آسیب شناسی تحولات اکتوئل جامعه ی ایران، یا پیوند گفتمانی مسیح علی نژاد و دکتر ظریف کجاست

کار نیروهای مدرن دقیقا این است که در این «لحظات ملتهب»،_ و جایی که ضرورت به زبان بیزبانی به دولت و ملت نشان می دهد که برای مبارزه با خطر جنگ یا تحریم نو هرچه بیشتر باید به «وفاق ملی و اشتی ملی» نو دست بیابند و از طرف دیگر هرچه بیشتر دست از گفتمان « جنگ افروزی و امریکاستیزی و اسرائیل ستیزی» دست بردارند_، هرچه بیشتر وارد صحنه بشوند، بر لبه ی این ضرورت و دلهره حضور داشته باشند و به تحول گفتمانی کمک بکنند. یعنی به تحول و طرفدارانش نشان بدهند که «بهای چندجانبه و ساختاری وفاق ملی و تمنایشان چیست».

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

از جایزه دادن اخیر به مسیح علی نژاد ( و به یک فعال زن ترک) توسط نیویورک تایمز خوشحال شدم، همانطور که از موفقیت هر ایرانی هموطن یا هر انسانی دیگری نیز خوشحال می شوم، همانطور که از رشد کمپین های مدنی مسیح علی نژاد در زمینه ی مبارزه با حجاب اجباری و یا هر کمپین مدنی دیگری خوشحال میشوم. اما این خوشحالی همزمان مانع این نمی شود که نقد خودم را بر آنها فراموش بکنیم. زیرا وظیفه ی نقادان و روشنفکران دقیقا این است که برای کمک به این مباحث آنها را مرتب «ملتهب و چندوجهی» بسازند و نکات قدرت و ضعفشان را مشخص بسازند و اینگونه نشان بدهند که «بهای تمنای آنها چیست» و کجا می توانند یا باید جلوتر بروند، وقتی که خواهان تحول ساختارها و بهبود شرایط شهروندی هستند. زیرا قدرت روشنفکری همان قدرت کلام، قدرت نمادین است که کاری می کند مباحث باز و چندنحوی بشوند و در معنای روانکاوی «خط و هاشور بخورند». یعنی بهتر معلوم بشود، کجا خواست و راه یا تمنایشان به ضرورتها جواب می دهد، راه می گشاید و از سوی دیگر تا چه حد قادر است این ضرورتها را چندمسیری و رنگارنگ و چندنحوی بسازد، تا پا به ساختارهای نو و بالغتر بگذارند.

مثلا معضل اصلی کمپینهای علی نژاد این است که این «حقیقت را ( بویژه بر تماشاچی اروپایی یا امریکاییش) سرمی پوشاند» که جامعه ی ما، گفتمان جنسی و جنسیتی جامعه ی ما در واقع خیلی جلوتر از آن است. اینکه تناقضی بنیادین بین انچه واقعیت درونی جامعه ی ما و فضای اجباری در خیابانها است که هر روز بیشتر خنده دار و گروتسک و همزمان دردناک می شود. زیرا امروز دیگر بر کمتر کسی پوشیده است، که با اولین بارقه ی آزادیهای اساسی شهروندی و جنسیتی و وقتی زنان بتوانند بشخصه و در چهارچوب قانون حجاب خویش را انتخاب بکنند، انگاه کل کانسپت حجاب اجباری چون دودی به هوا خواهد رفت و اکثر روسریها را باد خواهد برد. در این معنا کمپینهای چهارشنبه سفید و آزادی یواشکی بیشتر برای یک نمایش مجازی و مطرح کردن هرچه بیشتر این مباحث مهم است تا انکه واقعا تاثیرگذار اصلی در روند گفتمان تغییر مباحث جنسی یا جنسیتی باشد. دلیل خشم اخلاقیون و اصول گرایان حکومتی به مسیح علی نژاد بیشتر برای این است که طرح این مباحثی چون ازادی یواشکی و چهارشنبه های سفید بتواند در واقع «حقیقت اصلی و محوری» را بعدا برملا بکند. یعنی این حقیقت که نه تنها چهارشنبه های ایران بلکه تمام روزهای ایران در حال سفید شدن یا درستتر در حال «رنگارنگ شدن» است و نمی توان جلوی این رنگارنگی را گرفت بلکه باید قبولش کرد و آن را تبدیل به وحدت در کثرتی مدرن، شهروندی و ساختاری کرد. همانطور که شعارهایی چون «ازادی یواشکی» و «چهارشنبه های سفید» در ابتدا دارای طنزی شیطنت امیز بودند اما مفاهیمی چون «یواشکی» و «سفید» گرفتار در یک فضا و گفتمان سنتی جنگ دزد/پلیس و خیر/شر هستند، گرفتار «تمتع و کامجویی یواشکی و لذت کار دزدی» هستند که جامعه ی ما خوب با آن اشناست. چنین شعارهایی چه بخواهند یا نخواهند چنین لایه هایی در خویش را حمل می کند و باید در طی زمان جلوتربروند وگرنه هرچه بیشتر گرفتار این بازیهای یواشکی می مانند و بعد به خانه می روند و یواشکی تر کارهایی می کنند که حضور انها اما اصل موضوع است تا نشان بدهند که چرا کل ارزشهای سنتی و اجباری تبدیل به امری مضحک و اضافی شده است و همه این را می دانند،  اینکه خیابانها و جامعه ی ما و بویژه در شهرهای بزرگ اکنون با رنگارنگی حجابها و پوششهای مختلف از چادر تا زن  بدون چادر و بدون روسری راحت کنار می اید و آن را پذیرا می شود، اگر قانون هیز و اخلاق خشن بگذارد و وظیفه ی قانون در واقع بایستی مراقبت از رشد این رنگارنگی در چهارچوب قانون و ممانعت از عدم ازار جنسی باشد که در طی این سالهای سرکوب جنسی و حجاب اجباری در عقده ها و دست درازی و متلک جنسی هرچه بیشتر انبار و نمایان شده است.  یعنی حتی  حکومت و خان محل هم خبردار شده است که تحول به چه سمتی می رود و با این حال می خواهند سروصدایش زیاد بلند نشود و حضورش را به خیال خودشان به تعویق بیاندازند،. ازینرو اصول گرایان افراطی و مذهبیون سنتی به خانم علی نژاد و کمپین های او تیر می اندازند، تا هم جلوی رشد این مباحث را بگیرند و هم از همه مهمتر  از یاد خویش و بقیه ی جامعه ببرند که اصل موضوع خیلی خطرناکتر است و انها و قدرتشان را به باد داده است. اینکه نه تنها خانه ها و جاهای مخفی جوانان و پارتیهایشان بلکه در واقع پاساژها و خیابانها را هم از دست داده است و ترس قبلی از گشت ارشاد عمدتا به خندیدن به آنها تبدیل شده است. اینکه هرچه بیشتر دفاع مستقیم از حجاب اجباری و گشت خیابانی برای دولت و  نیروهای افراطی به امری مزاحم و یواشکی تبدیل می شود. زیرا گفتمان جنسی  وجنسیتی ایران بنیادا تغییرات اساسی  و رو بجلو کرده است و دیگر تن به هیچگونه اجباری ازینگونه نمی دهد، یا تن به قوانین تبعیض امیز جنسیتی نمی دهد یا نمی خواهد بدهد. (بی انکه اسیب شناسی این گفتمان نوین را فراموش بکنیم و قدرتها یا خطرهایش را)

نقد ما بر خویش و یا بر دیگری همیشه نقدی خندان و «پارادوکس، همراه با علاقه و نقد به دیگری» و از موضعی تثلیثی است که راه را برای گفتگو و تولید مناظر نو باز می گذارد. ازین منظر نقد پارادوکس باید ما به خانم علی نژاد و همراهانش در کمپینها برای زحماتشان تبریک بگوییم و همزمان از آنها بخواهیم که تا لااقل به مردم دنیا بگویند که زنان جامعه ی ما تحت همین شرایط بسیار جلوتر از این مباحث هستند و به همراه آنها حتی بسیاری از مردان یا خانواده هایشان و در حد توانشان و در آن شرایط و ساختار ( بویژه در شهرهای بزرگ و با انکه باید فرهنگ پدرسالارانه و تبعیض جنسی روزمره را مرتب بیشتر مطرح و افشا کرد). وگرنه باز هم و حتی در این کمپین ها حق زنان و مبارزه شان را نادیده گرفته ایی، چون می خواهی متناسب جنجالهای اینترنتی و روزنامه ایی مدرن،_ که همیشه احتیاج به یک « هایپررئالیتی» جذاب و خیره کننده دارند_، عمل بکنی و انموقع گیر یک کانسپت و نگرش مدرن و از جنس «اورینتالیستی» می افتی که با فیگور شما و تصویر شما میخواهد به جهانیان نشان بدهد که ببینید این خانم قهرمان در آن جامعه و زبان به چه جراتی دست زده است که زنانش هیچ حق و توانی ندارند و حتما هم هیزم جمع می کنند و توسری خور هستند و مردانش ستمکار بزرگ هستند ( به چنین سناریویی آنگاه داستان مداوم دگردیسی معصومه علی نژاد قمی از دهی در شمال به زن مبارز و مدرن امروزی در اروپا و امریکا خوب می خورد. چون همیشه سناریویی در میان است که برای یک دیگری بزرگ و گفتمانی به نمایش گذاشته می شود). زیرا این برداشت از جهاتی توهینی به زحمت زنانی است که در این سالهای وبا و طاعون این شرایط نو را بوجود اورده اند. توهینی به گفتمان جنسی و جنسیتی ایران و به رشد حقوق شهروندی است که از مسیر گذاری طولانی و در طول چند دهه به اینجا رسیده است که ما شاهد آن هستیم. زیرا فضا امروز ایران اماده ی آن است که با اولین نسیم ازادی بهتر شهروندی و «وفاق ملی» نو اکثر این روسریها را باد ببرد و انگار که اصلا انجا نبوده است. زیرا وجودش به یک «پدیده ی اضافی و مزاحم» تبدیل شده است که باید برود تا بهمراهش بازی سیاه/سفیدی برود و اجماع جمعی نو، وحدت در کثرت نو و رنگارنگی نو از راه برسد. زیرا این امر اضافی اکنون حالت کابوس وارش را هرچه بیشتر از دست داده است و خصلت مضحک و گروتسکش و اضافی بودنش را هرچه بیشتر برملا می سازد. از روسری برای توسری به یک روسری خجالت زده و عقب رفته و اضافی تبدیل شده است که می داند مزاحم و اضافی است و باید برود و نمایان ساختن این تحول بزرگ و ضرورت نهادینه شدن آن در ساختارها امر اساسی است و مضحک کردن هر اخلاق اجباری. اینکه اخلاق و قانون اجباری باید تبدیل به اخلاق مدرن و قانون مدرن بشود و بهایش را بپردازد وگرنه خودش هیزتر از همه است و یواشکی بیشتر زیرابی می رود و بدنبال دیدن زیر روسری است. زیرا روسری اجباری و روی دیگرش قانون جبار و هیز هرچه بیشتر مضحک و خنزرپنزری شده اند و این همان تحول بنیادین است که توسط همه رخ داده است و توسط کلک زیبای زندگی و زنجیره ی دالها و ضرورتها.

حال در این فضای نو، که هرچه بیشتر اماده برای تحولات ساختاری می شود، باید نقش و حالت حضور یکایک ما در این تحولات مدرن و ضروری بهتر مشخص و قابل لمس بشود. اینکه چرا ما باید از نقش مضحک «روشنفکر و فعال درس دهنده به جامعه ی بیسواد»، یا از مامور امر به معروف و نهی از منکر اخلاقی و یا دولتی، هرچه بیشتر به نقش و حالت «روشنفکر تمنامند و نقادی» وارد بشویم که قادراست صادقانه، تمنامند و تاویل گر نقادی بکند، خویش و جامعه ی خویش را با «بهای تمنا و خواسته هایش» روبرو می کند و اینکه چرا باید از چیزهایی بگذرد، اگر که می خواهد به تمنا یا به خواسته اش دست بیابد. یعنی او سوار بر امواج تحولات ضروری و بر لبه ی آنها به یاد ما می اندازد که بهای تمنایمان چیست و اینگونه به تحول و پوست اندازی ساختاری کمک بکند. زیرا برای بدست اوردن چیزی باید چیزی را نیز از دست داد و از آن عبور کرد. زیرا چنین روشنفکری می داند که مردم می دانند موضوع چیست اما تحت تاثیر گفتمانها و ساختارهای قدرت و همچنین بخاطر امتیازها و تمتع های سنتی فردی یا جمعی حاضر به پرداخت بهای تمنا و تحولشان نیستند ومی خواهند کاری بکنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب و بناچار هر دو را از دست می دهند.

مثلا جامعه ی ایران امروزه هرچه بیشتردر همه ی سطوح در پی یافتن راهی برای عبور از این گسست همه جانبه و به همراه آن «مضحک شدن همه جانبه ی اخلاق اجباری» است. موضوع مهم دیگر لمس و درک ضرورت تحول از حالت کنونی بدبینی و عدم گفتگو و چالش متقابل دولت/ملت و یا میان اقشار و گروههای مختلف اجتماعی به سوی یک «وحدت در کثرت نو مدرن و ساختاری» و در همه سطوح است. ازینرو بحث «آشتی ملی و وفاق ملی» نو در سطوح مختلف و به حالات مختلف در حال مطرح شدن است. زیرا بحث «اشتی ملی» و دست یابی به یک حس هم هویتی نو، یک وحدت در کثرت نو در یک جامعه و در میان دولت و ملت، ضرورت جامعه ی ما و هر نوزایی یا رنسانس عمیق است. همانطور که ما هراس از رشد این ضرورت و ترس از رشد این گفتمان را در همه ی کسانی می بینیم که خواهان حفظ شرایط سنتی هستند. ازینرو اصول گرایانی مثل شریعتمداری در درون کشور به مقابله با مطرح شدن بحث اشتی ملی رفته اند و از طرف دیگر طبیعتا روی دیگر این افراط سنتی یعنی اپوزیسیون برانداز خارج از کشور.در حالیکه موضوع درک این ضرورت است و اینکه به جامعه و تحول بهای این تغییر گفتمانی را نشان بدهی و نگذاری که اشتی ملی و وحدت در کثرت مدرن به نوع جدیدی از وحدت کلام سابق و محکوم به شکست تحت نگاه یک رهبر و یا بخاطر خطر یک جنگ تبدیل و مسخ بشود.

از طرف دیگر سایه ی خطر جنگ و حمله ی نظامی بر روی این تحولات گفتمانی و شهروندی سنگینی می کند. ازینرو اگر به جامعه و شرایط اخیر ایران توجه بکنید، یک «دلهره و نگرانی» جمعی مشاهده می کنید که با هر حرکت جنگ ستیزانه ی جدید مثلث «امریکا/عربستان/اسرائیل» بیشتربه یک حس «وفاق ملی درونی» و مقابله ی مشترک با خطرحمله و از سوی دیگر میل جستجوی راه دیپلماسی نزدیک می شود. خطر جنگ باعث شده است که تحولات جامعه ی ما هر چه بیشتر ضرورت «اشتی ملی و وفاق ملی» را حس بکنند. از طرف دیگر هیچگاه در این سی و اندی سال اخیر ما شاهد رشد چنین برخورد قوی دیپلماتیک و سیاسی در دولت و حکومت ایران نبوده ایم،_ و در «حد شرایط و ساختار کنونی حکومتی» که هنوز یک حکومت نیمه مدرن است_، آنطور که توسط آقای ظریف و آقای روحانی و جامعه ی ایران شاهدش هستیم. تغییر زبان و تغییر برخورد دیپلماتیک که شکل گیریش بدون جنبش سبز و قرارداد برجام ممکن نبود.زیرا دیگر امروز حتی برهیچ کوری هم نمیتواند پنهان باشد که بخش اعظم حرکات ترامپ و عربستان و اسرائیل برای کشاندن و اغوا کردن ایران به « خشم متقابل و حرکت شتابزده یا پارانویید» شکست خورده است و ایران به برجام وفادار مانده است. با انکه قرارداد برجام به خواستهای اقتصادیش عمل نکرده است. طبیعتا این «عقلانیت و زبان دیپلماتیک نوین» در پی حفظ قدرت و حکومت خویش است و دشمنانی در درون و در میان اصولگرایان و نظامیون افراطی دارد، اما موضوع تحول همین است که هر نیروی یک جامعه ی مدنی از دولت تا ملت و شهروند یاد بگیرد که برای تمنایش باید حاضر به از دست دادن چیزی و تقسیم چیزی با دیگری باشد و اینکه به مرز و حقوق دیگری احترام بگذارد و با دیگری وارد گفتگو و چالش مدرن بشود، چه در خارج و چه در داخل کشور. ( بی انکه بخواهیم همراهی ایران با حوثیهای یمنی و یا در لبنان را نفی بکنیم. اما هیچکدام اینها دلیل و مدرکی برای این حمله های خشماگین امریکا و عربستان به ایران نیست. موضوع چیز دیگری است و اینکه امریکا و عربستان نمی خواهند به تغییر گفتمانی تن بدهند که گفتمان برجام با خویش می اورد. زیرا رشد این گفتمان نو، تشنج منطقه ایی سوداور کنونی برای امریکا، اسرائیل و عربستان را پایین می برد. زیرا آنها به شبح احمدی نژاد و محور شرارت برای پیشبرد کارشان احتیاج دارند).

کار نیروهای مدرن دقیقا این است که در این «لحظات ملتهب»،_ و جایی که ضرورت به زبان بیزبانی به دولت و ملت نشان می دهد که برای مبارزه با خطر مشترک هرچه بیشتر باید به «وفاق ملی و اشتی ملی» نو دست بیابند و از طرف دیگر هرچه بیشتر دست از گفتمان « جنگ افروزی و امریکاستیزی و اسرائیل ستیزی» دست بردارند_، هرچه بیشتر وارد صحنه بشوند، بر لبه ی این ضرورت و دلهره حضور داشته باشند و به تحول گفتمانی کمک بکنند. یعنی به تحول و طرفدارانش نشان بدهند که « بهای چندجانبه و ساختاری وفاق ملی چیست»، چرا متون و حقایق و فاجعه های حذف شده باید به شکل قانونهای مدرن و شهروندی در این وفاق ملی حضور بیابند و تحول ساختاری و شهروندی مدرن هرچه بیشتر رخ بدهد. «چرا نمی توان با خطر جنگ به یک وفاق موضعی دست یافت». اینکه چرا باید چه دولت و چه ملت و شهروند و بنا به مسئولیتشان برای دست یابی به امنیت و استحکام بهتر حال «بهای دولتمداری و شهروند بودن مدرن» را بیشتر و بهتر بپرداند. یعنی هرچه بیشتر به پوست اندازی به گفتمان نوین و دموکراتیک «دولت/ملت/شهروند» تن بدهند و همراه با مسئولیتهای محدود و متقابل آن و با گفتگوهای متقابلشان.

نیروی مدرن دقیقا در این لحظات بحرانی در معنای «چهار گفتمان لکان» و در لبه ی مرز ومحل دگردیسی این گفتمانها به یکدیگر کمک می کند که گفتمان هیستریک و پارانویید جنگ با دشمن هرچه بیشتر به گفتمان روانکاوی گفتگو و دیدار با رقیب و قبول تحولات درونی و بیرونی بیشتر بشود و تحول گفتمانی رخ بدهد. تا تحولات هاشور و خط نمادین بخورند، بالغ و چندنحوی و راهگشا بشوند و گفتگو و دوستی نو ایجاد بکنند. دوستی و همسویی نو که همیشه به معنای چالش و نقد و شرارت و اغوای نو نیز هست، اما بدون جنگ هیستریک و یا بدون جنگ سرد.یعنی دقیقا در این لحظات حساس است که نشان می دهی چقدر واقعا مباحث مدرن را، تحولات مدرن، سیاستمداری یا تحولات شهروندی مدرن را حس و لمس کرده ایی و می توانی به رشدش کمک بکنی و کجا نشان می دهی که هنوز اسیر حالت «سیب سرخ و آدم چلاقی» و لنگ در هوایی و آدرس را مرتب عوض می گیری و می بینی. چون بر کوریت «بینا و واقف نشده ایی». چون بهای روشنفکر شدن و اندیشمند شدن را نپرداخته ایی که بهایش همین است که بتوانی پدیدهها را «ملتهب و چندوجهی» بچشی و ببینی و همزمان «قانون تمنا» را در آن مشاهده بکنی و اینکه اگر بهای تمنایت را نپردازی، محکومی از چاله به چاه بیافتی. یعنی مجبوری نشان بدهی که چیزهایی را نجویده و هضم نکرده قورت داده ایی و حال مجبور به نشخوار هستی بی انکه قدرتی در نگاه و راهت یا پیشنهادهایت باشد.

دقیقا الان و در این موقعیت حساس، و وقتی اکثرا دلشان برای رفع خطر جنگ و امنیت و رفاه نو، برای وفاق و اشتی ملی نو می تپد، آنگاه ما باید هم اهمیت و ضرورت این «اشتی ملی» و رفع خطر جنگ و رشد روابط اقتصادی نو با غرب را مطرح بکنیم و انچه همه احساس می کنند و هم اینکه حال چرا این «آشتی ملی فقط به شکل یک وحدت در کثرت مدرن و شهروندی» می تواند باشد ( زیرا دیگر نه وحدت همه تحت یک نام و رهبر ممکن است و نه روی دیگرش که همان جنگ پنهان همه با یکدیگر و بدبینی متقابل است). یا اینکه چرا رفاه و رشد اقتصادی نو احتیاج به ساختار قانونمند و شهروندی درونی و روابط قویتر با غرب و امریکا دارد. اینکه یکایک ما و بویژه دولت ما باید، _چون هر دولتی معمولا نماینده ی بخش محافظه کار یک جامعه است و البته در درگیری با نیروهای بشدت افراطی و اصول گرا که می بینند در حال از دست دادن منافع وقدرتشان هستند_، بهای تمنایشان بدنبال اشتی ملی و راه دیپلماتیک را بپردازند، تن به قبول ازادیها و حقوق شهروندی بیشتر با ملت و دگراندیشانی بدهند که خواهان پشتیبانی آنها در این شرایط هستند و از طرف دیگر هرچه بیشتر راه و زبان دیپلماتیک نو را پیش بگیرند، امریکاستیزی و اسرائیل ستیزی را پس بزنند، نزدیکی به اروپا و از سوی دیگربه چین را پیش بگیرند و اینگونه در نهایت رقیب را خلع سلاح بکنند و نشان بدهند که می توانند اینگونه از پس رقبایی چنین قوی برایند، چون در طی زمان یاد گرفته اند، بجای بازی هیستریک از نوع احمدی نژاد به مقابله ی مدرن و ملی و از مسیر همزیستی مسالمت امیز برای حفظ قدرت خویش دست بزنند. همانطور که در این مسیر هرچه بیشتر روابطشان با عربستان می تواند بهتر بشود. بویژه که عربستان بشدت عصبی شده نشان می دهد که هر روز بحرانش شدیدتر میشود. زیرا او نیز حال مجبور است بهای مدرن شدن را بپردازد و از بحرانی ضروری رد بشود که با تحولات ولیعهد جدید ودرگیری با یمن و لبنان و سرانجام با ایران هرچه بیشتر به سراغش میاید. زیرا منطق زندگی و انسان همین است که «نامه همیشه به دست ما می رسد» و اینکه باید بهایی برای تمنایت بپردازی وگرنه مجبوری بهایی سنگین تر بپردازی و بجای فالوس نمادین و هاشور خوردن نمادین با فالوس قتال و خشن روبرو بشوی که به تو نشان میدهد، وقتی سر می بری، سرت بریده می شود.

باری وقت آن است که دقیقا نسل رنسانس با مهربانی، خنده و طنز بزرگ و ساختارشکنش هرچه بیشتر وارد این فضاهای هیستریک و جنجالی بشود و نشان بدهد که چه اتفاقی افتاده است و چرا از شاه تا ملت باید حال بهایی بپردازد و نیازش به دیگری را بپذیرد وگرنه همه خواهند دید که چرا شاه لخت است و یا چرا بقول لکان «شاهی که خیال بکند شاه و سلطان است، احمقتر از گدایی است که خیال می کند شاه است»، خواه این شاه نارسیست ترامپ یا شاه عربستان، یا شاههای اصول گرای ایران کنونی یا شاه های در اپوزیسیون و غیره باشند. سرنوشت همه شان در نهایت یکی است. اینکه مجبورند بها بپردازند و تن به تغییر ضروری و مدرن بدهند و یا اینکه با تولید فاجعه برای خویش و دورانشان سرانجام بزیر کشیده بشوند، چه به شکل تراژیک یا مسخره.

یا ازین منظر قوی و ساختارشکن است که می توانیم ما هم به مسیح علینژاد و فعالان مشابه مدنی دیگر تبریک بگوییم و هم مسیح را از «مسیح سفید» با نقدمان به سوی «مسیح رنگارنگ» تشویق و اغوا بکنیم و اینکه نشان بدهد که چرا تحولات جنبش زنان ایران رنگارنگ و بشدت ساختارشکن و مدرن است و هنوز کجا باید جلوتر برود. اینکه چرا جنبش مردان نیز همینگونه باید پیش برود و به همراه آن جنبش شهروندی و جنبش قومی و غیره. تا گسستها هرچه بیشتر به راهها و مناظر نو به این جهان نوین و به این نوزایی نوین دگردیسی یابند که همان «وحدت در کثرت نوین و ساختاری» جامعه ی ماست و دگردیسی ما به «ملتی واحد و رنگارنگ» و پوست اندازی نهایی و مدرن گفتمان «دولت/ملت/شهروند» ایرانی از مسیر پرداخت بهای چنین تحولی و قبول مسئولیتهایش.

یا از چنین منظری است که ما می توانیم به سیاستمداری قوی دکتر ظریف و آقای روحانی و دولتشان در این شرایط سخت تبریک بگوییم و همزمان با طنز به آقای ظریف بگوییم که بهتر است بگوید سپاه باید هر چه بیشتر مثل هر ایرانی نو و مدرن بشود تا اینکه هر ایرانی یک سپاهی بشود. تا هر ایرانی هم با میل بگوید با نظام و سپاهش می تواند وارد رابطه ی پارادوکس همراه با علاقه و نقد و شهروندی بشود و این شکاف و گسست کنونی میان دولت و حکومت و مردم هرچه بیشتر به رابطه و وفاق ملی نو تبدیل بشود. زیرا با خطر جنگ نمی توان به اشتی بزرگ ملی دست یافت و باید بهای اصل مطلب را داد و هرچه بیشتر به دولت مدرن دگردیسی یافت که با دیگران در داخل و خارج وارد گفتگو و چالش مدرن و مسالمت امیز می شود. وگرنه اصل مطلب و ضرورت لحظه بهایش را از انها و از ما می گیرد و ضرورتش را بر تن و جان این حکومت و فرهنگ با جنگ وتلفات فراوان و شکست اقتصادی بیشتر حک می کند، و با گسستهای فاجعه امیز نو تا خطر جنگ برادرکشی قومی. زیرا از این قانون نمادین و زمینی فرار ممکن نیست و این همان پل صراط دنیوی و واقعی است.

پایان

انتشار از: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب برادری, آیا در "کانسپت" "گروتسک" "اکتوئل", درمانی هم جهت پرگوئی وجود دارد؟

افزودن نظر جدید

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA ی تصویری