غربت

رویا
تعداد مشاهدات: 
798
در غربت کسی در غرفه های نگاهت نیست

کسی زخم هایت را ترجمه نمی کند
کسی اوراق پاره پاره ی احساست را نمی خواند
کسی مجموعه توقیف شده ی بغضت را در دکه های نگاهش نمی گذارد
در غربت طفل ِ گریز پای اندوهت در هوای نیشخند نشو و نما می کند
در غربت صدای گام های تنهای ات روی سنگفرش زندگی است.

☆☆☆

رویا
در این سرزمین خورشید گرفته
در افق های بی پرنده ی تاریک
در عصر بی پنچره ی نادرخت
گفتم آفتاب شود، آما نشد
ای پادشاه آفت
زانوانم در ماسه های غربت فرو رفته اند
و عاطفه ام چشم به راه مسافری ست محال
امشب در شیون آه ها
در گورستان کهنه خاطرات
در فراموشی یک خیال بکر و شفاف
یک رویای صادقانه ام
که آفتاب شود، اما نشد.

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: