در محضر تُركانگى ، اين قسمت؛ ( آييران يا ايران؟! )


تُركانگى
فرزانگى
است

 

در همين آغاز بگذار از حافظ يك تُركانگى بياورم:

برشکن کاکل تُرکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی

بخشش و كوشش، نصّ صريح تُركانگى است و لاغير.
و حافظ كه حديث پارسيانه ى ديگران است اين چنين از " تُركانگىِ بخشش و كوشش " داد سخن مى راند.

بگذاريد غزل حافظ را يكبار ديگر بخوانيم و دقيق بخوانيم. در ضمن، موقع خواندن غزل، روحيه ى مداحى حافظ را كه شبيه شاعران دربار و مداحان تومنى صنّار مى سرايد در نظر بگيريد:

احمد الله علی معدله السلطان - ى
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد
مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم
بعد منزل نبود در سفر روحانی
از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت
حبذا دجله بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی

حافظ يكبار از واژه ى تُركانه استفاده كرده و آن هم در اين غزل و در مدح تُركانگى. آن هم تُركانگى خاقان و چنگيزخان و ايلخانى. حافظ چندان هم يك عارفِ عاشق و دُردانه ى دل پرشين جماعت نبود بلكه به شدت چاپلوس و فرصت طلب هم تشريف داشتند. حافظ كه پارسيان فال از شعرش براى گشايش امور زندگى مى گيرند به صراحت اعتراف مى كند( لطفن به اين مصرع دقت كنيد)؛
از گل پارسيم غنچه ى عيشى نشكفت!!!
يعنى گل پارسى گل حزن و ملال و وادادگى و عرفان و ولنگارى است. گل پارسيانه گل كوشش و اميد و جدال نيست. گل پارسى، گل سرگردانى است.
كى خلاصش بود از محنت سرگردانى؟!

در بيت؛
احمد شيخ اويس حسن ايلخانى
آنكه مى زيبد اگر جان جهانش خوانى
دقيق باشيد.

تُركانگى جان جهان و جهان جان است. به قول مولوى؛

خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران
گفته آيد در حديث ديگران

و به قول همين مولوى؛

زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید
آمد شدیست دایم و راهیست ناپدید

كه تُركانگى شادى است و نشاط و شور.

بياييد از زبان مولوى به " مكتبِ تُركانگىِ تبريز " رجوعتان دهم كه؛

تُرکانه بتاز وقت تنگست
کان ترک ختا به خرگه آمد...
اندر تبریز های و هوییست
آن را که ز هجر با ره آمد...

ما را غمى نيست از اين تُركتازى تفكر و عشق و رهايى و آزادگى. كه ما را اين تُركتازى، عالمى است. كه به قول اقبال؛

بر عقل فلک پیما تُرکانه شبیخون به !

پس چون مولوى؛

می تازم تُرکانه تا حضرت خاقانی...
هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
من ترکم و سرمستم تُرکانه سلح بستم
در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک

كه تُركانگى، همان هوشيارى و بيدارى است. كه شاه نعمت الله ولى راست گفت؛

ور کسی گوید که مستم کی توانم خورد می
کن به نوک موزه ى تُرکانه او را هوشیار

كه كفش هاى تُركانگى بر پا در اين مسير، هوشيارى و تدبير را قدم مى نهيم. كه حتّى كفش و پاپوش تُركانگى، اسباب رهايى و امنيّت و هوشيارى است.

و بدينسان جدال متن با متن شكل گرفت جدال ترك معنى با حرف هندو ( كه مراد از هندو و هندوها در شعر مولوى همان پارسيان باشند).

مولوى؛
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را
من آن ترکم که هندو را نمی‌دانم نمی‌دانم
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمی‌دانم نمی‌دانم

شمشير ابديت در دست تُركانگى است. تُركانگى تسخيرت مى كند، جلايت مى دهد، آدمت مى كند و مى نشاندت بر تخت ابديت و معرفت و حقيقت.

چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن!

" تُركانگى مكتب تبريز " و " مكتب تُركانگى تبريز" را از مولوى بجوييد:

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
که او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی
کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل
فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی...
به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را
که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی
منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه
که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی
دهان عشق می‌خندد که نامش ترک گفتم من
خود این او می‌دمد در ما که ما ناییم و او نایی...

 

تُركانگى جانبازى است، و پارسيانگى، لالايى و خواب؛

که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی!

عشق را به نام تُركانگى داغ مى زنند در اقاليم مولوى ها؛

دهان عشق می‌خندد که نامش ترک گفتم من
خود این او می‌دمد در ما که ما ناییم و او نایی!

حتّى و حتّى و حتّى؛

در عشق بدل شود همه چیز
ترکی سازند ارمنی را !!!

كه تُركانگى و گُرگانگى به قول مسعود سعد، خارى در جان بدسگالان وسگ سيرتان است؛

تُرکان که پشت و بازوی ملکند و روزگار
هستند گاه حمله بزرگان روزگار
گُردان سر کشند و دلیران چیره دست
گرگان بیشه­اند و پلنگان کوهسار
در دستشان کمانها مانند ابرها
در زخم تیرهاشان باران تند بار
در چشم نیکخواهان رسته چو تازه گل
در جان بد سگالان رسته چو تیز خار

و ظهيرالدين فاريابى انسان را از سرير نُه كرسى فلك بر مى دارد و مى اندازد جلوى پاى تُركانگى؛

نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد!

و نظامى ، بلندىِ دولت تُركانگى را دادگرى مى داند، و بيدادگرى را صفت هندوان ( پارسيان ) داند؛

دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نه­ ای هندوى غارتگرى!!

و تو از اوحدی مراغه­ای ياد بگير و تُرك ستيزى را بِهِل و ؛

میل تُرکان کن که یابی برقرار
نزد تُرکان رو که بینی بر دوام

در اين ساليان سال اگر پارسيان را و زبانشان را دوام و قوامى است به بركت الطاف تُركانگى حكومت ها و قدرت بود. كه اگر زبان فارسى الان خود را در ثريا و نُه فلك حس مى كند كار، كار ارسلان طغرل است. تُركانگى باز است و بى مرز. از الينه شدن در جمعيت هاى ديگر هراسى ندارد. نژادپرست و راديكال و خشونت پرور نيست. تُركانگى نه آنست كه پانفارس جماعت مى سرايد. تُركانگى همين اعترافات ادبى زبان فارسى است كه مى خوانيم. به ارسلان طغرل برگرديم. اين نكته را اثیرالدین اخسیکتی مى گويد؛

چرخ یار ارسلان طغرل است
كار، كار ارسلان طغرل است
شعر من سر بر نهم گردون کشید
کاختیار ارسلان طغرل است !

همين اثیر اخسیکتی برای راهیابی به دربار قزل ارسلان حاضر است " سگِ آستانِ تُركانگى " باشد؛

بر سر کوی غمت بر, تا «اثیر»
های هویی می­زند بر بوی تو
کم نگردد رونق حسن تو هیچ
گر بیفزاید سگی در کوی تو. . . !

انوری ابیوردی در مدح سلطان سنجر سلجوقی، شب و روز را ( زمان را ) كاسه ليس تُركانگى مى داند؛

ملکا مملکت غلام تو باد
ملک همنام تو بنام تو باد...
اشهب روز و ادهم شب را
پیشه لیسیدن لگام تو باد!

يعنى در محضر تُركانگى، زمان به نفع انسان و انسانيت است و بدون آن، زمان ضايعه اى بيش نيست. درست مثل سخن ماركوپولو در " امپراطورى صحرانوردانِ" رنه گروسه.

«مارکوپولو» در خصوص چنگيزخان می­نویسد: " او مُرد و مرگ او ضایعه­ای عظیم بود زیرا وی مردی بود فرزانه و محتاط."

تُركانگى و فرزانگى و خلاص.

نمى خواهم بيشتر از اين از اديبان و مورخان مايه بگذارم كه قصدم ارائه ى احوالِ تُركانگى در اين دوره از " آييرانيّت" - ايرانيّت - است. مى خواهم از " آييران " سخن بگويم نه از " ايران ".

پيش از آن بايد بگويم ايرانيّتى كه آقايان تُرك ستيز دم از آن مى زنند از منظر ما " آييرانيّت " است.
" آييران " در تُركى به كسى مى گويند كه جدا كننده و تفرقه انداز و فاصله ساز و در كل، فصل كننده است. " آييران " براى فصل كردن آمده نه براى وصل كردن.
ايرانيّت از اين روى براى ما آييرانيّت است كه ديگرى ها ( تُركها و عربها و غيره ) را از خود جدا نگه مى دارد و در خدمت آريايى - شعوبى هاست. آييرانيّت، فلسفه ى ديگرى ستيزى است. آييرانيّت، همان پارسيانگى امروزى و هندو مغزِ ديروزى است كه رشد خود را در حذف و محو فرهنگ و زبان ديگر مليت ها مى داند.
تُركانگى اما بر خلاف آييرانيّت، زبان و فرهنگِ ديگرى ها را ( طبق اعتراف خودشان ) تا فلك نُهم ارتقا مى دهد.

تُركانگى، تُركى سازى علم سياست و علوم انسانى نبود و نيست، برخلاف پارسيانگى كه شديداً به دنبال فارسى سازى علوم سياسى و انسانى است.

آييران زمين اگر امروز به قلع و قمع ديگرى مشغول است از باب همين سياست " يك دست سازى پارسيانگى " است.
و تُركانگى يگانه مانعى است كه توان گذر از آن را ندارند.

با اين مقدمه به سراغ وضعيّت امروزين تُركانگى خواهيم رفت.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
هیچ قومی از نظر و بر اساس داده های علمی و اخلاقى و ارزشی از قوم دیگر برتر نیست. تفاوتهایی که موجود است تفاوت در مرحله تمدنی جوامع به خاطر تفاوت های جغرافيايى، تاریخی است.
به خاطر تحقیر سیستماتیک ترکها در ایران خواندن این مقاله اما بسیار دل انگیز است.

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری