اگر یک دفعه خواستی بمیری یا یک مرگت شد و خیلی واجب بود می تونی این فلش را (منظور یک فلش درست شده از مقوا) از زیر در به بیرون بفرستی، ما فلش را می بینیم و به سراغت می آییم!" به نظرم رسید باید فلش را بیرون بگذارم و بگویم: "حاج آقا در را نبسته اید!" به نظرم این برخورد صادقانه بهتر بود چون در غیر این صورت ممکن بود فکر کنند من از این موقعیت سوء استفاده کرده ام و باید حسابی کتک بخورم تا ثابت شود که سوء استفاده ای نکردم!

اما یک دفعه فکر دیگری به ذهنم رسید، گفتم یک شانس به من رو آورده و من نباید این قدر محافظه کار باشم که از آن استفاده نکنم و این دیگر زیاده از حد ترسیدن است! یادم رفت که بگویم از همان روز اول احساس می کردم که در سلول بغل دستیم باید یکی از بچه ها باشد، یا رضی تابان یا نصیر که هر دو با من دوست نزدیک بودند، به همین دلیل در موقعیت های مناسب به دیوار کوبیده بودم که شاید طرف جواب بدهد! اتفاقا ابتدا طرف جواب داد و در پاسخ ضربات من که سعی می کردم یک آهنگ شناخته شده باشد و تا حدودی برساند که من کی هستم او هم رنگ می گرفت! فهمیدم که او آدم با جرأتی است و میل به شیطنت دارد اما بعدا او به این روال ادامه نداد، شاید فکر کرده بود خطرناک است و فایده ای ندارد!

وقتی دیدم در سلول باز مانده به ذهنم رسید که اول به بیرون بروم و از لای چشمی ببینم که در سلول بغل دستیم دقیقا کیست که اگر آشنا و قابل اعتماد بود از او بخواهم با من مورس بزند! حال باید من در سلول را باز می کردم، وارد راهرو اصلی می شدم و از چشمی به داخل سلول دیگر نگاه می کردم! این کار بسیار خطرناک بود! البته اگر می فهمیدند کتک بود اما عاقبت این کتک معلوم نبود چه باشد! سؤال بازجو این می بود که: "چرا این کار را کردی؟ دنبال ارتباط با چه کسی بودی؟!" و این یعنی آغاز یک ماجرای بسیار طولانی یعنی لو رفتن رابطه ای که تا آن موقع کشف نشده بود! (رابطه من و رضی یا من و نصیر) و یا متهم شدن به فرار که این هم ناجور بود! در مورد همه اینها فکر کردم و سبک و سنگین کردم، شاید پنج دقیقه و شاید بیشتر در فکر بودم، چیزی که مرا راغب به ارتباط با رضی یا نصیر می کرد کمتر رابطه عاطفی بود بلکه بیشتر کسب اطلاع از بازجوئی ها و پرونده ها بود و این که چه لو رفته و چه نرفته!

چون واقعا دانستن این که بازجو چه می داند کار بازجوئی را بسیار آسانتر می کند! شما می توانید کمتر کتک بخورید و نهایتا همان ها را که لو رفته تحویل آقایان بدهید و این طور وانمود کنید که دارید حرف می زنید و مقاومت نمی کنید! به هر حال در آن لحظه احساس کردم به ریسکش می ارزد که توسط رفیق بغل دستیم که قبل از من هم دستگیر شده اطلاعات لو رفته را به دست آورم! هیچ وقت هیجان و اضطراب آن لحظه ای که در را باز کردم فراموش نمی کنم! ترس و تشویش همراه با اراده و دقت وجودم را در چنگ خود گرفته بودند! در را آرام باز کردم، صدای ناله در بلند شد! بر شانس بد خود لعنت فرستادم که چرا این در نکبتی هم صدادار است! بار دوم سریعتر نصفه دیگر را هم باز کردم، اول دزدکی نگاهی به راهرو انداختم، تا آن موقع راهرو را ندیده بودم، راهرو بسیار طولانی بود، با آن نگاهی که تا ته راهرو پیش رفت کسی را ندیدم، پس برادران پاسدار یا رفته اند نماز بخوانند یا مشغول کار دیگری هستند، به هر حال ته راهرو هم نیستند! زود برگشتم داخل سلول!

بار دیگر با عزمی جزم گفتم می روم چفت "چشمی" سلول بغلی را برمی دارم! (چشمی یک سوراخ نبود بلکه یک مربع شیشه ای نشکن بود که با دریچه ای تخته ای بسته می شد و فقط از بیرون سلول یعنی از طرف راهرو باز می شد!) با سرعت چنین کردم، وقتی چشمی را برداشتم دیدم که نصیر است که دراز کشیده! از پشت چشمی به سرعت گفتم: "سلام، مورس بزن، مورس!" من چون دو ماه بود که اصلاح نکرده بودم ریش زیادی داشتم و چون از چشمی فقط چشم و صورت آدمی که از بیرون نگاه می کند به صورت ناقص برای زندانی قابل رؤیت است نصیر مرا نشناخت و گمان کرد که پاسداری هست که آمده چشمی را بالا زده و دارد زندانی را کنترل و مسخره می کند! این را نصیر هشت ماه بعد که در جای دیگری دیدمش به من گفت، نصیر با شنیدن صدای من از جایش بلند شد و با حالت شگفت زده و سردرگم گفت: "سلام" فهمیدم مرا به جا نیاورده! دوباره گفتم: "نصیر، منم امیر، مورس بزن!" چشمان نصیر یک دفعه دو برابر شدند! آخر من آنجا چه می کنم؟ چگونه از بیرون سلول چشمی را برداشته و با او صحبت می کنم؟ عجیب است! هیچ زندانی مجاز به چنین کاری نیست! چنین فرصتی هم نمی کند!

اما نصیر خوشبختانه مدت زیادی مات و مبهوت نماند! شاید یک ثانیه هم طول نکشید که فوری همه چیز را فهمید! اما متأسفانه گفت: "مورس بلد نیست!" به ذهنم رسید که بگویم: "چهار در هشت، خودت فرمولش را دربیار!" این را گفتم و پریدم داخل سلول خودم! خیس عرق بودم اما حواسم جمع بود، وقتی داخل سلول شدم به ذهنم رسید با سوزن روی یک تکه نایلون نان که داخل سلول افتاده بود فرمول مورس را بنویسم، این کار را یک بار در زندان شاه کرده بودم، تقریبا در وضعیت مشابه! خلاصه به سرعت این کار را کردم و فقط "آب" و یک کلمه دیگر را به عنوان مثال نوشتم، یک بار دیگر بیرون رفتم، این بار به نصیر هیچ نگفتم فقط از زیر در سلولش نایلون را به درون سلولش فرستادم و سریع برگشتم به سلول خودم! یک بار همه چیز را در ذهنم وارسی کردم که آیا قضیه به خوبی و خوشی تمام شد یا نه؟ ناگهان یادم آمد که من دریچه چشمی سلول نصیر را باز گذاشته ام! پس یک بار دیگر باید بیرون بروم و آن را درست کنم! دیگر تردید نکردم! یک نگاه دزدکی به راهرو و به سرعت بیرون رفتم! فاصله دو سلول یک قدم بیشتر نبود، چشمی را بستم و برگشتم به سلول خودم!

دیگر خیالم راحت شد! حالا گفتم بهتر است فلش را بیرون بگذارم و خودم هم دور از در بنشینم تا پاسدارها بیایند و وانمود کنم که صادقانه برخورد کرده ام و به آنها یادآور شده ام که در باز مانده! این کار را کردم، بعد از شاید ده دقیقه همان آقای قدیری عبوس که لهجه ویژه ای داشت آمد: "چرا فلش گذاشتی؟" گفتم: "حاج آقا مثل این که در را فراموش کردید ببندید!" با عصبانیت و با لحن محکم و صدائی خفه گفت: "خب، لازم نیست تو بگی چه باید بکنم! هر وقت در باز ماند همان جا که نشسته ای بنشین، تکون هم نخور، ما خودمان می دانیم!" در دلم گفتم: "قدیری بدبخت، خراب کردی! یادت رفته اما وانمود می کنی که در باز گذاشتن برنامه بوده!" قدیری در را قفل کرد و رفت!

من از جایم تکان نخوردم، فکر کردم حالا باید با نصیر مورس زدن تمرین کنم، ببینم یاد گرفته یا نه؟ اول نوشتم: "آب" (یعنی کلمه آب را مورس زدم) دیدم نصیر عوضی جواب می دهد! خلاصه با چند بار تمرین، نصیر شروع کرد به مورس زدن، اولین کلمه ای که زد: "سلام" بود، من هم نوشتم: "سلام" و بلافاصله شروع کردیم به قرار و مدار گذاشتن، یعنی این که اگر ما را در حال مورس زدن دیدند چه باید بگوئیم، قرار این شد که اگر ما را گرفتند ما هیچ وقت زیر بار مورس زدن نرویم بلکه حداکثر بگوئیم روی دیوار رنگ می گرفتیم و آهنگ می زدیم، همین و بس! یا باید هیچ چی نگفت (که بسیار سخت است) یا عملا همه کلماتی که رد و بدل شده لو می روند!

مکانیسمش هم این طور است که مثلا اگر من زیر فشار قبول کنم که مورس می زدیم و بگویم در مورس من از نصیر سؤال کردم که تو ازدواج کرده ای و بچه داری یا نه؟ و چند وقت است دستگیر شده ای؟ (تمام حرف هائی که ظاهرا به هیچکس ضربه نمی زنند!) بازجو همین حرف های مرا که واقعیت هم دارند یکی یکی و در حین شکنجه نصیر به او تحویل می دهد اما نه این طور ارزان! بلکه به او می گوید: "امیرحسین همه چیز را گفت! حالا من پنجاه ضربه می زنم و سرنخ می دهم!" بعد شروع می کند به کابل زدن و بعد از مثلا بیست ضربه می گوید: "مگر حسین از تو نپرسید متأهل هستی یا نه؟ و چند وقت است که دستگیرشده ای؟ خب حالا بقیه را خودت بگو!" و دوباره شروع می کند به زدن! حالا فکر کنید نصیر در زیر کابل چه فکر می کند و چه عکس العملی می تواند نشان دهد؟ او می گوید: "دیگه نزن، میگم!" بعد وقتی می خواهد بنویسد حتی سعی می کند فقط همان ها را که از بازجو شنیده بنویسد و حداکثر یکی دو جمله بی ارزش به آن اضافه کند ولی جملاتی که واقعیت هم دارند!

دوباره بازجو همین جملات را به من تحویل می دهد، با همان تشریفاتی که در مورد نصیر اجرا کرد! فکر می کنید چقدر می توان این رفت و برگشت را ادامه داد؟ تا کی این دو نفر که مثل مرغ پرکنده زیر کابل دست و پا می زنند می توانند فکر رفیق دیگرشان را بخوانند و حدس بزنند او چه خواهد گفت که همان را بگویند؟ این کار اساسا نشدنی است! در نتیجه یا باید مورس زدن را نپذیرند و یا به تدریج همه مضمون صحبت های رد و بدل شده مشخص می شوند! من و نصیر به همین دلیل قرار گذاشتیم (البته با مورس) نگوئیم مورس می زدیم، بعد از این قرار تقریبا شب ها بعد از شام از هفت یا هشت شب شروع می کردیم تا حدود ده یا یازده شب، در آن فاصله زمانی پاسدارها در بند نبودند و بند بسیار آرام بود و شاید بتوان گفت امن بود.

ماجرای دیگری هم همان روزها اتفاق افتاد و آن این که وقتی من با نصیر تماس گرفتم گویا از سلول مقابل من رفیقی به نام سهیل ( ۳۱) (او هم اکثریتی و با ما در یک مینی بوس از اوین به آنجا منتقل شده بود) حرف زدن من و نصیر را در لحظه ای که من از سلول بیرون آمده بودم شنیده بود! من سهیل را از بیرون نمی شناختم، البته اسمش را شنیده بودم اما به یاد نمی آوردم که آیا باهم کار مشترک داشته ایم؟ اما گویا او تا حدودی مرا می شناخت، سهیل سعی کرد از درز پائین در سلول با من حرف بزند، از آن به بعد حدود ساعت سه بعد از ظهر که بند خلوت بود من و او از زیر در سلول باهم حرف می زدیم! این کار خطرناک بود چون به هر حال صدای ما در راهرو شنیده می شد و اگر پاسداری در آن حول و حوش بود بدون آن که ما او را ببینیم می توانست به حرف های ما گوش بدهد! سهیل گوش تیزی داشت و اخبار تلویزیون را که در طبقه پائین ساختمان قرار داشت تا حدودی می شنید، او این اخبار را به من می رساند، وقتی او حرف می زد مسلما نصیر هم می توانست بشنود!

یک بار سهیل از من پرسید: "راستی تو به سؤال های مسلمان هستی یا نه؟ و نماز می خوانی یا نه؟ چه جوابی می دهی؟" تا آن موقع بازجو مستقیما چنین سؤالی از من نکرده بود، در روز دستگیری در فرمی چاپ شده که جلوی من گذاشتند در مورد مذهب سؤال شده بود و من جلوی مذهب نوشته بودم: "اسلام!" در بهداری هم که بستری بودم چند بار پاسدارها به قصد اذیت کردن پرسیدند: "چرا نماز نمی خوانی؟ و آیا خدا را قبول داری؟" پاسخ من همواره این بود که: "من سیاسیم و با شما بحث عقیدتی ندارم، شما مطابق قانون اساسی خودتان اجازه تفتیش عقاید ندارید!" البته همیشه با تمسخر و گاهی عصبانی شدنشان مواجه می شدم و وقتی هم کم می آوردند با خشونت مشت می زدند و به دیوارم می کوبیدند اما من همین جملات را می گفتم و دقیقتر یا مفصلتر حرف نمی زدم! به هر حال تا آنجا که یادم می آید به سهیل گفتم : "من نماز نمی خوانم و فکر می کنم این کار در زندان غلط است اما در مورد سؤال مسلمان بودن، خودت باید فکر کنی و تصمیم بگیری، از من هنوز به جز در همان ورقه فرم سؤال مشخصی نکرده اند!" سهیل اهل ریسک کردن به نظر می رسید، یک روز به من گفت: "اگر ارتباطمان قطع شد در حمام یادداشت بگذاریم!" به او گفتم: "این کار را نکنیم چون احتمال این که پاسدارها بفهمند خیلی بالاست!"

از مورس زدن با نصیر لذت می بردم، هم اطلاعاتم زیاد می شدند و هم رابطه عمیقی بین ما ایجاد می شد، نصیر گفت که او را چهار بار زیر فشار برده اند یعنی کابل و بازجوئی اساسی! او افزود: "فکر می کنم به درد این کارها نمی خورم، هنوز ایده های سوسیالیستی را قبول دارم اما به درد کار سیاسی نمی خورم، من نام دوستی را بعد از فشارهای زیاد گفتم!" پرسیدم: "چه کسی را و چگونه؟" پاسخ داد: "تورج (۳۲) را که می شناسی، از من دائم راجع به او سؤال می کردند، من مقاومت می کردم، بازجوها با اصرار زیاد دنبال او بودند تا این که یک بار دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و آدرس خانه پدریش را گفتم! من در بازجوئی کلک خوردم، در مورد کردستان کلی مقاومت کردم در حالی که آنها همه چیز را می دانستند! بعد فهمیدم روی چیز بی خودی آن قدر مقاومت کرده ام و خلاصه بعد از چند روز آدرس تورج را گفتم!"

البته نصیر با مورس نمی توانست تمام مراحل بازجوئی و این که چه بلوف هائی خورده یا دقیقا در چه مرحله ای آدرس را گفته برایم بازگو کند اما روحیه خود نصیر در این جمله خلاصه می شد که: "من اگر چه مقاومت کردم اما نهایتا نتوانستم از پس بازجوئی برآیم و شکست خوردم، من ساده ام و به درد این کارها نمی خورم!" اما من از حرف های او برداشت دیگری داشتم، نظرم این بود که او کاملا در اشتباه است، او مقاومت خوبی کرده و بازجوئیش هم خوب بوده، به همین دلیل شروع کردم به تعریف داستان واقعی برای او، به او گفتم: "تو اشتباه می کنی، اولا یک خبر خوش به تو بدهم و آن این که تورج دستگیر نشده، او مدت هاست به خانه پدریش سر نمی زند و خانه مخفی دارد!" (قبل از دستگیری خبر داشتم که تورج یک بار به خانه پدریش نزدیک شده، موارد مشکوکی دیده و به سرعت دور شده است، پاسدارها یا او را ندیده یا دیده و گم کرده بودند!) نصیر را طبعا ندیدم که وقتی خبر را از طریق مورس شنید چه حالی یافت اما حتم دارم که خوشحال شد! بعد برای نصیر داستانی را تعریف کردم، به او گفتم:

یکی از رفقای سازمان در زمان شاه بعد از مدتی مقاومت نتوانست قرار سازمانیش را نگه دارد، خلاصه قرارش را لو داد، بازجوها به سرعت وارد عملیات شدند و سر قرار رفتند، حالا یادم نیست قرار در خانه بود یا در خیابان اما خوشبختانه موفق به دستگیری رفیق دیگر نشده بودند، فرد مزبور پس از این لو دادن به شدت سرخورده شده بود به طوری که احساس می کرد خیانت کرده است! بازجوها هم از آن پس لحنشان با او عوض شد! با او به صورت آدمی که بریده و قرارش را گفته برخورد می کردند و نه کسی که مقاومت کرده! بازجوها پس از آن از او مشخصات افراد علنی، سمپات ها و رابطه ها و امکانات علنی را می خواستند! رفیق مزبور نمی دانم با چه حساب و کتابی از آن پس شروع کرد به مقاومت کردن و فشارهای زیادی را تحمل کرد و حتی المقدور اطلاعات زنده به بازجوها نداد! در واقع او پس از دادن قرار که برای دوران چریکی مهمترین چیز محسوب می شد اطلاعات دیگری نداد، اطلاعاتی که اگر چه ظاهرا در آن وقت ها وزنی کمتر از قرار سازمانی داشتند اما به جای خود بسیار با اهمیت بودند.

جالب این که این مقاومت نه در یک حالت روحی مناسب بلکه در شرایطی صورت می گرفت که بازجوها دائم او را سرزنش می کردند که: "بدبخت! تو که لو دادی، تو که مهره سوخته شدی، تو را رفقایت اگر پیدا کنند به عنوان خائن می کشند! تو حالا دوباره می خواهی برگردی سر جای اول و دیگه چیزی نگی؟" اما او به مقاومتش ادامه داد تا دوران بازجوئی تمام شد، وقتی وارد زندان عمومی شد همیشه گوشه گیر بود تا این که یکی از رفقای باسابقه زندان (گویا رفیق بیژن جزنی) سراغش رفت و از بازجوئیش پرسید، او ماجرا را تعریف کرد و گفت: "خراب کرده ام و من دیگر به درد نمی خورم!" اما نظر رفیق شنونده چیز دیگری بود، او با صراحت گفت: "بله، تو آنجا که قرارت را لو دادی ضعف نشان دادی اما بعد از آن ضعف، مقاومت تو برای ندادن اطلاعات دیگر بسیار مشکل بوده و موردی استثنائی است چون بعد از لو دادن به ظاهر مهمترین چیز حفظ اطلاعات دیگر بسیار سخت است، تو در حالی که مسلما از طرف بازجوها به شدت تحقیر می شدی اطلاعات ندادی و این بسیار با ارزش است!" این رفیق به علت سبک بودن پرونده اش بعد از چند سال آزاد شد و بلافاصله بعد از آزادی به سازمان پیوست و بعد از مدتی کشته شد!

راستش این داستان را به هیچ وجه نمی توانستم با این همه طول و تفصیل به زبان مورس برای نصیر تعریف کنم اما کلیاتش را گفتم، نصیر داستان را گرفت، یادم نیست دقیقا چه کلماتی را مورس زد اما مدت ها بعد که همدیگر را دیدیم گفت: "حرف هائی که با مورس به همدیگر می زدیم خیلی برایم با ارزش و زیبا بودند." به نظر خودم چه آن موقع و چه حالا که این سطور را می نویسم نصیر مقاومت کرده و با تمام وجودش سختی های کابل و شکنجه را تحمل کرده بود، ضربه ای هم از طرف او به سازمان وارد نشده بود، او می گفت از آن پس به گونه دیگری زندگی خواهد کرد، او می گفت: "من سعی خواهم کرد آدم شریفی باقی بمانم اما دیگر به کار تشکیلاتی نخواهم پیوست، خدمت به مردم راه های متنوعی دارد و فقط از راه کار سیاسی - تشکیلاتی نیست." بگذریم، مورس زدن های ما ادامه داشتند، دیگر وارد مسائل خانوادگی و سیاسی روز هم شدیم تا این که آن شب لعنتی فرا رسید!

زندان در زندان به خاطر حرف زدن!

ساعت یازده شب بود، قبلا نمی دانستم به چه دلیل (فرا رسیدن نوروز یا اعیاد مذهبی) به هر سلول یک جعبه شیرینی می فروختند، من پول نداشتم اما گویا یکی از سلول ها که صحبت های من و نگهبان را شنیده بود از بی پولی من مطلع شده و پول شیرینی را او داده بود در نتیجه به من هم یک جعبه شیرینی رسید، به هر حال من شیرینی می خوردم و مورس می زدم که ناگهان شنیدم در چشمی سلول نصیر باز شد! من به سرعت از کنار دیوار همجوار سلول نصیر خود را به سمت ضلع روبروی همان دیوار کشیدم و شروع کردم تند تند شیرینی خوردن! بعد از چند لحظه چشمی سلول من باز شد و قدیری را دیدم که می گوید: "چه کار می کنی؟" گفتم: "سلام، بفرمائید، شیرینی!" این کلمات فکر نشده و خود به خود از دهانم درآمدند! قدیری با لحنی پرکینه گفت: "چی؟ این وقت شب شیرینی می خوری؟ بیا بیرون ببینم!" فهمیدم که اوضاع قمر در عقرب است! با همان لباس زیر مرا کشاند بیرون! چشمبند نداشتم، حوله کوچکی آنجا بود که آن را محکم به چشمم زد! با دو سیلی آبدار و چند تا مشت، لگدزنان مرا به سمت ته راهرو کشاند!

کلماتی که یادم می آیند اینها هستند: "پدرت درآمد! بدبخت شدی، بیچاره ات می کنم! چی می گفتی؟ ها؟ چی می گفتی بهش؟ خیال کردی ما نمی دونیم؟ ها؟" با سیلی و لگد و مشت مرا به زمین خواباند و با یک شلنگ افتاد به جان کف پایم! وقتی کف پایم را دید که زخمی است گفت: "هان! پس خوردی! می دونی کابل چیه! آقا مقاومت کرده! هاها ! حالا بهت میگم مقاومت یعنی چه!" پشت سر هم به کف پایم می زد! من دائم می گفتم: "چرا می زنی؟ یعنی چه؟ شما از من چه می خواهید؟ من خوابم نمی آمد، نخوابیدم، من که کاری نکرده ام، چرا می زنی؟" گاهی هم فقط سکوت می کردم، پاسدارها دو سه تا شدند اما صحنه گردان اصلی خود قدیری بود! نصیر را هم آوردند و او را هم با وضعی مشابه شلاق زدند! البته ما را جدا از هم نگه داشتند، بعد از مدتی قدیری آمد و گفت: "مورس می زدی چی می گفتی؟ همه را باید بگی!" گفتم: "حاج آقا من کاری نکرده ام!" گفت: "به دیوار چی می زدی؟" گفتم: "بابا من رنگ گرفتم، کاری نکردم که!" گفت: "الان بهت میگم، رفیقت همه چیزو گفته! اگه روبرو کنم اون وقت چه خاکی به سرت می کنی بدبخت؟!" گفتم: "روبرو کنید، من اصلا کاری به سلول بغل دستی نداشتم!"

بعد از مدت کوتاهی مرا به نصیر نزدیک کردند، پاسدار قدیری از نصیر پرسید: "خب بگو چه می کردید؟" نصیر گفت: "حاج آقا من یک آهنگ را ....." تا به اینجا رسید پاسدار او را کشید کنار و مرا از او دور کرد! بعد گفت: "خب شنیدی حالا؟ فهمیدی همه چی لو رفته؟" من گفتم: "خب من که به شما گفتم من رنگ گرفتم روی دیوار، خب او هم همین را گفت!" اینجا بود که باران مشت و لگد دوباره سرازیر شد! مرا وارد یک اتاق بسیار کوچک کرد و چشمبندم را باز کرد و گفت: "این روزنامه را ببین، اینجا نوشته زندانی های خلافکار را می برند جزیره ای در جنوب! بدبخت تو دیگه تا مرگ، زن و بچه ات را نمی بینی! خاک تو سرت!" من در دل به این ناشیگری هایش می خندیدم! این که یک گوشه روزنامه را آورده بود و به من نشان می داد، این که ادای بازجوها را درآورده بود، روبرو می کرد و مثلا نمی گذاشت طرف حرف خودش را تا آخر بزند و ..... اما در عین حال خیلی هم ترسیده بودم! فکر می کردم تا اینجا که معلوم شد نصیر چیزی نگفته، یعنی روی قرار عمل کرده، من هم که فقط گفتم روی دیوار رنگ گرفته ام! پس مورس لو نرفته اما خب بعد چه خواهد شد؟"

قدیری چند لحظه بعد آمد، گفت: "لخت شو!" من لخت شدم و فقط زیرپیراهنی و شورت باقی ماند! آن موقع اسفند بود، نزدیک نوروز، یک پتو هم به من داد و گفت: "دیگر از توالت خبری نیست! غذا هم هر وقت دلم خواست می دهم! همین جا می خوری، همین جا می ر.....، همان را دوباره می خوری! چی گفتم؟ دوباره بگو ببینم!" من سکوت کردم، با مشت و لگد گفت: "باید هر چی گفتم دوباره بگی!" گفتم: "گفتید از دستشوئی خبری نیست!" چند ضربه دیگر زد و رفت! در را که بست چشمبندم را برداشتم، دیدم تاریک تاریک است! چنان تاریکی را مدت ها بود ندیده بودم! هیچ نوری وجود نداشت، حتی باریکه ای از درز در! هیچ هیچ! فکر کردم اینجا باید یک سلول باشد اما چراغش را خاموش کرده اند، شروع کردم به قدم زدن تا ببینم سلول چند قدم است، اما می دانید چه دیدم؟ یک قدم که برداشتم به محض برداشتن قدم دوم سرم محکم به دیوار خورد! تازه فهمیدم که سلول از هر طرف یک قدم است! دست هایم را آرام باز کردم، دیدم درازی سلول از مجموع طول دو دست به اضافه شانه هایم خیلی کمتر است!

نشستم، پایم را دراز کردم، دیدم نمی شود دراز کشید اما می توان نشست و پا را کمی هم دراز کرد! پس معلوم می شود که این سلول، سلول به خصوصی است که بعدا فهمیدم بچه ها اسمش را گذاشته بودند تاریکخانه! نشستم و تازه متوجه شدم سر و گردن و پایم درد می کنند و به شدت خسته ام، تشنه و گرسنه هم بودم اما دلم می خواست بخوابم، خیلی سردم بود و دیدم نمی توانم بخوابم، با یک پتو، یک زیرپیراهنی و یک شورت بر آن زمین سرد و بدون پوشش! شروع کردم به حرکت دادن سریع دست و به اصطلاح مشت در هوا زدن! بعد از حدود پنج دقیقه نرمش به آن صورت کمی گرم شدم، یاد مهرماه ۱۳۵۵ افتادم که درست در همین وضعیت در سلول کمیته مشترک بودم که شیشه پنجره اش شکسته بود و بازجوی ساواک عمدا برای آوردن فشار بیشتر مرا در آن سلول قرار داده بود! تنها فرقش این بود که در اسارت دوره شاه آن هنگام که اوایل بازجوئیم بود پاهایم به شدت زخمی بودند اما این بار مدتی از کابل خوردنم گذشته و دیگر پاهایم پانسمانی نبودند! خلاصه نرمش را تا جائی ادامه دادم که عرق کرده و گرمای مطبوعی احساس کردم، خوابم برد.

بعد از مدتی که نمی دانم چقدر بود از سرما بیدار شدم، خیلی سرد بود، دلم می خواست ادرار کنم، اما نمی دانستم چه کنم، قدیری گفته بود همین جا باید بشاشی و همان را بخوری! اگر به در و دیوار می کوبیدم که مرا به دستشوئی ببرند فایده ای نداشت، هم کتک می خوردم و هم دستشوئی نمی بردند! باید تحمل می کردم و کردم! ساعت ها گذشتند تا ناگهان حسینی همان پاسدار جوان در را گشود و گفت: "به به! چرا اینجایی ؟ چیکار کردی که اومدی اینجا؟" گفتم: "حاج آقا می شود برم دستشوئی؟" گفت: "فقط دو دقیقه، بیشتر نباید طولش بدهی!" من دیگر به او نگاه نکردم، با سرعت پریدم بیرون، بدون چشمبند و رفتم توی دستشوئی که البته همان بغل بود! دیگر یادم نیست چطور جای دستشوئی را می دانستم که سریع به طرفش رفتم! این توالت بسیار دلپذیر و رهائی بخش بود! یعنی واقعا قبل از آن توالت مغزم نمی خواست به هیچ چیز دیگری فکر کند به همین دلیل حالا که آن لحظات را مرور می کنم چیزی جز اشتیاق رفتن به توالت یادم نمی آید!

اما پاسدار حسینی نمی گذاشت آدم با خیال راحت کارش را بکند! هی می گفت: "زود باش، بدو بیا بیرون!" به در محکم کوبید و به صورت خشن گفت: "بیا بیرون!" من هم به سرعت آمدم بیرون و دوباره داخل همان تاریکخانه شدم اما اکنون چراغ داخل سلول روشن بود و من عکس خمینی را دیدم که روی دیوار چسبانده بودند! این عکس، خمینی را به صورت بسیار جدی و می توان گفت خشمگین نشان می داد! بعدها در زندان مدام این عکس خمینی را دیدم، گویا استاندارد زندان بود! البته به ندرت عکسی از خمینی وجود دارد که در آن خنده ای بر لب داشته باشد! تنها یک عکس از خمینی دیده ام که لبخندی شبیه "لبخند ژوکوند" دارد! به این معنی که نمی توان به راحتی گمان کرد که خمینی دارد لبخند می زند! من با دیدن عکس خمینی فورا به این فکر مسخره افتادم که: "وای بر من! تمام دیشب که در تاریکی مطلق از سرما می لرزیدم به همین عکس وحشتناک خمینی تکیه داده بودم، یعنی من و خمینی باهم در اتاق بودیم! عجب!"

پاسدار حسینی زرنگ بود و مثل قدیری زرنگی های ساده لوحانه و برخوردهای نسنجیده و زمخت نداشت، البته خشونتش حتی بیشتر از قدیری بود اما بچه تهرون بود، جوان بود و جویای نام! مثل همه پاسدارها ادای بازجوها را درمی آورد و احتمالا آرزویش بازجو شدن بود! شاید آرزوهای کمی بزرگتر هم داشت، چیزی که فکر نمی کنم در کله قدیری وجود می داشت! حسینی گفت: "ببین، تو با سلول بغل دستی و باز هم با یکی دیگر و ..... حرف هائی زده ای، ما خبر داریم! ما چیزای دیگر را هم می دانیم! حالا یا می نشینی از اول تا آخر، از سیر تا پیاز، همه را می نویسی که در این صورت سعی می کنم کار به جاهای باریک نکشد، مثلا به بازجوئی، که خودت می دانی بازجو مثل ما برخورد نمی کند! پس باید سعی کنی کارت به آنجا نکشد، باید همین جا مسأله را تمام کنی، تنها راهش هم نشان دادن صداقت است، خب، اگر آماده ای کاغذ بیارم!" این را بگویم که طی این حدود هفت یا هشت ساعت یکی دو بار قدیری با یک کاغذ و خودکار آمد پیش من و با سیلی زدن و داد و بیداد خواست بنویسم و ماجرا را دقیقا شرح دهم اما من زیر بار نرفتم!

راستش احساس می کردم هنوز زود است چیزی بنویسم، ضمن آن که نمی دانستم چه می توانم بنویسم، آخر کل حرفم عبارت بود از این که من آهنگ زدم یا شنیدم نه بیشتر! این را که نمی توان به صورت یک داستان نوشت! کاش می دانستم آنها از چه وقت فهمیده اند که ما به دیوار می زدیم و یا از زیر در صحبت می کردیم؟ آیا از جریان بیرون آمدنم از سلول خبر داشتند؟ راستش این را بعید می دانستم چون از آن ماجرا شاید ده یا پانزده روز می گذشت، آنها نمی توانستند این همه صبر کنند، ما هم آن قدر خام نبودیم که هیچ بوئی نبریم! گفتم: "حاج آقا، من کار خلافی نکرده ام، آخر چه بنویسم؟" گفت: "ببین، کی بود یواش می گفت حسین، حسین، عیدت مبارک، نوزده بهمن را تبریک می گویم؟! هان؟ ببین همه رو می دونیم، باید بنویسی! من یک دفعه مثل آدم های کاردان که دارند معامله ای می کنند حرفش را قطع کردم و گفتم: "برو! برو کاغذ بیار! آدم با تو راحت می تونه حرف بزنه! هم باهوشی و نمیشه به تو دروغ گفت و هم درکت خوبه و بی خودی اذیت نمی کنی، یعنی طرف رو زود می شناسی، من با این جور آدم ها راحت می تونم حرف بزنم، کاغذ بیار برات بنویسم که قضیه چی بود!"

چشم های پاسدار جوان برقی زد، من واقعا این شادی را می دیدم، شادی را که البته سعی می کرد پنهانش کند اما در لبخندهایش کاملا خودش را نشان می داد، او از تعریف من سخت به هیجان آمد! در واقع بخشی از این حرف ها درست بودند و او هم از خدا می خواست اینها را بشنود! گفت: "عجب! بگو ببینم تو چند سالته؟ شغلت و تحصیلاتت چیه؟" من هم سعی کردم کمی زیادش کنم تا دیگر خیالش راحت شود که این نظرات از طرف آدم صاحب نظری مطرح می شوند! گفت: "شرطش اینه که چهار صفحه را کامل پر کنی!" این دیگر مزخرف بود و نپختگیش را نشان می داد! چرا دقیقا چهار صفحه؟ من سعی کردم انشا بنویسم! این که در سلول مدت ها تنها بودم، صداهائی از بیرون می شنیدم، گاهی از بالا و یا از بغل، به درستی نمی دانم، صدای کوبیدن به دیوار می شنیدم که شاید با چکش یا دست بود، (حدس می زدم که بند بالا عمومی باشد و منطقا صداهای مختلفی می توانند از آنجا به گوش برسند! با طرح این مسأله می خواستم راه را باز بگذارم برای آن که بگویم صدائی شنیدم و دلیلی نداشت که صدا از سلول بغل دستیم یعنی سلول نصیر باشد که اگر نصیر گفته باشد به دیوار نکوبیده بلکه صدا از بالا بوده حرفش دروغ درنیاید!)

کمی صغری و کبری چیدم، این که من موسیقی دوست دارم و در تنهائی به یاد آهنگی افتاده بودم، آنگاه گاهی به دیوار زده ام و آهنگی را چه با دهن و چه با رنگ گرفتن روی دیوار خیلی آرام نواخته ام! حدود یک صفحه آ - ۵ نوشتم، حسینی گرفت و خواند، گفت: "ببین، اومدی نسازی ها ! همه چی رو ننوشتی! تبریک میگم شوروی ....." شاید یک موضوع دیگر هم گفت، گفتم: "کاغذ رو بده، حاج آقا ممکن است من یادم رفته باشد چون موضوع مال چند روز پیش است!" حالا دیگر با به حرف آمدن پاسدار حسینی تقریبا چهارچوب اطلاعاتشان برای من روشن شده بود فقط نگرانیم این بود که مبادا دو نفر دیگر یعنی سهیل و نصیر چیزهای دیگر را بنویسند و یا نکند آنها زیر بار نوشتن نرفته باشند اما تا نوشته مرا ببینند فکر کنند من بریده ام و آنها چیزهای بیشتری بنویسند! چیزهائی که ناجور باشند! مثلا موضوع مورس را بنویسند اما از شناختی که نسبت به نصیر داشتم فکر می کردم احتمال دارد او فکر کند من بریده ام اما او این را برای آن که خودش ببرد دلیل نمی کند، یعنی ممکن است بدبین باشد اما این بدبینی نتیجه بدی نخواهد داشت.

از سهیل شناخت دقیقی نداشتم اما دلیلی هم نداشتم که بی خودی نگران بشوم، فقط دلشوره و انتظار آدم را به تنگ می آورد، لحظات سختی بودند، تو می نویسی و می دهی تا بازجو با نوشته دیگران مطابقت کند و دوباره سراغ تو و دیگران برود! خوشبختانه همان توضیحات تکمیلی من در مورد شوروی و مسأله تبریک انقلاب به یکدیگر که در واقع از خود پاسدار حسینی مضمون و جهتش را گرفته بودم به قضیه خاتمه داد! بعد از ظهر آن روز غذا آوردند، حسینی غذا آورد و اجازه داد دوباره دستشوئی بروم و شلوار و پیراهن رویم را هم داد که دیگر از سرما نلرزم، البته من سعی می کردم خیلی کم بخورم تا احتیاج به دستشوئی پیدا نکنم!

زمان گذشت و شیفت حسینی تمام شد، به گمانم حدود نه صبح بود که شیفت قدیری آغاز شد، ناگهان در تاریکخانه باز شد، قدیری با عصبانیت وارد اتاق شد و با تحکم گفت: "خوب، به حرف آمدی؟ اما خبیث چرا برای من ننوشتی؟ هان؟" گوشم را گرفته بود! با لحنی توهین آمیز و در عین حال کینه توزانه می گفت: "چرا برای من ننوشتی؟!" مردک به همکارش حسادت می ورزید و از این که با فشارهای او به حرف نیامده ام اما در مقابل همکارش مقاومتم تمام شده و به حرف آمده ام سخت عصبانی بود! دائم سؤال می کرد: "چرا؟ چرا؟ زود بگو ببینم چرا دیشب کاغذ را ننوشتی؟" گفتم: "چون شما فقط می زنی، توهین می کنی، من این طوری نمیتونم حرف بزنم، تازه شما که به حرفم اصلا گوش نمی دید!" گفت: "اونو خوندم، تو هنوز حرفاتو نزدی! خیال کردی ما خریم؟ تو مورس می زدی! مورس را باید بنویسی!" قلبم ریخت! این تبهکار درست رو پاشنه آشیل ما انگشت می گذاشت! با تمام نفهمیش این را خوب گرفته بود! اما این که چقدر رویش اصرار خواهد ورزید برای من مشخص نبود! پتو را دوباره از من گرفت و گفت: "کی اینها را به تو داده؟ توالت هم حق نداری بروی!"

دو یا سه روز به همین نحو گذشت، روز چهارم هنگام شام حدود ساعت شش یا هفت به سراغم آمدند، خود قدیری بود، گفت: "بیا بیرون و وسایلت را هم جمع کن!" فکر کردم دیگر تمام شده، دریافتم که مرا به طبقه همکف می برند، در آنجا از داخل اتاق صدای گفت و شنود می آید، از طرفی صدای خشک ضرباتی هم به گوشم می رسید! شبیه ضربات کابل به کف پا نبود، من صدای ضربه کابل را خیلی خوب می شناختم و مانده بودم که اینجا چه خبر است؟! قدیری دست مرا گرفت و برد داخل اتاق، چشم بسته بودم، یک نفر با صدای بلند از من پرسید: "اسم آن کسی که از زیر در با او حرف زدی چه بود؟" گفتم: "نمی دانم!" گفت: "پس چطور اون میگه اسمش را به تو گفته؟!"

برای آن که قیافه کله شقی به خود نگیرم و عصبانیش نکنم گفتم: "حاج آقا، صداهائی که من از زیر در می شنیدم واضح نبودند! کلماتی مثل حمید یا مجید شنیدم ولی نمی دانم اینها درست است یا نه؟" گفت: "حالا که دروغ میگی ده تا بیشتر باید بخوری! چهل ضربه می خوری! دستتو بگیر بالا!" تق، تق، تق ..... شروع کردم به فریاد زدن! جالب اینجا بود که نه از سهیل و نه از نصیر که از قرار معلوم قبل از من کابل خورده بودند صدائی درنیامده بود! خلاصه کابل اضافه را هم زد اما فکر می کنم کمتر از چهل ضربه خوردم! بعد از این ماجرا ما هر سه نفر را به طبقه بالا آوردند و به سلول های اصلی خودمان برگرداندند، البته همان شب و فردای آن شب جای سلول هایمان را که کنار همدیگر بود عوض کردند و مرا اساسا به بند دیگری که بعدا فهمیدم رضی تابان و جهانگیر بهتاجی هم در انفرادی های آنجا بودند منتقل کردند!

سیگار و نوروز و رمضان

لحظه ای که کابل خوردنمان تمام شد و ما سه نفر را به سلول بردند گویا به پاسدار قدیری این احساس دست داد که من خیلی هم خلاف نکرده ام! حالا توضیح می دهم چرا برداشت من این بود: وقتی وارد سلول شدم و چشمبند را برداشتم رو کرد به من و گفت: "ببین، خیلی ناراحتی؟" گفتم: "خب، شما مرا بی خودی چند روز عذاب دادید، مسأله فقط همان آهنگ زدن بود!" لبخند تلخی زد و سرش را پائین انداخت! به هر حال ناگهان گفت: "تو الان چی می خوای؟ چی لازم داری؟ سیگار می خوای؟" من که حدود سه ماه بود سیگار نکشیده بودم (البته اجباری و نه به میل خودم) گفتم: "آره!" با آن که سیگار کشیدن در انفرادی گوهردشت برای زندانی در آن سال ها کاملا ممنوع بود سیگار خودش را درآورد اما متأسفانه کبریت یا فندک نداشت! گفت: "برو توی سلول برات می آرم!" از سلول بگویم: چه اتاق باشکوهی! بزرگ! دلباز! نور کافی با توالت و روشوئی، شلوار من هم آنجا بود با دو یا سه پتو، عالی بود اما واقعیت این بود که این سلول همان سلول انفرادی چند روز پیش بود! نه کم و نه زیاد، تنها در مقایسه با تاریکخانه و اضطراب های چند لحظه پیش اینک به اتاقی باشکوه می مانست! دست و روئی شستم و منتظر سیگار ماندم اما از سیگار خبری نشد! فکر کردم یا دروغ گفته و خواسته اذیتم کند یا این که واقعا کاری برایش پیش آمده.

خلاصه آن شب گذشت و صبح بعد از صبحانه مرا از آن سلول به یک سلول در بند مقابل بردند، پاسدارها همان قبلی ها نبودند در نتیجه دیگر خبری از قدیری و سیگار نبود! ذهنم به صورت عجیبی متوجه سیگار شده بود، من که دیگر داشتم سیگار را فراموش می کردم دوباره میل به پک زدن داشتم، مدتی گذشت، بیست روز یا بیشتر، تا این که روزی موقع نهار به جای پاسدارهای بند جدید همان قدیری نهار را آورد، مرا که دید نگاه خاصی کرد که نشان آشنائی داشت، گفت: "چطوری؟" گفتم: "خوبم، شما قرار بود سیگار به من بدی!" گفت: "راست میگی، من الان سیگار همراهم نیست، مال این بند هم نیستم اما حتما برات سیگار می آرم!" اما نگفت چه وقت!

چند روزی گذشت تا ماجرای دیگری پیش آمد، در زندان برای من حساب روزها را داشتن مهم بود، در آن هنگام پیش خودم بالا و پائین می کردم که عید یعنی اول فروردین چه روزی خواهد بود؟ یادم نبود که اسفند آن سال بیست و نه روزه است یا سی روزه! از طرف دیگر در همین گیر و دار رفتن به تاریکخانه حساب یکی از روزها از دستم خارج شده بود، یک بار از پاسداری که غذا می آورد پرسیدم: "حاج آقا امروز چندم برج است؟" بشقاب را روی گاری گذاشت و به سرعت به طرفم برگشت و هل داد به داخل سلول و گفت: "چی گفتی؟ برای چی می پرسی چندمه؟ می خوای چکار؟" در دل به آن احمق وحشی زهرخند زدم! گفتم: "من نه ساعت دارم و نه تقویم همین طوری می خواستم بدونم چندم برجه، این که اشکالی نداره!" گفت: "تو هیچ چی نباید بدونی!" گفت و رفت!

فکر کردم اگر اول فروردین را یک روز اشتباه کنم دنیا که به آخر نمی رسد! مهم این است که همین جا در تنهائی برای خودم عید بگیرم! این کار را کردم، قندها را که هر روز چهار یا پنج حبه بودند، جمع کردم و روز مفروض عید از یک نایلون که کنارش با نخ دوخته شده بود و در همان سلول پیدایش کرده بودم سفره ای درست کردم، قندها را داخل لیوان کرده روی سفره گذاشتم، چند شاخه ظریف زرد کهربائی را که یک گنجشک چند روز پیاپی از پنجره به داخل انداخته بود به هم بستم، با یک نخ که از شورتم جدا کرده بودم، حاصل کار گنجشک و زندان بسیار زیبا بود، شبیه خوشه گندم رسیده بود که در اواخر تابستان زرد می شود، آن را روی تاقچه گذاشتم، بعد از نهار از آن قندها و آب شیر، شربتی درست کردم و کنار سفره هفت سین خودم که هیچ سینی در آن نبود نشستم و به سلامتی سال نو و بهار که فرا می رسید نوشیدم!

برای آن که جشن به همین مختصری نباشد تدارک یک سخنرانی هم دیدم! به نظرم رسیده بود که دنیای من اینجاست، اینجا هم باید مراسم خودش را داشته باشد! پس لازم است در مورد روزهای مهم مثل نوروز، روز کارگر، نوزدهم بهمن، بیست و دوم بهمن و خلاصه روزهای دیگر برای خودم مراسمی را تدارک ببینم! عنصر اصلی این مراسم میتینگ و سخنرانی بود، برای سخنرانی باید متن تهیه می کردم، بدون قلم و کاغذ و اسناد و مدارک، بدون روزنامه و رادیو و تلویزیون و بدون هیچ ارتباطی با بیرون از سلول! تنها می توانستم به حافظه ام رجوع کنم، روشن است که نمی توانستم آنچه را در ذهنم می یافتم در جائی بنویسم، می بایست همان اطلاعات را در نقطه دیگری از ذهنم جاسازی کنم، برای عید نتوانستم سخنرانی مهم و قابل توجهی ارائه دهم اما به خودم قول دادم روز کارگر را خیلی خوب برگزار کنم!

از جنبش کارگری آغاز کردم، شروع کردم در این باره فکر کردن، کتاب ها و جزوه هائی را که خوانده بودم ردیف کردم، آنها را ورق زدم ، همه را دوباره خواندم، گاهی احساس می کردم کاش بیشتر کتاب خوانده بودم، هر روز که می گذشت چیزهائی یادم می آمدند که هرگز انتظارشان را نداشتم، وقتی حدود ده روز گذشت دیگر این حس را نداشتم که ذهنم کم بار است اما ایکاش حافظه ام قویتر بود! ایکاش آمار و ارقام هم تماما در ذهنم باقی می ماندند، مثلا چرا یادم نیست جمعیت کارگری ایران چقدر است؟ چند درصد کارخانه ای، چند درصد کارگاهی، چند درصد فصلی و ..... در مورد جنبش کارگری جهان و ایران، اعتصابات و مبارزات مهم و روزهای عطف این جنبش ها و مطالبات کارگران، پیروزی ها و شکست هایشان و ..... چند روز پیاپی، شاید ده روز فکر کردم، تقریبا تمام مدت، شش صبح تا ده شب، منهای یک ساعت خواب بعد از ظهر و یک ساعت ورزش و ساعت ها و لحظاتی که در اضطراب بازجوئی یا برخورد با پاسدارها یا شنیدن ضجه ها و فریادهای از دور و گاه نزدیک سپری می شدند! روز کارگر را خودم برای خودم با صدای آرام، با بازخوانی آنچه در حافظه داشتم سخنرانی کردم! طی این مدت به نظرم رسید راجع به همه قشرها و طبقات می توان روزی را در نظر گرفت، ذهنم متوجه این شده بود که چرا روزی به نام روز دهقان نداریم؟

در همان روزها، در همان انفرادی که بودم این صدا را از پاسدار بند شنیدم: "هر کی روزه نمی گیره فلش خودشو بذاره بیرون!" این نشان می داد که ماه رمضان رسیده! خب، حالا چرا اینها سؤال می کنند چه کسانی روزه می گیرند و چه کسانی روزه نمی گیرند؟ منظور چیست؟ با ما چه خواهند کرد؟ تا آن روز به این مسأله که در زندان جمهوری اسلامی با کسانی که روزه نگیرند چه برخوردی خواهد شد فکر نکرده بودم! تردید نکردم و فلش را بیرون گذاشتم، یعنی این که من روزه نمی گیرم! این را هم بگویم که چون بند انفرادی و ساکت بود آدم صدای لغزیدن فلش مقوائی را از زیر در سلول های دیگر می شنید، خش خشی خفیف! گوشم را تیز کردم، صداهای زیادی نشنیدم، شاید سه یا چهار نفر بودند که فلش را بیرون گذاشتند! پاسدار دوباره گفت: "همه گوش کنند، آنهائی که به هر دلیلی روزه نمی گیرند یا نمی تونن بگیرن فلش رو بیرون بذارن!" این بار گویا خیال بچه ها راحت تر شد چون صدای فلش های بیشتری را شنیدم که از زیر در سلول ها به طرف راهرو می لغزیدند!

در سلول باز شد و پاسدار گفت: "تو روزه نمی گیری؟" گفتم: "نه!" گفت: "تو را برای سحر صدا نمی کنیم و نهار هم جداگانه بهت می دیم!" جل الخالق! عجب! دموکراسی! باورکردنی نبود! مگر چه شده که این آقایان جلادان روزه دار می خواهند به ما ناهار بدهند؟! به ما که به قول خودشان کافر هستیم؟! این هم از عجایب سیستم جمهوری اسلامی بود! آن گونه که در زندان شنیدم یک سال پیش از این تجربه من، در سلول های سی نفره ای را که در آنها نه کسی نماز می خواند و نه روزه می گرفت به ناگهان باز می کردند و اگر کسی را در حال خوردن می دیدند همان جا به تخت شلاق می بستند به جرم تظاهر به روزه خواری! در آن سال و سال های بعد در زندان های سیاسی استان های دیگر سیاست های متفاوتی اعمال می شدند، آنچه ثابت می نمود ناپایدار بودن چنین شیوه های نرم رفتار با زندانیان بود!

در یکی از روزهای ماه رمضانی که صحبتش می رود وقت نهار سر و کله قدیری پیدا شد که نهار می داد! در سلول که باز شد قدیری را دیدم، گفت: "بشقابتو بده!" گفتم: "یادت هست قرار بود یک سیگار به من بدی؟" گفت: "آره، همین حالا بهت می مدم!" سیگار و کبریت را درآورد و گفت: "بیا روشن کن!" به او گفتم: "شما روزه ای؟" گفت: "آره!" گفتم: "سیگاری هم که هستی؟" گفت: "آره!" گفتم: "باشه یه وقت دیگه!" خشکش زد، انتظار نداشت! او این را خوب می فهمید که من سیگاری دو آتشه ای هستم که پنج ماه است نگذاشته اند لب به سیگار بزنم آن هم در شرایط زندان، حالا شانسی به من رو کرده که یک نخ سیگار بکشم اما من، من کمونیست خدانشناس به خاطر یک پاسدار که روزه دارد و سیگاری است (یعنی کسی که مرا شکنجه می کند و واقعا هم اینکار را کرده) از سیگار می گذرم و موکولش می کنم به روز نامشخصی!

بشقاب را گذاشت روی گاری و شاید یک ثانیه ای مکث کرد، نگاهی به من کرد و گفت: "آخه این روزها همه اش ماه رمضان است و من بعد از افطار اینجا نیستم!" گفتم: "عیب نداره، می گذاریم بعد از ماه رمضان!" دوباره تعجب کرد، خیلی محکم و جدی با صدای بلند گفت: "ببین، بعد از ماه رمضان تو بگو با من کار داری، با قدیری، من برات حتما سیگار می آورم!" گفتم: "باشه!" وقتی ماه رمضان تمام شد وقت نهار به پاسدار بند گفتم: "با حاج آقا قدیری کاردارم!" گفت: "هر کاری داری باید به من بگوئی!" گفتم: "خودشان گفتند که بگویم با قدیری کار دارم!" نیم ساعت بعد قدیری آمد، در را باز کرد و دو تا سیگار به من داد، یکی را روشن کرد و گفت: "اینجا سیگار کشیدن ممنوعه، من هم اجازه ندارم کبریت یا فندک به هیچ زندانی بدهم، پس به کسی نگو!" گفتم: "باشه!" شروع کردم به پک زدن، سرم گیج رفت، نمی توانستم به راحتی دود را پائین بدهم، با هر تقلائی بود دود را به جای کشیدن به ریه خوردم، حیف که نمی شد سیگار دوم را بگذارم برای یک وعده دیگر، باید هر دو را باهم می کشیدم و کشیدم!

در تنهائی مطلق انفرادی

برنامه هائی برای خودم گذاشته بودم، صبح یک ورزش نیم ساعته و بعد صبحانه و بعد قدم زدن در سلول، در حین قدم زدن تصمیم گرفتم یک تحلیل سیاسی - اجتماعی همه جانبه از اوضاع ایران و اگر بشود جهان ارائه دهم، یکی دو روز صرف این کار شد اما بلافاصله به اینجا رسیدم که اوضاع سیاسی مثلا فلان جور است و وظایف مبارزان این است که چنین یا چنان کنند و بلافاصله بعد از آن به خودم می رسیدم که به اصطلاح یکی از همین مبارزان بودم! ته تحلیل این در می آمد که باید در این سلول مقاومت کنم و مبارزه را ادامه دهم، اینجا که می رسیدم دلم می گرفت، دلتنگی، تنهائی و غمی بزرگ بر جانم می نشست، عجب وظیفه سنگینی! هر چه سعی می کردم فارغ از آن که من کجا هستم و چه وظیفه یا چه سرنوشتی در پیش دارم اوضاع سیاسی را تحلیل کنم نمی شد! این به ذهنم می آمد که: "آدم حسابی تو بر چه پایه ای راجع به سیاست و مبارزه فکر می کنی؟ اینجا که دیگر فکر و بحث مفتی نیست، هر چه می اندیشی و می گوئی فوری باید به عمل تبدیل شود و گر نه داری به خودت دروغ می گوئی!"

بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم آخرش دیدم گرایش عجیبی به این دارم که از مسائل سیاسی فرار کنم! سیاست برای من شده بود آیه یأس و دلتنگی و شکنجه! چقدر لذت می بردم وقتی تنها به فیزیک، زیست شناسی و به خصوص ریاضی فکر می کردم، ریاضی عالی بود، فکر محض! به گاو و گوسفند کسی هم برنمی خورد! شروع کردم با خط سایه آفتاب که روی دیوار حرکت می کرد ساعت ساختن! در این رابطه مجبور شدم چگونگی پیدایش فصول، کوتاهی و بلندی روز و شب و گردش زمین به دور خورشید و ماه به دور زمین و ..... را بررسی کنم، چند روزی هر چه از نجوم می دانستم مرور کردم و سعی می کردم مسأله ساعت دیواری خودم را حل کنم، بعد شروع کردم به نظم دادن این کار، گفتم: یک هفته هندسه، یک هفته حساب استدلالی، بعد حتی دو سه هفته فیزیک برای رفع خستگی! بین این دروس به مشاعره هم می پرداختم، وقتی از صبح تا ظهر حدود شش ساعت در مورد مسائل فیزیک - ریاضی فکر می کردم و مثلا به یک نقطه غیر قابل حل می رسیدم در آن لحظه همچون یک معتاد که فقط به موادش فکر می کند اشتیاق شدیدی به کاغذ و قلم پیدا می کردم، در چنین اوضاعی شروع می کردم به مشاعره!

مشاعره بر دو نوع بود: یک - مشاعره اسم که آسانتر بود، دو - مشاعره واقعی که موضوعش شعر بود، در مشاعره اسم اسامی زن و مرد را پشت سر هم می آوردم مثل: (زهره - هایده)، (هرمز - زیبا)، (افسانه - هنگامه) و ..... بعد از چند روز متوجه شدم در اسامی فارسی اسمی که با (ژ) شروع شود بسیار کم است! می دانستم در زبان فارسی کلمات دارای (ژ) زیاد بودند اما از آنها کمتر استفاده شده، در مشاعره با شعر ابتدا نمی توانستم بیش از چهارده یا پانزده شعر را پشت سر هم بگویم اما بعد از هشت ماه که از انفرادی بیرون آمدم با کمال تعجب وقتی با خودم مشاعره می کردم و شعرها را می شمردم می دیدم این عدد را به هشتاد و شش رسانده ام! نه این که از خودم شعر گفته باشم، نه، بلکه توانسته بودم هشتاد و شش بیت شعر را از اعماق ذهنم بیرون بکشم!

خلاصه کارم این بود: (دیدی که خون ناحق پروانه شمع را / چندان امان نداد که شب را سحر کند؟) دال بده: (در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست) ت بده: (تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است / جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟) ت بده ..... همچنان که پیشتر گفتم با خودم این قرار را هم گذاشته بودم که برای روزهائی چون روز کارگر مراسمی تدارک ببینم! تدارک مراسم روز کارگر فکر می کنم سه روزی به طول انجامید! حاصل کار یک میتینگ خوب بود، دیگر به تدریج بازیگر نقش های دوگانه و چندگانه شدم! همه آن چند نفری که باید سخنرانی می کردند عملا خودم بودم! قدم می زدم و سخنرانی می کردم، مناسبت های دیگر را نیز به همین صورت برگزار می کردم، این برنامه ها تا بدان جا گسترش یافتند که به راستی وقت کم می آوردم! در نظر بگیرید که فردا صبح قرار است در مورد وضعیت زنان در یک میتینگ جمع بندی ارائه دهم، حالا ساعت ده شب است و من هنوز از متن جمع بندی راضی نیستم و مجبورم نخوابم و کارم را ادامه دهم! گاه خنده ام می گرفت که این چه بساطی است که برای خودم فراهم آورده ام؟ حالا فردا نشد پس فردا اما دوباره به خودم نهیب می زدم که نه، موضوع جدی است! کار باید به موقع تمام شود و چیزهائی از این قبیل!

من از کودکی و نوجوانی به موسیقی علاقه زیادی داشتم، می توانستم با یکی دو بار شنیدن یک آهنگ آن را به خاطر بسپارم و زمزمه کنم، گویا، درست و دلنشین! بین مقاله نویسی و کتاب خوانی هائی که سخت مرا مشغول کرده بودند خواندن تصنیف ها را هم به عنوان زنگ تفریح می گنجاندم، گاه تصنیف هائی به یادم می آمدند که هر چه فکر می کردم درنمی یافتم کی و کجا آنها را شنیده و به خاطر سپرده ام؟ یعنی در واقع هیچ وقت قبل از آن، آنها را نخوانده بودم بلکه فقط شنیده بودم و البته حتما خوشم آمده بود اما بنا به ملاحظاتی آنها را نزد دوستان و رفقایم و حتی در تنهائی خودم نمی خواندم، ملاحظات در واقع این بود که بسیاری از رفقایم می گفتند این تصنیف سطحش پائین است، چه می دانم هنر بورژوائی است، بی معنی و برای سرگرمی است، هجو است و ..... در حالی که در انفرادی همین تصنیف ها که روزی خواندن آنها را بر خودم منع می کردم بوی زندگی و طراوت و شادابی می دادند و گاه مرهمی بر زخم هایم بودند، از مهستی، هایده و گوگوش می خواندم، خوانندگانی که در بیرون از زندان ظاهرا به آنها توجه نداشتم!

چگونه آدم چون خوره خود را می خورد؟

یکی از ویژگی های انفرادی این است که آدم به خودش و به گذشته اش بسیار فکر می کند و چون زیر فشار قرار گرفته مدام می خواهد توان خودش را سبک و سنگین کند، در نتیجه ناخودآگاه به سمت نقاط ضعف خودش و کنکاش روی آنها کشیده می شود، یک دوره من هم دچار همین وضعیت شدم، شروع کردم به تجزیه و تحلیل تمام خصوصیاتم بدون آن که متوجه باشم تنها بر خصوصیات منفیم متمرکز شده بودم:

خب، تو آیا واقعا به چه چیز اعتقاد داری و چرا؟ تو به ضرورت سوسیالیسم اعتقاد داری؟ اساسا آن را چگونه تعریف می کنی؟ چقدر از آن مطلع هستی؟ چگونه به این اعتقاد رسیده ای؟ از کتاب خواندن و آگاه شدن؟ از نحوه زندگی؟ مثلا از محرومیت و نداری و یا برعکس؟ چرا به کار سیاسی کشیده شدی؟ آیا به خاطر مد روز شدن نبود که به این راه کشیده شدی؟ مثلا دیدی هر کس به کوه می رود و خود را آماده چریک شدن می کند قهرمان به نظر می رسد و تو هم می خواستی پیش دوستانت قهرمان جلوه کنی؟ یا واقعا طی یک روند طولانی بدون این شائبه ها و تنها از روی عدالت خواهی به این راه کشیده شدی؟ یا در مورد نقطه ضعف ها، مثلا آیا تو نبودی که در سن ده سالگی در مقابل همبازیت واقعا کوتاه آمدی و ترسیدی؟ آیا این که همیشه به استقبال کارهای خطرناک می رفتی ناشی از شجاعت بود یا ناشی از آن که می خواستی ثابت کنی چه به خودت و چه به دیگران که ترسو نیستی و حال آن که خودت می دانستی که ترسو هستی و .....

آن قدر در این زمینه ها جلو رفتم که ناگهان دیدم من یک آدم به درد نخور و ترسوئی هستم که اشتباهی به اینجا افتاده ام! بازجو و سازمانم به اشتباه فکر می کنند که من دارم مقاومت می کنم! همین جاها بود که دوباره به خود آمدم که:

ای دیوانه! دشمن همین را می خواهد! اساسا انفرادی یعنی همین، یعنی بدون آن که تو را مستقیما شکنجه کنند خودت، خودت را تحقیر کنی، از درون بپوسی و از پای درآیی! کی گفته من ترسو هستم؟ اساسا این چه تجزیه و تحلیلی است که مبنایش بررسی نقطه ضعف هاست و نه بررسی مجموعه خصوصیات؟ چه نقاط ضعف و چه نقاط قوت؟ احمق تو تحلیلت را تا آنجا جلو بردی که همیشه خطر کردن را ناشی از ترس می دانی در حالی که به هزار و یک دلیل این ناشی از ترس نیست و تازه اگر همیشه خطر کردن ناشی ازغلبه کردن بر ترس باشد این که بسیار با ارزش و زیباست! یعنی کسی که می ترسد اما دائما دارد با ترسش مبارزه می کند این که خصلت مبارزاتی بسیار خوبی است، تازه از کجا معلوم است که همه اینها توهماتی نباشند که تو در تنهائی و در این شرایط در دنیای خواب و بیداری برای خودت می بافی؟! بیدار شو، زندگی کن، حتی در این سلول که ظاهرا یکی از میلیون ها بعد زندگی در آن جاری است و .....

خلاصه با این نهیب زدن ها شروع کردم به شمردن نقاط قوت خصوصیات اخلاقی و یا به طور کلی خصوصیاتم، تمام دوران کودکیم را دوباره با این هدف که خوبی ها و بدی هایم را در ارتباط با محیطی که داشته ام در نظر بگیرم در خیالم به حرکت درآوردم، نتیجه عالی بود، خود را روی پاهایم حس کردم، دیگر نمی خواستم به گوشه سلول پناه ببرم بلکه راحت در وسط سلول می توانستم راست و استوار بایستم، دراز بکشم، بخوابم و یا نخوابم، دوباره زنده شدم، به یاد این افتادم که در زمان شاه (شهریور سال ۱۳۵۵) وقتی در کمیته مشترک حسابی زیر فشار بودم شب ها به خود می گفتم اگر من اینجا بمیرم که راحت شده ام اما اگر زنده ماندم دیگر هرگز سراغ فعالیت سیاسی نمی روم چون تحمل این سختی ها را دیگر ندارم اما بعدا که دوران بازجوئی تمام شد و به زندان قصر پیش بچه های دیگر منتقل شدم به تدریج نظرم عوض شد، یعنی دوباره فکر می کردم چه در بند و چه در بیرون مبارزه سیاسی را ادامه خواهم داد البته با استفاده از تجارب تازه.

وقتی با کسری اکبری کردستانی (۳۳) در زندان شماره سه قصر (حیاط مثلثی) احساسم را صادقانه در میان گذاشتم کسری این رفیق مهربان و عمیق، مقاوم و شجاع خندید و گفت: "اکثر افراد زیر شکنجه های طولانی به همین فکر می رسند اما بعدا می فهمند که این احساس ترس موقتی است، موضوع شبیه احساس بسیاری از زنان است که در موقع زایمان به خودشان قول می دهند که دیگر حامله نشوند اما بعد از دیدن نوزادشان که به دنیا می آید با شنیدن صدای اولین گریه نوزاد همه این قول و قرارها را فراموش می کنند!

اولین هواخوری

یکی از همان روزها (احتمالا اردیبهشت ۱۳۶۳) در سلول باز شد و پاسداری که ندیده بودمش گفت: "چشمبند بزن بیا بیرون!" به خودم گفتم: "ای داد بیداد! دوباره بازجوئی!" از زیر چشمبند دیدم که از انفرادی های دیگر هم افراد را بیرون کشیده اند! گفتند: "به ستون یک، دست ها را روی شانه همدیگر بگذارید و به اندازه یک دست فاصله بگیرید و حرکت کنید!" رفتیم و رفتیم، در بزرگی باز شد، چند پله و ناگهان هوای آزاد و یک خنکی مطبوع! وقتی از پله ها پائین آمدیم یکی از پاسدارها گفت: "چشمبندها را می توانید بردارید اما فقط به جلویتان نگاه کنید!" دیدم ما در حدود ده یا دوازده نفریم، رضی هم هست، جهانگیر بهتاجی، نصیر و سهیل و ..... پاسدار گفت: "آقایون، اینجا آوردیمتون هواخوری، می توانید در یک صف دور حیاط قدم بزنید، به پشت سرتون نگاه نکنید، کسی حق ندارد با دیگری حرف بزند یا اشاره کند، می توانید به زمین و آسمان نگاه کنید، هواخوری یعنی فقط هوا بخورید! اگر همه اینها را رعایت کنید بعضی روزها می آوریمتان هواخوری و گر نه تنبیه می شوید و از هواخوری هم خبری نخواهد بود!"

بعد از سخنرانی آن پاسدار ما در یک ستون به راه افتادیم، گمان می کنم چهار پاسدار در داخل حیاط مواظب بودند که ما با همدیگر تماس نگیریم! حیاط بزرگ بود و اگر اشتباه نکنم سی و پنج متر در هجده متر می شد، لحظه قشنگی بود، آسمان آبی با لکه های سفید ابر، لکه های کوچک و زیبا اما پراکنده، طوری که به هیچ وجه از صلابت آبی آسمان کاسته نمی شد، ما قدم می زدیم، بعضی ها راه رفتنشان عادی نبود! حدود هشت ماهی می شد قدم های بلند در فضای باز برنداشته بودم! (البته به جز روز انتقالم به گوهردشت!) از همان ابتدا همه ما به فکر شیطنت بودیم! البته من و نصیر دست به عصا بودیم چون از ماجرای تاریکخانه و مورس های زده شده و لو نرفته ما مدت زیادی نمی گذشت! رضی بیشتر کوشش می کرد حرف بزند، خبر بدهد و خبر بگیرد! او با حرارت (البته طوری که پاسدارها متوجه نشوند) اخباری را که با زرنگی های خاصی به دست آورده بود برای من و گاه طوری که جهانگیر و نصیر هم بشنوند تعریف می کرد، مثلا این که پورهرمزان و نیک آیین و ..... دارند مقاومت می کنند و هنوز مصاحبه نکرده اند و چند خبر امیدوار کننده دیگر.

دو روز بعد دوباره ما را به همان شکل به هواخوری بردند، رضی و یکی دو تای دیگر از زندانی ها به بهانه خستگی به دیوار تکیه دادند و کنار دیوار نشستند، پاسدارهای مراقب با بی اعتمادی اول مانع این کار شدند اما بعد از چند دقیقه مسئول بند اجازه نشستن خستگان (!) را داد، فرصت خوبی بود، هر دور که می زدم یک بار از کنار افرادی که نشسته بودند می گذشتم و در همان یکی دو ثانیه می شد کلمه ای رد و بدل کرد! با همین شیوه سخت و کند رضی از من پرسید: "مینا (همسرش) چگونه دستگیر شده است؟" گفتم: "یک بار که به ملاقات آمده بود دستگیر شده است!" طفلک رضی گویا این را نمی دانست چون بدون توجه به پاسدار مراقب دودستی به سرش زد! خوشبختانه کسی متوجه نشد، بین جهانگیر و رضی هم حرف هائی زده شدند که محتوایشان را نمی توانستم بشنوم، جهانگیر در تمام لحظات هواخوری لبخند می زد و سعی می کرد با همه به نحوی سلام و علیک کند! دیدن روحیه جهانیگر و رضی انسان را از آن فضای به غایت سنگین و عبوس بیرون می آورد و لااقل در من احساس زندگی و نیرو می دمید.

ملاقات با مادر

یکی از نگهبان های هواخوری که به اسم محمود (۳٤) می شناختیمش جوان سی ساله و خوش برخوردی بود که به من می گفت: "جنتلمن!" ماجرای این نام گذاری این بود که هر وقت که در سلول را باز می کرد تا مرا برای بازجوئی، بهداری و یا هواخوری ببرد من سریعا شلوار و پیراهن می پوشیدم و سعی می کردم لباسم مرتب باشد، مثلا با زیرشلواری نباشم، این موضوع برای این پاسدار جالب بود و می گفت: "بابا مهمونی که نمی خوای بری، همین طوری بیا !" به همین خاطر مرا به شوخی جنتلمن خطاب می کرد، یک روز این پاسدار محمود در هواخوری به من نزدیک شد و گفت: "تو اسمت بهبودی است؟" گفتم: "بله!" گفت: "بابا این مادرت پدر ما رو درآورده! تو چرا ملاقات نمی گیری؟ این پیرزن هر هفته چند بار میاد اینجا و سراغ تورو می گیره، ما هم میگیم اینجا نیست مادر، شاید اوین باشه! اما اون دست بردار نیست، بحث می کنه، دعوامون می کنه، دیگه کم مونده اوضاع ناجور بشه!" گفتم: "خب، چرا به من ملاقات نمی دهند؟" جواب داد: "چه می دونم، لابد وضعت خرابه و بازجوت راضی نیست!"من دیگر چیزی نگفتم اما در درون از این که مادر چند روز پیش تا همین گوهردشت آمده و با اینها درگیر شده احساس خوبی داشتم اما وقتی به یاد زجری که مادر از دیدن برج و باروی گوهردشت می کشید می افتادم خشمگین می شدم!

شاید در دومین یا سومین هواخوری بود که همین پاسدار محمود به من گفت: "می دونی طبری مصاحبه کرد؟" گفتم: "نه، از کجا بدونم؟" گفت: "طبری رو که تو حتما باید بیشتر بشناسی، مصاحبه اش از همه بهتر و درست و حسابی تر بود! قشنگ دلیل آورد و مسلمون شد!" من چیزی نگفتم اما از این که آن مرد سالخورده را هم مجبور به نفی گذشته اش و تعریف و تمجید از اسلام و حکومت اسلامی کرده بودند ناراحت شدم، البته سعی کردم خود را بی تفاوت نشان دهم! به تدریج هوا گرم می شد و دیگر وقتی ورزش می کردم خیس عرق می شدم، شیر آب را باز می کردم تا کاملا سرد شود و از آن هر چه می خواستم می نوشیدم، چقدر لذت بخش بود، تقریبا تمام بدنم را با آب سرد می شستم چون دوش هفته ای یک بار و گاه ده روز یک بار بود و آدم نمی توانست یک هفته عرق کند و آب به تنش نخورد! یک بار وقتی فقط یک شورت پوشیده بودم در سلول باز شد و پاسدار شروع کرد به توهین و سیلی زدن که: "خجالت نمی کشی؟ چرا لخت شدی؟" در نتیجه از آن به بعد با احتیاط بیشتری لخت می شدم!

دیگر حدود هفت ماهی می شد که در انفرادی بودم (تیرماه سال ۱۳۶۳) ناگهان در باز شد و پاسداری وارد شد و با سراسیمگی و عجله گفت: "رئیس زندان میاد! فکرهاتو بکن که چی باید بگی!" و در را قفل کرد و رفت، شاید ده دقیقه بعد در سلول باز شد و دو سه نفری وارد شدند، سلام و علیکی کردیم، یکیشان گفت: "وضعت خوبه، نه؟!" گفتم: "منظورتان چیست؟ شما رئیس اینجا هستید!" جواب مشخصی نداد، گفت: "ملاقات نداری؟" گفتم: "نه، من تا الان ده ماه است که ملاقات ندارم، یعنی از اول دستگیری تا حالا!" گفت: "خب، ممکنه یک ملاقات بهت بدیم، مشکل دیگه چی داری؟" گفتم: "حاج آقا، چرا اینجا سیگارهای مرا گرفته اند و به من نمی دهند؟" گفت: "شما که خودتان را عاقل و روشنفکر می دونید باید بدونید که اعتیاد چیز خوبی نیست!" از شنیدن کلمه اعتیاد، آن هم شنیدن از زبان یک پاسدار اسلام با لحن نصیحت ناراحت شدم، گفتم: "سیگاری معنی معتاد نمی دهد، شما نگاه کنید خود رئیس جمهور، آقای خامنه ای سیگار می کشد!" (خامنه ای آن موقع رئیس جمهور بود!) پاسخم کارا بود! دم نزد، در را بست و رفت، خوشحال شدم اما منتظر تلافیش هم بودم، خوشبختانه خبری نشد!

لحظه دیدار پس از نه ماه!

از آن پس من به امید ملاقات بودم، بیشتر از پیش، مادرم بیماری پارکینسون داشت و چنان از به زندان افتادنم در دوره شاه ضربه خورده بود که همیشه می گفت: "اگر بار دیگر به زندان بیفتی من یا می میرم یا خودم را می کشم! دیگر طاقت ندارم شکنجه شدنت را تحمل کنم!" بیماریش رابطه مستقیمی با هیجان و تألمات زندگی داشت و پزشکان گفته بودند که او قادر به تحمل ضربات روحی نیست، اگر چه مادرم دارای فرزندان دیگری هم بود که همه را دوست داشت اما به دلایل مختلف من و او رابطه خاصی باهم داشتیم، همه دوستان و اطرافیان ما می دانستند که هر گونه ضربه ای که به من بخورد ممکن است مادر را خرد کند، به همین دلیل مطمئن نبودم که بعد از دستگیریم و به خصوص در طول نه ماهی که هیچ خبری نتوانسته بود از من داشته باشد هنوز سرپا باشد و چه بسا که او را برای همیشه از دست داده باشم! از طرف دیگر مطمئن نبودم که همسرم دستگیرشده یا نه، اگر چه احتمال دستگیریش را تقریبا صفر می دیدم چون اگر تا آن موقع دستگیر شده بود این را از برخورد بازجو به سرعت می فهمیدم!

پس چه کسی به ملاقاتم خواهد آمد؟ فکر می کردم اگر مادرم سرپا باشد خواهد آمد و به احتمال زیاد خواهرم همراهیش خواهد کرد، سعی می کردم جملاتی را فرمول بندی کنم و به مادرم بگویم که اگر کسی از بچه های سازمان به مادرم سر بزند از حرف های مادر (که مسلما تکرار شنیده هایش از من خواهد بود!) از مضمون بازجوئی هایم باخبر شود آن هم در بهترین حالت در حد این یا آن نکته! این جملات را باید طوری ادا می کردم که کنترلچی ها به کلماتی که رد و بدل می شوند مشکوک نشوند! به طور کلی حرف ها بایستی بسیار عاطفی و عادی می بودند، امیدم واقعیت یافت، سرانجام روزی را که آرزویش داشتم فرا رسید، پاسداری آمد و گفت: "چشمبند بزن، ملاقات داری!" هیجان زده شدم، متأسفانه چند ماه پیش سلمانی زندان به سلولم آمده بود و ریش و سبیل و موهای سرم را همه یکدست زده بود، پس از یکی دو ماهی که از این آرایش اسلامی می گذشت من قیافه مسخره ای پیدا کرده بودم! ریش سیاه توپیم بلندتر از موی سرم بود!

به ملاقات رفتم، مادر و خواهر بزرگترم را پس از نه ماه آن طرف شیشه دیدم، مادر خودش بود، زنده مانده بود، بغض گلویش را گرفته بود و خواهرم اشک می ریخت، مادر کاملا خمیده بود، دستش را با زحمت از روی عصایش برداشت و گذاشت روی شیشه، من هم دستم را به شیشه نزدیک کردم، نمی دانستم چه بگویم، یادم آمد که باید با گوشی تلفن حرف بزنیم، گوشی را برداشتم و به آنها اشاره کردم که باید گوشی طرف خودشان را بردارند، خواهرم گوشی را به مادرم داد، مادر گفت: "امیرجان، قربان تو بروم، چرا این کار را با خودت کردی؟ نگفتم؟ نگفتم تو را می گیرند؟ تو هی می گفتی نه؟" لبخندزنان گفتم: "می بینی که حالم خوبه، فعلا که خیلی خوبم، تو چطوری؟" گفت: "من؟ من بمیرم بهتر است، تو اینجا باشی و من حالم خوب باشد؟" خواهرم گوشی را گرفت، با بغض گفت: "امیرجان، قربان تو، ما همه خوبیم، تو چطوری؟ ناراحت ما نباش!"

خواهرم سعی می کرد با ایما و اشاره به من بفهماند که همسرم و فرزندم سالم و خوب هستند و آنها موفق نشده اند همسرم را دستگیر کنند! مادر به من نگاه می کرد و به زبان محلی تند و تند حرف هائی می زد با این امید که آنها (آنهائی که مکالمات را کنترل می کردند) نفهمند! با دقت زیاد به حرف هایش گوش می کردم چون می دانستم مادر در مورد دادن اطلاعات مهم به زبان محلی و با رمزی که خودش اختراع می کرد آدم باتجربه ای است! بدون دقت و آشنائی کامل با روحیات مادر و خاطرات مشترک نمی شد حرف های رمزآلودش را فهمید! خلاصه از حرف هایش این را فهمیدم که اولا همسرم و فرزندم به صورت نامنظم اما پیوسته در ارتباط با مادر هستند و جایشان امن است، ثانیا اسم مرا در "کار" نشریه سازمان آورده اند با این مضمون که مدت هاست دستگیر شده و زیر شکنجه است! از شنیدن جمله آخر یکه خوردم! فورا گفتم: "این کارغلط است دیگر نباید ادامه دهند!" وقت ملاقات تمام شد، یعنی دیگر از گوشی تلفن صدا نمی آمد، با مادر و خواهرم خداحافظی کردم و با اشاره یک پاسدار چشمبند زدم، به طرف سلول روانه ام کردند.

وقتی در سلول بسته شد و چشمبند را برداشتم دوباره به موضوع درج اسم خودم در روزنامه فکر کردم، دوباره به یاد بازجوئی افتادم، قبل از دستگیری همیشه نظرم این بود که جمهوری اسلامی مثل شاه نیست! اگر اسم زندانی را مطرح کنید و تبلیغات راه بیندازید به جای آن که بازجوها از ترس تبلیغات محتاطتر عمل کنند و از شکنجه زندانی بکاهند برعکس فشار را زیادتر می کنند تا او را به سرعت به مصاحبه تلویزیونی بکشانند! به خصوص اگر زندانی زنده باشد و حزبش در بیرون زندان کارزار راه انداخته باشد که رفیقمان را زیر وحشیانه ترین شکنجه ها کشته اند، آن وقت بهانه دست سربازان گمنام می افتد تا اسیر را به شوی تلویزیونی بکشانند! در چنین وضعیتی بازجو اعلامیه هائی را که در بیرون به حمایت از زندانی نوشته شده به زندانی نشان می دهد و می گوید: "ببین، اینجا نوشته ما تو را شکنجه کرده ایم و تو به شهادت رسیده ای، خب، مگه تو زنده نیستی؟ بیا و در مصاحبه تلویزیونی فقط اعلام کن که زنده ای و این اعلامیه را تکذیب کن!" سپس شکنجه برای گرفتن مصاحبه آغاز می شود!

فکر می کردم آخر سازمان که نظر مرا می دانست، خودشان هم که در مجموع چنین نظری داشتند، پس چرا اسم مرا مطرح کرده اند؟ آخر سر به این نتیجه رسیدم که آنها علیرغم این که می دانستند ممکن است با مطرح کردن اسم من و امثال من ما را به سلاخ خانه و شکنجه گاه های آن چنانی برای مصاحبه بفرستند باز هم این کار را کردند چرا که فکر می کنند ما می توانیم مقاومت کنیم و مصاحبه نکنیم! یعنی سازمان انتظار دارد رژیم همه نیرویش را روی اسامی اعلام شده در نشریه بگذارد و این افراد مقاومت کنند! این یعنی دیوانگی و بی تدبیری محض! گاه فکر می کردم شاید آقایان رهبری به خارج که رفته اند پشتشان باد خورده و یادشان رفته که کابل و بی خوابی و آویزان شدن و ..... یعنی چه!

در بسیاری از کشورها تبلیغ روی افراد اسیر شده نهایتا به نفع زندانی تمام می شود، فکر می کردم افراد تصمیم گیرنده سازمان هم تحت تأثیر چنین منطق و فرهنگی قرار گرفته اند! خلاصه دو سه روزی خواب و آرام نداشتم و همه اش از یک طرف به انتظار بازجوئی بودم آن هم در رابطه با درج اسمم در نشریه و از طرف دیگر در انتظار ملاقات بودم تا سفارش کنم که دیگر چنین کارهائی نکنند! حداقل در ارتباط با من! اما با وجود آن همه نگرانی و تشویش، بازجوها به خاطر مسأله درج اسم در نشریه هیچ گاه به سراغم نیامدند! بعدها که به این موضوع فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که دنیای کوچک انفرادی، بی اطلاعی محض از بیرون و فشار جسمی و روحی چند ماهه می تواند آدم را به گمان زنی های پوچ بکشاند، چنان که من تا چند روز هر لحظه منتظر بازجوئی به خاطر آمدن نامم در نشریه سازمان بودم!

یک کتاب و یک روزنامه پس از نه ماه!

چند روز بعد از ملاقات در سلول باز شد و یک پاسدار با لباس شخصی، ته ریش و همه مشخصات یک بچه حزب اللهی وارد سلول شد، او با خودش یک گاری آورده بود که چند کتاب روی آن چیده شده بودند، گفت: "دو تا کتاب می توانی انتخاب کنی!" گفتم: "از کدام کتاب ها؟" گفت: "همین ها که اینجاست!" لیستی هم در دست داشت، به لیست نگاه کردم، به جز قرآن و صحیفه و رساله های مختلف و کتاب هائی از صدر و چند شیخ دیگر که اسم هایشان عربی بودند چیز دیگری ندیدم، گفتم: "نهج البلاغه ندارید؟" گفت: "نه" گفتم: "یک قرآن با معنای فارسی می خواهم و یک صحیفه سجادیه" راستش در آن لحظه هر کدام از آن ورق پاره ها را که به من می داد همه را می بلعیدم چرا که نه ماه آزگار نوشته چاپی ندیده و هیچ مطلبی نخوانده بودم، نخواندن برای کسی که در دوران آزادی به خواندن و نوشتن معتاد است بسیار دشوار است، می دانستم که صحیفه سجادیه بیشتر دعاست اما فکر می کردم ممکن است چند پاورقی یا حکایت و قصه داخلش باشد.

خلاصه کتابدار حزب اللهی گفت: "قرآن می خوای واسه چی؟ تو مگه نماز می خونی؟" گفتم: "نه!" گفت: "تو کمونیست نجس نباید به قرآن دست بزنی!" گفتم: "به شما گفته اند که من اجازه دارم دو تا کتاب از این کتاب ها بردارم و بخوانم، من هم این دو تا کتاب را برمی دارم، شما چه کار به کارهای دیگر داری؟" گفت: "نه، قرآن نمی دهم!" صحیفه را داد و رفت، بعد از چند دقیقه آمد، همراه یک نفر دیگر که گویا مسئول سیاسی - ایدئولوژیک کتابخانه بود و شاید هم این سمت را نداشت و رده اش کمی بالاتر از آن جوان بود! فرد جدید پرسید: "شما قرآن را می خواهید برای آن که آن را نقد و اسلام را مسخره کنید؟" گفتم: "نه آقا، من هیچ قصدی جز خواندن این دو کتاب ندارم!" گفت: "اینجا که فشاری در کار نیست، تو کمونیستی و من مسلمان، می توانیم راحت باهم بحث کنیم، با من بحث کن و مرا قانع کن!" بیرون که بودم شنیده بودم که یکی از زنان چپ را به خاطر بحثی از این دست دوباره به دادگاه برده و به جرم تبلیغ الحاد در زندان اعدامش کرده بودند! اگر چه در آن لحظه فکر نمی کردم که چنین خطری متوجه من باشد اما اساسا بحث کردن در مورد مسائل مذهبی و اعتقادی را (به خصوص با افراد متعصبی مثل حزب اللهی ها) بی فایده و خطرناک می دانستم!

به هر حال زیر بار نرفتم و گفتم: "من اهل بحث نیستم، کتابو می دی بده، نمی دی نده!" رفت و نداد! یک ساعت که گذشت یکی از پاسدارها که جوان و کمی چاق و چشم بادامی بود وارد شد و گفت: "تو قرآن می خواستی، مگه بلدی قرآن بخونی؟" گفتم: "یُسبّحُ لِلّهِ ما فی السّمواتِ وَ ما فِی ألاْرْض ....." پس از قرائت چند آیه از سوره "الجمعه" چشمان این پاسدار گرد شد! وارد سلول شد، در را بست و گفت: "بگو، بگو ببینم تو که قرآن را خوانده ای و بهتر از من ازبر کرده ای چرا اسلام را ول کردی و کمونیست شدی؟" دیدم عجب کار خطرناکی کرده ام! آمدم پز بدهم اما وضع بدتر شد! چهره پاسدار نشان می داد که واقعا من برایش مسأله شده ام! حتما قرآن خوانی مرا با آب و تاب برای همقطارانش تعریف می کند و فرداست که همه سر من خراب شوند! گفتم: "حاج آقا، مرا به خاطر کمونیسم اینجا نیاورده اند!" گفت: "اما تو نماز نمی خوانی!" گفتم: "ببین حاج آقا، من نمی خواهم وارد این بحث شوم، واقعا نمی خواهم!" او رفت و چند دقیقه بعد یک جلد قرآن برایم آورد و خوشبختانه سر و صدائی برپا نکرد اما پس از آن همواره در هنگام غذا دادن حالتی مهربان داشت و سلام و علیکی می کرد.

مبارزه طبقاتی در قرآن!

اما قرآن و صحیفه سجادیه، از همان صفحه اول قرآن شروع کردم به خواندن ترجمه فارسی آن، آن ترجمه از قرآن مثل بقیه ترجمه هائی که پیشتر دیده بودم تحت اللفظی و در نتیجه نامفهوم و نازیبا بود اما برای من در آن موقعیت همان الفاظ ارزنده بودند و من از خواندن آنها لذت می بردم، انگار دنیائی را به من داده بودند، روز اول نمی دانم چند صفحه خواندم اما می دانم تا پاسی از شب می خواندم و نمی خوابیدم، صحیفه را ورق زدم و دیدم هیچ چیزی جز دعاهای خوار کننده انسان ندارد اما قرآن با داستان هایش چیز دیگری بود، در قرآن داستان های مفصلی از پیغمبرانی چون موسی، ابراهیم و به خصوص داستان یوسف و زلیخا وجود دارند که اگر چه همه را قبلا خوانده یا شنیده بودم اما در آن انفرادی بازخوانی آنها لطف دیگری داشت.

به اواسط قرآن رسیده بودم که گمان کردم یک خط مشخص از بطن قرآن بیرون کشیده ام و آن این که تمام پیغمبران ابتدا موعظه هائی برای اصلاح جامعه خودشان می کردند، آن موعظه ها تناسب زیادی با موقعیت تاریخی زمان خودشان داشتند و در ابتدا جامعه کوچکی از مریدان و مردمان دیگری که چندان هم مرید نبودند نظم مورد نظر آن پیغمبر را می پذیرفتند، نظم تازه استقرار می یافت اما دوره صلح و صفا چندان به درازا نمی کشید و پس از مدتی دوباره گروه بندی ها و طبقه بندی ها شکل می گرفتند، در آن جامعه کوچک به تدریج قطب بندی می شد و درگیری و بی عدالتی رشد می کرد، البته در داستان ها این طور عنوان می شد که مثلا موسی به کوه طور رفت تا با خدا ارتباط برقرار کند و مردم در غیبت موسی دوباره منحرف و بت پرست شدند، در مورد عیسی به خیانت اطرافیانش اشاره می شد و یا نوح توانست از همه مردم اطرافش فقط جمع محدودی را صالح برای سوار شدن در کشتی نجات تشخیص دهد.

خلاصه این که در عمل انسان های محدودی آن هم به مدت کوتاهی به راه راست و الهی هدایت می شدند اما بعد از مدتی دوران طلائی تمام می شد و فقر و فساد و ظلم به جامعه برمی گشت، از این داستان ها به این نتیجه می رسیدم که اگر جامعه را نه به طور موقت و محدود بلکه در حالت طبیعی و درازمدتش در نظر بگیریم می بینیم که دائما دچار مبارزه طبقاتی بوده و این را اگر چه قرآن به این صورت مطرح نکرده و نمی توانسته مطرح کند اما نشانه هائی داده برای تفسیر افسانه هایش در این جهت، خوشبختانه یا بدبختانه در آنجا کسی نبود که این تفسیرها را که با تفسیرهای مؤمنان متفاوت بودند و شاید تحمیل الگوی تفکر مارکسیستی به یک متن دینی بودند به چالش بکشد!

فصل سوم - اوین و سالن سه (مرداد ۱۳۶۳ تا تیر ۱۳۶٤)

شهریور ۱۳۶۳ - انتقال دوباره به اوین

اواخر مرداد بود که در سلول باز شد و پاسدار گفت: "چشمبند بزن بیا بیرون!" وقتی وارد راهرو شدم فهمیدم زندانی های دیگری هم هستند، کفش و کت و دو بسته سیگار و پتویم را که روز اول ورودم به گوهردشت گرفته بودند به من پس دادند و من و نصیر را وارد ماشین کردند، به راه افتادیم، من و نصیر سلام و علیک معمولی کردیم و من که هفت ماه آزگار سیگار نکشیده بودم (به جز همان یک باری که پاسدار قدیری به من سیگار داده بود) از پاسدار همراه آتش خواستم تا سیگارم را روشن کنم، خوشبختانه او معرفت نشان داد و سیگارم را روشن کرد، کوشش کردم که در پک اول به سرفه نیفتم، به جز چند دقیقه اول حرکت که چشم بسته بودیم وقتی از زندان گوهردشت دور شدیم دو پاسدار نگهبان به ما گفتند می توانیم چشم باز باشیم، بیابان های گوهردشت و بعد هم خیابان ها را با ولع نگاه می کردیم! به اوین رسیدیم! با تأسف فهمیدم که مرا دارند وارد ۲۰۹ می کنند و این یعنی بازجوئی و شکنجه! بعد از هشت ماه دوباره راهرو ۲۰۹ ، نوار آهنگران، دیدن پاهای تا زانو پانسمان شده از زیر چشمبند و .....

پاسداری بازویم را گرفت و مرا به یکی از اتاق های بازجوئی برد! بازجو گفت: "خب رفیق جمشید! خوب تو رجائی شهر استراحت کردی ها ! دیگه زنگ تفریح تموم شد! فکر کردی تو رو یادمون رفته؟ تو این مدت که نبودی احسان طبری هم مصاحبه کرد اما چه مصاحبه با کیفیتی که اساسا یک سر و گردن از مصاحبه دیگران بالاتره! خب، حالا چی میگی؟ این پیرمرد رو که دیگه نمیشه حتی یک سیلی زد تا حرف بزنه! چرا مصاحبه کرد؟" من که کمی پشتم باد خورده و جرأتم بیشتر شده بود گفتم: "خودتون چی فکر می کنید؟ چه چیز باعث شده کسی که چهل سال مارکسیست و توده ای بوده در طول چند ماه و یا یک سال به اسلام و حکومت اسلامی برسد؟" بازجو گفت: "واقعیت ها، واقعیت هائی که اینجا تونست ببینه!" من در حالی که چشم بسته بودم با حالتی که انگار دارم به چشم بازجو خیره می شوم رو به او کردم و با صدای خفه ای گفتم: "حاج آقا، اینجا که کسی نیست، فقط شما هستید و من، چرا میگید واقعیت ها؟ خب بگید کابل به کف پا، بی خوابی و هزار و یک جور فشار دیگر!" دستم را گرفت و گفت: "بریم زیرزمین! تو آدم بشو نیستی!"

از پله ها با سرعت مرا به پائین کشاند و دستم را به شوفاژ کنار در اتاق تعزیر بست و رفت! خوشبختانه تا صبح خبری نشد و دقیقا یادم نیست که همان صبح و یا عصر آن روز من و نصیر را که گویا او هم همان شب را در ۲۰۹ گذرانده بود به آموزشگاه و سالن سه آن منتقل کردند، وقتی به زیرهشت رسیدیم به صورت جداگانه از ما پرسیدند که نمازخوانیم یا نه؟! من گفتم: "خیر، نماز نمی خوانم!" یکیشان گفت: "ببرش اتاق شصت و نه!" در مورد نصیر هم عینا همین طور پیش رفت، ما هر دو را به سمت اتاق شصت و نه هدایت کردند! به محض ورود به اتاق و برداشتن چشمبندها نصیر با خوشحالی گفت: "پسر، چه شانسی آوردیم! من قبلا در همین اتاق زندانی بوده ام، بچه های خوبی اینجا هستند!" در بین افراد اتاق که سی نفری می شدند چند چهره آشنا دیدم اما آشنائی ندادم و تنها به سلام و علیک و نگاه های دوستانه قناعت کردم! در بین آنها چشمم به فرهاد (۳۵) افتاد، فرهاد اکثریتی بود و من او را از بیرون می شناختم.

با احتیاط به هم نزدیک شدیم، سعی کردیم وانمود کنیم که آشنائیمان از همان جا شروع شده و این کوشش تا آخرین روزی که باهم در آن اتاق بودیم ادامه داشت! منتهی آن قدر حرف برای هم داشتیم که اگر تمام روز را باهم حرف می زدیم باز هم کم می آوردیم و این توجه بقیه را جلب می کرد لذا آگاهانه از هم فاصله می گرفتیم! در فرصتی مناسب از فرهاد پرسیدم: "وضعیت بازجوئی و مواضع سیاسی افراد اتاق چگونه است؟" او این اطلاعات را داد: "ما آنتن نداریم، همه زندانیان اتاق سرموضع هستند و چون بازجوئی اکثر آنها تمام شده بازجوها لزومی نمی بینند که ما را از هم جدا نگه دارند، حالا ما به صورت نیمه عمومی هستیم، البته زندانیان هیچکدام از اتاق ها اجازه ندارند افراد اتاق بغل دستیشان را ببینند! برای تکمیل پرونده و یا رفتن به دادگاه و یا اتاق آزادی و حتی اعدام، هر روز برخی از ما را احضار می کنند! همه زندانیان این اتاق از سازمان های چپ هستند و از مجاهدین و یا سایر سازمان های سیاسی مسلمان کسی اینجا نیست، در اینجا و سایر سلول های سالن سه کسی نماز نمی خواند و پاسدارها به کنایه به این بند می گویند بند مسکو و یا بند کافرها !"

از وضعیت خودش پرسیدم، گفت: "من (اطلاع ثانوی) هستم!" گفتم: "یعنی چه؟" جواب داد: "در پایان دادگاه به من گفته شد که اگر از سازمان کتبا اعلام انزجار کنم آزاد می شوم و گر نه تا اطلاع ثانوی در زندان خواهم ماند! من هم نپذیرفتم، در نتیجه اینجا هستم! اینجا به زندانیانی که وضعیت مرا دارند (اطلاع ثانوی) می گویند!" فرهاد در ادامه گفت که اکثر زندانی های اتاق یا مثل او "اطلاع ثانوی" هستند یا زیر حکمند و یا حتی حکم اعدام گرفته اند و حکمشان رفته شورای عالی قضائی که تأیید شود! (۳۶) او افزود: "بعضی بچه های اتاق هم مصاحبه کرده اند اما مصاحبه شان رد شده!" من از جمله آخرش جا خوردم و گفتم: "تو که گفتی اینجا همه سرموضع و محکمند، حالا می گوئی بعضی ها مصاحبه کرده اند؟!" خندید و گفت: "تو تازه آمده ای و هنوز خیلی چیزها رو نمی دونی، به تدریج می فهمی! مصاحبه ویدئویی و یا مصاحبه در جمع زندانی ها در حسینیه اوین و حتی در مواردی در تلویزیون همیشه به معنای بریدن و یا تواب شدن و در بدترین حالت پلیس شدن نیست!"

چنین شد که به تدریج تفاوت تعهد، انزجار، مصاحبه ویدئویی، مصاحبه در جمع زندانیان، مصاحبه در تلویزیون سراسری و دیگر قضایا را فهمیدم و از این که چند ماه قبل که در بیرون از زندان بودم چقدر سطحی و غیر مسئولانه هر که را که مصاحبه می کرد و یا انزجار می نوشت بریده و تواب به حساب می آوردم از خودم خجالت کشیدم! تازه فهمیدم که مبارزه طاقت فرسا و ظریفی توسط زندانیان سرموضع روی همین مراحل و مقولات انجام می گیرد و موضوع بسیار پیچیده تر و حساستر از چیزی است که بیرونی ها در سر دارند! فرهاد و یا شاید رفیق دیگری در اتاق شصت و نه جریانی را در مورد رد شدن در مصاحبه برایم تعریف کرد که جالب بود و خوب در خاطرم مانده است:

گویا در سال ۱۳۶۲ یکی از رفقای توده ای مسن "اطلاع ثانوی" شده بود! به او گفته بودند اگر در حسینیه مصاحبه کند آزاد می شود اما این رفیق حاضر نشده بود علیه حزبش مصاحبه کند، خلاصه بعد از مدتی برخی از رفقایش با او صحبت می کنند و قانعش می کنند که با توجه به پرونده اش ایرادی ندارد که مصاحبه را بپذیرد و به صورت فرمال و مختصر اعلام انزجار کند! روز مصاحبه فرا می رسد، رفیق مسن با لهجه آذریش ساده و مختصر می گوید: "ما کارگرهائی بودیم که قبل از کودتای بیست و هشت مرداد توده ای شده بودیم، چون حزب شعارهای خوبی به نفع کارگران می داد ما هم طرفدار حزب شدیم، تا این که بیست و هشت مرداد شد و شاه با کمک انگلیس و آمریکا کودتا کرد و حزب هم سرکوب شد، ما هم دیگر نتوانستیم فعالیت کنیم، رسیدیم به انقلاب، دوباره حزب آمد و در برنامه اش حرف ها و شعارهائی به نفع کارگران داد، دوباره جذب حزب شدیم و فعالیت کارگری و حزبی کردیم و الان هم که در خدمت شما هستیم!"

مجید قدوسی کسی که در حسینیه از زندانیان مصاحبه می گرفت با تعجب و عصبانیت می گوید: "همین؟ پس ما خطا کردیم که شما را گرفتیم؟!" - بله؟ (یعنی نشنیدم، چه گفتید؟) مجید قدوسی: "میگم این همه جنایت و خیانت های حزب توده که رهبرانش همین جا اعتراف کردند چرا اینها را نمیگی؟!" - جنایت؟ "بله جنایت، خیانت، جاسوسی!" - اختیار دارید!!! وقتی رفیق مسن عبارت: "اختیار دارید" را به کار می برد کل حسینیه اعم از سرموضعی و تواب و پاسدار و گویا خود قدوسی خنده شان می گیرد! قدوسی با تشر می گوید: "بیا، بیا پائین، نمی خواد مصاحبه کنی!" فورا تواب ها به خود می آیند و شروع می کنند به شعار دادن علیه همه احزاب و سازمان ها ! این رفیق گویا مدتی بعد مصاحبه کرد و کلمه انزجار را در مصاحبه به کار برد و آزاد شد!

عمومی های دربسته اوین در سال ۱۳۶۳

زندانیان سیاسی اوین در کلی ترین بیان به دو دسته تقسیم می شدند: دسته اول زندانیان زیر بازجوئی بودند که عمدتا در انفرادی های اوین (بند ۲۰۹) به سر می بردند، دنیای آنجا دنیای شکنجه، توهین، اضطراب و بی خوابی و خلاصه رنج و عذاب الهی بود! دسته دوم زندانیان زیر دادگاهی بودند، این دسته در بندهائی متشکل از سلول های بزرگ با درهای بسته نگهداری می شدند، یکی از این بندهای زیر دادگاهی ها که در سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ شکل گرفت سالن سه بود که زندانیانش همگی به گروه های سیاسی چپ تعلق داشتند، زندانیانی از سازمان ها و احزاب چپ که در مقابل وحشیگری های دادستانی به اشکال مختلف مقاومت بیشتری از خود نشان داده بودند عمدتا در این بند بودند و شاید به همین دلیل این بند (سالن) کیفیت خاصی پیدا کرده بود، یکی از مقاومت ها نماز نخواندن بود! چپ هائی که حاضر نبودند نماز بخوانند به این بند فرستاده می شدند، امکانات زندگی در این بند بسیار کمتر از بندهای عمومی دیگر بود، مثلا اتاق های آن در سال ۱۳۶۲ که بیش از سی نفر را در خود جای می دادند همیشه دربسته بودند! مانند سلول های بزرگ پرجمعیت!

زندانیان در هر شبانه روز اجازه داشتند سه وعده به همراه پاسدار بند به دستشوئی بروند که البته زمانش دائما تغییر می کرد و همین نامشخص بودن زمان، نیاز به توالت رفتن را به اساسی ترین نیاز زندانی بدل می کرد! مشکل توالت رفتن آن قدر حاد شده بود که علاوه بر سه وعده رسمی یک تا دو وعده اضطراری به مدت پنج تا هشت دقیقه از طرف زندانبان پذیرفته شده بود! یعنی اگر سی نفر را به چهار توالت که یکیش همیشه خراب بود تقسیم می کردیم با زمان پنج تا هشت دقیقه به هر نفر تقریبا سی و پنج ثانیه می رسید و چون چنین چیزی امکان نداشت همیشه عده زیادی باید از رفتن به توالت صرف نظر کرده و به همان سه وعده بسنده می کردند! زندانیان یک سلول قاعدتا امکان تماس با زندانیان سلول مجاور خود را نداشتند و در تمام مدتی که در زندان بودند اگر ریسک نمی کردند هرگز موفق نمی شدند بیش از همان بیست و هشت یا سی نفری را که باهم در یک اتاق بودند ببینند!

برای هر زندانی بسته به این که آمار آن روز اتاق چند نفره باشد عرض جای خوابیدن چیزی بود بین بیست و پنج تا سی سانتی متر! در سال ۱۳۶۳ چنین بود اما زندانیانی که سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ در همان اتاق ها بودند تعریف می کردند که در آن دوره جا برای نشستن نبود تا چه رسد به خوابیدن یا دراز کشیدن! به همین دلیل در آن سال ها زندانیان به نوبت می خوابیدند! آن هم نشسته و گاه حتی ایستاده! در سال ۱۳۶۰ از همین اتاق ها افراد را بیرون می کشیدند و اعدام می کردند! در بازماندگان احساس غریبی به وجود می آمد که خیلی ها از گفتنش شرم داشتند! یکی از بچه ها می گفت: "بله واقعیت این بود، من از این که دو نفر از رفقا و یا هم اتاقی هایم را، دو انسان شریف را، اصلا بگوئیم دو انسان را به جوخه اعدام می سپردند قبل از آن که احساس ناراحتی بکنم احساس راحتی می کردم! فکر می کردم امشب را می توانم بخوابم، راحت نفس بکشم و حالت خفگی به من دست ندهد!" آنچه را که من در مورد سال ۱۳۶۳ تصویر می کنم تازه بهشتی بود که از درون جهنم سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ سر برآورده بود!

ملاقات با پسرم

پائیز ۱۳۶۳ یعنی تقریبا یک سال بعد از دستگیریم اولین بار حمید پسرم را در اوین ملاقات کردم، سن حمید دیگر دو سال و دو ماه شده بود، با آن که یک سالی می شد که مرا ندیده بود در آن اولین دیدار نگاهش آشنا و صمیمانه بود، او مرا شناخته بود، شاید به خاطر آن که یک سال پیش که آزاد بودم و باهم زندگی می کردیم خیلی با او بازی می کردم، من به همه حرکاتش با دلبستگی خاصی توجه می کردم و همیشه تلاشم این بود که او را بفهمم، همین کارها حمید را به من وابسته کرده بود، در آن روز نگاهش کنجکاو و چهره زیبایش اندوهگین بود، حمید ساکت بود و به سؤال هایم بلافاصله جواب نمی داد، پرسیدم: "تو خونه چیکار می کنی؟ مامان اشرف حالش خوبه؟" حمید لبخندی زد و جوابی نداد، او با آن سن کم می دانست که در آنجا راجع به مامانش حرف نباید بزند! در عوض سؤال کرد: "چرا کفش نپوشیدی و دمپائی داری؟ اتاقت کجاست؟" گفتم: "خب من اینجا کار می کنم، دمپائی پوشیدم که راحت باشم!" در ملاقات بعدی حمید همراه مادر و خواهرم نبود!

خواهرم پشت سر هم توضیح می داد که حمید حالش خوب است و دفعه دیگر می آوریمش، من گفتم: "اگر آوردنش مشکل است کمتر بیاورید، پیش خودم فکر می کردم دیدن و بوسیدن و بغل کردن حمید کوچولویم آرزوی من است ولی این را هم می دانستم که اشرف مخفی زندگی می کند و حمید هم با اوست! در نتیجه حمید باید چند ساعت و یا نصف روز از اشرف (مادرش) جدا شود و با خواهر و مادر من به عنوان خواهرزاده من به ملاقات بیاید و این کار آسانی نیست، به خصوص برای کودکی که سنش دو سال و دو ماه است، از طرف دیگر چه من و چه اشرف فکر می کردیم حمید به حضور و محبت پدر احتیاج دارد، او باید پدرش را ببیند و در این مورد کمبودی احساس نکند، متأسفانه من و حتی اشرف حس نمی کردیم که اجرای عملیات عجیب و غریب ملاقات چه فشار سنگینی بر حمید عزیزم وارد می کند! اشرف با حمید عملا زندگی مخفی داشتند و من در تمام پنج سال و اندی که در زندان بودم هیچ وقت نمی توانستم با اشرف ملاقات داشته باشم، با اشرف عزیزم که عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم.

در ضمن برای یک بچه با آن سن دائی نامیدن پدر و اسم نبردن از مادرش در آن محیط، بسیار پیچیده و عذاب آور بود! خواهر و مادرم حمید را از اشرف (همسرم) تحویل می گرفتند و نزد من می آوردند، وقتی حمید را از مادرش جدا می کردند و حمید هم این را می فهمید که باید از اشرف جدا شود تا نزد من بیاید یک ریز گریه می کرد، فریاد می کشید، فریادی از ترس و رنج! می گفت: "مامان هم باید بیاد! مامان هم باید بیاد!" او نمی گفت: "نه، من با شما نمیام و یا پیش بابا نمیام!" حمید می گفت: "مامان هم بیاد! مامان، مامان!" این صحنه ها را اشرف شش ماه بعد از آزادی و در واقع پنج سال بعد از وقوع آنها برایم تعریف می کرد، اکنون که به یاد آن صحنه ها می افتم بی اختیار چشمانم پر از اشک می شوند و از بی تجربگی خودم و اشرف متأسف می شوم که چرا ما همان بار اول متوجه نشدیم و چندین بار دیگر حمید را به ملاقات آوردیم؟

اشرف می گفت: "دو سه باری که حمید به ملاقات آمد بعد از ملاقات تا دو روز کم حرف می زد و تمایلی به خوردن نداشت، با همه چیز و همه کس سر دعوا داشت، شاید بعد از سومین ملاقات با حمید بود که احساس کردم ترتیب دادن این ملاقات ها برای خانواده من و اشرف کار آسانی نیست، به خصوص از حرف های جسته گریخته خواهرم در مورد ناراحتی حمید به این نتیجه رسیدم که باید از خیر ملاقات با حمید بگذرم، خوشبختانه اشرف هم در بیرون با دیدن وضعیت حمید به همین نتیجه رسیده بود و به این ترتیب ملاقات های پدر و پسر عمرش به سر رسید!

شاید پس از هشت ماه دوباره کوشش برای ملاقات من و حمید از طرف خانواده ام آغاز شد، حالا دیگر حمید بزرگتر شده بود و ما توانستیم چند باری (البته با فاصله سه ماهه) ملاقات داشته باشیم، آخرین ملاقات با حمید قبل از آن که از ایران خارج شود احتمالا تابستان ۱۳۶۵ بود، حمید را بعد از مدت ها می دیدم، کمی درشت تر شده بود، روز ملاقات دیدم حمید یک ماشین خیلی کوچولوی آبی رنگ (شاید از بس که ماشین کوچک بود پاسدارها در بازرسی ندیده بودندش) و یک عکس از خودش را در جیبش گذاشته و به داخل اتاق ملاقات با بچه ها آورده، وقتی به من رسید و همدیگر را بغل کردیم گفت: "بیا این ماشین مال تو، هر وقت حوصله ات سر رفت با این ماشین بازی کن، این هم عکس منه، هر وقت دلت برام تنگ شد به این عکس نگاه کن!" از این کار حمید و حرف های زیرکانه این نیم وجبی که سنش به زحمت چهار سال می شد چنان متأثر شدم که سخت در آغوشش گرفتم و غرق بوسه اش کردم، بعدها از اشرف شنیدم که ترتیب دادن این دو هدیه و کل برنامه اش ابتکار خودش بوده و نه تشویق نزدیکان و یا مادرش!

یک روز زندگی در یکی از اتاق های سالن سه

پائیز است، سال ۱۳۶۳ ، زندانیان از پیر و جوان به پهلو روی کف اتاق خوابیده اند که زیلوئی روی آن انداخته شده و اینجا و آنجا به زحمت یک پتوی نازک ارتشی روی آن را پوشانده، بیشتر زندانیان این اتاق چپ گرا هستند و پروا نکرده اند که در قلب شکنجه گاه اوین رسما بگویند که نماز نمی خوانند اما درست نیم ساعت قبل از اذان صبح یعنی در تاریکی سحرگاه از بلندگوی اتاق که کنترلش دست مدیریت زندان است قرائت قرآن پخش می شود و پس از نیم ساعت تازه به صدای بلند اذان می دهند! پس از اذان ناگهان در باز می شود و پاسداری می گوید: "یا الله، یا الله، بلند شوید، اضطراری!" یعنی پنج دقیقه فرصت هست که هر کس که وضعیت مزاجش اضطراری است یعنی نیاز فوری به توالت دارد به دستشوئی برود! اوضاع اتاق در یک چشم به هم زدن کاملا به هم می ریزد! افراد با عجله و لباس نپوشیده به طرف توالت هجوم می آورند اما انصافا کمتر پیش می آید که کسی بخواهد نسبت به دیگری زرنگی کند و در همین جا هم به یکدیگر تعارف می کنند.

از قبل پذیرفته شده که هر کس وضعش خیلی اضطراری است مسلما زودتر بیدار شده، دم در نشسته و خود به خود حق تقدم دارد! پس از پنج تا هفت دقیقه همه برمی گردند به اتاق و در بسته می شود! اغلب دوباره سعی می کنند پتو را به خودشان بپیچند و بخوابند اما این دیگر بستگی به خلق و خوی پاسدار شیفت دارد! مثلا اگر نوبت پاسداری باشد که اسم او را کرکس گذاشته بودیم او بعد از دستشوئی همه را مجبور می کند که پتوها را جمع کنند و دیگر نخوابند! اگر بخوابند همه را بیرون می کشد و کیفر می دهد! توهین، سیلی و گاهی شلاق! سرکشی و درگیری در ذهن پاسدارها می ماند و زندانی به تجربه می آموزد که زیاد خود را مطرح نکند چون وقتی اوضاع به هم می ریزد یعنی زمانی که زندانبان خشونتش را به هر دلیل بیشتر می کند خطر شکنجه همیشه دامن کسانی را می گیرد که درگیری بیشتری با پاسداران و یا مسئولان زندان داشته اند! ساعت هفت صبح صبحانه می دهند، نان و مقدار کمی پنیر با چای که متأسفانه همیشه شیرین نیست.

پس از صبحانه برنامه تلویزیون مداربسته اوین شروع می شود، مصاحبه های تواب ها در حسینیه (آمفی تئاتر) اوین که پایانی ندارند سراسر صبح تا ظهر را می گیرند! البته در زمانی که در اتاق بسته است و پاسدارها مشغول کارهای دیگر هستند کسی به تلویزیون و برنامه تهوع آور مصاحبه ها نگاه نمی کند، توجه وقتی جلب می شود که فردی را در حال مصاحبه ببینیم که او را می شناسیم، ساعت ده صبح است اما هنوز در را برای رفتن به توالت باز نکرده اند! همیشه دو سه نفری هستند که از همان صبح زود بعد از اضطراری احتیاج به توالت داشته اند و تا ساعت ده خودشان را کنترل کرده اما دیگر طاقتشان طاق شده! آخر توالت رفتن آدم ها که همگی یکسان نیست و تازه تا می آیی خودت را برای ساعت شش تا هفت صبح آماده و به چنین نظمی عادت کنی یک دفعه برنامه عوض می شود و نوبت اتاق تو ساعت هشت یا نه صبح می شود! هیچ وقت این سه وعده مقرر در ساعت های ثابت نیستند، به همین دلیل بسیار پیش می آید که افرادی درست یک ساعت بعد از توالت اضطراری پنج صبح دوباره به شدت اضطراری شده اما باید تا ساعت یازده صبح تحمل می کردند!

بسیار اتفاق می افتد که اضطراری ها از درد و نیاز شدید به توالت به خود بپیچند و در بزنند، حتی محکم! اما کم پیش می آید که پاسدارها در را باز کنند، در عوض غر می زنند که: "مگه صبح نرفتی دستشوئی؟ ناکس چرا فیلم درمی آری؟ یک بار دیگه در بزنی می کشمت بیرون!" پاسدار شیفت سر آزار دارد و در را باز نمی کند! آخرش دبه حلال مشکلات می شود! دبه ای را که برای این کار اختصاص داده ایم می آوریم، یک پتو روی فرد نیازمند به دستشوئی می اندازیم و او دبه را به عنوان لگن زیرش می گذارد! فرد با شرمساری و ناراحتی کارش را می کند، دیگران سعی می کنند به کارهای دیگر مشغول شوند، شلوغ کنند، حرف بزنند و به او نگاه نکنند، تازه همه این کارها باید دور از چشم پاسدارها رخ دهد چون اگر ببینند همه افراد اتاق را تنبیه می کنند! دبه را موقعی که به دستشوئی می رویم مخفیانه به داخل دستشوئی می بریم و خالی می کنیم! روی دبه را با آشغال سفره و خرده نان می پوشانیم، دبه راز بزرگ اتاق است! اگر به آن پی ببرند دمار از روزگارمان درمی آورند! تقریبا هفته ای یکی دو بار به دبه نیاز داریم و این به معنای آن نیست که اضطراری کم داریم، نه، اضطراری ها به خود سخت می گیرند، رژیم می گیرند تا کمتر دچار اضطرار شدید شوند!

تقریبا هر روز ساعت پنج یا شش صبح یک پاسدار سرش را داخل اتاق می کند و اسم چند نفر را صدا می زند: "اینهائی که خواندم چشمبند بزنند بیان بیرون!" این افراد یا به بازجوئی برده می شوند یا به دادگاه و یا در موارد نادری برای کارهای اداری که بی خطرترین است، چشم های خواب آلود و مضطرب هم اتاقی ها به آنهائی که اسمشان را صدا زده اند و باید بروند دوخته می شوند، مسئول اتاق که منتخب خود بچه هاست و دخل و خرج و بسیاری کارهای اجرائی زندگی سی نفره در اتاق را سر و سامان می دهد فورا به سمت نان و پنیر و چای می رود تا به آنان صبحانه دهد، اگر میوه ای باشد در جیبشان می گذارد، مقداری پول هم به هر کس می دهد: "چایی تو بخور، عجله نکن، تا بقیه اتاق ها را حاضر کنند چند دقیقه ای طول می کشد!" اما مگر اضطراب از بازجوئی اشتهائی باقی می گذارد؟! گاهی آدم درست در همین موقع اضطراری می شود و فرصتی هم برای رفتن به دستشوئی نیست! یعنی هم باید به بازجوئی و کابلی که در انتظارش هست فکر کند و هم این اضطراری و یا اسهال لعنتی را تحمل کند!

امروز دو نفر احضار شده اند، آنها را تا ساختمان ۲۰۹ که محل سلول های کوچک و بازجوئی است چشم بسته و با مینی بوس می برند، این دو نفر می روند و زندگی روزانه دوباره در این سلول سی نفره آغاز می شود، بچه ها تا عصر فراموششان می کنند، فقط از ساعت پنج یا شش بعد از ظهر است که انتظار و نگرانی آغاز می شوند: چرا نیامدند؟ احتمالا دیگه به این اتاق برنمی گردند! فردا معلوم میشه! اگه کلیه وسایلشون رو خواستند صد درصد به ۲۰۹ منتقلشون کرده اند و این یعنی بازجوئی، شکنجه و بدبختی! نه بابا، اینا خیلی وقت ها بی خودی معطل می کنند، حتی تا ساعت ده شب هم ممکن است برگردند و ..... ناگهان در باز می شود و هر دو نفر باهم وارد اتاق می شوند، یکی سرحال است و دیگری ظاهرا خونسرد اما هر دو وقتی وارد اتاق می شوند از این که دوباره هم اتاقی هایشان را می بینند و چشم هایشان بعد از ده، دوازده ساعت زیر چشمبند بودن به روی انسان هائی مثل خودشان باز می شوند شاد و سبکبال می شوند، سلام و علیکی و سیگاری (اگر آتش مخفیانه روشن مانده باشد) و بعد هم چای که زیر پتوی سربازی گرم نگاه داشته شده!

حالا نوبت می رسد به گزارش دهی، همه می پرسند: خب، ۲۰۹ چه خبر؟ کجا رفتید؟ کی ها رو دیدید؟ و ..... آن دو نفر هم تعریف می کنند، یکیشان را برده بوده اند بازجوئی، تهدید شده، سرپا نگهش داشته اند اما کار به مرحله خطرناک کابل زدن به کف پا نکشیده، فقط تهدید و این که اگر همه حرف هاتو نزنی دوباره برمی گردی همین جا پیش خودمون (یعنی ۲۰۹ و شکنجه!) دومی تمایلی به حرف زدن برای جمع ندارد، گویا یکی از رفقایش به تازگی دستگیر شده و خواه ناخواه فصل جدیدی از بازجوئی ها در انتظارش است! او خوب می داند که به احتمال زیاد از این اتاق (که اگر چه مانند سلول دربسته است اما به هر حال نوعی عمومی محسوب می شود) به ۲۰۹ یعنی انفرادی منتقل خواهد شد اما همین دم که در کنار بچه هاست برای او غنیمت است، وقتی آدم بعد از بازجوئی به اتاق بزرگی که دوستانش در آنجا هستند برمی گردد اگر بازجوئی را خراب نکرده باشد با دیدن دوستان و حال عمومی اتاق سرحال می آید، گوئی دنیا به رویش لبخند می زند!

چند لحظه قبل یعنی درست موقعی که در راهرو با چشمبند حرکت می کرد و گفته بازجو در گوشش زنگ می زد که اگه حرفاتو نزنی می برمت پائین (یعنی زیرزمین) چنان دلش گرفته بود که در آن غروب سرد و در آن تنهائی دلگیر دلش می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد، دوباره کابل، دوباره آویزان، دوباره بی خوابی، دوباره عربده بازجو و پاسدارها، دوباره نوار آهنگران از بلندگوهای ۲۰۹ ، وای که دنیا چقدر بی روح و زشت است! انسان چقدر تنهاست و زورگوئی چقدر فراوان! اما یک لحظه بعد در اتاق باز می شود، او حالا حق دارد چشمبندش را بردارد، در این لحظه بیست و هشت جفت چشم منتظر و دوست و مهربان به او دوخته می شوند، وای که اتاق چقدر گرم است، مثل لحاف بزرگ، نرم و نوازشگر که می توانی خودت را در آن بپیچی! و خودش را در تمام جاهای خالی می نشاند، سبک می شود، وزنش و تمام غصه هایش از دوشش برداشته می شوند، غرق می شود در اتاق و اتاقیان، انگار زندگی به راستی زیباست.

بنگاه شادمانی در اتاق دربسته!

امشب پنجشنبه شب است، غالبا شب جمعه بنگاه شادمانی به راه است، یعنی زندانیان، همین ها که بینشان افراد اعدامی هم هستند و یا هر لحظه ممکن است دوباره به بازجوئی اصلی ببرندشان شروع می کنند به آواز خواندن و حتی رقصیدن و یا خاطرات شیرین و جوک های خوشمزه تعریف کردن و یا از همه بامزه تر ادای شخصیت های حکومتی و یا افراد معروف را درآوردن! جمعه ها به جز افراد تازه دستگیر شده یا کسانی که هنوز به نظر بازجو باید تخلیه اطلاعاتی شوند و زیر فشار زیادی در انفرادی های ۲۰۹ قرار دارند بقیه زندانی ها تقریبا نفس راحتی می کشند چون از بازجوئی خبری نیست و همه می دانند که لااقل تا شنبه صبح راحتند و به همین دلیل بساط شادمانی شب جمعه برقرار است!

امشب اختیار در دست بنگاه شادمانی است اما حدود ساعت سه بعد از ظهر حسن امیری را خواسته بودند، وقتی حسن برگشت رنگش سرخ شده و لب هایش از خشم فروخفته می لرزیدند! حسن چه خبر؟ در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت گفت: "با برادرم اصغر تلفنی حرف زدم، می خواهند اعدامش کنند!" حسن امیری حدودا سی سال دارد، او عضو مرکزیت اتحادیه کمونیست هاست و در درگیری مسلحانه آمل شرکت داشته است، با آن که به نظر تندخو می رسد اما به هیچ وجه بداخلاق نیست، او در مورد جنگ در آمل نظر موافق ندارد، نه این که اساس خط مشی سازمانشان را قبول نداشته باشد بلکه تنها با آن اقدام مشخص در آن زمان و مکان مخالف بوده است اما به خاطر تبعیت از تصمیم جمعی و تنها نگذاشتن رفقایش در عملیات شرکت کرده است!

دامادش کاک اسماعیل (۳۷) فرمانده نظامی سربداران در درگیری آمل کشته شده و خواهرش سوسن (۳۸) را چند هفته پیش در اوین اعدام کرده اند! گمان می کنیم که خودش هم به احتمال زیاد اعدام می شود! حالا برادرش آن هنگام که به طرف اتاق اعدام برده می شد اجازه یافته بود چند کلمه ای با حسن حرف بزند، البته در حضور بازجو! روحیه حسن عالی است، تندخوئیش نه به خاطر این است که خودش مطمئن است که چند صباحی دیگر اعدام خواهد شد، به هیچ وجه، حسن به راستی این گونه بود: تند و تیز، باحرارت، فعال، جدی و در همان حال شوخ، در آستانه اعدام سرشار از زندگی و تلاش برای تثبیت حضور خود در جهان است، در مسابقه مچ زنی اتاق سر این که مچ را کج گذاشته ای یا نه با حرارت دعوا می کند، صلح می کند، می خندد و مسابقه را طوری دنبال می کند که انگار تیم ملی کشورش دارد مسابقه می دهد!

بچه ها می خواهند به خاطر خبر تکان دهنده یعنی اعدام قریب الوقوع برادرش مراسم بنگاه شادمانی را تعطیل کنند اما حسن نمی گذارد و به من می گوید: "حسین، مبادا نخوانی ها ! دلخور می شوم، برادرم با این ارتجاعی ها جنگید، حالا هم اسیر شد و می خواهند بکشندش، جنگ است، جنگ طبقاتی، نباید عزا بگیریم، توی مبارزه حلوا پخش نمی کنند!" من هم شروع می کنم به خواندن! من همیشه ترانه هائی می خوانم که کمتر بار سیاسی دارند چون فکر می کنم در این دخمه که صبح تا شب تار و پود وجود همه با درد و شکنجه و توهین له می شوند و ذهنمان سخت مشغول مسائل سیاسی و تشکیلاتی است بهتر است ترانه هائی بخوانیم درباره زندگی و زیبائی ها و رنج های معمول و طبیعی آن، اما امشب شب دیگری است، برادر حسن را به مسلخ می برند و حسن با آن قامت متوسط، سیگار بر لب، با مشت گره کرده و چهره ای مصمم به آرامی در اتاق قدم می زند، ترانه ای می خوانم که از عشق و مردم، از سوختن و فدا شدن در راه آرمان های مردمی سخن می گوید و بچه های چپ آن را می شناسند.

همه ساکت می شوند، من قدری صدایم را بلندتر می کنم، با شور و حرارت آن ترانه محلی را می خوانم: ایمسال سال بارونای رعنا، نامرد چقد فراوونای رعنای، ایمسال سال شیطونای رعنا، آدم کووشی چی آسونای رعنای ..... وقتی ترانه به پایان می رسد می گویم: "این آهنگ را به حسن و برادرش تقدیم می کنم، حسن که فقط با من دوست و هم اتاقی است و نه هم سازمانی و چه فحش ها که سازمان هایمان نثار یکدیگر نکرده اند دست مرا می گیرد، آن را می فشرد و می گوید: "قربانت، خیلی ممنونم!" چشمهایمان لحظاتی به همدیگر دوخته می شوند، ارتعاش کوچکی در صدای هر دویمان به وجود می آید، اشک در چشمانمان خفه می شود و بیرون نمی آید!

سایه روابط سازمان ها و گرایش های سیاسی بر روابط افراد

از بیان حال برمی گردم به صیغه ماضی! مدتی از این جریان گذشته بود که یک بار حسن به من گفت: "من شنیده ام یکی از رفقای شما در دوران شاه، آن زمان که سازمانتان چریکی بود شعری را از مائو که به فارسی ترجمه شده بود تغییر کوچکی داده بود و همیشه در لحظات حساس زمزمه می کرد، من اولین بار که این شعر را خواندم خیلی خوشم آمد اما هیچ وقت فرصتی پیش نیامد که آن را ازبر کنم، نمی دانم تو این شعر را شنیده ای؟ حتما شنیده ای، اما آیا آن را حفظ هستی؟" من با خوشحالی گفتم: "همان که می گوید پنجه برگ ها آویزان و چنگال دشمنان تیز و اینان پرنیانی امیدهای ما را می درند؟" با خوشحالی گفت: "آره درسته، همینه!" گفتم: "چه اتفاق عجیبی! من در سال های ۱۳۵۳ - ۱۳۵٤ این شعر را که گویا رفیق حسن نوروزی دوستش می داشته و می خوانده با علاقه زیادی ازبر کرده بودم، شعر به نظرم بسیار جاندار و زیبا بود." حسن گفت: "پس همین الان برایم بنویسش." یادش رفته بود که ما مداد و کاغذ نداریم! منتظر ماندیم تا روز نامه نویسی فرا رسد، در آن روز که به طور محدود و با نظارت پاسداران می توانستیم کاغذ و مداد داشته باشیم با هر مشقتی بود آن شعر را برایش نوشتم، حسن با خواندن و ازبر کردنش کلی صفا می کرد!

حالا که از حسن امیری حرف زدم بهتر است آن سؤال تکان دهنده و بحران زایش را هم مطرح کنم: "بگو ببینم من آمریکائی هستم؟" یک روز عصر کمی قبل از خوردن شام من و یکی دیگر از رفقای هم اتاقی داشتیم قدم می زدیم که متوجه شدم حسن با حالتی خشمگین به من خیره شده! من تعجب کردم چون ما باهم رابطه صمیمی و محترمانه ای داشتیم، چند ثانیه ای نگذشت که حسن به من نزدیک شد و بدون مقدمه گفت: "بگو ببینم من آمریکائی هستم؟ ما را آمریکا درست کرده؟ ما ضدانقلابیم؟ بگو! مگر شما این حرف ها را در روزنامه تان ننوشته اید؟!" من که انتظار چنین سؤالی آن هم از حسن که به راحتی باهم شوخی می کردیم نداشتم حسابی گیر افتاده بودم! در آن لحظه واقعا دلم می خواست بگویم: "تو و رفقایت آمریکائی نیستید، شما وابسته به کسی و جائی جز خودتان و اندیشه های خودتان نیستید، قصدتان هم سوسیالیسم است و بس اما به نظر ما راهتان غلط است!" اما از طرف دیگر هم نمی خواستم بگویم سازمان ما غلط کرده که این حرف ها را نوشته!

من در آن هنگام (پائیز ۱۳۶۳) هنوز عادت داشتم اگر اشکال و انتقادی به سازمانم دارم در جلسه سازمانی ابراز کنم و نه در مقابل سی نفر افراد زندانی از سازمان های مختلف سیاسی! گفتم: "حسن جان این حرف ها چیه که می زنی؟ ما همه زندانی این رژیم هستیم، ما عملا باهمیم، نباید از این حرف ها بزنیم، ول کن، خواهش می کنم ول کن!" یکی دو نفر از بچه ها به حسن نزدیک شدند و سعی کردند آرامش کنند، حسن آرام شد و دیگر ادامه نداد، خوشبختانه بعد از آن شب من و حسن دوباره به دوستیمان ادامه دادیم اما از آن روز به بعد این موضوع یعنی سیاست اکثریت در مورد سازمان های دیگری که با جمهوری اسلامی جنگیده بودند تا ماه ها فکرم را به خود مشغول کرد، به تدریج دیگر این موضوع را فراموش کردم، سال ها بعد مسأله برایم زنده شد، وقتی که در آلمان با افرادی از مجاهدین خلق یا فدائیان خلق (اقلیت) مواجه شدم و مجبور شدم مطالب روزنامه کار اکثریت در آن سال ها را بازخوانی کنم اینجا بود که بیشتر به عمق مسأله یعنی موضع گیری های سخیف و مخرب روزنامه کار اکثریت در آن سال ها پی بردم! نوشته هائی که با پرنسیپ ها و خصوصیات مبارزاتی فدائیان خلق ایران در تضاد کامل بودند!

وقت کشی؟ نه، ما وقت کم می آوردیم!

قلم، کاغذ و فندک نباید می داشتیم اما خوشبختانه روزنامه های سه گانه یعنی کیهان، اطلاعات و جمهوری اسلامی را به ما می دادند، از هر روزنامه فقط یک عدد به داخل اتاق می آمد، در مجموع سه و گاه دو عدد روزنامه به اتاق می رسید، به محض ورود روزنامه فورا چهار نفر، چهار نفر نوبت می گرفتیم، همه صفحات را می خواندیم و گوئی می بلعیدیم، بعضی از صفحات سیاسی یا اقتصادی و یا هنری را به لطایف الحیل آرشیو می کردیم، این کار سخت بود چون هفته ای یکبار تمام روزنامه های هفته قبل توسط نگهبانان جمع آوری و پس گرفته می شدند، گاهی این کار جمع آوری را زندانیان بند جهاد که در بین آنها تواب زیاد بود و زندانبان ها برخی از کارهای خود را به آنها واگذار می کردند انجام می دادند، اکنون که به یاد آن روزها می افتم از شور و امید بچه ها در اوج ابهام و اضطراب تعجب می کنم! برخی از زندانیان با دقت تمام مطالب روزنامه را می خواندند و تحلیل می کردند.

در همان شلوغی و غوغا کلاس هائی دائر می شدند، یکی استاد روانشناسی است و یکی معلم اقتصاد است، یکی ورزشکار حرفه ای است و دیگری کارگری است سندیکائی و باسابقه، یکی داستان رمان هائی را که خوانده ازبر است، یکی فیلم های خوبی را دیده و تمام صحنه هایش را به خاطر دارد، بی اغراق به تعداد هر یک از چنین افرادی کلاس دو سه نفره و گاه پنج الی شش نفره تشکیل می شد، طوری وقتمان را می گذراندیم که بعضی ها وقت کم می آوردند و سعی می کردند از خوابشان بزنند، بیشتر یاد بگیرند و یاد بدهند، اینها از عجایب زندگی بشر هستند، حقیقت جوئی، مبارزه برای بقا، دفاع و حراست از شخصیت خویش، هر چه می خواهید اسمش را بگذارید، کارشان هر چیزی بود به جز وقت کشی، یعنی حس نکردن گذر سنگین زمان از راه سرگرم کردن خود، بودند افرادی که از همه چیز خسته شده بودند، چنین افرادی به کارهای کمتر فکری و بیشتر تفریحی می پرداختند اما در آن تفریح هم زندگی و مبارزه برای بقا موج می زد.

به یاد فیروز همجوار و سعید سلطانپور

در همین اتاق رفیقی توده ای بود به نام فیروز همجوار، او مهندس شرکت نفت بود، دریافتم که اوایل جنگ ایران و عراق، آن زمان که هواپیماهای عراقی تهران را بمباران می کردند او یکی از مسئولان بالای پالایشگاه تهران بوده و با اسکورت و بیسیم انجام وظیفه می کرده، قبل از این که این سوابق را از او بدانم از نحوه رفتار ساده و بی آلایشش، از شوخی های بامزه و متینش و خلاصه از قیافه جذاب و آرامش بخشش ابدا حدس نمی زدم که او در زمان آزادی مسئولیتی به این حساسی و با آن همه تحرک داشته است، فیروز اگر چه بیش از چهل سال نداشت اما حالت آرامش و ژست های خاصی که داشت باعث می شد مسنتر نشان دهد، یادم می آید شبی که مراسم بنگاه شادمانی داشتیم فیروز و یکی از بچه ها شروع کردند به رقصیدن، آن قدر شاد شده بودیم که به کلی یادمان رفته بود در کجا هستیم: در قلب اوین، در بند سرموضعی ها، در اتاق دربسته!

ناگهان در باز شد! پاسداری که اسمش را قهوه چی گذاشته بودیم و عنوان دیگرش مارمولک بود وارد شد: "چیکار می کنید؟ هان؟ فیروز، دلقک چیکار می کنی؟" فیروز وقتی پاسدار را دید در همان حال رقص مثل مجسته بی حرکت ایستاد و ناله کنان گفت: "حاج آقا، کمرم درد می کند، باید این طوری وایسم!" قهوه چی نمی دانست چه بگوید، مانده بود که آیا فیروز مسخره اش می کند یا می خواهد توجیهی کرده باشد و در اصل کوتاه آمده اما هر چه بود این حرف فیروز سبب خنده همه ما شد، خنده ای که سعی می کردیم مخفیش کنیم اما همین کار به سوابق فیروز افزود! سوابقی که باعث شدند بعدا جزء افراد به اصطلاح پاسدارها "شرور" به اتاق هفتاد و پنج فرستاده شود که شرایط بدتری داشت، رفیق فیروز همجوار در تابستان سیاه ۱۳۶۷ سر به دار شد!

در آن دوره روزی بیست دقیقه هواخوری داشتیم، در چنین مدت کوتاهی قدم زدن و ورزش به صورت انفرادی رواج داشت چون ورزش جمعی ممنوع بود! یکی از همین روزها من و مجید (۳۹) و دو سه نفر دیگر گوشه ای از حیاط روی پله ها نشسته بودیم و حرف می زدیم، مجید هنرمند و اهل تئاتر بود و مطالعات و تجارب زیادی در رشته هنریش و همچنین در مسائل عمومی زندگی داشت، مثل اغلب هنرمندها آدم بسیار حساسی بود، همین طور که گپ می زدیم به یاد سعید سلطانپور افتادیم، یکی از بچه ها گفت: "می دانید سعید در شب عروسیش دستگیر شد و مقاومت جانانه ای کرد؟ گویا در دادگاه صریحا گفته بود مارکسیست است، او حکومت و رهبری آن را ارتجاع کامل نامیده بود، شنیده ام رئیس دادگاه هم حکم او را تعزیر حتی الموت اعلام کرده بود، یعنی باید در زیر ضربات کابل بمیرد و نه با گلوله یا طناب دار! باید آن قدر کابل بخورد تا به تدریج بمیرد!"

همه می دانستیم که چه صراحت و شهامتی داشت، در لحظاتی که این حرف ها را می شنیدیم مجید خاموش بود، بعد از داستان سعید سلطانپور موضوع صحبت عوض شد، چند دقیقه ای از صحبت درباره موضوع جدید گذشته بود که ناگهان مجید به حرف آمد، رو به ما کرده و گفت: "من نمی توانم مثل سعید باشم ولی ..... اما اگر کوچکترین فرصتی گیر بیارم انگشتمو به اینا می رسونم!" از حرف او همه به خنده افتادیم، حرفش اما خیلی صادقانه بود، از دلش برآمده بود و واقعا بر دلمان نشست.

دعوا با قهوه چی!

یک روز عصر همان قهوه چی (پاسدار) در را باز کرد و گفت: "اضطراری ها بیایند بیرون!" من سرما خورده بودم، حال خوبی نداشتم و روی تنها تخت اتاق خوابیده بودم، توالت یک هواکش بزرگ داشت و در آن موقع سال یعنی بهمن ماه باد سردی در توالت می پیچید، من ترجیح می دادم به توالت نروم، احتیاج هم نداشتم، بچه ها با شتاب دمپائی پا کردند تا روانه شوند اما من از جایم بلند نشدم، قهوه چی با لحنی لاتی و مسخره گفت: "تو چرا بلند نمی شی؟" گفتم: "مریض هستم و احتیاج به توالت ندارم." او با حالتی تحقیرآمیز و به گونه ای که ادایم را درمی آورد گفت: "یا الله، یا الله، توالت نمی خوام! زود باش ببینم! همه باید بیان!" من که از لحنش بدم آمده بود به صورتی جدی و خشک گفتم: "حاج آقا من احتیاج به توالت ندارم، خودم نمی خوام بیام، مگه زوریه؟" بین حرفم دوید و گفت: "بله، زوریه!" من خیلی آرام از جایم بلند شدم و طوری حرکت کردم که از این همه آرامش به ستوه بیاید! راستش در آن لحظه این تنها شکل اعتراض یا به هر حال پاسخ به لحن توهین آمیزش بود!

ناگهان با عصبانیت به طرفم آمد و گفت: "بی غیرت مگه نمیگم بلند شو برو توالت؟!" من به شدت عصبانی شدم و با صدای بلند گفتم: "حاج آقا فحش نده! اگر این کار را تکرار کنی من هم فحشت را برمی گردانم!" با صدای بلند گفت: "بی غیرت، بی غیرت!" من هم با صدای بلندتر گفتم: "بی غیرت خودتی، جد و آبادته، بی ناموس!" خواست به من حمله کند! داد زدم: "به من دست نزن! میگم جلو نیا !" نمی دانم لحنم چه تأثیری داشت که قهوه چی ترسید و کنار کشید! بچه های اتاق همه ساکت و حیران به صحنه نگاه می کردند، آخر فحش دادن به پاسدار جدا خطرناک بود! از طرف دیگر من تا آن موقع به نظر بچه ها آدم آرام و خونسرد و اهل درگیر شدن بی خودی با پاسدارها نبودم، یکی از بچه ها به من نزدیک شد و گفت: "لامذهب چکار کردی؟ خب حالا بریم!" من که به حال آرام خودم برگشته بودم در حالی که همراه با دیگران به سمت توالت حرکت می کردم لبخندی زدم و گفتم: "نگران نباشید من حواسم جمع است، می دانم چه می کنم!" (این جمله را برای دلگرمی بچه ها و خودم گفتم!)خلاصه به توالت رفتیم اما بچه ها همه ساکت و در فکر بودند! کسی چیزی نمی گفت!

سه چهار دقیقه بعد چهار یا پنج پاسدار وارد توالت شدند! یکیشان که قد و قواره ورزیده ای داشت و بزن بهادر می نمود آمد جلو و گفت: "کی بوده که جرأت کرده و فحش داده؟" من جواب دادم: "من با حاج آقا حرفم شد، فحش ندادم، فقط فحشش را برگرداندم!" تا من بگویم چه کرد و چه گفتم و چه نگفتم همگی به من هجوم آوردند! چشمبند زدند و با سیلی و مشت و لگد مرا بیرون کشیدند! به خود که آمدم دریافتم زیرهشت هستم و دارم کتک می خورم! آن قدر از این زورگوئی و لات بازیشان به خشم آمده بودم که کم مانده بود به صورت ناخودآگاه و عکس العملی به آنها حمله ور شوم! خودم را کنترل کردم اما کینه ام به صورت دیگری بر زبان جاری شد، "به این صورت که دائم به پاسداری که مرا می زد می گفتم: "اسمت چیه؟ اگر جرأت داری چشمبندم را بردار ببینم کی هستی که می زنی!" در این گیر و دار یک دندانم شکست! به سرعت آن را از دهانم بیرون آوردم که در گلویم گیر نکند! جورابم را درآوردند که کابل به کف پا بزنند اما من می دانستم که پاسدار حق ندارد به راحتی و بدون اجازه بازجو زندا نی زیر بازجوئی را کابل بزند!

وقتی جورابم را درآوردند دیدند پاهایم زخم دیده و علامت دارند! یکیشان گفت: "آفرین! کابل خورت هم که خوبه! تا حالا این جوری توپ فوتبال شده بودی؟" نمی دانم چرا در آن لحظات به هیچ وجه مایل نبودم به عواقب کارم بیاندیشم، فقط می خواستم هیچ عملی از آنها را بدون پاسخ نگذارم! این کاری خطرناک بود که می توانست به ضررم تمام شود، در جوابش گفتم: "این چیزها را زیاد دیده ام، شما اگه می تونی اسمت را بگو!" (انگار اگر اسمش را می گفت من کاری می توانستم بکنم!) از حرف هایم هم عصبانی می شدند و هم با دیدن پاهای آن چنانی و این گونه برخورد کردنم کمی جا خورده بودند و احتیاط می کردند! خلاصه بعد از چند دقیقه کتک زدن قطع شد! یکیشان گفت: "باید یک پایی بایستی و دو تا دست هاتو ببری بالا مثل شاگرد مدرسه ای ها !" گفتم: "من این کار را نمی کنم!" گفتند: "آن قدر می زنیمت که بمیری!" گفتم: "بزنید!" چند دقیقه ای گذشت، از زدن خبری نشد!

یک دفعه چند نفری به طرفم هجوم آوردند و مرا به فضای باز تا کنار استخر خالی از آب کشاندند و گفتند: "حالا می خواهیم بیندازیمت پائین، شاید استخون هات بشکنه، آدم شی!" گفتم: "بیندازید!" واقعا نمی دانستم این کار را خواهند کرد یا برای ترساندنم این را می گویند! یکیشان با قدرت هل داد اما بلافاصله یکی دیگر مرا گرفت تا به قعر استخر سقوط نکنم! کنار استخر رهایم کردند و رفتند! من که تنها یک زیرپیراهن و پیژاما به تن داشتم سردم شد، شاید یک ساعت و شاید بیشتر همان جا در تاریکی شب و سرما ایستادم تا دوباره یکی سراغم آمد و مرا کشان کشان و با سرعت به طرف بند دیگری برد! من که چشم بسته بودم و جائی را نمی دیدم یک دفعه خود را در ساختمان دیگری یافتم که گویا ساختمان آسایشگاه بود! نگهبان آنجا مرا تحویل گرفت و وارد یک سلول کرد که بسیار سرد بود، شوفاژش خاموش بود و پنجره اش شکسته! از لحظه ورود که حدود ساعت دوازده شب بود تا صبح به خاطر سرما و درد در صورت و دندان و تمام بدنم نتوانستم بخوابم! چند بار در زدم که پاسداری بیاید و بگویم پتو بدهد یا شوفاژ را روشن کند، تا صبح کسی در را باز نکرد!

هوا که روشن شد نمی دانم ساعت چند بود که پاسداری در سلول را باز کرد، گفتم: "حاج آقا، من نه پتو دارم و نه شوفاژ روشن است!" با حالتی مهربان گفت: "تو را چرا اینجا آورده اند؟" گفتم: "نمی دانم، با پاسدار بند حرفم شد، بعد از کتک زدن مرا به اینجا آوردند!" گفت: "باشه، انشاء الله درست می شه!" گفتم: "اما فعلا پتو بدهید!" گفت: "تو از اینجا میری، احتیاج به پتو نداری!" چند دقیقه بعد دوباره در سلول باز شد و گفتند: "چشمبند بزن بیا بیرون!" یک پاسدار جلودار شد و من هم پشت سرش راه افتادم، رفتیم تا رسیدیم به محوطه خارج از ساختمان در یک فضای باز، پاسداری چشمبند مرا کنار زد و گفت: "چطوری آقای جنتلمن؟ منو به یاد میاری؟" دیدم این همان پاسداری است که به اسم محمود می شناختیمش و ما را از انفرادی های گوهردشت به هواخوری می برد و مرا به خاطر دقت در داشتن سر و وضع مرتب "جنتلمن" خطاب می کرد، این پاسدار نسبت به بقیه شعور اجتماعیش بالاتر بود و در شرایط عادی زندان می توانست یک رابطه مؤدبانه و صمیمی با زندانی برقرار کند، یک بار هم با من در مورد مصاحبه کردن احسان طبری صحبت کرده بود.

به هر حال رابطه کم تنشی میان ما برقرار بود و حالا پس از چندین ماه او را در مقابلم می دیدم، گفت: "جنتلمن چطوری؟ شنیدم با پاسدار بند دعوا کردی و فحش هم دادی، تو که خیلی جنتلمن بودی!" گفتم: "نه بابا، دروغ گزارش داده اند!" و داستان را به اختصار برایش تعریف کردم، گفت: "اگر واقعا این طور بوده تو می تونی شکایت کنی!! تقصیر با تو نبوده اما حالا مسأله دیگری مطرح هست." گفتم: "چه مسأله ای؟" گفت: "امروز روز ملاقاته، مادرت اومده ملاقات، بخوای ماجرا را بهش بگی ممکنه ملاقاتتو قطع کنن!" تازه فهمیدم که تمام این حرف ها برای این است که مرا راضی کنند چیزی در ملاقات نگویم! یعنی این که آقایان به ملاقات اهمیت می دهند! راستش خوشحال شدم، البته بارها خلاف این موضوع (یعنی اهمیت دادن به ملاقات) را دیده بودم، به همین دلیل هم متعجب و هم مسرور بودم، برای آن که خیالشان را راحت کنم و مادرم را بدون ملاقات نگذارم گفتم: "نه، من خودم می توانم از خودم دفاع کنم، گفتن ماجرا به مادرم جز غصه دار کردنش فایده دیگری ندارد!" گفت: "آفرین! پس سوار شو بریم!"

مرا سوار ترک موتورسیکلتش کرد و این بار نه با مینی بوس که با موتور به طرف اتاق ملاقات رفتیم! وقتی مادر را پشت شیشه دیدم و گوشی را برداشتم که حرف بزنیم دیدم مادر اشک می ریزد و می پرسد: "با تو چه کرده اند؟ چرا صورتت ورم کرده؟ پسرم چرا با اینها دعوا کردی؟" از سؤال هایش فهمیدم که ماجرا را کم و بیش می داند و رفقای هم اتاقیم از این که شبانه مرا از اتاق خارج کرده و سپس کلیه وسایلم را برده بودند خیلی نگران شده به بستگانشان خبر داده اند تا خانواده من پیگیر حال من بشود، به مادر گفتم: "نگران نباش، من دعوا نکردم، مسأله مهمی نبود، فکر می کنم موضوع تمام شده و دیگر با من کاری نداشته باشند!"

ملاقات که تمام شد به جای آن که مرا به سلول انفرادی بازگردانند با کمال تعجب به همان سالن سه و اتاق خودم بردند، همه وسایلم را هم پس دادند، وقتی وارد اتاق شدم انگار ماه ها بود که هم اتاقی هایم را ندیده بودم، همگی روبوسی کردیم و خوشحال شدیم، به فرهاد گفتم: "مگه چه شده که بچه ها این جوری هیجان زده و احساساتی شده اند؟" گفت: "بابا تو نمیدونی، این قهوه چی ما را ترسوند! اومد توی اتاق و گفت کلیه وسایل این پسره رو بدین! جائی می فرستیمش که عرب نی میندازه! هر کی بخواد این جوری فضولی بکنه سزاش همینه! ما هم فکر کردیم تو را به ۲۰۹ و بازجوئی بردند و شاید از این هم بدتر، در نتیجه به خانواده ها گفتیم حواسشون باشه دنبال کارتو بگیرن!"

دادگاه به خاطر قهوه چی!

در همان روزها (بهمن ۱۳۶۳) بود که دو نفر زندانی را وارد اتاق ما کردند که حالت عادی نداشتند و از وجناتشان پیدا بود که توابند! به تدریج فهمیدیم که به هر یک از اتاق های سالن سه دو نفر تواب فرستاده اند! تواب ها خودشان را مسئول اتاق اعلام کردند! وقتی گفتیم مسئولیت اتاق نوبتی است و شما تازه وارد اتاق شده اید مهلت ندادند که حرف بزنیم و با پرروئی تمام گفتند: "ما از طرف زندان مسئول شده ایم!" با آمدن این دو نفر به اتاق زندگی ما به جهنم بدل شد! در راهرو بند بساط شلاق پهن کردند و به بهانه هائی کوچک که ناشی از خبرچینی و گزارش علنی این تواب ها بود زندانی را شلاق می زدند! یک دفعه صدای بلندگو بلند می شد و اسم یک یا دو نفر را صدا می زدند و اعلام می کردند که مثلا به دلیل فلان تخلف به بیست ضربه شلاق و زدن یک طرف سبیلش محکوم شده! سپس زندانی را از اتاق بیرون می کشیدند و به تخت می بستند! چندین پاسدار و تواب با حالت هیستریک چنان با صدای بلند شعار می دادند و پا می کوبیدند که صدایشان تا بندهای دیگر هم می رفت! درست در چنان وضعیتی زندانی را که به تخت بسته بودند کابل می زدند.

بعد از ملاقات، من با آن که ظاهرا از خطر بازجوئی و انتقال به ۲۰۹ نجات یافته بودم اما هر آن، چه خودم و چه هم اتاقی هایم منتظر بودیم مرا صدا بزنند و به تخت شلاق ببندند! تا عصر اسم چند نفری از اتاق های دیگر را خواندند اما اسم من خوانده نشد! ظاهرا به خیر گذشته بود، یکی از پاسدارهای بند پیرمردی بود که با همه پاسدارهائی که من تا آن موقع دیده بودم فرق داشت، بسیار مهربان و کم حرف بود، در هنگام نوبت نگهبانی او هر کس احتیاج به توالت اضطراری داشت حتما به خواستش می رسید، اگر هواخوری داشتیم در مورد زمان هواخوری تا جائی که نظم مقرر بند به هم نخورد دست و دل باز بود، خلاصه این که نرمی نگاهش و مجموعه حرکاتش آدم را به این فکر می انداخت که او چرا اینجا کار می کند؟

عصر روز پس از درگیری من با قهوه چی نوبت پاس همان پاسدار پیر بود، نمی دانم چطور فهمیده بود که من همان کسی هستم که شب گذشته آن ماجرا برایش پیش آمده، وقتی از توالت برمی گشتم رو به من کرد و گفت: "دلت می خواهد از ماجرای دیشب به کسی شکایت بنویسی؟" کمی فکر کردم و گفتم: "بله، اما من که اجازه داشتن کاغذ و قلم ندارم!" قلم و کاغذی برایم آورد و گفت: "برو پشت آن پاراوان و همان جا بنویس، من کاغذها را به رئیس زندان می رسانم!" شروع کردم به نوشتن، فردای آن روز حدود ساعت ده صبح مرا صدا زدند و گفتند: "چشمبند بزن بیا بیرون!" رفتم، فکر کردم دوباره بازجوئی است، خلاصه پس از یک ساعتی مرا وارد اتاقی کردند که دیدم در آن یک آخوند نشسته، قهوه چی و یک نفر دیگر هم نشسته اند! تا این لحظه در مورد نامه و شکایت به صورتی جدی فکر نکرده بودم چون شکایت کردن در زندان به مسئولان به نظرم بی معنی می آمد! پاسدار را خود رئیس زندان اینجا گذاشته، مگر رئیس آموزشگاه اوین با برخوردهای خشن و سرکوبگرانه پاسدارها مخالف است که از پاسدار به او شکایت کنیم؟

همه اینها در ذهنم بودند اما منطق دیگری هم داشتم که مرا وسوسه می کرد شکایت کنم و آن این بود که چرا این پیرمرد پاسدار خواسته است من نامه بنویسم و او می گوید که نامه ام را به رئیس زندان می دهد؟ قضاوتم این نبود که او آدم حقه بازی است، احساسم این بود که او می خواهد این نامه را پنهان از چشم پاسدارهای دیگر به رئیس بدهد و رئیس هم می خواهد بگوید که در زندان او کسی نمی تواند به شکلی سرخود کس دیگری را آزار دهد! حداقل از دید آن پاسدار این نامه می توانست مؤثر باشد، همین برایم جالب بود که در این بازی وارد شوم!

آخوندی که پشت میز نشسته بود گفت: "شما از برادر پاسدار شکایت کرده اید، می خواهم ماجرا را درست و صحیح برایم بگوئید!" گفتم: "بهتر است اول ایشان (یعنی همان قهوه چی) ماجرا را تعریف کند! قهوه چی شروع کرد به صحبت کردن، از لحنش فهمیدم که از این به اصطلاح دادگاه می ترسد و یک جوری ننه من غریبم بازی درآورده! داستان را به گونه ای تحریف شده بازگو کرد، یک آگهی هم از جیبش درآورد که در آن نوشته شده بود: "زندانیان در نوبت دستشوئی باید همگی به دستشوئی و نظافت بروند و کسی در اتاق نماند!" در صورتی که این آگهی یا به قول این آقایان در آن اتاق "آئین نامه!" تا آن روز در راهرو زندان وجود خارجی نداشت! همان روز پاسداران آن کاغذ مسخره را درست کرده بودند تا قهوه چی آن را به دادگاه کذائی بیاورد! هم عصبی شده بودم و هم از کارهای احمقانه و در عین حال بزدلانه این جماعت خنده ام گرفته بود! در درون احساس پیروزی می کردم.

رئیس دادگاه گفت: "حالا نوبت شماست!" دیگر می دانستم چه باید بگویم، با آن دروغ بافی و سندسازی که از قهوه چی دیده بودم جرأتم زیاد شده بود! گفتم: "ببینید حاج آقا، من تعجب می کنم چطور شخصی که خود را پاسدار اسلام می داند و نماز می خواند و ما را کافر و بی خدا می نامد در محضر شما که روحانی و رئیس این دادگاه هستید صریحا دروغ می گوید؟ ماجرائی که این آقا تعریف کرد نه تحریف بلکه دروغ بود! اولا بگویم که این کاغذی که ایشان از جیبش درآورد همین امروز نوشته شده و تا امروز در راهرو زندان چنین متنی وجود نداشت! اصلا تحقیق کنید این متن را چه کسی نوشته؟" بعد که دیدم رئیس دادگاه هیچ اطلاعی از اتاق های دربسته و نحوه دستشوئی رفتن افراد ندارد کمی راجع به آن توضیح دادم و آخر سر گفتم: "حاج آقا من به هر دلیل در زندان هستم اما اجازه نمی دهم به من که زن و بچه دارم توهین ناموسی بشود، هر کسی حتی شما اگر به ناموسم توهین کنید به سرعت و بدون کمترین رعایت و تأملی فحش را برمی گردانم، آیا این کار غلط است؟"

حاج آقا گفت: "خیر، نباید به کسی فحش ناموسی داده شود!" گفتم: "پس مسأله روشن است، این آقا جلوی همه زندانیان به من گفت بی غیرت و چیز دیگری که شرم دارم بگویم، من هم بی کم و کاست گفتم خودتی، هر چه می گوئی خودت هستی و همان حرف ها را به او برگرداندم، ضمنا در ابتدای امر به این پاسدار محترم تذکر دادم که حاج آقا توهین نکن و گر نه به خودت برمی گردانم، ایشان ادامه داد و من هم کاری را که درست می دانستم و می دانم کردم!" آخوند مربوطه گفت: "باشد، شما برو، ما رسیدگی می کنیم!" گفتم: "پس این را هم رسیدگی کنید که این آقا و چند پاسدار دیگر به چه حقی مرا کتک زدند و این هم دندانی که آقایان پریشب شکستند!" دندان شکسته را که در جیبم گذاشته بودم نشانش دادم! گفت: "ما رسیدگی می کنیم شما بفرمائید!"

مرا به بند آوردند، بچه ها داستان را از من شنیدند اما با همه این حرف ها تا بلندگو اسامی را صدا می زد بچه ها منتظر بودند اسم مرا هم بخوانند تا یک فصل شلاق بخورم اما صدایم نزدند! از طرفی پاسدار (قهوه چی) دو روزی غایب شد! بعد از چند روز که پاسدار پیرمرد را دیدم به من گفت: "پاسداری که از او شکایت کردی محکوم شد، دو روز اضافه خدمت کرد!" ظاهرا من از زیر ضرب خارج شده بودم، اگر چه بعدا تقاص این خیره سری در مقابل قهوه چی را پس دادم!

آوردن تواب ها به سالن سه

اسفند ۱۳۶۳ بود، از ماجرای قهوه چی یکی دو هفته گذشته بود که اسم چند نفر را از اتاق ما صدا زدند، اسم من و فیروز همجوار هم جزو آنها بود! گفتند: "کلیه وسایلتان را جمع کنید!" و این یعنی وداع با همه هم اتاقی ها که بسیار به آنها علاقه مند شده بودم، ما را به اتاق هفتاد و دو در همان سالن سه بردند که نزدیک به نگهبانی (زیرهشت) بود، دیدیم افراد دیگری را هم از اتاق های دیگر به همان اتاق می آورند، جمع ما حدود بیست و پنج نفر شد، بعضی از بچه ها را می شناختم، طی یکی دو روزی که گذشت فهمیدیم اولا جمع بسیار خوب و محکمی هستیم و ثانیا هر کدام از ماها به اصطلاح خلاف هائی کرده ایم و به همین دلیل ما را از بقیه جدا کرده اند! این که چه برنامه ای دارند بر ما روشن نبود، چند روزی به ما خیلی خوش گذشت، با اشخاص جدیدی آشنا می شدیم و همه به نوعی همدیگر را می شناختند و اعتماد خوبی بین ما برقرار بود، این روزها دیری نپائیدند و بلا نازل شد!

در باز شد و دو نفر وارد اتاق شدند، از وجناتشان معلوم بود که یک جای کارشان لنگ است! ما که خودمان را برای تحویل سال آماده می کردیم همه کنسروها و کمپوت های میوه را باز کرده سالاد میوه درست کرده و سفره ای چیده بودیم که مثلا سفره هفت سین بود، به این دو نفر تازه وارد هم خیلی خودمانی تعارف کردیم، یکیشان گفت: "من از اموال کمون چیزی نمی خورم!" چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم طرف رفت سراغ تلویزیون و کانالش را که روی برنامه دوم گذاشته بودیم گذاشت روی برنامه اول که به شدت مذهبی بود و در آن هنگام چیزی مثل روضه خوانی داشت! یکی از بچه ها به او تذکر داد و گفت: "کانال تلویزیون را مسئول اتاق عوض می کند، اگر هر کس هر جا را که بخواهد بگیرد این می شود عدم رعایت حقوق بقیه افراد اتاق!" طرف گفت: "از این به بعد من مسئول تلویزیون هستم!" بابک افراشته که آدمی مردمی بود و با این تیپ آدم ها در زندگی عادی زیاد سر کرده بود جوابش داد: "مملکت که بی صاحب نیست پدرجان! تازه اومدی بشین عرقت خشک بشه!" اما این حرف ها هم کارگر نشدند!

آنها در زدند و پاسداری آمد تو که به او "پاسدار غوله" می گفتیم، قوی هیکل و بزن بهادر بود و زندانی های مجاهد خشونت هایش را تجربه کرده بودند! غوله گفت: "از امشب مسئول اتاق این آقاست! معاون اتاق هم نفر دومی است و دیگه خود دانید! ما فقط منتظریم یکی پرروگری کنه! فهمیدید یا نه؟" اتاق ساکت شد! تازه فهمیدیم ماجرا چیست، می خواهند فشار بیاورند! تا چه حد؟ علت این فشار مضاعف چیست؟ آیا این فشار فقط روی اتاق ماست یا روی سالن سه و یا شاید سالن های دیگر را هم در بر می گیرد؟ هدف مشخصشان چیست؟ می خواهند ما را نمازخوان کنند و یا مصاحبه بگیرند؟ این آقایان یعنی همین دو نفر تواب هائی بودند که ریاست زندان آنها را برای اذیت کردن ما به سالن سه فرستاده بود، برای هر اتاق دو نفر تواب به عنوان مسئول اتاق که از طرف نگهبانی (زیرهشت) تعیین شده بودند، اسم یکیشان مرتضی بود که خودش را مسئول اتاق نامید و گفت: "از این لحظه به بعد کمون پمون نداریم!" این را گفت و رفت سراغ کنسروهای ماهی و سهمیه قند و شکر که متعلق به همه افراد اتاق بودند!

شروع کرد به تقسیم همه این غذاها به تعداد افراد که حدود سی نفری می شدند، موضوع اموال جمعی به این صورت بود که هفته ای یک روز پاسدار ثابتی که ما او را مسئول فروشگاه و یا خیلی ساده فروشگاه می نامیدیم (چون محلی به نام فروشگاه وجود نداشت) وارد اتاق می شد و از ما لیست کالاهای ضروریمان را می خواست، اجناس معمولا در بهترین حالت عبارت بودند از: مسواک، صابون، کنسرو ماهی، خرما و میوه فصل، در ضمن هر زندانی در روز چهار، پنج حبه قند و کمی چای به عنوان جیره قند و چای داشت که برای سهولت، زندانبان آنها را یکجا برای یک هفته و یا بیشتر به ما می داد، ما این خوراکی ها را در گوشه ای از اتاق که برای نگهداری آنها تخصیص داده بودیم می گذاشتیم.

در آنجا یخچال نبود که هر کس کنسرو باز شده و یا هندوانه قاچ شده اش را در آن بگذارد، یک نفر هم که نمی توانست در یک وعده یک هندوانه بخورد، در نتیجه جدا از هر قصدی برای کار جمعی و یا به قول تواب ها کمون بازی، منطقی این بود که خوراکی هائی چون کنسرو و یا هندوانه را به صورت جمعی مصرف کنیم و برای نگهداری و یا دادن تغییرات مختصر در آنها مجبور بودیم همه را در یک جا جمع کنیم، در یک کلام به لحاظ عملی و نه به عنوان سمبل همبستگی غذاها باید جمعی نگهداری و اداره می شدند و همین برای زندانبان معنای کمون و کمونیسم را می داد!

مرتضی یعنی همان تواب که از طرف زیرهشت مسئول اتاق شده بود در نظر داشت همه خوردنی ها را خصوصی کند! از همه احمقانه تر تقسیم هندوانه بود که عملی نشد اما قند را توانست خصوصی کند! همه حبه های قند را ریخت وسط اتاق و با کمک تواب دوم کپه های بیست تائی و جدا جدا درست کردند و بعد از یکی دو ساعت که این کار هم پایان یافت به ما گفت: "آقایون بیان فال های قندشونو بگیرن!" بابک که مثل همه ما حسابی عصبی شده بود گفت: "این قندها را بردارم کجا بذارم؟ به هر چه بدترت بذارم؟ خب اینها همه اش یکجا مرتب و تمیز بود و هر که احتیاج داشت برمی داشت، دیگه این چه مسخره بازیه که درآوردی؟" مرتضی بلند شد که با بابک دست به یخه شود که یکی از بچه ها زنگ زد! (داخل اتاق زنگی بود که معمولا مسئول اتاق اگر کار مهمی پیش می آمد به صدا درمی آورد!) پاسدار آمد و گفت: "چی شده؟" یکی از بچه ها گفت: "این آقا که تازه آمده زندگی و وسایل ما را به هم می ریزد و دعوا می کند!"

پاسدار بابک و مرتضی را کشید بیرون! بعد از حدود ده دقیقه برگشتند، حال با قاطعیت ابلاغ شد: "کاری نکنید که به ضررتان تمام شود، ما مرتضی را مسئول اتاق کرده ایم، اگر با او درگیر شوید بدجوری تنبیه می شوید!" دیگر از آن گرمی و شوخی های بامزه امیرهوشنگ و خوشمزگی های فیروز همجوار خبری نبود! دیگر از آن پچ پچ های صمیمانه و بسیار با محتوای آشنایان قدیمی که پس از سال ها همدیگر را پیدا کرده بودند اثری نبود! وقتی دو نفری باهم حرف می زدیم مرتضی با پرروئی وقیحانه ای خودش را درست وسط ما دو نفر جا می کرد و می گفت: "خب، چی می گفتین؟ ادامه بدین دیگه! چرا لال شدین؟ مگه باهم یواشکی حرف نمی زدین؟" وقت نهار که غذا وارد اتاق می شد مرتضی و نقی (تواب دوم) مراقب بودند که اولا هیچ دو نفری باهم غذا نخورند، ثانیا هیچکس چیزی یا لقمه ای به کسی تعارف نکند! هر کس می بایست خرما یا ماهی خودش را بخورد و به بغل دستی ندهد و افراد شریک هم نباشند!

وقتی سفره پهن می شد اول نقی با صدای بلند و انکرالاصواتش دعا می خواند! بسیار طولانی و بعد شروع می کرد به شعار دادن: "مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر صدام یزید کافر، مرگ بر توده ای، اکثریت، اقلیت با پیکار لعنتی ..... مرگ بر اسرائیل!" بعد از همه اینها تازه نهار خوردن آغاز می شد! روزنامه که وارد اتاق می شد اول باید آقایان تواب ها روزنامه را بخوانند، آن هم چه خواندنی! کارشان مسخره کردن بود، نقی که بسیار کم سن و سال و ساده و روستائی به نظر می رسید خبرهای جدیدی را از روی روزنامه می خواند که بعد از چند جمله می فهمیدی که در روزنامه چنان اخبار یا مطالبی نوشته نشده و او از خودش آن جملات را می سازد! الحق که دروغ هایش هنرمندانه و طنزهایش تلخ و گاه خنده دار بودند! بر فضای اتاق خفقان حاکم بود! سوراخی نداشتی که در آن بخزی و برای چند دقیقه هم که شده زیر نگاه دریده و متجاوز این دو نفر نباشی! دو نفری که دائم دنبال بهانه می گشتند تا تو را بیشتر تحقیر کنند و به کتک بدهند!

حتی وقت خواب که آنها هم ظاهرا خوابیده بودند و می شد با بغل دستی کمی درد دل کنی باز هم امکان این که ناگهان بلند شوند و کار عجیبی بکنند وجود داشت! مثلا پیش می آمد که ساعت دو بعد از نصف شب با صدای بلند قرآن یا نماز شب بخوانند! اوایل که مرتضی می خواست همه وسایل عمومی و غذاها را قسمت و سهم هر کس را به او بدهد ما می گفتیم: "این کار غیر ممکن است!" او می گفت: "درست است اما حالا می بینید که چطور اینجا غیر ممکن را ممکن می کنیم، هر کاری شدنی است!" جمله آخر جمله بازجوها بود! اما این تواب جمله بازجوها را صرفا به خاطر تقلید از بازجو و به صورت طوطی وار تکرار نمی کرد، او با گوشت و پوستش در یک دوره دردناک این واقعیت تلخ را در مورد خودش دیده بود و آموخته بود که چگونه کارهای پستی را انجام دهد که شاید هرگز تصورش را هم نمی کرده است!

به تدریج ما توانستیم به گونه ای باهم صحبت کنیم و به دنبال راه حل و هماهنگی با یکدیگر باشیم، مسأله مشخص بود، دو نفر تواب توانسته بودند بر گرده ما سوار شوند و هر چه آزار و اذیت و شکنجه روحی که بلدند روی ما آزمایش کنند! عکس العمل ما بیشتر به صورت اعتراض و در واقع مقاومت فردی بود که فورا با کابل خوردن در راهرو سالن سه مواجه می شد! هر چه تعداد این تنبیهات بیشتر می شدند فرسوده تر می شدیم و بیشتر در لاک خود فرو می رفتیم! خاموشی و تحمل! شب ها به خاطر دعا و نماز این دو نفر یا زنجموره بلندگوها خواب راحتی نداشتیم در نتیجه صبح که بیدار می شدیم چرت می زدیم اما اگر یک نفر دراز می کشید و یا حتی در حالی که نشسته بود کمی ولو می شد فورا تواب ها در می زدند و پاسدار بند آن زندانی را بیرون می کشید! حداقل مجازات چند سیلی و توهین و حداکثرش شلاق به کف پا بود!

ما همگی بدون آن که بتوانیم جلسه ای داشته باشیم تقریبا به این نتیجه رسیده بودیم که در مقابل زورگوئی های این دو نفر کار زیادی از ما برنمی آید اما اگر در موردی به ما توهین کردند و یا آن قدر پررو شدند که روی کسی دست بلند کردند به شدت عکس العمل نشان دهیم! کار اگر به زد و خورد هم بکشد ایرادی ندارد، البته بودند رفقائی که می گفتند: "ما نباید با تواب ها درگیر شویم، اینها خودشان زندانیند و قربانی ددمنشی بازجوها و زندانبان ها هستند!" من نظر این رفقا را قبول داشتم که تواب ها شکنجه گران اصلی ما نیستند و ناخواسته نقش چماق زندانبان ها را ایفا می کنند اما سؤال می کردم: "پیشنهاد عملی در حال حاضر چیست؟ اگر اینها ما را شکنجه کنند که می کنند نباید درگیر شویم؟" راه حل من هم مانند بسیاری دیگر از بچه ها همان درگیر شدن در صورت توهین و دست بلند کردن از طرف تواب ها بود!

تواب هم زندانبان را می فریبد!

یکی از شب ها که تهران بمباران هوائی می شد و همه چراغ های زندان را خاموش کرده بودند این ماجرا پیش آمد: اتاق ما مستقیما پنجره ای به حیاط نداشت، در آن هنگام که در تاریکی و سکوت به سر می بردیم یکی از همبندان، حسین فولادوند (توده ای) دلش خواست سیگار بکشد، ما به تازگی اجازه یافته بودیم یک فندک در اتاق داشته باشیم، حسین فندک خواست، مرتضی توابی که از طرف زندانبان مسئول سلول ما شده بود با بی شرمی تمام گفت: "این کدوم ج ..... ش بود که آتش خواست؟ می خوای به صدام گرا بدی؟" حسین در همان تاریکی که هیچکدام همدیگر را نمی دیدیم گفت: "من بودم، حسین فولادوند و خیلی هم از حرفی که زدید متشکرم!" مرتضی تواب خجالت نکشید و کمی رقیقتر به توهین کردنش که به همه برمی خورد ادامه داد! ما به شدت عصبی و ناراحت شده بودیم، من فکر می کردم جواب حسین درست نبود! نباید به چنین آدم هائی این گونه مؤدبانه پاسخ داد، آن را حمل بر ترس و زبونی تو می کنند و جریتر می شوند!

ما همه ساکت بودیم و هیچ چی نگفتیم، کمی بعد که چراغ ها روشن شدند حسین خواست در بزند و از پاسدار کاغذ و قلم بخواهد برای نوشتن شکایت! تا بخواهیم به همدیگر نگاه کنیم و حرفی بزنیم در اتاق باز شد و همه ما را به دستشوئی بردند! فرصت خوبی بود برای این که چند کلمه ای رد و بدل کنیم، در محوطه دستشوئی سعی کردیم باهم حرف بزنیم و تصمیمی بگیریم، خشمگین بودیم و ترس و واهمه ای از عواقب کار نداشتیم، در نتیجه چندان به فکر این که مرتضی حرف های ما را بشنود و گزارش بدهد نبودیم! حسین گفت: "من به شورای عالی قضائی شکایت می کنم!" من و چند نفر دیگر با شکایت چندان موافقت نداشتیم، اگر چه چند هفته قبلش خودم از این روش استفاده کرده بودم.

تا به داخل اتاق آمدیم دیدیم مرتضی به پاسدار بند گزارش کرده که اینها می خواهند نامه بنویسند! ناگهان پاسدارغوله آمد توی اتاق و گفت: "خب، چشمم روشن! فقط می خوام ببینم این کیه که می خواد نامه بنویسه؟ فقط مرد باشه و بگه من بودم!" حسین بلند شد گفت: "من بودم حاج آقا !" من و چند نفر دیگر هم بلند شدیم و گفتیم: "ما !" غوله گفت: "به به! بیائید بیرون ببینم!" شاید هشت نفری می شدیم، البته اکثر قریب به اتفاق بچه های دیگر هم می خواستند در این جنگ نابرابر شرکت داشته باشند اما خیلی هاشان موافق نوشتن نامه نبودند، در واقع فکر می کردند: "چاقو که دسته خودش را نمی برد!" و یا "به طراحان این سیاست ها که نمی توان شکایت کرد!" به هر حال ما را بردند زیرهشت، از میان آن بچه ها جواد قائم آبادی (از سازمان فدائیان خلق - شانزده آذر) را خوب به خاطر می آورم، با آن چشم های سیاه و نگاه عمیقش، دیگر خودمان را برای هر اتفاقی آماده کرده بودیم اما دیدیم جز مسخره کردن و هل دادنمان به دیوار و سرپا و در انتظار نگه داشتن کار دیگری نکردند!

سرانجام یکی از پاسدارها گفت: "می خواهید نامه بنویسید؟ این کاغذ و این هم خودکار، ببینیم چه غلطی می کنید!" حسین آن طور که بعدا تعریف کرد واقعا برای شورای عالی قضائی نامه نوشت اما من و دیگران به ریاست زندان نامه نوشتیم، من سعی کردم نوشته ام ساده، بی نظم و بدون انشای اداری و رسمی باشد، راستش دلم می خواست خشم و ناراحتیم را همان طور که هست بیان کنم، نمی دانم به چه دلیل فکر می کردم این طور طبیعی تر و به همین دلیل مؤثرتر است، با این منطق همه فحش های رکیک مرتضی تواب را نوشتم! نامه ها را از ما گرفتند، با خودکار توی سرمان زدند و تا اتاق مشایعتمان کردند! این کار روی روحیه ما و دیگر هم اتاقی ها تأثیر مثبت گذاشت، به خصوص وقتی همان شب و یا فردایش (یادم نیست) مرتضی را به زیرهشت خواستند و بعد از مدت کوتاهی که برگشت دیدیم وسایلش را جمع می کند! وقتی ساکش را جمع کرد که برود رو کرد به همه ما و گفت: "آقایون من از پیش شما می روم، بدی یا خوبی را ببخشید!" مکثی کرد و ادامه داد: "به هر حال ما را حلال کنید!" ما جوابی ندادیم و او رفت.

بعدا فهمیدیم که فحش دادن و درگیر شدن مرتضی با ما به خاطر آن بوده که او را از آن اتاق به بند خودش برگردانند! گویا می خواسته با این ترفند یعنی زیاده روی در اذیت کردن و درگیری های متوالی و خودسرانه خودش را نالایق برای پیاده کردن سیاست های زندانبانان نشان دهد! مرتضی این نکته را به ستار بابانژاد همبند توده ای با روحیه مان که در تابستان سیاه ۱۳۶۷ اعدام شد به صورت مخفیانه این گونه بیان کرده بود: "من زیاد تو اتاق شما نمی مونم، کاری می کنم که منو از اینجا ببرن!" ستار تنها کسی از اتاق ما بود که مرتضی را می شناخت، او یکی دو سال پیشتر با همین مرتضی در بند دیگری هم اتاق بوده، در آن هنگام مرتضی مجاهدی مقاوم در برابر بازجویان بوده است! مرتضی که دیگر تواب شده بود به خاطر این آشنائی قبلی به ستار اعتماد کرده و به او فهمانده بود که نمی خواهد نقش عذاب دادن زندانیان به دستور زندانبانان را ادامه دهد! این بود داستان توابی که چند روز پیش اکثر ماها از او متنفر بودیم و گاه یادمان می رفت که او هم یک زندانی است، او یک سال و اندی پیش مثل ما بازجوئی شده، شلاق خورده، در آغاز مقاومت خوبی کرده بود، نمی دانم عاقبت کارش چه شد؟ پیش آمد که کسانی چون او را هم اعدام کنند!

یکی دو روز بعد تواب جدیدی به نام مسعود وارد اتاقمان شد، البته درست یادم نیست که دو تواب جدید آمدند یا این که یکیشان همان معاون مرتضی بود که در اتاق ماند و شد معاون تواب جدید، مسعود که قبلا اقلیتی بود در مجموع کمتر مزاحم ما می شد، همچنان اجازه نداشتیم خورد و خوراکمان جمعی باشد اما سر سفره تعارف کردن غذا به یکدیگر امکان پذیر شده بود، بابک با شیطنت های خودش همه ما و حتی آن دو نفر را هم می خنداند، باز هم شب ها و هنگام سحر با این که ماه رمضان نبود اذان و تلاوت قرآن با صدای بلند از بلندگوی اتاق پخش می شد، تلویزیون در اختیار دو تواب بود و ما که در مجموع دو کانال تلویزیون داشتیم نمی توانستیم بین بد و بدتر، بد را انتخاب کنیم! در آن موقع یک سریال تلویزیونی از برنامه دوم پخش می شد که تصویرگر تاریخچه شکل گیری صربستان به عنوان یک کشور بود، فیلم خارجی و جالبی بود اما درست در همان ساعت اراجیفی خسته کننده به عنوان سخنرانی یا درس مذهبی از برنامه شبکه اول پخش می شدند.

ما که یک هفته تمام منتظر دیدن سریال برنامه دوم بودیم حالا در روز موعود باید برنامه اول یعنی همان برنامه مذهبی را به تماشا می نشستیم، پس از مدتی مسعود راضی شد که برنامه دوم را ببینیم، این برای ما جالب بود که او جرأت کرده بود به میل ما و در اصل تمایل خودش عمل کند، یک بار مسعود به من نزدیک شد و گفت: "به بچه ها بگو من کاری با آنها ندارم در صورتی که مقررات را رعایت کنند!" نمی دانم چرا مرا انتخاب کرد؟ به هر حال تواب خشک مغزی نبود و به نظر آدم با فرهنگی می آمد، خودش از آن سریال خوشش می آمد، راحت می شد فهمید که به هیچ وجه حوصله برنامه مذهبی را ندارد، به تدریج صحبت های دو نفره آزاد شدند و مسعود حساسیتی نشان نمی داد.

یاد دو رفیق

رضا قریشی را برای اولین و آخرین بار در زندان جمهوری اسلامی در همین اتاقی دیدم که وصفش رفت، او یکی از رهبران سازمان رزمندگان در راه رهائی طبقه کارگر بود، چون هر دو ما زندانی سیاسی زمان شاه و در عین حال از دانشجویان سابق دانشگاه صنعتی آریامهر بودیم خیلی زود باهم رفیق شدیم، رضا انسانی مقاوم و دوست داشتنی بود، در دادگاه به اعدام محکوم شده اما هنوز حکمش را شورای عالی قضائی تأیید نکرده بود، ما باهم راحت بودیم و راجع به مسائل زیادی صحبت می کردیم، گاه به مقایسه زندان های شاه و جمهوری اسلامی می پرداختیم، از نظر تعداد زندانیان سیاسی و ترکیب آنان به لحاظ سنی، طبقاتی و ..... می دیدیم که تفاوت بسیار است، زندانیان سیاسی در زمان شاه عمدتا روشنفکر و دانشجو و تا حدودی هم معمم بودند، می دیدیم که الان از هر قشر و صنفی اینجا پیدا می شوند!

از نظر سن ما با نوجوانان زیر هجده و زندانیان بالای شصت و پنج سال زیاد برخورد می کنیم! شکنجه، به خصوص دوره بازجوئی بسیار شبیه دوره بازجوئی زمان شاه است! همان کابل به کف پا و همان آویزان کردن و بی خوابی و ..... تفاوت عمده در این است که اینها ایدئولوژیک برخورد می کنند اما ساواک اساسا اطلاعاتی برخورد می کرد، یعنی اینها به این کار دارند که مذهب و ایدئولوژی ما چیست و می خواهند ما را وادار کنند که مثل خودشان فکر کنیم اما ساواک عمدتا به این می پرداخت که ما رفقای خود را لو بدهیم و بعد هم اگر ضعف نشان می دادیم در مواردی که به دردشان می خوردیم سعی می کرد ما را به همکاری بکشاند، البته آنها هم دلشان می خواست که ما شاه دوست بشویم، ساواکی ها هم به شدت از کمونیسم منزجر بودند. (٤۰)

یک روز از رضا پرسیدم: "راستی فکر می کنی چرا در زمان شاه این قدر تواب نداشتیم اما حالا حتی مبارزین سرشناسی که در زمان شاه خیلی مقاومت کرده بودند گاه تواب می شوند؟" رضا گفت: "اگر نخواهیم خیلی دقیق همه پارامترها را بررسی کنیم و عمده ترین ها را بگوئیم راستش مسأله مربوط به اعدام و آزادی است!" گفتم: "منظورت چیست؟" گفت: "جمهوری اسلامی در این چند سال که ما دیدیم یعنی از ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۳ وضعیت بسیار بی ثباتی داشته، هر لحظه احتمال تغییرات اساسی یا نیم بند در وضع سیاسی کشور وجود دارد، به همین دلیل هم هست که شما می بینید در مقاطعی دسته دسته اعدام می کنند و در مقاطعی یک نفر را که شاید برایشان خطرناکتر هم باشد آزاد می کنند! ثبات که نباشد اعدام و آزادی به سادگی به یکدیگر تبدیل می شوند، در نتیجه زندانی احساس می کند که اگر کاری کند که کشته نشود ممکن است مدتی بعد اوضاع عوض شود و او نه تنها اعدام نشود بلکه حتی آزاد هم بشود، با این حساب سعی می کند هر طور شده از اعدام بجهد و چند صباحی در زندان بماند اما در زمان شاه لااقل در دهه چهل و پنجاه که نسل ما فعال بود ایران به اصطلاح جزیره ثبات بود، در نتیجه این قدر بی خودی اعدام نمی کردند، اگر به زندان محکوم شده بودی دیگر خطر اعدام تهدیدت نمی کرد، اگر هم مسلح بودی که اعدام می شدی، پس وضع تو روشن بود و دیگر سعی نمی کردی تاکتیکی تواب بشوی یا اظهار ندامت کنی که اعدام نشوی!"

نظر رضا برای من تازگی داشت، او روی نکته جالبی انگشت گذاشته بود، البته چون او زیر حکم اعدام بود بهتر و زودتر می توانست از زاویه اعدام به مسأله نگاه کند و به این جمعبندی برسد، متأسفانه بعد از دو ماه که از هم جدا شدیم دیگر هیچ وقت ندیدمش، همیشه روی مواضعش محکم می ایستاد، رضا هم در شهریور ۱۳۶۷ اعدام شد!

اکنون از بابک افراشته یاد کنم، بابک از نوجوانی در میان مردم کوچه و بازار کار کرده بود، اعتقاد راسخ به حزب توده ایران داشت و به قول معروف سرموضع بود، محمدعلی افراشته شاعر معروف و مردمی گیلان عمویش بود، رفتارش در مقابل بازجوها و پاسدارها به کلی با برخورد دیگران متفاوت بود، او رفتار خاصی در برابر آنان داشت که برای اکثر ما عجیب و غافلگیرانه بود، پاسدارها را خوب می شناخت و مثل خودشان با آنها حرف می زد، بسیاری از پاسدارها با او شوخی می کردند و همیشه در شوخی از او به اصطلاح می خوردند، یعنی اگر متلک می گفتند متلک جاندارتری دریافت می کردند! کمی نوک زبانی حرف می زد و همین او را شیرینتر می کرد.

در دوره بازجوئی یک بار بازجو خیلی جدی به او گفته بود: "باید علیه حزب توده مصاحبه تلویزیونی کنی!" بابک برخلاف همه زندانی های سرموضع که با تمام قوا در مقابل این خواست بازجو می ایستند بدون کوچکترین مکثی گفته بود: "حاضرم! این که دیگه شکنجه و دعوا نداره، من حاضرم مصاحبه کنم و هر چی میخواین بگم اما یه شرطی دارم، باید مصاحبه منو درست وسط اخبار ساعت هشت شب پخش کنید! یعنی وقتی که خیلی ها تلویزیونو نگاه می کنن، نه این که نگه دارید و پخش نکنید و یا وقتی کسی تلویزیون نگاه نمی کنه پخش کنید، چون دلم می خواد همه گردوفروش های پل تجریش منو تو تلویزیون ببینند و بخندند! اونا و خیلی های دیگه جد و آباد منو می شناسن، به این خاطر خوب می فهمن حرف هائی که من می زنم مال خودمه یا حرف های شماست!" بازجوها به خنده می افتند و موضوع از حالت جدی خارج می شود.

باز هم در اتاق دربسته!

در همان اوضاع و احوال که اسیر تواب ها شده بودیم خوشبختانه ملاقات داشتیم، ما داستان خودمان را برای خانواده هایمان می گفتیم تا شاید پیگیری و فشار آنها روی زندانبان باعث گشایش در اوضاع بشود اما قادر نبودیم در چند جمله موقعیت جهنم روانی خود را برایشان تصویر کنیم، مثلا می گفتیم: "تواب ها غذاهای جمعی ما را تقسیم کرده و به هر کس جداگانه سهمش را داده اند!" خانواده می پرسید: "خب، این مگر چه اشکالی دارد؟ مگر نباید هر کسی سهم خودش را تحویل بگیرد؟" و ما پشت شیشه، گوشی تلفن در دست حیران و درمانده نگاهشان می کردیم! فکر می کردیم چطور می توانیم توضیح بدهیم که بفهمند؟! وقتی می گفتیم با ما کتک کاری می کنند و یا خبرچینی می کنند می فهمیدند یعنی چه اما به هیچ وجه عمق شکنجه روحیمان را که در هیچ لحظه شبانه روز نمی توانیم دور از چشم آنها باشیم حس نمی کردند!

در همان ملاقات ها فهمیدیم علت اصلی این فشارها چیست، خانواده ها به ما خبر دادند که در زندان زنان ملی کش ها (٤۱) را به بازجوئی می برند، بازجوها سعی می کنند با تهدید و تطمیع آنها را به مصاحبه و یا نوشتن انزجار بکشانند و سپس آزادشان کنند و درست در همین رابطه تواب ها را به جان ما انداخته اند که عرصه را بر زندانیان اطلاع ثانوی تنگتر کنند! یعنی وقتی رژیم به هر دلیل تصمیم گرفته عده ای از ملی کش ها را آزاد کند با انداختن تواب ها به جان آنها و برپا کردن تخت شلاق در راهرو بند، زندان را برای آنها به جهنم واقعی تبدیل کرده است: "اگر همین حالا مصاحبه ویدئویی بکنی و یا فقط فرم انزجارنامه را امضا کنی آزاد می شوی ولی اگر قبول نکنی برمی گردی به همان جهنمی که بودی و اصلا معلوم نیست دوباره چنین فرصتی پیش بیاید و شرایط آزادیت این قدر ساده باشد!" (٤۲) این بود پیام بازجوها به ملی کش ها !

بازجوها به خانواده زندانی مقاوم می گفتند: "خودش نمی خواهد آزاد شود و گر نه ما حاضریم همین امروز آزادش کنیم! فقط باید تعهد بدهد که با ضدانقلاب نباشد اما او دلش با گروهش است نه با شما که خویشاوندش هستید!" مسأله اصلی حکومتیان گرفتن انزجارنامه و یا مصاحبه ویدئویی بود و چند ماه پیش از این هم بدتر! خواستشان مصاحبه در حسینیه در حضور زندانیان دیگر بود! البته واقعیت این بود که رژیم "قیمت" را نسبتا ارزان کرده بود! یعنی به جای مصاحبه در حسینیه به نوشتن انزجار هم راضی شده بود! برای زندانی ملی کش تصمیم گیری دشوار شده بود، او نمی دانست که این سختی مضاعف در زندان که یکی دو ماه بود که شروع شده بود آیا همیشه باقی خواهد ماند، بیشتر خواهد شد و یا فروکش خواهد کرد؟ از طرف دیگر قبلا از او مصاحبه می خواستند و او قبول نمی کرد اما در وضعیت جدید مصاحبه را کوتاه آمده و ظاهرا مسأله فقط به همان انزجارنامه ختم می شد، زندانی می دید که با نوشتن چند خط واقعا از اوین آزاد می شود!

اعلام انزجار زندانی در دستشوئی!

از اتاق ما (اتاق هفتاد و دو) چند نفر از ملی کش ها را در همین رابطه به بازجوئی بردند! از جمله ماجراهائی که در ادامه پیش آمدند ماجرای یزدان (٤۳) است که آنها را به دلیل خاص بودنش تعریف می کنم، یزدان را (که گمان می کنم اکثریتی بود) در همین دوره به بازجوئی بردند و دوباره خواستند که انزجار بدهد، یزدان نپذیرفت اما در فکر بود که چه بکند، او در سال ۱۳۶۰ دستگیر شده بود و چون چیز دندان گیری از او نداشتند در سال ۱۳۶۱ در دادگاه به او گفته بودند: "شما می توانید آزاد شوید اما باید علیه گروه های ضدانقلاب مصاحبه کنید!" چون یزدان حاضر نشد مصاحبه کند در نتیجه ملی کش شد و تا سال ۱۳۶٤ یعنی در مجموع چهار سال در زندان بود و حالا از او می خواستند انزجار بدهد و آزاد شود!

یک روز همه به دستشوئی رفته بودیم، به همان دستشوئی که بیست دقیقه وقت داشتیم که تمام بیست و هفت نفرمان از سه توالت و دو دوش و چهار شیر آبش استفاده کنیم! ما در صف توالت بودیم که یک دفعه قهوه چی (پاسدار بند) آمد داخل محوطه توالت ها و گفت: "یزدان کیه؟" یزدان گفت: "حاج آقا منم!" قهوه چی گفت: "حاضری در همین جمع انزجار بدی، بری خونه؟" یزدان به ما نگاه کرد و ما به او! بعضی بچه ها با ایما و اشاره به او فهماندند که بگوید: "بله!" یزدان گفت: "بله حاج آقا حاضرم!" پاسدار گفت: "خب، بیا بیرون، برو وسایلت را جمع کن!" بعد فهمیدیم او را به اتاق آزادی برده و بعد از گرفتن انزجارنامه کتبی و وثیقه آزادش کرده اند، خلاصه این که مصاحبه یزدان در جمع زندانی ها به صورت بله گفتن در مستراح بین بیست و چند نفر از هم اتاقی هایش مورد پذیرش واقع شد، پذیرش توسط پاسدار بند! وقتی به اتاق برگشتیم خوشحال بودیم از این که یزدان توانسته بود بدون مصاحبه کردن در حسینیه از دست این دون صفتان رها شود و حیران بودیم از چگونگی مصاحبه گرفتن از او!

به گمانم چند هفته دیگر گذشت که دیدیم تواب بازی تمام شد و دو تواب را از اتاق ما بردند، دوباره به حال اول برگشتیم، گرم و صمیمی و آزاد! مشکل ما نسبت به اتاق های دیگر این بود که اتاق ما تقریبا هیچ منفذی به بیرون نداشت، هوا به تدریج گرم می شد و ما اجازه نداشتیم در اتاق را نیمه باز بگذاریم، امکانی که اتاق های دیگر داشتند، بسته بودن در، در روزهای گرم تابستان نوعی تنبیه به شمار می رفت که در مورد اتاق ما اعمال می شد، اتاق ما در رده تنبیهی بود! در همین حال و هوا بودیم که مشکل مگس هم فرا رسید، مگس ها روز به روز بیشتر می شدند و ما نه تنها دارو و یا از آن چسب های مگس گیر نداشتیم بلکه از مگس کش ساده پلاستیکی هم محروم بودیم! من و فیروز همجوار سعی کردیم از کف دم پائی و یک تکه مقوا که پیدا کرده بودیم یک مگس کش درست کنیم، فقط ما دو نفر می توانستیم مگس های بیچاره را طوری با این مگس کش بکشیم که فقط ضربه بخورند و روی غذا یا میوه و یا لباس ها له نشوند و کثافتکاری به بار نیاید!

دادگاه و محکومیت به هفت سال!

در اتاق شصت و نه یا هفتاد و پنج بودم که مرا به دادگاه بردند، رئیس دادگاه آخوندی بود که نمی شناختمش، دو نفر دیگر هم بودند که تا آن موقع ندیده بودمشان، یک نفر هم به آرامی از پشت سرم وارد اتاق شد و همان جا نشست طوری که نمی توانستم او را ببینم! منشی دادگاه متن کیفرخواست کوتاهی را خواند، چند نکته ای که هنوز از آن کیفرخواست به یاد دارم این بود که: "نامبرده در مراحل بازجوئی عناد داشته و حقیقت را کتمان می کرده!" و در عین حال اتهام های دیگری به من زده بودند که در بازجوئی های من نبودند اما من می دانستم که چه کسی این حرف ها را درباره من نوشته! حرف هایش درست بودند با این همه در فکر بودم اگر آنها را تأیید کنم حکم من سنگینتر خواهد شد و اگر رد کنم ممکن است دوباره بازجوئی و شکنجه شوم! از طرفی چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی چندان اهمیتی به دادگاه نمی دادم! یعنی فکر می کردم دادگاه تشریفات است و تصمیم نهائی با بازجوهاست! فرصت زیادی برای فکر کردن نبود!

وقتی رئیس دادگاه پرسید: "آیا این اتهام ها را می پذیری؟" گفتم: "خیر، این قسمت را قبول ندارم!" او گفت: "یعنی می فرمائید آقایان دروغ نوشته اند؟" گفتم: "کسی که این حرف ها را در مورد من نوشته نمی دانم به چه دلیل دروغ نوشته!" گفت: "یعنی روبرو کنیم و دوباره بازجوئی شوید؟" گفتم: "به هر حال اینها درست نیست!" احساسم این بود که اگر دوباره سر این موضوعات بازجوئی شوم نهایتش این است که می پذیرم اما نه به صورتی که نوشته شده چون اگر به همان صورت قبول می کردم معنایش این بود که من مسئول فلان کار بودم و آن وقت باید اسم اشخاص دیگری به میان می آمد اما اگر به صورت خفیفتری قبول می کردم موضوع به خود من ختم می شد! بعدها فهمیدم حسابم به هر حال به نفعم شده و برای آن موضوع مرا مجددا بازجوئی نکردند، رئیس دادگاه پرسید: "خب، حاضرید سازمانتان را محکوم کنید؟" گفت: "خیر، من سازمان و کارهائی را که کرده ام قبول دارم! البته الان نمی دانم سازمان چه می گوید اما آن روز که دستگیر شدم قبول داشتم و حالا هم همان آدم هستم!"

خوشبختانه در کیفرخواست نه رده تشکیلاتی من و نه هیچکدام از مسئولیت هایم مطرح نشده بودند فقط همان هسته سیاسی که در بازجوئی ها (البته با نام مستعار افراد) گفته بودم آمده بود! از این بابت خیلی خوشحال شدم چون به نظر می رسید اطلاعات آقایان راجع به من خیلی هم نیست! البته این حدس را هم می زدم که ممکن است بازجوها پاره ای از اطلاعاتشان راجع به مرا در دادگاه مطرح نکنند، دادگاه تمام شد! پس از یکی دو ماه مرا به زیرهشت (دفتر زندان) خواستند و گفتند: "این حکم توست، امضا کن!" فقط یک خط را به من نشان دادند که نوشته بود: "هفت سال!" من هم امضا کردم و اعتراضی نکردم! راستش در آن سال ها اعتراض کردن و فرجام خواهی و اصولا چنین کارهائی را بیهوده می دانستم!

یادی از فریبرز صالحی

در همین اتاق هفتاد و پنج بود که فریبرز صالحی را دیدم، فریبرز هم مثل من قبل از انقلاب سال های ۱۳۵۱ تا ۱۳۵٤ دانشجوی دانشگاه صنعتی بود، شاید سال ۱۳۵٤ بود که به عضویت در سازمان چریک های فدائی خلق ایران درآمده بود، بعدها او، تورج حیدری بیگوند و تقریبا کل شاخه شان از سازمان جدا شده و گروه منشعب را تشکیل داده و در کوران انقلاب بهمن به حزب توده ایران پیوسته بودند، فریبرز عضو مشاور کمیته مرکزی حزب شده بود و آن طور که بقیه تعریف می کردند در بازجوئی ها مقاومت کرده بود، حالا در همان اتاق دربسته باهم بودیم، فریبرز انسانی متین، خوش فکر و شجاع بود، یک روز صبح صدایش کردند، نزدیکی های ظهر برگشت، پرسیدیم: "موضوع چه بود؟" گفت: "مرا به دادگاه بردند!" موضوع جالب توجه در دادگاه فریبرز این بود که او از سیاست حزب توده ایران دفاع کرده و اتهام های جاسوسی و ..... را رد کرده بود! این نوع برخورد برای عضو بالای حزب در شرایطی که خیلی از همردیف هایش به هر دلیلی نتوانسته بودند این کار را بکنند کار بزرگی بود! (اواخر ۱۳۶۳ و یا اوایل سال ۱۳۶٤)

نکته بعدی در دادگاهش این بود که همان اول که مشخصات فریبرز توسط رئیس دادگاه پرسیده شده بود (مثل اسم، سن، تحصیلات، مذهب) در پاسخ در مورد مذهب گفته بود: "اسلام!" فریبرز تعریف می کرد: "در دادگاه کیانوری و پرتوی را هم آورده بودند، وقتی من در پاسخ رئیس دادگاه در مورد مذهب گفتم اسلام، رئیس دادگاه از کیانوری پرسیده بود آیا می شود یکی مشاور کمیته مرکزی باشد و کمونیست نباشد؟ کیانوری گفته بود طبق اساسنامه تنها شرط عضویت پذیرش و عمل کردن به برنامه حزب است، از این که بگذریم فرد می تواند هر عقیده ای داشته باشد و مثلا مسلمان باشد! اما پرتوی گفته بود خیر این نمی شود! آقای فریبرز صالحی قبلا عضو سازمان مارکسیستی چریک های فدائی خلق بوده یعنی از همان موقع مارکسیست بوده و بعد هم وارد حزب شده و به رده بالای حزب هم رسیده، در نتیجه او نمی تواند بگوید که مسلمان است!" یادم نیست که فریبرز چه حکمی گرفت اما می دانم که او تا قتل عام تابستان ۱۳۶۷ در زندان بود و در شهریور سیاه ۱۳۶۷ سر به دار شد!

فصل چهارم - زندان های عمومی در گوهردشت (تیر ۱۳۶٤ تا مرداد ۱۳۶۷)

انتقال مجدد به گوهردشت

اوایل سال ۱۳۶٤ بود که در مدیریت زندان اوین تغییراتی صورت گرفت و شخص دیگری رئیس زندان اوین شد، به نظر می رسید که فضا کمی بازتر و سختگیری ها کمتر خواهند شد اما در وضعیت ما تغییر محسوسی پیش نیامد، تغییری که پیش آمد این بود که در تیرماه سال ۱۳۶٤ به ما گفتند: "کلیه وسایلتان را جمع کنید!" و این یعنی همه افراد اتاق منتقل خواهند شد! گوشه و کنار شنیده بودیم که می خواهند زندانی ها را بر مبنای مدت محکومیت، مذهبی، غیر مذهبی و معیارهای دیگر تقسیم مجدد کنند، آن روز به نظر می رسید همه کسانی که حکم گرفته بودند را از سالن سه منتقل کردند، در محوطه اوین بعد از کمی پیاده روی و دیدن آسمان باز و آفتاب زر و کوه های سر به فلک کشیده و شنیدن صدای اتوموبیل، سوار چند مینی بوس شدیم و حرکت کردیم، البته چشم بسته اما نه دست بسته!

همان جا از زیر چشمبند حمدی (٤٤) را دیدم، من او را از اوایل انقلاب می شناختم، هم سازمانی بودیم و تا حدودی از موقعیت و مسائل تشکیلاتیش مطلع بودم اما شنیده بودم او در بند تواب هاست! وقتی دیدمش سعی کردم در مینی بوس کنارش بنشینم، دست همدیگر را گرفتیم و دور از چشم پاسدارها فشاری به همدیگر دادیم، پرسیدم: "حمدی چطوری؟ شنیدم زیاد خوب نیستی؟" او با همان لحن همیشگیش که تفاوت شوخی و جدیش هیچ وقت معلوم نبود گفت: "درست شنیدی! من توابم! با من زیادی قاطی نشو!" اما می دیدم که زیر چشمبند شکلک درمی آورد و حرف های شوخ و مسخره ای هم می زند! گفتم: "جدی بگو، حالت چطوره؟" گفت: "خوبم اما در فکرم که نباید اینجا بمانم!"حمدی در لحظه دستگیری دیگر هیچ اعتقادی به خط مشی سازمان نداشت و مدت ها قبل از دستگیری دیگر در تشکیلات نبود، کناره گیریش از ترس یا خستگی نبود بلکه به یک اختلاف همه جانبه برمی گشت.

درست در چنین حال و هوائی دستگیر شده بود، از او با اصرار تمام نشانی یکی از نزدیکانش را می خواستند و او تمام سعیش این بود که آدرس طرف را به آنها ندهد و خلاصه هم موفق شد، با آن که در بدترین شرایط فکری و روحی قرار داشت خویشاوندش را از چنگ بازجوها نجات داده بود اما دیگر انگیزه ای برای مقاومت در مورد چیزهای دیگر نداشت، حالا او خود را به توابی زده بود تا بلکه رهایش کنند! نمی دانم در بند تواب ها چه دیده بود که به هیچکس اعتماد نداشت و به من می گفت: "اگر یکی از رفقایت حتی صمیمی ترین دوستت از تو راجع به من (حمدی) پرسید بگو حمدی تواب است! صریحا بگو حمدی تواب است!" اما من کار او را قبول نداشتم!

سرانجام مینی بوس به گوهردشت رسید و ما را وارد یک بند کردند، حدود دویست نفر می شدیم، تواب و سرموضعی قاطی بودند، زیرهشت اتاق های هر کس را مشخص کردند، اگر چه تفکیک شده بودیم اما زندان عمومی بود، در هواخوری تمام روز باز بود و ما می توانستیم به اتاق های همدیگر برویم و در راهرو و یا حیاط قدم بزنیم، تازه بعد از حدود دو سال، زندان کشیدن به معنای واقعی کلمه آغاز شده بود! یعنی همه ما که در آنجا بودیم حکم داشتیم و ظاهرا از بازجوئی خبری نبود و زندان ما هم عمومی بود، چند کتاب داشتیم و قلم و کاغذ هم به ما می دادند و هواخوری و تلویزیون هم برقرار بود، البته هنوز پاسدارها در بند بودند اما زیاد بهانه جوئی نمی کردند، در بین ما که حدود دویست نفر بودیم شبکه ای از پیوندها برقرار بود، همبندی ها و یا همسلولی های قبلی را که مدت ها ندیده بودیم دیدیم و یا حتی رفقائی که از بیرون می شناختیم تازه بعد از سال ها بی خبری از یکدیگر همدیگر را آنجا دیدیم! در عین حال آشنائی های جدیدی هم رخ می دادند.

تنها مشکل اساسی ما تعدادی تواب بودند که با ما در همان بند زندگی می کردند اما به تدریج فهمیدیم که تواب ها چندان فعال نیستند، یا به دلیل تعداد زیاد سرموضعی های بند یا به دلیل آن که روی تواب ها فشار زیادی برای دادن گزارش از ما (زندانی های سرموضع از نظر زندانبان) و یا اذیت کردن ما وجود نداشت به هر حال تواب ها چندان کاری با ما نداشتند اما به خاطر وجود آنها بخشی از زندانی ها که از بند نمازخوان های اوین آمده بودند هنوز نماز می خواندند و از گزارش تواب ها هراس داشتند! تعدادی از این بچه ها در همان روزهای اول، نماز تحمیلی را کنار گذاشتند و وقتی آنها را به زیرهشت خواستند و پرسیدند: "چرا نماز نمی خوانید؟" گفته بودند که نمی خوانند و توضیح بیشتری نداده بودند اما راستش برای کسی که قبلا گفته نماز می خواند و نماز هم خوانده و بعدا می خواهد نماز خواندن را کنار بگذارد انجام این عمل دشوار است! او باید خود را برای عواقب کارش آماده کند و انتظار توهین و شکنجه را از طرف زندانبان داشته باشد!

یکی از مسائل مهم در ابتدای ورود به گوهردشت این بود که هر روز ساعت نه صبح همه ما را مجبور می کردند به سالن بزرگتر ته بند یعنی حسینیه برویم و از مداربسته مصاحبه های طولانی و مملو از فحش و ناسزای تواب ها و یا زندانی هائی که به هر حال زیر فشار مجبور شده بودند آن اراجیف را بگویند تماشا کنیم! حتی اگر یک نفر می خواست توالت برود پاسدار جلویش را می گرفت و خطر کتک خوردن و انفرادی و آزار بیشتر هم وجود داشت، این وضع گاه تا ساعت ها به طول می انجامید! چند ماه گذشت تا به تدریج بر تعداد نمازنخوان ها افزوده گشت، گویا یک ماه گذشته بود که یک شب تقریبا تمام تواب ها را جمع کردند و به بند دیگری بردند، با این کار هم ما راحت شدیم و هم تواب ها ! همین جا بگویم منظورم از تواب ها کسانی بودند که خودشان به خودشان می گفتند: "تواب!" این که واقعا چقدر به رژیم نزدیک شده بودند و تا چه حد به ضرر زندانی عمل می کردند یا نمی کردند مسائلی هستند که به سادگی نمی توان درباره آنها نظر داد.

زندان عمومی در گوهردشت (تیر ۱۳۶٤)

زندان گوهردشت زندانی بود با هشت بلوک سه طبقه ای که هر طبقه یک بند داشت (در مجموع بیست و چهار بند) طبقه اول از هر بلوک معمولا شامل انفرادی ها بود با چهل سلول، من از دی ماه ۱۳۶۲ تا مرداد ۱۳۶۳ (هشت ماه) در یکی از همین انفرادی ها بودم، اسارتگاهی مرموز با سکوتی سنگین بود که همه را از آن می ترساندند و به جای گوهردشت به آن رجائی شهر می گفتند! در تابستان ۱۳۶٤ که ما را از سالن سه اوین به گوهردشت منتقل کردند همه را در بند هفده جا دادند که بسیاری از سلول هایش قبلا انفرادی بودند اما در همه سلول ها را باز گذاشتند و کل بند با داشتن دو اتاق بزرگ و یک سالن بزرگ که حسینیه نامیده می شد به صورت بند عمومی درآمده بود، در توالت و حمام هم باز بود، یعنی محدودیتی برای استفاده از آنها وجود نداشت، زندانیان بند ما همگی وابسته به سازمان های چپ بودند و از مجاهدین و یا سازمان های سیاسی - مذهبی دیگر کسی در بین ما نبود.

تقریبا پنجاه درصد افراد از سالن سه اوین و در واقع جزء نمازنخوان ها بودند و به قول زندانبان ها "سرموضع" محسوب می شدند، به جز تواب ها اکثر افراد دیگری که قبلا در بند نمازخوان های اوین به سر می بردند دنبال فرصتی می گشتند تا خواندن نماز را کنار بگذارند، انتقالشان به گوهردشت و قاطی شدنشان با ما که از سالن سه اوین آمده بودیم این فرصت را برایشان فراهم کرد! در یکی دو ماه اول اکثرشان نماز را کنار گذاشتند! اگر چه سلول هر کس از طرف "زیرهشت" (٤۵) مشخص شده بود و رسما اجازه تعویض اتاق و یا رفت و آمد به اتاق یکدیگر داده نشده بود اما افراد به اتاق یکدیگر می رفتند و باهم قدم می زدند، به تدریج توانستیم بدون دخالت زندانبان مسئول تعیین کنیم، مسئول خرید، مسئول ورزش، مسئول اتاق، کار مسئول اتاق پرداختن به مجموعه مسائل زندگی جمعی در اتاق مربوطه و هماهنگی با اتاق های (سلول های) دیگر بود، این گونه کارهای جمعی را البته بدون اجازه و یا اطلاع زندانبان انجام می دادیم.

این تلاش کاملا مخفی نبود و با پیشبرد آن می خواستیم آرام آرام حقوقی را جا بیندازیم، به تدریج در اوج بی ثباتی (که حالت عمومی زندانی سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی است) به یک ثبات نسبی نزدیک می شدیم، سیگار و فندک داشتیم و هر وقت که دلمان می خواست می توانستیم سیگار روشن کنیم، نه مثل اتاق های دربسته اوین که فقط سه بار سیگار را پاسدار برایمان روشن کند و داشتن فندک مجاز نباشد! قلم و کاغذ هم داشتیم و فروشگاه زندان مواد غذائی و حتی پیراهن و چیزهای دیگر به ما می فروخت، به جای توپ پلاستیکی می توانستیم توپ بهتری برای والیبال بخریم و یا مداد و خودکار و ..... بخریم و به بچه هایمان در ملاقات هدیه بدهیم، البته فروشگاه در معنای واقعی کلمه در کار نبود بلکه پاسداری می آمد و سفارش های ما را می گرفت و موارد معینی از آنها را که مجاز بودند مشخص می کرد و در روز بعد جنس ها را تحویل می داد و پولش را می گرفت، وضع کتاب هم کمی بهتر شد، در نتیجه این تغییرات بچه ها شروع کردند به زندان کشیدن و برنامه ریزی درازمدت تر برای زندگی در اسارت!

سرگرمی ها در زندان عمومی، سال های ۱۳۶٤ و ۱۳۶۵

برگزاری جشن تولد برای فرزندان خیلی باب شده بود، تولد فرزند در واقع توجیهی بود برای ما در مقابل زندانبان که اگر در مورد ترانه خوانی، تخته و شیرینی خوری و کمی شادی کردن مورد بازخواست قرار گرفتیم (که گاهی هم اتفاق می افتاد) بهانه ای غیر سیاسی داشته باشیم! این جشن ها ما را از فرسودگی و خمودی نجات می دادند، کمپوت و چای و خرما و شیرینی می خوردیم و آواز می خواندیم، به تدریج ترانه ها از مرضیه و بنان به سمت ترانه های فولکلور و خلقی و سیاسی اما نه هنوز سرود و گاه دکلمه شعرهای عمیق اجتماعی و سیاسی تغییر و تکامل می یافتند، پاسدارها در بند نبودند و فقط روزی چند بار وارد بند می شدند، به خصوص در هنگام هواخوری ما را می پائیدند، در این دوره هم برخوردهائی بین ما و زندانبان پیش می آمد، به عنوان مثال ما با کاغذ و مقوا کمد می ساختیم تا کتاب ها و یا وسایل دیگر اتاق را روی زمین نچینیم و بلکه در کمد بگذاریم و یا نخ می تابیدیم و کاردستی درست می کردیم، وقتی آنها می دیدند همه کمدها را در بازرسی ها خراب می کردند و چند نفری را به زیرهشت (دفتر نگهبانی) می بردند، ماجرا معمولا با بازخواست، تذکر و تهدید خاتمه می یافت.

سال ۱۳۶٤ را می توانم دوره تجدید قوا بنامم، زخم های دوران بازجوئی و سال های سخت ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ در قزلحصار، اوین و گوهردشت در حال التیام بودند، انگار زنگ تفریح به ما داده بودند! لاجوردی و حاج داودی در کار نبود با این همه زندانیان هنوز در لاک دفاعی و حفظ خود بودند اما بالا رفتن روحیه ها کاملا مشهود بود، این تغییرات شامل مرحله بازجوئی و شکنجه های وحشیانه آن مرحله نمی شدند، یعنی فشار طاقت فرسا در مرحله بازجوئی با تمام قوت برقرار بود، چندین ماه بود که درگیری خاصی با زندانبان ها نداشتیم، به تدریج فرصت یافته بودیم که کمبودها و مشکلات خود را فرموله کنیم اما هنوز نمی توانستیم راجع به چگونگی پیگیری مطالباتمان برنامه ریزی کنیم، دیگر هم و غم ما مقاومت هر روزه و هر ساعته در مقابل توهین و تعرض هر روزه زندانبان نبود و فرصت داشتیم برای آن که به چیزهای دیگری فکر کنیم، عده ای مطالعه جدی و با برنامه را آغاز کردند، برخی درس خواندن، آموختن چیزی یا تعمیق آموخته هایشان یا آموزش جدی انگلیسی یا زبان های دیگر را پی می گرفتند، در همان سال زندانیان زیادی از قزلحصار به گوهردشت منتقل شدند، آنها کتاب هائی داشتند که برای ما جالب و خواندنی بودند.

در همین اوضاع و احوال بود که فرستادگان بیت منتظری به زندان ها آمدند و از ما درباره مسائل و مشکلاتمان در زندان سؤال می کردند، یک روز آخوند بسیار جوانی وارد بند شد و به تک تک اتاق ها سر زد و به جای سلام شروع کرد به انگلیسی حرف زدن و این که من هم مثل شما به زبان خارجی آشنائی دارم، مسائلتان را می توانید به من بگوئید! اما راستش نه تنها او را جدی نگرفتیم بلکه طرز برخوردش به خصوص این که در برخی از اتاق ها بدون مقدمه و از همان ابتدا شروع کرده بود به انگلیسی حرف زدن باعث خنده و تعجب ما شده بود!

البته آخوند دیگری هم آمد و توضیح بیشتری داد و همه را در حسینیه جمع کرد و گفت: "ما می خواهیم به خواست های شما گوش بدهیم و در حد توان رسیدگی کنیم، ما ابتدا با بی اعتمادی به آنها نگاه می کردیم تا این که خلاصه یکی دو تا از بچه ها به حرف آمدند و نمونه هائی از آزار و توهین به زندانی را مطرح کردند، مثلا در مورد تماشای اجباری مصاحبه های بی انتها در حسینیه ته سالن و ..... اگر چه مدتی بود که این برنامه زجرآور قطع شده بود اما هر لحظه امکان داشت دوباره احیا شود! در پاسخ به طرح چنین مشکلاتی از طرف ما که عمدتا توهین و شکنجه بودند نماینده منتظری گفت: "امیدواریم این مسائل دیگر نباشند اما ما نمی توانیم وارد صحبت درباره این موارد بشویم! ما آمده ایم که مسائل رفاهی و مشکلات زندگیتان را در اینجا در حد امکانات بررسی و حل کنیم!" برخی از زندانی ها دیگر ادامه ندادند و احساس کردند اینها در فکر اقدام جدی نیستند اما چند نفری شروع کردند به برشمردن مشکلات رفاهی از قبیل ساعت هواخوری، کم بودن زمان ملاقات که اوایل سه هفته یکبار و بعدا دو هفته یکبار شده بود، کمبود جا، غذا و به خصوص کتاب را مطرح کردند و او هم برخی از این خواست ها و مشکلات را یادداشت کرد.

پس از مدتی شاید زمستان ۱۳۶٤ بود که نمایشگاه کتاب در زندان گوهردشت برپا شد، در این نمایشگاه برخلاف انتظار ما که فکر می کردیم فقط شامل رساله ها و کتب روحانیون مصری و الجزایری و کتب مطهری و علامه و ..... خواهد بود دیدیم در عین وجود همه آن شاهکارهای آخوندی در میان آنها رمان های خوب و برخی کتاب های با ارزش دیگر هم پیدا می شوند اما آنچه کاملا چشمگیر به نظر می آمد کتاب های درسی و دانشگاهی و تا حدودی کتاب های آموزش زبان بود، در این نمایشگاه زندانیان اجازه داشتند هر چقدر می خواهند سفارش خرید بدهند و پولش را در ملاقات از طرف خانواده بپردازند، برخی از زندانیان چندین هزار تومان کتاب خریدند و جالب این که زندانبان مخالفت نمی کرد، کیوان مهشید (٤۶) که استاد در دانشکده ریاضی دانشگاه صنعتی شریف بود شاید سی و یا چهل جلد کتاب های درسی و دانشگاهی خرید، او و بسیاری دیگر کلاس های جدی و با کیفیت در سطح دانشگاه برای علاقمندان برپا کردند.

ورود این کتاب ها به بند برنامه زندگی بچه ها را دگرگون کرد، دیگر به جای فکر کردن به کمبودها یا ورزش جمعی یا کاردستی همه سرشان به کتاب بود، یادم نیست که آیا در همان موقع مجاهدین را با ما قاطی کرده بودند یا نه اما این را به خاطر دارم که در مجموع زندانیان مجاهد کمتر از چپ ها درگیر مطالعه کتاب ها می شدند، از آنجائی که چند استاد دانشگاه و حتی یک رئیس دانشکده (٤۷) به عنوان زندانی در بند ما بودند با آمدن این کتاب ها کلاس هائی در سطح دانشگاه در مورد ریاضیات عالی، فیزیک، شیمی و ..... تشکیل شدند.

اگر چه ما به دانش و کتاب چسبیده بودیم و منطقا باید کمتر با زندانبان درگیر می شدیم ولی به موازات بازتر شدن فضا به تدریج به فکر این افتادیم که مسئول بند داشته باشیم و آن را رسما به زیرهشت معرفی کنیم تا نماینده بند در رابطه با زیرهشت باشد، این کار را کردیم و زنده یاد احمد حیدری مطلق (٤۸) را به عنوان مسئول برگزیدیم، او اگر چه توده ای بود و بسیاری از چپ های دیگر نمی توانستند قبول کنند که یک توده ای مسئول بند باشد اما به علت ویژگی های شخصیتیش یعنی صداقت و عدالت و استحکامش مورد احترام و موافقت حتی مخالفین سیاسیش بود، همه می دانستند که احمد در مدیریت بند مسائل حزبی را دخالت نمی دهد.

همه بندهای عمومی گوهردشت سالن نسبتا بزرگی داشتند که اختصاص به نمازخوانی داشت، بند ما هم نمازخانه (حسینیه) داشت اما چه نمازخانه ای! حسینیه ما تبدیل شده بود به اتاق مطالعه در روزها و خوابگاه عمومی در شب ها، بعد از شام با توجه به این که هواخوری دیگر بسته بود یعنی نمی توانستیم در حیاط بزرگ قدم بزنیم می رفتیم به حسینیه و دایره وار قدم می زدیم و صحبت می کردیم، بعد از ظهر روزهای جمعه دیدن فیلم سینمائی از بهترین تفریحات ما بود، تخمه هم داشتیم، هر چند نفر یک بشقاب پر از تخم آفتابگردان از اتاقشان می آوردند، آنگاه گوش تا گوش می نشستیم تا فیلم سینمائی بعد از ظهر جمعه را ببینیم که غالبا تکراری اما خوب بودند، مثل فیلم هائی از کارگردان ژاپنی آکیرو کوروساوا یا فیلم های پارتیزانی اروپای شرقی و چیزهای قابل دیدن دیگری که در آن سال ها از تلویزیون پخش می شدند.

سه نوع پارازیت مزاحم نیز همواره اختلال می کردند، اولین آنها سانسور توسط خود تلویزیون بود که خودش را از جمله در دوبله فیلم نشان می داد، مثلا دوست دختر یا نامزد هنرپیشه اصلی فیلم به صورت خواهر وی معرفی می شد و یا هنرپیشه اصلی یک فیلم وسترن وارد کافه می شد و به جای ویسکی و یا مشروبات دیگر سفارش عرق بیدمشک می داد! پارازیت افکنی دوم توسط اداره زندان صورت می گرفت که به صورت قطع قسمت هائی از فیلم برای چند لحظه بود، سومین مزاحم قطع برق به خصوص در تابستان بود که تا موتور برق داخلی زندان راه بیفتد کلی از فیلم گذشته بود و ما رشته داستان را از دست می دادیم، ما یک مسئول تلویزیون (منتخب خودمان) داشتیم به نام منوچهر (٤۹) که اهل سینما بود و شوخ طبعی بارزی داشت، منوچهر بسیاری از آن فیلم ها را دیده بود و یا داستان ها را خوب می توانست حدس بزند، او غالبا در زمان قطع پنج یا ده دقیقه ای فیلم به علت اختلال های سه گانه به صورت بامزه ای داستان فیلم را همراه با شوخی و خنده بازسازی و برای ما نقل می کرد و همین امر سبب خنده و شادی بچه ها می گشت.

برخی از فیلم ها داستان بسیار عاطفی داشتند، مثلا بچه خردسال مادرش را از دست می داد و یا بر اثر جنگ یک خانواده از هم می پاشید، بی رحمی ها به خصوص نسبت به بچه ها و زنان چنان ما را منقلب می کرد که بی اختیار اشک از چشمانمان جاری می شد، یک روز که جلوتر از بقیه نشسته و هنگام تماشای یک صحنه داشت گریه ام می گرفت یک لحظه به عقب برگشتم تا ببینم پشت سری های من که به تلویزیون چشم دوخته بودند در چه حال و هوائی هستند؟ واقعا همه زندانی ها در آن لحظه قیافه ای بغض کرده داشتند و اشک در چشمان اکثرشان حلقه زده بود، یکی از فیلم های بعد از ظهر جمعه در مورد داستان زندگی و مبارزات نسیمی شاعر بود، نسیمی شاعری بود که غزلیاتش بسیار شبیه غزلیات حافظ بودند و در سراسر فیلم به تناسب صحنه ها این غزلیات با صدای دلنشین خوانده می شدند.

وقتی حاکمان زورگوی وقت نسیمی را که شاعری آزاده و انقلابی بود می خواستند زنده زنده در میدان شهر پوست بکنند شعری از نسیمی خوانده می شد که کاملا با موقعیت ما به عنوان زندانیان سیاسی رژیم جمهوری اسلامی خوانائی داشت: مشتاق گل از سرزنش خار نترسد / جویای رخ یار ز اغیار نترسد / عیار دلاور که کند ترک سر خویش / از خنجر خونریز و سر دار نترسد / صحنه ای از فیلم بسیار تکان دهنده بود، نسیمی که مدت ها فراری بود و به زندگی مخفی رو آورده بود شنید که حاکم شهر مردم را به میدان شهر فرا می خواند تا اعدام نسیمی را شاهد باشند و عبرت بگیرند! نسیمی نتوانست در مخفی گاهش بماند و خودش هم با مردم به میدان شهر رفت و دید که می خواهند شخص دیگری را که مسلما از هوادارانش بود و خود را نسیمی معرفی کرده بود اعدام کنند!

نسیمی نتوانست شاهد شکنجه و اعدام انسان دیگری باشد اگر چه می دانست که او آگاهانه خودش را نسیمی جا زده است تا نسیمی واقعی جان سالم به در برد! به سکوی اعدام نزدیک شد و به حاکم گفت: "او را نکشید، نسیمی من هستم!" چند نفر دیگر از هوادارانش یکی پس از دیگری اعلام کردند که نه او دروغ می گوید، نسیمی ما هستیم! اما حاکم از مجموعه وجنات نسیمی پی برد که نسیمی واقعی کیست! او را زنده زنده پوست کندند! در اینجا شعری که چند سطر قبل نوشتم خوانده شد، از آنجائی که ما کتاب شعر نسیمی را هیچ وقت ندیده بودیم شروع کردیم در خلال فیلم شعرهائی را که می شنیدیم تندنویسی کردن و خلاصه مجموعه ای از شعرهای این شاعر مبارز را جمع آوری و خیلی هایشان را ازبر کردیم، شعر "مشتاق گل از سرزنش خار نترسد" در سال ۱۳۶۷ بعد از قتل عام شهریور ۱۳۶۷ دائما در گوش همه زنگ می زد: عیار دلاور که کند ترک سر خویش / از خنجر خونریز و سر دار نترسد!

زنگ تفریح در زندان گوهردشت

عید آن سال یعنی ۱۳۶۵ بهترین دوران زندان عمومی بود، از یک ماه قبل برای عید تدارک دیده بودیم، اکثر زندانی ها سعی می کردند برای فرزند و یا همسر یا عزیزان دیگرشان هدیه ای با دست خودشان بسازند، بیشترین کاردستی گلدوزی و سنگ تراشی بود، به یمن وجود دو سه نفر نقاش و مجسمه ساز تقریبا همه بچه های بند توانستند طرح های بسیار زیبائی تهیه کنند، سعید شهلاپور نقاش و مجسمه ساز همیشه خندان و خوش روحیه که در نقاشی و هماهنگ کردن رنگ ها بسیار توانا بود تقریبا همه طرح ها را با در نظر داشتن خواست و روحیه زندانی می کشید، او با در کنار هم قرار دادن رنگ ها چنان استادی به خرج می داد که آثار هنری برجسته ای با آن امکانات کم به وجود می آمدند، پرنده بزرگی که یادم نیست طاوس بود یا طوطی آن قدر خوشرنگ و با سلیقه گلدوزی شده بود که نمی شد باور کرد که کار زندانی ها با ابزار و امکانات بسیار محدود باشد و جالب این که این هدایا که در روزهای ملاقات به خانواده ها داده می شدند خانواده ها آن را مجددا با سلیقه فراوان قاب می گرفتند و عکسی از آن هدیه و فرزند زندانی انداخته و این عکس را در ملاقات های بعدی به ما می رساندند و ما دوباره هدیه ای را که داده بودیم به صورت عکس دریافت می کردیم و در قلبمان آن را جا می دادیم.

چقدر زنده بودند و چه حرف ها که این عکس های بی جان با ما می زدند! آنها را در آلبوم های کوچکی که درست کرده بودیم می گذاشتیم و به یکدیگر نشان می دادیم و لذت می بردیم، یکی از رفقای راه کارگر هم در نقاشی و خطاطی توانا بود و برای خیلی ها روی سنگ نقاشی می کرد، من که خطم بد نبود روی سنگ هائی که بچه ها می تراشیدند شعر و یا گل را خطاطی می کردم و به تدریج حکاکی روی سنگ را هم آموختم، اکبر صادقی (۵۰) که تراشکار بود در ساختن ابزار کار استعداد عجیبی داشت، از سوزن به راحتی مته درست می کرد و با دسته مسواک و چیزهای دیگری که همیشه در جاهای مختلف جاسازی کرده بود ابزار می ساخت، نمی دانم چشمان تیز و کنجکاوش آن خرت و پرت های بسیار با ارزش را از کدام سوراخ سنبه زندان که ده ها بار بازرسی شده بود گیر می آورد؟ به برکت وجود او همبندی های ما هیچ وقت لنگ ابزار کار نبودند و هر چه می خواستیم مته و چاقو و آچار و پیچ گوشتی و چیزهای دیگر می توانستیم مشابه عجیب و غریبش را از اکبر بگیریم!

مهندس منصور نجفی از سازمان وحدت کمونیستی با فشار آب شیر حمام سمباده و یک دیسک که نمی دانم چطور ساخته یا تهیه کرده بود چاقو تیزکنی ساخته بود که از میخ یا سوزن مته های دقیق می ساخت و در اختیار بچه ها قرار می داد! منصور این مهندس آرام و زحمتکش هم در شهریور ۱۳۶۷ سر به دار شد! در زندان هر کسی که هنری یا مهارتی داشت آموزگار می شد، اگر هنر یا مهارت چندان بالا هم نبود باز کسانی پیدا می شدند که می خواستند از تو بیاموزند، فورا یک کلاس تشکیل می شد، مثلا من خطم خوب بود و همین امر باعث شده بود که بعضی از بچه ها که خط خوبی نداشتند از من بخواهند برایشان سرمشق بنویسم و کلاس کوچکی ترتیب دهم.

همایون یکی از دوستانی بود که خط خوبی نداشت، من و او از یک سازمان نبودیم اما باهم دوست بودیم و گهگاهی گپ می زدیم، دریافته بودم که همسرش هم در زندان است، همایون یک بار به من گفت: "حسین من خطم خوب نیست و دلم می خواهد نامه ای که برای همسرم می نویسم این قدر خرچنگ قورباغه ای نباشد! می توانی یک کلاس جدی برایم بگذاری؟" گفتم: "باشه!" همایون واقعا پیگیر و مصر بود، وقتی شروع به تمرین کرد دیگر روز و شب نمی شناخت! کاغذهای زیادی را سیاه کرد و در مدت دو سه هفته به اندازه چندین ماه تمرین کرد، او پیاپی نتیجه کارش را به من نشان می داد، من ایراد می گرفتم و او تصحیح و تمرین می کرد تا این که سرانجام نامه ای را که باید می نوشت آماده کرد، آن را به من نشان داد چون دلش می خواست نگارش نامه به لحاظ خط شکیل باشد، (اگر چه نامه به همسر خصوصی به حساب می آمد اما چندان عجیب نبود که مثلا من آن نامه را ببینم، بسیار پیش می آمد که بچه هائی که باهم دوست بودند نامه های خصوصیشان را به هم نشان می دادند.)

نامه را که دیدم ایرادهائی از لحاظ خطاطی گرفتم، او دوباره و سه باره نوشت تا تقریبا بدون اشکال از آب درآمد، در نهایت وقتی به نامه نگاه می کردی دیگر نمی توانستی باور کنی که خط، خط همایون است، به هر حال نامه پست شد و مدتی بعد که نامه به همسرش رسید گویا او باور نکرده بود که همایون آن نامه را نوشته و این باعث تعجبش شده بود که چرا همایون نامه را داده یکی دیگر پاکنویس کند! وقتی این جریان را از همایون شنیدم کلی باهم خندیدیم! مشکل در اینجا بود که من تنها شاهدی بودم که می توانستم بگویم همایون بوده که بعد از هفته ها رنج و مرارت فرهادوار کوه را شکافته و برای شیرینش این معجزه را کرده که زیبا بنگارد اما من زندانی چگونه می توانستم با همسر همایون که او هم زندانی بود ملاقاتی داشته باشم و این واقعیت را به او بگویم و قلبش را شاد کنم؟

سنگ تراشی فرهاد برای شیرینش

تابستان ۱۳۶۵ بود که فهمیدم اشرف به احتمال زیاد از ایران خارج می شود، من غالبا در ساختن کاردستی برای دیگر رفقا و دوستان در عرصه خوشنویسی و کنده کاری روی سنگ فعال بودم، حالا دیگر وقتش بود که برای خودم یعنی اشرف و اگر می شد حمید چیزی درست کنم، تمایلم به کنده کاری روی سنگ و درست کردن گردنبندی بود که زنجیرش از نخ های بافته شده مقاوم باشد، نخ هائی که عادل (۵۱) خیلی با سلیقه و محکم می بافت، موضوع را به خصوص احتمال رفتن اشرف را با اکبر صادقی در میان گذاشتم، اکبر با نگاهی مهربان و عمیق گفت: "بهترین گردنبند را درست می کنیم!" از همان لحظه اکبر رفت دنبال سنگ و یکی دو روز بعد سنگی سیاه و سخت پیدا کرد و شروع کردیم به سائیدن سنگ با موزائیک های کف حمام، باید از سنگ کروی ولی نامنظم یک بیضی تخت می ساختیم، این کار سه روزی طول کشید.

سعید شهلاپور که آرشیتکت و استاد مجسمه سازی و در واقع طراح بلامنازع بند ما بود در جریان قرار گرفت، سعید گفت: "می خواهی یک طرف سنگ گل سازمان را بکشم و طرف دیگر هم اسم همسرت را خودت بنویس، چون کنده کاری گل و خطاطی را که خودت می کنی." گفتم: "گل سازمان خیلی ساده هست و کنده کاریش قشنگ درنمی آید." سعید گفت: "گل حزب چطور است؟" راستش گل سرخ حزب به نظر قشنگتر بود ولی دلم نمی خواست به جای نشان سازمان نشان حزب بگذارم، خوشبختانه اسم همسر و فرزندم مسأله را برایم حل کردند، اشرف و من اسم حمید را برای فرزندمان به یاد حمید اشرف انتخاب کرده بودیم! به این ترتیب یک طرف سنگ حمید و اشرف و طرف دیگر گل سرخ را با علاقه تراشیدم، این گردنبند نهایتا به دست شیرینم اشرف رسید!

فرشید امام زمان می شود!

تواب ها دیگر آن قدرت سابق را نداشتند، وقتی آنان را از بند ما بردند (پائیز ۱۳۶٤) شنیده بودیم که مسئولان زندان به گزارش هایشان وقعی نمی نهند و آنها را دیگر برای خبرچینی زیر فشار نمی گذارند، دست کم در بند ما و بندهای مشابهی که از آنها خبر داشتیم دیگر تواب علنی وجود نداشت، توابی که به پشت گرمی زیرهشت زندانی را اذیت کند!

ما یک تواب داشتیم به نام فرشید حدودا بیست و پنج ساله که دچار اختلال حواس بود، داستان دقیق زندگیش را نمی دانم اما شنیده بودم که در رابطه با "چریک های فدائی خلق" (جناح اشرف دهقانی) دستگیر شده و زیر شکنجه شدید نهایتا برادرش را لو داده و خود تواب شده است، برادرش را اعدام کرده بودند و او روانی شده بود! او را زمانی به بند ما آوردند که کاملا دچار مشکل عصبی بود، حرف های عجیبی می زد و دائما راه می رفت و یا به خاطر قرص های آرام بخشی که ما مراقب بودیم به موقع بخورد می خوابید، با بچه ها درگیر می شد اما اهل دعوا و زد و خورد نبود، تحلیل هائی که از زندان و زندانیان می داد و به صدای بلند آنها را مطرح می کرد آن قدر زیبا و هوشیارانه و طنزآلود بودند که آدم احساس می کرد اگر او یک تواب خبرچین باشد می تواند با دقت حرکات زندانی ها را برای پلیس گزارش کند اما می دانستیم که او این کار را نمی کند، ما شنیده بودیم که او در بند جهاد بوده، بندی که افرادش باید کار می کردند.

گویا ادعا کرده بود که امام زمان است! نامزدی خیال یا واقعی داشت، گویا به نام سهیلا (ممکن است این اسم درست در خاطرم نمانده باشد) که فکر می کرده دیگر وقتش رسیده که با او ازدواج کند، شنیده بودم که فرشید یک روز از درختی (۵۲) در حیاط بندشان بالا می رود و وقتی پاسدارها می آیند که او را با کتک از درخت پائین بیاورند شروع می کند به لخت شدن و با صدای بلند می گوید: "اگر یک قدم جلوتر بیائید شورتم را هم درمی آورم، من امام زمان هستم و خواست مشخصی از آقای مرتضوی رئیس زندان دارم، تا زمانی که خواستم را اجابت نکنید همین جا می مانم و لخت می شوم!" مرتضوی به آنجا می آید و می پرسد: "فرشید چه می خواهی؟" فرشید می گوید: "من می خواهم شما سهیلا را برای من عقد کنید! اگر این خواست برآورده نشود استریپ تیز می کنم!" مرتضوی می گوید: "باشد بیا پائین، سهیلا را هم می آوریم و برایت عقدش می کنیم!" فرشید قبول می کند، پائین می آید اما پایش که به زمین می رسد پاسدارها می برندش انفرادی و بی رحمانه کتکش می زنند! (این داستان ممکن است طور دیگری باشد اما چارچوب کلیش همین است)

بعضی از بچه ها معتقد بودند که باید به زیرهشت اعتراض کنیم که چرا او را به بند ما آورده اند چون بیمار است و باید در آسایشگاه روانی باشد نه در بند ما که خود زندانی هستیم اما نظر دیگر این بود که اگر ما به زیرهشت اصرار کنیم که او را از اینجا به پزشک متخصص برسانند یا گوش نمی دهند یا به جای دکتر او را به بند روانی ها می برند، شاید هم او را به انفرادی ببرند که در هر دو حال او داغان می شود، در نتیجه بهتر است همین جا باشد، ما بهتر می توانیم از او مراقبت کنیم و چه بسا زیرهشت هم درست به همین دلیل او را نزد ما فرستاده باشد چون مسئولان زندان می دانستند که ما روانی ها را بهتر می توانیم مراقبت کنیم و نگذاریم بیماریشان تشدید شود و گاه نزد ما حتی بهتر هم می شوند، با توجه به این که فرشید برای مسئولان زندان تبدیل به یک مسأله جدی شده بود چه بسا عاقلانه فکر کرده و آگاهانه او را نزد ما فرستاده بودند!

یادم نیست چه مدت در بند ما ماند اما متأسفانه یک روز کاری کرد که منجر به انتقالش از بند ما شد، بسیار اتفاق می افتاد که دمپائی های ما را درون چهار مستراحی که داشتیم می انداخت و این سبب گرفتگی توالت می شد و آنها را غیر قابل استفاده می کرد، یکی از بچه ها زنده یاد حسن طلایی (۵۳) مسئولیت مستقیم مراقبت از او را به عهده گرفته بود و با دارو، نصیحت و صحبت و ایجاد سرگرمی فرشید را آرام و کنترل می کرد، یک روز صدای همهمه باعث شد به سرعت از اتاق وارد راهرو بشوم، در آنجا دیدم دو سه تا از بچه ها به فرشید می گویند: "تکان نخور! همان جا بایست! راه نرو! چرا این جوری کردی؟ اینا چیه؟" موضوع از این قرار بود که او مقدار زیادی مدفوع را از توالت بیرون کشیده و به سر و تن و لباسش مالیده بود و گویا ساعتی از این کار می گذشت چرا که سرش خشک و زرد شده و وقتی راه می رفت تکه های مدفوع از سر و رویش کنده و به زمین می ریختند و راهرو را که هر روز با کف صابون می شستیم کثیف می کردند!

فرشید در آن حال که وصفش رفت فریاد می زد: "من به شما کار ندارم، من نمی خواهم شما را اذیت کنم، من آزادم که راه خودم را انتخاب کنم، من با اینها کار دارم، من امام زمانم و خمینی باید از من حرف شنوی داشته باشد!" حس کردیم ناچاریم در بزنیم و زندانبانان را خبر کنیم! نگهبان پرسید: "چی شده؟" فرشید پرید دم در نگهبانی و گفت: "هیچ چی حاج آقا، من امام زمان هستم!" نگهبان گفت: "باز خر شدی؟ بیا ببینم، بیا بیرون!" پاسدار نمی دانست که سر و روی فرشید آغشته به مدفوع است، تا آمد دستش را بگیرد بوی گند مدفوع را شنید و دستش هم آلوده شد! خود را کنار کشید اما فرشید را با خودش به زیرهشت برد و ما که در کمال ناراحتی و تعجب و گاه خنده این صحنه را ناظر بودیم ناراحت بودیم چون می دانستیم که چیزی جز فحش و کتک در انتظار فرشید نیست! از طرف دیگر از این که پاسدارها باید مدتی با مدفوع درگیر شوند خوشحال بودیم، فرشید که حاضر نبود خودش را تمیز کند و این کار عملا بر عهده زندانبان ها می افتاد!

انتقال مجاهدین به بند چپ ها

همان طور که قبلا نوشته ام چند ماهی که ما در عمومی گوهردشت بودیم عده ای را از قزلحصار به بند ما آوردند، حدود شصت نفری می شدند که اکثرشان مجاهد بودند و من اولین بار بود که می دیدم عده زیادی مجاهد با چپ ها در یک بند قرار گرفته اند، قزلحصاری ها کتاب و فلاسک و ماشین اصلاح و خلاصه یک سری امکانات از قزلحصار آورده بودند که در واقع بر دارائی کل زندانی ها افزود، مجاهدینی که وارد بند ما شدند اکثرا سرموضع بودند و تا آنجا که به خاطر می آورم تواب در بین آنها نبود، زیرهشت به علت نقل و انتقالات زیادی که در آن مقطع صورت می گرفت نتوانسته بود به موقع به تازه واردان پتو و جیره لازم را بدهد، ما با مجاهدین خیلی صمیمانه برخورد کردیم و در مورد خالی کردن اتاق ها و دادن پتوهای خودمان و خلاصه امکانات دیگر دریغ نکردیم و این برخورد اول سبب نزدیکی و تفاهم بین چپ ها و مجاهدین شد.

البته دوستان ما که در قزلحصار با مجاهدین بودند چندان دل خوشی از آنها نداشتند! وقتی می پرسیدیم: "مگر آنها چه کرده اند؟" می گفتند: "آنها در اکثریت بودند و ما در اقلیت، به همین دلیل نظم داخلی زندگی را عمدتا آنها تعیین می کردند و چون همواره جمعی زندگی می کردند مقرراتی برای جمع تدوین می کردند که برای همه لازم الاجرا بودند و ما (یعنی چپ ها) که آن انضباط و یا طریقه زندان کشیدن را بچگانه می دانستیم و اساسا قبول نداشتیم قادر نبودیم به شیوه ای که مایل هستیم زندگی کنیم، مثلا همه باید شش صبح از خواب بیدار می شدیم و ورزش می کردیم و صبحانه مختصری می خوردیم، همه ساعت ده باید یک لقمه کوچک که از جیره زندان و میوه هائی که می خریدیم تهیه می شد می خوردیم به نام: "دهی" و هر کس اشتها نداشت یا دلش می خواست دیرتر یا زودتر آن لقمه را بخورد عملا مقدور نبود! دائما کارهائی مثل نظافت جمعی و کاردستی های بی پایان غیر لازم را در دستور کار روزانه قرار می دادند که همه باید شرکت می کردیم و عدم شرکت مواجه با نگاه های سنگین و نوعی طرد شدن می شد!"

من خودم این گونه همزیستی را با مجاهدین تجربه نکرده بودم، اینها از شنیده هایم هستند اما با توجه به آنچه بعدا در بند خودمان دیدم این طور استنباط کردم که برخورد مجاهدین با چپ ها و بقیه گروه ها دموکراتیک نبود! اساسا آنها برای خودشان حقوق ویژه قائل بودند و کسی را به حساب نمی آوردند! ما سعی می کردیم مبنای رابطه خود با مجاهدین را بر برابری حقوقی و احترام متقابل تنظیم کنیم، این "ما" که می گویم تمام چپ ها را در بر نمی گرفت، در بین چپ ها نظرات مختلفی وجود داشتند ولی چارچوب برخوردها کم و بیش مشترک بود، مجاهدین عمدتا گروهی کار می کردند و نسبت به محیطشان هوشیار بودند، در مورس زدن و لب خوانی (۵٤) تبحر داشتند، یک بار من و اکبر در راهرو کنار در اتاقمان نشسته بودیم و حرف می زدیم که من احساس کردم در فاصله چند متری ما یکی از دوستان مجاهد به دهان من نگاه می کند! برای آن که مطمئن شوم این جمله را گفتم: "خجالت نمی کشی حرف های خصوصی ما را لب خوانی می کنی؟" او به سرعت نگاهش را از من به کتابش برگرداند و واقعا دستپاچه شد و بعد از یکی دو دقیقه از جایش برخاست و رفت!

وقتی فشار زندانبان بر ما کمتر شد به تدریج تنوع زندگی و جرأت اظهار نظر کردن رشد کرد، اتاق هر فرد از طرف زیرهشت از بدو ورود به بند تعیین می شد و از نظر مقررات زندان (نه مقررات مدون بلکه تذکرات و تهدیدات زندانبان آن هم به صورت شفاهی!) کسی حق نداشت در اتاق دیگری به جز اتاقی که زیرهشت تعیین کرده زندگی کند اما این نظم به تدریج در عمل رعایت نشد! بچه هائی که از یک سازمان یا حزب بودند سعی می کردند نزدیک هم باشند و به همین دلیل به تدریج اتاق ها رنگ سیاسی به خود گرفتند! یعنی دیگر مشخص شده بود که فی المثل اتاق دوازده متعلق به شعبه پنجی هاست و اتاق سیزده به شعبه ششی ها و اتاق ده و یازده متعلق به مجاهدین است، شعبه ششی ها شامل اقلیت و راه کارگر و پیکار و ..... شعبه پنجی ها شامل حزب توده و اکثریت و رنجبران و ..... بودند، این تقسیمات از تقسیمات شعب بازجوئی سرچشمه گرفته بودند!

زندانیان چپ از سازمان های مختلف چپ بودند، سازمان هائی که در بیرون از زندان علیه یکدیگر مبارزه ایدئولوژیک می کردند و هیچ اتحاد عملی نداشتند، اختلاف بارز در زندان تضاد بین توده ای ها و اکثریتی ها با بقیه گروه های چپ بود، علتش هم واضح بود، حزب توده ایران و فدائیان خلق ایران - اکثریت دو سازمان بزرگ از طیف چپ ایران بودند که سیاستشان نسبت به حکومت جمهوری اسلامی سیاست اتحاد و انتقاد و البته در عمل تأیید نظام بود اما بقیه گروه های عمده چپ با تفاوت هائی سیاست سرنگونی نظام جمهوری اسلامی را اتخاذ کرده بودند و همین اختلاف عظیم سبب می شد که به خصوص قبل از سال ۱۳۶۲ توده ای ها و اکثریتی های زندان عملا شکنجه ها و سختی های زندان را نه ناشی از سیاست و روش نظام علیه غیر خودی ها بلکه ناشی از زیاده روی های جناح محافظه کار رژیم و نه کل نظام به رهبری خمینی ببینند! آنان همچنین شکنجه ها را واکنشی به روش ها و تاکتیک های چپ روانه و مضر گروه های مخالف می دانستند!

در عمل شکنجه ها را به نوعی توجیه می کردند و این متأسفانه اوج بی پرنسیپی سازمان ما بود که به جز در مواردی انگشت شمار غالبا شکنجه سیستماتیک در زندان های جمهوری اسلامی را تا مدت ها لاپوشانی می کرد! در نتیجه زندانی های گروه های چپ، توده ای ها و اکثریتی ها را طرد و بایکوت می کردند، البته زمانی که من وارد زندان شدم (آبان ۱۳۶۲) این فضا تا حدی تغییر کرده بود، علتش هم این بود که حکومت از بهمن ۱۳۶۱ سرکوب حزب توده را آغاز کرد و بعد از آن هم نوبت به اکثریت رسید! به تدریج زندانیان چپ مانند فدائیان اقلیت، پیکار و راه کارگر و ..... که مثل مجاهدین بیشترین شکنجه ها را تحمل می کردند در کنار خود کادرها و اعضای اکثریت و توده ای را می دیدند که دارند کابل می خورند و شکنجه می شوند و تقریبا در همان حد زیر فشار قرار می گیرند و همین امر یعنی شکنجه شدن اعضای گروه های مذکور تا حدودی سبب شکسته شدن آن دیوار ضخیمی بود که بین این دو گروه از چپ ها به وجود آمده بود اما دیوار جدائی همچنان پابرجا بود!

جشن عید ۱۳۶۵

زمستان ۱۳۶٤ در گوهردشت دوران خوبی بود، از یک ماه مانده به بهار سعی کردیم دور از چشم پاسدارها به پیشواز جشن نوروز برویم، اجرای پانتومیم، رقص و آواز جمعی به صورت کُر برنامه هائی بودند که باید تمرین می شدند، من که ته صدائی داشتم و بین بچه ها به این که خیلی از ترانه ها و آهنگ ها را می توانم درست اجرا کنم معروف شده بودم با چند نفر دیگر از دوستان علاقه مند گروهی پنج یا شش نفری راه انداختیم و بخش هائی از اپرای کوراوغلو و حتی سرودهائی را تمرین کردیم، روز عید که فرا رسید همه در حسینیه بند جمع شدیم و با یکدیگر روبوسی کردیم، زیبائی این قضیه اینجا بود که این روبوسی ها دیگر گروهی نبود و چه مجاهد، چه پیکاری و چه اکثریتی و اقلیتی و ..... در این روبوسی و تبریک گفتن نوروز، این جشن باستانی ایرانی شرکت داشتند، بعد از تبریک عید نوبت به گروه موسیقی و کُر رسید و ما کوراوغلو را اجرا کردیم.

واقعا آن قدر زیبا به نظر رسید که روز بعد از بند مجاور به ما مورس زدند که شما دیروز چه جوری توانستید سرود جمعی بخوانید؟ مگر پاسدارها کجا بودند؟ و ما در جواب گفتیم بابا سرود انترناسیونال که نبود، کوراوغلو بود و چند سرود دیگر، تازه ما خودمان "پاسدار!" (۵۵) گذاشته بودیم که مبادا پاسدارها بفهمند! این برنامه تا آنجا مورد استقبال قرار گرفت که مجاهدین از ما خواستند یک بار هم این کُر را در اتاق مجاهدین برای آنها اجرا کنیم و ما هم با کمال میل انجامش دادیم!

دیداری کوتاه با دکتر دانش

احتمالا تابستان ۱۳۶۵ بود که پاسدار بند اعلام کرد: "کسانی که کلیه شون درد می کنه چشمبند بزنن بیان دم در!" چون من ناراحتی کلیه داشتم سریع آماده شدم، پنج یا شش نفری شدیم و چشمبند به چشم به سمت بهداری هدایت شدیم، وقتی نوبت من شد و وارد اتاق دکتر شدم پاسدار گفت: "میتونی چشمبندت رو برداری!" کسی را به عنوان دکتر دیدم که به هیچ وجه انتظارش را نداشتم، کسی که در مقابلم با لبخندی مهربان ایستاده بود دکتر دانش بود! من دکتر را از بیرون می شناختم، او عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران و مسئول شعبه سازمان های توده ای حزب در تهران بود و چون من هم عینا مسئول شعبه سازمان های توده ای تهران در سازمان (اکثریت) بودم در نتیجه برای هماهنگی و انتقال تجربه با همدیگر جلسات دو نفره و گاه بنا به ضرورت چند نفره می گذاشتیم، رفتار و کردار دکتر دانش در همان جلسات اول مرا تحت تأثیر قرار دادند، درکی که دکتر دانش از کار در سازمان های توده ای داشت و اساسا تعریفش از تشکل های دموکراتیک بسیار عمیق و مترقی بود که راستش مشابهش را در نگاه دیگر رفقای حزبی و سازمانی ندیدم.

او می گفت: "ما به عنوان کمونیست نباید سعی کنیم تشکل های توده ای یا دموکراتیک را عامل اجرای شعارهای حزب خودمان بکنیم، وظیفه ما این است که تا حد امکان در رابطه با نیازها و یا ضرورت های هر محل تشکلی از مردم همان محل که واقعا برای حل مشکل یا برآوردن نیازی انگیزه دارند اقدام کنیم، تلاش ما باید این باشد که این تشکل در چهارچوب وظایفی که برای خودش تعریف کرده به نحو احسن کار کند." حالا پس از حدود سه سال رفیق دانش را در مقابل خودم می دیدم! دکتر دانش از نگاهم متوجه شد که من از این ملاقات جا خورده ام! برای این که پاسدار چیزی نفهمد به سرعت شروع کرد به سؤال هائی پزشکی در مورد کلیه ام! من سعی کردم کلماتی بگویم که برساند من در بازجوئی ها کلمه ای از دکتر و یا رابطه ای که داشتیم مطرح نکرده ام و در عین حال دلم می خواست او هم چیزی بگوید، مشکل ما این بود که پاسدار ما را تنها نمی گذاشت!

خلاصه دکتر با زرنگی کمکی از پاسدار خواست و پاسدار هم یک لحظه کمی از ما دور شد و برگشت به سمت در و در همین لحظه کوتاه گفتم: "شما و من ارتباطی نداشته ایم!" دکتر گفت: "من هم شما را نمی شناسم!" یکی دو بار حین معاینه من به او مشت گره کرده به عنوان مقاومت و پیروزی نشان دادم و دکتر هم عینا مشت نشان داد و چشمانش درخشیدند! متأسفانه در تمام پنج سال و اندی که هر دو در زندان های جمهوری اسلامی بودیم این چند دقیقه مجموعه مصاحبت من با دکتر دانش عزیز بود، گویا دکتر دانش در اوین به زندانبان ها فهمانده بود که داوطلبانه حاضر است بیماران کلیوی را معالجه کند ولی هیچ شرطی (مثل نماز خواندن و ..... ) را از زندانبان نمی پذیرد! به همین دلیل او را برای معاینه و معالجه کسانی که بیماری کلیوی داشتند به گوهردشت آورده بودند.

مطالعه و بحث های نظری

وجود کتاب های درسی و برخی از رمان های با ارزش زمینه را برای مطالعات تقریبا سیستماتیک آماده کرده بودند، زمانی که در انفرادی گوهردشت بودم وقتی به مسائل مختلف سیاسی و اجتماعی فکر می کردم همیشه آرزویم این بود که در صورت داشتن فرصت چند مسأله را پیگیری کنم، یکی از آنها وضعیت جنبش کمونیستی و به خصوص واقعیت های اقتصادی کشورهای سوسیالیستی از یک طرف و موقعیت کشورهای قدرتمند سرمایه داری و بالاخص آمریکا از طرف دیگر بود، در مورد امپریالیسم خودم را روی مورد مشخصتری کانالیزه کردم، یعنی علاقه ام به این بود که جدای از کلیات با اعداد و ارقام بدانم عملکرد اقتصادی سرمایه داری جهانی به خصوص وضعیت حرکت سرمایه و کنسرن ها چگونه است؟ با اشتیاق زیاد دنبال این بودم که بدانم مکانیسم تصمیم گیری در جهان سرمایه چگونه است و رابطه کنسرن های بزرگ بر سیاست های جهانی نه به صورت کلی و مجرد بلکه عینی و مشخص با مصادیقش به چه صورت است؟

در مورد اول یعنی وضعیت جنبش کمونیستی و سوسیالیسم کتاب های متنوعی علیه کشورهای سوسیالیستی وجود داشتند، البته چند کتاب حدودا بی طرفانه و روایت وار در دسترس بودند که همه را با ولع خاصی مطالعه می کردم و با رفقای نزدیکترم در مورد آنها به تبادل نظر می پرداختم، کتاب های موجود در مورد قضایائی چون بهار پراگ، وضعیت مجارستان و یا دیوار برلین، همچنین جریان سه انترناسیونال و تاریخ حزب کمونیست شوروی و تأثیر دوران استالین بر جنبش کمونیستی را خواندم، کتاب: "در دادگاه تاریخ" نوشته: "روی مدودف" در مورد استالین بسیار گویا بود و در شناخت روند شکل گیری استالینیسم در آن حزب و این که تضادهای درونی و مشکلات حزب و کشور شوروی در آن سال ها چه بوده بسیار آموزنده بود، در این مورد من تنها نبودم، زندانیان دیگری هم بودند که روی این مسأله فکر می کردند، جالب آن که کتاب: "در دادگاه تاریخ" چه از طرف ارتدکس های حزب توده و چه از طرف برخی از افراد در گروه های دیگر چپ مثل اقلیت بایکوت شده بود!

در مورد مکانیسم سرمایه جهانی و به خصوص چگونگی تصمیم گیری هایشان و یا به قول خودم در آن روزها "کروکی تشکیلاتی سرمایه جهانی" علاوه بر کتاب های بعضا اقتصادی و تاریخی ماهنامه "اطلاعات سیاسی و اقتصادی" از روزنامه اطلاعات یک منبع ما بود، ما می توانستیم این مجله را همراه با روزنامه های یومیه بخریم، منابع ما به هر حال محدود بودند، خواندنشان در آن وضعیت خوب بود اما در واقع این بهرنگ (۵۶) بود که به من کمک کرد از مسائل اقتصادی سر در بیاورم، بهرنگ اقتصاددان بود، تحصیلات دانشگاهی و تجربه کاری داشت و مارکسیسم را هم مطالعه کرده بود، ارزش او را خیلی ها درک نمی کردند و او را با معیارهای چگونگی زندان کشیدن می سنجیدند، بهرنگ در مورد کار روزانه در بند تر و فرز نبود، نسبت به پاسدارها و جمهوری اسلامی بدبین بود و معمولا توان جمهوری اسلامی را زیاد و قدرت زندانیان و گروه های چپ را بسیار کم ارزیابی می کرد.

همین خصوصیات سبب می شدند که بسیاری از زندانی ها و حتی هم سازمانی هایش توجه زیادی به او نداشته باشند و بیشتر از او به عنوان منبع علمی استفاده می کردند و گاهی مسائل اقتصادی از او می پرسیدند اما من در بهرنگ چیز دیگری یافتم! او افزون بر این که متفکر و متخصص بود بسیار با عاطفه و پایبند به ارزش های والای انسانی بود، هر روز یک تا دو ساعت در نزد بهرنگ شاگردی می کردم، او که پشتکار و علاقه مرا دید گفت: "این طور نمی شود، بهتر است تو به صورت کلاسیک و دانشگاهی اقتصاد یاد بگیری!" وقتی کتاب: "اقتصاد خرد و کلان" ساموئلسون وارد بند شد مطالعه سیستماتیک آسانتر شد، بعد از هر جلسه کلاس تمام مباحثاتمان را در یک دفترچه می نوشتم و نوشته را برای او می خواندم تا تصحیح کند، همه این کارها به صورت مخفی انجام می شدند و من نوشته ها را دائما خلاصه تر و کوچکتر می کردم تا بتوانم جاسازی کنم و از دستبرد بازرسی های زندانبانان نجات دهم! با موضوعاتی چون تسلط دلار بر بازار جهانی پول، قرارداد برتون وودز، صندوق بین المللی پول، سیاست هایش و دلارهای اروپائی برای اولین بار در سال ۱۳۶۵ در زندان آشنا شدم.

در زندان کتابی داشتیم به نام: "تراست مغزهای امپراتوری" نوشته: "لورانس اچ. شوب و ویلیام مینتر" که از New left های آمریکا (چپ های نو) بودند، کتاب در مورد تشکیلات شورای روابط خارجی و فصلنامه و ماهنامه Foreign affairs و Foreign policy و پروژه دهه هشتاد صحبت می کرد، من این کتاب را با علاقه بسیار خواندم چون به برخی پرسش هایم پاسخ می داد، بهرنگ که در جریان مطالعاتم بود می گفت: "من اگر روزی آزاد بشوم بعید است که دوباره دنبال سیاست بروم اما تو اگر زنده بمانی این کار را خواهی کرد! در نتیجه من هر چه می دانم به تو منتقل می کنم!" متأسفانه یا خوشبختانه من هم با آن غلظت که او پیش بینی می کرد دنبال سیاست نرفتم و آموزه هایش در سینه ام ماندند اما چه بسا دیگر کهنه شده و امروزی نیستند، بهرنگ عادت داشت خودش هم سؤال طرح کند و من مجبور می شدم برای پاسخگوئی فکر و مطالعه کنم، اگر چه من او را در زمینه اقتصادی معلم خودم می دانستم اما او به گونه ای برخورد می کرد که به هیچ وجه رابطه ما شکل معلم و شاگردی به خود نمی گرفت بلکه من هم در پاسخگوئی به سؤالاتش گاه چیز تازه ای می گفتم و او می گفت: "فکر نکن من از این گفتگو چیز تازه ای یاد نمی گیرم، من واقعا به حرف و نظر تو فکر می کنم!"

یک روز از من پرسید: "فکر می کنی شوروی قیمت کالاهایش را چطوری تعیین می کند؟" من سریع پاسخ دادم: "عملا نمی دانم اما از لحاظ تئوریک باید ارزش "کار ساده اجتماعا لازم" برای تولید مثلا کفش را تعیین کند و همان ارزش را به عنوان قیمت آن کفش در نظر بگیرد." دوباره پرسید: "ارزش کار ساده اجتماعا لازم دقیقا و عملا یعنی چی؟" و من به فکر فرو رفتم، بعد از یکی دو روز به من گفت: "هنوز جواب دقیقی نداری؟" گفتم: "خب تو بگو!" گفت: "سؤالی که از تو کردم سؤالی است که یکی از کارشناسان اقتصادی غرب وقتی به مسکو رفته بود از وزیر اقتصاد و یا خلاصه یکی از وزرای شوروی کرد، البته سؤال به صورت دیگری بود، آن کارشناس غربی از وزیر شوروی پرسیده بود: من شنیده ام شما در برنامه ریزی کلان فرصت آن را نمی یابید که به سرعت برای کالاهای بی شماری که در این کشور تولید می شود قیمت تعیین کنید و همیشه دیرکرد دارید، یعنی مدت ها از تولید و عرضه کالا می گذرد اما قیمت واقعی آنها تعیین نشده، الان در عمل چند تا از این کالاها هستند که شما در قیمت گذاری آنها تأخیر داشته اید؟ وزیر شوروی گفت: به آسمان نگاه کنید، تعداد این کالاها به اندازه ستاره های آسمان است!"

و بعد بهرنگ گفت: "واقعیت این است که مسأله به این سادگی ها که در کتاب های درسی مارکسیسم نوشته شده نیست!" نکته جالب دیگری که او در مورد اقتصاد کشورهای سوسیالیستی می گفت مسأله رقابت بود، من این را آن موقع درک می کردم اما حس نمی کردم اما حالا بعد از همه آن سال ها به خصوص در آلمان که مناسبات سرمایه داری به طور کامل عمل می کنند با گوشت و پوست حسش هم می کنم! او می گفت: "می دانی چرا کالاهای مصرفی در شوروی در مقایسه با غرب پیشرفته و متنوع نیستند؟" می گفتم: "خب، برای آن که آنها (شوروی ها) به مصرف و بازار رنگارنگ و پر زرق و برق اهمیت نمی دهند!" بهرنگ می گفت: "فقط این نیست، علت اصلی این است که در آنجا رقابت وجود ندارد، بدون رقابت در تولید تنوع و پیشرفتی حاصل نمی شود، یعنی آنها مجبور نیستند برای غلبه بر حریف به سلیقه مشتری اهمیت دهند و یا سعی کنند کالا را ارزانتر از حریف به بازار عرضه کنند!"

در این رابطه بود که اصلاحات خروشچف در دهه ۱۹۶۰ توجه مرا جلب کرد، یعنی این بار دوران خروشچف را نه تنها به عنوان دوره مهم استالین زدائی از شوروی و اعاده حیثیت از صدها کمونیست سر به نیست شده و اعدامی بلکه به عنوان دوره ای که به اقتصاد سوسیالیستی از منظر دیگری نگریسته شد و اقدامات معینی هم صورت گرفت مورد مطالعه قرار دادم، این دوره از زندان برای من بسیار پربار بود و گاه دلم می خواهد همه آنها را بنویسم اما می دانم که نوشتن آن بحث ها و مطالعات در این خاطرات نمی تواند جای مناسبی داشته باشد.

یک نمونه از بحث های آن ایام: شکنجه در دولت مردمی

یکی از مشخصه های زندان سیاسی و شاید کلیه زندان ها این است که زندانی خودش کمتر می تواند آینده اش را پی بریزد، تصمیم گیرنده زندانبان است! از طرف دیگر وقت زیادی برای زندانی باقی می ماند، زندانی نباید هر روز صبح برود سر کار، ترافیک وجود ندارد! البته زندانی برای توالت رفتن یا شکنجه شدن یا دکتر رفتن ممکن است در صف قرار بگیرد اما صف های دیگری که در زندگی عادی در بیرون وجود دارند آنجا به چشم نمی خورند، پس وقت برای فکر کردن و بحث کردن زیاد است، یکی از بحث ها سؤالی بود که یک بار محمود بهکیش مطرح کرد، البته این بحث در محدوده چند نفر بیشتر نبود، محمود که در زمان شاه (سال ۱۳۵۵) به عنوان عضو سازمان چریک های فدائی خلق ایران زندانی سیاسی بود این بار در رابطه با اکثریت دستگیر شده بود! او در روزهای سیاه شهریور ۱۳۶۷ در اعدام های سراسری همراه برادر کوچکترش محمدعلی بهکیش که از سازمان فدائیان خلق (اقلیت) بود اعدام شد!

محمود می گفت: "فرض کنید ما قدرت را به دست بگیریم و این بازجوها و پاسدارها هم علیه ما برای کسب قدرت مبارزه کنند، آیا ما هم آنها را دستگیر و برای گرفتن اطلاعات از تشکیلاتشان آنها را شکنجه می کنیم؟" یکی می گفت: "نه، ما با شکنجه به هر صورتش و به هر دلیل مخالفیم، اگر آنها ما را ترور کرده باشند در دادگاه خلق محاکمه می شوند و ممکن است اعدامشان کنیم اما شکنجه نمی کنیم!" دیگری می گفت: "ما مخالفان عقیدتی خودمان را زندانی و شکنجه نمی کنیم اما اگر کسی خواست اسلحه به روی ما بکشد ما هم مقابله به مثل می کنیم!" یادم می آید که من با تمام وجود دنبال راه حلی برای مسأله طرح شده از سوی محمود بودم اما فکرم به جائی نمی رسید، از طرفی فکر می کردم راه حل باید به گونه ای باشد که از آن شکنجه کردن بیرون نیاید و از طرف دیگر برای کشف شبکه یک گروه برانداز مسلح راهی جز شکنجه افراد به نظرم نمی رسید! خلاصه به یک فرمول بندی پر از اگر و مگر رسیدم و آن را به عنوان نظر مطرح کردم.

گفتم: "اولا ما زمانی به قدرت می توانیم برسیم که اکثریت بزرگی از مردم ایران ما را بخواهند، چون اساس اعتقاد و عمل ما مردم زحمتکش ایران یعنی اکثریت عظیم مردم کشورمان هستند و نه فلان مذهب یا فلان قدرت خارجی، پس مخالفان ما عمدتا اقلیت (عده کمی) هستند که نظرشان برای سعادت مردم ما چیز دیگری جز سوسیالیسم است، یعنی از لحاظ عقیدتی و نظری مخالف ما هستند و این مخالفان را اگر ما اجازه بدهیم اظهار نظر بکنند دیگر با ما مبارزه مسلحانه نخواهند کرد، پس تنها کسانی با ما مبارزه مسلحانه خواهند کرد که تجلی خواست بخشی از مردم ایران نیستند، باندی هستند مثل کنتراهای نیکاراگوئه، مزدورانی که از آمریکا پول و اسلحه می گرفتند و با ساندینیست ها می جنگیدند، در اینجا ما با مزدورانی طرف هستیم که مردم را با بی رحمی می کشند و زندگی مردم را به آتش می کشند، اولا آنها باید سرکوب شوند، ثانیا برای سرکوب مزدورها احتیاجی به شکنجه نیست، مزدور اعتقادی نمی جنگد که در مقابل تهدید به اعدام یا تطمیع با پول بتواند مقاومت کند و شبکه اش را لو ندهد، پس به جای شکنجه از محاکمه و اعدام و یا تطمیع آنها با پول می توانیم شبکه شان را کشف کنیم!"

من در آن هنگام با اعدام مخالف نبودم اما با شکنجه به هر بهانه ای مخالف بودم، در این فرمول بندی خیلی فرض های غیر واقعی وجود داشتند که دیگر نمی خواستم بیشتر وارد جزئیاتشان بشوم، یعنی همین که مخالفین مسلح حتما مزدور خواهند بود و نه انسان های مؤمن که از روی اعتقاد و یا تعصب مبارزه می کنند بسیار ذهنی بود.

یاد یک آموزگار آن ایام

زندان عمومی گوهردشت در سال های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ علیرغم کمبودها، اعتراض ها و اعتصاب ها و جنگ و گریزها در مقایسه با اواخر سال ۱۳۶۶ و اوایل سال ۱۳۶۷ دوران نسبتا آرامی را می گذراند و به همین دلیل فرصت وجود داشت برای پرداختن به مسائل نظری، یکی از آموزگاران این حوزه زندانی بود به نام اکبر محجوبیان، سنش حدود هفتاد سال و شاید بیشتر بود، او توده ای بود، در دوران جوانی افسر ارتش بود و در زمان شاه به زندان افتاده بود، باسواد و عضو کمیسیون پژوهش حزب توده ایران بود، تاریخ حزب کمونیست شوروی را تقریبا از حفظ بود و درباره تئوری "راه رشد غیر سرمایه داری" مطالعات زیادی داشت، با آن که گذاشتن کلاس در مورد مسائلی از این قبیل خطرناک بود اما او بدون ترس از عواقب آن کلاس می گذاشت! در ضمن آقای محجوبیان بسیار شوخ و بذله گو بود، جوک هائی که او تعریف می کرد بعضی هاشان آن قدر غیر مجلسی و به اصطلاح بی تربیتی بودند که از ما برنمی آمد بازگویشان کنیم و فقط او با آن سن بالائی که داشت می توانست با آب و تاب تعریف کند و حمل بر بی ادبی نشود!

او در یکی از کلاس هایش راجع به خصوصیات دموکرات انقلابی از دیدگاه مارکسیسم - لنینیسم صحبت می کرد، محجوبیان خود با نظرات حزب در مورد دموکرات انقلابی بودن خط امام اختلاف داشت، در یک کلام او قبول نداشت که خط امامی های آن زمان در تعریف دموکرات انقلابی از دیدگاه مارکسیسم - لنینیسم می گنجند! گویا برخی از رفقای حزبیش از او خواهش کرده بودند که انتقاد از خط مشی حزب را در کلاسش مطرح نکند چرا که تأثیر بدی در روحیه سایر زندانیان توده ای خواهد گذاشت! او قانع شده بود که در مورد ایران و مصداق راه رشد غیر سرمایه داری در ایران صحبتی نکند بلکه به طور کلی به تئوری راه رشد غیر سرمایه داری بپردازد.

در اینجا داستانی تعریف می کنم که از دیگران شنیده ام: در جو پلیسی زندان قزلحصار قبل از منتقل شدن زندانیان به گوهردشت کلاسی با مضمون راه رشد غیر سرمایه داری با آموزگاری اکبر محجوبیان دایر بوده است، زندانیان متوجه می شوند که در یکی دو روز آینده انتقال بزرگی در پیش است و ترکیب افراد آن بند به احتمال زیاد تغییر خواهد کرد و معلوم نیست چه کسی به کجا منتقل خواهد شد! لذا افراد شرکت کننده در کلاس از آقای محجوبیان می خواهند که هر چه سریعتر و مختصرتر کلاس را در یکی دو جلسه تمام کند و به یک جای معین برساند! او هم شروع می کند با سرعت و بدون شاخ و برگ مسائل را مطرح کردن، در ضمن صحبت از ویژگی های دموکرات های انقلابی یکی از بچه ها می گوید: "سؤالی دارم" محجوبیان می گوید: "بفرمائید" او می پرسد: "آخر این خصوصیات که شما می فرمائید به هیچ وجه با صحبت های آقای رفسنجانی در نماز جمعه هفته پیش مطابقت ندارد، پس ما چطور می گوئیم او یک دموکرات انقلابی است؟"

محجوبیان که هم مجبور است کلاس را سریعتر به جائی برساند و هم نمی خواهد درگیر موضوع مشخص دموکرات های انقلابی در ایران بشود پاسخ می دهد: "در مورد مشخص ایران و افراد حکومت بعدا بحث می کنیم!" و به درس ادامه می دهد، بعد از ده دقیقه و یا بیشتر دوباره همان فرد می گوید: "سؤالی دارم" محجوبیان می گوید: "بفرمائید" او می پرسد: "آخر توجه کنید همین دیشب در اخبار تلویزیون خود خامنه ای یا اردبیلی (الان یادم نیست) چیزی گفت که صد و هشتاد درجه با این مطالبی که شما م فرمائید تفاوت دارد!" باز محجوبیان می گوید: "بگذارید بعدا در این مورد صحبت کنیم!" چند دقیقه ای می گذرد که فرد مذکور و یا فرد دیگری دوباره کردار و یا اظهارات یکی دیگر از خط امامی های حکومت را مطرح می کند و می گوید: "چنین چیزی با ویژگی های یک دموکرات انقلابی مغایر است!" اینجا دیگر محجوبیان جوش می آورد و یک دفعه می گوید: "من خواهر و مادر هر چه خط امامی را .....، آقا گ ..... ما رو! ول کن دیگه! من میگم اینها رو بعدا میگم، باز تو میگی فلانی چه غلطی کرد!"

پیامد این پاسخ خنده بچه ها بود که مثل بمب اتاق را لرزاند اما در گوهردشت این پیرمرد صبح های خیلی زود مثلا پنج صبح از خواب بیدار می شد و در کنار اتاقش در راهرو نرمش می کرد و بعد از نرمش می نشست و یادداشت هایش را می نوشت، برای تنظیم یادداشت ها و گذاشتن کلاس از کتاب های زیادی استفاده می کرد اما حافظه عجیبش بیشتر از کتاب ها کمکش می کرد، کلاسی که او در گوهردشت داشت در مورد تاریخ انقلاب اکتبر و یا تاریخ جنبش کمونیستی بود، من در کلاس هایش شرکت نمی کردم، شاید به این دلیل که موضوعاتی که او تدریس می کرد از دیدگاه هائی بودند که برایم آشنا بودند و در مورد آنها خوانده بودم اما دلم می خواست که به روایت بی طرفانه تری دسترسی داشته باشم.

البته من سؤال های مشخصی را با او مطرح کردم، مثلا اواخر سال ۱۳۶۶ بود که از او سؤال کردم: "آقای محجوبیان من در مورد مسأله مجارستان و چکسلواکی هر چه خوانده ام یا بر ضد شورشیان در آن کشورها بوده و یا بر ضد نقش شوروی در آن حوادث (منابع غربی) دلم می خواهد بدانم مطالعات شما آن حوادث را چگونه ارزیابی می کنند؟" محجوبیان گفت: "ببین رفیق، وقتی شما از سال ۱۹۶۸ چکسلواکی و یا ۱۹۵۶ در مجارستان صحبت می کنی نمی توانی قبل و بعد این سال ها را مورد مداقه قرار ندهی، باید همه چیز را تاریخی و با گذشته و حالش نگریست، برای پرداختن به آن حوادث باید ابتدا حداقل تاریخ حزب کمونیست شوروی و کمینترن را مطالعه کنیم و بعد به آن حوادث برسیم!" منظورش این بود که باید در کلاس شرکت کرد، من گفتم: "یعنی شما فکر می کنید هیچ وقت نمی توان برشی از تاریخ را بررسی کرد و همیشه برای بررسی فلان حادثه مهم در فلان سال باید تاریخ را از اول مطالعه کرد؟ مسلما در بررسی آن سال ها می توانیم کمی به عقب برگردیم، زمینه های وقوع حوادث را بررسی کنیم اما چه لزومی دارد که حتما تمام تاریخ کمونیسم را از اول تا آن موقع مو به مو بازخوانی کنیم؟"

خلاصه بحث ما نتیجه نداد و آقای محجوبیان حاضر نشد به شکل مقطعی آن حوادث را تجزیه و تحلیل کند، یک بار از او پرسیدم: "آقای محجوبیان این پنج خصوصیت دموکرات انقلابی که حزب توده ایران مطرح کرده و گفته که این خصوصیات در "نیروهای خط امام روشن بین" وجود دارند آیا منظور حزب این است که واقعا این پنج خصوصیت در آنها وجود دارند یا منظورش این است که بالقوه در آنها وجود دارند و باید به تدریج بالفعل شوند و ما با تبلیغ آنها نهایتا این پنج خصوصیت را به آنها قالب می کنیم؟" محجوبیان که چندان از این کنایه رفیقیانه بدش نیامده بود گفت: "ببین رفیق، این پنج خصوصیت که حزب گفته مثل پنج انگشت دست من است (در این لحظه من به دستش نگاه کردم و فکر کردم لابد از تشبیه کردن پنج خصوصیت با پنج انگشت می خواهد موضوع را شیرفهم کند) بله عین این پنج انگشت است که این آقایان (منظور حکومت) اینو مشتش کردند و کردند تو ..... ما !" اول مات ماندم و هر دو ساکت نیم ثانیه ای به هم زل زدیم و بعد هر دو زدیم زیر خنده، از این بذله گوئی مختصر و مفیدش حظ کردم.

هر وقت به یاد آن مرد سالخورده می افتم بی اختیار شرافت و سرزندگی و بی باکیش مرا شیفته او می سازد، با قامت استوار در شهریور سیاه ۱۳۶۷ در مقابل آخوند نیری و اشراقی ایستاد و در پاسخ به سؤالشان که مسلمانی یا مارکسیست گفته بود: "من مارکسیست - لنینیست هستم!" محجوبیان موهای پرپشت و سفیدی داشت، چشمانش جوان، زیبا و عمیق بودند، صدای گرمی داشت، نیری هنوز زنده است و من مطمئنم که آخرین نگاه محجوبیان را هرگز نمی تواند فراموش کند، نفوذ و صلابت نگاه آن پیرمرد نیری را تا لب گور تعقیب خواهد کرد، آن نگاه، نگاه پرشور جوان از خدا بی خبری نیست که جان بر سر پیمان نهاده باشد، نگاه مردی است که به جای شور و پیمان، شعور و عشق را در خود آمیخته و آن را بر سر نیری می کوبد! نگاهی که برای نیری در آن لحظه فقط و فقط یک معنی می توانست داشته باشد: تحقیر! تحقیر کل دم و دستگاه آنها و حکومتشان و این تحقیر از چشمان اسیر سالخورده ای جاری بود که چشم در چشم نیری دوخت و کلمه ای که نیری می خواست بر زبان نیاورد!

مقاله نویسی مخفیانه!

در این دوره از زندان برخی از افراد در رابطه با مسائل نظری جنبش و یا در مورد مسائل تاریخی و یا سیاسی مقالاتی می نوشتند و به طور محدود در دسترس بقیه می گذاشتند که مسلما هر چه بر تعداد خوانندگان افزوده می گشت خطر لو رفتن این نوشته ها نیز بیشتر می شد! برخی از این نوشته ها اگر به دست زندانبان می افتاد مسلما بازجوئی و شکنجه به دنبال داشت و می توانست حتی خطر تجدید محاکمه و اعدام را برای نویسندگانش به دنبال داشته باشد! یکی از این نوشته ها متعلق به محمود بهکیش (۵۷) بود، مقاله در مورد انقلاب و نظرات لنین در این مقوله بود، مقاله تأکید داشت که مسأله اصلی در هر انقلاب کسب قدرت سیاسی است، کمونیست ها ضمن مبارزه برای اصلاح و بهبود زندگی زحمتکشان و متشکل کردن آنها هرگز نباید کسب قدرت سیاسی را کمرنگ کنند و یا از یاد ببرند.

من هم مقاله ای نوشتم ولی آن را در اختیار عده بسیار قلیلی قرار دادم، چون فکر می کردم با حرف زدن هم می توان مطالب مقالات را به دیگران منتقل کرد و نباید با نوشتن مقاله خطر بزرگ لو رفتن نوشته را به جان خرید! راستش احساس می کردم مطالب این مقالات به اندازه جان زندانیان و یا بریدن زیر شکنجه ارزش ندارند، مقاله ای که من نوشته بودم در مورد "تغییرات در سیاست عمومی شوروی" بود، مسأله عقب کشیدن نیروهای شوروی از افغانستان و محو یک طرفه بسیاری از سلاح های استراتژیک در مقابل آمریکا مرا به فکر انداخته بود، در آنجا نوشته بودم که شوروی از تازاندن انقلاب در میان خلق ها دست برداشته و به درستی تکیه اش در مورد انقلاب های رهائی بخش خلق ها بر روی مردم و خواست مردم آن سرزمین هاست و نه تزریق بادکنکی کمک های شوروی به آنها ! (۵۸)

این مقاله اگر چه حرف تقریبا جدیدی را در آن دوره یعنی سال ۱۳۶۶ می زد اما چندان مورد توجه خوانندگان معدودی که رفقای نزدیکم بودند قرار نگرفت، شاید اگر آن را در اختیار افراد بیشتری می گذاشتم بیشتر مورد استقبال قرار می گرفت، چند ماه پس از نوشتن مقاله نظراتم حتی تندتر هم شدند، دیگر برایم روشن شده بود که عقب نشینی های شوروی نسبت به غرب نه از موضع قدرت (چیزی که خیلی از بچه ها آن را مطرح می کردند) بلکه کاملا از موضع ضعف است (۵۹) اما در عین حال فکر می کردم مسائلی که گورباچف مطرح می کند در چارچوب درک خلاق از مارکسیسم - لنینیسم است و مخالفانش آدم های محافظه کار و خشک مغزی هستند، این تغییرات در شوروی را مثبت ارزیابی می کردم و به هیچ وجه حدس نمی زدم که آن دوره، آغاز روند فروپاشی شوروی است! نوشته دیگری را به خاطر می آورم که در مورد اعتصاب غذا بود و آن را زنده یاد مهدی حسن پاک (۶۰) نوشته بود، مهدی در بند ما (بند هفت گوهردشت) نبود ولی نوشته اش به دستم رسید، او نوشته های دیگری هم داشت.

همین جا بد نیست نکته ای در مورد یک بی احتیاطی در رابطه با رد و بدل کردن دست نوشته مطرح کنم، یک روز آفتابی که هواخوری هم داشتیم اکبر صادقی کاغذی که با خط ریز ولی قابل خواندن بود به من نشان داد و گفت: "این را من در حیاط پیدا کرده ام، بخوان و بگو به نظرت این چیست؟" من با سرعت خواندم و احساس کردم گزارشی است از اوضاع عمومی بند ما از لحاظ ترکیب نیروهای سیاسی و نظرات گروه های چپ و حتی اشاراتی به این که در فلان گروه فلانی نفوذ بیشتری دارد (منتهی با اسامی غیر واقعی) هم مطرح شده بودند! برای هر دو ما مشخص بود که این یک نوشته درونی دوستان مجاهد است! من و اکبر به این نتیجه رسیدیم که باید چند جمله ای زیر همین نوشته برای آنها بنویسیم و دوستانه خطرناک بودن رد و بدل کردن چنین نوشته هائی را گوشزد کنیم! این کار را کردیم و نوشتیم: "این نوشته به همین سادگی که به دست ما رسیده می توانست به دست یک پاسدار برسد و در آن صورت به خاطر اطلاعاتی که برای شما و ما زندانی ها دانستن و یا ندانستنش چندان اهمیتی ندارد جان خیلی ها به خطر بیفتد!" اکبر این نوشته را به یکی از دوستان مجاهد به صورت غیر مستقیم ولی مطمئن رساند و خیال هر دوی ما راحت شد!

خواندن بخشی از اسناد پلنوم وسیع سازمان

بخش کوچکی از اسناد پلنوم وسیع سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت به زندان راه یافت (شاید تابستان ۱۳۶۵ بود) تا جائی که به خاطر دارم من و رفقای دیگر اکثریتی بعد از خواندنش از نظرات و مصوبات کنگره راضی و خوشحال بودیم، برخی نکاتش مثل مسأله سرنگونی رژیم و به خصوص قهرآمیز بودن آن بی مقدمه و نارسا به نظر می رسیدند، این که در پلنوم از سیاست های سازمان در سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ انتقاد شده و به ویژه آنجا که گفته بود: "سمت اصل مبارزه ما می بایست تأکید بر حقوق دموکراتیک و مقابله با سرکوب رژیم می بود!" به دل خیلی از ماها نشست، البته متأسفانه آنچه به دست ما رسید همه مصوبات و مذاکرات نبود، در نتیجه ما نمی توانستیم با اطمینان از این که همه نوشته های منتشر شده را در اختیار داریم به تجزیه و تحلیل بنشینیم، ضمن آن که همه چیز مخفیانه در جریان بود و به هیچ وجه درست نمی دانستیم که در مورد محتوای جزوه علنا به بحث بپردازیم، اگر بازجوها می فهمیدند برایمان واقعا گران تمام می شد! برداشت کلی من از پلنوم ضمن آن که از انتقاداتش خوشحال شده بودم این بود که این نوشته در برخی جاها مبهم و متناقض است، انگار دو نظر مخالف نتوانسته اند به وحدت نظر برسند، در نتیجه هر دو نظر را در کنار هم آورده اند!

مسائل نظری درباره نحوه زندان کشیدن

در این سال ها به تدریج تغییراتی در مناسبات ما و زندانبان به وجود آمد، حاج داود و لاجوردی دو سمبل سرکوب و شکنجه های وحشیانه از دور خارج شده بودند، هیأت های منتظری گاه گاهی به زندان ها می آمدند و صحبت از بررسی مشکلات رفاهی می کردند، تواب ها که همیشه ناظر بر اعمال زندانیان سرموضع و عامل زندانبان ها به حساب می آمدند دیگر یا در بندهای سرموضع نبودند و یا دیگر به قول معروف ریششان پشمی نداشت! از طرف دیگر زندانیان متناسب با کمتر شدن فشار روحیه شان تقویت می شد چرا که مقاومت های چند ساله خودشان را هم در این تحولات مؤثر می دانستند و از آن گذشته جدای از هر گونه تجزیه و تحلیل، همین که صبح از خواب بیدار می شوی مشکل توالت رفتن نداشته باشی و بتوانی کتاب بخوانی و با رفیقی به دور از چشم تواب یا پاسدار گپی بزنی و خطراتی مثل اعدام یا شکنجه و یا بازجوئی همان لحظه تهدیدت نکنند بلکه به صورت کلی تر و عامتر در انتظارت باشند خودش دنیائی بود!

مثلا مجاهدینی که حتی سرموضع بودند وقتی بازجو و یا رئیس زندان از آنها سؤال می کردند اتهامت چیست؟ (یعنی در رابطه با چه حزب یا سازمانی دستگیر شده ای؟) می گفتند:"منافق!" چرا که در سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ لاجوردی ها و حاج داودها و بازجوها کاری کرده بودند که اگر به جز آن می گفتند در همان آن، آن قدر شکنجه می شدند تا حرفشان را پس بگیرند اما حالا به راحتی می گفتند: "مجاهد!" و یا "سازمان!" (که در واقع یعنی سازمان مجاهدین!) قبلا هم گفتم که در بند ما که سرموضع بودیم عده زیادی از زندانیانی را آوردند که قبلا مثلا در دوره بازجوئی در سه هزار و یا جای دیگر نماز خوانده بودند و گفته بودند که نماز می خوانند اما در بند ما به خصوص وقتی تواب ها را بردند آنها خواندن نماز را کنار گذاشتند! این روند یعنی بالا رفتن روحیه زندانی ها ابتدا حالت دفاعی داشت، یعنی مقاومت و ایستادگی زندانی بود در مقابل فشار زندانبان اما به تدریج می رفت که حالت تعرضی پیدا کند یعنی عنوان کردن مطالبات و حرکات جمعی، در این مورد نظرات مختلفی وجود داشتند که دو مورد آن برجسته تر بودند:

یک - نظری که می گفت زندانی سیاسی جمهوری اسلامی باید در مرحله بازجوئی سعی کند باعث لو رفتن تشکیلاتش نشود و در مرحله تحمل حکم باید در ارتقاء آگاهی های سیاسی و اجتماعی و ..... خود و دوستانش دائما بکوشد، در زیر فشارهای غیر انسانی شکنجه آدم کوتاه می آید اما مرز کوتاه آمدن در زیر فشار، تواب نشدن و همکاری نکردن با زندانبان و اجتناب از مصاحبه تلویزیونی است.

دو - نظر دوم می گفت زندانی سیاسی جمهوری اسلامی باید همگام با جنبش مردم حرکت کند و حرکتش باید هم جنبه صنفی برای بهتر کردن وضعیت صنفی خودش (غذا، خواب، ورزش، ملاقات و .....) و هم جنبه سیاسی (به رسمیت شناختن حقوق زندانی سیاسی، داشتن وکیل، لغو شکنجه، لغو تفتیش عقاید و .....) داشته باشد.

من خودم طرفدار نظر اول بودم، البته آن را طور دیگری فرمول بندی می کردم، به نظرم می آمد که ما به عنوان زندانی عمدتا در شرایط دفاعی هستیم، اصلی ترین و مهمترین کاری که می توانیم بکنیم این است که در زندان جمهوری اسلامی کاری نکنیم که به شرف و انسانیتمان لطمه وارد شود، زیر بدترین فشارها نباید تواب بشویم و کسی را لو بدهیم یا حتی به آنها لفظا بگوئیم حاضر به همکاری هستیم! اگر از عهده همین "نه" ها برآئیم باید خیلی خوشحال باشیم، این از جنبه نبایدها و اما بایدها، ما باید در ارتقاء دانش سیاسی و اجتماعی خود در زندان، در ایجاد ارتباط قوی و پرحوصله و پردوام با بیرون از زندان (مثلا خانواده و .....) در سالم نگه داشتن جسم و جان خود و همه همبندان خود بکوشیم، مطالعه، ورزش و ارتباط با بیرون سه شعار اصلی من بودند، من فکر می کردم در راه این بایدها حتی اگر لازم شد اعتصاب هم باید بکنیم اما اعتصابی که می دانیم نتیجه می دهد و ضربه ای به نبایدها نمی زند، یعنی اگر از قبل معلوم باشد که ما را تا آنجا سرکوب می کنند که به "غلط کردم" بیفتیم و یا نتیجه شکنجه های مداومشان تواب شدن برخی از زندانیان می شود نباید دست به آن اعتصاب یا حتی اعتراض بزنیم و در واقع همیشه باید در فکر این باشیم که نقض غرض نشود!

این تحلیل یک باره به وجود نیامد بلکه به تدریج که فشارها کمتر شدند ما فرصت یافتیم بیشتر به این مسائل فکر کنیم، نظر دوم از آنجائی که همگامی با جنبش مردم را مد نظر داشت اولا حد و مرزی برای پیشروی زندانیان نمی شناخت، ثانیا به محض شنیدن خبری از بیرون زندان که حاکی از حرکت اعتراضی مردم بود سعی می کرد در داخل زندان هم حرکت پدید آورد! از آنجائی که بسیاری از ابتدائی ترین حقوق انسانی از ما زندانیان سلب شده بودند یعنی مثلا ما حق نداشتیم هر کتابی را که در بیرون از زندان آزاد بود داشته باشیم یا با خانواده خود ملاقات حضوری داشته باشیم یا هیچ تضمینی برای شکنجه نشدن ما وجود نداشت در نتیجه بهانه برای اعتراض به این بی عدالتی ها به اندازه کافی وجود داشت! نظر دوم وقتی می شنید مردم در بیرون از زندان ناراضی تر شده و فی المثل اعتصابی یا تظاهراتی کرده اند فورا به این نتیجه می رسید که ما هم با توجه به این همه کمبود که داریم باید حرکتی بکنیم!

حالا کافی بود که مثلا غذائی که به ما می دهند کمتر یا بدکیفیت تر از روز گذشته باشد و یا ماه رمضان فرا رسد، صبحانه ما را چهار صبح بدهند و نهار اصلا ندهند با آن که می دانند ما روزه نمی گیریم اما ما را عملا به حساب نیاورند و کار خودشان را بکنند! با نظر دوم در چنین مواردی حرکت اعتراضی می توانست به سرعت به سوی تحریم غذای دولتی و یا تحریم ملاقات و هواخوری و ..... پیش برود و اما نظر اول، اولا اخبار حرکت مردم در بیرون از زندان را چندان جدی نمی گرفت و می گفت معلوم نیست این اخبار درست باشند چرا که مثلا ملاقاتی من از چنین حرکات و جو بالای اعتراضی مردم خبر نمی دهد بلکه حتی عکس آن هم شنیده می شود، ثانیا به فرض که مردم تکانی به خودشان داده باشند به چه دلیل زندانبان دیگر نمی تواند ما را وحشیانه سرکوب کند؟

در اواخر ۱۳۶۵ و سال ۱۳۶۶ در بسیاری موارد من از دوستان نظر دوم می شنیدم که دیگر رژیم و زندانبان نمی توانند ما را مثل سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ سرکوب کنند و وقتی می پرسیدم: "چرا؟" می گفتند: "جنبش توده ای بالا گرفته و رژیم در بحران است و ....." من استدلال می کردم که: "اولا رژیم، رژیم شاه نیست که از غرب و مسائل حقوق بشر تا حدودی حساب ببرد، ثانیا رژیم به مردم خودش یعنی ملت ایران بدون رودربایستی عملا و زبانا اعلام می کند که مخالف را نابود می کند! بارها رژیم مادرهای سالخورده ما زندانیان را همین اواخر به زندان افکند، یعنی جلوی خانواده تظاهر نمی کند که اهل شکنجه و زندانی کردن نیست! تازه اگر جنبش مردم اوج بگیرد و رژیم احساس خطر کند ممکن است حتی برای ما بدتر هم بشود، یعنی از ترس آن که مبادا روحیه ما بالا برود یا احیانا با فشار مردم آزاد بشویم فشار و شکنجه روی ما را افزایش دهد و حتی ما را سر به نیست کند!" اگر چه این جمله آخر را خیلی جدی نمی گرفتم!

چند نمونه از حرکات اعتراضی

در سال ۱۳۶۵ تا اواخر ۱۳۶۶ اگر چه موضوعات زیادی سبب درگیری ما با زندانبان شده بود اما مهمترین موضوعات اختلاف روزنامه، کیفیت و کمیت غذا، ماه رمضان در مورد چپ ها و ورزش جمعی بود، ابتدا از ورزش بگویم، قبل از انتقال زندانیان از قزلحصار به گوهردشت ما اصرار زیادی روی انجام ورزش جمعی نداشتیم، به صورت چند نفری می دویدیم اما این فعالیت کل بند یا اکثریتی از بند را در بر نمی گرفت، با ورود بچه های قزلحصار که گویا آن اواخر مجاز بودند به صورت جمعی ورزش کنند مسأله ورزش جمعی موضوع روز شد، زندانبانان به زودی روی جمعی دویدن و یا نرمش کردن جمعی واکنش نشان دادند! البته متأسفانه این را دقیقا به خاطر نمی آورم که آیا بلافاصله پس از ورود قزلحصاری ها ورزش جمعی مسأله ما شد یا مدتی بعدتر؟ به هر حال تا جائی که به خاطر دارم عمدتا مجاهدین بودند که روی ورزش جمعی اصرار داشتند و نه چپ ها و از مقطع معینی و نه از بدو ورودشان به بند ما شروع کردند به ورزش جمعی در حیاط بزرگ هواخوری!

به تدریج چپ ها هم به دو و نرمش جمعی رو آوردند، چند تا از کسانی که جلوتر می دویدند را به زیرهشت بردند و به آنها گفتند که اجازه ندارید گروهی ورزش کنید، می توانید بدوید اما نه در صف و به صورت جمعی، آنها برگشتند به بند اما فردای آن روز به کار خودشان ادامه دادند! دوباره برخی از بچه ها را به زیرهشت بردند اما این بار دیگر آنها را به عمومی برنگرداندند بلکه به انفرادی فرستادند! مسأله برای ما این شد که از فردا چه باید بکنیم؟ آیا هر روز باید جمعی ورزش کنیم و عده ای را دستگیر کنند و ببرند انفرادی و همین طور ادامه دهیم تا خسته شوند و دیگر به ما کاری نداشته باشند یا این که کوتاه بیائیم و ورزش جمعی نکنیم؟ برای ما، کسانی که قبلا در این بند بودیم و البته اکثریت هم با ما بود مشکلی به نام ورزش جمعی وجود نداشت اما حالا در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودیم!

بحث ها به صورت جمعی نبودند، هنوز فضای چند ماه و یا یک سال پیش را به یاد می آوردیم که تواب ها هم داخل بند بودند و برای ضربه نخوردن از آنها حداکثر دو سه نفره بحث می کردیم و اساسا هنوز جو به گونه ای نبود که آزادانه (مثلا در حسینیه) و یا اتاق های بزرگتر جمع شویم و مثلا جلسه بگذاریم و تبادل نظر کنیم اما از مجموعه بحث های فردی و پچ پچ ها این بر می آمد که مجاهدین می خواهند به همین روش ادامه دهند و اساسا نظر آنها این است که دوره حرکات اعتراضی زندانیان آغاز شده و باید از این حالت دفاعی بیرون بیائیم! در بین ما چپ ها تا آنجا که به خاطر دارم حتی موافقین ادامه حرکت چنین تحلیلی نداشتند بلکه بیشتر روی خود مسأله مشخص ورزش و خواست های مشابه دیگر تأکید داشتند و می گفتند: "ما حق داریم جمعی ورزش کنیم و باید روی این مسأله مقاومت کنیم!"

عده ای که تعدادشان هم کم نبود معتقد بودند که اولا حرکت مجاهدین به خاطر رهنمودی است که از بیرون به آنها داده اند و از تحلیل مشخص خود زندانی های مجاهد برنیامده و در عین حال غلط هم هست ثانیا در مورد ورزش جمعی بعید می دانیم که رژیم کوتاه بیاید و معلوم نیست فشارها به همین انفرادی ختم شوند، اگر فشار بیشتر شود آیا بچه ها آمادگی آن را دارند که تا به آخر بروند؟ و اگر نروند آن وقت رژیم پرروتر می شود و این رابطه لرزان اما توأم با آرامش که می رود به صورت مذاکره و داشتن نماینده رسمی از طرف ما درآید لطمه می بیند! به یاد می آورم که موجودیت نماینده ما هنوز به صورت دوفاکتو بود، یعنی زیرهشت آن را به رسمیت نمی شناخت اما اگر می گفتند کارگر بند یا مسئول خرید بیاید زیرهشت ما نماینده ثابت خودمان را می فرستادیم و زندانبان دقیقا فهمیده بود که منظورمان چیست! چیزی نمی گفت اما در عمل نماینده ما را پذیرفته بود!

من خودم طرفدار نظریه اخیر بودم، یعنی این که فکر می کردم به نحو آبرومندانه ای باید ورزش جمعی را فعلا کنار بگذاریم اما این نظر پیش نرفت بلکه عده ای از بچه ها (و نه همه) به ورزش جمعی ادامه دادند با این که روز به روز از تعداد طرفداران این حرکت کاسته می شد، سرانجام زندانبان از انفرادی فرستادن خسته شد و شروع کرد به سیلی زدن و سرپا نگه داشتن در زیرهشت! بچه ها کتک می خوردند اما مقاومت ادامه داشت، یادم نیست تا چند روز این وضعیت ادامه داشت تا این که یک روز خود لشکری که آن موقع رئیس انتظامات زندان گوهردشت بود موقع ورزش جمعی به حیاط آمد و با چند پاسدار بچه هائی را که در ورزش جمعی بودند با هل دادن و کشان کشان از در دیگر حیاط وارد یک زیرزمین کردند و با شیلنگ و کفش و فانوسقه و مشت و لگد به جانشان افتادند! لشکری از دادن فحش هم ابائی نداشت و می گفت: "آن قدر کتک می خورید تا همین جا بگید دیگه ورزش جمعی نمی کنید!"

خلاصه بعد از آن که از همه افراد این "بله" را گرفت رهایشان کرد که به داخل بند بیایند، در بین کسانی که مورد هجوم لشکری و پاسدارها قرار گرفته بودند کسانی هم بودند که اصرار برای ورزش جمع را به هیچ وجه قبول نداشتند اما برای تنها نگذاشتن دیگران که مورد هجوم و شکنجه پاسدارها قرار گرفته بودند به داخل آنها رفتند و عینا همان کتک ها را خوردند! یکی از آنها رفیق عزیزم زنده یاد اکبر صادقی بناب بود، از فردای آن روز دوباره مسأله ما این شد که آیا هواخوری را تحریم کنیم یا ورزش کردن را و یا به ورزش به سیاق سابق خودمان (غیر جمعی) ادامه دهیم؟ تا جائی که به خاطر دارم چند روزی ورزش را تحریم کردیم و بعد به تدریج ورزش به شیوه سابق را ادامه دادیم!

مورد دیگر: روزنامه - در زندان عمومی گوهردشت و قبلا در اوین هم هر روز روزنامه صبح و دو روزنامه عصر را دریافت می کردیم، (می خریدیم) این روزنامه ها به تعداد افراد نبودند بلکه برای کل بند مثلا پنج تا شش روزنامه می دادند و پس از یک هفته تمام روزنامه های هفته قبل را از ما تحویل می گرفتند و از بند خارج می کردند، یکی از دلایلشان این بود که اگر روزنامه های خوانده شده هفته قبل را جمع نمی کردند و همین طور روزنامه ها روی هم انباشته می شدند می توانستند (از نظر زندانبان) خطرآفرین باشند! مثلا زندانی ها از کاغذ می توانند باتوم درست کنند یا قفسه کتاب بسازند و حتی چیزهای خطرناک! از طرف دیگر ما زندانی ها مایل بودیم از پاورقی ها و نوشته های دنباله دار مثل صفحه پنج و شش کیهان و اطلاعات آرشیو درست کنیم تا هر وقت خواستیم به این مقالات و پاورقی ها دسترسی داشته باشیم، البته ما این کارها را در اوج خفقان به انحاء مختلف انجام می دادیم، مثلا روزنامه های باطله را که تحویل می دادیم یک یا دو برگ مهم را کش می رفتیم و بسیاری از اوقات پاسدار مربوطه نمی فهمید و به این ترتیب از پاورقی ها کتاب درست می شد یا مقالات جالب را آرشیو می کردیم اما اگر رسما این اجازه به ما داده می شد مسلما بسیار مطلوبتر بود!

از بند مقابل به ما مورس زدند که آنها می خواهند در رابطه با تحویل ندادن روزنامه باطله حرکت بکنند و مثلا روزنامه را تحریم کنند و یا حتی غذای دولتی را تا رسیدن به خواستشان نگیرند، من و عده ای از همفکرانم به آنها گفتیم: "تحریم روزنامه اشتباه است چون دودش قبل از رژیم به چشم خود ما می رود، یعنی زندانبان از این که ما روزنامه نخوانیم فشاری را تحمل نمی کند و حتی خوشش هم می آید و اساسا تحویل ندادن روزنامه باطله می تواند به روال سابق یعنی کش رفتن و مخفیانه باشد!" اما آنها قبول نکردند! چندی بعد کمبود غذا مسأله شد، کمیت و کیفیت غذا در حال تنزل بود، بسیاری از زندانیان سیر نمی شدند، البته وضع غذا تا آن حد اسفناک نبود که همه زندانیان حاضر باشند مشکلات تحریم غذای دولتی را به جان بخرند اما درست به همان دلایلی که در صفحات پیشین ذکر کردم فضای عمومی بیشتر در بند مقابل و کمتر در بند ما خواهان حرکت و اعتراض بود! از بند مقابل خبر رسید که آنها تحریم نامحدود غذای دولتی تا رسیدن به خواستشان را سازمان داده اند و از ما می خواهند که در صورت امکان به این مبارزه بپیوندیم!

البته در آن موقع مورس زدن و ارتباط بین دو بند تنها از یک کانال نبود و تقریبا به تعداد گروه ها رابطه مورسی بین دو بند وجود داشت، آنچه را که من در اینجا می نویسم تنها اخبار و اطلاعاتی هستند که از بچه های هم سازمانی و یا دوستان نزدیک به سازمان دریافت می کردم، در بند ما بحث شدید و داغی درگرفت! در مجموع اکثریت افراد بند ما از هر گروه که بودند با شدت و ضعف هائی متفاوت خواهان حرکت اعتراضی بودند اما اقلیتی هم که تعدادشان کم نبود مخالف اعتصاب و تحریم بوده و بیشتر موافق مذاکره و راه حل های ملایمتر بودند، من در آن موقع مخالف اعتصاب نامحدود تا رسیدن به پیروزی بودم، برداشتم این بود که زندانبان به راحتی می تواند ما را سرکوب کند و از مواضعی که در آن مقطع داشتیم عقبتر ببرد، دلیل مهم دیگر برای من همیشه این بود که اگر سرکوب شدید باشد (که بعید هم نبود) ممکن بود روحیه ها افت کنند و حتی تواب شدن و بریدن در مورد برخی از زندانیان پیش آید، فرصت بحث بسیار کم بود، ما نتوانستیم مخالفان خود را قانع کنیم.

به یاد می آورم که من خونسردی خود را از دست دادم و وقتی حرکت یک جانبه بند مقابل و به خصوص پیشنهادشان به بند ما را ماجراجویانه دیدم عصبی شدم و یک دفعه پیشنهاد تند تحریم غذای دولتی تا رسیدن به همه خواست هایمان را (کمی تندتر از بند مقابل) مطرح کردم و باعث تعجب همفکران خودم به خصوص رفیق خوشفکر و متین خود مرتضی کمپانی و یکی دو تای دیگر مثل نادر (۶۱) که اکثریتی بود شدم! نظر من غیر مسئولانه و ماجراجویانه بود، در حالت عصبی به نوعی رقابت با بند مقابل رو آورده بودم، خوشبختانه در بحث های داخل بند یک نظر عاقلانه جا افتاد و آن این بود که ما به زیرهشت اعلام کنیم که به وضعیت بد غذا اعتراض داریم و تا دو روز گرفتن غذای دولتی را تحریم می کنیم! این دو روز را گفتیم چون می خواستیم فقط نشان دهیم که اعتراض داریم و می توانیم اعتراض کنیم اما قبل از آن که رژیم بخواهد با زور ما را بشکند خودمان به اعتصاب پایان دهیم و این یعنی: "شما ما را نشکسته اید!"

یکی از طرفداران و شاید طراح اصلی پیشنهاد عاقلانه ما مرتضی کمپانی بود، (که در شهریور سیاه ۱۳۶۷ سر به دار شد!) البته من توانستم از حالت عصبی خارج شوم و این تاکتیک را داهیانه دانسته و از آن تبعیت کردم و اما زندانیان بند مقابل، آنها پس از شاید دو یا سه روز تحریم غذای دولتی با سرکوب مواجه شدند! یعنی زندانبان، مسئول بند و چند نفر از زندانیان را که در بند کارگری می دادند و باید قاعدتا غذا را گرفته و تقسیم می کردند به زیرهشت برد، گویا لشکری غذا را در بشقاب ریخته و گفته بود: "می خورید یا به زور به شما بخورانیم؟!" بچه ها مقاومت کردند و پاسدارها با کتک مفصل همه را مجبور کرده بودند که غذا را بخورند! و بعد لشکری گفته بود: "حالا بروید داخل بند و بگوئید همه باید غذا را بگیرند و بخورند و گر نه مثل شما می آیند اینجا و ما به آنها می خورانیم!" که بچه ها زیر بار آن نرفتند ولی عملا اعتصاب شکسته شد!

وقتی این خبر را شنیدیم واقعا از تصمیم خودمان که اعتصاب محدود بود خوشمان آمد چون دیگر فرصتی به زندانبان نمی دادیم که با زور اعتصاب ما را بشکند، به یاد می آورم عصر آن روز وقتی پاسدارها در بند را باز کردند که دیگ غذا را داخل بند کنند و به مسئول بند گفته بودند: "غذا را می گیرید یا نه؟" او گفته بود: "نه حاج آقا، ما فردا غذا می گیریم!" و این به نظر ما یک پیروزی بود که روی حرف خودمان ایستاده بودیم چون واقعا در آن فردا بود که دو روز تحریم ما به پایان می رسید!

بحثی در مورد پیروزی، مقاومت و شکست

چه در زندان و چه قبل از آن همیشه این سؤال مطرح بود که آیا باید پای در راه مبارزه ای گذاشت که از قبل معلوم است که نتیجه آن شکست یعنی نرسیدن به هدف است؟ جواب این بود که مقاومت کردن یک اصل است، در یک نبرد نابرابر نباید بدون مقاومت از همان ابتدا تسلیم شد، من با اصل مقاومت کردن موافق بودم اما آن را طور دیگری فرمول بندی می کردم، مقاومت برای مقاومت برایم قابل درک نبود، بلکه همیشه قائل به مقاومتی بودم که متضمن مقصود است، مثلا در بازجوئی، شما در نبردی به شدت نابرابر قرار گرفته اید، آنها می خواهند تمام تشکیلات شما را بشناسند و همه را بگیرند و بکشند یا تواب کنند اگر چه آنها همه امکانات برای شکنجه و به زانو درآوردن شما را دارند و شما جز کف پا برای کابل خوردن و تن ناتوان امکان دیگری ندارید! اینجا هم می توان گفت نتیجه از قبل معلوم است و گوشت حریف آهن نمی شود، پس ظاهرا مقاومت کردن بی معنی است اما اگر مقاومت کنیم یک حالتش این است که در زیر شکنجه کشته شویم و این یعنی ضربه دشمن را محدود کردیم به کشته شدن خودمان و نه کشف بقیه تشکیلات!

حالت دیگر آن است که نتوانیم تا مرگ ایستادگی کنیم و آنها چنان با دقت و مراقبت پزشکی ما را شکنجه کنند که صد بار بمیریم و زنده شویم و خلاصه نمیریم! آن وقت مقاومت ما چه سودی دارد؟ به نظر من سودش این است که اولا ممکن است بازجو حرف ما را باور کند چرا که می داند مقاومت آسان نیست و کسی که این همه کابل می خورد و می گوید اطلاعاتی ندارم لابد واقعا چیزی نمی داند! ثانیا اگر بازجو فریب نخورد و اطلاعاتی بدهیم آن را دیرتر و مسلما بسیار کمتر از آنچه دشمن به دنبالش بود به آنها داده ایم و این خود یک پیروزی نسبی است! در این صورت مقاومت به هر حال هدفی داشته و به آن رسیده نه این که مقاومت کرده ایم که بگوئیم ما ابتدا مقاومت می کنیم و بعد اطلاعات می دهیم! از طرف دیگر وقتی این نوع برخورد تکرار شود جزئی از فرهنگ مبارزاتی می شود و این سنت کار را بر دشمن مشکل می کند! یعنی دشمن می داند که باید برای کسب اطلاعات هزینه بپردازد و این هزینه فقط ابزار و آلات شکنجه نیست بلکه بی آبروئی به عنوان شکنجه گر در دنیای امروز است و این هزینه سنگینی است که اگر چه رژیم های دیکتاتوری آن را می پردازند اما چندان ارزان و ناچیز نیست!

نکته دیگری هم در مقاومت کردن نهفته است که اهمیت کمتری نسبت به نکات بالا ندارد، مسأله اینجاست که اگر چه جسم و جان یک انسان خواهان راحتی و آزادی است و از رنج و درد گریزان اما درست به دلیل خصوصیات انسانیش از تسلیم، بندگی و یا تبعیت و خلاصه آنچه او را از شخصیتش تهی می کند گریزان است، همین جسم که از کابل و مرگ وحشت دارد از لگدمال شدن غرورش هم هراسان است و همین، یعنی مقاومت در مقابل زورگوئی قبل از آن که ارادی باشد غریزی است! در مثال بازجوئی بهتر می توانستم هدفمند بودن و در عین حال غریزی بودن مقاومت را تشخیص دهم اما در مورد حرکات اعتراضی در زندان موضوع به این شفافی نبود، برخی از زندانیان شکست اعتصاب بند مقابل را این طور تفسیر می کردند که اگر چه آنها به خواستشان نرسیدند اما ثابت کردند که برای تحقق خواست های خود ساکت نمی نشینند، حرکت می کنند و تازه بعد از اعتصاب و مقاومت است که ممکن است بشکنند.

من فکر می کردم اولا اهمیت موضوع اختلاف بین زندان و زندانبان باید درست ارزیابی می شد و ثانیا این که آیا این زندانبان است که نظم جدیدی را می خواهد به ما تحمیل کند یا مائیم که می خواهیم این کار را بکنیم؟ اگر زندانبان می خواهد مثلا از فردا همه زندانیان چپ را مجبور کند که نماز بخوانند و این نظم جدید و بر ضد زندانی را به ما تحمیل کند مسلما باید زندانی مقاومت کند و زیر بار این زورگوئی نرود اگر چه ممکن است در این مبارزه نهایتا شکست بخورد و این را از قبل هم بداند! رژیم می خواهد شخصیت ما را خرد کند، مقاومت ما هم می خواهد و توانسته است موجب عقب نشینی رژیم شود، کما این که در اوج اعدام های سراسری سال ۱۳۶۷ در گوهردشت مقاومت بچه ها در مقابل نماز خواندن ظاهرا شکست خورد اما این که رژیم بعد از یکی دو هفته دیگر نمازخواندن را کنترل نمی کرد و بچه ها را رها کرده بود خود نشانه آن بود که به خوبی می دانست هزینه تحمیل نماز به ما در دراز مدت سنگین است و بهتر است بیشتر از این پاپیچ ما نشود!

زمانی که ما و نه زندانبان می خواهیم نظم زندان را تغییر دهیم و مثلا می خواهیم در ماه رمضان به ما جداگانه غذا بدهند و یا می خواهیم وضع ملاقات و یا غذا و کتاب بهتر شود در اینجا ما درخواست هائی داریم و این مائیم که می خواهیم نظم موجود را تغییر دهیم نه زندانبان (اگر چه نظم موجود نظم نیست، تحمیل شکنجه و محدودیت بر ماست!) در این صورت منطقی این است که تاکتیک ما به گونه ای باشد که با اتخاذ آن همه خواست ها یا بخشی از آنها محقق شوند و نه آن که نه تنها به خواست هایمان نرسیم بلکه نظم موجود محدودتر و تحقیرآمیزتر شود و بیشتر بر ضد ما تغییر کند! ادامه حرکت ورزش جمعی و یا تحریم غذای دولتی تا رسیدن به خواست ها هر دو به شکست انجامیدند ولی علاوه بر آن زندانبان توانست دوستان ما را به زور وادار به شکستن اعتصاب غذا بکند! این شکست زندانبان را جریتر و زندانی را عقبتر راند! در حالی که اگر ارزیابی از مجموعه شرایط لحظه در زندان درست می بود و از ماجراجوئی پرهیز می کردیم ممکن بود که اعتصاب نکنیم و یا مسأله به گونه دیگری پیش برود!

یک بحث نظری دیگر: زندانی و مبارزه مردم

پیشتر اشاره کردم به بحث لزوم توازن میان مقاومت در زندان و خارج از زندان، در مورد ارتباط بین سطح مبارزه مردم در جامعه و مبارزه زندانیان سیاسی در زندان ها دو نظر متفاوت در بین ما به چشم می خوردند، برخی از زندانیان می گفتند ما زندانیان سیاسی جدا از جامعه ایران نیستیم و وقتی سطح مبارزه مردم به جائی می رسد که اعتراض و اعتصاب و گاه راهپیمائی می کنند ما هم باید از لاک مقاومت منفی بیرون آمده و دست به اعتصاب غذا و خلاصه تاکتیک های تندتری بزنیم! شکنجه شدن و انفرادی را به حساب سختی مبارزه ما و تواب شدن و گاه محاکمه مجدد و اعدام را به حساب تلفات طبیعی این مبارزه به حساب می آوردند!

دسته دیگری از زندانیان بودند که نظر دیگری داشتند و من متعلق به دسته دوم بودم، ما می گفتیم حکم اول شما درست است، یعنی ما جدا از جامعه نیستیم اما نتیجه گیری شما ساده کردن مسأله است، اگر واقعا سطح مبارزات مردم به جائی رسیده باشد که رژیم تقریبا وامانده شده و به طور مشخص در حال عقب نشینی باشد و مردم در شعارهایشان خواست آزادی زندانی سیاسی را مطرح کنند آن وقت ما به درستی می توانیم با مبارزات مردم اعلام همبستگی کنیم، این اعلام همبستگی کار کوچکی نیست، ما که هنوز به عنوان زندان سیاسی و یا عقیدتی به رسمیت شناخته نشده ایم، ما که برای اعلام نظر و یا حتی اسم واقعی سازمان خود (مثلا در مورد مجاهدین که مجبور بودند خودشان را منافق بنامند!) شکنجه می شویم اگر اعلامیه بنویسیم و از مبارزات مردم دفاع کنیم معنایش یک پیشروی بسیار بزرگ است، این یعنی از شکنجه گاه های رژیم صدای آزادیخواهی به صورت علنی و شفاف به بیرون زبانه می کشد، نمونه تاریخی آن اعلام همبستگی زندانیان سیاسی با مبارزات مردم در شهریور و مهرماه سال ۱۳۵۷ در زندان های شاه بود.

اما این که چون مردم در فلان یا بهمان نقطه شهر اعتراضی پراکنده کرده اند و در شعارهایشان حتی اسمی از زندانی سیاسی نیست و اساسا چیزی به نام دوره انقلاب به وجود نیامده ما هم دست به تعرض بزنیم فرسنگ ها با حالت اول فاصله دارد، نقطه ضعف رژیم در زندان های سیاسیش نیست بلکه درست برعکس، رژیم در زندان ها جزیره ای ساخته که در آن خودش در اوج امکانات و قدرت است و ما در اوج بی ارتباطی با بیرون و مردم و ما در این جزیره به شدت زیر فشار جسمی و روحی هستیم، یعنی اینجا حلقه ضعیف جنبش و نقطه قوت رژیم است، مردم انتظار ندارند که ما از داخل زندان به رژیم تهاجم کنیم و آن را وادار کنیم که ما را به رسمیت بشناسد و نهایتا ما را آزاد کند، انتظار مردم ممکن است حداکثر آن باشد که ما کمتر اعدام شویم و به مصاحبه تلویزیونی کشیده نشویم و از آرمان های خودمان دفاع کنیم.

تازه این آخری را هم مردم صریحا نمی خواهند و بسیاری از آنها پس از مصاحبه های تلویزیونی برخی از زندانیان سیاسی برای ما دل می سوزانند و زندانی را به باد تمسخر و سرزنش نمی گیرند بلکه رژیم را مقصر شناخته و ما را قربانیان شکنجه رژیم به حساب می آورند، در این صورت وظیفه ما در درجه اول حفظ حیثیت سیاسی و حفظ شخصیت مقاوم و مبارزاتی ماست و هر حرکتی که نتیجه اش این باشد که ما بشکنیم و یا تسلیم خواست های رژیم بشویم تضعیف روحیه مبارزاتی مردم و در اصل به ضرر مبارزات آنهاست.

زندان در زندان

یکی از مشکلاتی که به خاطر فرهنگ بسته ما ایرانی های مذهب زده در زندان ها وجود دارند اما کمتر به آنها اشاره می کنیم معضلات و پیچیدگی های عاطفی و جنسی هستند، سال ها در سلول های انفرادی و عمومی در چنگ زندانبان هائی بودن که آماده شکنجه کردن هستند و در تمام این سال ها زیستن بدون هر گونه تماس با جنس مخالف عوارض روحی و مشکلاتی به بار می آورد که پرداختن به آن کار روانشناسان و محققین اجتماعی است، در اینجا من تنها به گوشه ای از آنچه دیده ام اشاره می کنم، یک بار بچه هائی که در برق سررشته داشتند در تلویزیون بند دستکاری هائی کردند و نتیجه آن شد که یک دفعه دیدیم تلویزیون دارد "عرب ست" را می گیرد! در آن برنامه چند خانم بی حجاب حضور داشتند و گوینده زنی زیبا بود که با موهای بلندش که روی شانه های عریانش ریخته بودند سخن می گفت! تلویزیون در راهرو بود، تقریبا همه زندانی ها از اتاق ها بیرون آمده و در راهرو به تلویزیون چشم دوخته بودند، هیجان گرفتن غیر قانونی تلویزیون خارجی که اگر زندانبان می فهمید ممکن بود دمار از روزگار ما درآورد با هیجان دیدن یک زن بی چادر درهم آمیخته بود!

به تدریج هیجان اول را فراموش کردیم و غرق تماشای آن زن شدیم! من ناگهان از تماشا کردن خجالت کشیدم و با آن که دلم می خواست به تماشای آن زن ادامه دهم به اتاق برگشتم، بچه ها با خنده و شوخی بعضی به اتاق ها برمی گشتند و یا دوباره به تماشای آن تصویر می پرداختند، واقعا چندین سال بود که زنی بدون چادر ندیده بودیم، غالبا وقتی فشار زندانبان در عمومی ها کمتر می شد یعنی کابل و بی خوابی و تهدید و توهین تخفیف می یافتند مسأله جنسی به یادمان می آمد، محرومیت جنسی دائمی بود و نمی توانستیم فراموشش کنیم، گاه قاطعانه سرکوبش می کردیم و گاه با شعر و موسیقی، نقاشی و ورزش و مطالعه زیاد به گوشه ای می راندیمش اما همواره با ما بود، به همین دلیل اگر چه حرف زیادی از مسائل جنسی به میان نمی آوردیم اما وقتی می دیدیم دو نفر همه کارها را باهم انجام می دهند و دائما باهم هستند به مسأله مشکوک می شدیم! در حالی که اگر در حالت عادیتر به سر می بردیم و اسیر تعصبات سنتی نبودیم این نزدیکی ظاهرا غیر عادی را فورا به حساب تمایل جنسی نمی گذاشتیم و یا اگر می گذاشتیم به گونه دیگری با آن برخورد می کردیم.

فصل پنجم - کشتار وسیع زندانیان در تابستان سیاه ۱۳۶۷

در آستانه اعدام های دسته جمعی

قبل از آن که فاجعه اعدام های سراسری را مطرح کنم لازم می دانم به برخی تغییر و تحولات چند ماه قبل از آن اشاره کنم، روزی از روزهای بهمن ماه ۱۳۶۶ بود که ده نفری را از بند ما صدا زدند و بعد از یک ساعت ده نفر دیگر را و همین طور ادامه دادند، به این ترتیب همگی افراد بند را بدون آن که سری های قبل به بند برگشته باشند از بند خارج کردند! تا جائی که به خاطر دارم در راهرو اصلی از تک تک افراد در حالی که چشمبند به چشم داشتیم شفاهی سؤالاتی می کردند، مهمترین سؤال هائی که در ذهن من مانده اینها بودند: "سازمانت را قبول داری یا نه؟ مصاحبه علیه سازمانت می کنی یا نه؟" مطمئن نیستم که سؤال: "مسلمان هستی یا نه؟" هم در بین سؤال ها بود، به هر حال اکثریت افراد بند ما در مورد سازمانشان یا گفته بودند قبول داریم و یا این که نظری نداریم اما در مورد مصاحبه علیه مواضع و سازمانشان تقریبا همگی گفته بودند: "مصاحبه نمی کنیم!" بعد از این سؤال و جواب ها همگی را به بند بازگرداندند!

در آن موقع ما سؤال و جواب ها را کنکور می نامیدیم! به این کنکور عادت داشتیم چون از سال ۱۳۶٤ به بعد چند بار ما را از بند خارج کرده و کتبا سؤال های مشابهی کرده بودند! شاید یک ماه بعد یعنی در اسفندماه بود که شروع کردند به جا به جائی زندانی ها در بندهای مختلف، به تدریج فهمیدیم که تقسیمات جدیدی دارند صورت می گیرند، بر اساس پاسخ هائی که به سؤالاتشان داده بودیم اکثریت افراد بند ما را به بندی دیگر بردند و تعداد اندکی را در همان بند سابق نگه داشتند، مجاهدین را از ما جدا کردند و بعدا فهمیدیم که اساسا شماره گذاری بندها را عوض کرده اند! چپ ها را بر اساس میزان حکمشان تفکیک کرده و در سه بند جداگانه جا دادند، چندی بعد زندانیان ملی کش را که در اوین بودند به گوهردشت منتقل کرده و در بند ده جا دادند، مجموعه این نقل و انتقال ها و آن سؤال های بهمن ۱۳۶۶ می توانست نشانگر برنامه ای باشد که در آن موقع توجه ما را جلب نکرد چرا که تغییرات و سؤال و جواب های آن چنانی قبلا هم بودند اما نه چند بار و در فاصله ای کوتاه!

در گوهردشت از بهار ۱۳۶۶ ما را که تقریبا هفتاد نفر می شدیم در بند هفت جا دادند، اتاق ها همان سلول های انفرادی بودند منتهی درها باز بودند و افراد می توانستند به اتاق های یکدیگر بروند و در راهرو قدم بزنند و هر کس می توانست با هر کس دیگر که می خواهد گپ بزند، در بند ما برخلاف سال های گذشته به تدریج افراد از زندگی جمعی فاصله گرفته بودند، یعنی مقدار خرید لوازم شخصی بیشتر شده بود و افراد کمتر تن به کمون می دادند، اختلاف نظرها روی ضوابط زندگی جمعی، ساعات سکوت، نحوه برخورد با پاسدارها زیاد شده بودند، نظرات بعد از بحث و جدل های فراوان کمتر به یکدیگر نزدیک می شدند و غالبا به جای پیدا شدن نظر و اقدام واحد چند نظر شکل می گرفت و در نتیجه در برابر پلیس واکنش ها متفاوت می شدند.

یکی از زندانی ها با لهجه شیرین آذریش وضعیت بند را با این جمله بیان می کرد: "هرچس برای خودش!" وقتی از او می پرسیدم که آیا موافقی برای تحویل ندادن روزنامه باطله اعتصاب کنیم؟ پاسخ می داد: "اگر برای روزنامه باطله باشد نه اما اگر خواست دیگری مطرح کنیم در اعتصاب شرکت می کنم!" می گفتیم: "آخر این طور که نمی شود، باید یک حرکت واحد و جمعی داشته باشیم، به شوخی می گفت: "هرچس برای خودش!" او این عبارت را نه به خاطر آن که این وضعیت را دوست داشته باشد بلکه درست برعکس به دلیل تأسفش از فضائی که پدید آمده بود بر زبان می آورد! او می گفت: "ما که هر چه بحث بکنیم آخرش هر کس روی نظرات خودش یا گروهش باقی می ماند و بقیه را آدم حساب نمی کند، پس چرا این همه دنبال هماهنگی باشیم؟ که یا هماهنگ نمی شویم یا اگر بشویم آخرالامر فرمولی در می آوریم پر از تناقض که ظاهرا نظر همه را در خود جمع کرده اما خدا می داند که نه تنها نظر هیچکس نیست بلکه با نظر تک تک ماها تضاد دارد!" خلاصه در این اوضاع و احوال بود که فاجعه رخ داد، آرام و بی صدا به ما نزدیک شد و ناگهان صاعقه وار بی رحمانه آشیانه ما را درهم کوبید!

آغاز فاجعه

بعد از ظهر یک روز جمعه (هفتم مرداد ۱۳۶۷) چند پاسدار وارد بند شدند و بدون هیچ توضیحی تلویزیون را بردند! چند تا از بچه ها به پاسدارها گفتند: "چرا تلویزیونو می برید؟ می خواهید تعمیرش کنید؟" (آخر تلویزیون ما برفک داشت!) پاسدارها جواب درست و حسابی ندادند اما یک چیزهائی گفتند که انگار موضوع همان است که زندانی گفته! بعضی از بچه ها درباره این رویداد به تحلیل نشستند و برخی دیگر آنها را مسخره کردند: "بابا تعمیر تلویزیون که تحلیل نداره! پاسدار کج راه میره تحلیل می کنید، در هواخوری دیر باز میشه تحلیل می کنید، غذا را کمتر میدن تحلیل می کنید، بیشتر میدن باز تحلیل می کنید!" جمعه ها ما هواخوری نداشتیم، در نتیجه تا صبح فردایش نفهمیدیم که هواخوری هم قطع شده!

صبح شد، پاسدار هواخوری برای باز کردن در حیاط نیامد، یعنی هواخوری هم نداریم! بدبختی اینجا بود که هواخوری تنها برای هوا خوردن و ورزش کردن نبود، به درد کارهای دیگر هم می خورد، مثلا شما در هواخوری می توانستی با بند روبرو اگر چه بسیار مشکل تماس هائی بگیری و حداقل بفهمی زندانی هایش هنوز در بند هستند یا منتقل شده اند؟ آیا تلویزیون آنها را هم گرفته اند یا نه؟ وقت تحویل گرفتن نهار از پاسدار مربوطه پرسیدیم: "حاج آقا هواخوری چه شد؟" پاسدار گفت: "هواخوری ندارید، همین!" - یعنی چه؟ حاج آقا چرا هواخوری نداریم؟ پاسدار در را بست و هیچ جوابی نداد! ابتدا توجه زیادی به این مسأله نشان ندادیم، البته بعضی ها به فکر فرو رفتند و سعی می کردند بین تلویزیون و هواخوری ارتباط برقرار کنند اما از آنجائی که بارها با چنین مسائلی روبرو شده بودیم هنوز به غیر عادی بودن موضوع پی نمی بردیم! تا این که به نحوی با بند روبرو تماس برقرار کردیم، معلوم شد در آنجا هم روز جمعه هنگام پخش برنامه نماز جمعه بلندگوی بند قطع شد و بلافاصله دو پاسدار آمدند و تلویزیونشان را بردند، آنها هم دیگر هواخوری نداشتند!

صبح شد، دیدیم امروز از روزنامه هم خبری نیست! در فکر بودیم علت چیست؟ اما سر در نمی آوردیم، چون روز ملاقات نزدیک بود گفتیم روز ملاقات خیلی چیزها روشن می شوند، تحلیل ها تماما موکول شدند به روز ملاقات، یا ملاقات داریم و یا ملاقات هم قطع شده، اگر داشته باشیم که با خانواده موضوع را مطرح می کنیم و از اوضاع بیرون خبر می گیریم اما اگر نداشته باشیم این دیگر معنای بزرگی می دهد، روز ملاقات فرا رسید و ملاقاتی در بین نبود!

در لحظات اول به جای اضطراب نوعی خشم در دل خیلی ها جوانه زد، عده ای سعی می کردند با خونسردی بیشتری علت این حوادث را بفهمند و بعد تصمیم بگیرند که در چنین حالتی چه باید بکنند اما اکثریت افراد قبل از آن که علت را بفهمند درصدد آن بودند که علیه این وضعیت دست به اقدام بزنند، (چه بسا در حرکت اعتراضی علت هم روشن بشود!) جو آن موقع هنوز جو حرکت و اعتصاب بود، جوی که از نیمه دوم سال ۱۳۶۵ در اوین و سپس گوهردشت به وجود آمده بود، اگر چه بعد از مدت ها جنگ و گریز با زندانبان ها دیگر هر دو طرف عکس العمل های یکدیگر را دریافته و شناخت بیشتری از همدیگر پیدا کرده بودیم و مدتی بود که حداقل در بند ما، با احتیاط بیشتری دست به اقدام اعتراضی می زدیم با وجود این اکثریت به این نتیجه رسیدند که باید از رئیس زندان رسما توضیح بخواهیم که چرا ملاقات قطع شده؟

جلوی در جمع شدیم و به پاسدار بند گفتیم: "باید رئیس زندان بیاید توضیح دهد که چرا روزنامه و تلویزیون و هواخوری و ملاقات و بهداری قطع شده؟" پس از مدتی پاسدار برگشت و گفت: "رئیس زندان الان وقت نداره اینجا بیاد اما حاج آقا گفت به شما بگم فعلا همه اینها قطع هست، دستور از بالاست! شما هم آروم باشید و زندونتونو بکشید!" بچه ها بحث کردند، دلیل آوردند، دلیل خواستند، گاه تندتر، گاهی مستدلتر با پاسدار شیفت صحبت کردند، حتی برخی ها گفتند: "ول کنید، با این حرف نزنید، باید رئیس زندان همین حالا بیاید و توضیح بدهد!" اما پاسدار به هیچ وجه از چارچوب جوابی که داده بود خارج نشد و هیچ اطلاعات اضافی نداد! فقط زمانی که بچه ها تندتر شدند پاسدار هم کمی تند شد و با صدای بلند گفت: "همه برن اتاق هاشون!" اما به تدریج آرام شد و گفت: "جوابی را که به من دادند به شما گفتم، رئیس زندان هم همینو گفته!" نهایتا در را بست و رفت! در اولین روزی که دیدیم هواخوری و تلویزیون و روزنامه قطع شده اند عده ای فکر کردند ممکن است طرف مرده باشد! بله، مرگ خمینی می توانست یکی از احتمالات باشد! در اتاق های کوچک سه نفری و گاه پنج نفری بحث های نیمه شوخی نیمه جدی در جریان بودند.

یکی می گفت: "چرا اگر خمینی مرده باشد باید امکانات ما را قطع کنند؟" دیگری می گفت: "درست است که این کار غیر منطقی است اما حساب کنید اگر خمینی بمیرد وضع جامعه و حزب اللهی ها چطور می شود؟ اولا حتما مراسم وسیعی برگزار می شود، برای پاسدارها که این مراسم چه بسا از تشییع جنازه پدرشان مهمتر باشد شرکت در این مراسم مهم است، پس پرسنل برای هواخوری و بهداری و ..... کم می آید، ثانیا آنها فکر می کنند اگر به وسیله تلویزیون و روزنامه خبر به زندانی ها برسد ممکن است حرکاتی به قول آنها احمقانه از جانب زندانی ها سر بزند و چه بهتر که آنها باخبر نشوند و بعد از آن که اوضاع جامعه کاملا در کنترل رژیم قرار گرفت و توانستند آماده مقابله حساب شده با هر گونه حرکت زندان ها بشوند خبر به زندانی ها هم برسد!" اما مگر اینها نمی دانند که ما اسیر هستیم و کار زیادی از ما ساخته نیست و تازه ما ممکن است نگران هرج و مرج در پاسدارها بشویم و بی گدار به آب نزنیم؟ پاسخ این بود: "اشتباه می کنی، اتفاقا اون ها ما را بهتراز خودمان می شناسند! اشتباه می کنی که میگی ما احتیاط می کنیم، هیچ معلوم نیست در اوین به خصوص بندی که بچه های زیر اعدامی یا حکم بالا هستند چه اتفاقی بیفتد!"

روزها می گذشتند، مسأله قطع ملاقات موضوع تغییر وضیعت را جدی می کرد، اکبر می گفت: "همین قطع ملاقات کافی است که رادیوها و نشریات خارج از کشور آبروی نداشته رژیم را ببرند، الان ظاهرا با ما کاری ندارند اما من مطمئنم که سازمان های مخالف رژیم و حتی رادیوهای خارجی می گویند در زندان های جمهوری اسلامی حمام خون به راه افتاده، همه را کشته اند و ..... من نمی دانم چه چیزی برای رژیم مطرح است که حاضر است پیه این همه تبلیغات علیه خودش را به تنش بمالد؟ از یک طرف قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل را پذیرفتند و خود طرف جام زهر را نوش جان کرده و این یعنی صلح و سازش و به دنبالش الزاما سازندگی و این هم یعنی وام گرفتن و با غرب وارد معامله شدن و نهایتا تا حدودی عرف بین المللی را رعایت کردن، آن وقت چطور می شود ناگهان چنین تبلیغاتی را به جان بخرند؟ من نمی فهمم چرا رژیم ملاقات را قطع کرده و خانواده ها را به جان خودش انداخته؟ این با اوضاع فعلی رژیم جور درنمی آید!"

جواب این بود که: "اتفاقا جور درمی آید! درست به همین دلیل که گفتی، یعنی به خاطر همان زهری که خمینی مجبور شد بنوشد این قضیه پیش آمد، زهر نوشیدن امام بدون زهر نوشاندن به مخالفینش در زندان پیش نمی رود! می خواهند به ما فشار بیاورند، خمینی هم نمرده، مسأله فشار آوردن است، الان دق دلیشان را باید روی یکی دربیاورند، جنگ را باختند، باید ما را اذیت کنند!" و کسی دیگر جوابی این گونه می داد: "آخر می خواهند چه اذیتی بکنند؟ ما به درد چی می خوریم؟ یا باید از ما مصاحبه بگیرند یا باید ما را بکشند! مصاحبه در این موقعیت علیه کی؟ اگر ما را مجبور کنند علیه سازمان های خود مصاحبه کنیم در این شرایط که دیگر فراموش شده اند دوباره مطرح می شوند و این را رژیم نمی خواهد، اگر ما را بکشند با نظر به تبلیغاتی که علیهشان راه می افتد برای آنها ضررش بیشتر از سودش است!" من در آن لحظات شق دیگری را هم محتمل می دانستم، فکر می کردم ممکن است آزاد کردن عده زیادی از زندانی ها در دستور کار رژیم باشد و درست به همین دلیل فشار به زندانی را افزایش داده است!

چون قبلا هم این تجربه را داشتیم که رژیم در مقطع آزاد کردن عده ای زندانی برای مدت معینی زندان را به جهنم بدل کرده بود، طاقت فرساتر از پیش، تا بتواند از زندانی ها مصاحبه های آن چنانی بگیرد و آنها را سرشکسته و شکست خورده آزاد کند! مهدی می گفت: "شاید بخواهند مناسبات و سیستم زندان را عوض کنند، یک دفعه همه امکانات را می گیرند، بعد برخی از آنها را آن هم به تدریج پس می دهند، شاید این یک عکس العمل حساب شده آنها نسبت به حرکات اعتراضی تکامل یابنده زندانیان سیاسی باشد، حرکاتی که دو سال است به طرز مشخصتر و حادتری راه افتاده اند و هر روز در حال افزایشند، شما حساب کنید از اواخر سال ۱۳۶۵ این حرکات آغاز شدند و روز به روز به اشکال مختلف ادامه یافتند، زندانیانی که کوتاه آمده بودند و نمازخوان شده بودند به تدریج به جمع نمازنخوان ها پیوستند، تواب ها زورشان کم و در عمل منفعل شدند، تا کنون زندانبان نتوانسته حالت سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ را بر زندان ها حاکم کند، شاید واقعا مسأله مستقل از اوضاع و احوال سیاسی کشور باشد، صرفا سیاستی باشد در مورد کل زندان ها یا زندان های خاصی!"

بحث ها ادامه داشتند، گاه سر سفره و به صورت جمعی که بیشتر جنبه شوخی پیدا می کردند و گاه دو نفر که به یکدیگر اعتماد ویژه داشتند و سال ها در سختی ها چه در زندان و چه در بیرون در کنار هم مبارزه کرده بودند سعی می کردند به طور جدی به جوانب این موضوع بپردازند و آن را تجزیه و تحلیل کنند، اطلاعات خیلی کم بودند، همیشه زندان این خاصیت را داشته که با کمترین اطلاعات می بایست حرکت می کردی و یا بدون هیچ عکس العملی منتظر حادثه شومی می ماندی! بارها پیش آمده بود که افراد در قبال چنین مسائلی پیش بینی هائی می کردند و حتی شقوق مختلف را در نظر می گرفتند اما در نهایت پس از مدت ها متوجه می شدند که هیچ یک از شقوق پیش بینی شده درست نبوده اند! به همین دلیل برخی ها به این نتیجه رسیده بودند که خود را خسته نکنند و این همه درباره چیزی که هیچ اطلاع موثقی از جوانبش ندارند حدس و گمان نزنند، زندگی عادی خود را ادامه دهند و لحظه ها را از دست ندهند!

در چنین مواردی دو حالت متضاد در همه پدید می آمدند، از یک طرف تمام عضلات و جسم و جان آدم با شدت های مختلف حالت دفاعی به خود می گرفتند و در شدیدترین حالت کف پاها آماده کابل خوردن می شدند و زُق زُق می کردند! از طرف دیگر حالت فراموشی و سپردن خود به دست حوادث پیش می آمد، هر چه پیش آید خوش آید! هنوز که آغاز نشده، فعلا که راحتیم، بگذار زندگی عادی خودمان را بکنیم! احساس اول محیط بر وجود زندانی است و احساس دوم تلاش برای زیستن در چهارچوب محدودیت، محدودیتی مملو از اضطراب، اضطرابی به نظم آورده شده و کنترل شده! ورزش، دوش آب سرد، صبحانه، کتاب، روزنامه (متأسفانه روزنامه نداریم و باید مقالات نخوانده روزنامه های کهنه را بخوانیم!) سیگار، کاردستی، گپ زدن، نهار، ظرف شستن، خواب بعد از ظهر، کتاب، قدم زدن داخل راهرو، صحبت با یکدیگر، اخبار تلویزیون (آخ، حیف شد، تلویزیون را برده اند!) این بود روال زندگی روزمره مان در آن دوره!

البته از آنجائی که هنوز در کنار یکدیگر بودیم هنوز چهره سرکوب و پاسدارها را که با مفهوم سرکوب و توهین و شکنجه عجین بودند نمی دیدیم، حالت انتظار در محیط زندان موج می زد، پس از یک هفته بیشتر افراد با توجه به محدودیت های جدید در برنامه روزانه شان تغییراتی دادند، برخی ها به جای فوتبال با توپ کوچک و یا والیبال در حیاط به نرمش های چند نفره و یا دو نفره در سلول ها اکتفا کردند، برخی ها ساعات بیشتری را به کتاب خواندن و یا کاردستی اختصاص دادند، کسانی که مسئولان غذا و مایحتاج عمومی بند بودند به ذخیره و جیره بندی پرداختند چرا که معلوم نبود تا چه زمانی ملاقات نخواهیم داشت، سرانجام کی از خانواده ها پول دریافت خواهیم کرد تا مثلا ماست یا پنیر بخریم، شب ها حدود ساعت نه چند پاسدار برای سرشماری می آمدند، این کار قبلا هم صورت می گرفت اما در این روزها پاسدارها بسیار آرام و بی صدا کار می کردند! اگر کسی از آنها سؤال می کرد که چرا امکانات قطع شده؟ و یا تا کی وضعیت به همین نحو باقی می ماند؟ آنها یا پاسخ نمی دادند و یا با لحنی که نه تحکم و توهین و نه آرامش و ادب را می رساند تنها می گفتند: "دستور از بالاست!"

تلاش می کردیم با بندهای مجاور تماس بگیریم و هر وقت که تماس برقرار می شد تازه می فهمیدیم که آن بندها هم در وضعیت مشابهی هستند و اطلاعات جدیدی ندارند! البته برخی از خبرها جالب بودند، مثلا این که یکی از بندها به خاطر قطع ملاقات و سایر امکانات تا روشن شدن وضع و گرفتن یک پاسخ قانع کننده از زبان مسئول زندان از گرفتن غذای دولتی سر باز زده اند و به همین دلیل مدیریت زندان ده نفر از افراد آن بند را که بیشتر توی چشم بودند از بند بیرون کشیده و آنها را با خود به جای دیگری برده و با تحکم و تهدید به بقیه گفته: "مواظب خودتان باشید، خدا را شکر کنید که کاری با شما نداریم! دست از پا خطا نکنید و گر نه با شدت برخورد می کنیم!" زندانیان یکی دیگر از بندها نیز در فکر آن بودند که غذای دولتی را تحریم کنند اما عده زیادی فکر می کردند تا زمانی که نفهمیده ایم علت این وضعیت چیست نباید دست به اعتصاب بزنیم.

شاید دو هفته ای گذشته بود (اواخر مرداد) که از بند روبرو این خبر به ما رسید: "در یک بند فرعی (۶۲) که صرفا مجاهدین در آن زندانی بودند دیر وقت شب یک آخوند (بعدا فهمیدیم نیری بوده!) زندانی ها را که حدودا سی نفر می شدند یک به یک به خارج از بند برده و از آنها سؤالاتی کرده، بعد همه زندانی ها را با خودش برده به جز دو یا سه نفر را !" نظر بازماندگان آن بند این بود که افراد منتقل شده یا به زندان دیگری انتقال یافته یا اعدام شده اند! در آن روزها این اولین باری بود که کلمه اعدام مطرح می شد! بچه ها تقریبا هیچ کدام باور نکردند که خبر اعدام آن سی نفر بتواند صحت داشته باشد چرا که اولا خبر دهندگان آن را به عنوان حدس و گمان خود مطرح کرده بودند و نه یک خبر موثق، ثانیا ما غالبا اخبار مجاهدین را اغراق آمیز قلمداد می کردیم، از آن گذشته انتقال در نیمه شب در زندان های جمهوری اسلامی کار خیلی عجیبی نبود اما با همه اینها این که چنین گمانی یعنی اعدام مطرح می شد خودش پدیده جدید و قابل تعمقی بود!

یکی از بچه ها با لحن شوخی - جدی مطرح کرد: "من فکر می کنم باید یک مقدار آذوقه داخل کانال های شوفاژ جاسازی کرد و همیشه آماده بود که وقتی به ما هواخوری دادند همان جا از پشت بام با تیربار ما را به رگبار ببندند! در آن لحظه تنها راه فرار ما ضمن آن که حتما یک عده خواهند مرد فرار از طریق همین کانال ها به زیرزمین است! این زیرزمین ها همه به همدیگر راه دارند، اگر آذوقه داشته باشیم ماه ها می توانیم از یک بند به بند دیگر از طریق همان زیرزمین ها برویم!" جماعت با خنده و شوخی پاسخ او را دادند، کسی حرفش را جدی نگرفت اما هیچکس نه به طور جدی و نه به شوخی اصل حرفش را قاطعانه رد نکرد، داستانی که او ساخته بود ذهنی به نظر می آمد اما مسأله تیربار و اعدام در حیاط (هواخوری) مثل فیلم های جنایات فاشیست ها برای برخی از بچه ها جدی به نظر می آمد، روزها می گذشتند و ما در تخیلات و گاه تفکرات خود غوطه ور بودیم.

یک شب ساعت حدود یک و نیم یا دو بعد از نیمه شب صدای یک تریلی را شنیدیم که دائم به عقب و جلو می رفت، سعی کردیم از سوراخ کوچکی که در کرکره های فلزی درست کرده بودیم بیرون را نگاه کنیم، من خودم این تریلی با کانتینر سفید را دیدم که سعی می کرد وارد آمفی تئاتر بشود، دو پاسدار به راننده فرمان می دادند: بیا، بیا، هُپ و ..... ما چند نفر که بیدار بودیم در مورد تریلی به حدس و گمانه زنی پرداختیم اما هیچ نتیجه ای نگرفتیم، تریلی در آن وقت شب چرا می خواهد وارد آمفی تئاتر شود؟ رفیق محمد کرمی (۶۳) را که شغلش رانندگی تریلی بود از خواب بیدار کردیم تا شاید با دیدن تریلی حدس واقعی تری بزند، او به شوخی گفت: "شاید گوشت یخ زده برامون آوردن، آخه از کانتینر سفید بیشتر برای حمل گوشت یخ زده استفاده میشه!" اما دیگری گفت: "گوشت یخ زده؟ آن هم این وقت شب؟ چرا روز نمی آرن؟" - کار اینها که حساب و کتاب نداره! "اما آخه به عقل جور درنمی آد!" - پس چیه؟ فکر می کنی جنازه دارن می برن؟

خنده تلخی بر لبانمان نشست! در آن لحظه هیچکدام فکر نمی کردیم جنازه ای در کار باشد و این حرف بدون هیچ تعمقی خود به خود از دهان یکی بیرون آمده که شاید در اعماق ذهنش بارها به اعدام فکر کرده بود و به همین دلیل در یک گفتگوی معمولی کلمه جنازه به راحتی بر زبانش جاری می شد، فردای آن روز عده دیگری در جریان ماجرای تریلی قرار گرفتند اما راستش این واقعه به عنوان یک خبر مهم و حساس که دهن به دهن بچرخد تلقی نشد، شاید حتی خیلی ها آن را نشنیدند یا اگر شنیدند فراموشش کردند! یکی از روزها اکبر صادقی به هم اتاقی هایش که یکیشان من بودم گفت: "بوی بدی از پنجره می آید!" و بعد به سمت کرکره های فلزی خیز برداشت! اکبر کارگر فلزکار بود، آن موقع سی و پنج سال داشت و به راستی فرزند رنج و کار بود، در زمان شاه زندانی سیاسی بود و من او را از زندان شاه می شناختم، تجارب زیادی داشت، او همیشه هوشیار و فرز بود، مهربانی و فداکاری، پرکاری و صداقت و استحکام شخصیت از خصوصیات بارز او بودند که شاید بتوان گفت همه کسانی که با او زندانی بودند از هر گروه و سازمانی که بودند به آن اعتراف می کردند.

اکبر قبلا در کرکره فلزی پنجره سوراخ کوچکی تعبیه کرده بود و می توانست از همان جا پاسدارها و به خصوص داود لشکری رئیس انتظامات زندان را در حالی که ماسک ضد گاز بر چهره داشتند و همه شان در حال سمپاشی بودند ببیند، آن صحنه را من و خیلی های دیگر هم دیدیم اما راستش کسی نمی توانست حدس بزند که سمپاشی در ارتباط با پیکرهای بی جان مجاهدین باشد زیرا در گوهردشت غالبا تابستان ها سمپاشی می کردند، سمپاشی معمولا در داخل بندها صورت می گرفت و آن هم به خاطر مبارزه با حشرات، هیچکس تا آن موقع ندیده بود که فضای باز را هم سمپاشی کنند، تازه سمپاشی ها همیشه توسط یک پاسدار پیر زندان صورت می گرفتند و هیچ وقت ندیده بودیم که لشکری در سمپاشی شرکت کند اما متأسفانه واقعیت این است که ما نتوانستیم این تفاوت ها را بفهمیم و سمپاشی را به اعدام و پیکر بی جان مجاهدین ربط دهیم!

برخی از زندانی ها به طور جدی تمام فاکت ها را جمع آوری می کردند و سعی داشتند که با ربط دادن آنها به هم موضوع را تحلیل و آینده را پیش بینی کنند، قطع ناگهانی تلویزیون، روزنامه، ملاقات و هواخوری، مراجعه شبانه یک آخوند به یکی از بندها وانتقال اکثریت افراد آن بند به جای دیگر، مسأله تریلی و سمپاشی، پاسخ ثابت و یکنواخت پاسدارها در مورد علت این محدودیت ها (دستور از بالاست!) و این که: "دست از پا خطا نکنید! خدا را شکر کنید که کاری با شما نداریم!" حمله مجاهدین به اسلام آباد غرب و پیشروی آنها در خاک ایران طبق آخرین خبرهای رادیوئی که تا پنجم مرداد به گوش زندانی ها رسیده بودند تمامی فاکت هائی بودند که می توانستیم ردیف کنیم!

یکی از بچه ها می گفت از این فاکت ها نمی توان یک نتیجه مشخص گرفت اما چند احتمال می توانند وجود داشته باشند: یک - در رابطه با حمله اخیر مجاهدین به غرب کشور که ظاهرا پیشروی هائی هم داشته اند رژیم رابطه زندانی های سیاسی را با بیرون کاملا قطع کرده که نگذارد اخبار بیشتری به زندان ها برسند و سبب بالا رفتن روحیه زندانیان مجاهد و احیانا انگیزه ای برای حرکات تندتر از سوی آنها شوند، دو - حالت دیگر آن است که وضعیت فوق العاده در زندان را در ادامه سیاست های اخیر یعنی پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل و تن دادن به صلح ارزیابی کنیم، در این صورت رژیم فکر می کند مجبور است پس از برقراری آتش بس تا حدودی عرف بین المللی را رعایت کند، رژیم برای ترمیم خرابی های جنگ و حل مشکلات اقتصادی احتیاج به پول و اعتبار و خلاصه روابط نزدیکتر و رسمی تر با غرب دارد، ممکن است در این بین به لیبرال ها هم امکان ها و اختیاراتی دهند، کم یا زیاد، در چنین وضعیتی آزادی زندانی های سیاسی هم باید جزئی از برنامه رژیم باشد اما نمی توان باور کرد که خمینی و بازجوهایش به همین راحتی کوتاه بیایند و اجازه دهند زندانیان با سری افراشته از زندان آزاد شوند! لذا برنامه این است که با شکنجه و فشار زندانی ها را وادار به مصاحبه های آن چنانی کنند و با نماز و دعا و الله اکبر و شوهای تلویزیونی اکثریت زندانی ها را آزاد کنند و این گونه وانمود کنند که زندانی ها همگی نادم و اصلاح شده اند و دیگر لزومی ندارد در زندان بمانند! یعنی زندانی ها را سرشکسته و سپس آزاد کنند!

من بیشتر به این نظر اخیر گرایش داشتم، جالب اینجاست که در هیچکدام از این شقوق گمان اعدام دسته جمعی زندانیان به دستور خمینی وجود نداشت! البته مشخص است که آنچه در اینجا آمد و فضائی که تشریح شد مربوط به همه زندانیان سیاسی در آن مقطع نیست و چه بسا در زندان های دیگر بحث ها و نقطه نظرهای دیگری جریان داشتند، در یکی از بندها (بند بیست) که اسارتگاه حدود پنجاه نفر از سازمان های چپ (عمدتا توده ای) بود در مرداد ۱۳۶۷ اساسا مسائل دیگری جریان داشتند، اطلاعات موثق و تکان دهنده ای به آنها می رسید و همین امر سبب شد که وضعیت عجیب و فوق العاده ای در آنجا پدید آید! آنچه زندانیان بند بیست در روزهای پس از هفتم مرداد دیدند و شنیدند بسیار دلخراش بود! آنها صدای رفت و آمدهای زیادی را خارج از بند می شنیدند و وقتی همه ساکت می شدند تا ببینند چه خبر است کلماتی را از زبان بازجوها و زندانیان مجاهد می شنیدند، بازجو می پرسید: "اتهامت چیه؟" - مجاهد! "خب، آفرین، برو سمت چپ!"

بچه ها در آغاز نمی فهمند که چه خبر است اما پس از مدت کوتاهی که توانستند از لای کرکره فلزی پنجره قسمت کوچکی از بیرون را ببینند یک بنز خاور دیدند که دو نفر پاسدار محموله هائی را در پشت ماشین جا به جا می کنند، بیشتر که دقت می کنند ناگهان یکی از بچه ها می گوید: "مثل این که آدم جا به جا می کنند! دست و پای آدم ها را می بینید؟" آری، یکی از پاسدارها داشت جسدها را در قسمت باربند ماشین جا به جا می کرد! دست یکی از قربانیان آویزان شده بود، پاسدار دست را گرفت و روی تن بی جان و شاید نیمه جان قربانی انداخت، این صحنه چند بار تکرار شد! دیگر مشخص شده بود که این جسدها متعلق به زندانیان مجاهد است! پس این سؤال و جواب ها نتیجه اش به کشتار وسیع زندانی ها منتهی می شود! پس کسی که پاسخ می دهد: "من مجاهد هستم!" و صدائی می گوید: "اینو ببر سمت چپ!" می برندش آمفی تئاتر و همان جا اعدامش می کنند، چون این جسدها را از آمفی تئاتر بیرون می آورند! پس ما هم در نوبت اعدام هستیم! اینها به دلایلی اول از مجاهدین شروع کرده اند و بعد هم نوبت ما می رسد، پس همه ماها را اعدام خواهند کرد! این بود حرف ها و فکرهائی که در این بند منحصر به فرد وجود داشتند!

محمدعلی بهکیش (۶٤) و برادر بزرگترش محمود (۶۵) که هیچ وقت محمدعلی را تنها نمی گذاشت در همین بند بودند، محمود دندانش درد گرفته بود و در تمام ماه مرداد چون زندانیان را از کمک پزشکی محروم کرده بودند درد می کشید! محمدعلی جوانی پرشور و زیرک بود، آرام و قرار نداشت، همه جا سرک می کشید، او بود که برای اولین بار در آن بند بخشی از سؤال و جواب های دادگاه ها را شنیده و بنز خاور را هم دیده بود، افراد بند بیست به تدریج و طی یک ماه اخبار زیادی جمع آوری کرده بودند، برخی از آنها حتی جلسات دادگاه های چند دقیقه ای را شنیده بودند، زندانیان مجاهد که ابتدا نمی دانستند منظور اصلی از این سؤال و جواب ها چیست در پاسخ به این سؤال که اتهامت چیه؟ (یعنی در زمان دستگیری وابسته به چه سازمانی بوده ای؟) گفته بودند: سازمان و یا سازمان مجاهدین خلق و یا گفته بودند مجاهد هستیم! تمامی این انسان ها در همان لحظات اول اعدام شدند! این اعدام ها نه در حضور کسانی که هنوز مورد سؤال واقع نشده بودند بلکه پنهان از آنها رخ می دادند! آنها قصد داشتند هیچکس حتی آنها که در نوبت اعدام هستند نفهمند که اعدام در پیش است!

در روزهای اول معیار اعدام کردن و یا نکردن همین بود که زندانی مجاهد آیا دارای این روحیه هست که در مقابل بازجو بگوید: "من مجاهد هستم!" یا نه؟ اگر این روحیه را دارد سزاوار مرگ است و اگر ندارد و می گوید: "منافق!" فعلا لازم نیست اعدام شود! به زودی مجاهدین پی به این مخفی کاری و حیله بازجو ها بردند و بسیاری از آنها در مقابل هیأت سه نفره و بازجوها در پاسخ به این سؤال که اتهامت چیست؟ می گفتند: "منافق!" این پاسخ سبب شد در آن وانفسا عده ای از مرگ نجات یابند اما بازجوها هم پس از مدت کوتاهی پی بردند که زندانیان مجاهد قضیه را فهمیده اند و می خواهند با این تاکتیک فعلا اعدام نشوند، در نتیجه هزینه را بالا بردند و سؤالات را سخت تر کردند! یعنی وقتی زندانی مجاهد می گفت: "من منافقم!" دوباره از او می پرسیدند: "حاضری همکاری اطلاعاتی کنی؟" دیگر زندانی نمی توانست بگوید: "بله!" و همین امر سبب می شد مورد شناسائی هیأت قرار بگیرد و او را در صف اعدامی ها وارد کنند!

اگر زندانی مجاهدی باز می کوشید بازجو را فریب دهد و می گفت: "بله من منافقم، من سازمانم را قبول ندارم، حاضرم همه این حرف ها را بنویسم و مصاحبه کنم و حتی حاضرم همکاری کنم!" هیأت سه نفره رودست می زد و می گفت: "اگر راست می گوئی اسامی کسانی را که در زندان فعالیت تشکیلاتی دارند همین جا و همین حالا بنویس!" و وقتی زندانی می گفت: "چنین کسانی وجود ندارند!" و سعی می کرد به نحوی از دادن پاسخ مشخص طفره برود آنها می گفتند: "تو دروغ می گوئی سگ منافق! برو سمت چپ!" و این یعنی اعدام! البته این گونه نبود که رژیم توانسته باشد با دقت تمام همه مجاهدین را شناسائی کرده و کسانی را که حاضر به همکاری نبودند اعدام کرده باشد چرا که اعدام ها بسیار سریع و تا حدی شانسی انجام می شدند! در نتیجه مجاهدین زیادی بودند که زنده ماندند اما هیچ گاه تن به همکاری با رژیم ندادند!

زندانیان آن بند منحصر به فرد که همه شان از گروه های چپ بودند تقریبا از بسیاری از این واقعیات قبل از پنج شهریور مطلع شده بودند! دنیای عجیبی داشتند آن پنجاه نفر! یک ماه تمام یعنی از هفتم مرداد تا پنجم شهریور ۱۳۶۷ این صحنه های تکان دهنده را می دیدند و می شنیدند! شاید روز دوم شهریور بود که محمدعلی بهکیش جر و بحث دو نفر را می شنود که یکیشان آخوند بوده است، به احتمال بسیار زیاد آخوند نیری! نیری می گفته است طبق حکم امام چپی ها هم باید مشمول رویه اعدام شوند! و دیگری نظرش این بوده که گویا حکم خمینی شامل چپی ها نمی شود! آخرش قرار می شود از امامشان استفسار کنند! مأمورین اعدام و هیأت سه نفره امام نمی دانستند که افراد این بند کم و بیش ماجرا را فهمیده اند! آنها تمام اقدامات لازم را برای پنهان ماندن اعدام ها حتی از چشم کسانی که ممکن بود یک ساعت دیگر اعدام شوند انجام داده بودند! زندانی های این بند تقریبا بیست و نه روز تمام در چنین حال و روزی به سر می بردند! هر لحظه ای که می گذشت خشم و تنفر بی حدی تمام وجودشان را احاطه می کرد!

شاید بیش از نیمی از آنها به این نتیجه رسیدند که رژیم (حال به هر دلیل) قصد قتل عام همه زندانیان سیاسی را دارد! قصد رژیم تنها شکستن روحیه زندانی نیست، این بار هدف آنها گرفتن مصاحبه تلویزیونی و تواب سازی نیست، آنها فقط خون ما را می خواهند بنوشند، آنها فقط به مرگ ما راضی می شوند و نه چیز دیگری! پس بگذار با سر افراشته بمیریم، بگذار ما را در حالی که حتی یک قدم از مواضع خود عقب نشینی نکرده ایم بکشند! بخش دیگری از این زندانیان نظر دیگری داشتند، آنها می گفتند ما هنوز اطلاعات کاملی نداریم، ما تنها می دانیم بخشی از بچه های مجاهد را اعدام کرده اند، نمی توانیم بگوئیم همه ما و حتی همه مجاهدین را صد درصد اعدام خواهند کرد، باید ببینیم چه برخوردی با ما خواهند کرد، ما نباید پیشاپیش به استقبال اعدام برویم، یعنی نباید آنها را تحریک کنیم، تجربه زندان نشان می دهد که وقتی رژیم فشار می آورد عقب نشینی لازم است، هر وقت عقب نشینی نکرده ایم دودش به چشم خودمان رفته، یا اعدام های بیشتری متحمل شده ایم و یا افراد بیشتری را توانسته اند از بین ما مسخ کنند و به توبه وادارند!

در این بحث ها این تأکید پررنگ بوده است: اگر قرار بر دزدیدن سر خود باشد مهم و بسیار مهم این است که حد عقب نشینی مشخص شود، حد عقب نشینی تن ندادن به مصاحبه تلویزیونی به نفع رژیم (مثلا توجیه این اعدام ها) است، حد عقب نشینی عدم همکاری اطلاعاتی با رژیم آخوندهاست، این که در تلویزیون سراسری حاضر نشویم تا علیه سازمان ها، مردم و حیثیت خودمان لجن پراکنی کنیم، ما حاضریم برای آن که با این انسان نماها همکاری اطلاعاتی نکنیم به راحتی و با افتخار بمیریم اما این درست نیست که آنها را تحریک کنیم و به راحتی اعدام شویم، افراد مقاومی که در لحظات سخت شخصیت محکم و ثابت قدمی از خود نشان داده بودند در هر دو دسته نظرات بالا وجود داشتند، تأثیرگذاری بر یکدیگر و یکدلی با شدت تمام عمل می کردند اما در عین حال هر کس خود را در مقابل این پرسش که چگونه باید برخورد کند تنها احساس می کرد، تمامی خصایل و ویژگی های هر انسان چه ارثی و چه اکتسابی از لحظه نطفه بستن تا تولد و پس از آن، تأثیرات محیط زندگی، زندگی دوران کودکی و جوانی، زندگی سیاسی و مبارزاتی، شکست ها و پیروزی ها، عقده ها و حرمان ها، همه آنچه زندگیش می نامند در این که چه باید کرد تعیین کننده بودند!

آیا باید کوتاه آمد؟ آیا باید تا حدودی منعطف بود؟ آیا باید حتی یک قدم عقب ننشست؟ آیا باید به این دژخیمان تاخت و حلقومشان را پاره کرد و آنگاه مرگ همراه با شکنجه را در آغوش کشید؟ آیا ..... آن چنان که گفتم افراد این بند شاید تنها زندانیان چپی بودند که قبل از پنج شهریور و در واقع قبل از اعدام دسته جمعی چپی ها تا این حد از فاجعه ای که در حال وقوع بود مطلع بودند! قبل از پنج شهریور اکثر بندها در وضعیت مشابه بند ما به سر می بردند، یعنی مجموعه اطلاعات جسته و گریخته ای که در طول این یک ماه به چنگ آورده بودند آنها را به نتیجه مشخصی نمی رساند، مهمتر آن که بدبین ترین افراد این بندها هم به طور جدی اعدام سراسری را حدس نمی زدند، این را دست کم در مورد بند خودم می توانم با اطمینان ادعا کنم!

پنج شهریور ۱۳۶۷

اکنون برمی گردیم به بند خودمان در گوهردشت، برمی گردیم به جمع افرادی که تریلی را دیده بودند اما نه جسدها را و حتی فکر می کردند ممکن است گوشت منجمد برای زندانی ها آورده باشند! وقت نهار بود، آن روز غذای زندان پلو استانبولی بود، مثل همیشه کم گوشت و یا بهتر بگویم بدون گوشت! کارگری آن روز سفره های چهار نفره و گاه شش نفره را در سلول های یک نفره چید و بچه ها فارغ از هر هیجانی در کنار هم نشسته و نهار می خوردند، شوخی و بحث و گاه سکوت، در آهنی بند باز شد، صدای باز شدن در همیشه در زندانی حالت خاصی ایجاد می کرد! نوعی اضطراب، نوعی هوشیاری، نوعی تمرکز و توجه به بازجو و زندانبان! حتی برای کسی که سال ها و ماه ها و به دفعات زیاد این صدا را شنیده بود در عین حال که عادی و روزمره به نظر می رسید اما هنوز نامأنوس و ناراحت کننده بود!

در باز شد و یکی از پاسدارها شروع کرد به خواندن اسامی بیست و پنج نفر از ما ! درست مثل روز ملاقات که اسامی را صدا می زدند، همه ساکت شدیم و با دقت به اسامی گوش کردیم، هر کس اسم خود را می شنید حالت خاصی به او دست می داد، ترکیبی از ترس و خوشحالی! "کسانی که اسمشونو خوندم چشمبند بزنند بیان بیرون!" - حاج آقا با وسایل یا بی وسایل؟ "گفتم که چشمبند بزنند همین حالا بیان بیرون!" ما نمی دانستیم چرا ما را فرا می خوانند چون دقیقا یک ماه بود که کسی را صدا نزده بودند اما از یک طرف این که حالت یک ماهه قبلی با فرا خواندن عده ای زندانی به بیرون درهم می ریزد و تغییر می کند به نوعی خوشحال کننده بود: "بالاخره از بند خارج می شویم، شاید بفهمیم چرا این حالت در زندان پیش آمده!" از طرف دیگر احساس گنگی در همه پدید آمده بود که بوی خوبی از آن نمی آمد! ما سعی کردیم در همان لحظات اول از ویژگی های افرادی که فراخوانده شده بودند حدس بزنیم چه نقاط مشترکی در آنها می توانند وجود داشته باشند، لحظات کوتاهی بودند و ما در عمل نتوانستیم ویژگی مشترکی بین آنها بیابیم! (۶۶)

به هر حال بیست و پنج نفر که من هم جزو آنها بودم با همان لباسی که به تن داشتیم چشمبند زده و بیرون رفتیم! کسی به فکر خداحافظی نبود، نه مجالش بود و نه بچه ها اصراری به خداحافظی داشتند، درست مثل مواقعی که کسی را برای ملاقات یا بهداری صدا می زدند، ناهار را خورده و نخورده به راه افتادیم، فقط نمی دانم چرا اکبر صادقی به سراغم آمد و با لبخند گفت: "پسرجان! چپ نزنی ها ! بیا این هم چوب سیگار، شاید لازم بشه سیگار بدون فیلتر بکشی، این فندک رو هم اضافه ببر، پول داری؟" کمی هم پول به من داد، تر و خشک کردن بچه ها عادتش بود، در اوج اضطراب ها و شتاب زدگی ها با کمال خونسردی به مرتب کردن و رتق و فتق امور افراد می پرداخت اما من نمی دانستم این آخرین دیدارم با اکبر و بسیاری از بچه های بند است! من چه می دانستم؟ ما چه می دانستیم که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید؟ هیچ وقت!

ما را به طرف راهروی اصلی طبقه همکف بردند، وقتی به آنجا رسیدیم گفتند: "کنار دیوار بنشینید!" از زیر چشمبند و دور از چشم پاسدارها سعی کردم دور و برم را نگاه کنم، ناگهان متوجه شدم که فقط بیست و پنج نفر نیستیم، گوش تا گوش زندانی های بندهای دیگر را آورده اند و در راهروی اصلی و حتی راهروهای فرعی تا نزدیک پارکینگ بچه ها چشم بسته کنار دیوار نشسته اند! پیش خودم فکر می کردم راستی چه اتفاقی افتاده؟ چرا همه را اینجا جمع کرده اند؟ لابد باز هم کنکور گذاشته اند، همچنان که پیشتر گفتم در یک سال پیش از آن سابقه داشت که هر از گاهی زندانیان را از بند بیرون بکشند و به صورت ضرب الاجلی بازجوئی کنند، البته در این نوع بازجوئی ها معمولا کتکی در کار نبود، سؤالات زیادی را به صورت چاپی بین ما پخش می کردند و بعد زندانیان بدون آن که بتوانند کوچکترین تماسی با یکدیگر داشته باشند باید به آنها کتبا جواب می دادند! سؤالات سیاسی و در واقع تفتیش عقاید و تمایلات بودند.

این اواخر این تأکید مسخره هم در میان انبوه سؤالات گنجانده شده بود: "پیشنهادات و انتقادات خود را از نحوه اداره زندان و برای بهبود وضعیت زندان ها بنویسید!" این خواست که ظاهری دموکراتیک داشت خود وسیله ای بود برای کسب اطلاعات بیشتر از مکنونات قلبی زندانیان! ما همیشه فکر می کردیم که این کنکورها به خاطر آن است که روحیات زندانیان را ارزیابی کنند و احیانا اگر کوچکترین ضعفی در کسی مشاهده کردند با تعویض زندان یا تهدید و تطمیع های بعدی افراد را وادار کنند که بیشتر کوتاه بیایند و احیانا کسانی را از میان آنها عفو کنند، از طرف دیگر این قصد را داشتند که افراد سرموضع را دقیقتر بشناسند، برای آنها مقررات خاصی وضع کنند و تصمیمات خاصی در موردشان بگیرند!

زندانی های سرموضع در مقابل این سؤالات دو نوع برخورد می کردند، از اواخر سال ۱۳۶۵ با تغییر توازن قوا و تا حدودی رفتار زندانبانان عده ای تقریبا با حالت تهاجمی پاسخ می دادند، یعنی رک و پوست کنده تحلیل های خود را می نوشتند، مثلا سؤال شده بود نظرتان راجع به جنگ چیست؟ یا سیاست های جمهوری اسلامی در مورد آزادی و یا گروه های مخالف و ضدانقلاب چیست؟ و یا نظرتان در مورد عملکرد سازمان خودتان چیست؟ بخشی از سرموضعی ها فکر می کردند باید در پاسخ به این پرسش ها به طور مفصل و مستدل توضیح دهند که جنگ و ادامه آن ارتجاعی و به ضرر مردم است و یا سیاست های حکومت در مقابل مخالفانش غیر دموکراتیک و بر ضد منافع مردم است و ..... گروهی دیگر از سرموضعی ها غالبا رک و صریح پاسخ نمی دادند و سعی می کردند با آوردن توجیهاتی از دادن پاسخ صریح سرباز زنند! مثلا می گفتند جنگ خوب نیست و به امید روزی که جنگ نباشد! یا در مقابل سؤال سیاست جمهوری اسلامی نسبت به مخالفینش هیچ پاسخی نمی دادند! به این بهانه که من زندانی هستم و وارد بحث های پیچیده نمی شوم! و یا حداکثر می گفتند برخوردهای جمهوری اسلامی صحیح نیست!

این دسته از سرموضعی ها تمام سعیشان بر این بود که علیه سازمانشان و همین طور دیگر سازمان های مخالف رژیم چیزی ننویسند و در مقابل سؤال همیشگی بازجوها که مصاحبه می کنی یا نه؟ هیچ وقت نگویند مصاحبه می کنم، تحلیل این دسته از زندانیان این بود که نباید مکنونات قلبی خود را علنا برای مسئولان زندان به خصوص بازجوها برملا کنیم، این کار هم آنها را جریتر می کند و هم شناختشان را از عقایدمان دقیقتر می سازد در حالی که خوب می دانیم بازجو هر چه از ما کمتر مطلع باشد به نفع ماست، (من چنین نظری داشتم) اما دسته اول می گفتند ما نباید نظرات خود را از دشمنان خود پنهان کنیم! البته کم و بیش و نه به طور عمده نوعی رقابت در دادن پاسخ های دندان شکن به مسئولان زندان وجود داشت! این رقابت ها به خصوص در مواقعی که به دلایل مختلف فشار از طرف زندانبان کمتر می شد افزایش می یافت، در واقع از اواسط سال ۱۳۶۵ تا همان موقع یعنی اواسط سال ۱۳۶۷ به علل مختلف که یکیشان کمتر شدن فشار زندانبان بود روحیه ها بالا بودند و جو مقاومت و دفاع صریح و حرکت های اعتراضی بالا گرفته بودند.

اما این بار از پرسشنامه و کنکور خبری نبود، عده ای از زندانی ها سعی می کردند از زیر چشمبند خبرهائی را که داشتند رد و بدل کنند، من دلم می خواست نظر دیگران را در مورد پدیده آن روز بپرسم اما چند نفری که با من پچ پچ کنان صحبت کردند چیزی در مورد این که اینجا و اکنون چه خبر است نمی دانستند! آنها بیشتر در مورد اعتصاب بند حکم بالائی ها و این که ده نفر را از بند بیرون کشیدند و به احتمال زیاد خیلی اذیتشان کرده اند صحبت می کردند، در همان حال که همگی چشم بسته در راهرو نشسته بودیم این دو جمله به گوشم خوردند، لشکری گفت یا ناصریان یا کس دیگری نفهمیدم: "اینو شلاقش بزنید! اینو ببرش حسینیه!" دفعات قبل که کنکور می گذاشتند صحبت از شلاق نبود! موضوع چیست؟ من می دانستم که کابل اگر چه در زندان های جمهوری اسلامی بسیار رایج است اما سر هر موضوع کوچکی کابل به کف پا به میان نمی آید، انفرادی، سیلی و لگد و زنجیر و حتی تاریکخانه (۶۷) و اتاق گاز (۶۸) در مورد تخلفات عادی اعمال می شدند اما کابل همیشه در مواقعی به میان می آمد که موضوع جدی تر باشد!

"اینو ببرش حسینیه" یعنی چه؟ چرا می برند حسینیه؟ حسینیه که همان آمفی تئاتر را می گویند غالبا برای اجرای مصاحبه در جمع زندانی ها مورد استفاده قرار می گیرد و گاهی تواب ها را به آنجا می برند تا تئاترهای مضحکی علیه سازمان های سیاسی اجرا کنند یا سرود جمعی تواب ها را بخوانند، حال چرا حسینیه مطرح می شود؟ من در تمام مدت یک ماه با توجه به فاکت های بسیار ناقص بیشترین احتمال را روی دو حالت می گذاشتم: یک - می خواهند عده زیادی را آزاد کنند اما نه با قامتی افراشته و سری بلند بلکه به صورت سرشکسته و نادم! در این صورت عده ای را با شکنجه وادار به مصاحبه می کنند وعده ای را هم به زور به تماشای مصاحبه می برند و بعد هم آزاد می کنند. دو - این که حاکمیت در ارتباط با حمله مجاهدین به اسلام آباد غرب با مصاحبه گرفتن و یا حتی اعدام عده ای از مجاهدین در صدد انتقام گرفتن است، احتمال وجود این شق را ضعیف می دانستم و تازه آن را مرتبط با سرنوشت چپ ها نمی دیدم،با شنیدن این دو جمله شق دوم را منتفی دانستم و حتم کردم که مسأله همان کابل خوردن و مصاحبه کردن است.

به بغل دستیم احمد ادریسیان (۶۹) که از نظامیان توده ای بود و باهم از بند هفت آمده بودیم گفتم: "فکر می کنی موضوع چیه؟" احمد گفت: "هیچ چی بابا، همون پرسشنامه های همیشگی!" گفتم: "اما من فکر می کنم قضیه باید جدیتر باشد، بهتر است خیلی تند نرویم، اینها خیالاتی دارند!" بچه ها را یکی یکی به انتهای راهرو فرعی می بردند و دیگر پیدایشان نمی شد! نوبت به من رسید، دیدم لشکری از نفر قبلی یکی دو سؤال کرد و او را به سمتی فرستاد، جلو رفتم، لشکری پرسید: "اتهامت چیه؟" - اکثریت! "الان هم قبول داری یا نه؟ - من که از بیرون خبری ندارم و نظری نمی توانم داشته باشم! "مصاحبه می کنی؟" - نه، به هیچ وجه! "برو سمت چپ!" به سمت چپ رفتم، وارد راهرو اصلی شدم و کنار دیگران نشستم، دیدم خیلی ها را می شناسم و تقریبا کسانی هستیم که باهم از بند خارج شده بودیم، به پهلودستیم ماجرا را گفتم و پرسیدم: "از تو هم همین سؤال ها را کرد؟" گفت: "آره!"

من هنوز فکر می کردم مسأله مصاحبه گرفتن در حسینیه مطرح است، حدسم این بود که می خواهند با این سؤال و جواب ها افرادی را که بیشتر از همه به طور علنی رژیم را محکوم می کنند جدا کرده و روی آنها فشار بیاورند تا آنها را بشکنند و وادار به مصاحبه تلویزیونی علیه سازمان هایشان بکنند! به طور غریزی احساس می کردم نباید خود را در چشم دشمن برجسته کنم اما چگونه و به چه طریقی؟ اگر معیار پرونده و سابقه مطرح نباشد آدم می تواند با جواب های نرمتر از زیر تیغ شلاق و مصاحبه خارج شود اما مگر همه آدم های باسابقه و به اصطلاح سرموضع هم می توانند با همین تاکتیک از شلاق و مصاحبه خلاصی یابند و آن را دور بزنند؟ اگر اینها چنین برنامه ای داشته باشند سرانجام در بین این همه زندانی افرادی را پیدا می کنند که زیر شکنجه ببرند، چرا من به فکر خودم هستم و می خواهم خودم توی چشم نباشم؟ شلاق خوردن و بعد احیانا بریدن و مصاحبه کردن برای دیگران خوب است و برای من بد؟

این نامنصفانه است اما اگر من هم پرخاشجویانه جواب بدهم حتما روی من انگشت خواهند گذاشت و مرا به کابل خواهند بست! هیچ معلوم نیست بتوانم کابلی را که هیچ انتهائی جز قبول مصاحبه ندارد آن قدر تحمل کنم تا بمیرم! گذشته از این از دو حال خارج نیست، یا اینها آدم های قدیمی تر را از قبل مشخص کرده اند که در آن صورت من و امثال مرا به زیر تیغ خواهند برد، در آن حال تنها راهی که برای ما می ماند مقاومت است و اگر نتوانستیم، خودکشی! شاید هم مثل بسیاری از اوقات دیگر برنامه این آخوندها خیلی هم حساب شده نباشد و همین جا فرجی پیدا شود! شاید اینجا هم دارند فله ای کار می کنند و الله بختکی عده ای را می برند زیر فشار! فکر می کردم در این حالت هم درست آن است که ملایمتر جواب بدهم و سعی کنم فعلا توی چشم نباشم، همه این فکر و ذکرها در طول دو سه دقیقه از مغزم گذشتند، مبنای آنها البته تجربیات طولانی بود، فکر کردم در این لحظات اگر چه هر کس مسئول کار خودش هست اما به هر حال رفتار و برخورد تک تک افراد روی دیگران اثر می گذارد و بچه ها نباید از نظرات هم بی خبر باشند، لذا بهتر است حدس ها و نظرات خود را با دیگران در میان نهم.

به پهلودستیم که ادریسیان بود گفتم: "من صریح نگفتم سازمان را قبول دارم فقط گفتم از بیرون خبر ندارم پس نظری نمی توانم داشته باشم اما در مورد مصاحبه با صراحت گفتم مصاحبه نمی کنم!" او گفت: "اما من گفتم حزب را قبول دارم!" گفتم: "حرف مرا به بغل دستیت هم برسان و بگو او هم به پهلودستیش منتقل کند، بگو فلانی گفته نظری ندارم و مصاحبه نمی کنم، در ضمن بگو به نظر من وضع امروز با همیشه متفاوت است، فقط کنکور نیست! زیاد نباید تو چشم باشیم، شاید بخواهند برای مصاحبه گرفتن کابل بزنند!" به دو نفر سمت چپ خود هم گفتم که چه پاسخی به لشکری داده ام، یکی از آنها مجید منبری (۷۰) بود که گفت: "من گفتم قبول دارم!" دیگری گفت: "من گفتم نظری ندارم اما وقتی پرسید یعنی چه؟ خلاصه محکوم می کنی یا نه؟ گفتم نه، محکوم نمی کنم!" تمام این حرف ها به صورت پچ پچ و با در نظر گرفتن سمت نگاه پاسدارها که زیاد بودند و در راهروها قدم می زدند صورت می گرفتند!

صفی که در آن بودم آرام آرام و به صورت نشسته به سمت یک راهروی فرعی حرکت می کرد، متوجه شدم که یک اتاق ته راهرو هست و همگی ما به نوبت باید وارد این اتاق بشویم، داخل اتاق صحبت هائی می شدند و من فقط می توانستم صدای پرخاش و داد و بیدادهائی را که از داخل اتاق به بیرون می آمد بشنوم، متأسفانه مضمون صحبت ها به هیچ وجه مشخص نبود، البته برداشتم این بود که در داخل اتاق شکنجه جسمی در کار نیست، هر کس که وارد اتاق می شد پس از شاید پنج، شش دقیقه از اتاق بیرون آورده می شد! ناصریان یا لشکری به پاسدارها اشاره می کردند و گاهی با صدای بلند می گفتند: "اینو ببرش سمت چپ!" یا "اینو ببرش حسینیه!" حتی در یک مورد شنیدم که گفتند "اینو ببرش بند!" حال کدام بند؟ معلوم نبود! (بعدا که بچه ها اطلاعاتشان را از آن روزهای سیاه روی هم گذاشتند معلوم شد که آنچه بازجو می گفت با آنچه که اشاره می کرد و زندانیان چشم بسته قاعدتا نمی بایست ببینند متفاوت بود! مهم نبود که بازجو چه کلمه ای به کار می برد، مهم این بود که به پاسدارها چه اشاره ای می کند، اشاره اش به سمت حسینیه است یا به سمت بند! حسینیه یعنی اعدام و بند یعنی شکنجه و کابل برای نماز خواندن!)

اما بگذارید به همان دوره بی اطلاعی برگردیم و داستان را پی بگیریم، من سعی کردم با یکی از رفقای قدیمیم که در بند دیگر زندانی بود اما نزدیک در همان اتاق نشسته بود صحبت کنم، کوششم این بود که بپرسم در داخل آن اتاق چه خبر است؟ این سر و صداها و گفت و شنودها بر سر چیست؟ اما متأسفانه رفیق قدیمی فارغ از این که در اتاق چه می گذرد سعی می کرد خبر آخرین اعتصابی را که در بند خودشان اتفاق افتاده و منجر به بیرون کشیدن ده نفر و فشار آوردن روی آنها شده بود تعریف کند! این ماجرا برای من که داستانش را می دانستم به خصوص در آن لحظه جالب نبود، بعد از مدتی متوجه شدم جلیل شهبازی یک بار داخل آن اتاق شده اما گویا کارش تمام نشده و به او گفته اند دم در اتاق بنشیند، با ایما و اشاره از او پرسیدم: "در اتاق چه خبر است؟" جلیل که قیافه عصبی و بی حوصله ای داشت گفت: "هیچ چی، همان حرف های همیشگی! قبول داری یا نه و ....." من هر چه اصرار می کردم که او بیشتر بگوید اما هم جلیل حالش را نداشت و هم پاسدارها آنجا بودند و نمی شد صحبت کرد!

در مقابل هیأت سه نفره

سرانجام نوبت به من رسید، وقتی وارد اتاق شدم به من گفتند: "چشمبندت را بردار!" در نگاه اول برداشتن چشمبند برای من خوشایند بود چون معنایش این بود که مسأله بازجوئی در بین نیست، هر چه هست افراد علنی می خواهند با آدم صحبت کنند اما از طرف دیگر این احساس غریب هم به آدم دست می داد که چشمبند برداشتن می تواند معنای بدی هم داشته باشد چرا که وقتی می خواستند کسی را اعدام کنند دیگر برای بازجوها مهم نبود که شخص اعدامی در مقابلش چشمبند داشته باشد اما برای من معنای دوم دور از ذهن بود، میز بزرگی را در مقابلم دیدم که سه نفر پشت آن نشسته اند، سمت راست یک نفر با لباس شخصی، وسط یک آخوند و سمت چپ هم یک نفر با لباس شخصی، من هیچ کدام را نمی شناختم اما قیافه سمت راستی برایم آشنا بود، احساس کردم عکس او را در روزنامه دیده ام و احتمالا اشراقی دادستان کل تهران (اوین) است، (بعدا معلوم شد که او اشراقی بود!) آخوند که یک ساعت بعد فهمیدم نیری حاکم شرع دادگاه های انقلاب تهران است رو به من کرد و گفت: "بنشینید، ما هیأتی هستیم که برای بررسی وضعیت زندان ها آمده ایم! سؤالاتی داریم، جواب بدهید!"

"اسم و فامیلی، نام پدر؟" - حسین بهبودی، محمد "سن؟" - سی و چهار سال "شغل؟" - تکنسین "متأهلید؟" - بله و یک فرزند دارم. "مذهب؟" - اسلام! برای آن که بگویم اسلام احساس بدی نداشتم، پنج سال پیش هم در بازجوئی ها وقتی مذهب به صورت فرمالیته سؤال شد گفته بودم: مسلمان! اما در مقابل این که سازمانت را قبول داری یا نه؟ همیشه می گفتم: قبول دارم! برای من همیشه حفظ مواضع سیاسی و مصاحبه نکردن علیه خود و سازمان و به نفع رژیم یک اصل تخطی ناپذیر بود، البته نماز نخواندن هم جزو حیثیت سیاسیم بود! برای من در بازجوئی ها و کنکورها در زندان پیش نیامده بود که بازجوها اصرار داشته باشند که بگویم مسلمانم یا کافر! این سؤال را خیلی از پاسدارها می کردند و متناسب با جواب، اذیت هائی هم می کردند، اما در بازجوئی های همراه با شکنجه سؤال: "مسلمانی یا نه؟" مطرح نبود! البته اگر کسی در دادگاه می گفت خدا را قبول ندارد و یا کمونیست است امکان اعدام شدنش بود!

نیری پرسید: "نماز می خوانید؟" - خیر! "اتهام؟" (یعنی در ارتباط با چه سازمانی بوده ای؟) - اکثریت! "هنوز هم هستی؟" - فعلا که زندانم و از بیرون خبری ندارم! "حاضری سازمانت را در مصاحبه محکوم کنی؟" - نخیر، من مصاحبه نمی کنم! "پس سازمانت را قبول داری؟" - من گفتم نظری ندارم اما هر طور می خواهید حساب کنید! (من نمی خواستم در مورد مصاحبه نرم برخورد کنم، دلم می خواست ضمن آن که زیاد عصبانیشان نمی کنم اما با قاطعیت تمام حالیشان کنم که اهل مصاحبه علیه خود و سازمان نیستم!) نفر سمت چپ که جوانتر بود و از همان اول در نگاهش کینه و عصبیت موج می زد (۷۱) به حرف آمد: "این که نمیشه، هم مسلمونی، هم سازمانتو قبول داری، هم نماز نمی خونی!" نیری گفت: "مصاحبه رو ولش کنید، بگو ببینم تو چه جور مسلمانی هستی که نماز نمی خونی؟" گفتم: "من با نماز خواندن افراد مسلمان مخالفتی ندارم اما خودم نمی خوانم، خودتان بهتر می دانید نماز خواندن در اینجا چه معنائی دارد!" - اما ما مجبورت می کنیم که بخوانی! "من نماز نمی خوانم!" نیری با عصبانیت در حالی که لبش می لرزید گفت: "اگر جرأت داری بگو مسلمانم و نماز نمی خوانم، آن قدر کابل می خوری تا بخوانی!"

اشراقی رشته کلام را به دست گرفت، رو به من کرد و گفت: "ببین، اگر شما راست می گوئی این کاغذ را امضا کن!" (کاغذی را به من داد!) با سرعت کاغذ را که یک کپی از دست نوشته بود خواندم، در آنجا چیزی در این حدود نوشته شده بود: "من (جای خالی برای اسم) مارکسیسم را رد می کنم و به خدای واحد متعال و پیغمبر خاتم انبیاء و روز قیامت معتقدم!" فهمیدم اصول دین اسلام را نوشته اند! گفتم: "این نوشته مسائلی را مطرح می کند که پیچیده است و من در آن وارد نیستم! من نمی توانم آن را امضا کنم!" نیری گفت: "ول کنید آقا، این مرتد است!" من تا آن لحظه که شاید چهار یا پنج دقیقه طول کشیده بود احساس کردم اولا تصمیم گیری مهمی مطرح است و این افراد هم باید افراد مهمی در دستگاه باشند، ثانیا مسأله فعلا مصاحبه و انزجار نیست، آنچه برای این موجودات مهم است مسلمان بودن و یا نبودن است! یعنی اگر هر فشاری بخواهند بیاورند همین یک کلمه تعیین کننده است! ثالثا این که نیری که یک آخوند است کلمه مرتد را بر زبان رانده نشانه این است که ممکن است اینجا دادگاه باشد و حتی مسأله اعدام در بین باشد! (البته تا آن لحظه هنوز اعدام برای من باورکردنی نبود!)

به طور غریزی احساسم این بود که باید از این اتاق هر جوری شده بیرون بروم، اول موضوع را باید بفهمم، فعلا جوابی نباید بدهم که این سه نفر تصمیم نهائی خود را بگیرند، پس از آن که نیری علامتی با خودکار روی کاغذش در مقابل اسمم گذاشت و گفت: "ول کن آقا، این مرتد است!" اشراقی گفت: "اما حاج آقا، ایشان گفت که مسلمان است!" بعد رو کرد به من و گفت: "ببین، تو زن و بچه داری، خوب فکر کن، این کاغذ را امضا کن!" من از نگاه های اشراقی و کلمه مرتد و "تو زن و بچه داری" بار دیگر به این فکر افتادم که نکند به راستی موضوع اعدام مطرح باشد؟ در یک آن تصمیم گرفتم روی مسلمانی تکیه کنم! گفتم: "ببینید من مثل شما حزب اللهی و وارد به مسائل اسلامی نیستم اما این را می دانم که با اسلام مخالفتی ندارم و از یک خانواده مسلمان هستم!" نیری به افرادی که پشت سر من ایستاده بودند و یکیشان همان ناصریان بود اشاره ای کرد و ناصریان به من گفت: "پاشو، گفتم این خبیثه، پاشو بریم بیرون!"

مرا از اتاق بیرون برد اما نه به سمت چپ فرستاد و نه به سمت راست بلکه کنار در همان اتاق که سه چهار نفر دیگر هم آنجا نشسته بودند ایستاند! بعدا دریافتم که معنایش این بوده است که هنوز در مورد من تصمیم نگرفته اند! به ذهنم رسید که چنین است اما مطمئن نبودم، دراین اثنا یکی از زندانیان مسنتر (۷۲) را که می دانستم سرموضع است در کنار خود دیدم، او داشت همان کاغذ را امضا می کرد،. سعی کردم با او تماس بگیرم، به او نزدیک شدم و یواش پرسیدم: "من امضا نکردم، تو چرا این را امضا می کنی؟" او چیزی نگفت، شاید سؤال مرا نشنید اما این مسأله برای من مهم بود که او چه می کند، چرا که او کسی نبود که کوتاه بیاید، مگر چه اتفاقی افتاده که او هم دارد امضا مم کند؟ شاید ده دقیقه ای گذشت که دیدم ناصریان آمد و به آن چند نفر که در کنار در اتاق ایستاده و قبلا در همان اتاق مورد پرس و جو قرار گرفته بودند گفت: "راه بیفتید!" اول مرا داخل صف نکرد، بعد از من پرسید: "خبیث تو چی؟" من که احساس می کردم بهتر است هر جا این بچه ها را می بردند مرا هم به همان جا ببرند گفتم: "حاج آقا من گفتم که مسلمانم!" ناصریان گفت: "تو هم با اینها برو خبیث!" و یک ضربه سبک با خودکار به سرم زد!

ما در یک صف به راه افتادیم، ناصریان به یک پاسدار گفت: "اینها را ببر بند!" فکر می کردم و در واقع آرزو داشتم ماجرای آن روز به همین جا ختم شود و الان وارد بند شویم، چشمبندها را برداریم و به تحلیل ماجرائی که در آن روز بر ما رفت بنشینیم، به هر حال به راه افتادیم اما به جای بند خودمان صف به سمت دیگری هدایت می شد! وارد بند دیگری شدیم، از تک تک ما دوباره اسم و اتهام را پرسیدند و ظاهرا در یک دفتر نوشتند و بلافاصله پرسیدند: "نماز می خوانی یا نه؟" که ما همگی (البته یک به یک) گفتیم: "نه!"

کابل به کف پا برای نماز!

با اولین "نه" گفتن باران سیلی و مشت و لگد بود که از هر طرف می بارید! پاسدارها یکی دو تا نبودند و طرز زدنشان هم حساب شده نبود! طوری می زدند که گوئی همین حالا در همین جا قصد کشتن ما را دارند! این که ضربه به چشم می خورد یا به شکم یا بیضه برایشان مهم نبود! در حالی که کتک زدن در زمان بازجوئی اگر چه ممکن بود بیشتر درد داشته باشد اما غالبا حساب شده بود! با اعتراض فریاد می زدیم: "یعنی چه؟ چرا می زنی؟" کمونیست؟ هان؟ خدا را قبول نداری؟ هان؟ نماز نمی خونی؟ هان؟ ..... خلاصه بعد از این کتک ها ما را با خشونت تمام به داخل یکی از اتاق ها پرتاب کردند و در را بستند! به سرعت چشمبندها را برداشتیم و بی اختیار همدیگر را در آغوش گرفتیم، سه، چهار نفر از بچه ها با من همبند بودند و بقیه اگر چه در بند ما نبودند اما قبلا از بندهای پیشین همدیگر را خوب می شناختیم، تنها یک نفر در بین ما ناشناس بود.

من متوجه شدم که چشمان محمد (۷۳) پر از اشک شده اند! به او نزدیک شدم و پرسیدم: "چی شده؟ چیزی که نشده، چرا این قدر نگرانی؟" دیدم ساکت است و زیر لب می گوید: "کشتند، همه راکشتند!" گفتم: " تو چی میگی؟ از کجا این حرفو می زنی؟" دیدم با احتیاط به اطراف نگاه می کند و از گفتن بیشتر هراس دارد! او خوب می دانست که مسأله چه بوده و چیست! به خصوص این را خوب می دانست که بازجوها و مسئولان زندان تا کنون مجاهدین را اعدام کرده و فعلا در حال اعدام کردن چپ ها هستند اما اصرار زیادی در مخفی ماندن موضوع اعدام دارند و آن هم نه تنها برای بیرون از زندان بلکه به خصوص برای کتمان موضوع از خود زندانی ها و حتی اعدامی ها تا لحظه اعدام! محمد به این موضوع پی برده بود و هراس داشت که اگر به دیگران بگوید و مقامات به شکلی پی ببرند ممکن است برایش گران تمام شود و در آن شرایط خیلی گران!

محمد من و سایرین را خوب می شناخت، سرانجام با اصرار بیشتر گفت: "الان یک ماه است که دارند مجاهدین را می کشند! ما جنازه ها را دیدیم تو بندی که بودیم، بچه ها همه می دانستند و برخی از بچه ها چنان در نفرت و خشم فرو رفته بودند که مسلما به هر سؤالی که اینها می کردند جواب رد و حتی تحریک کننده می دادند، در نتیجه من مسلم می دانم که خیلی از آنها (منظور زندانیان آن بند) (۷٤) اعدام خواهند شد!" من گفتم: "این که مجاهدین را اعدام کرده اند معنایش این نیست که عینا همان برنامه را با ما داشته باشند!" گفت: "من این طور فکر نمی کنم! اعدام مجاهدین هم به همین شکل بود، اول از بند بیرون می کشیدند و سؤالاتی می کردند و بعد دادگاه چند دقیقه ای و بعد چپ و راست کردن و به دنبال آن اعدام !" من گفتم: "پس آن هیأت سه نفره و آن اتاق دادگاه بود؟" گفت: "آره، این دادگاه است! آن آخوند هم نیری حاکم شرع دادگاه های انقلاب استان مرکز است، آن مرد هم که چاق است اشراقی دادستان انقلاب استان مرکز است!"

در همین اثنا یکی از بچه ها گفت: "اینجا را ببینید، اینجا چند تا اسم نوشته و آخرش هم نوشته ما را برای اعدام می برند!" اشاره اش به چند اسم بود که روی شوفاژ نوشته شده بودند، آنها همگی مجاهد بودند! دیگر کوچکترین تردیدی وجود نداشت، قتل عام زندانیان سیاسی! حال جزئیاتش چیست هنوز برای ما روشن نبودند! هنوز در شوک شنیدن حرف های محمد بودیم که در سلول را باز کردند و پاسداری گفت: "چشمبند بزنید بیائید بیرون!" و ما که هنوز نتوانسته بودیم کم و کیف خبر شوم را بررسی کنیم با حالتی بهت زده چشمبند زدیم و بیرون رفتیم! به زیرهشت که رسیدیم روبروی صف، سه نفر از بچه های بند خودمان را دیدم، یکی از آنها کیان بود، (۷۵) رنگش پریده بود، سبیلش را تراشیده بودند و می دیدم که آشکارا لبانش می لرزند! وقتی پرسیدم چه خبر؟ گفت: "یا می خوانی یا آن قدر کابل می زنند که بخوانی!" گفتم: "من حسین هستم، تو چرا این طوری حرف می زنی؟ خب دارند فشار می آورند، مثل همیشه!" به خیال خودم خواستم روحیه بدهم اما کیان بدون آن که پاسخی به من بدهد حرفش را تکرار کرد!

من و ساسان (۷۶) که در این جمع بیشتر به هم نزدیک بودیم و یا لااقل برای حل مشکلات در لحظات سخت بیشتر احساس نزدیکی می کردیم به هم نزدیک شدیم، هر دو به هم گفتیم: "می خوریم، می خوریم!" یعنی مقاومت می کنیم و نماز نمی خوانیم، یعنی کابل می خوریم! چهار یا پنج نفر دیگر از بچه های گروه ما هم همین تصمیم را داشتند، کف پایم زُق زُق می کرد! چند سالی می شد که دیگر کابل نخورده بودم، گاهی به دلایلی سیلی و مشت و لگد و انفرادی و ..... پیش آمده بودند اما پس از دوران بازجوئی دیگر کابل به کف پا نخورده بودم و حالا باید خود را آماده می کردم تا دوباره این شکنجه لعنتی را تحمل کنم! شکنجه ای که اگر محدود نباشد تحملش بسیار، بسیار سخت است!

جلوتر که رفتیم دیدم در راهروی بزرگ گوهردشت چندین تخت شلاق برپا کرده اند و پاسدارهای زیادی در حال انجام وظیفه اند! لشکری عرق کرده و پیراهنش را درآورده و با عرقگیر کابل را در دستش می چرخاند! خودش هم کابل می زد و کل این شکنجه جمعی را رهبری می کرد! بچه ها را یکی یکی به تخت نزدیک می کردند و لشکری سؤال می کرد: "می خونی یا می خوری؟" دیگر وقت و حوصله این را نداشت که بگوید: "یا از این به بعد نماز می خوانی یا آن قدر کابل می خوری که مجبور شوی بخوانی!" لشکری یک ثانیه هم به تو وقت نمی داد! فقط اگر سریع می گفتی می خوانم تو را به تخت نمی بستند و گر نه باید کابل می خوردی! چند تا از بچه های ما که وضع را این گونه دیدند جواب دادند می خوانند تا در آن لحظه کابل نخورند! فرصتی برای فکر کردن نبود و تنها اولین انعکاس خبرها و وقایعی که در عرض چند دقیقه مثل پتک بر سر و روی آدم می بارید به آدم دستور می داد که چه بکند!

چندین ساعت زیر چشمبند، در اوج بی خبری یک ماهه از تمام دنیای خارج از بند، بعد دادگاه کذائی چند دقیقه ای و شنیدن جملاتی از قبیل: "اینو ببرش حسینیه، اینو شلاقش بزن، اینو ببرش ملاقات کنه، هه هه!" و بعد بند جهنم (نامی که خودم و برخی دیگر از آن به بعد به آن بخش دادیم!) و باران سیلی و مشت و لگد و زنجیر و تحقیر و بعد خبر اعدام مجاهدین و در جریان بودن اعدام چپی ها و آخر از همه این راهروی لعنتی دراز و بی قواره با تخت های شلاق و لشکری کابل به دست و نعره هائی شیطانی و هیستریک که گویا از کینه ای هزار ساله، از دهان هیولائی ناشناخته بیرون می آیند که برای ترساندن اهالی زمین از آن سوی کره خاک غریو می کشد! تسلسل فشرده این پدیده ها و رخدادها جائی برای اندیشیدن و تصمیم گرفتن باقی نمی گذاشت!

این را می دانم که در زمان بازجوئی وضع شکنجه بهتر از آن چه در این لحظات در پنج شهریور ۱۳۶۷ رخ داد نبود اما وقتی یک مبارز را به ناگهان دستگیر می کنند و سریعا به زیرزمین های اوین و یا اتاق های بازجوئی سه هزار (کمیته مشترک سابق) می برند حداقل یک چیز برای او روشن است و آن این است که او باید تا آنجا که توان دارد بایستد و اطلاعات سازمانیش را لو ندهد و مسبب دستگیری کسی یا کسانی نشود اما مسأله در اینجا متفاوت بود! شما را برای آن که کسی را لو دهید کابل نمی زدند، حتی برای آن که علیه خودتان و سازمانتان شوی تلویزیونی اجرا کنید کابل نمی خوردید بلکه برای آن که بگوئید: "نماز می خوانم!" از طرف دیگر مقصود جنایتکاران این بار نه گرفتن اطلاعات بلکه کشتن افراد مبارز بود! کشتن بی هیچ مقدمه ای! اگر هم از اعدام ها باخبر نمی شدید از طرز شکنجه کردنشان این را به راحتی حس می کردید که هدف کشتن است نه کسب اطلاعات و حتی نه مصاحبه گرفتن! و اینها همه در زمانی است که تو دیگر می دانی تا کنون عده زیادی از رفقایت یا اعدام شده اند یا می شوند!

اگر بگویم نماز می خوانم شاید رهایم کنند و بعدا عملا نخوانم و بعد از مدتی دوباره کابل بخورم اما در همان فاصله شاید اطلاعاتم بیشتر شوند و بفهمم ماجرا چیست! شاید منظورشان فقط این است که بگویم می خوانم و دیگر انتظار نداشته باشند عملا بخوانم، اگر بگویم کابل می خورم و نمی خوانم کابل خوردن تا کی ادامه می یابد؟ آیا این نیروئی که بسیج شده است برای کشتن و شکستن همه ما خسته خواهد شد؟ آیا می توانم آن قدر طاقت بیاورم که زیر کابل بمیرم؟ تازه اگر بمیرم این درست است که تنها به خاطر نماز نخواندن زیر شکنجه کشته شوم؟ اگر کابل بخورم بیشتر تحریک نمی شوند و سعی نمی کنند که بر من سخت تر بگیرند و چیزهای دیگری هم از من بخواهند؟ من که چندین سال است در زندان به عنوان زندانی سرموضع نماز نخوانده ام و در مقابل ترفندها و فشارهای مختلفشان مقاومت کرده ام آیا درست است که به خاطر فرار از کابل خوردن تسلیم شوم؟ اگر بگویم باشد نماز می خوانم از کجا معلوم که خواسته های این شکنجه گران بیشتر نشوند؟ اگر قرار است بعدا روی مسائلی از قبیل مصاحبه و یا همکاری کردن "نه" بگویم چرا از همین حالا مقاومت را شروع نکنم؟

نمی توانم بگویم تمام اینها سؤالاتی بودند که در همان لحظات کوتاه کم و بیش در ذهن ما نقش می بستند، آنچه این لحظات را با بازجوئی متفاوت می کرد، یکی کمتر مهم بودن پذیرش نماز خواندن بود و دیگری آگاهی ما به عزم جزم زندانبان به کشتار وسیع زندانیان! (بماند که به این آسانی نمی توان از کمتر مهم بودن نماز خواندن نسبت به لو دادن یا مصاحبه تلویزیونی کردن و یا بدبختی هائی در این ردیف سخن راند!) به هر حال از گروه ما ساسان (۷۷) و هوشنگ (۷۸) و من و جلیل شهبازی که درست یادم نیست از گروه ده نفری ما بود یا گروه دیگری و دو نفر دیگر گفتیم نماز نمی خوانیم و به تخت شلاق بسته شدیم! اولین کابل فرود آمد، تا دردش را بفهمم دومی و سومی اما بسیار قوی! نعره می زدیم و کابل می خوردیم! پس از شاید بیست و یا چهل ضربه (که بعدا فهمیدیم برای دو وعده نماز یکجا زده اند) ما را از تخت باز کردند و گفتند: "درجا بزن! بدو!" این کار برای به جریان افتادن خون در پا و از کرختی درآمدن پا و حس کردن کامل درد کابل بود اما درجا زدن در اینجا چیز دیگری بود!

چند پاسدار ما را به سرعت می دواندند و چون پاها ورم کرده بودند قادر به ایستادن نبودیم تا چه رسد به دویدن! در نتیجه به زمین می خوردیم و پاسدارها ما را با مشت و لگد از زمین بلند می کردند و با کابل به جان ما می افتادند و دوباره مثل یک گونی به طرف دیگر پرت می کردند و با خشونت تمام وادارمان می کردند که بدویم! بار دیگر ما را به تخت نزدیک کردند، قبل از نزدیک شدن به تخت من فکر می کردم حالا چه باید بکنم؟ راستش وقتی مرا می دواندند تنها به این مسأله فکر می کردم که باید باز بخورم یا تسلیم شوم؟ در آن لحظه من و ساسان (آن چنان که بعدا برای هم تعریف کردیم) نمی دانستیم که کابل زدن برای نماز در وعده های سه گانه این فریضه مسلمانی است! من فکر می کردم در همان راهرو لعنتی آن قدر کابل می زنند تا یا بمیری یا بگوئی نماز می خوانم! به خصوص حرف کیان در ذهنم بود که گفته بود: "یا می خوانی یا آن قدر کابل می زنند که بخوانی!" شاید اگر محدود بودن و جیره ای بودن کابل را می دانستم یکی دو روزی صبر می کردم و می خوردم!

به هر حال من با این حساب که در اینجا برای صرفا پذیرش نماز خواندن نمی توانم آن قدر کابل را تحمل کنم تا بمیرم در مقاومت بیشتر به تردید افتادم! سعی کردم به ساسان نزدیک شوم، او هم گویا همین گونه فکر کرده بود چون به محض این که به هم رسیدیم با نگاه به هم فهماندیم که قبول کنیم که می خوانیم! خلاصه وقتی دوباره از ما سؤال کردند گفتیم: "می خوانیم!" چند لحظه بعد فهمیدیم از گروه ما هوشنگ و جلیل به مقاومت ادامه دادند، ما را با کسانی که کابل نخورده بودند و نماز خواندن را پذیرفته بودند وارد بند جهنم کردند، اینجا بود که لحن پاسدارها عوض شد و این در نظر ما بسیار دردآور بود! آنها پیروز شده بودند اما باز هم ما را می زدند، با ریش تراش دستی با تندی و به نحو زننده ای سبیل های ما را تراشیدند! ما را به صف کردند که داخل دستشوئی برویم و وضو بگیریم، وارد دستشوئی شدیم، نمی توانم آن لحظه را تصویر کنم، همه ساکت بودند و به هم نگاه می کردند، من و ساسان که به اصطلاح کابل خورده بودیم و به درستی نمی توانستیم بایستیم در چشم دیگر رفقایمان عزیزتر شده بودیم!

شاید در خودشان احساس گناه می کردند که چرا آنها هم کابل نخوردند! ما هم که کابل خورده بودیم از این که نهایتا تسلیم شده ایم احساس شرم می کردیم، احساس می کردیم کوتاه آمده و حیثیت خود را لکه دار کرده ایم! پس از پنج سال زندان در حکومت اسلامی این اولین بار بود که احساس شکست می کردم! بسیاری از همان بچه ها که نماز خواندن را پذیرفته بودند سال ها بود (یکیشان نه سال) که در مقابل نماز اجباری مقاومت کرده بودند اما اکنون در فضای کشتار دسته جمعی این گونه تسلیم شده بودند! درست در همین لحظه یک پاسدار با لبخندی زهرآگین جلو آمد و گفت: "ها؟ وضو بلد نیستید؟ سگ کمونیست ها؟" یکی دیگر با قیافه ای دلسوزانه گفت: "برادرا، من وضو می گیرم، به من نگاه کنید و یاد بگیرید! امشب همتون مسلمون شدین!" این جملات کشنده تر از جملات پاسدار قبلی بودند! "سگ کمونیست ها" خیلی زیباتر از لحن دلسوزانه پاسدار دوم بود!

آدم احساس می کرد حالت کسی را دارد که مورد تجاوز چند نفر واقع شده و بعد از تجاوز، یکی از همان کسانی که با زور به او تجاوز کرده حالا با آرامش دارد موهایش را مرتب می کند! برای یک لحظه احساس کردم اگر همین طور پیش برویم همه چیزمان را از دست می دهیم، یک نیروی دفاعی خود به خود در من زنده شد، چشمکی به دو سه نفر از بچه ها که خیلی گرفته بودند (واقعا گرفته و درهم تنیده و به شدت در عذاب و خاموش!) زدم و گفتم: "هنوز چیز مهمی پیش نیامده، بی خیال! چیزهای زیادی داریم که باید نگه داریم!" هنوز احساسم این است که آن جمله و آن لبخند در آن لحظه مؤثر و خوب بودند، ما را وارد اتاقی کردند و همان پاسدار جلوی همه قرار گرفت و گفت: "به من اقتدا کنید، اگر بلد نیستید مهم نیست، هر کاری من می کنم شما هم بکنید!" من که پایم خونی شده بود به بهانه زخمی بودن پا یک گوشه اتاق نشستم و با بی حالی گفتم: "نمی توانم!" می دانستم این را عناد قلمداد نمی کند، اتفاقا همین طور هم شد، پاسدار گفت: "شما نمی خواد حالا بخونی!"

به خودم گفتم: "چه خوب، هنوز عملا نماز نخوانده ام!" اما خوب می دانستم که این خود را فریباندن است! شاید در آن لحظه این خودفریبی مفید بود، نمی دانم! همین جا موضوعی به یادم می آید که در آن اوج بدبختی مایه خنده ام شده بود! یکی از بچه ها گویا نه تنها هیچ وقت در عمرش نماز نخوانده بود بلکه حتی به نماز خواندن دیگران هم توجه نکرده بود، او هنگام سجود وقتی باید می نشست پاهایش را طوری قرار داد که کاملا عجیب و من درآوردی بود! من با دیدن او بی اختیار خنده ام گرفت! به هر حال پس از این نماز جماعت مسخره در اتاق را بستند و رفتند، هیچکس حرف نمی زد، چه می توانستیم بگوئیم؟ یک لشکر شکست خورده و نا امید بودیم، با ناباوری به اطراف خود نگاه می کردیم، در جمع ما یک نفر غایب بود، همان که هنوز نماز خواندن را نپذیرفته بود، او را به جمع ما وارد نکرده بودند، آن شب تا صبح صدای کابل خوردن دوستان خود را می شنیدیم!

بعضی ها مثل ما بعد از یکی دو بار کابل خوردن می پذیرفتند، آنها را یا در جمع ما وارد می کردند و یا در اتاق های دیگر جا می دادند، برخی نمی پذیرفتند، آنها را با تهدید و کتک در اتاق های دیگری قرار می دادند تا در وعده های دیگر نماز دوباره کابل بخورند! وقتی در اتاق باز می شد و یکی که تازه کابل خورده بود وارد می شد قیافه اش شکست خورده و نا امید بود اما وقتی ماها را می دید و به خصوص برخی از چهره های مقاوم را در جمع می دید کمی روحیه می گرفت و احساس می کرد همه چیز را نباخته، کسان دیگری هم هستند که مقاوم بوده اند اما عملا بیشتر مقاومت نکرده و پذیرفته اند که نماز بخوانند! سیگارمان در حال اتمام بود، به همین دلیل یک سیگار را همه باهم می کشیدیم، یک تخت شلاق را درست کنار در اتاق دربسته ما گذاشته بودند، تا صبح صدای خشک کابل و فریاد زندانیان را می شنیدیم که آنجا کابل می خوردند!

ارژنگ (۷۹) یکی از همبندی ها بود که چند روزی کابل خورد، من با او خیلی رفیق بودم، او که در زمان شاه هم زندانی سیاسی بود همیشه می گفت: "مهمترین اصلی که زندانی باید آن را رعایت کند ندادن اطلاعات زنده به بازجو است!" برای او به جهت حفظ حیثیت سیاسی و سازمانی تن ندادن به مصاحبه تلویزیونی هم مهم بود، ارژنگ می گفت: "همکاری اطلاعاتی، این مرز بسیار مهم است، زندانی هیچ وقت نباید تسلیم این ننگ بشود!" او چندان به حرکت های اعتراضی در زندان اعتقادی نداشت و این حرکت ها را تحریک زندانبان و نهایتا به ضرر زندانی و حتی بسیار خطرناک ارزیابی می کرد، این اواخر تنها به مطالعه می پرداخت و با بسیاری از حرکت های اعتراضی داخل زندان موافق نبود، به همین دلیل برخی ها او را فردی "راست رو" به حساب می آوردند اما من بسیاری از نظریاتش را قبول داشتم و به هیچ وجه این برداشت را نداشتم که او راست می زند!

در ماجرای اعدام های سراسری و بند جهنم خیلی ها که شناخت درستی از شخصیت مقاوم و صادق او نداشتند تازه او را بازشناختند، ارژنگ چندین بار کابل خورد و نماز خواندن را نپذیرفت! جالب اینجا بود که او هنگام کابل خوردن هیچ فریادی نمی کشید! حتی ناله، آخ و ..... هیچ! آرام مثل یک مرتاض روی تخت شلاق می خوابید، کابل می خورد و بعد از تمام شدن شکنجه پائین می آمد، ناصریان و پاسدارها دیوانه شده بودند! او با چند نفر از همبندی هایش باهم گفته بودند نماز نمی خوانند! آنها طی آن یکی دو روز نفهمیده بودند که کشتار وسیع زندانیان در دستور است اما او دیده بود که بسیاری از زندانیان مقاوم تاب نمی آورند و قبول می کنند که نماز بخوانند، بعدها که همدیگر را دیدیم می گفت: "پس از چند بار که همگی باهم کابل می خوردیم بچه ها بی اختیار به من نگاه می کردند و انتظار داشتند راه حلی پیدا کنم، راستش من هنوز احساس می کردم می توانم مقاومت کنم و باید بکنم، از طرف دیگر می دیدم رفقای دیگرم در چنین وضعیتی قرار ندارند!"

ارژنگ همیشه معتقد بود که اگر مبارزی مرز شرافت و خیانت را بشناسد و هرگز از آن عدول نکند کوتاه آمدن ها هر چقدر هم که زیاد باشند اگر به خاطر طاقت نیاوردن سختی ها باشد مهم نیست، مهم این است که هیچ مبارزی "سرشکسته" نشود، تکرار می کنم "سرشکسته"، این کلمه را او زیاد به کار می برد، ارژنگ وقتی احساس کرد اگر در حالی که او مقاومت می کند رفقایش به مقاومت ادامه ندهند و به این خاطر احساس ضعف و خفت و شکست کنند گفت: "تا نماز صبح فردا هم مقاومت می کنیم و قبول نمی کنیم اما اگر باز هم خواستند ادامه دهند قبول می کنیم!" یک بار که ارژنگ ماجرای آن چند روز را که با هم نبودیم تعریف می کرد از او پرسیدم: "چرا آن گونه که می گویند زیر درد کابل که فریاد از جگر بیرون می آید تو هیچ فریاد نمی کشیدی؟" او پاسخ داد: "راستش برای خودم کوچک می دانستم در مقابل این کثافت ها داد بزنم!"

اما او آن قدر فروتن بود که به هیچ وجه منظورش این نبود که دیگرانی که فریاد می زدند پس خود را خوار کرده اند، به همین دلیل زود حرفش را تصحیح کرد و گفت: "ببین من منظورم این نیست که داد زدن ذره ای عیب دارد اما من حالت روحی خودم را در آن لحظه می گویم، شدت تنفر از آنها و حالت خاصی که داشتم به من اجازه نمی داد داد بزنم، آنها در نظرم خیلی پست و کثیف بودند!" عین جملاتش یادم نیست اما حرف هایش تقریبا چنین مضمونی داشتند، ارژنگ می گفت: "واقعا می توانستم چندین بار دیگر تحمل کنم، نمی گویم تا مرگ و یا غلبه بر آنها اما هنوز می توانستم طاقت بیاورم ولی نمی خواستم بچه های دیگر خود را ضعیف و شکست خورده احساس کنند و فکر کنند من مقاومت کرده ام و آنها نتوانسته اند!" این حرف را من از خیلی ها باور نمی کردم و نمی کنم اما در آن لحظات مستی و راستی که ما باهم حرف می زدیم و با توجه به این که می دانستم او این حرف ها وشاید ادعاها را هیچ جای دیگری بازگو نخواهد کرد و با توجه به شناختی که از او داشتم سخنش را باور کردم وهنوز هم باور می کنم.

اتاق ما بر تعدادش افزوده می گشت، در بین ما فقط دو نفر بودند که آنها را نمی شناختیم یکی از ظاهرش و مجموعه برخوردهایش معلوم بود که سرموضع است اما نفر دوم (۸۰) را کسی نمی شناخت، او زیادی خونسرد بود! از خودش حرف نمی زد اما می دانست و می گفت که اعدام وسیع زندانیان در جریان است، او بدون آن که ما را بشناسد خیلی راحت می گفت که باید به سلول های دیگر خبر بدهیم! دائم شیطنت می کرد، ما به او اعتماد نداشتیم اما مایل بودیم با سلول بغل دستی تماس بگیریم و به آنها خبر بدهیم که اعدام دسته جمعی مطرح است و در مورد پاسخ دادن به سؤال مسلمان هستی یا نه؟ صریحا نگویند "نه!" بلکه بگویند مسلمان هستیم! در مورد نماز مسأله مربوط به خودشان بود چون درباره نماز ظاهرا کابل خوردن مطرح بود و نه الزاما اعدام! ضمن این که واقعا نمی دانستیم که ما اول مدتی کابل می خوریم و بعد اعدام می شویم یا این که دیگر اعدام از سر ما گذشته و قضیه فقط این است که با کابل خوردن نمازخوان شویم؟

به هر تقدیر وجود این فرد با شیطنت هائی که در آن وانفسا می کرد قوز بالای قوز شده بود! یک بار خواستم دل به دریا بزنم و در حضور همان فرد با سلول بغلی تماس بگیرم چون فکر می کردم مطلع شدن دیگران از اعدام ها مهمتر از هر چیز دیگر است اما دو تا دیگر از بچه ها مانع شدند و به من گفتند: "خواهش می کنیم بی احتیاطی نکن چون برای همه بد می شود!" اتاقی که در آن بودیم از سلول های بزرگ همان بند بود، هوا هنوز گرم بود و همه ما با زیرپوش و پیژامه (غالبا نوعی شلوار کردی) و یا حداکثر یک شلوار ورزشی بودیم، تا صبح نه می توانستیم نان و پنیری که به ما داده بودند بخوریم و نه می توانستیم بخوابیم! درست دم در اتاق ما (که البته قفل بود) و همچنین کمی دورتر از بند یعنی در راهرو اصلی به رهبری داود لشکری بساط شلاق زنی برقرار بود و ما مدام صدای فریاد می شنیدیم!

سرانجام آن شب به پایان رسید، صبح شد و ناصریان جلاد وارد اتاق شد، نگاهی به ما انداخت و گفت: "خب، اینجا همه آدم شدند یا نه؟!" ما همه ساکت بودیم، گفت: "همه کسانی که اینجا هستند مصاحبه و انزجار میدن دیگه، درسته؟" باز هم همه ساکت بودیم، راستش در مقابل این یکی دیگر نمی شد تسلیم شد! ما فقط در مورد نماز تسلیم شده بودیم و نه چیزهای دیگر! اساسا تا آن لحظه مسلمان بودن و نماز خواندن مطرح بود چون حتی در همان دادگاه کذائی آن چنان که پیشتر شرح دادم من تا آخرش هم نگفتم که سازمان را قبول ندارم و وقتی اشراقی پرسید: "مصاحبه می کنی یا نه؟" گفتم "خیر، به هیچ وجه!" و وقتی نفر سوم (مصطفی پورمحمدی) گفت "پس یعنی سازمانتو قبول داری؟" من جواب دادم: "این طور حساب کنید!" اما با همه اینها مرا وارد بند جهنم کردند و ماجرای فشار برای نماز خواندن پیش آمده بود، بقیه هم اتاقی ها هم بدون استثنا همین وضع را داشتند، یعنی هیچکدام زیر بار محکوم کردن و یا رد سازمان و یا حزبشان نرفته بودند، حال این جلاد به همین سادگی می خواست ما مصاحبه را بپذیریم!

همه ما بعد از یکه خوردن از طرح سؤال ناصریان فورا به این فکر رسیدیم که طرف فقط می خواهد ما را خرد کند، فعلا خطر مصاحبه گرفتن از ما وجود ندارد بلکه تحقیر و بهانه گرفتن و نهایتا شکار چند نفر از ما برای بردن به سلاخ خانه و اعدام و یا بستن به تخت شلاق مطرح است! به همین دلیل هیچ عکس العملی نشان ندادیم اما اسماعیل، همبندی که روز قبل کابل نخورده بود و تمام شب در فکر این بود که گویا ضعف نشان داده و بدون مقاومت تسلیم شده در جواب ناصریان که پرسید: "کی انزجار نمیده؟" گفت: "من!" ناصریان هم وحشیانه به او حمله ور شد و با مشت و سیلی از اتاق بیرونش برد و به همان تخت مجاور اتاق بست، ضربات کابل را با شدت هر چه تمامتر به کف پایش کوبیدند، ما هم ساکت به صدای خشک اما بلند این ضربات به کف پای اسماعیل گوش می دادیم، نمی خواستیم بشنویم اما صدا خودش به گوشمان می رسید! او هم بعد از مدتی که دیگر داشت از حال می رفت گفته بود: "باشد، دیگر نزنید!" او را از تخت باز کردند و پیکر زخمیش را به سمت ما هل دادند، در آغوشش کشیدیم و سخت به خود فشردیم.

کتک اضافی!

ظهر بود یا صبح یادم نیست، پاسداری در را باز کرد که به دستشوئی برویم، از نظر پاسدارها ما باید هنگام دستشوئی وضو هم می گرفتیم که مثلا نماز بخوانیم! در داخل سلول که همه یکدیگر را می شناختیم کسی نماز نمی خواند، من توجه به این نکردم که باید وانمود کنم که وضو گرفته ام! در حال برگشتن به سلول بودم که ناگهان پاسدار مراقب محکم یقه ام را چسبید (انگار که دزد گرفته باشد!) و داد زد: "تو چرا آستینت پائینه ناکس؟ مگه وضو نگرفتی؟" من هم گفتم: "نه!"، "نه؟ سگ کمونیست! کلک می زنی؟" شروع کرد با شلاقی که در دستش بود به سر و روی من کوبیدن! به طرز وحشیانه ای مرا از جمع جدا و وارد سلول خالی دیگری کرد، گوشه سلول دو نفری شروع کردند به شلاق زدن من! هم اتاقی هایم به شدت نگران من شده بودند، راستش من هم ترسیدم نکند مرا از آنها جدا کرده و به صورت ویژه ای با من برخورد کنند! این احساس، احساس عجیبی است که در چنین لحظاتی همیشه سراغ آدم می آید، در جمع بودن! تمایل شدیدی در آدم هست که همیشه در همان جمع آشنا بماند، فشارها را در جمع بهتر می توان تحمل کرد تا در تنهائی!

به هر حال بعد از یک ربع و شاید نیم ساعت پاسدار دیگری آمد و پرسید: "نماز می خوانی یا نه؟" گفتم: "می خوانم!" مرا دوباره به جمع هم اتاقی هایم وارد کردند، بچه ها در آغوشم گرفتند، انگار چندین ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم! بعضی ها سعی کردند در دستشوئی ماجرای اعدام مجاهدین را بنویسند و این که چپ ها را هم اعدام می کنند اگر اعلام کنند کمونیست هستند! آن روز تا پاسی از شب صدای کابل و فریاد راهرو بند را پر کرده بود، در جای دیگر یعنی زیر همان بند کسانی را که گفته بودند مسلمان نیستند اعدام می کردند، البته این موضوع را ما تا آن لحظه یعنی ششم یا هفتم شهریور ۱۳۶۷ نمی دانستیم!

نماز جماعت!

دو روز در چنین وضعیتی بودیم تا این که ناگهان در اتاق باز شد و گفتند: "همه بیایند بیرون!" دیدیم ما را به حسینیه همان بند می برند و اجازه داریم بدون چشمبند باشیم! متوجه شدیم که در اتاق های دیگر همین بند زندانی های دیگری هستند که وضعیتی دارند مشابه ما، آنها را هم بدون آن که اجازه داشته باشند کوچکترین تماسی با ما بگیرند به همان حسینیه آوردند، ما همه یکدیگر را می دیدیم اما حق برقراری تماس با یکدیگر را نداشتیم، همان جا بود که ارژنگ را دیدم، همه را به صف کردند که نماز بخوانیم، یک پاسدار شروع کرد به اذان زدن! بعد از اذان یک طلبه پانزده - شانزده ساله سخنرانی کوتاهی کرد که نماز چیست و چگونه باید خوانده شود، آنگاه نماز آغاز شد! ما نمی دانستیم چه باید بکنیم، بهت زده به این نمایش مضحک و زجرآور خیره شده بودیم، هیچکس حاضر نبود جلوتر بنشیند، همه به نوعی به ته سالن کشیده می شدند! ته سالن صف ها فشرده و جلوی سالن کاملا خالی! موضوع را پاسدارمسئول زندان فهمید، شروع کرد به تهدید و فحاشی: "چرا جلوتر نمی آئید؟ مگر نمی خواهید نماز بخوانید؟"

به نظر می رسید که اگر این وضع ادامه یابد دوباره بساط کابل راه می افتد و این که جلوتر بایستیم یا عقبتر خودش می شود مسأله مقدم، آن وقت خر بیار و باقالی بار کن! یعنی این که بعد از شکنجه و مقاومت، آخرالامر باید تعهد کنیم که در صف اول نماز بخوانیم! راستش این فکر بیشتر خیالبافی می نمود و شاید هم ترس بود که به این خیالبافی دامن می زد اما چنین افکاری به ذهن خطور می کردند، من نمی دانستم که باید همان عقب ها بایستم یا بروم جلو؟ اگر جلو بروم انگار از پاسدارها ترسیده ام و در نماز خواندن می خواهم بیشتر خودم را نشان بدهم، چیزی که به نظرم نفرت انگیز بود، اگر عقبتر بایستم نشان از بی میلی من و تحمیلی بودن نماز داشت، چیزی که مرا راضی می کرد اما گنجایش اتاق محدود بود، به سرعت آن عقب پر می شد و عده ای باید جلو قرار می گرفتند و این عده چرا باید همیشه کسان دیگر باشند و من نباشم؟ این خودخواهی و مرد رندی نیست که من زودتر در ته اتاق جا بگیرم و بگذارم دیگر رفقایم که نتوانسته اند خودشان را زودتر به حسینیه برسانند در صف جلو قرار بگیرند و بیشتر خفت بکشند؟ آیا جلو نشستن فداکاری و مقاومت است یا عقب نشستن؟

به هر حال من سعی کردم در این وانفسا پشت سر ارژنگ قرار بگیرم تا بتوانیم در حین نماز مخفیانه باهم حرف بزنیم، به او گفتم: "اکثر مجاهدین را اعدام کرده اند و بچه های چپ را هم دارند اعدام می کنند، در مورد ما ظاهرا مسأله مسلمان بودن یا نبودن است!" او گفت: "فکر نمی کنم اعدام در مورد چپ ها درست باشد!" گفتم: "مطمئن باش خبر موثق است!" همان جا حسین قاسمی نژاد را دیدم، او در کنار ارژنگ نشسته بود، ارژنگ او را به من نشان داد، حسین از کادرهای فدائیان خلق (اکثریت) بود و در زمان شاه هم زندانی سیاسی بود، در سال ۱۳۶۵ دوباره دستگیر شده و حکم اولش اعدام بود، این حکم برای تأیید به شورای عالی قضائی رفته بود، من حسین را به یاد نمی آوردم اما گویا او مرا می شناخت، به هر حال به هم نزدیک شدیم، اخبار اعدام ها را رد و بدل کردیم، گویا او خبر داشت و یا اگر نداشت خیلی زود تأیید کرد که درست است، اعدام دسته جمعی در کار است، حسینیه و نماز خواندن ضمن آن که بسیار دردناک بود اما این حسن را داشت که زنده مانده ها را می دیدیم و می فهمیدیم که چه کسانی تا آن موقع زنده مانده اند و از این بابت خوشحال می شدیم، شاید در عمل کنترل نماز جمعی در حسینیه بیش از ده روز طول نکشید و به تدریج نظارت و کنترل دقیق را کنار گذاشتند!

تماس با بند مقابل

دو روزی گذشت و اگر فراموش نکرده باشم شب شده بود که ما را وارد بند دیگری کردند (شماره بند یادم نیست) روبروی این بند ملی کش ها بودند، اینجا دیگر مسأله خبر دادن به ملی کش ها بسیار مهم بود چون به نظر می رسید هنوز نوبت دادگاه کذائی برای آنها فرا نرسیده و خلاصه این که هنوز سراغ آنها نرفته اند! ملی کش ها خار چشم بازجوها و زندانبان ها بودند، آنها برخی هاشان از سال ۱۳۶۰ تا آن موقع یعنی شهریور ۱۳۶۷ بدون آن که حکمی داشته باشند فقط به خاطر ننوشتن انزجارنامه و یا مصاحبه نکردن در زندان به سر می بردند، همچنان که پیشتر اشاره شد مسئولان زندان به آنها می گفتند "اطلاع ثانوی ها" یعنی بروید زندان بکشید تا اطلاع ثانوی! (بعدی) گاه به سراغشان می رفتند و از آنها انزجار یا مصاحبه می خواستند، آنها نمی پذیرفتند و دوباره روز از نو و روزی از نو! در اواخر سال ۱۳۶۵ که حرکت های مطالباتی و گاه اعتراضی زندانیان سیاسی ابتدا در اوین و سپس در گوهردشت آغاز شده بودند ملی کش ها به نسبت سایر بندها حرکت های تندتری داشتند.

ویژگی این افراد این بود که در اصل حکمی نداشتند و یا حکمشان تمام شده بود و تنها به علت عدم پذیرش شرایط آزادی یعنی نوشتن انزجار یا انجام مصاحبه ملی کش شده بودند و ما اکنون (هشتم شهریور) در مقابل این بند قرار گرفته بودیم، مائی که در همان یکی دو روز آخر تا حدی از فاجعه بزرگ باخبر شده بودیم و آنان که در کمال بی خبری از آن چه که چند لحظه بعد به سرشان خواهدآمد به صورتی معمول زندان می کشیدند! البته آنها نیز از هفتم مرداد تا پنجم شهریور شرایطی مثل ما داشتند، یعنی یکباره محروم شده بودند از هواخوری، روزنامه، تلویزیون، ملاقات، بهداری و کلا هر وسیله ای که بتوان از طریق آن دریافت چه نقشه هائی برای زندانیان سیاسی کشیده شده اند، آنان نیز مثل ما کوشش می کردند با مورس زدن با ما و بندهای دیگر ارتباط برقرارکنند اما بین ما و آنها یک حیاط بزرگ فاصله بود، یعنی حدود بیست و پنج تا سی متر، در نتیجه مورس با شنیدن صدای ضربه امکان نداشت بلکه به صورت دیدن علائمی بود که طرفین از راه دور به یکدیگر می دادند. (مورس نوری)

به هر تقدیر ما سعی کردیم با آنان تماس بگیریم (احتمالا هشتم شهریور) مشکل این بود که در بین ما که صد نفری می شدیم یکی دو نفر غریبه بودند، آنها را نمی شناختیم و این که نکند آنها خبرچین باشند حسی بود که کار را مشکل می کرد و به یاد می آورم که آن فرد زرنگ و شلوغ که در اتاق با ما بود اینجا هم حضور داشت! عده ای خطر کردند و سرانجام تماس با ملی کش ها برقرار شد، ما گفتیم: "یک کشتار جمعی در حال وقوع است، از مجاهدین خیلی کشتند، در مورد ما می پرسند مسلمان هستی یا نه؟ اگر بگوئی نه، اعدام می کنند اما طوری برخورد نمی کنند که آدم بفهمد جواب همین سؤال تعیین کننده مرگ و زندگی است!" (البته نتوانستیم با مورس تا این اندازه دقیق توضیح بدهیم) جواب آمد: "شما دچار ترس شده اید و یا این که مشکوک هستید!" واقعیت این بود که در آن لحظه (دوازده یا یک نیمه شب) خیلی ها در بند ملی کش ها خواب بودند و فقط کسانی که به اصطلاح مسئول مورس زدن بودند نخوابیده بودند و آنها نظر خودشان را می گفتند، ما مجبور شدیم اسم چند نفرمان را که فکر می کردیم آنها می شناسند و تا حدودی قبولشان دارند بدهیم!

گفتیم: "ما فلانی هستیم و می گوئیم که مسأله اعدام در پیش است! بگوئید مسلمان هستیم تا اعدام نشوید، بعد روی مسائل دیگر می توان مقاومت کرد!" در همین گیر و دار پاسدارها ریختند و یک سمت بند را کاملا بستند و به این ترتیب دیگر نتوانستیم به مورس زدن ادامه دهیم اما خوشبختانه نتوانستند کسی را حین مورس زدن بگیرند! بعدها که دوستان زنده مانده از بند ملی کش ها را دیدیم این طور تعریف می کردند که خبر در همان شب به همه افراد نرسید، فقط چند نفری که بیدار بودند و در اصل کسانی که مسئول مورس بودند از ماجرا مطلع شدند، آنها هم فکر کردند اگر در نیمه شب به ناگهان تمام افراد را بیدار کنند و این خبر ناگوار را که ازآن بوی تسلیم شدن و کوتاه آمدن هم می آید به همه بدهند این خود به معنای تأیید کامل خبری است که هنوز رویش شک داشتند و این از نظر آنان به نوعی تبلیغ برای کوتاه آمدن بود، در حالی که اگر صبح به همه بگویند به عنوان یک خبر مطرح می شود و افراد با دقت بیشتری در مورد آن می توانند فکر کنند!

آن گونه که بعدا مطلع شدم صبح نهم شهریور هنوز این خبر در بند ملی کش ها به طور کامل پخش نشده بود که در بندشان باز می شود و پاسدارها اسامی افراد اتاق های یک تا پانزده (ممکن است دقیق نباشد) را صدا می زنند، افراد را به همان دادگاه کذائی می برند، بعد از یکی دو ساعت یا بیشتر سراغ بقیه افراد بند می آیند و آنها را هم با خود می برند! من دقیقا نمی دانم که افراد دسته اول تا چه اندازه از موضوع مطلع بودند اما افراد دسته دوم با آگاهی بیشتری به قتلگاه رفتند، این قسمت از واقعه را خود ملی کش هائی که زنده مانده اند دقیقتر می توانند توضیح دهند، تا آنجا که من اطلاع دارم در بین افراد دسته اول خیلی ها بودند که موضوع را با این دقت نمی دانستند، یعنی نمی دانستند اگر در پاسخ به این سؤال که "مسلمان هستی یا نه؟" جواب منفی بدهند یا اعلام کنند که کمونیست هستند اعدام خواهند شد!

البته بعضی از ملی کش ها بر پایه مجموعه نشانه ها از جمله همین آخرین خبر موضوع اعدام های وسیع را حدس زده بودند، مثلا احمد حیدری زاده مطلق که در بند ملی کش ها بود به اطرافیان خود گفته بود: "موضوع خیلی جدی است اما به نظر من امروز هر کس خودش باید تصمیم بگیرد که چه برخوردی بکند، من تصمیم خودم را گرفتم، من از ایدئولوژی و همه آرمان هایم علنا دفاع خواهم کرد!" و او به راستی همین کار را کرد و در همان روزها اعدام شد! احمد همان کسی بود که در سال ۱۳۶۵ برای اولین بار از طرف بچه ها به عنوان مسئول و به بیان دیگر سخنگوی بند انتخاب شد، اگر چه توده ای بود و غالبا بسیاری از افراد سازمان های چپ دیگر با مسئول شدن توده ای ها موافق نبودند اما شخصیت مستقل، مهربان و مقاوم احمد حیدری زاده مطلق به گونه ای بود که اکثریت بالائی از بچه های بند موافقت کردند.

روحیه عمومی زندانیان در مقطع اعدام ها (مرداد ۱۳۶۷)

همین جا باید دو نکته را در مورد جو موجود آن موقع به خصوص درباره نماز، مسلمانی و مصاحبه مطرح کنم، نکته اول - در بندهای (به قول زندانبان ها) سرموضعی اکثر ما مصمم بودیم که هیچ گاه مصاحبه نکنیم، یعنی یا مشخصا از سازمان خود دفاع کنیم (که البته منظورم دفاع سیاسی - ایدئولوژیک مفصل نیست) یا حداقل علیه سازمان های خود حرف نزنیم، در مورد اسلام و کمونیسم تا آن موقع (حداقل تا جائی که من برخورد داشتم) کمتر از طرف بازجوها مورد سؤال جدی قرار گرفته بودیم، پاسدارها گاهی اذیت می کردند اما سؤال جدی و رسمی در این مورد به ندرت پیش می آمد، مثلا در دادگاه اگر می گفتی کمونیست هستم احتمال اعدام شدن زیاد بود اما بسیاری از کسانی که همیشه سرموضع محسوب می شدند و از خط سیاسی و سازمانی خود دفاع می کردند در دادگاه می گفتند ما سازمان خود را قبول داریم و در واقع از نظرات خود و سازمانشان دفاع می کردند و در مقابل سؤال: "مسلمانی یا نه؟" به نوعی از پاسخ صریح طفره می رفتند و یا صریحا می گفتند: "مسلمانم!" البته بودند کسانی که صریحا می گفتند مارکسیست هستند و اعدام می شدند!

سؤال بازجوها هم در مورد اسلام حالت فرمالیته داشت، یعنی نه به عنوان کسب اطلاعات و یا در حین شکنجه بلکه در فرم بازجوئی و در کنار اسم و فامیل و سن، سؤال مذهب هم بود، حتی دوران شاه هم همین طور بود، مثل فرم استخدام بسیاری از ادارات یا حتی شرکت های خصوصی که در کنار مشخصات دیگر سؤال مذهب هم بود، البته جدای از بازجوئی در طول دوره زندان ما دائم به خاطر نماز نخواندن زیر فشار بودیم و هر پاسداری به آدم می رسید می پرسید: "مسلمونی یا نه؟ نماز می خونی یا نه؟" من خودم در مقابل سؤال اول می گفتم: "من به خاطر اسلام و غیر اسلام اینجا نیستم، به خاطر سیاست اینجا هستم!" و فورا به جای آن که بگویم مسلمانم یا نه، اسم سازمانم را می آوردم! خیلی ها این کار را می کردند، مثلا در پاسخ این که "مسلمانی یا نه؟" می گفتند:"من اقلیتی هستم!" یا "توده ای هستم!" یا "اکثریتی هستم!" اگر چه این جملات پاسخ دقیق سؤال آنها نبود اما می شد روی این نوع جواب ها مانور داد اما در مقابل سؤال: "نماز می خوانی یا نه؟" عمدتا کسانی که سرموضع بودند می گفتند: "نه!" البته منظورم این نیست که هر کس گفته نماز می خوانم سرموضع و یا مقاوم نبوده است، این مقوله را بایستی مورد به مورد بررسی کرد.

نکته دوم - این نکته به تفاوت دیدگاه های گروه های مختلف چپ مربوط می شود، گروه هائی مثل فدائیان خلق ایران (اقلیت)، راه کارگر، پیکار و ..... از لحاظ اساسنامه ای و تاریخچه شکل گیری به گونه ای بودند که عضویت در آنها با مارکسیست بودن ملازمه داشت، یعنی یک نفر که راه کارگری بود قاعدتا مارکسیست هم بود و اگر می گفت من راه کارگر را قبول دارم اما در مورد مارکسیسم می گفت من کاری به این مسأله ندارم و یا این که من مسلمانم این حرف به نظرش همچون یک عقب نشینی مهم می آمد اما در مورد گروه هائی چون فدائیان خلق (اکثریت) و یا حزب، چون رسما و اساسنامه ای اعلام نکرده بودند که مارکسیست هستند (البته نوشته بودند که از آموزش های مارکسیستی - لنینیستی استفاده می کنند و اعضای غیر مارکسیست هم می توانند داشته باشند) لذا برای اعضای این دو گروه اعلام این که "من اکثریتی یا توده ای هستم و سازمان و یا حزب را قبول دارم اما در عین حال مسلمانم" چندان کوتاه آمدن محسوب نمی شد!

در عین حال این را هم باید در نظر داشت که در بین افراد این دو سازمان هم نظرات مختلف وجود داشتند، مثلا کادرها و رهبران این سازما ن ها نمی توانند در ملأ عام یا به طور رسمی خود را مسلمان اعلام کنند مگر آن که واقعا مسلمان باشند که این به ندرت در بین کادرها ممکن بود صادق باشد، در مورد رهبران هم که دیگر مسخره بود و چنین چیزی واقعیت نداشت، یعنی رهبران این دو جریان هیچکدام غیر مارکسیست نبودند، (در مورد حزب توده ایران مطمئن نیستم!) در اینجا تأکیدم روی این نکته است که برای یک اکثریتی سرموضع گفتن این که مسلمانم آسانتر بود تا برای یک اقلیتی سرموضع اما هر دوی آنها سعی می کردند هیچ وقت پاسخ صریح ندهند و از جواب طفره بروند! گفتن این که مسلمانم برای هر دو گران می آمد اما یک اکثریتی به هر حال توجیهی داشت که درونش را آرام کند و آن این که سازمان ما که اعلام کرده که اعضایش می توانند از هر مذهبی باشند.

از طرف دیگر تمام این برخوردها به روحیه فرد زندانی، روحیه حاکم بر کل زندان که آن هم رابطه نزدیکی با توازن قوا بین زندان و زندانبان داشت، به رده تشکیلاتی زندانی در سازمانش، به معروف و یا ناشناخته بودن فرد زندانی و پارامترهای دیگر بستگی داشتند، مثلا در سال ۱۳۶۰ پس از سی خرداد همه مردم شاهد آن بودند که اکثر مجاهدینی که دستگیر می شدند حاضر نبودند حتی اسم خود را بگویند و در مقابل سؤال بازجو که اسمت چیست؟ می گفتند: مجاهد خلق! و ما به یاد می آوریم تصویر دختران و پسران جوانی را که از تلویزیون ایران پخش می شد و سؤال این بود که هر کس اسم این افراد را می داند به مقامات اطلاع دهد! اما در سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ یعنی پس از سرکوب وحشیانه مجاهدین، پس از اعدام های وسیع هر روزه در اوین، پس از صنعت تواب سازی اسدالله لاجوردی و ..... کار به جائی کشید که اکثریت قریب به اتفاق مجاهدین در پاسخ به این سؤال که اتهامت چیست؟ یعنی به چه گروه یا سازمانی متعلق هستی؟ می گفتند: "منافق!" اسمی که رژیم به سازمان مجاهدین داده بود!

حتی مجاهدینی که بسیار مقاوم بودند وقتی بازجو یا پاسدار از آنها می پرسید: اتهامت چیست؟ می گفتند: "منافق!" اگر نمی گفتند آن قدر شلاق می خوردند تا بگویند و این دیگر یک اصل شده بود! اما دوباره همین مجاهدینی که در سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ این گونه جواب می دادند از اواخر سال ۱۳۶۵ و دقیقتر از اوایل ۱۳۶۶ شروع کردند به این که این جو را بشکنند و دوباره به جای کلمه "منافق" کلمه "مجاهد" را زنده کنند! این شکستن جو خود در نتیجه یک سری تغییرات بود، این تغییرات از اوایل تیرماه ۱۳۶۳ آغاز شد، کادر مدیریت زندان ها تغییر کرد، یعنی حاج داود در قزلحصار، لاجوردی (مدتی قبلتر) در اوین که دو چهره بارز در شکنجه گری بودند و بسیاری دیگر از افراد بدنام جایشان با کسان دیگری عوض شد که ظاهرا آرام بودند، بر میزان امکانات رفاهی اندکی افزوده شد، در بسیاری از اتاق های دربسته باز شد و افراد در ارتباط باهم قرار گرفتند، یعنی از آن پس افراد اتاق های مختلف اجازه یافتند باهم در ارتباط باشند، هیأت هائی از طرف ایة الله منتظری به زندان ها می آمدند و راجع به مشکلات و کمبودهای رفاهی از ما سؤال می کردند.

در ابتدا به اظهاراتشان اعتماد نمی کردیم اما به تدریج شروع کردیم به در میان گذاشتن مشکلات اما هیچ وقت آنها را تافته جدابافته ای از رژیم قلمداد نمی کردیم، به تدریج آزار و اذیت زندانی ها کمتر شد، پس از آن هم البته در دوره بازجوئی اگر چه شکنجه به همان قوت و حتی بیشتر وجود داشت اما دیگر دقیق و حساب شده بود، یعنی کیفیت بازجوئی بالا رفته و کادرها ورزیده و مجرب شده بودند، به ندرت کسی را که فعالیت عمده ای در سازمانش نداشت زیر فشار آن چنانی می بردند، در مقایسه با سال ۱۳۶۰ غالبا درست به هدف می زدند، یعنی کسی را کاملا زیر فشار وحشیانه می گذاشتند که بیشترین اطلاعات را داشت، در حالی که در سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ و حتی ۱۳۶۲ هنوز بی حساب شلاق می زدند! به خصوص در سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ هر کس را که دستگیر می کردند حتی اگر تنها به او مشکوک بودند که ممکن است مجاهد و یا چپ باشد فورا به تخت شلاق می بستند، او را آن قدر می زدند تا اقرار کند! بسیار پیش آمده که اسیر زیر ضربات کابل کشته شود، اسیری که واقعا عضو یا هوادار هیچ گروهی نبوده است!

اساسا در سال ۱۳۶۵ صنعت تواب سازی از رواج افتاده بود! تواب های زیادی بودند که دیگر به گزارش دادن از دیگر زندانی ها تشویق نمی شدند و حتی در مواردی گزارش های تواب ها را زندانبان ها پاره می کردند و در سطل آشغال می ریختند! این تغییر سیاست مربوط به عاقل شدن رژیم یا تغییرات جدی در رژیم نبود، تغییر رویه در برخورد با اسیران سیاسی، هم به خاطر درگیری جناح های مختلف درون حاکمیت بود که باهم رقابت داشتند و از هم بهانه می گرفتند و هم برمی گشت به واقعیت به بن بست رسیدن سیاست قبلی لاجوردی ها و حاج داودها در زندان ها و در واقع مقاومت خود زندانی ها که اجرا و ادامه چنان سیاستی را بی فایده می نمود، افشاگری های سازمان ها و افکار عمومی جهانی هم بی تأثیر نبودند، واقعیت این بود که برنامه سرکوب وحشیانه و تواب سازی در زندان ها که در سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ اجرا می شد اساسا برنامه نبود، کشتار و شکنجه وسیع جسمی و روحی و آزاردهی متمرکز و بی وقفه ای بود که نتیجه اش می توانست چندین هزار کشته و معلول باشد! منظورم از معلول بیمار روانی است، کسی که از سپیده صبح تا شب دعای کمیل، دعای ندبه و نماز می خواند، گریه می کند، به سر و روی خود می زند و می گوید: "من حتی تواب هم نیستم، من هیچم!" و چیزهائی از این قبیل!

لاجوردی ادعا می کرد: "هر کس از پیچ اوین رد بشود عوض می شود، چیز دیگری می شود!" اما تجربه نشان داد که با انسان ها کاری می کردند که دیگر حتی به درد همکاری با رژیم هم نمی خوردند! شاید رژیم فکر می کرد با یکی دو سال سختگیری همه مخالفان نابود می شوند و بقیه هم به موافق تبدیل می گردند، این طور نشد! زندان ها پرتر شدند و اگر چه مقاومت به صورت صریح و علنی در سطح وسیع شکسته شد اما به صورت مخفی و منفی ادامه یافت و این را رژیم به خوبی می فهمید! بازجوها به بسیاری از چپ های نمازخوان شده که حتی سازمانشان را علنا محکوم می کردند و خود را تواب می نامیدند هیچ اعتمادی نداشتند! در مورد مجاهدین تواب هم بازجوها کاملا بی اعتماد بودند! از اوایل ۱۳۶۵ به خاطر مجموعه تغییراتی که در بالا اشاره کردم زندانی ها با روحیه بالاتری عمل می کردند، به تدریج نه تنها عقب نشینی در کار نبود بلکه هر حرکتی پیشروی بود، حرکت های دسته جمعی، اعتصاب و اعتراض به طور مشخصی از همین سال در اوین و سپس گوهردشت آغاز شدند.

در نتیجه این تغییرات برای زندانیانی که در سال ۱۳۶۲ به علت فشارهای زیاد به صورت تاکتیکی خود را نمازخوان و حتی نادم وانمود کرده بودند اکنون یعنی در سال ۱۳۶۵ حتی مشکل بود که به زندانبان بگویند: "در مورد سازمانم نظری ندارم" بلکه ترجیح می دادند بگویند و واقعا هم می گفتند: "سازمانم را تماما قبول دارم!" یا کسانی که تا سال ۱۳۶۳ گفته بودند: "مسلمانم!" در سال ۱۳۶۵ و به خصوص ۱۳۶۶ دیگر حاضر نبودند در جواب سؤال زندانبان که مسلمانی یا کمونیست؟ بگویند مسلمان! همچنان که پیشتر گفتم زندانیان مجاهد هم دیگر حاضر نبودند در جواب این سؤال که وابستگی سازمانیتان چیست؟ بگویند منافق! درست همان کسانی که تا سال ۱۳۶٤ به راحتی می گفتند: "منافق!" و این را یک حرکت تاکتیکی می دانستند اکنون (سال ۱۳۶۷) دیگر این لاپوشانی را لازم نمی دیدند و در جواب سؤال پاسدار یا بازجو در مورد وابستگی سازمانیشان می گفتند: "سازمان!" یا "سازمان مجاهدین!" در چنین جوی بود که بلا نازل شد!

دیدن ساک های رفقای اعدام شده!

یازدهم شهریور ۱۳۶۷ - شاید پنج روزی در بند یاد شده بودیم که در باز شد، دو پاسدار وارد بند شدند و گفتند: "کسانی که وسایلشان را می خواهند بیایند بیرون!" مسأله این بود که وسایل شخصی همه ما که از بندهای مختلف بودیم پیش خودمان نبودند بلکه در بندهائی که قبلا بودیم جا مانده بودند، چند نفری خارج شدند اما با دیدن ساک های رفقای اعدام شده خود چنان منقلب شدند که به سرعت برگشتند ودلشان نیامد به چیزی دست بزنند! پاسدار گفت: "پس هیشکی وسایلشو نمی خواد؟" من و چند نفر دیگر گفتیم: "چرا، ما می آییم!" فکر کردیم که باید وسایل عزیزان خودمان را ببینیم وبه بهانه پیدا کردن وسایل خود تا جائی که ممکن است آنها را برداریم تا محفوظ بمانند، شاید چهار نفری می شدیم که چشمبند زدیم و رفتیم زیرهشت، واقعا نمی توانم آن لحظه را تصویر کنم، ساک ها قبلا مورد یورش زندانبان ها قرار گرفته به هم ریخته بودند اما اسامی روی ساک ها واضح بودند: بهمن رونقی، جلیل شهبازی، اکبر صادقی، بهکیش، حاج محسن، محسن حسینی و .....

آخر من با این لباس ها و مسواک ها چه کنم؟ با آلبوم های کوچک که عکس فرزندان خردسالشان در آنهاست؟ با ..... "زود باش! یه وقت عوضی برنداری ها !" این نهیب جلادان بود! ناگهان کت و شلوار اطو شده آقای محجوبیان را دیدم، تنها کسی که در بند ما کت و شلوار داشت و همیشه هنگام ملاقات آن را می پوشید، دیگر نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم اما سعی می کردم آن را از چشم قاتلان پنهان نگاه دارم، هر چه توانستیم از وسائل آن عزیزان جمع کردیم و در جان خود جا دادیم، وانمود می کردیم که داریم وسائل خودمان را جمع می کنیم! وقتی وارد بند شدیم بچه ها روی ما ریختند تا وسائل را ببینند، کسانی که رابطه نزدیکتری با رفقای اعدام شده داشتند تکه ای از یادگار عزیزشان را برداشتند تا آن را در قلبشان جا دهند و شاید اگر زنده ماندند روزی آن را به خانواده آن رفیق برسانند.

چرکنویس نامه هائی که نوشته بودند، نامه های همسران و مادران، عکس ها و برخی لباس ها از همه چیز تکان دهنده تر بودند، نامه اکبر به همسرش خوشبختانه به دست ما افتاد، آن را در قلب خود جا دادیم، نامه محسن حسینی به فرزندش که نوشته بود: "من دیگر حکمم دارد تمام می شود، امیدوارم به زودی همدیگر را در خانه خودمان ببینیم!" آخر در بین اعدام شده ها بسیاری بودند که تنها یکی دو ماه از حکمشان مانده بود اگر چه می دانستند که تازه بعد از اتمام حکم به خاطر آن که حاضر نیستند اعلام انزجار کنند مجبورند در زندان بمانند اما فرزند یکشان که گویا هشت سالش بود فکر می کرد بابا باید منطقا سه ماه دیگر آزاد شود و به همین دلیل از دو ماه قبل نود چوب کبریت تهیه کرده بود و روزی یکی از چوب ها را برمی داشت تا با شمردن بقیه چوب کبریت ها بداند بابا چند روز دیگر آزاد می شود؟ بعد از سه ماه وقتی او همه چوب کبریت هایش تمام شده بودند پدرش را در آستانه در خانه شان ندید و پدر هیچ گاه بازنگشت!

در آمفی تئاتر گوهردشت اعدام می کردند!

ما که دیگر در یک بند و به حالت عمومی زندانی بودیم هنوز صدای کابل خوردن بقیه را می شنیدیم که برای نماز نخواندن مقاومت می کردند! افراد بعد از چند بار تحمل شکنجه نهایتا می پذیرفتند که نماز بخوانند، پس از آن، آنان را به سالن ما می آوردند، دنیای عجیبی بود، چهره های مقاومی که سال ها یعنی از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ در مقابل نماز خواندن و یا مصاحبه کردن مقاومت کرده بودند با قیافه ای درهم کوفته در حالی که احساس می کردند شکست خورده اند وارد بند می شدند، این احساس غریب در ما پدید آمده بود که از صدای ضجه های زندانیانی که کابل می خوردند دیگر ناراحت نمی شدیم و حتی میل داشتیم این صداها را بیشتر بشنویم چرا که دیگر فهمیده بودیم هر چه این صداها بیشتر باشند پس رفقای بیشتری زنده مانده اند! ما به چشم خود می دیدیم که چگونه انبوه انسان ها در حال قتل عام شدن هستند و وقتی رفقای خود را می دیدیم که با پاهای زخمی یعنی در وضعیتی که خود ما هم تجربه اش کرده بودیم به سالن ما آورده می شدند و مشخص بود که فعلا اعدام نخواهند شد قطرات اشک از چشمانمان جاری می شدند، اشکی که بغض و خشم و رضایت از زنده ماندن آنها و اندوه بی کران از دست دادن بهترین رفقایمان را در خود جمع کرده بود.

در روزهای اول گاه صداهائی از طبقه پائین می شنیدیم، بدون اغراق کل بند که حدود صد و پنجاه نفر بودیم یکسره گوش می شدیم تا شاید کلمه ای بشنویم، کلماتی را که من خود به گوشم شنیدم اینها بودند: "شش تا شش تا بیان بیرون، داوطلب هاش بیان بیرون، سریعتر، بجنب!" صدای لشکری بود، در حالی که دست هایش را به هم می کوبید این جملات را می گفت! ما نمی دیدیم در بند پائین چه خبر است فقط این جملات را می شنیدیم، چند هفته بعد با یکی ازبچه ها به نام بیژن (۸۱) که تا پای اعدام رفته بود صحبت می کردم، از او شنیدم:

بعد از آن دادگاه کذائی که من هم ابتدا نفهمیدم دادگاه است به من گفتند: "همین جا بایست!" بعد مرا باعده دیگری از بچه ها که نمی دانم در دادگاه چه جوابی داده بودند به بند پائین مجاور آمفی تئاتر در انفرادی جا دادند، شاید نیم ساعت بعد یک کیسه پلاستیکی، خودکار، و یک ورقه کاغذ دادند و گفتند: "وصیتنامه ات را بنویس و وسایل شخصیت را بگذار داخل کیسه!" (منظور از وسائل شخصی ساعت و احیانا حلقه ازدواج بود) - اما حاج آقا چرا وصیتنامه؟ "مگه به حاج آقا نگفتی که کمونیستی؟" - نه، من گفتم مسلمان هستم منتهی علیه حزب مصاحبه نمی کنم! "اسمت چیه؟" - بیژن ..... پاسدار مربوطه ناصریان را که حساب سرش شلوغ بود صدا زد، ناصریان جلو آمد و گفت: "من که گفتم اینو ببرید اون طرف!" ناصریان با داد و بیداد می گفت: "حواستون کجاست؟ این چندمین باره دارین عوضی می برین!" و به این ترتیب مرا از سلول بیرون آوردند و پرسیدند: "نماز می خوانی؟" گفتم: "نه!" آن وقت مرا به تخت شلاق بستند تا نماز بخوانم!

و حال می خواستیم زنده بمانیم!

جلیل شهبازی کارگر آذربایجانی، یکی از چهره های فعال در جنبش کارگران بیکار در زمستان ۱۳۵۷ بود و نقش مؤثری در بنیانگزاری هیأت مؤسس اتحادیه کارگران پروژه ای (فصلی) داشت، جلیل قبل از بهمن ۱۳۵۷ در ارتباط تنگاتنگ با سازمان چریک های فدائی خلق بود، من با جلیل، اسد، (۸۲) سعدالله زارع، جهان (۸۳) و یک رفیق دیگر از اسفند ۱۳۵۷ آشنا شدم، ابتدا اصغر تهران (۸٤) و من و کمی بعدتر رفیق احمد (زنده یاد قربانعلی مؤذنی پور) از طرف سازمان با این رفقا در ارتباط فشرده ای بودیم، مسأله کارگران بیمار در آن مقطع مسأله مهمی به نظر می رسید و به همین دلیل سازمان به خصوص در بهار و تابستان ۱۳۵۸ نیروی ویژه ای روی این موضوع گذاشته بود، در بهار سال ۱۳۵۸ دوازده نفر در نشست های بزرگی که از کارگران بیمار تشکیل شده بودند به عنوان نماینده انتخاب شدند که مبارزاتشان را رهبری کنند، جلیل یکی از این دوازده نفر بود.

جلیل و چهار تن دیگر از رفقای سازمانیش که سه نفرشان همان رفقای فعال در جنبش بیماران بودند در سال ۱۳۵۸ به عنوان اعضای سازمان دستگیر شدند، آنها تا شهریور ۱۳۶۷ در زندان بودند و در واقع قدیمی ترین زندانیان سیاسی چپ به حساب می آمدند، آنها بارها در مقابل فشارهای مختلف زندانبان ها از لاجوردی در اوین گرفته تا حاج داود در قزلحصار مقاومت کرده و به عنوان زندانیان تسیلم ناپذیر و باتجربه شناخته شده بودند، جلیل و رفقایش در پی انشعابات متعدد سازمان چریک های فدائی خلق ایران نهایتا به سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت گرایش پیدا کرده بودند، جلیل در شهریور خونین ۱۳۶۷ چندین روز در مقابل نماز خواندن اجباری مقاومت کرد، در وعده های نماز او را به تخت شلاق می بستند و جیره اش را می زدند! جلیل به همسلولیش گفته بود: "فکر نمی کنم اینها حتی با پذیرش نماز از طرف ما دست از سرمان بردارند! این کابل خوردن ها نهایت ندارند و درخواست های آنها هم تمام نخواهند شد!"

گویا جلیل موضوع اعدام ها را فهمیده بود و برای این که از این مخمصه نجات یابد هنگام کابل خوردن اعلام کرده بود: "من کمونیستم، اعدامم کنید!" آنها گفته بودند: "فعلا باید نماز بخوانی، ما مسلمانت می کنیم!" جلیل در یک فرصت کوتاه در دستشوئی شیشه مربائی را که در آنجا مانده بود پیدا کرد، شیشه را شکست و با تیزیش شکمش را درید تا خودش را هلاک کند! وقتی پاسدارها فهمیدند هیچ عجله ای برای رساندنش به بهداری زندان نداشتند و به این ترتیب جلیل به زندگیش پایان داد! همان روز و شاید فردایش ناصریان به سلول جلیل آمد و به همسلولیش گفت: "جلیل شهبازی خودشو کشت و کار ما را راحت کرد! تو هم اگه طناب دار می خوای بهت بدیم!" وقتی ما ماجرای خودکشی جلیل به خصوص نحوه برخورد پاسدارها و ناصریان را شنیدیم از فکر خودکشی که در سر بسیاری از ما افتاده بود منصرف شدیم! در بازجوئی ها وقتی کسی خودکشی می کرد بازجوها و نگهبان ها با سرعت او را از مرگ نجات می دادند تا بتوانند بازجوئیش کنند و اطلاعات بگیرند اما در شهریور ۱۳۶۷ ناصریان می گفت: "جلیل کار ما را راحت کرد!"

پس اینجا هیچ اصراری ندارند که ما را از مرگ نجات دهند تا مثلا از ما مصاحبه تلویزیونی بگیرند یا ما را خوار و تواب کنند، هدفشان کشتن و نابودی فیزیکی همه زندانیان سیاسی است و اینجا بود که آن نیروی غریزی: "ضدیت با هر چه که بازجو بخواهد!" ما را از خودکشی منصرف می کرد! مسأله ساده بود، آنها می خواهند همه را بکشند پس ما باید زنده بمانیم! راستش در آن لحظه من واقعا به زنده ماندن فکر نمی کردم، شاید اکثریت بچه های دیگر هم همین وضعیت را داشتند، بسیاری از ما آرزو داشتیم ایکاش در آن دادگاه کذائی پنج دقیقه ای به آنها می گفتیم کمونیست هستیم! یا این تفتیش عقاید است، ما به سؤال شما جواب نمی دهیم! اساسا به شما چه مربوط که ما چه عقیده ای داریم؟ و به این ترتیب به سرعت اعدام می شدیم و در این مسیر شکنجه شدن و ذره ذره کوتاه آمدن قرار نمی گرفتیم! احساس عجیبی داشتیم، از مرگ رفقای خود غمگین و خشمگین می شدیم اما در مورد خودمان آرزو داشتیم بمیریم!

قبل از این جریان ها زمانی که در بند بودیم من توانسته بودم با زحمت بسیار یک نصفه تیغ ریش تراشی گیر بیاورم و در جائی از لباسم جاسازی کنم! این نصفه تیغ همیشه همراهم بود، آن را برای روز مبادا نگه داشته بودم، احساس می کردم آن روز مبادا فرا رسیده! اگر آنها به کارهای بدتر از پذیرش نماز وادارم کنند و من دیگر نتوانم شکنجه هایشان را تحمل کنم با آن نصفه تیغ به زندگیم پایان می دهم! نمی دانم چند نفر دیگر چنین تدارکی دیده بودند اما گمان می کنم بودند رفقای دیگری که در چنین حال وهوائی به سر می بردند، یعنی در فکر عملی کردن خودکشی بودند اما بعد از شنیدن جریان جلیل و این که ناصریان جلاد گفته: "جلیل کار ما را راحت کرد، تو هم اگر طناب می خواهی برایت بیاورم!" دیگر خودکشی معنای خودش را از دست داد! نه! من نمی خواهم کار شما را راحت کنم! این بود احساس ما ! دیگر لجوجانه می خواستیم نگذاریم همه را بکشند، دیگر هر چه بیشتر زنده ماندن مرهم زخم های عمیق ما بود!

زنده ماندن و زندگی کردن گرایشی غریزی است، حق هر انسانی است اما وقتی شکنجه و تحقیر از حدی می گذرند و تنها با خودکشی می توان جلوی شکستن و تحقیر شدن را گرفت مرگ فرشته نجات می شود! دیگر زندگی زیبا نیست، مرگ است که زیبا می شود! ما در حالی که دیگر زیبائی زندگی را فراموش کرده بودیم می خواستیم زنده بمانیم! این بار نه برای خود زندگی که برای مقاومت در مقابل جانیان انسان و انسانیت کش! برای آن که نگذاریم به آرزوی پلیدشان برسند که نابودی همه زندانیان سیاسی بود، برای آن که نگذاریم از خون ما سیراب شوند، آرزویم در آن لحظه دیگر این نبود که روزی روزگاری همسرم و پسرم را در آغوش بگیرم، آرزویم این بود که مادرم اشک نوه اش را، قیافه گرفته و پدرکشته اش را جلوی در اوین و یا گوهردشت نبیند، تنها این روی سکه را می دیدم، آری مرگ جانخراش جلیل ما را از خودکشی کردن لااقل در آن مقطع بازداشت اما تیغ شکسته را هنوز همراه داشتم، شاید دیگران هم چنین چیزی داشتند، معلوم نبود چه چیزهای دیگری ممکن بود از ما بخواهند، برای من در هر حال مرگ بسیار شیرینتر و بهتر از مصاحبه تلویزیونی و یا به خصوص همکاری بود!

شکار هر ساعته ناصریان در بند عمومی!

در آن بندی که پس از فاجعه بزرگ بودیم با آن که حدود دویست نفری می شدیم ابتدا حوصله و حتی فرصت این که به زندگی جمعیمان نظمی بدهیم نداشتیم، حتی نمی دانستیم یک ساعت بعد چه بر سرمان خواهد آمد، هر روز شاید سه یا چهار بار چند پاسدار با ناصریان یا لشکری وارد بند می شدند، همه ما ساکت و بی حرکت به آنها نگاه می کردیم، ناصریان می گفت: "تو، تو، تو ..... بیائید بیرون!" سه یا چهار نفر را شکار می کرد و از بند بیرون می برد و ما دیگر آنها را نمی دیدیم! اگر چه مدت ها بعد بسیاری از آن بچه ها را دیدیم و فهمیدیم که در انفرادی بوده اند اما برای ما در آن لحظات معنایش آن بود که آنها را برای اعدام و یا در بهترین حالت برای شکنجه بیشتر شکار می کنند! روزهای اول شادی پنج یا شش روز و شاید بیشتر در اوقات نماز به خصوص صبح ها چندین پاسدار به بند هجوم می آوردند و همه را به زور وارد سالن بزرگ ته بند می کردند که نماز بخوانند اما به تدریج دیگر دست از این کار برداشتند و بچه ها هم دیگر نماز نمی خواندند!

یک روز صبح دوست صمیمیم مجید و چند نفر دیگر را شکار کردند، حوالی عصر بود که در بند باز شد و من که نزدیک در بودم دیدم مجید وارد بند شد اما با نگاهی خیره و بهت زده و قیافه ای کاملا متفاوت! مجید نتوانست بایستد و نقش زمین شد! من به سرعت به طرفش دویدم، دیدم مجید زخمی نیست اما نمی تواند به درستی موقعیت خودش را بفهمد، انگار به دنیای دیگری وارد شده! به سر و رویم دست می کشید و می گفت: "تو زنده ای؟ من زنده ام؟" گفتم: "آره بابا، مگه شما رو کجا برده بودند؟" چند دقیقه ای طول کشید تا مجید حالش جا آمد، ماجرا را این گونه تعریف کرد: "ما را بعد از بازجوئی و شاید دادگاه مجدد و همان سمت چپ و سمت راست کردن، چشم بسته جلوی آمفی تئاتر به صف کردند، من دائما به این فکر می کردم که چند لحظه بعد حلق آویز خواهیم شد چون اشارات و حرف های مبهم ناصریان همین معنی را می داد، خلاصه بعد از مدت ها ناگهان در آمفی تئاتر باز شد و مرا به داخل هل دادند اما من تو را دیدم و تعجب کردم چرا آمفی تئاتر شبیه بند شده و تو داری قدم می زنی؟!"

مجید که ساعت ها زیر فشار روانی بازجوئی و دادگاه و سپس پشت در آمفی تئاتر قرار داشت و در تمام آن چند ساعت انتظار کشنده چشم بسته بود متوجه نشده بود که آنها را از پشت در آمفی تئاتر به طرف بند ما یعنی در واقع بند خودش هدایت کرده اند، خلاصه آن که مجید بند ما را با آمفی تئاتر عوضی گرفته و گمان برده بود وارد آمفی تئاتر شده است!

بند عمومی بعد از پذیرش نماز خواندن

روزهای اول که در این بند عمومی جا گرفتیم بوی مرگ و شکنجه و شکست بند را پر کرده بود، وقتی آشنائی می دیدیم در آغوشش می گرفتیم و با بغض و کینه اشک می ریختیم، "پس تو زنده ای؟ کیوان مصطفوی (۸۵) اینجا نیست؟ اکبر صادقی را اینجا نیاوردند؟ کاکو (۸۶) کجاست؟" دوباره چشم می گرداندیم، ناگهان می دیدیم کسی را که دنبالش بودیم رفیق دیگری را در آغوش گرفته و می بوسد، خوشحال می شدیم اما اکبر نبود، دیگر از آن پس من هیچ وقت اکبر را، رفیق خوبم را ندیدم، هر چه گشتم عادل روزدار را ندیدم، کسری اکبری کردستانی را ندیدم، عباس بستاره، رسول، رسول رضائیان، محسن رجب زاده و ..... هیچکدام دیگر نبودند!

مهدی - الف که وارد عمومی شد دیدیم نمی تواند حرف بزند، زبانش بند آمده و با لکنت شدیدی حرف می زند! دکتر مهداوی (۸۷) پیش ما بود، با نگرانی از او پرسیدم: "مهدی چرا این طوری شده؟" دکتر گفت: "بهتر است هیچ توجهی به گرفتن زبانش نشان ندهید، این امر موقتی است و رفع می شود." دکتر مهداوی درست می گفت، خوشبختانه گویا بعد از یک ماه و شاید کمتر مهدی به حال اولش برگشت، از همین بند بود که در همان روزها صدای وانتی را می شنیدیم که پیکرهای بی جان رفقا و دوستان عزیزمان را حمل می کرد! صدای هلیکوپتری چندین بار به گوشمان رسید که گفته می شد (۸۸) اعضای هیأت مرگ منصوب خمینی را از اوین به گوهردشت و از گوهردشت به اوین منتقل می کند تا سریعتر احکام مرگ را صادر کنند!

پس از چند روزی که دقیقش یادم نیست سختگیری و کنترل برای خواندن نماز کمتر شد، اکثریت افراد با آن که جیره شلاق نماز تهدیدشان می کرد اما عملا فریضه مسلمانی را اجرا نمی کردند! زندانبان ها هم این را می دانستند، البته اگر دوباره همان جهنم را به راه می انداختند فکر نمی کنم برای نخواندن نماز دوباره خیلی مقاومت می کردیم، یک روز ناصریان و چند نفر دیگر آمدند و چند صندلی ته بند دم در حسینیه گذاشتند و زندان ها را یکی یکی نزد خود فراخواندند و سؤال می کردند: اسم، اتهام (وابستگی تشکیلاتی قبل از دستگیری) این که برای وادار شدن به نماز خواندن آیا کابل خورده اند یا نه و اگر خورده اند چند وعده، ما فکر می کردیم می خواهند باز هم مقاومت یا به قول خودشان عناد هر کسی را ارزیابی بکنند و متناسب با آن همین حدود دویست نفری را که از بندهای سرموضع گوهردشت باقی مانده ایم رده بندی کرده و فشارهای متفاوت روی ما بیاورند!

چند روزی گذشت تا این که ناصریان وارد بند شد و همه را به حسینیه فراخواند، به همان اتاق بزرگ ته بند که برخلاف نامش در تمام دوره ای که در گوهردشت بودم عملا جای عبادت نبود به جز چند روز پس از پنجم شهریور ۱۳۶۷ ، او در سخنان کوتاهی گفت: "آقایون (شاید گفت برادران، یادم نیست) ما دیگه اینجا زندانی چپ یا کمونیست نداریم! هر کی اینجاست مسلمونه، ما نمی تونیم بیت المال را در اختیار کفار بگذاریم که واسه خودشون اینجا زندگی کنند! شما که اینجا هستید همه مسلمونید، زندانی کافر نداریم!" (این قاتل هزاران نفر مستقیما نگفت آنها اعدام شده اند!) در همین اثنا چشمش به حلقه ازدواج در دست چند نفر افتاد که از طلا بود، گفت: "این حلقه های طلا را هم دربیارین، برای مرد مسلمون انگشتر طلا حرامه!" اینها را گفت و رفت، ما هم هیچ نگفتیم.

به تدریج شروع کردیم به زندگی روزمره مان نظم بدهیم، ما هنوز ملاقات و هواخوری نداشتیم، هیچ خبری و یا رابطه ای با بیرون زندان نداشتیم، روزنامه و تلویزیون هم در کار نبود، شاید اواسط آبان ۱۳۶۷ بود که پاسدار بند در را باز کرد و به یکی از زندانی ها که دم در دیگ غذا را تحویل می گرفت دسته ای کاغذ داد و گفت: "اینها را به اتاق ها بده که افراد به سؤال هایش جواب بدهند!" روی این کاغذ علاوه بر سؤال اسم، اتهام و مدت محکومیت، دو تا سؤال بود: "مسلمان هستید یا نه؟ در جمع زندانی ها مصاحبه می کنید یا نه؟" نحوه سؤال کردن برای من و عده ای دیگر عجیب بود، چرا که در مورد مصاحبه و اساسا این که "نظرت چیست؟" معمولا به صورت جمعی و علنی سؤال نمی کردند، نمی خواستند افراد از جواب های همدیگر مطلع شوند اما گویا زندانبان ها فهمیده بودند که بعد از آن همه کشتار و شکار هر روزه افراد و این که همه همواره در انتظار بازجوئی و شکنجه هستند دیگر جرأتی برای بحث جمعی و هماهنگی وجود ندارد و همه از عواقب بعدی چنین هماهنگی هائی می ترسند!

من جلو سؤال: "مصاحبه می کنید یا نه؟" چیزی ننوشتم و در انتظار حوادث بعدی نشستم، در جمع دویست نفره ما عده ای مثل من عمل کرده بودند و عده کمی به آن پرسش جواب منفی داده بودند، چند روز بعد دوباره توزیع این ورقه و سؤال ها تکرار شد، من احساس کردم که دیگر باید جواب مشخصی بدهم، از ابتدای دستگیری همیشه نسبت به مصاحبه کردن تنفر و حساسیت خاصی داشتم، بزرگترین آرزویم این بود که رژیم هیچ وقت نتواند از من مصاحبه بگیرد، در دوران بازجوئی یک بار در زیرزمین اوین وقتی کابل می خوردم بازجو گفت: "خیال نکنی داری مقاومت می کنی ها ! خیلی ها اولش چیزی نگفتند اما بعدا آدم شدند و مصاحبه کردند!" و من قاطعانه پاسخش دادم: "اما من مصاحبه نمی کنم!" در تمام پنج سالی که از آن روزها می گذشت خطر شکنجه شدن برای پذیرش مصاحبه را چون شمشیر داموکلس بالای سرم احساس می کردم و حالا این سؤال لعنتی در مقابل همه ما قرار گرفته بود!

چند دقیقه ای عمیق فکر کردم، آخرش به این نتیجه رسیدم: من به هیچ وجه علیه سازمان و فعالیت های خودم مصاحبه نمی کنم حتی اگر مطمئن باشم که به خاطر مصاحبه نکردن اعدامم می کنند! هر کاری که بتواند مرا از جلوی دوربین قرار گرفتن نجات دهد جایز است، مسأله این بود اگر به سؤال مربوطه جواب منفی بدهم در حالی که می دانم بیش از نود درصد رفقایم جواب مثبت داده اند مسلما مرا از بقیه جدا می کنند و به این ترتیب تحریکشان می کنم که با کابل و شکنجه آن چنانی واقعا از من مصاحبه بگیرند و به پذیرش خشک و خالی مصاحبه اکتفا نکنند، از طرف دیگر چطور می توانم از مصاحبه کردن شانه خالی کنم اگر جواب مثبت بدهم؟ فکر کردم اگر همرنگ جماعت شوم به احتمال زیاد فعلا خطر از سر ما رفع می شود، حدسم این بود که قصد آنها گرفتن مصاحبه از تک تک ما نمی تواند باشد.

ممکن است مصاحبه گرفتن از ملی کش ها عملی بشود اما نه در مورد ما که حکم داشتیم اما اگر از جمع دویست نفره ما مثلا ده نفر بگویند ما مصاحبه نمی کنیم آن وقت ممکن است روی همان ده نفر فشار متمرکز و وحشیانه ای برای گرفتن مصاحبه بیاورند، فشار یعنی جیره کابل، آیا می توان جیره کابل را که تمام شدنی نیست تحمل کرد؟ به این ترتیب غلط یا درست در آن مقطع به این نتیجه رسیدم که اتفاقا برای مصاحبه نکردن باید جواب بله بدهم! بایستی خفت بله گفتن را به جان بخرم تا از خفت مصاحبه کردن واقعی نجات یابم و نیز فکر کردم که اگر حسابم غلط از آب درآمد و دیدم واقعا می خواهند از تک تک ما مصاحبه بگیرند می توانم بزنم زیرش اگر چه کار بسیار مشکلی است! نمی دانم تحلیل چند دقیقه ایم چقدر واقع بینانه بود اما خوشبختانه رژیم در آن مقطع برای انجام مصاحبه روی ما فشار مستقیم نیاورد، بعدها شنیدم که گویا از مجموعه تمام زنده مانده های سرموضع هجده تا بیست درصد افراد به سؤال مصاحبه جواب منفی داده بودند اما نمی دانم این حرف تا چه اندازه دقیق است.

آزاد کردن تدریجی ملی کش ها

فرشاد (۸۹) یکی از رفقای اکثریتی ملی کش بود، او را به زیرهشت بردند، وقتی برگشت به من، نادر (۹۰) و یکی دیگر از بچه ها ماجرا را توضیح داد و گفت: "بازجو به من چند سؤال کتبی داد و گفت پاسخ ها را بررسی می کنیم، اگر برایمان قانع کننده بودند همان ها را به صورت مصاحبه باید مطرح کنی، در مورد این موضوع یعنی سؤال ها و آنچه از تو می خواهیم با هیچکس نباید صحبت کنی و گر نه دمار از روزگار تو و همه کسانی که در جریان قرار گرفته اند درمی آوریم!" سؤال اصلی این بود که چرا در زندان از سازمانی که هوادارش بودی بریده ای و دیگر قبولش نداری؟ بازجو تأکید کرده بود که جواب باید مستدل باشد نه این که یک دفعه وسط صحبت بدون مقدمه بگویم من دیگر سازمان را قبول ندارم و از این پس کار سیاسی نخواهم کرد و ..... فرشاد دنبال کلماتی بود که هم به نوعی مطرح کند که دیگر کاری به سازمان و سیاست نخواهد داشت و هم کلمه ای نگوید که زشت باشد!

یادم می آید که نادر در آن لحظات بی اطلاعی که هنوز بسیاری از ماها قادر به تحلیل درستی از اوضاع نبودیم تحلیلی روشن داشت، نادر می گفت: "من فکر می کنم اینها دیگه اعدام نمی کنند و الان هم خیال دارند ملی کش ها را آزاد کنند در نتیجه زیاد سخت نمی گیرند و لزومی ندارد بچه ها (منظورش ملی کش ها) در این مصاحبه اجباری خیلی کوتاه بیایند، همان که بچه ها بگویند دیگر به این کارها کاری ندارند و یک انزجارنامه فرمالیته بدهند کافی است! این پیش بینی درست از آب درآمد و به این ترتیب از ملی کش هائی که پیش ما بودند مصاحبه گرفتند (این که همه ملی کش ها را شامل شد یا نه به خاطر نمی آورم) ملی کش هائی که مصاحبه کردند برخیشان پنج، شش سالی بود که مقاومت کرده و تن به مصاحبه و رد کردن سازمان خود نداده بودند، آنها تا جائی که به خاطر دارم سعی می کردند بسیار مختصر و به شکل صوری اعلام انزجار کنند و به خواست احمقانه بازجوها که تعریف و تمجید از زندانبان و برادران بازجو بود تن نمی دادند و بدین سان خطر رد شدن مصاحبه و در نتیجه فشارهای بعدی را به جان می خریدند، آنها بعد از انجام مصاحبه به تدریج آزاد شدند.

یادی از حسین قاسم نژاد، آشنایی کوتاهی به عمر یک پروانه

حسین قاسم نژاد همان رفیقی بود که اولین بار در حسینیه ته سالن هشت دیدمش، درست موقعی که ما را بعد از چند روز کابل زدن مجبور کرده بودند نماز بخوانیم احساس کردم بغل دستیم آشناست و سعی می کند چیزی به من بگوید! از ارژنگ که نزدیکتر نشسته بود (دور از چشم پاسداری که همه را زیر نظر داشت) پرسیدم: "بغل دستیم کیه؟ تو اونو می شناسی؟" گفت: "از قدیمی هاست، اکثریتی است، باید بشناسیش!" آشنائی ما از همان جا آغاز شد، چند روز بعد که در اتاق ها باز شد و ما مجبور نبودیم یواشکی تماس بگیریم آشنائی ما به سرعت به یک دوستی عمیق تبدیل شد، حسین بسیار خوشفکر بود، غالبا لبخندی بر لب داشت و با قلب گرم و مغزی سرد و واقعا خونسرد به تحلیل اوضاع می نشست.

حسین می گفت: "به نظر می رسد ما که اینجا هستیم دیگر اعدام نخواهیم شد، البته اگر از چند استثنا بگذریم!" گفتم:"منظورت از استثنا چیست؟" گفت: "مثلا خود من از جریان آن دادگاه کذائی سالم در رفتم اما قبلا در دادگاه مربوط به پرونده ام حکم اعدام گرفته ام و حکمم برای تأیید به شورای عالی قضائی رفته، ضمنا من یک بار در حین بازجوئی وقتی دیدم فشار و شکنجه شان پایانی ندارد و ممکن است مرا به علت سوابق سیاسیم در زمان شاه وادار به مصاحبه در تلویزیون بکنند دست به خودکشی زدم! البته آنها توانستند جلوی مرگم را بگیرند، بعدا که به دادگاه رفتم شاید به همین دلیل به اعدام محکومم کردند، این حکم هنوز از طرف شورای عالی قضائی تأیید نشده بود که این وقایع شوم اتفاق افتادند، تا کنون کسانی را هم اعدام کرده اند که ملی کش بوده اند، پس بعید است کسی را که در دادگاه های خودشان قبل از سال ۱۳۶۷ به اعدام محکوم شده بگذارند زنده بماند!" گفتم: "حرفت منطقی است اما کارهای بی منطق از اینها زیاد سر زده! همین که تا امروز تو را اعدام نکرده اند نشانه این است که در این دادگاه های چند دقیقه ای به پرونده نگاه نکرده اند!" گفت "درست است، این کارها را به دلایلی که نمی دانیم با عجله انجام داده اند اما ممکن است دوباره سر فرصت پرونده ها را وارسی کنند!"

از آن پس دیگر من و حسین در مورد وضعیت خودش صحبت نکردیم اما در مورد مسائل سیاسی به خصوص تغییرات در شوروی و آمدن گورباچف بحث می کردیم، نظراتمان بسیار به هم نزدیک بودند و همدیگر را تکمیل می کردند، حسین می گفت: "به نظر من شوروی واقعا از لحاظ سیاسی مشکل دموکراسی داشته و هنوز هم دارد و از لحاظ اقتصادی هم وضعش درهم ریخته و از غرب عقب افتاده است، پیدایش گورباچف را باید به فال نیک گرفت." ما باهم قرار گذاشتیم در مورد این مسأله هر چه خوانده و یا فکر کرده ایم در اختیار همدیگر بگذاریم و به طور سیستماتیک به مطالعه و تبادل نظر بپردازیم، گاهی خنده مان می گرفت که در این وانفسا و کشتار دیگر جائی برای مطالعه مسائل نظری باقی نمی ماند اما به خودمان دلداری می دادیم که پرداختن به این مسائل شیرینتر و حتی مفیدتر است تا فکر کردن به اعدام و شکنجه ای که در انتظار ماست!

این وضع ادامه داشت تا هفته اول آذرماه ۱۳۶۷ ، یک باره بعد از چهار ماه به ما ملاقات دادند! تا آنجا که به خاطر دارم یک یا دو روز قبلش ما را به زیرهشت بردند تا تلفنی به خانواده هایمان بگوئیم چه روزی به ملاقات ما بیایند، حسین را هم به همین خاطر به زیرهشت برده بودند، روز ملاقات که فکر می کنم هفته اول آذرماه بود فرا رسید، خانواده حسین هم به گوهردشت آمده بودند تا او را ملاقات کنند اما هر چه به ظهر نزدیک می شدیم و اسامی را برای ملاقات صدا می زدند از اسم حسین قاسم نژاد خبری نبود! ابتدا هیچکداممان نگران نشدیم، این ملاقات در واقع اولین تماس ما با بیرون از زندان پس از چهار ماه بی ارتباطی مطلق بود و این به شدت همه را هیجان زده کرده بود، تقریبا آخرین سری ملاقات ها بود که حسین را صدا زدند، او هم چشمبند زد و آماده رفتن به ملاقات دم در نگهبانی ایستاد، تا اینجا همه چیز عادی بود در آن دنیای غیر عادی اما پاسدار جمله ای گفت که نفس ها را در سینه ها حبس کرد!

پاسدار گفت: "حسین قاسم نژاد با کلیه وسایل بیاد بیرون!" این عبارت لعنتی "کلیه وسایل" در آن روز هرگز واقعا هرگز یادم نمی رود! عبارت "کلیه وسایل" همیشه در زندان انتقال زندانی به محل دیگر معنی می دهد، این محل دیگر می تواند زندان دیگر، آزادی یا اعدام باشد اما در مورد حسین آزادی که بی معنی بود و انتقال به زندان دیگر هم چندان منطقی به نظر نمی رسید، به همین دلیل عبارت "حسین قاسم نژاد با کلیه وسایل بیاد بیرون" بوی مرگ می داد! درست در لحظه ای که او باید به ملاقات می رفت و همسرش بعد از بیش از چهار ماه بی خبری کامل پشت در اتاق ملاقات منتظرش بود دو پاسدار برای بردن حسین وارد بند شدند و حسین هم به سمت اتاق بزرگ ته سالن (حسینیه که محل ساک ها بود) رفت تا وسایل شخصیش را جمع کند.

همه کسانی که صدای پاسدار را شنیده بودند و ساکت و بی حرکت مانده بودند بعد از مکث کوتاهی مثل سیل روی حسین ریختند و او را غرق بوسه کردند! پاسدارها که اغلب در چنین مواقعی مانع روبوسی می شوند این بار هم داد می زدند: "بقیه برن اتاقاشون! زودتر وسایلتو جمع کن!" با آن که روحیه زندانی ها مثل پنج ماه پیش نبود که راحت جلوی پاسدارها بایستند و بگویند: "یعنی چه حاج آقا؟ می خواهیم با همبندی خودمان روبوسی و خداحافظی کنیم، شما چه کار داری؟" با آن که یکی دو ماه پیش هر روز از بین ما هر که را که می خواستند شکار می کردند و می بردند و به ما حتی فرصت آن که دستشان را بفشاریم نمی دادند اما آن روز و در آن لحظات کسی اعتنائی به آن داد و بیدادها نکرد! همه ما یکپارچه خشم و نفرت و در عین حال اندوه و محبت بودیم، من دلم نمی خواست جزو اولین کسانی باشم که در آغوشش می گیرم چون حس می کردم که این آخرین دیدار است! دلم می خواست بیشتر نگاهش کنم، دلم می خواست آن لحظات طول بکشند! حسین با حوصله و گشاده روئی همه را بغل می کرد و می بوسید.

به هر حال خودم را به حسین رساندم، یک لحظه بدون حرکت به هم چشم دوختیم، حسین لبخندی بر لب داشت، گفتم: "میزون که هستی؟" گفت: "آره مطمئن باش!" در چهره اش آرامش و متانت عجیبی بود، دوباره گفت: "همان که حدس می زدم درست بود!" گفتم: "اما هنوز معلوم نیست!" آخرین جمله اش به من این بود: "به هر حال من خوبم، شما هم موفق باشید! من مطمئنم اوضاع همین طور نمی مونه!" همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم، در آغوش فشردنی که پناهگاه و تجلی هزاران سخن فروخفته بود، حسین را بردند و همان روز عصر صدای شلیک چند گلوله را شنیدیم، شاید مربوط به حسین نمی شد اما به نظر ما رسید که رفیقمان را با همان گلوله ها کشتند، آشنائیم با حسین عمر کوتاهی داشت اما یاد او همیشه با من خواهد بود، بعدها که روزنامه وارد بند شد در صفحه تسلیت نام عزیز او را دیدیم، حسین را در همان روز کشته بودند!

آذر ۱۳۶۷ - اولین ملاقات بعد از کشتار بزرگ

مجددا شروع کردند به خواندن اسامی چند نفر، اسم من هم در میان آنها بود، شاید پنج نفری می شدیم، از زیرهشت گذشتیم و ما را به اتاقی بردند، یکی از بازجویان پرسید: "شماره تلفن خانواده ات چنده؟" گفتم: "شاید تا حالا عوض شده باشه، برای چه می خواهید؟" گفت: "امتحان کن، همین جا می تونی تلفن بزنی!" شماره را گفتم و او چند لحظه بعد گوشی را به من داده و گفت: "فقط بگو روز سه شنبه برای ملاقات به گوهردشت بیایند!" (شاید هم روز دیگری را گفت، به هر حال چند روزی فاصله داشت) در آن لحظه یعنی اوایل آذر ۱۳۶۷ دقیقا چهار ماه بود که هیچ یک از زندانیان کمترین تماس و ارتباطی با بیرون از زندان نداشتند، این اولین بار بود که اجازه دادند با خانواده تماس تلفن بگیریم، بعد از چهار ماه که خانواده ها در بی اطلاعی مطلق از وضعیت فرزندان، همسران و عزیزانشان بودند اکنون تنها از پشت گوشی تلفن یکی دو جمله از دهانشان می شنیدند، جملاتی محدود: سلام، حالتان چطور است؟ سه شنبه می توانید برای ملاقات به گوهردشت بیائید، همین!

بازجوی مربوطه بیشتر از این اجازه نمی داد صحبت کنیم و فورا تلفن را قطع می کرد! ما پنج نفر به بند برگشتیم و دیدیم دیگران را هم به زیرهشت برده اند تا امکان تماس با خانواده هایشان را فراهم کنند و روز سه شنبه را به عنوان روز ملاقات به اطلاع آنها برسانند، آنها خودشان به خانواده ها که هر روز به گوهردشت، اوین و یا کمیته مشترک مراجعه می کردند و خواهان اطلاع یافتن از وضعیت عزیزانشان بودند خبر ندادند بلکه از زندانی ها خواستند که هر یک جداگانه زمان و مکان ملاقات را تلفنی به خانواده اطلاع دهند، منطق این اقدامشان شاید این بود که فکر می کردند تفکیک خانواده ها به کسانی که زندانیشان اعدام شده و کسانی که زندانیشان زنده مانده بودند زمینه ساز عواقبی در جلوی زندان بشود! شاید هم هیچ آمار روشن و مشخصی از آنانی نداشتند که زنده مانده بودند، به هر دلیل آنها از چنین روشی برای اطلاع به خانواده ها استفاده کردند تا فقط خانواده های کسانی که زنده مانده اند به صورت جدا از هم از تاریخ ملاقات مطلع شوند، دیگر برای همه زندانیان مشخص شده بود که در چند روز آینده ملاقات خواهیم داشت.

به آنها چه بگوئیم؟ از پشت شیشه با گوشی تلفن که می دانیم کنترل می شود چگونه می توانیم با چند کلمه همه چیز را بگوئیم؟ خانواده ها حتما از وضعیت رفقای دیگرمان سؤال خواهند کرد، این که آنها الان کجا هستند؟ آیا خانواده ها می دانند در طول این چهار ماه چه بلائی بر سر زندانیان آورده اند؟ خود خانواده ها در این مدت چه کشیده اند؟ آیا مادران و پدرانی که مسنتر بوده اند زیر فشار بی خبری و برخورد مرموز زندانبان ها سکته نکرده اند؟ هنوز تا آن موقع صریحا به ما نگفته بودند که در ماه های مرداد و شهریور بسیاری از زندانیان را اعدام کرده اند، در بین زندانیان هنوز کسانی بودند که فکر می کردند شاید از چپ ها زیاد نکشته باشند، فکر می کردند آنهائی را که بر مارکسیست بودن خود تأکید کرده و یا پرسش کنندگان را به تفتیش عقاید متهم کرده اند از سایرین جدا کرده و در جائی دیگر و در وضعیتی قرنطینه ای نگه داشته اند!

روز ملاقات فرا رسید، با مادر و خواهرم در پشت شیشه روبرو شدم، یادم نبود که سبیلم را تراشیده بودند و با نداشتن سبیل قیافه ام برای آنها بسیار متفاوت شده بود، ضمنا همه ما زیر فشارهای متنوع در طی چهار ماه گذشته لاغر و رنگ پریده شده بودیم، دیدم مادر و خواهرم مرا برانداز می کنند و بعد از مکث کوتاهی مادرم گوشی را برداشته و گفت: "چرا این قدر لاغر شدی پسرم؟" لبخندی زده و گفتم: "حالم خوب است، شما چه می کردید در این چهار ماه؟" مادرم سرش را تکان می داد و اشک می ریخت، خواهرم گوشی را گرفته و گفت: "ما خوبیم (با ایما و اشاره از سلامتی فرزند و همسرم خبر می داد) بلافاصله پرسید: "بقیه کجا هستند؟" و من با نشان دادن گردنم به او فهماندم که اعدام شده اند! البته بلافاصله اضافه کردم: "همه شان را مطمئن نیستم، شاید بعضی ها هنوز زنده و در جای دیگری باشند!" ملاقات تمام شد و به بند برگشتیم، پس از چند روز روزنامه و تلویزیون هم دادند، نوشته های روزنامه ها را با ولع خاصی می خواندیم، به تدریج شروع کردیم به تجزیه و تحلیل آنچه بر ما گذشت.

خانواده ها ما را دیده بودند و مسأله ای که پیش روی رژیم قرار می گرفت این بود که چه جوابی به خانواده های اعدام ها خواهد داد؟ در آن روزها ما فکر می کردیم تعداد آنها سر به صدها و چه بسا هزارها می زند، رژیم قضیه را چگونه اعلام خواهد کرد؟ پرسش اساسی هم این بود که چرا دست به چنین جنایتی زده است؟ همچنان خطر را دم گوش خود حس می کردیم، یکی از پیش بینی ها این بود که رژیم نمی تواند اعدام این همه زندانی سیاسی را مخفی نگه دارد در نتیجه ممکن است یک مصاحبه تلویزیونی از ما زندانیان بازمانده ترتیب دهد و چند نفری را با شکنجه و فشار مجبور کند که در تلویزیون اعلام کنند: "ما در زندان بودیم و همه چیز عادی و مرتب بود، عده ای از معاندین و منافقین زندانی، زندان را بر ما جهنم کرده بودند و دائما دست به اعتصاب و تظاهرات می زدند که برادران دلسوز و مهربان پاسدار را به قتل برسانند! آنها تلاش کردند درهای زندان را بشکنند که خوشبختانه این ترفندها با هوشیاری سربازان گمنام کشف و با دستگیری و اعدام این عاملان خارجی، زندان و زندانیان توانستند نفس راحتی بکشند!"

وقتی به این سناریو فکر می کردیم چنان خشم و تنفر و ترسی در جانمان راه می یافت که تحملش واقعا سخت بود! این چنین مصاحبه ای را هیچکس واقعا هیچکس نمی توانست انجام دهد اما تحمل کابل و شکنجه هم کار آسانی نبود، در نتیجه دوباره خیلی ها به فکر تیغ و تیزی و پنهان کردن آن برای روز مبادا افتادند!

باز هم سؤال و جواب!

دقیقا به خاطر ندارم قبل از اولین ملاقات بود یا شاید مدتی بعد از آن که دوباره گفتند: "همه چشمبند بزنند بیایند از بند بیرون!" ما را تک به تک وارد اتاقی کردند، آنجا ناصریان و یک نفر دیگر نشسته بودند، نوبت به من رسید، ناصریان پرسید: "سازمانتان را قبول داری یا نه؟" گفتم: "نظری ندارم!" پرسید: "در تظاهرات علیه تبلیغات حقوق بشری شرکت می کنی؟" گفتم: "خیر، به هیچ وجه!" گفت: "هنوز عناد داری بدبخت؟ برو بیرون قسمت چپ بایست!" گویا از همه افراد دیگر نیز همین سؤال را پرسیده بودند، دیدیم باز هم چپ و راست کردن مطرح است! همه ما را که به سؤال ناصریان جواب داده بودیم در راه پله ها نشاندند، به تدریج بر تعدادمان افزوده می شد، درهای بالا و پائین را بستند طوری که در فضای بسته و تاریک راه پله ها نفس کشیدن مشکل شده بود، ما چشم بسته بودیم و پاسداری هم ما را می پائید تا باهم حرف نزنیم! نمی دانستیم برنامه شان چیست!

پس از دو سه ساعت هوا به قدری کثیف شد که یکی دو نفر حالشان به هم خورد، ما هم که ظاهرا نفس می کشیدیم از حالت خفگی و کلافگی شدید داشتیم دیوانه می شدیم! وقتی چشمبندها را برداشتیم دیدیم که همه باهم هستیم و ظاهرا خطر رفع شده است، همان جا فهمیدیم که تمام افراد بدون اطلاع از جواب سایرین پاسخ یکسان و دندان شکنی به ناصریان داده و به درخواست آنها یک "نه!" بزرگ داده اند، تنها شاید یک یا دو نفر بودند که با تصور این که شاید دوباره می خواهند با همین سؤال و جواب عده ای را اعدام کنند به آنها پاسخ مثبت داده بودند اما بعد از مدت کوتاهی احساس کرده بودند که اشتباه کرده اند و در نتیجه حرفشان را پس گرفته بودند و به این ترتیب همراه بقیه به بند برگردانده شدند!

صداهائی در مورد آزادی زندانیان سیاسی

در دی ماه بود یا کمی دیرتر که برای اولین بار در روزنامه خواندیم قرار است کلیه "زندانیان گروهکی" مورد عفو قرار بگیرند! ری شهری وزیر اطلاعات وقت گفته بود به جز نهصد نفر که آزادیشان خطرناک است بقیه آزاد خواهند شد، حدس خودم بعد از دیدن این خبر در روزنامه و تلویزیون این بود که احتمال دارد پرونده های زندانیان زنده مانده را بررسی کنند و کسانی را که به قول خودشان "کیفی" تشخیص می دهند نگه داشته و بقیه را آزاد کنند یا این که فقط زندانیان بند جهاد را آزاد کنند، فکر نمی کردم این حکم آزادی ممکن است عده بیشتری را در بر بگیرد.

ملاقات جمعی

اواخر دی ماه ۱۳۶۷ - چند هفته و شاید یک ماهی از ملاقات اول گذشته بود که به ما ملاقات جمعی و حضوری دادند، دیداری عجیب، آن قدر تکان دهنده که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد، به ما نگفته بودند که ملاقات حضوری خواهیم داشت، طبق معمول به ما چشمبند زده و ما را از بند خارج کردند، این بار به جای اتاق ملاقات به سمت آمفی تئاتر کشاندنمان! "چرا این طرف می برند؟" - نمی دانم! "یعنی ممکن است باز هم سؤال و جواب و بعد اعدام یا کابل در پیش باشد؟" - معلوم نیست! در طول چند ماه بعد از اعدام ها ما که حدود دویست نفر بودیم همه دیده ها و شنیده هایمان را به هم منتقل کرده و می دانستیم که اکثر اعدام ها در همین آمفی تئاتر انجام شده و رفقایمان را شش تا شش تا در همین جا اعدام کرده اند و حالا ما در مقابل در همین آمفی تئاتر صف بسته بودیم!

ناگهان در باز شد و گفتند: "بروید داخل!" اولین نگاه ما به سمت سن آمفی تئاتر دوخته شد، آخر همین جا بود که بچه ها را کشتند، رسول، آتیک، کسری، کیوان مصطفوی، حسین حاج محسن، ساسان محمودی، اکبر صادقی و صدها نفر درست همین جا اعدام شدند! موضوع چیست؟ آیا دوباره تهدید و شکنجه و اعدام در پیش است؟ بهت زده به قتلگاه نگاه می کردیم که یکباره در بزرگ سمت دیگر سالن باز شد و خانواده ها به سمت ما هجوم آوردند! باورکردنی نبود! خانواده ها را بدون هیچ مانع و رادعی نه از پشت شیشه و تلفن و نه از پشت توری اتاق ملاقات بلکه رو در رو، مستقیم در مقابل خود می دیدیم! همسران، مادران، پدران، خواهران و بچه های خردسال! آیا اینها رؤیا بودند؟ خیال بودند یا واقعیت؟ ما که در تنهائی مطلق چندین ماهه هیچ انسانی جز بازجو و پاسدار ندیده بودیم، هیچ انسانی که لااقل بگوئیم چه بر سر دوستان و رفقایمان آورده اند حالا می توانستیم عزیزان خود را در آغوش بگیریم، ببوسیمشان، با آنها حرف بزنیم و درست همان جائی آنها را در آغوش بگیریم که دوستان ما را اعدام کرده بودند!

بهتر است فقط نگاهشان کنم، اگر در آغوششان بگیرم چیزی نمی بینم، من نمی خواهم در این لحظه ای که نمی دانم چقدر به طول می انجامد فقط یک مادر را در آغوش بگیرم، کاش می توانستم در آن واحد همه را بغل کنم، ببوسم، اشک بریزم، گریه کنم اما نمی شود، خانواده ها به سمت ما می دویدند، با خودشان گل آورده بودند، گل به روی ما می ریختند، نمی دانم چرا دست می زدند؟ آیا لحظه وصال است؟ نه! چه وصالی؟ آنها که به وصال نرسیده اند تعدادشان بیشتر است! لحظه شادی و سرور است؟ آری و نه! مادری که فرزندش را زنده می بیند از صمیم قلب خوشحال می شود، اشک می ریزد و فرزندش بر گونه های مادرش بوسه می زند و در آغوش گرم مادرانه اش می خزد اما وقتی نگاهش را از زمین بر می دارد و چشمش به سن آمفی تئاتر می افتد چهره استوار و زحمتکش اکبر صادقی را می بیند که با چشمان نافذش به ناصریان نگاه می کند، صدای اکبر را می شنود که خطاب به ناصریان فریاد می کشد: "شما آدمکشان حرفه ای هستید! شما ضد بشرید و این ضدیت تنها دارائیتان است!" و آن وقت اکبر پرپر می زند!

نمیدانم اولین مادر و یا همسری را که بوسیدم چه کسی بود؟ اصلا مهم نبود! او مادر بود، مادر ما زندانی ها بود، شاید همسر یکی دیگر از بچه ها بوده، به خاطر ندارم اما این را می دانم که تا پیدا کردن خواهرم که به ملاقاتم آمده بود شاید چهار پنج دقیقه ای گذشت و من در این مدت داشتم با دیگر ملاقاتی ها روبوسی می کردم، همه همین وضعیت را داشتند، بغض گلوی همه ما را گرفته بود، اشک و لبخند باهم آمدند، مادرها پسرانشان را می بوسیدند، بو می کشیدند، بچه ها به گردن پدرانشان آویزان می شدند و بعضی ها گوشه ای کز کرده و این صحنه ها را با تعجب تماشا می کردند، پاسداران جلوی روبوسی نامحرمان را می گرفتند و در مقابل کف زدن ها صلوات می فرستادند اما کسی گوشش به امر و نهی ها و صلوات های هیستریک و احمقانه آنها بدهکار نبود! در یک آن احساس کردم، احساس دوگانه ای را که ما زندانی های زنده مانده در خود حفظ کرده ایم عینا و بسیار عمیقتر در برخی مادران وجود دارد، در مادرانی که یکی از فرزندانشان در این فاجعه اعدام شده و آن دیگری جان به در برده است!

چنین مادری چه کند؟ اشک بریزد یا بخندد؟ باید از زنده ماندن خسرو خوشحال باشد و همزمان به خاطر کشته شدن انوشه گریان؟ کدام احساس در او بیشتر می جوشد؟ اگر غم انوشه دارد می سوزاندش آیا باید آن را پنهان بدارد و فعلا خسرو را در آغوش بگیرد؟ چه جوابی برای همسر انوشه دارد؟ که درست پشت در همین اتاق ملاقات که قتلگاه همسرش بوده به انتظار ایستاده است و دیگر هیچ وقت انوشه را نخواهد دید؟ هیچ وقت! مادر نمی دانست که درست در همین اتاق انوشه را اعدام کرده اند! به او نگفتیم اما ما می دانستیم، فکر می کردم اگر او بفهمد چه خواهد کرد؟ وقتی من و دو نفر دیگر از زندانیان که این دو برادر را از نزدیک می شناختیم به دور مادر انوشه حلقه زدیم او با بغض گفت: "قربان شما بروم، همه شما بچه های من هستید، انوشه را از من گرفتند اما خسرو زنده است، شماها زنده اید، شما به جای او زنده ماندید، خسرو هست!" نمی دانم وقتی می گفت: "به جای او زنده ماندید!" با چه سختی خودش را مجبور می کرد که این کلمه را ادا کند اما او این جمله را گفت و شاید هم از اعماق قلبش آن را بیان کرده بود.

من و خواهرم که درباره آن فجایع و مسائل دیگر با سرعت حرف می زدیم دوباره به سمت خانواده انوشه رفتیم، مادر با چشمان اشک آلود اما با لبخند به من گفت: "شماها زنده ماندید، باید مواظب خودتان باشید، باید زندگی کنید، سال ها و سال ها، همه باید زندگی کنید! با همین ها که برایتان باقی مانده!" من در دل و شاید هم به زبان جمله هائی را نجوا می کردم: "ما همه باید زندگی کنیم اما نه به جای آنها و نه بعد از آنها، ما باید با آنها زندگی کنیم، باید آنها را فراموش نکنیم، نباید این ددمنشی را از یاد ببریم، نباید بگذاریم این گونه انسان ها را تکه پاره کنند، نباید!"

فصل ششم - اوین و آزادی (زمستان ۱۳۶۷)

انتقال مجدد به اوین!

وقتی از ملاقات جمعی با خانواده ها به بند برگشتیم و پس از فرونشستن هیجانات، تازه متوجه شدیم که در حین ملاقات یکی از مسئولان زندان که سعی می کرد برای ما و خانواده ها به اصطلاح سخنرانی کند و به سؤال خانواده ها جواب دهد چیزهائی در مورد آزاد کردن زندانیان سیاسی گفته است! راستش این است که اگر چه سخنان آن مسئول زندان را می شنیدم اما هیجان دیدار و گفتگو با خانواده ها آن قدر قوی بود که به حرفهایش دقت نمی کردم، به هر حال فردا یا دو روز بعد از ملاقات جمعی بود که به ما اعلام کردند همگی کلیه وسائلشان را جمع کنند! نگفتند ما را به کجا منتقل خواهند کرد، ما نمی توانستیم به درستی حدس بزنیم که چه برنامه ای برای ما دارند، من هنوز آزادی همه را باور نمی کردم، فکر می کردم عده ای آزاد خواهند شد و به بقیه ممکن است مرخصی یا ملاقات با خانواده در محل زندگی بدهند، به هر حال ما را با چند اتوبوس از گوهردشت خارج کردند و در اوین و در طبقه اول بند دوم جا دادند!

از سخنرانی آن مسئول زندان در ملاقات جمعی ما و روزنامه های آن زمان و انتقال همه ما به اوین به نظر می رسید که قصد آزاد کردن ما را دارند اما آیا همه زنده مانده ها را آزاد خواهند کرد یا باز هم سؤال و جواب ها و تفکیک کردن در پیش است؟ و یا با توجه به محتوای پرونده هائی که داریم برخورد خواهند کرد؟ از طرف دیگر هنوز برای من و بسیاری از همبندان این مطرح بود که چگونه اعدام ها را اعلام خواهند کرد؟ هنوز خطر فشار بر ما برای مصاحبه های آن چنانی که پیشتر بدان اشاره کرده ام محتمل به نظر می رسید!

ماجرای کشاندن زندانیان به تالار رودکی

اواسط بهمن بود که در اوین یکی از بچه ها بنام عباس را برای بازجوئی بردند، وقتی بعد از یکی دو ساعت برگشت از او علت احضار را پرسیدیم، عباس گفت شخصی که مسلما بازجو بود و می گفت که از وزارت اطلاعات آمده با من صحبت کرد و چنین گفت: "ما با مسئولان دادستانی (اوین) اختلاف نظر داریم، به نظر ما (اطلاعاتی ها) اصل اعدام ها صحیح بوده اما نه به این وسعت، افراد زیادی بی خود و بی حساب اعدام شده اند! در ضمن در مورد آزاد کردن بقیه باز هم با دادستانی اختلاف داریم، به نظر ما شماها که زنده مانده اید حتی اگر مصاحبه کنید و یا بگوئید که مسلمان هستید راست نمی گوئید و شرط مصاحبه کردن یا پذیرش اسلام شرط درستی برای آزادی نیست اما ما موافقیم که شما آزاد شوید چون واقعا قادر نیستید علیه رژیم کاری بکنید حتی اگر مخالف باشید که هستید! در نتیجه ما با گذاشتن شرط مصاحبه یا خواندن نماز برای آزادی مخالفیم اما از ما به شما نصیحت از این موقعیت استفاده کنید و آزاد شوید چون فعلا برادران دادستانی روی همین مسائل اصرار زیادی دارند و کوتاه نمی آیند!"

این اولین بار بود که می شنیدیم یک مقام امنیتی از اعدام ها حرف بزند! به این نظر رسیدیم که آن بازجو از این طریق خواسته به ما پیام بفرستد که شرایط دادستانی را بپذیریم! اواخر ماه بهمن بود که دوباره اسامی چند نفر را صدا زدند، ما که حدود دویست نفر بودیم منتظر ماندیم تا آنهائی که از بند بیرون رفته اند برگردند و ببینیم چه سؤالاتی از آنها پرسیده اند، به تدریج متوجه شدیم که کسی را بر نمی گردانند! معنایش این بود که ما نباید از آشی که برای ما پخته اند باخبر شویم تا نتوانیم هماهنگی و مشورت کنیم! فکر می کردیم محتمل آن است که بر مصاحبه و یا شرکت در راهپیمائی و ..... اصرار کنند، اکثریت قریب به اتفاق بچه ها نظرشان این بود که مسلما باید به این اصرار جواب منفی بدهیم و البته بین ما کسانی بودند که در بند قبلی با ما نبودند و ما موضع آنها را نمی دانستیم اما جو عمومی کوتاه نیامدن بود.

با این همه تا آنجائی که به خاطر دارم سه یا چهار نفر بودند که فکر می کردند پذیرش این خواسته های زندانبان مهم نیست! (استدلال آنها این چنین بود که اگر شرایطشان را نپذیریم آزاد نمی شویم و ممکن است دوباره در فرصت دیگری اعدام یا توابمان کنند!) من و اکثریت بچه ها در آن مقطع فکر می کردیم این دوستان از یک طرف بیش از اندازه دچار وحشت شده اند و از سوی دیگر جاذبه آزادی یعنی خلاص شدن از آن جهنم را در دو قدمی خود می بینند و دیگر به خفت پذیرش شرائط زندانبان اهمیت نمی دهند! به هر حال اکثریت قاطع بند نظرشان ایستادگی در مقابل ترفندها و شرائط زندانبان ها بود.

در چنین حال و هوائی همگی نزدیک در بند نشسته و یا ایستاده بودیم و منتظر که اسم ما را هم صدا بزنند که ناگهان در بند باز شد! ناصریان ظاهر شد و فرمان داد: "همه بیان جلو!" همه وارد هشتی جلوی بند شدیم، پله هائی این هشتی را از نگهبانی جدا می کردند، ناصریان بر بالای پله ایستاد و به آخرین سری از بچه ها که قبلا صدایشان زده بودند اشاره کرد که کنار پله ها بایستند، در آن شلوغی ما متوجه نشدیم که در بین کسانی که روی پله ها ایستاده اند افرادی غایبند! فکر می کردیم ازدحام زیاد است و آنهائی را که ما نمی بینیم لابد در راهروی انتهای پله ها هستند و چون جا نیست پائین نیامده اند، در واقع این موضوع که مهم هم بود ابتدا توجه ما را جلب نکرد!

ناصریان با صدای بلند گفت "آقایون توجه کنید، لازم نیست تک تک سؤال کنم، یک دفعه همین جا سؤال می کنم، موضوع اینه که زندانی ها یک کنفرانس تشکیل میدن توی یه سالن در بیرون زندان، اگر شما می خواهید بیائید به صورت تماشاچی آنجا بنشینید، لازم هم نیست چیزی بگید و یا شعاری بدید، که هیچ، شرکت می کنید و بعدش هم آزاد می شید اما هر کس که در این برنامه شرکت نکنه برمی گرده گوهردشت! آن وقت مائیم و کابل و شما ! حالا هر کی می خواد شرکت کنه بیاد زیر این پله و کنار بقیه افراد بایسته!" به همین سادگی! ما باید بدون آن که لحظه ای فرصت فکر کردن و هماهنگی داشته باشیم یا می رفتیم زیر پله یا در جای خود باقی می ماندیم!

روی پله رفقائی بودند که به خواست ناصریان جواب منفی داده بودند اما با توجه به این که ناصریان گفته بود هر کس می آید به کنفرانس، بیاید پیش این افراد بایستد خیلی ها فکر کردند آنها که روی پله هستند جواب مثبت داده اند و همین امر باعث شد در همان لحظات اولیه حدود بیست نفری به زیر پله رفتند! من آن چند ثانیه و شاید دو دقیقه را واقعا نمی توانم تصویر کنم، همهمه ای راه افتاد، با آن که اکثریت قریب به اتفاق افراد تا چند لحظه پیش مخالف دادن این امتیاز به زندانبان بودند و اگر تک تک مثل دفعات قبل در اتاق ناصریان از آنها سؤال می شد جواب منفی می دادند (کما این که قبلی ها که روی پله ایستاده بودند جواب منفی داده بودند!) حالا در جمع جرأت نداشتند با صدای بلند به ناصریان بگویند: "من نمی آیم!" و یا به خصوص "ما نمی آییم!" چرا که در جمع صد نفره و یا بیشتر آن لحظه این کار معنای رهبری کردن می داد و به خصوص جلوی چشم ناصریان جلاد که گفته بود: "در غیر این صورت مائیم و کابل و گوهردشت ....." کار مشکلتر می شد!

من و چند نفری از رفقای دیگر در آن لحظه فکر کردیم باید بایستیم و نرویم! به کسانی که نزدیک ما بودند گفتیم: "ما نمی رویم، ما نمی رویم!" من به سرعت افرادی که هنوز مانده بودند شمردم، شاید سی یا چهل نفری می شدیم، گفتم: "ما هنوز چهل نفریم، تازه بند بالا معلوم نیست قبول کنند، اگر کم نباشیم عالیه!" ناصریان نعره کشید: "خب، زودتر، چیه؟ می خواین بریم گوهردشت؟" دوباره از تعداد ما کم شد! یک دفعه دیدم ده یا شاید پانزده نفری شده ایم که هنوز نرفته ایم زیر پله ها، به همدیگر نگاه می کردیم، خشم و ترس و دوباره خشم، ارژنگ رو به من کرد و گفت: "حسین، فایده ای نداره، بچه ها به ما نگاه می کنند، اگر نرویم نرفتن به آنها تحمیل می شود و این درست نیست، برویم!" و من که گوئی آبی روی آتش تصمیمم به نرفتن ریخته باشند گفتم: "برویم!"

همه رفتیم به جز دو نفر! فؤاد (۹۱) و کورش (۹۲) هر دو را می شناختم، فؤاد اکثریتی و کورش از سازمان پیکار بود، به فؤاد نزدیک شدم و گفتم: "ممکن است فشارهای بیشتری به شما بیاورند اما تصمیم با خودتان هست!" فؤاد گفت: "شما بروید، اشکال ندارد اما من به هیچ وجه نمی آیم!" به کورش که هم سازمانی نبودیم نزدیک شدم، گفتم: "خودت می دانی ....." او نگذاشت ادامه دهم، با عصبانیت اما با صدای خفه ای فحشی به بازجوها داد و گفت: "بروید، من می مانم!" ما وارد بند شدیم، به محض پا گذاشتن به بند ارژنگ گفت: "خراب کردیم، افتضاح کردیم!" گفتم: "لامذهب! دو دقیقه پیش تو بودی که گفتی برویم زیر پله، حالا این جوری میگی؟" ارژنگ به من نگاه نمی کرد، قدم می زد، دست هایش را به هم می مالید و می گفت: "خراب کردیم!" من گفتم: "هنوز می توانیم برگردیم!" اما وقتی خواستم جمله ام را تکرار کنم به نظرم رسید برگشتن مشکلتر از "نه" گفتن پنج دقیقه پیش است چون اگر برمی گشتیم مسلما حداقل هشت نفر دیگر برمی گشتند و آن وقت بیشتر انگشت نما می شدیم و بیشتر توجه ناصریان را به عنوان محرک عده ای برای نپذیرفتن شروطشان جلب می کردیم!

نهیبی که ما را زنده کرد!

آن روز عصر تا صبح فردایش نخوابیدیم، من و ارژنگ و دو سه نفر دیگر چنان عزا گرفته بودیم که انگار خیانت کرده ایم! فردای آن روز در حالی که تا صبح بیدار مانده بودیم یوسف به من نزدیک شد و گفت: "تو و ارژنگ چه مرگتان هست؟ چرا عزا گرفته و مثل مادر مرده ها یک گوشه کز کرده اید؟ توجه همه بچه ها را جلب کرده اید، اگر همین طور ادامه دهید معنیش اینه که ما همه چیز را باخته ایم یعنی کاملا شکست خورده ایم، سؤال می کنم آیا واقعا این طوری است؟ ما مقاومت نکردیم؟ ما تسلیم شدیم؟ مگر تو قرار است چه بکنی؟ باید بروی در یک برنامه سخنرانی تواب ها شرکت کنی، مگر تو قبول کرده ای که به نفع جمهوری اسلامی سخنرانی کنی؟ مگه تو رفیقی را لو داده ای؟ مرد حسابی بلند شو، از این حالت بیا بیرون، ما هنوز خیلی کارها داریم!"

حرف های یوسف کوبنده، به موقع و در مجموع درست بودند! به خصوص وقتی احساس کردم که اگر همه بچه ها با روحیه شکست خورده وارد آن جلسه سخنرانی تواب ها بشوند چه بسا دیگر در مقابل ترفندهای دیگر بازجوها نتوانند هشیارانه و با قدرت برخورد کنند هوشیارتر شدم، حرف های یوسف نهیبی بود که مرا زنده کرد، نظرم را با ارژنگ در میان گذاشتم، گفتم: "من هم قبول دارم که ما اشتباه کردیم اما هنوز مطمئن نیستم که اگر من و تو هم مثل فؤاد و پرویز آنجا می ماندیم ما را برای مصاحبه زیر فشار اساسی نمی بردند، من هنوز مصاحبه کردن را از شرکت در این جلسه بدتر می دانم اما با همه اینها ما نباید عزا بگیریم، فردا ممکن است خبرنگار هم بیاورند، ممکن هست جوسازی کنند که بچه ها مثلا شعار بدهند، باید محکم بایستیم و در مقابل همه این روش هایشان تاکتیک مناسب داشته باشیم، ما همان مبارزان روز پیش هستیم و باید به مبارزه ادامه دهیم!"

ارژنگ هم این نظر را پذیرفت، دوباره فعال شدیم و راه افتادیم بین بقیه دوستانمان، تحلیلمان را از حرکت روز گذشته و این که همه ما اشتباه کرده ایم و نباید کوتاه می آمدیم را مطرح کرده اما به سرعت اضافه می کردیم که حالا باید روحیه مان را نبازیم و از حالت گوشه گیری دیروزمان هم انتقاد می کردیم، به جاوید گفتم: "اگر فردا که ما را می برند بیرون یک خبرنگار از تو سؤال کند در زندان چه خبر هست و احیانا ناصریان هم کنارت ایستاده باشد چه جوابی می دهی؟" جاوید در جواب گفت: "من پاسخ نمی دهم و فقط نگاهش می کنم! هر چه بپرسد، حتی اسمم را اگر بپرسد فقط به چشمانش چشم می دوزم، همین!" به ارژنگ گفتم: "اگر بخواهند از ما فیلم بگیرند؟" گفت: "کلاه زمستانیم را تا آخر می آورم پائین به طوری که فقط چانه ام نمایان باشد!" و به راستی که این شگرد در عمل چقدر عالی از آب درآمد!

فردای آن روز ما را از بند بیرون آورده و با چند اتوبوس به تالار رودکی بردند، در آنجا کیانوری، شاهسوندی و دو سه نفر دیگر پشت سر هم سخنرانی کردند، هر وقت که فیلمبرداران می خواستند از ما که تماشاچی بودیم فیلم بگیرند بچه ها در داخل سالن سرپوشیده کلاه های کاموائیشان را تا نزدیک دهان پائین می کشیدند! شنیدم که ناصریان به یکی از بچه ها گفته بود: "کلاه رو پائین می کشی؟ هان؟ مگه دوباره برنمی گردی اوین؟" وقتی بازجوها وضع را این طور دیدند خودم شنیدم که به یکی از فیلمبرداران گفته شد: "روی تماشاچی ها زوم نکن، اونا رو از دور بگیر!" در محوطه بیرون از سالن دیدم کیانوری هم نزدیک ماست! برخی از رفقای حزب به او نزدیک شدند و سر صحبت را باز کردند، یکی پرسید: "فکر می کنید وضعیت حکم شما چه خواهد شد؟" کیانوری با لبخند گفت: "آن قدر نگاهمان می دارند که تمام کنیم!" آن روز هم با همه عذابش گذشت و ما را دوباره به اوین برگرداندند!

روز آزادی

چهارم اسفند بود که ما را آزاد کردند! یک روز قبل دوباره صدایمان زدند که به دفتر زندان برویم و به خانواده خود تلفن کنیم تا سند خانه و یا ملکی را بیاورند برای آزادی ما ! به عبارتی آزادی ما مشروط شده بود به گذاشتن وثیقه! ما به خانواده ها خبر دادیم که باید تا فردا سند را آماده کنند و دیگر نمی دانم خانواده ها به خصوص آنها که در شهرستان بودند و خیلی هایشان خانه و زمینی نداشتند که آن را به دادستانی بدهند آن شب را چگونه به صبح رساندند؟ برایم معلوم نبود که چرا رژیم چنین عجولانه کارها را پیش می برد؟ ما را که سال ها زندانیشان بودیم می توانستند تا یک هفته دیگر هم نگه دارند تا خانواده ها فرصت آماده کردن وثیقه را داشته باشند اما گویا آنها می خواستند هر طور شده کار را در همان یکی دو روز تمام کنند! شبی که فردایش آزادمان کردند همگی را به حسینیه بردند، به همه ما یک کاغذ فرم دادند که در آن تعهد و انزجار نوشته شده بود و ما باید آن را امضا می کردیم، برای امضای آن کاغذ چندان تردیدی نکردیم، البته زندانی زنی را دیدم که گویا حاضر نبود فرم انزجار را امضا کند!

علاوه بر آن کاغذ دیگری را باید امضا می کردیم که مضمون کلی آن این بود: "به شما تفهیم می شود که خارج شدن شما از زندان به معنای لغو کامل حکم شما نیست بلکه به معنای تبدیل حکم شما به حکم تعلیقی است! اگر مجددا دستگیر شوید علاوه بر حکم جدید باقی مانده حکم قبلیتان که در طی زمان آن در زندان نبوده و تحمل کیفر نکرده اید به حکم جدید اضافه خواهد شد!" آخرین شبی که در اوین بودیم فهمیدیم که درهای مابین طبقه پائین و بالا را باز گذاشته اند، یعنی دو بندی که تا آن شب نسبت به یکدیگر چشم بسته بودند چشم باز شده اند! یعنی ما می توانستیم به طبقه بالا برویم و آنها هم می توانستند نزد ما بیایند، آن شب تا صبح بیدار بودیم و با دوستانی که سال ها ندیده بودیمشان روبوسی می کردیم و درباره جریان اعدام ها و فشار برای خواندن نماز و مسائل دیگر اطلاعاتمان را رد و بدل می کردیم، وقتی آزادی را در چنین فاصله کوتاهی از خود می دیدیم دیگر کابوس شکنجه برای گرفتن مصاحبه از ما زنده مانده ها برای توجیه کردن اعدام ها دست از سرمان برداشت!

حالا دیگر صحبت آزادی بود و ما می توانستیم به آرزوی خودمان برسیم، اشتیاق سوزانی که از همان روزهای اعدام در قلب من و دوستانم زبانه می کشید این بود که مردم باید بدانند در مرداد و شهریور ۱۳۶۷ چه بر سر فرزندان میهن ما آورده اند! اکنون هدف ما این بود: افشای ددمنشی رژیم و فاجعه کشتار جمعی زندانیان! وقتی به این فکر می کردم که فردا بیرون از اوین خواهم بود و بدون آن که مصاحبه ای علیه سازمان، اعتقاداتم و خودم کرده باشم می توانم آنچه را که به چشم دیده و به گوش شنیده ام به مردمم بگویم برای اولین بار بعد از اعدام ها لبخندی محو بر لبانم نشست، ذره ای رضایت در مقابل کوهی از رنج و حرمان! تمام صحبت هایمان باهم گرد این محور بود: فردا که از زندان آزاد شویم مسلما خانواده و بستگان و در و همسایه از ما خواهند پرسید در زندان ها چه خبر بود؟ به آنان چه پاسخی بدهیم؟

کسانی بودند که می گفتند: "هنوز هیچ چیز معلوم نیست، آنها هر وقت بخواهند می توانند ما را به همین اوین برگردانند، من که زندگی آرامی را شروع کرده و فعلا کاری به آنها نخواهم داشت!" اما رفقای دیگری بودند که پاسخشان به گونه ای دیگر بود، آنها می گفتند: "این جنایات را برای همه تعریف می کنیم، البته بی احتیاطی نمی کنیم و طوری حرکت می کنیم که نتوانند از ما بهانه بگیرند!" من تصمیمم را ماه ها پیشتر از آن گرفته بودم و آن افشای بی امان جنایت های رژیم در زندان بود! البته منظورم در جمع های کوچک و آشنا و نه افشاگری وسیع و علنی که در آن شرایط به هیچ وجه عملی نبود.

صبح شد، در بند دو اوین (بالا و پائین) همه را صدا زدند، با چشمبند از بند خارج شدیم، در محوطه باز اوین جمع شدیم، به تدریج متوجه شدیم که علاوه بر افراد دو بند افراد دیگری را هم به آنجا آورده اند، یکی از آنها را می شناختم و شاید پنج سالی بود که ندیده بودمش، من فکر می کردم که او در بند دیگری زندانی بوده، به طرفش رفتم، او که مرد مسنی بود فورا مرا به جا آورد و پس از سلام و احوالپرسی گفت که او زندانی نیست، سال ها پیش آزاد شده اما دیروز او را به اوین آورده اند و گفته اند فردا با بقیه زندانی ها آزادت می کنیم! معلوم شد برای آن که تعداد آزاد شدگان را زیادتر از حد واقعی نشان دهند از این حقه استفاده کرده اند! از این گذشته چند زندانی تواب را هم یا از زندان های دیگر و یا از تواب های آزاد شده وارد جمع ما کرده بودند! به هر حال شاید حدود سیصد یا چهارصد نفر می شدیم که ما را سوار چندین اتوبوس کردند.

وقتی اتوبوس ها به در اوین رسیدند دیدیم که ظاهرا برای کنترل اسامی سرنشینان اتوبوس مدتی باید معطل شویم، همین طور هم شد و شاید نیم ساعت معطل شدیم! یکی از پاسدارها کاغذ سفیدی آورده و گفت: "هر کس اسمش رو روی این کاغذ بنویسه و بده به بغل دستی که اون هم بنویسه تا آخر!" همه فکر کردیم که می خواهند تعداد و اسامی افراد داخل اتوبوس را برای نگهبانی اوین مشخص کنند و خنده دار این بود که بعد از چند ساعت و زمانی که نهایتا آزاد شدیم فهمیدیم که این سربازان گمنام تیزهوش (!) همین کاغذهای اسامی را به هم چسبانده و همه را به متنی که خودشان نوشته بودند سنجاق کرده و خواسته اند آن را به عنوان طوماری که سازمان های حقوق بشری را محکوم می کند تحویل دفتر سازمان ملل بدهند که خوشبختانه آنها هم دستشان را خوانده و از تحویل گرفتن این طومار بازجوساخته سرباز زده بودند!

از اوین خارج شدیم!

به هر حال از در آهنی اوین در حالی که در اتوبوس ها نشسته بویدیم وارد فضای آزاد (!) شدیم، ناگهان با وضعیتی مواجه شدیم که درست مثل همان ملاقات جمعی با خانواده ها تکان دهنده و عجیب بود، به محض خارج شدن از اوین اتوبوس ها که کماکان با دنده یک حرکت می کردند ایستادند و دیدیم چندین دست از پنجره ها به داخل اتوبوس وارد شده و سیگار و شیرینی و شکلات و حتی پول برای ما می ریزند! پاسدارها می گفتند پنجره ها را ببندید اما ما که شدیدا به هیجان آمده بودیم اعتنائی به حرف پاسدارها نمی کردیم، همسران و مادران و دیگر اقوام دور تا دور اتوبوس ها را گرفته بودند، یکی شیرینی می انداخت، یکی نشانی فرزند خودش را می داد و سراغ او را می گرفت، یکی به ما نگاه می کرد و می گریست، یکی دست تکان می داد، یکی کف می زد و می خندید، بغض گلوی همه ما را گرفته بود، وقتی همسر یکی از اعدام شدگان را دیدم که مرا می شناخت و از من پرسید: "علی کجاست؟" قلبم به شدت فشرده شد، نمی دانستم و هنوز نمی دانم چه حالتی داشتم، همسر حسین ..... هم آنجا بود که می پرسید: "حسین ..... کجاست؟" می دانستم حسین زنده است، گفتم: "حسین با ماست، باید توی یکی از اتوبوس ها باشد!"

اتوبوس به راه افتاد و خانواده ها که بسیاریشان ماشین داشتند به دنبال اتوبوس ها به راه افتادند، ما هیچکدام انتظار چنین استقبالی را نداشتیم، در تمام مدت شش ماه بعد از اعدام ها همیشه فکر می کردیم خانواده های داغدار راجع به ما که با عزیزانشان سال ها همبند بودیم چه فکر خواهند کرد؟ آنها که از پیچیدگی های این دخمه ها خبر ندارند آزادی ما را به چه حسابی خواهند گذاشت؟ و به همین دلیل نمی توانستم این احساس آزادی را با آزادی از زندان شاه در سال ۱۳۵۷ مقایسه کنم، در آبان ۱۳۵۷ ما بعد از آزادی مستقیما به محل تحصن خانواده هایمان در دادگستری و بعد از آن به سوی خاک رفقای کشته شده خود و شهدای انقلاب رفتیم، مردم همه شاد بودند با آن که کشته داده بودند، شور و امید و چشم انداز آینده ای روشن همه را سرمست کرده بود ولی این بار ما بازماندگان قتل عام فجیع زندانیان سیاسی بودیم! این بار ما را کشته بودند و خانواده ها اجازه اجرای مراسم و ادای احترام به آن جان های شیفته را هم نداشتند ولی با این همه همان خانواده ها و بستگان عزیزان از دست رفته صمیمانه از ما استقبال می کردند.

گوئی آنها پی برده بودند که زنده ماندن حتی یک نفر از زندانیان سیاسی خاری است در چشم رژیم خونریز خمینی که کشتار همه زندانیان را در سر می پرورانید! واقعیت این است که روحیه قوی و بسیار مهربان خانواده ها بیش از انتظار ما بود، محبت آنها به ما عمیقا روحیه می بخشید، این همه بیش از انتظار ما بود، زندانبان ها وسائل شخصیمان را به ما نداده و گفته بودند: "دوباره برمی گردید اوین تا وسایلتان را پس بگیرید!" وقتی به بازگشت فکر می کردم دوباره دلم می گرفت، آقایان هنوز سر جایشان بودند و هر لحظه می توانستند به هر بهانه ای ما را نگه دارند! علاوه بر خانواده ها و نزدیکان که در اطراف اتوبوس های ما در حرکت بوده و برایمان دست تکان می دادند به تدریج متوجه شدیم که سواری های دیگری که از بستگان ما نبودند نیز برایمان دست تکان می دهند و حتی در چند مورد علامت پیروزی نشان می دهند! ما تعجب می کردیم که چرا مردم عادی این گونه رفتار می کنند؟

وقتی پیاده شدیم فهمیدیم که آقایان زندانبان جلوی اتوبوس ها بر پارچه بزرگی نوشته بودند: "زندانیان اوین که آزاد می شوند!" و عجیب آن که ننوشته بودند زندانیان تواب و نادم و ..... لذت بردن از این صحنه چندان طول نکشید، دیدیم در جردن اتوبوس ها ایستادند و ناصریان و چند بازجوی دیگر به ما گفتند: "از اتوبوس پیاده شوید!" ما نمی دانستیم چه برنامه ای دارند اما بعضی از بچه ها حدس زدند لابد می خواهند ما را جلوی دفتر سازمان ملل جمع کنند، به این ترتیب دیگر پاهایمان از حرکت ایستادند، کلاه های کاموائی را تا نزدیک دهان پائین کشیدیم و آرام دو تا دو تا حرکت کردیم، یکی از زندانیان به یک عکاس پرخاش کرد: "برو، از ما چه می خواهی؟" ناصریان سر رسید، با زهرخند و عصبانیت به من و چند تای دیگر از زندانیان که کلاه هایمان را کاملا پائین آورده و از یک طرف حرکت می کردیم نزدیک شده و گفت: "می خواهید برگردید اوین؟ مواظب رفتارتون باشین ها !"

نمی دانم چه موضوعی سبب شده بود که یکی از بازجوها با عصبانیت به یکی از ما نزدیک شده و کم مانده بود که زندانی را همان جا وسط خیابان به مشت و لگد بگیرد! وقتی به او اعتراض کردیم که: "مگه چه شده حاج آقا؟" متوجه شدیم که همسر زندانی هم در طرف دیگر خیابان با نگرانی شدیدی به همسرش اشاره می کند که: "ولش کن، مهم نیست، هیچ چی نگو!" این صحنه ها شاید چند دقیقه هم نشدند، خودشان فهمیدند که آن گونه راه رفتن در خیابان شبیه هر چه باشد شبیه راهپیمائی یا تظاهرات نیست! گفتند: "همه سوار اتوبوس ها شوند!" اتوبوس ها به سمت مجلس شورای اسلامی حرکت کردند و جلوی مجلس ایستادند، پاسدارها گفتند: "پیاده شوید و همین جا وسط خیابان بایستید تا از مجلس برای شما سخنرانی کنند!" تمام هوش و حواسمان به این بود که با کلاه هایمان تا جائی که ممکن است جلوی صورتمان را بگیریم تا نتوانند از ما فیلم بگیرند، سعی می کردیم نخندیم و با توجه به این که چند تواب را جلوی مجلس فرستاده بودند که گویا پلاکارد هم داشتند سعی ما بر این بود که جلوی شعار دادن تواب ها را بگیریم که اگر چه تعدادشان کم بود اما بین ما زندانی ها پخش شده بودند!

من توابی را به خاطر می آورم که نوشته ای در دست داشت که محتوایش را به یاد ندارم، وقتی پاسدارها برای اولین بار شعار و صلوات دادند او هم شعار داد اما ناگهان متوجه شد که او در بین جمعیت آن قسمت که هفتاد تا هشتاد نفر می شد کاملا تنهاست و به جز او و چند پاسدار کسی شعار نمی دهد، بار دیگر که تواب ها و پاسدارهای جلوی مجلس شعار دادند او شرمگینانه به ما نگاه می کرد و واقعا ساکت ماند و مثل ما هیچ شعاری را تکرار نکرد! این صحنه را فراموش نمی کنم، نگاهش بسیار گویا بود، در نگاهش انگار می گوید: "من هم مجبور شده ام، حالا که شما شعار نمی دهید من خوشحالم، من هم شعار نمی دهم!" او این جملات را بیان نکرد اما نگاهش و شعار ندادنش همین معنی را منتقل می کرد، ما متوجه شدیم که خانواده ها را با نرده های آهنی در پیاده رو نگه داشته اند تا قاطی صف و جمعیت ما نشوند! این بار هم کسی گوشش به سخنرانی نماینده و یا شاید رئیس مجلس وقت بدهکار نبود! ما به خانواده ها چشم دوخته بودیم و جواب نگاه ها و گاه سؤالاتشان را با ایما و اشاره و گاه مستقیما می دادیم.

ناگهان پاسدارها گفتند: "آقایون می تونن برن خونه هاشون!" خانواده ها به سمت ما که در وسط خیابان ایستاده بودیم سرازیر شدند، آنها کف می زدند، باز هم پاسدارها سعی می کردند جلوی کف زدن آنها را بگیرند اما دیگر نمی شد کاری کرد! دوباره روبوسی ها و در آغوش کشیدن ها آغاز شدند، من که ملاقاتی نداشتم و فکر نمی کردم مادر پیرم خبر از آزاد شدنم در آن روز داشته باشد با خانواده های دیگر روبوسی می کردم، شاید ده دقیقه ای گذشت، لحظات شیرینی بودند، در خیابان جلوی مجلس رفت و آمد اتوموبیل ها تا آن لحظه ممنوع شده بود اما بعد از آن که خانواده ها اجازه یافتند به ما ملحق شوند ماشین ها هم به حرکت درآمدند، مهدی گفت: "حسین تو با خانواده من بیا چون مثل این که مادرت نمی داند که امروز آزاد می شوی!" گفتم: "باشه!" درست در همین لحظه مردی با موهای سپید به من نزدیک شد و در حالی که اشک می ریخت گفت: "امیرجان، تو هستی امیرجان؟" در نگاه اول فکر کردم پدر یا یکی از بستگان دیگر زندانی هاست اما بلافاصله فهمیدم که او دائی ناصر عزیزم است!

او را بیش از نه سال بود که ندیده بودم، بعد از در آغوش کشیدن همدیگر او فورا به من گفت: "مادر و اشرف و حمید همه خوب و سالمند، مادر خانه ماست، من به او نگفتم، ترسیدم سکته کند و یا به هر حال آزادی ناگهانی را نتواند تحمل کند، حالا باهم می رویم خانه، نزد مادر!" خیابان جلوی مجلس مملو از زندانی ها و خانواده ها و ماشین بود، خواستیم تاکسی بگیریم، فورا یک ماشین جلوی من ترمز کرد، وقتی دائیم آمد که سوار ماشین شود راننده گفت: "شما نه آقا، ایشون سوار شن!" (اشاره اش به من بود) گفتم: "ما باهم هستیم!" گفت: "پس بفرمائید!" به محض سوار شدن به ماشین راننده و دو سرنشین دیگر که یکی مردی جوان و نفر دیگر زن بود پرسیدند: "آیا شما در زندان بودید؟" گفتم: "بله!" - شما از این اعدام ها خبر دارید؟ این درسته؟ گفتم: "آره، کاملا درسته، رفقای ما را اعدام کردند، خودم هم در صف اعدام بودم، از ما چپ ها سؤال می کردند مسلمانی یا کمونیست؟ و هر کس می گفت کمونیستم، اعدام می شد، از مجاهدین بیشتر اعدام شدند، باید می گفتند منافق! اما حتی بعدا منافق گفتن هم تأثیر نداشت و اعدام می شدند!"

تمام این جملات را با سرعت تمام پشت سر هم می گفتم، به هیچ وجه به این فکر نمی کردم که طرف ممکن هست خودش پاسدار اوین باشد و به این ترتیب می خواهد مرا دوباره دستگیر کند! اگر چه دائیم به من اشاره می کرد که اینها را نمی شناسیم و سعی می کرد موضوع صحبت را عوض کند اما من در قیافه سرنشینان آن پیکان شخصی پاسدار نمی دیدم و به نظرم می آمد که آنها یا از وابستگان زندانی ها هستند و یا مردم عادیند که چیزهائی به صورت پراکنده شنیده اند و من هم که پنج سال و سه ماه جنایات رژیم را با گوشت و پوست لمس کرده بودم حالا که بیرون از دیوار اوین گوش شنوائی پیدا کرده بودم گوئی سدی شکسته و سیلی روان شده است مسلسل وار از زندان می گفتم! به میدان انقلاب رسیدیم، برای آن که آدرس ما را یاد نگیرند گفتم: "همین جا پیاده می شویم!" سرنشینان پیکان با نگاهی اشک آلود می گفتند: "آقا خواهش می کنیم پیاده نشید، ما شما را هر جا که بخواهید می رسانیم!" گفتم: "خیلی ممنون، خونه ما نزدیک همین جاست!" پیاده شدیم، دائی خواست کرایه ماشین را حساب کند، راننده محکم دستش را گرفت و گفت: "خواهش می کنم، ما را خجالت ندهید، ما از زندانی سیاسی پول نمی گیریم!"

در میدان انقلاب خواستیم تاکسی بگیریم، با کمال تعجب دیدیم باز هم چند ماشین جلوی من می ایستند و می خواهند مرا سوار کنند! دائیم گفت: "اینجا این موقع تاکسی پیدا نمی شه اما همه جلوی تو می ایستند!" سوار یکی از شخص ها شدیم و تا حرکت کردیم دوباره داستان تکرار شد: "آقا شما زندان بودین؟ آنجا چند نفر رو اعدام کردند؟ می توانید حرف بزنید؟" گفتم: "آره، می توانم حرف بزنم، من نمی توانم دقیق بگویم چند نفر، شاید هیچکس به جز خودشون نمی دانند چند نفر اعدام شدند اما بیش از دوهزار نفر (۹۳) در کل ایران باید اعدام شده باشند!" دوباره همان حرف های قبلی را به سرعت تکرار کردم، وقتی به خیابان کوی دانشگاه رسیدیم باز هم پیاده شدیم، این بار سعی کردیم یک تاکسی بگیریم که سعید شهلاپور یکی از زندانیانی که چند ساعت پیش باهم بودیم در حالی که سوار بر ماشین بستگانش بود جلوی ما ترمز کرد و بقیه راه را با ماشین آنها رفتیم و به خانه رسیدیم!

به مادر نگفته بودند که من همان روز آزاد خواهم شد، دائیم گفته بود: "حرف هائی از آزادی هست ولی کار اینها حساب و کتاب نداره!" دائیم فکر می کرد به علت بیماری مادر باید این خبر را به تدریج به او بگوید! خانه دائی نسبت به قبل از دستگیری ما تغییر نکرده بود، دائیم به من گفت: "تو پشت در منتظر باش تا من مادر را آماده کنم!" وقتی دائیم وارد اتاق شد و به مادر سلام کرد مادر گفت: "خب چی گفتن؟" دائی شروع کرد به مقدمه چینی، مادر با کمال تعجب گفت: "امیر اینجاست، من بویش را می شنوم، بیا تو پسرم، من سکته نمی کنم، من هول نمی شم!" من وارد شدم، همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم، حالا که اینها را می نویسم اشک امانم نمی دهد ولی نمی دانم چرا در آن لحظه وصال اشکی به چشمم نیامد! مادر به آرامی اشک می ریخت و دائما می گفت: "حمید و اشرف صحیح و سالمند، امیرجان می دانم دلت برای آنها خیلی تنگ شده ولی انشاءالله آن هم درست می شود!"

من واقعا از زندان آزاد شده بودم! به یاد آبان ماه ۱۳۵۷ افتادم که از زندان شاه آزاد شده بودیم، آبان ۱۳۵۷ تهران در تب و تاب بود، مردم شاد و خندان به خیابان ها می آمدند و به جنگ و گریز با نیروهای سرکوب مشغول بودند، وقتی مردم می فهمیدند که ما زندانی سیاسی بوده ایم با آغوش باز ما را می پذیرفتند، این بار اما زمستان بود و سرها در گریبان! ناگهان از آن چهار دیواری بی آسمان به فضای باز و آسمان بی کران رسیده بودم، از زندان کوچک و سرد و ساکت اوین به زندان بزرگ و گرم و شلوغ تهران پرتاب شده بودم! نمی دانستم چه باید بکنم، اوایل سعی می کردم به دوستان و آشنایان و فامیل ها سر بزنم، احساس می کردم همه را بی دریغ دوست دارم، از دیدن مردم کوچه و بازار و سر و صدا به وجد می آمدم، این را می دانستم که بدون افشای جنایت های ژریم و یا اقدامی هرچند کوچک علیه آنها نمی توانم آرام بگیرم!

روشن بود که ما زندانی های آزاد شده کم و بیش و در مواردی شدیدتر تحت نظر هستیم، با کوچکترین حرکتی علیه ژریم دیر یا زود سر از اوین یا سه هزار (۹٤) درخواهیم آورد! از طرف دیگر اشرف و حمید هم مجبور شده بودند به صورت غیر قانونی از ایران خارج شوند و اشرف به هیچ وجه در آن مقطع نمی توانست به ایران برگردد! من هم چون دیگر زندانیان آزاد شده اجازه خروج از ایران را نداشتم، در نتیجه برای من فقط یک راه می ماند و آن خروج مخفیانه از ایران بود، این آخرین قدم کم و بیش مخاطره آمیز را باید برمی داشتم که برداشتم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

زیرنویس ها:

۱ - نام مستعارش حاج رحیمی بود، سربازجوی شعبه پنج در سال ۱۳۶۲ ، سال ها بعد نام واقعیش برایم معلوم شد، اسم واقعیش مهرداد عالیخانی بود، او یکی از عاملان اصلی قتل های زنجیره ای بود!

۲ - این دو اسم، اسامی مستعار تقی قانع خشک بیجاری بودند!

۳ - همسرم اشرف میرهاشمی زندانی سیاسی در رژیم شاه بود که آثار شکنجه های آن دوران هنوز بعد از چهل سال در کف پایش پیداست!

٤ - دیالیز دستگاهی است که به طور موقت وظیفه کلیه را که تصفیه خون است انجام می دهد، وقتی به کف پا کابل می زنند پا متورم و کبود می شود، خونمردگی حتی تا زانو می رسد، وقتی شکنجه ادامه یابد دیگر کلیه نمی تواند خون را به درستی تصفیه کند و اگر دستگاه دیالیز وجود نمی داشت همین عدم توانائی کلیه سبب مرگ می شد اما با دیالیز خون را تصفیه می کنند و آدم به حالت طبیعی برمی گردد و عملا می تواند باز هم شلاق بخورد!

۵ - کریم (اصغر جیلو) از رفقای قدیمی و عضو کمیته مرکزی سازمان بود، رژیم از موقعیت تشکیلاتی و چه بسا اسمش هم شناختی نداشت، در نتیجه او بعد از دستگیری انوشیروان لطفی و احتمالا خارج شدن حسن، درست به همین دلیل (ناشناخته بودنش برای رژیم) مناسبترین فرد برای به عهده گرفتن مسئولیت تشکیلات تهران بود، من این را می دانستم و با کریم قرار منظم داشتم، تمام کوششم این بود که پای کریم به وسط نیاید، خوشبختانه نه در شب اول بازجوئی و نه هیچ وقت دیگر اسم کریم به میان نیامد!

۶ - رفیق غلامحسین ابراهیم زاده، پزشک، زندانی سیاسی زمان شاه و رفیقی بسیار دوست داشتنی و یکی از بنیانگزاران راه کارگر بود.

۷ - ترجیح می دهم اسمش محفوظ بماند!

۸ - این شعر و آهنگش را صدیقه صراف از رفقای قدیمی سازمان چریک های فدائی خلق در کمیته مشترک شهربانی در بهار سال ۱۳۵۲ ساخته که مدتی بعد به کمک پری (غزال) آیتی تکمیل شد، آنها هر دویشان صدای خوبی داشتند و آن را در سلول زمزمه می کردند، این سرود بعد از انقلاب در گروه موسیقی سازمان به صورت سرود دلنشینی تنظیم و ضبط شد.

۹ - در اینجا آویزان معنایش این نیست که زندانی پایش روی زمین نیست و در هوا معلق است، وقتی برای بی خوابی دادن هر دو دست را بالای سر با دستبند به میله های افقی قفل می کردند زندانی مجبور بود بایستد، در نتیجه نمی توانست بخوابد! به این حالت آویزان گفته می شد!

۱۰ - جهانگیر بهتاجی مسئول چاپخانه مخفی سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت بود، این رفیق با تحمل شکنجه های فراوان بازجوها را ناکام گذاشت و نهایتا در مرداد ۱۳۶٤ تیرباران شد!

۱۱ - با آن همه مقاومت جانانه در نهایت تقریبا یک سال بعد تقی هم مجبور شد مصاحبه ویدئویی بکند که گویا خواست بازجوها برآورده نشده بود و به درد پخش کردن نمی خورد! من هم فقط خبرش را شنیدم و آن مصاحبه را خودم ندیدم، رفیق تقی بسیار فروتن و زحمتکش بود، خدمات بی دریغش به تشکیلات و رفقای تحت مسئولیتش از عشقش به آرمانش نشأت می گرفت، تقی را در اواخر ۱۳۶۳ تیرباران کردند!

۱۲ - ملی کش اصطلاحی بود که خود زندانی ها از زمان شاه به کار می بردند و اشاره به زندانیانی داشت که زمان محکومیتشان تمام شده بود اما رژیم آنها را آزاد نمی کرد! البته در زندان های جمهوری اسلامی زندانیانی بودند که اساسا به زندان محکوم نشده بودند، یعنی در دادگاه!! انقلاب اسلامی بی گناه تشخیص داده شده بودند اما رئیس دادگاه به چنین افرادی می گفت شما می توانید آزاد شوید به شرط آن که مصاحبه کنید و اگر زندانی این شرط را نمی پذیرفت به او می گفتند پس باید در زندان بمانی تا اطلاع ثانوی! در نتیجه در زمان جمهوری اسلامی اصطلاح "اطلاع ثانوی" به اصطلاح "ملی کش" اضافه شد! این دو در اصل یک معنی داشتند.

۱۳ - همان مهرداد عالیخانی از عاملان اصلی قتل های زنجیره ای!

۱٤ - در هر راهرو فرعی در بند ۲۰۹ سلولی وجود داشت که سقفش بتن نبود و با میله های آهن و توری

پوشانده شده بود، از آنجا آسمان قابل رؤیت بود، از این سلول گاه به عنوان هواخوری (محدود و با حضور پاسدار) و گاه به عنوان بهداری موقت استفاده می شد.

۱۵ - تقی قانع از کادرهای برجسته و عضو هیأت اجرائی کمیته ایالتی تهران در سازمان بود.

۱۶- فیروز بذرافکن یکی از رفقای کنگره شانزده آذر بود، او خوشبختانه زنده ماند و نهایتا در اسفند ۱۳۶۷ آزاد شد.

۱۷ - شاید ظاهرا و نه واقعا، چون نمی شد هر برخورد ضعیفی را به بریدگی تعبیر کرد، گاه افراد در ظاهر ادای بریده ها را درمی آوردند و مثلا به بازجو می گفتند: "برادر غلط کردم!" اما اگر رفتارشان را دنبال می کردی متوجه می شدی که آنها نه بریده اند و نه حتی کوچکترین لطمه ای به همرزمان خود زده اند!

۱۸ - عزیز اسم مستعار است.

۱۹ - حسین امیری برادر حسن امیری که در جای دیگر در مورد حسن توضیح داده ام.

۲۰ - این اسم واقعی نیست!

۲۱- این اسم واقعی نیست!

۲۲ - عباس حجری از سازمان افسران حزب توده ایران در زمان شاه بود، او از سال ۱۳۳۲ تا انقلاب ۱۳۵۷ زندانی سیاسی بود، زمانی که من در زندان شاه بودم داستان مقاومت و شخصیت محکم و مهربان او را از دیگر زندانیان شنیده بودم، رفیق بعد از انقلاب یکی از دبیران کمیته مرکزی حزب و مسئول کمیته ایالت تهران شده بود، لاجوردی هم در زمان شاه مدتی با حجری در یک زندان بود او را از نزدیک می شناخت و چون در زندان شاه به او عباس آقا می گفتند لاجوردی هم او را با این اسم صدا کرده است، رفیق حجری در تابستان ۱۳۶۷ سر به دار شد!

۲۳ - رضی تابان