يك روز در تهران

آروم ميگم:" من قصد آشوب نداشتم ، من يه زن تنهام ، با بار سنگين خرج خونه و اجاره خونه ... از خودم بدم مياد مجبورم به اين مرد از بدبختيام بگم مجبورم خودمو خار كنم تا رهايم كنه اگه از موضع قدرت وارد بشم راهي زندان ميشم ، اشك تمام صورتمو ميگيره تو تمام زندگيم از گريه كردن جلوي ديگران بدم ميومد

.

يكي ازروزهاي سرد تهران است . مدتهاست كه مردم تهران آن سرماي سالهاي قبل را تجربه نميكنند اما امروز هوا براي من به تمام معني سرد است . صبح زود است، حدود شش صبح . چشمهايم را مي مالم و دلم نميخواهد از جايم برخيزم . ميدانم كه روز سختي را در پيش دارم . در مقابل آيينه مي ايستم ، عجيب است كه اين صورت در هم هنوز رنگي از زيبايي به خود دارد و اين چشمهاي خسته گودافتاده هنوز برقي از شيطنت و جواني به خود دارد . شايد اين هنر يك زن ايراني باشد . طبق عادت ، آرايش ملايمي ميكنم و لباس مرتبي مي پوشم و از خانه خارج ميشوم . در كنار خيابان منتظر تاكسي هستم . يكي از ماشين هاي شيك و گران قيمت در مقابلم ترمز مي زند ، مردي دماغ بالا ، عينك آفتابيش را بالا ميزند و با لبخندي نگاهم ميكند . معني اين نگاه را خوب ميدانم چون در تهران زندگي ميكنم . اين نگاه سرشار از غرور يعني ؛ من از تو خوشم آمده ، ميتواني سوار ماشين من شوي و ساعاتي مرا سرگرم كني . گويا سالها پيش ، آن زمانها كه من كودكي بيش نبودم اين رفتارها در شهر من ، ناهنجاري به شمار مي آمده اما امروزه، تبديل به يك فرهنگ شده و بسياري از خانمها و آقايان از آن استقبال ميكنند. برخي از جامعه شناسان بر اين اعتقادند كه فقر و نبودن فاحشه خانه در تهران باعث شده فساد به خيابانها كشيده شود ، برخي از سياستمداران معتقدند ، اين برنامه ريزي اي از جانب كشورهاي پيشرفته است كه مردم جهان شرق را به قهقرا بكشانند ، برخي از متدينين معتقدند كه آمار زنان خيلي بيشتر از مردان است و اگر همان قانون يك مرد به علاوه ي چهار زن اجرا شود ، زنان مجبور به قبول اين امور نميشوند و...اما من نه جامعه شناسم ، نه سياستمدار و نه متدين و فقط ميدانم كه اين روزها در خيابانهاي تهران اين موضوع ، امري پيش پا افتاده و رايج است واگر از من بپرسيد كه آيا تو هم سوار اين ماشين ها ميشوي يا نه در جوابتمان فقط توصيه اي به شما ميكنم : هرگز از من كه يك ايراني هستم چنين سوالي نپرسيد اگر بپرسيد تنها يك جواب خواهيد شنيد؛ همه گناهكارند و من تافته اي جدابافته هستم .

بگذريم، ساعت هشت صبح است و من بالاخره با يك تاكسي خودم را به اداره دارايي شمال غرب تهران رسانده ام . اين چهارمين روز است كه از رئيسم مرخصي گرفته ام و به اين اداره آمده ام . ديروز صداي رئيسم در آمد كه : " براي يك استعلام دارايي چهار بار مرخصي گرفته اي؟! "و از آن نگاههايي كه براي هرشخصي كه در تهران زندگي ميكند كاملا آشناست به من كرد. مردم تهران ، روان شناسان كاركشته اي هستند ، آنها ميتوانند از كوتاه ترين جمله ها و نگاهها عميق ترين مفاهيم را دريافت كنند ، من هم به خوبي فهميدم كه منظور رئيسم اين است كه اگر ميخواهي چهارروز تفريح كني سر من كلاه نگذار ! بادلايل موثق برايش توضيح دادم كه واقعا اين چهار روز در اداره دارايي بودم . وقتي حرفهايم راشنيد خيلي كوتاه گفت:" تو مگه نرخ دارايي شمال غرب رو نميدوني؟ يه پونصد ميگذاشتي رو ميز كارمنده و يكروزه استعلامتو ميگرفتي. " درمانده گفتم: " نمي دانستم . من اولين باره كه گذرم به دارايي افتاده." خواهرم جلوي در دارايي منتظرم است. احوال پرسي اي ميكنيم و در مسير اطاق آقاي "فلاني" به من توضيح ميدهد كه آقاي فلاني ديروز به او گفته كه در اين چهارسالي كه خانه به نام من بوده خواهرم مستاجر من به حساب مي آمده و من بايد مبلغي را بابت ماليات مستاجري بپردازم . خشكم مي زند :"اين ديگر چه بساطي است؟" وارد اطاق آقاي فلاني ميشويم ، مردي تپل، قدكوتاه با ريشي بلند .از نگاه تحسين آميزش ميفهمم كه كنار آمدن با او خيلي سخت نيست . شروع به صحبت ميكنم" آقاي فلاني!من يك زن تنها هستم كه بايد خرج خودم و فرزندم را در بياورم . چهارسال پيش براي برطرف كردن نياز ماليم مجبور شدم وام هجده مليوني بادرصد پايين از بانك مسكن بگيرم .به همين خاطر مجبور شديم آپارتمان متراژ بالاي خواهرم رو به نام من بزنيم وحالا كه قسط وام تمام شده آپارتمان خواهرم رو به نام خودش برميگردونم ، تمام اينها صوري بودي و نه خريد و فروشي و نه مالك و مستاجري اي در بين بوده حالا اگر قرار بشه غير از ماليات نقل و انتقال ماليات مستاجري هم از من بگيريد چيزي از اين هجده مليون براي من نميمونه." از من ميپرسد:" شوهرت كجاست؟ " ميگويم :"جدا شده ايم ." از آنجا كه بزرگ شده تهرانم خوب ميدانم كه بدون لبخند و خيلي جدي بايد اين جمله رو بگويم چون لبخند زدن به معني اين است كه حاضرم براي راه افتادن كارم با تو وارد معامله بشوم .خواهشهاي همراه با غرور من كار خودش را ميكند ، آقاي فلاني دلش به حالم ميسوزد و دست به قلم ميبرد و امضايي زير كاغذ من مي اندازد. به همراه خواهرم به ساختمان سمت راستي مي آييم . حدود پنجاه نفر جلوي باجه اي ايستاده اند . استرس و عصبانيت را ميتواني در چهره تك تكشان ببيني اما كسي جرات اعتراض ندارد . با هيكل ريز لاغرم بين مردهاي سبيل كلفت ، جايي براي خود باز ميكنم و خودم را به باجه ميرسانم ، مداركم را به كارمند پشت باجه نشان ميدهم و ميگويم :" كار من تمام شد، لطفا استعلام منو بديد برم ." مرد جوان پشت باجه بدون اينكه حتي نگاهي به من بياندازد ، مدارك را برانداز ميكند ، كاغذي برميدارد و تاريخي روي آن مينويسد و به دستم ميدهد :" دوشنبه ي هفته ي بعد بيايد استعلامتونو بگيريد ." خشكم ميزند ، چند لحظه سكوت ميكنم ، بعد ناگهان شروع به دادو بيداد ميكنم:"آقاي محترم! من به عنوان يه شهروند مالياتمو پرداخت كردم و حالا فقط برگه اشو از شما ميخوام . شما كه اون طرف ميز نشستي اصلا فكر نميكني كه من بايد كار كنم كه بتونم مالياتمو پرداخت كنم و بريزم تو شكم شما كه هيچ كاري براي من و مملكتم نميكنيد؟ فقط براي يه رسيد پنج روز بايد مرخصي بگيرم؟ اگه پونصد تومن ميدادم چي؟ كار پنج روز تو پنج دقيقه انجام ميشد؟!" خواهرم دستمو ميگيره و به عقب هلم ميده :"مگه عقلتو از دست دادي؟ " و تو يه لحظه چهارتا مامور چهارشونه كه من فقط اندازه ي پاهاشون هستم جلوي من سبز ميشند . پاهام شروع ميكنه به لرزيدن اما خودمو نميبازم و محكم جلوشون مي ايستم . از اون طرف مردي با كت و شلوار سرمه اي جلو مي آيد . كارد بزني خونش در نمياد ، به مامورها ميگه،" بياريدش ! در حين انجام وظيفه به كارمند دولت توهين كرده ." فقط خواهرمو ميبينم كه با دو تا دستش مي زنه تو سرش و صداشو مي شنوام كه ميگه" بدبخت شديم!." شما كه غريبه نيستيد ، خيلي زياد ترسيده ام اما خوب يكي ديگه از مزيت هاي تو تهران زندگي كردن اينه كه دور از جون شما آدمو پوست كلفت ميكنه ، از درون دارم مي لرزم اما با قدمهاي استوار باهاشون وارد دفتر ميشم . مردي كه پشت ميز نشسته  ، گويا قبل از رسيدن ما از ماجرا آگاه شده بود ، باديدن هيكل نهيف و ريز من به همشون اشاره ميكنه كه برند و يك جوري باخشم نگاهم ميكنه كه اينبار ديگه قالب تهي ميكنم  :" ميدوني كه جرم توهين و بهتان زدن به مامور دولت حداقل چند سال زندانه؟" ميگويم " منم خيلي حرفها دارم كه بگم ." ميگه " مدرك هم براي حرفهات داري؟ " كم كم دارم بيشتر به عمق فاجعه پي ميبرم :" اگه بهم گيربدن. چي؟ كيه كه بتونه پشت من بايسته؟كيه كه بياد شهادت بده ؟ اون مردهاي درشت اندامي كه جلوي باجه ايستاده بودند و حتي جرات نكردند يك كلمه حرف بزنند؟ يا كسايي كه هر بار اومدند پونصد تومن رشوه دادند ؟ آروم ميگم:" من قصد آشوب نداشتم ، من يه زن تنهام ، با بار سنگين خرج خونه و اجاره خونه ... از خودم بدم مياد مجبورم به اين مرد از بدبختيام بگم مجبورم خودمو خار كنم تا رهايم كنه اگه از موضع قدرت وارد بشم راهي زندان ميشم ، اشك تمام صورتمو ميگيره تو تمام زندگيم از گريه كردن جلوي ديگران بدم ميومد ، دارم گريه ميكنم اما نه براي بدبختيم بلكه براي غرور له شده ام گريه ميكنم براي خار شدنم ...

من يه زن تنها تو تهرانم با صورتي آرايش كرده و دروني خالي و پر از اضطراب ...

با پايي لرزان از دفتر بيرون ميام ، خواهرم پشت در با صورتي ورم كرده در انتظارمه جلو ميپره :" چي شد؟"

با صدايي لرزان ميگويم:"خسته ام خواهر ، خسته..."

پايان

 

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری