دلایل روانشناختی ظهور فاشیسم

برخلاف شعارهای فاشیسم که خود را تنها راه تعالی و رستگاری می نامد، فاشیستها هرگز به عنوان یک فرد رشد نکرده و در حالت یک کودک آسیب دیده همواره درگیر شناخت صحیح از خود و پیرامونند. عدم استقلال فردی-فکری و ناتوانی افراد، تاثیراتش را در گرایش به فرصت طلبی اشخاص و گروههای فریبنده ای به جا می گذارد که قصد دارند با تزریق وارونه ی افکار مسموم، خوراک فکری و نظری جامعه ای عقبمانده را تامین کرده و بر آن حکم برانند. بر چنین اساسی در نظام های فاشیستی، "اخبار جعلی و گیج کننده" گسترش یافته و تبعیت از آنها...ا

مخلوطی از عناصر که هر کدام از مکتب و فیلسوفی به وام گرفته شده اند، به محلول کشندەی فاشیسم می انجامد. اگرچه ذات فاشیسم با اندیشه و مدرنیته سازگار نیست؛ اما استفاده از ابزارهای مدرن در خدمت بازآفرینی اهداف سنتی، در چنین پدیده ای امری مشروع است. طنز فاشیسم در آن است که دموکراسی دفاعی و وطن پرستی عرفانی را با نئولیبرالیسم اقتدارگرایانه به مثابه پوپولیسمی عقلانی و عریان تلفیق نموده و خود را جبهە سومی در میان کاپیتالیسم و سوسیالیسم می خواند.
فاشیسم در فرایندی دوگانه؛ از سویی محصول تناقضات روانشناختی در اجتماع و از سوی دیگر برخاسته از تزلزل، عدم قاطعیت و ناتوانی فرد در استدلال منطقی در روح جامعه است. زمانیکه سیستم اقتصادی و سیاسی در یک سازه زمینگیر شده؛ و ترس و هراس عمومی فراگیر شود، زمینه برای اقتدار کسانی که توامان با فریب، آسانترین و نزدیکترین راه را معرفی می کنند فراهم می گردد.
در نظام های فاشیستی؛ درک تفاوت میان یک سخنرانی و نمایش، یک خطبه سیاسی و شوی تلویزیونی، یک متافیزیک با هنر مدرن و یک شعر با برنامەی حزبی سخت خواهد شد؛ جامعه در خلسه ای عمومی فرورفته و توان تجزیه و تحلیل عمیق را از دست می دهد. مردم اطاعت مطلق از قدرت را به خودسازی و خودمحوری آگاهانه ترجیح داده و خود را به تکه چوبی در رودخانه ای خروشان [به عنوان تنها نقطه اتکا] می آویزند تا چیستی و هستی آنان را توجیه کند (رودخانه ای که به دریای خون می ریزد). جوامع سنتی، محافظه کار، شکستخورده، دلسرد و ناآگاه بهترین زیستگاه فاشیسم اند.
اما چیست که مردم را بسوی فاشیسم گسیل می دارد؟
ویلیام رایش معتقد است که عقده های جنسی کودک از مهمترین عوامل ظهور فاشیسم است و تاکید دارد که سرکوب تمایلات جنسی و طبیعی در کودکان؛ فردی مضطرب، خجالتی، مطیع و فرمانبردار را تولید می کند و زمینه را برای سرکوب نیروهای طغیانگر درونی و پرورش انسانهایی که علیرغم وضعیت اسفناکشان، مطیع نظم حاکمند را فراهم می سازد.
از نگاه رایش؛ در گام بعدی خانوادهی سرکوبگر، مذاهب آسیب زننده، سیستم آموزشی سلطه گرا، تروریسم شایع و خشونت های رایج اقتصادی عواملی موثر در ظهور فاشیسم است. خانواده به مثابه ی دولتی کوچک و نهادی ابتدایی و تاثیرگذار در جامعه، اگرچه نمی‌تواند به عنوان سنگ بنای نظام استبدادی مطرح شود، اما یکی از با اهمیت ترین نهادهای حمایتی و حراستی از استبداد است. [خانواده ی اقتدار گرا به عنوان اولین سلول جامعه فاشیستی معرفی می شود]. مذاهب بنابر ماهیت روحانی و غیر عقلانی خود، راه را برای ارتجاع و انحصار می گشایند، نظام آموزشی فرد را بنابر سلیقهی قدرت حاکم می پروراند، تروریسم وحشت و دهشت را می گستراند و تبعیضات اقتصادی، بستر لازم جهت احساس ناامنی در فرد را گسترش می دهد.
در مقابل؛ وبرین ها(نظریه پردازانی که نظریات ماکس وبر را مبنا می گذارند)، معتقدند که فاشیسم پاسخی به تغییرات سریع فرهنگی است. آنها بر این باورند که توده های مردم در برابر فاشیسم آسیب پذیرند و زمانی که تغییر اجتماعی سریع رخ دهد، روش های سنتی متاثر از "نوسازی"، جنگ یا بحران اقتصادی فرسوده می شوند. همزمان با آنکه روش های قدیمی، ناتوانی و ضعف را بخود می بینند؛ طیف هایی که اعتقاد خود را به سنت حفظ کنند، بسوی فاشیسم می گرایند زیرا که فاشیسم وعده داده تا حقیقت را به آنها نشان دهد.
میل به قدرت، احساس برتری طلبی و تفاوت انگاری [با بار مثبت نسبت به سایرین] برخاسته از ناتوانی های پیشین و کمبودهای درونی افراد است؛ که نطفه آن نخست در دوران کوردکی و ناشی از ساختار حاکم بر نظام خانواده بسته شده و سپس در مجاری ورودی جامعه و هویتبخش آن (کوچه، مدرسه، بازار، محل کار و ...) شکل می گیرد. شخصیتهای اقتدارگرا، محصولی از رفتارهای پرورشی مقتدرانه و استفاده از روش های تربیتی نادرست از سوی والدین است. شخصیتی که در دوره ی کودکی محبت و توجه والدین را در گروی اطاعت بی چون و چرا کسب می نماید و اقتدارنمایی والدین، تنبیهات شدید و نظم مطلق حاکم را به عنوان یک بایسته می آزماید، سوختمانی مناسب و کارامد برای تولید فاشیسم است.
در جوامع مرد سالار، هویتها هیچگاه در شکل "من" حقیقی توسعه نمی یابند و به جای آن، "من"ها بنابر الگوی شخصیتی پدر تعریف شده و تحقق می یابند. هویت فرد، احساسات و نیازها به بازتابی از شخصیت پدر تبدیل گشته و رویکرد والدین به معیاری درست برای زندگی تعبیر می شود. در میانهی بلوغ ناتمام ذهنی-هویتی، "من" به نوعی از زندگی مجازی عادت می کند که باید "من" حقیقی را دفن کرده و همزمان نقش اطاعت از شخصیت پدری را افزایش دهد. [اگر پدر گفت، باید آن را انجام دهیم و این همان چیزی است که می تواند همه چیز را درست کند]
از آنجا که فاشیسم در محیطی ناامن لقاح می یابد، هیچ ذهنیت و عقلیتی نمیتواند او را از این ناامنی فراگیر نجات دهد. شما هرگز نمی توانید فاشیست ها را قانع کنید که اشتباه می کنند. نه به این دلیل که حقایق و منطق و شواهد شما قابل استدلال نیست، بلکه به این دلیل که توانایی آن را ندارید که "اخلاق درونی" را با "اطاعت ابتدایی از بیرون" جایگزین کنید. برای ذهن نابالغ فاشیست، درست و غلطی وجود ندارد و فقط اطاعت و فرمانبرداری است که شما را در قبال نا امنی و خطر موصون می دارد. اگر به کودکی بگویید، والدین شما(منبع قدرت، الهام و ایمنی شما) افراد بدی هستند، فورا واکنش نشان داده و شما را تهدیدی بلقوه برای خود می پندارد.
برخلاف شعارهای فاشیسم که خود را تنها راه تعالی و رستگاری می نامد، فاشیستها هرگز به عنوان یک فرد رشد نکرده و در حالت یک کودک آسیب دیده همواره درگیر شناخت صحیح از خود و پیرامونند. عدم استقلال فردی-فکری و ناتوانی افراد، تاثیراتش را در گرایش به فرصت طلبی اشخاص و گروههای فریبنده ای به جا می گذارد که قصد دارند با تزریق وارونه ی افکار مسموم، خوراک فکری و نظری جامعه ای عقبمانده را تامین کرده و بر آن حکم برانند. بر چنین اساسی در نظام های فاشیستی، "اخبار جعلی و گیج کننده" گسترش یافته و تبعیت از آنها، تنها راه حفظ امنیت به شمار آمده و احساس امنیت را تلقین می کند.
فاشیسم به قربانیان مدرنیزاسیون توضیحی پوپولیستی در مورد شرایط و مکان خود ارائه می دهد و طرح هایی برای بازسازی یک اتوپیای پیشا مدرن را مطرح می سازد که با باطنش در تضاد است. به بیان ساده تر، این اندیشه بر ادعای ارنست نولته تأکید دارد که فاشیسم واکنشی علیه مدرنیته است؛ آنچه که او «مقاومت در برابر تعالی» می نامد.
در پایان، جامعه باید امنیت را برای فاشیست ها تامین کند و این بدان معنا نیست که "آنها را به حال خود بگذارد"، اما تلاش برای شکستن پیوند والدین با کودک آسیب دیده اتلاف وقت است و تنها چیزی که توانایی گسستن چنین پیوندی را داراست، والدینی دیگر و بهتر است که قیمت انسانها را نه در اطاعت بی چون و چرا در جهت تامین امنیت، بلکه در ایمن سازی زندگی و افکار شخص در تمامی ابعاد [در برابر ناامیدی ها و تهدیدات خیالی] تامین نماید. خشونت، دگر آزاری و خود آزاری از کانون خانواده ها به افراد منتقل می شود و به صورت فاشیسم در جامعه بروز می کند. درمان چنین بیماری لاعلاجی، مطالعه ژگرف و تمرکز بر ارائه جایگزینی مناسب برای ریشه ها و دلایل بروز آن بیماری را می طلبد.
برگرفته از
روانشناسی فاشیسم توده ای- ویلیام رایش - مترجم(مهدی سقایی(
The Psychology of Fascism/ Umair Haque
A Short Introduction by Kevin Passmore. Published by Oxford University Press

انتشار از: 

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری