قفل بند استراتژیک انتخاباتی چپ

عوض شدن شخصیت ها، تغییر نظرات، عوض شدن کاراکتر انسان ها، عوض شدن مناسبات و ارتباطات سیاسی اجتماعی افراد، درجا زدن و انجماد فکری افراد در سی چهل سال قبل و یا تبدیل افکار آنها از چپ افراطی به نئولیبرال و یا لیبرال اسلامی شدن بعضی ها دیگر برایم هیچ تعجب آور نیست.

به روحانی رای بدهیم، یا اینکه رای دادن را تحریم کنیم.  به جنبش سبز حسینی بپیوندیم، یا کاروان سیاسی مستقل خود را داشته باشیم. آیا استراتژی حمایت انتقادی از جناح های حکومتی را اتخاذ کنیم، یا اینکه اپوزیسیون مستقل  و آزاد سکولار دموکراتیکی را نمایندگی کنیم که برنامه و راه حل مستقل و سومی را ارائه می دهد. آیا سیاست حمایت و سکوت در مقابل ریاست جمهوری سبز یا نارنجی را اتخاذ کنیم، یا سیاست و برنامه مستقل خود را ترویج کرده و نظام ولایت فقیه را به نقد بکشیم. آیا جنبش های مدنی دموکراتیک مردمی را زیر پرچم های سبز و زرد حسینی و همایونی گرد بیاوریم، یا اینکه آنها را در راستای دستیابی به آرمان های انسانی و مردمی سکولار دموکراتیک تحول  یاری نمایئم. و بالاخره آیا نقش اجتماعی تاریخی  جنبش چپ دموکرات ایران را تا حد سایه هائی در خدمت جناح های حکومتی به قهقرا میکشانیم، یا اینکه آن را بعنوان فانوس دریائی، راهکاری کاملا متفاوت، استراتژی آلترناتیو سوم و برنامه ای در خدمت آزادی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، دموکراسی و حکومت قانون  تعریف میکنیم.

همه این سوالات و خیلی سوالات دیگر به همدیگر گره خورده و علت بن بست فلج کننده حاکم بر جنبش چپ ایران را مانند سیلی های تند برف یخ زده بر صورت ما میکوبد. سپاه پاسداران را به سلاح های سنگین مجهز میکنیم، از خط امام خمینی در مقابل استکبار جهانی حمایت می کنیم، آنچه را که خط امام تعریف میکنیم بعنوان راه رشد غیر سرمایه داری در راستای آزادی، حقوق بشر و سوسیالیسم ارزیابی میکنیم. پس از نابودی تمامی احزاب اپوزیسیون و کشتار دهها هزار رزمندگان ازاده سیاسی و نابودی نهادهای مدنی و اجتماعی و از بین رفتن ابتدائی ترین آزادیهای فردی و اجتماعی و خفقان مطلق، مثلا از خودمان انتقاد می کنیم.  ، در واقع مثل شمعی که دیکر تمتمی موم هایش ذوب شده و آخرین قطره های آن در حال چکیدن هستند، احساس میکنیم که دیگر نه توانی در ما مانده و نه قابلیت آن را داریم که روشنائی لازم را بر این تاریک خانه ای که ایران نامیده میشود بتابانیم.

دیگر هیچ چیزی برایم تعجب آور نیست. وقتی که بعد از یکی دو دهه به اروپا رفتم و فرصتی پیش آمد تا بصورتی پراکنده چند نفر از دوستان؛ ببخشید رفقای دو آتشه قدیمی ملاقات کنم ، مشاهده کردم که نه تنها باورهای سوسیالیستی و چپ خود را کنار گذاشته و به ناسیونالیستهای افراطیی تبدیل شده اند که با افرادی که معلوم نیست از کیسه های کدام اربابانی تامین میشوند نشست و برخاست میکنند. از آن عجیب تر اینکه  باورمندی های علمی سکولاریستی خویش را هم به کناری نهاده و انشاالله و ماشاالله های ناسیونالیستی  آنها برایم  چندش آور بود. دیگر برایم تعجب آور نیست اگر ببینم عزیزترین دوستان قدیمی ما چهره های سیاسی و اجتماعی خود را عوض کرده و به انسان های دیگری تبدیل شده اند. به یاد روزهای سخت در کنار هم بودن در گذشته های نسبتا دور، ساعتها با هم لحظات شیرینی را گذرانده و برای دیدارهای بعدی به همدیگر و وعده های شیرین دیدار مجدد از همدیگر جدا میشویم. واقعیت امر این است ما هنوز با هم دوست صمیمی می باشیم، ولی رفیق سیاسی نیستیم. دیدارهای و گذراندن اوقات مشترک ما از حد  مهمانی و سپردن لحظات شیرین در کنار هم فراتر نمیرود. ما میتوانیم دوست صمیمی باشیم، ولی نمیتوانیم رفیق سیاسی بر محور استراتژی سیاسی مشترکی باشیم.

عوض شدن شخصیت ها، تغییر نظرات، عوض شدن کاراکتر انسان ها، عوض شدن مناسبات و ارتباطات سیاسی اجتماعی افراد، درجا زدن و انجماد فکری افراد در سی چهل سال قبل و یا تبدیل افکار آنها  از چپ افراطی  به نئولیبرال و یا لیبرال اسلامی شدن بعضی ها دیگر برایم هیچ تعجب آور نیست. این هم برایم تعجب آور نیست که ببینم نسل بازنشسته گان سیاسی که عملا به شکست سیاسی خویش پی برده اند ولی نه حاضر به ترک سنگر و باز کردن راه برای نسل های نوین می باشند و نه حاضر به دگرگون نمودن راهکارهای استراتژیک خویش می باشند. در یک چنین شرایطی است که دیگر مثل همان شمعی که آخرین سوسوهای خود را می زند، سازمان سیاسی سوسیالیستی دیگر تبدیل به کلوپی از دوستان، رفقای قدیمی می گردد که آنچه آنها را به هم پیوند میدهد، نه استراتژی تحول و راهکارهای آینده، بلکه خاطرات و عواطف دورانی که در گذشته با هم گذرانده اند. دهها و صدها رزمنده کهنه فدائی را امروز نه استحکام پیوند برنامه ای استراتژیک در راستای تحول اجتماعی و راهکارهای آینده، بلکه تعریف خاطرات رزمندگان دیگر فدائی که از اینها جان بازتر بودند و جان خویش را در این راه نهادند می باشد. نسلی که به نحوی از کشته شدن در رژیم های شاه و ولایت فقیه جان سالم بدر برده،  دیگر خود اراده رهبری دوران تحول نوین را ندارند، در مقابل آن ایستاده و ترمزی در مقابل آن تبدیل گشته اند.

در وحله اول این ارزش های انسانی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، اخلاقی،  و زیست محیطی و غیره می باشند که بستره های پایه ای و ارزشی پلاتفورم و برنامه یک حزب سیاسی و راهکار استراتژیک شرکت در قدرت سیاسی جهت پیش برد آنها را تشکیل می دهد. خارج از چهارچوبه و محدوده های ساختاری احزاب، انسان ها بصورت افرادی منفرد و یا درون مناسبات ویژه اجتماعی خویش می توانند با احترام متقابل به هویت ها و باورمندی های همدیگر در چهارچوبه قوانین اجتماعی و فرهنگ انسانی اجتماعی با همدیگر به زندگی مسالمت آمیز در کنار هم بپردازند. همه این انسان های منفرد میتوانند در اجتماعات منطقه ای، ورزشی، هنری، سندیکائی، باشگاهی و غیره خویش به همزیستی و همراهی و همگامی و فعالیت مشترک در کنار همدیگر بپردازند. آنچه یک حزب سیاسی را از این باشگاه ها و نهادهای دیگر متفاوت میکند در درجه اول  پایه ها و بنیان های ارزشی، برنامه های اجتماعی اقتصادی مدنی، و بالاخره استراتژی مستقل و منسجم سیاسی جهت یافتن قابلیت توانمندی بخاطر پیاده کردن این برنامه ها و استراتژی سیاسی می باشد. بر همه ما پر واضح است که در دنیای حاکمیت سرمایه های مالی نفتی نظامی از طریق سرمایه داری کمپرادور و اعمال قهر از طریق راه انداختن جنگ های منطقه ای و آوردن حکومت های دست نشانده و استبدادی در کشورهای جهان سوم و غارت بازارهای ذخیره ای، مصرفی، نیروی انسانی و غیره توسط آنها، هنوز به قول لنین و مارکس، این امکان برای نیروهای  مختلف سیاسی از طریق شرکت مستقیم، حضور و یا کسب قدرت سیاسی میسر می باشد.

الان عملا بزرگترین سازمان سیاسی چپ دموکرات ایران استقلال سیاسی خود را از دست داده و تبدیل به سایه هایی شده است که به دنبال یکی از جناح های درون حکومتی در حرکت می باشد. دو روز مانده به انتخابات، هنوز نتوانسته است یک موضع شفاف و مشخصی در مقابل آن انتخاب نماید.  عدم داشتن استقلال سیاسی  از یک طرف آن را به باشگاهی از رفقای قدیمی تبدیل کرده است که نمیتوانند انسجام واحد سیاسی داشته باشند، از طرف دیگر این سازمان عملا در عرصه کلان سیاسی مملکت ارزش های پایه ای و بنیادین هویتی خویش را زیر پای گذاشته و از کسانی حمایت مطلق میکند و پرچم کسانی را بلند میکند که در فسادهای مالی، دزدیها و اختلاس های عظیم کشوری دست داشته اند. از کسانی حمایت میکند که هم مستقیم و غیرمستقیم در کشتارها، زندانی و شکنجه کردن آزادیخواهان و آزادگان دستشان به خون آغشته است. آنها از کسانی حمایت می کنند که خود نابودکنندگان ارزشهای حقوق بشری، آزادی های انسانی بوده اند و کارنامه شان برای همه نمایان و روشن می باشد. آری دیگر تعجب نمیکنم اگر کسانی از همراهان قدیمی من تا این اندازه به پرتگاه آلوده و سیاه  تاریخی غلطیده باشند. آنچه که برایم مهم می باشد این است که این سقوط و به بن بست رسیدن ها چه تاثیرات هولناکی در ضربه به کاروان سیاسی جبهه سوسیالیسم در ایران می زند. این غلطیدن در پرتگاه  سقوط سیاسی هم وحدت چپ را به بن بست کشانده و آن را چند شقه میکند و هم  ورشکستگی سیاسی استراتژیک  آن را همراه دارد که حاصل آن غیر از مشروعیت بخشیدن به ادامه ثبات حکومت فعلی و  وضعیت موجود اجتماعی سیاسی در ایران نمیباشد.

 

دنیز ایشچی

بخش: 

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید.
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را بدون فاصله وارد کنید.