ضرورت نبودن خدا برای آزادی انسان

اگر خدا هست، ضرورتن ارباب مطلق ابر وجود و جاودانی است و اگر چنان اربابی باشد، انسان تنها یک برده است.

کنون، اگر او برده است، نه دادگری، نه برابری و نه برادری و نه کامیابی برایش ممکن نیست. آنان بیهوده وار با کنار گزاشتن عقل سلیم و آموزه‌ های تاریخ، خدای را با عشق نازک‌ دلانه یِ انسان به تصویر می‌ کشند؛ اما ارباب، هر قدر که آزادی خواه باشد یا بخواهد خود را آزادی خواه نشان دهد، به هر حال به هیچ روی کمتر از یک ارباب نخواهد بود. وجود او، ضرورتن بردگی برای انسان هاست ِ همه‌ ی زیر دستانش را دربردارد.
بدین‌ خاطر، اگر خدا وجود داشت، تنها به یک روش می‌ توانست به آزادی انسان خدمت کند:
با نابود ساختن خویش.
به عنوان عاشق حریص آزادی انسان و برای فراهم‌‌ کردن شرایط لازم، همه‌ ی آنچه را که در انسانیت می‌ ستاییم و دوست می‌ داریم، عبارت ولتر را بازتاب می دهم و می‌ گویم:
"اگر خدا به راستی وجود داشت، ضروری می‌ بود که برمی‌ انداختیمش".
منطق سختی که به این واژگان می‌رساندمان، بسیار مشهودتر از آن اَست که نیازی به ادامه ی استدلال داشته باشد.
برگرفته از کتاب "خدا و دولت، نوشته ی میخاییل باکونین"
ترجمه: امید میلانی، رویه ی ۲۰
پیوند بارگیری نسک پی دی اف کتاب https://goo.gl/ZqSyFQ

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: