مسئله قدرت گیری در خیزش عمومی

« چپ سنتی و مدرن» توجه کنند « تز آگاهی و وحدت و تشکیلات اکثریت زحمتکشان یا بخش قابل توجه آنان» گرچه مثبت است ولی در کل جواب نمیدهد، غیر عملی ست، تحقق ناپذیر است، و مسئله ی « قدرت گیری نیروی مترقی» را حل نمیکند. مدرک این سخن هم تاریخ جوامع جهان سومی ماست که این کار و تلاش علی رغم یک قرن کوشش در هیچ یک از آنها پیاده نشده است. به جد میگویم این متد به عنوان یک تلاش « فرعی» قابل توجه و مثبت است و باید پیش برده شود ولی « اصل و عمده تلاش» باید چیز دیگری باشد...

« مسئله قدرت گیری در خیزش های عمومی»، مهمترین مسئله ایست که سرنوشت خیزش ها را تعیین میکند، بسته به این که « چه جریان یا جریانهایی» قدرت جدید را به دست گیرند؛ یا صحیح تر تصاحب کنند.
قدرت گیری یا در واقع تصاحب قدرت مردم ، یک عمل غیردموکراتیک است که در «پروسه ی آغاز و انجام خیزش» رخ میدهد. در خیزش عمومی مسئله « تغییر یا براندازی حکومت حاکم» است و اعمال قدرت. از اینرو عملا جایی برای «به کار بستن عمل دموکراتیک» نمی ماند. « مرکز قدرت، مردم اند»، نیرو یا نیروهایی که حرکت  آنان را « کنترول و  رهبری» میکنند قدرت مردم را صاحب میشوند.

در زبان ترکی آذربایجان مثلی داریم که گوید: « ائل گوجو-سئل گوجو»، نیروی مردم- نیروی سیل. و دقیقاً به این علت است که « هدایت سیل به مسیری غیر ویرانگر » مطرح میشود. و گرنه به جای آبادگری همه چیز را ویران میکند. 
اما در خیزش ها،  سیل توده ی مردم  را چگونه میشود کنترول و رهبری کرد و یا کرده اند؟ پیش از پاسخ به این سئوال ببینیم حرکت سیل آسای مردم چرا و چگونه خصلت ویران گری دارد و ضروریست توسط فرد-فرد آنان و نیروی سیاسی مترقی کنترول شود؟ در کل این نیروی سیاسی  ست که آنرا کنترول و هدایت میکند. نیروی سیاسی میتواند « مستقیم، داخلی» یا « غیر مستقیم، خارجی» کار را انجام بدهد. مانند خیزش عمومی 57 که هدایت آن مستقیما به دست نیرویا نیروهای ی داخلی بود و نیروی خارجی غیر مستقیم، عمل کرد،  و هدایت سیل را -از ترس شوروی- به دست «روحانیت» سپرد. و در تصاحب قدرت به او کمک کرد. 

چرا سیل توده ی مردم رخ میدهد و کنترول آن در نمونه هایش چگونه صورت گرفته است؟ 
مردم « رفاه و دوستی و آزادی و برابری و صلح و پیشرفت و امنیت و اداره ی امور خود و رعایت حقوق انسانی فردی و اجتماعی »  میخواهند. و مانندهای اینها را. از جمله جدایی دین و دولت. و غیره را.
وقتی آن خواسته ها مرتبا نقض میشوند « نارضایتی» پدید میاید. این مسئله باید از راه « اصلاحات» رفع شود ولی عملا نمیشود و نمیکنند. نارضایتی به «خشم عمومی» فرامیروید.  و عاقبت « سیل» جاری میشود. اگر « قدرت آن عمومی و کافی» باشد سد حکومت را می شکند و به عمر آن پایان میدهد. اما اگر این سیل عمومی نباشد و به مناطق کوچکتر ختم گردد سدی نمیشکند و حرکات سرکوب میشوند. بنابرین « حرکات کوچک و منطقه ای» و جدا از هم و  متضاد باهم شانس و امکان پیروزی ندارند. کسان یا نیروهایی که در این جهت حرکت میکنند از پیش بازنده اند و عملا به طول عمر حکومت یاری میکنند. « جدایی و تفرقه و همدیگر ستیزی» سیاستی ست که « حکومت» پیش میبرد. شعارهایی که عملا « جدایی  و ستیزآفرین در داخل مردم اند» موجب عدم تغییر حکومت اند. البته این به معنی « نفی  نقد نیروها از همدیگر » نیست. این نقد باید باشد تا در « همبستگی عمومی و رعایت حق و حقوق متقابل» نتیجه ی مشترک حاصل شود. بدون نتیجه ی مشترکت همبستگی متقابل ممکن نیست. هرچه نیروها حقوق همدیگر را زودتر و عمیق تر درک کنند و به رسمیت بشناسند همبستگی عمومی هم سریع تر حاصل میشود.

« خشم عمومی» انباشته شده منتظر همبستگی نیرو ها، چشم به راه « سازمان یابی زحمتکشان و تبعیض دیدگان و دموکراسی خواهان» نمی ماند، وقتی دیگ به درجه ی جوش و سرریزی برسد، خودبخود بیرون میریزد. سیل منتظر نمی ماند آدمها « آماده» شوند که آنرا کنترول کنند. از این رو ما با دو حالت روبرو هستیم: 
1- با پیوستن جویها و رودها به هم سیل جریان مییابد و در جریانهای سیاسی این پدیده  تا حد قابل توجهی میتواند کنترول شود:
در خیزشهای عمومی چین، ویتنام، کوبا، نیکاراگوئه ، روسیه ی تزاری و جاهای دیگر همبستگی عمومی پدید آمد و سیل مردم در کوتاه یا بلند مدت به حرکت درآمد و از سوی حزب یا احزابی رهبری شد. 
2- در برخی خیزش های عمومی بدون اینکه احزاب همبستگی داشته باشند سیل مردم جاری میشود و سریع  یک همبستگی عمومی شکننده و کوتاه مدت با خود ایجاد میکند. بهار عربی، خیزش عمومی 57 ایران را میتوان از این نوع حرکات به حساب آورد. نکته ی مهم این است که خیزش عمومی انقلاب مشروطیت و بهمن ایران و بهار عربی  نشان داده اند که خیزش های عمومی منطقه ی ما از نوع دوم اند.  
به احتمال قریب به یقیق اگر حالت استثنایی پیش نیاید در جامعه ی ایران حالت دوم رخ خواهد داد و سیل ناگهانی مردم را « عوامل داخلی-خارجی» هدایت خواهند کرد. عامل خارجی که عامل داخلی را راهنمایی و کمک کند تجربه نشان داده همیشه نقش منفی نسبت به برآورده شدن خواسته های مردم داشته است. جامع تر هر دو عامل در کل نقش منفی ایفا کرده اند. توجه را به نقش « گوادالوپ و خمینی» جلب میکنم. در بهار عربی هم این دو عامل خارجی و داخلی در شرایط عدم آمادگی کافی مردم، بهار را به خزان تبدیل کردند.

برگردیم به این سئوال که  نیروی داخلی  که سیل ناگهانی مردم را  در شرایط عدم آمادگی کافی و همبستگی « کنترول و هدایت» میکند چه ویژگی ای دارد؟ و چرا موفق به این کار میشود؟ مانند « حالت تأمین رهبری خمینی».
اینجا هم باز دو حالت داریم: اول عامل خارجی و  عدم همبستگی سازمان یافته یا به وجود آمدن « پدیده ی ناگهانی همبستگی کوتاه مدت ». دوم « جذب شدن عوام به سوی یک قطب و رهبر یا نیروی ارتجاعی».
چرا عوام به یک نیرو جذب میشوند؟ یا چرا و در چه حالتی« اشخاص و نیروهایی» میتوانند  سیل مردم  را تحت  کنترول و رهبری خود دربیاورند؟

ما در جامعه ایران برای خیزش عمومی دو متد را از جهان اخذ کردیم:« متد جنگ چریکی؛ و متد آگاهی و وحدت و تشکیلات». متد دومی را از روسیه و دیگری را از حرکات چریکی بعد از جنگ جهانی دوم. اما این مدلها مسئله قدرت گیری را برای مردمان جامعه ما حل نکردند. ما با متد جامعه ی خودمان مسئله را حل کردیم. و آن  مدل و متد « عوام گرایی» بود که توسط نیروهای ارتجاعی به کار بسته شد و مشکل قدرت را به نفع آنها حل کرد. امکان استعمال این متد توسط نیروهای مترقی ممکن نیست. چون کار نیروی مترقی بر اساس آگاهی و روشن بینی ست و با عوامگرایی متضاد است. اما در شرایط تأمین شدن رهبری نیروهای مترقی عوام چاره ای جز دنباله روی از نیروی مترقی ندارند. این است که آنان در شرایط خاصی جذب نیروهای مترقی میشوند.
هر چند متد « آگاهی و وحدت و تشکیلات» مثبت بود و مثبت است ولی قادر نبود و نیست مسئله ی قدرت گیری نیرو یا نیروهای مترقی را حل کند. چرایش آسان است. چون «  آگاهی و وحدت و تشکیلاتی شدن اکثریت زحمتکشان و ستمدیدگان، کاری تحقق نیافتی ست». مدل قدرت گیری حزبی و تشکل زحمتکشان غیر عملی ست. اینکه این متد در قرن بیستم در برخی جوامع و خیزشهای عمومی جواب داده دلیل بر امکان پیاده شدن آن در جهان سوم استبداد و دیکتاتور زده نیست، همچنانکه تاکنون در هیچ یک از این جوامع ، چه در ایران و چه در دیگر جاهای منطقه تحقق نیافته و مسئله ی قدرت را حل نکرده است. در این جوامع هر نیرویی که توانسته عوام را به دنبال خود بکشد- عوام گرایی- مشکل قدرت را به نفع خود حل نموده است. منظورم این نیست که راه چاره نیروی مترقی« عوام گرایی ست، نه». بل منظور این است که «متد آگاهی و وحدت و تشکیلاتی شدن اکثریت» غیر عملی ست ، و اکثریت زحمتکشان و تبعیض دیدگان جامعه را از « حالت عوام بودن» نتوان رها ساخت. باید پذیرفت با وجود این شرایط نیروی مترقی مجبور است راه دیگری پیدا و انتخاب کند. این راه چه میتواند باشد؟ قبل از پاسخ توجه کنیم که چرا نود در صد مردم « عوام به معنی ساده اندیش» هستند؟ مثلا نمیتوانند تشخیص دهند شعار عدالت اجتماعی « رئیسی-روحانی» چه فرقی با شعار عدالت اجتماعی از سوی « جریان دموکرات و سوسیالیست» دارد؟ ذهن ساده اندیش حساب میکند هر دو یک شعار میدهند یکی در حکومت است دیگری نه. پس بهتر است به سوی آنان بروم که در حکومت اند و خواسته ام را اجرا کنند. ذهن ساده اندیش نمیتواند حساب کند که «چه بود عدالت اجتماعی» این دو طرف فرق میکند و روحانی - رئیسی قادر نیستند عدالت اجتماعی ایجاد کنند. فرق عوام و غیر عوام در این است که یکی « ساده اندیش» است و دیگری « پیچیده اندیش». مشکل این است که 90 در صد مردم « ساده فکر میکنند». متاسفانه این مسئله در میان « زحمتکشان و تبعیض دیدگان» نیز چنین است و ممکن و عملی نیست که اکثریت اینان هم « پیچیده اندیش» و متشکل و متحد شوند. حداقل در جهان سوم. حتی نیروهای روشنگر هم متشکل و متحد نمیشوند چه برسد به زحمتکشان.
یا ذهن ساده اندیش تنها میتواند فرق بین « بد و بدتر» را تشخیص بدهد دیگر قادر به شناخت « راه رسیدن به "خوب"» نیست. این ذهن پیچیده است که به خوب میاندیشد و در حالت نبود « فن و راه» رسیدن به آن را بر میگزیند و خود را از دایره ی باطل بد و بدتر رها میسازد.

« چپ سنتی و مدرن» توجه کنند « تز آگاهی و وحدت و تشکیلات اکثریت زحمتکشان یا بخش قابل توجه آنان» گرچه مثبت است ولی در کل جواب نمیدهد، غیر عملی ست، تحقق ناپذیر است، و مسئله ی « قدرت گیری نیروی مترقی» را حل نمیکند. فاکت این سخن هم تاریخ جوامع جهان سومی ماست که این کار و تلاش علی رغم یک قرن کوشش در هیچ یک از آنها پیاده نشده است. به جد میگویم این متد به عنوان یک تلاش « فرعی» قابل توجه و مثبت است و باید پیش برده شود ولی « اصل و عمده تلاش» باید چیز دیگری باشد. پس باید امید و دلبستگی به این تز را به عنوان « تلاش عمده » از دل برکنیم. لازم است برای رهایی زحمتکشان و ستمدیدگان از چنگ دیکتاتوری حکومت  راه دیگری پیدا کرد. قدرت گیری نیروی مترقی از این راه ممکن و عملی نیست. باید برای دوست داشتن زحمتکشان راه جدیدی یافت. 
به معنی « نیروی مترقی» اشاره کنم: آن نیرو یا نیروهایی هستند که خواسته های مردم را که در آغاز نوشته برشمردم، میتوانند و برنامه دارند تحقق بخشند. 

چرا « ساده اندیشان یا عوام» به دنبال « نیروی ارتجاعی» کشیده میشوند؟

گفتیم زحمتکشان هم ساده اندیش اند؛ این تز ظاهراً خلاف تز مارکسیستی « آگاهی طبقاتی»ست. ولی در واقع بیان این نکته است که زحمتکشان و ستمدیدگان فاقد آگاهی به منافع خود هستند، و به جز قشر کوچکی از آنان بقیه « شرایط آگاهی به منافع خود» را ندارند- و در دیکتاتوری نمیتوانند هم این شرایط را پیداکنند. آنان « در پروسه ی آغاز و انجام خیزش عمومی عمدتاً عوام میمانند». و با ساده اندیشی به دنبال « شعار های ساده و خوب خوب نیروی ارتجاعی» کشیده میشوند. خیزش عمومی 57 این موضوع را اثبات کرد.
شعارهایی که نیروی ارتجاعی از « نیروی مترقی کپی کرده و استعداد تحقق آنها را ندارد». نیروی ارتجاعی با زحمتکشان و ستمدیدگان یک « محور مشترک» دارد و آنهم همین « ساده اندیشی» ست. هر دو ساده اندیش و عوام اند. 
نیروی ارتجاعی چون خود ساده اندیش است میتواند ساده اندیشان را جذب کند.  « پدیده ی عوام گرایی حاصل ازدواج  توده با نیروی ارتجاعی ست بر اساس ساده اندیشی». و از این روست که مسئله قدرت گیری توسط اینان به شکل ارتجاعی نیز حل میشود. خمینی و هیتلر و احزاب راست مسئله را اینگونه حل کردند. «مدل اندیشه ی مردم  مذهبی و رفاهی و خود خواهی»ست. مدل فکر و فعالیت و سازمان یابی نیروی ارتجاعی هم « مذهبی و رفاهی و خود خواهی» ست. مدل این ذهنها با هم تطابق دارد.
اما مدل ذهن مردم ساده اندیش، با مدل ذهن نیروی پیچیده اندیش» متفاوت، متضاد و حتی غیرقابل درک نسبت بهم است. بدین جهت نیز « روشنگری» مطرح میشود. اما این روشنگری و روشنگران تنها در« صد کمی» را میتوانند با خود داشته باشند و این مشکل موجب میشود که در خیزش عمومی اکثریت مردم جذب نیرویی شوند که « زودتر و ساده تر و مطابق با مدل ذهنی» آنها جنبیده و راه بریشان را به دست گرفته است. 

مدل فکری نیروی مترقی نباید به سطح مدل فکری مردم ساده اندیش سقوط کند، او مجبور است به روشنگری ادامه دهد و از سازمان یابی مردم دفاع کند، ولی :
1- به « زبان ساده و قابل درک آنها سخن گوید »
2- نیروی مترقی باید با نیروهای مترقی دیگر بر اساس اشتراکات کلی و نه حل اختلافات، ائتلاف و اتحاد وغیره ایجاد کند.
3- برنامه ای برای حل مشکلات مردم داشته باشند
4- در مردم ایجاد اعتماد و اطمینان به « برنامه و عمل و پرنسیپ های خود» بکنند.
5-« آمادگی سازمانی» و برنامه یی قبلی داشته باشد که در جریان خیزش عمومی «سیل مردم» را به سوی تحقق خواسته های اساسی خود آنها سوق دهند. 
6- پایه ی خود را تشکلهای مدنی و دموکراتیک جامعه قرار بدهند و از طریق آنها سیل را تحت کنترول داشته باشند. و با تسخیر هر نقطه  نیروی خود را آنجا بگمارند.
7- بتوانند توسط اتحادها جلوی چلبی سازیها را بگیرند.
8- قدرت را باید از طریق جامعه گرفت و بعد هم به جامعه برگرداند. نیروی مترقی وقتی مترقی ست که این استعداد را داشته باشد که سیل را راه بری کند و سد را بشکند و نیروی مردم را به خودشان برگرداند که جامعه را خودشان اداره کنند.و خود در « خود مدیریتی جامعه» جذب و حل شود. دیگر به عنوان نیرویی بالا سر جامعه قد وعلم برنیافرازد. جامعه ی دموکراتیک میتواند همه ی مسایل مهم خویش را خود اداره و مدیریت کند. و جامعه ی ایران این استعداد را دارد.
ولی تا این مرحله مردم باید بتوانند سد را بشکنند. اینجاست که مسئله ی قدرت گیری پیش میاید. کوشش شد در یازده بند به این مهم جواب پیداکنیم.
9- « قدرت گیری به هنگام خیزش» به معنی گرفتن قدرت از حکومت ظالم و انتقال آن به خود مردم است و نه نگاهداشتن آن قدرت برای خود. که با همین قدرت خود را فاسد سازند و به نیروی دیکتاتوری جدیدی تبدیل شوند.
10- قدرت را نیروهایی میتوانند کسب کنند که مدل حزبی کسب قدرت  انفرادی را کنار بگذارند و « اتحاد و ائتلاف عمومی»  ایجاد کنند. نخست بین خود و بعد میان خود و مردم. و نیروهای مختلف.
11- چپ نه تنها نیاز به وحدت دارد بل باید جبهه ی متحد چپ را هم تشکیل دهد و با نیروهای دیگر وارد ائتلاف کوتاه و دراز مدت شود. همینطور است وضع ملیتهای تبعیض دیده که بین خود و با دیگر نیروها لازم است « وحدت و جبهه و ائتلاف» ایجاد کنند. وگرنه نیروهای ارتجاعی با عوامگرایی خود کسب قدرت کنند بدون تردید « کشتارها» و تبعیضات و بی عدالتی ها تکرار خواهند شد. زمینه «عینی و ذهنی» برای عوامگرایی و کسب قدرت وجود دارد. اکنون تنها مانع وجود خود حکومت میباشد که گوبلز عوام فریبان است. در صورت وقوع خیزش عمومی نیروهای مترقی آمادگی قبلی نداشته باشند به احتمال زیاد قدرت به دست نیروهای ارتجاعی خواهد افتاد.
اکنون دوست داشتن واقعی استثمار شدگان و تبعیض دیدگان از راه « اتحادها و ائتلافها» میگذرد. 
ضرب المثل های ما گویند: « تک الین سسی اولماز». « قوش قانادلا اوچار».
یک دست صدا ندارد. پرنده با بالایش پرواز میکند.
انزوا طلبی ها و خود محور بینی ها ربطی به رهایی ستمدیدگان ندارد، که هیچ، بدتر از آن، در خدمت دوام حکومت است. شعارها و اقدامات « جدایی آفرین و اتحاد شکنانه» خواست حکومت است.
فرموله کنم:
1- تلاش عمده یا دقیق تر در " اولویت" قرار دادن مبارزه ی مشترک و اتحاد گرایانه، برای ایجاد مکانیزم و مجمعی جهت کسب رهبری خیزش عمومی از راه ایجاد اتحادها و ائتلافها، توسط نیروهای مترقی. به خصوص نیروهای چپ و دموکرات.
2- تلاش غیرعمده یا خاص جهت« روشنگری و وحدت و تشکیلات زحمتکشان»
3- توده در شرایط وجود مجمع رهبری نیروهای مترقی در جنبش، از آن مجمع پیروی میکند.
4- با عملی شدن سه شرط بالا سیل مردم در خیزش عمومی میتواند  در جهت رسیدن به اهداف اصلی کنترول و هدایت شود
5- این شروط  توسط « تبعیض دیدگان جهت حل دموکراتیک مسئله ملی در ایران» هم ضروریست عملی شود.

فکر میکنم جواب سئوالهای طرح شده تا حدی روشن شد. 

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری