از منافع ملی تا مصالح ملی

شاید عصر جدیدی پیش روی ما گشوده شده یا باید خود آنرا بگشائیم که نیاز به داستانهای محلی به منظور ایجاد آنچه منافع ملی نامیده میشود، جای خود را به داستانی جهانی، هویتی جهانی بدهد. جائی که نه گریستن های ملی بحال خود و بخاطر ظلم اجنبی ها، هویت ملی را شکل داده و اشگ کودکان مدرسه را جاری کند، و نه سینه پیش دادن های ملی، برای دیوار کشیدن دور خود یا کوبیدن بقیه ای که فروتر از خود می پنداریم.

 

دستی به شانه ام میخورد و قبل از آنکه بتوانم برگردم صدائی می گوید؟ پس شما افتخار میکنید به سلطان محمودتان؟

تکان نمی خورم و لیوانی که می خواستم از میان نوشابه های روی میز بردارم، میماند سر جای خودش. مرورگر مغزم شروع میکند به کاوش در هویت این صدا با ذرات اطلاعاتی که دارد ، لحن پرسش، موقعیتی که در آن بودیم، آدمهائی که در این یکی دو ساعت ملاقات کرده بودم.....

خودش است! همان هندی!

می گویم: نه افتخار نمی کنیم.

- راستی افتخار نمی کنید؟

حالا جابجا شده و از پشت سرم، آمده روبرو. چشمهای آبی درشتش از حیرت درشت تر دیده میشود. نیمساعت پیش بود که میزبان کانادائی آستینم را کشید و مرا برد طرف حلقه ای از زن و مرد که هیچیک را نمی شناختم. موقع معرفی من روی ایرانی بودنم تکیه و مکث کرد. نگاهها مرا می پائیدند لبخند هائی بر چهره ها سو سو میزد فقط یک چهره برنزه با چشمهای آبی بود که توقف نکرد و بدون ادای هیچ کلامی رو بر گرداند. حس کردم خشمی در چهره اش جمع شد. میزبانم گفت استاد شیمی در داشگاه است. خودش چیزی نگفته بود برخلاف بقیه که متلکی به شغل خودشان انداخته یا سوالی از من کرده بودند.

حالا آمده بود سراغم، تنهائی.

- نادر شاهتون چی؟ اون رو هم تکریم نمی کنید؟

نه!

- پس به شما چی میگفتند توی درس تاریخ؟

از جنگهای اینها و طول پادشاهیشون و یک سری اعداد و تاریخ. و اسم وزیر احیاناً و اینکه چطور کشته شدند و چه کسی جانشین شد.

- و شما افتخار نمی کردید؟ دست نمی زدید؟

نه!

این بار دستهایش را چسباند به صورتش و مثل کسی که دارد گریه میکند با خودش گفت: و منو باش که تمام بچگیم را بالشم از اشگ خیس میشد بس که بخاطر جنایت این دو مرد و آنچه در هند کردند، غصه می خوردم و خشمگین بودم.

دستهایش را از صورتش برداشت و با همان هیجان که از ابتدا در او میشد دید با صدای بلند گفت: مرتیکه بلند شده اومده سرزمین ما اونهمه آدم کشته و همه ثروت ما را برداشته در رفته. چپاول کردند ما را.

گفتم ما هم همچی دل خوشی ازینها نداشته ایم و حرفی از نازیدن و افتخار نبوده. تاریخ بود، می خواندیم و حفظ می کردیم نمره بگیریم. اخیراً از یکی از پیران خردمندتان شنیدم که گفته ما هندیها آنقدر سرگرم کسب معرفت و کشف راز جهان و رسیدن به نیروانا بوده ایم، که وقتی برای دفاع از خودمان نداشته ایم. برای همین یکعده برای چاپیدن و تاراج ثروت هایمان آمدند، مثل ایرانی ها، ولی رفتند. برخی هم ماندند، نمونه اش استعمار. ولی خب شما ازین تاریخ درس یاد گرفتید و حالا انرژی اتم را رام کرده اید، دانشمندان بزرگی در هر زمینه پرورش داده اید که بکار دفاع از خودتان هم میخورد. جزو کشور های قدرتمند جهان محسوب میشوید.

کُد "قدرت" او را سرحال نیآورد. همچنان غمگین بود بخاطر کودکی از دست رفته اش در راه بدفهمی تاریخ.

کودکی از دست رفته اش در راه غم تحقیر توسط ملتی که بچه هایش خط سیر سلطان محمود را به هند، فقط برای نمره گرفتن حفظ می کردند و این خط سیر که برای او چنان طولانی و دردناک بود برای آنها آنقدر کوتاه بود که بعد از امتحانات و رسیدن تعطیلات تابستان فقط با یک مشت گوجه و آلبالو پر میشد و از یاد میرفت.

- آنهمه تلاش برای سردرآوردن از راز خلقت! همراه شدن با آن. راست گفته این پیر خردمند نمیدانم می شناسید بزرگان تفکر ما را یا نه. یکی از بزگان مغرب زمین گفته هندیها کاری، روشی نبوده که برای رسیدن به حقیقت به کار نبرده باشند. اینهم نتیجه اش!

جواب دادم بالاخره آن روشها و آن تفکر بود که از گاندی بیرون زد و روشی برای رهائی از استعمار پیدا کرد. از جای دیگری نیآمده بود. راه حل هم از دل همان تفکرات منتقل شد.

آستین مرا کشید و گفت بیآئید برویم  آنطرف روی میز میوه ها و ساندویچ های خوبی چیده اند. شانه به شانه هم راه افتادیم. اما تند تر از من میرفت. عجله داشت. عجله داشت سرزمین پر ناز و نعمتی را به روی من بگشاید. این جایزه من بود.

¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤

 

کارگری که برای تعویض دستشوئی پیشنهاد کرده بودند، مال اروپای شرقی بود. دوستان از کیفیت کارش، صداقتش، خیلی تعریف کرده بود. دفعه دوم بود که می آمد. بار اول اندازه گرفته و کمی از پیچ و مهره ها باز کرده و رفته بود.

اینبار با دستشوئی نو آمد. وسیله، از آنچه فکر میکردی برای تعویض یک دستشوئی لازم باشد، بیشتر آورده بود. همه را چید، ازینکه جا می گرفتند عذر خواهی کرد، چهره اش شبیه مایاکوفسکی بود، باید از یک تیره بوده باشند. گذاشتم کارش را بکند و رفتم سراغ تلفنهائی که باید میزدم.

صدایم کرد.آیا ارتفاع دستشوئی مناسب است، می پسندم یا ببرد آنرا عوض کند. نمیدانستم همچو کسانی هم در این حرفه هستند. تا حالا آمده بودند بزور جنس نامناسب را بنام مرغوب تحویل داده، با کلی منّت رفته بودند.

- شما چند ساله در این حرفه مشغولید؟

بیست سال خانم. از بچگی هر چه دستم می افتاد تعمیر میکردم. دوستان و همسایه ها هم خوششان میآمد به من رجوع میکردند. این شد که رفتم توی اینکار. توی چند کشور کار کرده ام، حتی مسکو.

پرسیدم، حتی مسکو؟

بله!

بدون آنکه به ذهنم خطور کند حرفم روی این مرد عظیم الجثه ولی آرام و مودب چه تأثیری خواهد کرد، ادامه دادم: آخ آخ مسکو با آن وضعیتش !!!

یکباره دست ازکار کشید، تمام قد ایستاد و با چهره در هم ریخته سوال کرد: کدوم وضعیت؟

- همین چیز ها که توی روزنامه ها می خونیم و مشکلات ووو...

خم شد و با آچار شروع کرد به سفت کردن یک پیچ.

- بقیه مشکل ندارند؟ دارند! اما چکار میکنند؟ بقیه را مقصر قلمداد میکنند از جمله ما را! ما مسبب همۀ بدبختی های اروپا و امریکائیم. البته که ما هم همیشه مشکل داشته ایم ولی دم برنیآورده ایم. تازه برای رفع مشکل بقیه هم کار کرده ایم. روی یوتیوب نبرد استالینگراد را نگاه کنید. ببینید چه مجازاتی هیتلر به ما بست. چند نفر در تحریم آب و خوراک جان دادند. تازه باز روسها بودند که فرانسه را از دست هیتلر و آلمانها بیرون کشیدند و نجات دادند. ولی هیچوقت حرف اینها گفته نمیشه. میگن متفقین هیتلر را شکست دادند. امریکا آمد به کمک. ولی اگر ارتش ما بعد از تحمل جانانه و آنهمه مقاومت در مقابل هیتلر نرسیده بود،اروپائی نمی ماند.

دوباره از جا بلند شده با آچار در دست، و اینبار انگار صدایش از دنیای دیگری می آمد که من در آن نبودم ادامه داد:

هیچوقت ما به اروپا صدمه نزدیم. همیشه آمدیم به کمکشان. ما دنبال دوستی اروپا و امریکا هستیم. اما هر کی با ما دوست باشه، میشه آدم بد، میشه مشکوک. آدمهای خوب کسانی هستند که با ما دشمن باشند. ما اوکراین را تصاحب نکرده ایم، فقط جلوی اراده ای که می خواست راه اروپا را به ما ببندد و ما را بفرستد دنبال نخود سیاه، ایستادیم. نقشه شان را فهمیدیم. والّا اوکراین همیشه با ما بوده. خروشچف خودش مال آن قسمت بود، بعد از جنگ جهانی دوم ویرانه شده بود. هیچی نمونده بود. میلیونها نفر را آلمانها برده بودند یا برای اسارت یا کارگری. خروشچف آنجا را از نو ساخت. بعد هم که وضعشان خراب بود ما به دادشان رسیدیم. الان بروید ببینید چقدر وضعشان خوبست، مسکو دارد پلی آنجا می سازد که خارق العاده است. همه راضیند جز غرب. جز غرب.

در حالیکه سعی می کردم، باعث ناراحتی بیشترش نشوم با آهسته ترین لحن گفتم: نه، دیگر هیچ جنگ جهانی دیگری نباید در بگیرد. سرزمینها نباید بیهوده ویران شود و قحطی و گرسنگی نباید بیداد کند. باید ملتها و دولتها با هم همکاری کنند. شما هم راهی برای بیان حسن نیت خودتان پیدا خواهید کرد. شاید باید بیشتر در مورد خودتان و خدماتتان صحبت کنید. راجع به انتقاداتی که به شما مطرح میشود، بیشتر وارد دیالوگ شوید. قبول کنید که ملت بسته ای هستید زیاد دانسته های خودتان را به اشتراک نمی گذارید.

جمله آخرم سایه ای از انتقاد داشت، با احتیاط نگاهش کردم ببینم خشمگین وآزرده شده یا نه.

سرش را کرده بود زیر لگن دستشوئی، تا پیچی را سفت کند. صدائی از او نیآمد. بنظرم رسید مایاکوفسکی دارد می گرید. یاد آن شعرش افتادم که در سخن از حساسیت و لطافتش میگوید: من مردی هستم با پاره های ابر، جای لنگه های

شلوار. با چهره ای که براستی اشگها آنرا می شستند سر بلند کرد و گفت: اینها را هم بکنیم یک جور دیگر بهمان می بندند. ما با امریکا میخواهیم دوست باشیم، نه دشمن. نگاه کنید چه جوری مطرحش کردن! هر کدامشان به ما نزدیک شوند صد جور اتهام به طرفشان حواله میکنند. انگار دوستی با ما ننگ است دشمنی، افتخار. در چنین وضعیت چکار باید بکنیم؟

از یخچال یک لیوان آب خنک برایش توی لیوان ریختم، دادم دستش. زیر لبی گفتم: میدانید مردم خاطره بدی از دوران استالین و بلشویکها دارند، مظنون شده اند.

لیوان را مثل پتک کارگری محکم چسبیده بود ، با اطمینان جواب داد: با خودمان بدتر از بیرون رفتار کرده. ما مثل اونهائی نبودیم که به مردم کشور خودشان رفاه و آزادی میدهند، یقیه را میروند در هم می کوبند، مردم خود ما خیلی بیشتر فشار دیدند از آن دوران هفتاد ساله، هنوز زخم آنها روی روحشان هست. میدانید چند ملیون نفر آنموقع از بین رفتند؟ بعضی ها که میروند مسکو و شهر های بزرگ روسیه از دیدن قدرت زنها حیرت میکنند. انگار همه کار ها دست زنهاست. بگذریم که هیچوقت ازینها حرف نمیزنند اما میدانید این از کجا آمده؟ از بس که مرد ها در جنگ و در تصفیه ها سر به نیست شدند. زنها مجبور شدند قدرت داشته باشند. کسی ازینها حرف میزنه؟

لیوان خالی را برگرداند به دستم و شروع کرد به چیدن وسائلش در چمدان فلزی. وقتی آخرین زبانۀ چمدان را جا انداخت و برخاست برای رفتن گفت: خانوم، راسته ممکنه ما زیاد ودکا بخوریم و بنظر سرد بیآئیم ولی خاکمان را دوست داریم و برایش هر گونه از جان گذشتگی که لازم باشد انجام میدهیم.اما اینرا هم دوست داریم که با مردم دنیا در صلح و صفا زندگی کنیم.

تلفن دستیش زنگ زد. به زبانی که نمی فهمیدم با مخاطب صحبت کرد. بعد با لبخند گفت: تازه باید بروم خرید خانه را بکنم. زنم دوست ندارد برود خرید.

- در عوض شام خوبی برایتان تهیه خواهد کرد.

نه،شام را هم من درست میکنم. همه کار های خانه با من است.

خواستم چراغ راه پله ها را برایش روشن کنم ولی در آن واحد چون پاره ابری میان طبقات ناپدید شده بود.

 

¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤

محسن نامجو ترانه ای خوانده بنام کورتانیدزه، هم اسم کشتی گیر گرجستان که برای بار دوم بر حریف ایرانی پیروز شده .در آن می نالد که گرجستانم را پس بده، یا باز بیا پشت مرا به خاک بمال، گوئی گرجستان سابقه بخاک مالی پشت ایران را داشته باشد. در مطلبی در مورد نامجو و ترانه اش در روی

 می خوانم:سایتی ایرانی

"اما این بار نامجو در ترانه «کورتانیدزه» یک لایه عاطفی هم به اثر اضافه میکند. او که وارث همه این شکست ها و سرشکستگی هاست دلباخته و سودائی خاتونی هم در ولایت جورجیاست.مثل اینست که بگوید من خو گرفته این  می‌کند:

شکست ها و سرشکستگی ها هستم. تو هم پشت مرا به خاک بمال و بر من چیره شو.این چیرگی اما از جنس دیگری ست: می بایست همه سرخوردگی های تاریخی را جبران کند. جنون آمیز بودنش هم از همین جا پیداست.آنچه که داشتم اما حالا دیگر ندارم ارزانی تو باد.دستم خالی ست ام سرشارم از تاریخ."

مسئله اینجاست که گرجی ها خودشان در تاریخشان چیز دیگری می گویند. روس ها هم چیز دیگر. گرجی ها از دست تجاوز ایرانی ها و ترکها از روس ها کمک خواسته اند تا با معاهده ای قول دهد در صورت تجاوز این دو کشور از او حمایت کند. اما خود گرجی ها چه می گویند؟ همین چند وقت پیش بود که روی یک سایت دیگر

تاریخ عزا گرفتن گرجی ها را بخاطر قبل عام آنها توسط سربازان ایرانی می خواندم. از جمله و بطور خیلی فشرده:

هر سال در گرجستان مراسم‌ و یادبودهایی برگزار می‌شود که به نوعی با ایران مرتبط هستند. گرجی های می کوشند

 یاد کسانی را که در لشگر کشی ها و سرکوب های پادشاهان ایرانی شهید شده اند زنده نگه دارند.آن ها به ویژه در مورد کشتار های شاه عباس اول و آقا محمد خان قاجار حساس هستند و آنها را نقطه هائی سیاه در تاریخ پر آشوب این کشور میدانند.هر ساله مردم زیادی روز سیزده نوامبر روی پل رود کورا" کورش" گرد می آیند تا یاد صد هزار شهید تفلیس را گرامی بدارند که به دست سلطان جلال الدین آخرین پادشاه از سلسله ترک تبار- ایرانی خوارزمشاهیان کشته شدند.

قتل عام مردم کاختی هنوز از منظر مردم و تاریخ دانان گرجستان تراژدی دردناکی ست که حتی در مدارس گرجستان به آن اشاره میشود ولی غمناک تر از آن سرنوشتی بود که بر سر ملکه کتوان در ایران آمد.او ده سال در شیراز به سر برد تا شاه عباس برای انتقام از طهمورث که تسلیم نشده بود از ملکه خواست مسلمان شده به عقد او در آید. ولی ملکه مقاومت کرد در نتیجه آنقدر با آهن داغ شکنجه شد تا از پا در آمد.کلیسای ارتدوکس گرجستان او را قدیس اعلام کرده به لقب کتوان شکنجه شده داد و یا کتوان شهید. در سال 2015 تابلوئی که سکنجه ملکه کتوان را نشان میدهد در قصر موخرانی در شرق گرجستان پرده برداری شد. نسخه اصلی که روی کاشی حک شده در کلیسائی در لیسبن قرار دارد.گرجی ها از دست آقا محمد خان دست به دامن روس ها شدند و آقا محمد خان ناخشنود ازین همراهی پیغام فرستاد که در صورت دست نشستن از روس ها به آنها حمله خواهد کرد همین تهدید را هم جامۀ عمل پوشاند و به تعقیب آراکلی حاکم آن سرزمین که در به در بعد از شکست می گریخت رفت تا با خانواده اش در گرجسستان غربی او را به چنگ آورد. معلوم است به چه منظور. روحانیون مسیحی را در رود کوروا غرق و تفلیس را ویران و فرمان تاراج شهر به سربازان داده شد.حدود پانزده هزار تن از دختران و پسران جوان نیز به اسارات گرفته شده، روانه ایران شدند باز معلوم است به چه قصدی. به گفته مورخان این حمله چنان ضربه ای به گرجستان زد که دیگر هرگز نتوانست از آن کمر راست کند و ضعف آن کشور باعث شد روسیه آنرا ضمیمه خاک خود کند.

 

تاریخ گرجستان استقلال طلبی بی حد و حصر این بخش از مردمان قفقاز را نشان میدهد که حتی در مورد مسیحیت هم خود سر بوده وابستگی به هیچ مرکزیت مذهبی در خارج از خود گرجستان را نپذیرفته اند.از روسها اگر متنفر بوده اند یا هر کشور دیگری که قوانین خودش را خواسته به آنها تحمیل کند، بخاطر آنست که دوست داشته اند در لاک خودشان بمانند و فقط با ریتم وخصوصیت های فرهنگی خودشان که به آن می بالند حرکت کنند. آنوقت سخن گفتن از "گرجستانم"، گرجستانی که هرگز نخواسته مال ما باشد و خودش را مال ما نمیداند، براستی فقط می تواند به یک سبک خاص نامجو برگردد و بس. بخصوص که در ریشه یابی اسم گرجستان یا گرجی، اگر ریشه را زبان فارسی بگیریم، با سند جالبی روبرو نمی شویم. چون این اسم با گرگ، یا گرگستان دمساز است که گمان نکنم به مذاق ساکنان آن سرزمین چندان خوشایند باشد.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

سوتلانا گورشنینا (Svetlana Gorshenina) محقق دانشگاه سویس، در ارائه تحقیقی در مورد شاهنامه، از هویت جوئی مردم تاجیکستان بعد از عصر استقلال سخن می گوید. با مثالهای متعددی تاکید میکند که شاهنامه در آنجا بزرگترین اثر هنری شمرده میشود که تمدن بشری تاکنون توانسته عرضه کند. هزاره ها، سمینارها، تز های دکترا، آموزش شاهنامه برای کودکان تا بزرگسالان، انتخاب اسم کودکان چه پسر چه دختر، از میان اسامی پرسوناژ های شاهنامه همه و همه قطار میشوند ولی از همه جالبتر، این یقین که زبان تاجیک منبع این اثر یگانۀ جهانی بوده و قوم تاجیک بعنوان قوم برگزیده، همان آریائی ها واقعی هستند که از طریق این اثر به افکندن روشنائی بر روح ملتهای دیگر کوشیده اند، سخنرانی را هیجان انگیز تر میکند. هیجان آنگاه بیشتر میشود که می شنویم خط کشی بین ایران و توران، دو قوم در جنگ، یکی قوم نیکی دیگری وحشی و جنگجو، اصلاً به آن نحو که ایرانی ها گمان میکنند پیش نمیرود. ایران، در اینجا تاجیک است ، ازبک ها و ترک ها در خطر تورانی شمرده شدن قرار دارند و این خطر از سر ایرانی ها هم دور نیست. براهین علمی و دست آورد دانشمندان از سوی مدعیان به میان کشیده میشود که بله همه تصدیق کرده اند، تاجیکها دست نخورده در همان سرزمین خودشان به آریائی بودن اشتغال داشته اند و ازبک ها و بقیه ای که ادعائی داشته باشند، در جستجوی تخریب این قوم اصیل هستند.

برای دریافت کامل سخنرانی به این لینک مراجعه کنید.

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

 

اجازه بدهید در پایان این چهار داستان واقعی، که نیاز به شرح ندارد، بیافزایم که شاید عصر جدیدی پیش روی ما گشوده شده یا باید خود آنرا بگشائیم که نیاز به داستانهای محلی به منظور ایجاد آنچه منافع ملی نامیده میشود، جای خود را به داستانی جهانی، هویتی جهانی بدهد. جائی که نه گریستن های ملی بحال خود و بخاطر ظلم اجنبی ها، هویت ملی را شکل داده و اشگ کودکان مدرسه را جاری کند، و نه سینه پیش دادن های ملی، برای دیوار کشیدن دور خود یا کوبیدن بقیه ای که فروتر از خود می پنداریم. برای همین پیشنهاد میکنم بجای منافع ملی، مصالح ملی را بکار ببریم. چرا؟ چون مصالح ملی، علاوه بر داشتن همان مفهومِ منافع، بار خاصی دارد که از واژه ی "مصالح" در فارسی، بر می خیزد. مصالح، مجموعه ای از مواد است که به درد ساختن و سامان دادن میخورد. مصالح ملی، موادی هستند که هر قوم و ملت با شناسائی آنها نزد خود، برای امر ساختن و بهتر کردن جهان مشترک که مال همه تاریخ ها و همه ملل و اقوام و در برگیرنده همه جنگها و صلح هاست، بکار شان می گیرد و خود را از طریق آن به مصالح جهانی پیوند می زند.

انتشار از: