آخرین مرخصی

بعد از چند ماه در جبهه ی هویزه، سیامک به مرخصی آمد. از جبهه پرسیدم. گفت جبهه واقعی با آنچه رادیو و تلویزیون توصیف می کنند خیلی فرق دارد. کاملن متفاوت است. جوانان بی‌دفاع در مقابل ارتش نسبتن منظم و مسلح عراق مظلومانه درو می شوند. غروب که می شود، بچه‌های کوچک بسیجی گریه می کنند و پدر و مادرشان را می خواهند. هرچه از راننده های آمبولانس التماس می کنند آنها را به خانه برگردانند، کسی به آنها جواب نمی دهد.

آخرین مرخصی
داستان کوتاه

دوران انقلاب، در شاهی حزب‌الهی‌ها تا شکست رژیم قطعی نشد، از لاک خودشان بیرون نیامدند. برعکس، از سالها پیش از انقلاب چپ‌ها و مجاهدین فعالیتی گسترده داشتند. از اینرو فعالان چپ و مجاهدین برای حزب الهی ها شناخته شده بودند و مخفی شدن دوباره آنها با قدرت گرفتن و یورش حزب الهی ها، بی نهایت سخت و ناکارا بود.

با شروع جنگ ایران عراق، بسیاری از بچه ها هرگونه فعالیت سیاسی را کنار گذاشتند و به جبهه رفتند. سیامک همه از آن جمله بود.

بعد از چند ماه در جبهه ی هویزه، سیامک به مرخصی آمد. از جبهه پرسیدم. گفت جبهه واقعی با آنچه رادیو و تلویزیون توصیف می کنند خیلی فرق دارد. کاملن متفاوت است. جوانان بی‌دفاع در مقابل ارتش نسبتن منظم و مسلح عراق مظلومانه درو می شوند. غروب که می شود، بچه‌های کوچک بسیجی گریه می کنند و پدر و مادرشان را می خواهند. هرچه از راننده های آمبولانس التماس می کنند آنها را به خانه برگردانند، کسی به آنها جواب نمی دهد.

ولی وضیعت ما خیلی بدتر است. ما هم باید مواظب جلو باشیم وهم مواظب پشت سر. قشریون ما را شناسائی کردند و تا حال چند بار کوشش کردند مرا با تیر بزنند.

سیامک موهای خرمائی پرپشتش که روی پیشانی بلندش افتاد را با انگشتان کنار زد و چشمان روشن و صورت گرد زیبا و همیشه خندانش زیر نور آفتاب غروب پائیزی زیباتر از همیشه دلیری و زنده دلی مسری او را آشکار می کرد. راه جویانه ادامه داد: من باید از جبهه فرار کنم. می خواهم نظر تشکیلات را بدانم.

می گویم نظر تشکیلات را می خواهی یا نظر مرا؟ نظر رهبران تشکیلات روشن است. نظر مرا اگر می خواهی تا زمانی که سرباز و جنگنده دواطلب وجود دارد، جنگ طلبان به جنگ ادامه می دهند. ما دیگر به مرز ایران و عراق رسیدیم، دیگر حتی یک وجب از خاک ایران دست عراقی ها نیست. ایران باید به اینهمه درخواست صلح و میانجیگری پاسخ بدهد و جنگ را تمام کند. رهبران جمهوری اسلامی میانجگیری سازمان ملل، اولف پالمه، کشورهای همسایه، همه و همه را به قیمت جان فرزندان زحمتکشان ایران رد کرده اند. در عین بی عرضگی در سازمان دادن جبهه، و شکست های فضاحت بار، تفرعن باورنکردنی دارند. یکی از وابستگان نظامی ایتالیا می گوید کشورهای نفت‌خیز منطقه مایلند، شصت میلیارد دلار خسارات جنگ را از طرف صدام به ایران بدهند. باید این خسارت را بگیرند و کشور را بسازند.ادامه جنگ فقط و فقط با جان جوانان ایران، به نفع هیچکس نیست. تو نفرت بیکران مرا به جنگ، به جنگ افروزان، به اسلحه سازان، به اسلحه فروشان و به خریداران اسلحه می دانی. در اولین فرصت فرار کن و جانت را نجات بده.

یکی از فامیل‌های سیامک که در دادگاه انقلاب کار می کرد به خانواده خبر داد که اظهاریه ای را دیده است که در آن آمده سیامک را هر جا دیدند، دستگیر کنند.

هم سیامک و هم برادرش سهراب برای حزب الهی های شهر شاهی شناخته شده بودند. به ویژه آنروز که سهراب انتظامات تحصن مادران شاهی را به عهده داشت و مهدی دست میچکا را گرفت و آورد پیش سهراب و دستی بر شانه و بازوبند سرخ انتظامات کشید و به سهراب گفت: این میچکا دوست من در خدمت شماست. از ماست. یا علی.

سهراب خندید و گفت: علی یارت، پهلوون.

میچکا دست به سینه در خدمت سهراب که انتظامات تحصن مادران در مقابل فرمانداری را رهبری می کرد ایستاد و آماده گرفتن دستور شد. مادران شاهی خواهان دستگیری قاتل ونداد ایمانی بودند.

ونداد ایمانی در اعتراض به تقلبی که نسبت به آرای دکتر فردوس جمشیدی رودباری کاندیدای سازمان چریکها فدائی شده بود توسط چماقدارهای تالار پشت در متانکلا شاهی با چماق و کلنگ وحشیانه به قتل رساندند. مادران یورش فاشیسم را لمس کردند و با تحصن خود خواستار توقف آن بودند.

بیش از ۱۵۰ نفر حزب الهی به نشست مادران نزدیک شدند. میچکا منتظر فرمان مسئول انتظامات نشد، با دو تا از یارانش سه نفره دوش به دوش هم، سدی جلوی حزب الهی ها کشیدند. در یک آن، سه نفر زنجیرهایشان در آوردند و با هماهنگی نوازندگان ویلونیست‌های شماره یک سمفونی، شروع به نواختن کردند. پس از حدود ده دقیقه از حزب‌الهی‌ها فقط چندتا لنگه کفش جلوی فرمانداری شاهی باقی مانده بود.

بچه ها جائی برای مخفی شدن نداشتند و آنها را یکی یکی دستگیر می کردند. سهراب و سیامک هم دستگیر شدند. پدر سیامک از طریق یکی از خواهرزادهایش که در دادگاه انقلاب کاره‌ای بود، آنها را آزاد کرد. برخی بچه‌ها برای مخفی شدن به سربازی رفتند. سیامک هم همین کار را کرد.

درگیری ها در شاهی به اوج خود رسید. بسیجی ها و پاسدارانی که از بهشهر و نکا به شاهی آوردند، اوایل با ترس به مجاورمحله می آمدند. گروه های مختلف سیاسی در مجاور محله میز کتاب داشتند. پاسداران اوایل با ماشین های سواری می آمدند و رد می شدند. پس از مدتی، گهکاه، شروع کردند به تیر اندازی هوائی. حزب الهی ها وقتی بیشتر قدرت گرفتند دیگر جوانان را با تیر می زدند.

حمله و گریز در مجاور محله مدت ها ادامه داشت و جوانان شهرهای دیگر نیز گاه دراین درگیری شرکت داشتند. همه به جنگ و گریز هر روزه عادت کرده بودند، حتی ریگان سگ خانواده آرمیان نیز دیگر با فرار و مخفی شدن بچه ها عادت کرده بود. دیگر به حمله و گریز بچه های عکس العمل نشان نمی داد، فقط برای بسیجی ها و پاسداران پارس می کرد.

در یکی از این درگیری های هر روزه، رویا رحیمی (۱۶ ساله) و سمیه نقره خاجا (۲۲ ساله) در تیراندازی پاسداران کشته شدند. مجاور محله به یک منطقه جنگ زده تبدیل شده بود. مسجد حنیف پایگاه مجاهدین زیر ضرب بود. سنگ پرانی در پل هوائی با تیراندازی های و تعقیب کوچه به کوچه، خانه به خانه و حتی مزارع اطراف شهر و سیاهرود، جوکی محله و گردکوه ادامه داشت.

جوانان خسته، گرسنه، بی پناه از دست نیروهای خرب الهی مسلح می گریزند و در اطراف شهر و در خانه ها مخفی می شوند.

برای تشیع جنازه رویا رحیمی و سمیه نقره خاجا، مجاهدین سعی کردند صف تشیع جنازه، پس از گذشتن از پل هوائی و دور زدن در مرکز شهر، به آرامگاه سید نظام هدایت شود. حزب الهی ها مخالفت کردند و سعی کردند با سنگ پراکنی مجاهدین را مجبور کنند، از مجاور محله و بدون وارد شدن به مرکز شهر به سید نظام بروند. درگیری شدید بین مردم و حزب الهی ها درگرفت. در خانه آقای قلی پور و آقای رجه دو مرکز، شبیه بیمارستان صحرائی تشکیل شد. زخمی ها، سر، دست و پا شکسته که تعداد آنها کم نبود، به کمک پرستارها، دکترها و داوطلبان پانسمان و مداوا می شدند.

پاسداران و بسیجی های محلی مثل ارسلان و مختار، گرزین، مختار اسماعیلی و شیخ موحدی مسلح و با موتور و بسیجی های بهشهر و نکا و روستاهای اطراف در پی آنها، در شهر خانه به خانه و در اطراف شهر، در باغ ها و مزارع هر که را می یافتند با چوب و چماق می زدند و دستگیر می کردند.

جوانانی که در خانه ها مخفی بودند، نگهبانی می دادند تا با نزدیک شدن بسیجی ها و پاسداران فرار و یا با آنها مقابله کنند. جوانان خسته و گرسنه، چندین روز نخوابیده بودند. ارتباطات با مرکز شهر و شهرهای دیگر قطع بود.

سهراب و دوستانش که در اطراف گرد کوه مخفی بودند، از کارگران نساجی که ساعت شش صبح پس از کار شیفت شب، از شهر به روستاها بر می گشتند، از اوضاع شهر با خبر می شوند. کارگران به آنها اطلاع دادند: مجاور محله مثل شهر جنگ زده است ولی بسیجی ها و پاسداران از مجاور محله رفتند.

سهراب به شهر برگشت. اما، باید از شاهی برود. حزب الهی ها هر کس را پیدا کنند، دستگیر می کنند. هرچند ساختمان زمان خان در خیابان گرگان تهران دیگرامن نیست ولی تنها امکان است.

به نظر می رسد بهمن دوست سیامک در بازجوها و شکنجه های مرگبارش قبل از اعدام گفته باشد که او با سیامک در کنار سیاهرود با کلت سهراب تمرین تیراندازی کرده است.

سیامک هم در خانه نمی تواند بماند. پنهان شدن در شاهی غیرممکن است. پیش خودش فکر می کند: تهران بزرگ است، هر چند گشت دائمی در خیابان و بازرسی های همیشگی یک خطر دائمی است، به هر حال بهتر از شاهی است. من خانه ای امن و یا دوستانی که تحت تعقیب نباشند، نمی شناسم. تنها خانه پسر عمو نادر را دارم. هرچند نشست و برخاست با زن گوشت تلخ نادر، مثل خوردن گوشت تنم است. ولی جا و چاره دیگر ندارم.

وقتی سیامک به خانه نادر در نارمک خیابان شیرمرد رسیده بود، نادر در خانه نبود. نادر فکر کرد سری به قهوه خانه نزدیک ژاندارمری میدان ۲۴ اسفند بزند، هم یک دیزی ذغالی بخورد و هم نگاهی به کتاب های کتابفروشی های روبروی دانشگاه بیندازد. وقتی دوباره به خانه نادر برگشت فهمیده بود که نادر به ساختمان «زمان خان»، علی‌رغم شناخته بودن به عنوان پایگاه چپ‌ها مخفی شده، رفته بود، تا به ساسان اطلاع دهد که یکی از دوستانش که مخفیگاهش را می داند، دستگیر شد.

سومین روز که سیامک خانه نادر بود، وقتی که بچه ها برای مدرسه حاضر می شدند و نادر سرکار می رفت، زن نادر، دم در طوری که سیامک بشنود، از نادر پرسید: پس کی بر می گردد به جبهه؟ می دانی اگر سرباز فراری و تحت تعقیب را در خانه ما دستگیری کنند چه به سر ما می آید؟ هر دوتای ما بلافاصله از کار اخراج می شویم و به هلوفدونی می افتیم. چه به سر دختر و پسرمان می آید؟

نادر چنان بغضی داشت که از زنگ شاد صدای همیشگی اش هیچ نشانی نبود و به سختی شنیده می شد: عزیزم نگران نباش، امروز یا فردا می رود.

سیامک فکر کرد از چاله به چاه افتاد. افسر سرگروهبان حزب الهی نبود. به سیامک ندا داد که از دادگاه انقلاب حکم جلب تو آمده است و از بسیج نامه محرمانه به ارتش آمده که تو تحت تعقیب هستی. من این نامه را سه روز نگه می دارم تا تو فرار و خودت را مخفی کنی.

فردای آن روز، سیامک یادداشتی برای سهراب نوشت و به نادر داد، تا به برادرش برساند و راهی جبهه شد:

سلام، برار!

از یکی از همسنگرها پولی قرض کردم که باید پس بدهم. به زودی بر می گردم. به فکر یک جای امن برایم باش.

قربانت، سیامک

یک هفته نگذشته بود، نادر با سر و صورتی پف کرده و چشمانی پرخون به خانه امن سهراب می آید. سهراب را بغل کرد و بوسید. گریه امانش نمی داد. وقتی کمی سبک تر شد، گفت:

از شاهی زنگ زدند، سیامک شهید شد. آوردنش بیمارستان ولیعصر. سپاه برای دادن خبر مرگ به خانه پدری شما رفتند. عمو و زن عمو، برافروخته به آنها حمله کردند، فکر کردند دنبال بچه ها آمدند. آنها را از خانه بیرون کردند. برسرشان فریاد کشیدند:

پسرانم و دخترانم فراری هستند. دیگر از جان ما می چه می‌خواهید؟

پاسداران به خانه همسایه رفتند و خبر مرگ سیامک را ‌دادند و به آنها دستور دادند تا خبر مرگ را به عمو و زن عمو بدهند و بگویند که بروند نعش سیامک را از بیمارستان ولیعصر تحویل بگیرند.

گفته بودند به پدر و مادر شهید بگوئید شهیدِ در جبهه غسل لازم ندارد. تابوت را برای شستن باز نکنید، و هر چه زودتر شهید را دفن کنند.

عمو و زن عمو به حرف آنها گوش ندادند. سیامک را شستند. دائی حسن می گوید من باور نمی کنم سیامک ترکش خورده باشد. سرش تیر خورده بود. تیر بالای سرش را برده بود. تراشیدگی افقی تیر مطمئنن نمی تواند از راه دور بوده باشد.

جمعیت زیادی برای تشیع جنازه آمدند. تمام مسیر تشیع جنازه از خانه شما تا سید نظام سرود سفری ابوالحسن پخش می شد.

یارون بیاردنه م سفری ره

گلیله بورده ونه پلی ره

چتی یاد بکنم ونه زاری ره

خسه تن داشته ندیه خشی ره

 

احد قربانی دهناری

بهمن ماه ۱۳۹۵

گوتنبرگ، سوئد

ahad.ghorbani@gmail.com

http://ahad-ghorbani.com

http://www.facebook.com/ahad.ghorbani.dehari

http://telegram.me/ahaddehnari

https://t.me/AhadGhorbaniDehnari

 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری