جمهوريّت قُدقُدقُدا، سريال ستارخان و صفرِ بيست




از لابلاى پُستهاى من و پَستى هاى ذهن بيمار طرفداران ايرانشهرى با مخلفات دينى و باستانگرايى:

‌1

آبراهام لینکلن مى گويد؛ "در دنياى حيوانات مرغ از همه باهوشتر است چون بعدگذاشتن تخم قدقد می‌کند حال آنکه هیات حاکمه بسیاری از کشورها قبل ازگذاشتن تخم قدقد می‌کنند،گاهی هرگز تخم هم نمیگذارند"
در ايران هم اكثر رئيس جمهورى ها هميشه قدقد مى كنند و هرگز هم تخم نمى گذارند. احمدى نژاد حالا تازه دوره افتاده كه مملكت صاحاب ندارد و داد و بيداد و قدقدا. وقت تخم كردنش كه بود تخم نگذاشت حالا كه تخمدانش را به كل كنده اند و دور انداخته اند هوس تخم كردن كرده است. به اين مى گويند درك تخمى از زمان. روحانى هم همينطور. فقط قدقد كردنش را مى شنويم و همه هم مى دانيم كه اين مرغ تخمدان ندارد. اين جمهورى تخمدان ندارد. اسم اين جمهورى مى دانيد چيست؟؛ جمهوريت قدقدقدا.

٢

تا به حال اينقدر از حجم عظيم و سنگين فاصله را حس نكرده بودم. بين ده هزار كيلومتر دور بودن از تبريز با هزار و چهارصد و شصت و سه كيلومتر، تفاوت هاست. ده هزار كيلومتر كه دورترى يعنى ده هزار كيلومتر شكسته تر و بى رمق ترى. بعد ناگهان مى پرى و مى افتى به جايى كه فاصله ات با تبريز ١٤٦٣ كيلومتر مى شود. اين يعنى همين بغل تو مى وزد تبريز. عاشقان دانند چه مى گويم. و من كه پيوسته در ترافيك فاصله ها جا مانده ام اينقدر براى وصل وسوسه نشده بودم. حالا تبريز شده ميوه ى ممنوعه براى من. وسوسه ام مى كند، به خود مى خواندم، درِ گوشم افسون و سحر و دعا زمزمه مى كند كه بيا و در آغوشم آرام گير مثل ساليان قبل. اما مگر آرامشى در تبريز وجود دارد؟ تبريز رام و آرام نيست. نگاه به سكوتش مكن. سكوت پلنگى در كمين است تبريز. در هر دو حالتش جانت را مى خواهد، كه جان بدهى برايش، كه تبريز جانان است.
از اين ده هزار و چندى كيلومتر فاصله فقط صد و هفتاد و چندى سانتيمتر كه كم شود ( كه منم )، مطمئن باشيد جان و جهان فاصله ها همچنان پا برجا خواهد ماند. من اولين و آخرين كسى نيستم كه در ترافيك فاصله ها جا مانده ام. تا انسان هست، رهايى در ترافيك فاصله ها سرگردان خواهد بود.

٣

در قسمت سوم سريال، پانفارسيسم در پوشش فراماسونرها ( بحث فراماسونرى بهانه است ) اعلام مى دارد كه " قدرت نيروهاى وابسته به علماى نجف را نبايد دست كم گرفت".

پانفارسيسم مى خواهد قدرت شكل گرفته در تبريز را كه مقلد مكتب نجف است نابود سازد.
در قسمت چهارم سريال، خود ستارخان واضح و صريح مى گويد كه ؛ " حكم براى من حكم علماى نجف است."

بنابراين با در نظر گرفتن تفكر دينى ستارخان كه ريشه در مكتب نجف دارد مى توان نتيجه گرفت كه ستار خان در مواجهه با كنسول روس چنين گفته است:
" من مى خواهم هفت دولت زير بيرق اميرالمومنين باشد".
حتى اميرالمومنين ستارخان با اميرالمومنين تهران متفاوت است چون اميرالمومنين او ريشه در نجف دارد. تشيع آزربايجان با شيعه ى شعوبى در بسيارى جهات همخوان نيست. نگاه ستارخان به تهران و قم و ايران نيست. نگاه او به تبريز و نجف است. همين الان هم آزربايجان به لحاظ دينى تابع مكتب نجف است.

جعل آشكار سخن ستارخان و چپاندن بيرق ايرانيت به بغل مقلد مكتب نجف از بيشرمانه ترين تحريف ها به شمار مى رود.

نمى خواهم روى ذهن مذهبى ستارخان زياد زوم كنم اما حتى از فرط همين اعتقاد دينى، ستارخان اسم پسرش را يدالله گذاشته است، براى همين ديالوگ ايراندخت خطاب به دلاور از چرندترين ديالوگ هاست:
" آغا دلاور مى دونستى اسم منو سردار انتخاب كرد؟!!"

طورى اين ديالوگ را به مخاطب آزربايجانى با ناز و ادا و شاعرانگى قالب مى كنند كه مثلاً نشان دهند؛ آهاى آزربايجانيها ما يك عايله هستيم.

سريال نمى تواند تناقض هاى تاريخى را پنهان سازد و براى همين ما به راحتى مى توانيم آنچه را كه از ما پنهان مى دارند دريابيم و از تناقض هاى موجود در لابلاى ديالوگ ها به حقيقت تاريخى تبريز آن روز دست يابيم.

پانفارسيسم دارد در سريال، همه ى ظلم و ستم و كثافت كاريهاى خويش را به گردن اجنبى جماعت مى اندازد و به نوعى خود را براى آزربايجان، خودى و محرم نشان مى دهد اما اصلى ترين اجنبى و عامل اصلى تخريب تاريخ و فرهنگ و جغرافياى ما خود آنها هستند.

در حقيقت اين سريال مثل ساختار اصليش يك شعر و رؤياى راسيستى است. تداوم چرنديات فردوسى است. كارگردان چركين دل و موذى سريال فقط دارد با ايجاد فضاهايى ساختگى، محتواى ذهن سياسى و سياه خويش را به بيرون مى ريزد.

 

٤

قابيل در مارالان. آنكه برادرش را كشت. آنكه با فضولات كره الاغ ماده حال مى كند و مثل سگ بو مى كشد. محمدرضا ورزى بايد بداند كه در نظر ما اين اوست كه در خيابانهاى تبريز راه افتاده به تبليغ نژادپرستى و بو مى كشد. البته شايد بعدها با ديدن اعتراض ما در صحنه هاى ديگر سريال توجيهش كنند. متاسفانه " سريال سازى " اين امكان را مى دهد كه عوامل آن در صورت اعتراض مردم در صحنه هاى بعدى توجيهش كنند اما مگر اعصاب و تاريخ و فرهنگ مردم بازيچه ى آنهاست كه دست به چنين بازيهاى كثيف مى زنند. زشتترين و بدترين توهين به حريم فرهنگ آزربايجان صحنه اى است كه فاطمه خاتون سر كرسى ستارخان شاهنامه مى خواند!! كارگردان مى گويد كه هشتاد درصد سريال زاييده ى ذهن ماست. يعنى با ذهنيت خويش به سراغ تاريخ رفته اند نه با اسناد و حقايق تاريخى. تاريخ آزربايجان جاى عشقبازى قبيله اى شما نيست.
اگر اين سريال بدين شكل ادامه يابد و كارگردان و صدا و سيما از ملت شريف آزربايجان بابت اين زشتى ها عذرخواهى نكند وقتش است كه به يك اعتراض عمومى در همه ى شهرهاى آزربايجان دست بزنيم.

 

٥

يك معلم داشتم. در يكى از روزهاى دبيرستان دير كرده بودم. به من يك صفر گنده داد و گفت كه ديگر هرگز ديرت نشود. آن صفر برايم خيلى گران تمام شد. از آن روز به همه ى صفرها لعنت مى فرستادم. ديروز از طريق تلگرام يك پيام دريافت كردم:

" صفر شيرين من چگونه اى؟ اين دفعه من براى پيدا كردنت دير كرده ام. هر نمره اى كه دلخواهت هست مى توانى برايم منظور كنى. دنبال كتاب فقدان فهم در جامعه ى ايرانى تو هستم. نمى توانم پيدايش كنم. اگر پى دى اف آن را دارى برايم بفرست. مى خواهم بدانى كه در غياب تو در دفتر زندگى برايت يك بيست گنده داده ام."

از آنجا كه اولين و آخرين صفر زندگيم را او برايم داده بود با خواندن پيام، او را شناختم. خواستم شماره اش را بگيرم. براى گرفتنش به صفر احتياج داشتم. همه ى خط هاى خارجى با صفر شروع مى شوند. ديروز يك نمونه از زيبايى هاى صفر را درك كردم. صفر، راهى براى ارتباط و تماس است.

از ديروز در درون صفرى كه معلمم برايم داده بود نشسته ام. در درون آن صفر نشسته ام و دارم بر فراز ابرها پرواز مى كنم.

امروز در جوابش نوشتم:

" معلمم، جانم، جانانم
فداى تمام نمره هايى كه به شاگردهايت مى دهى بشوم. آنها نمره هاى توست. آنها نمره هاى خدا و سياستمداران و تاجران نيست، نمره هاى توست. تو به خاطر تعليم و تربيت برايمان نمره مى دهى اما خدايان و سياستمداران و تاجران به خاطر سوء استفاده كردن از ما برايمان نمره مى دهند. صفرى كه تو برايم داده اى يك سياره ى جديد است. از تو بيست نمى خواهم معلم، مى خواهم صفر تو باقى بمانم. در اصل، آنچه ما را به هم پيوند مى دهد همان صفر توست. "

براى او جواب نوشتم و فرستادم، و الان منتظر جوابش هستم. در انتظار جواب او مثل دايره ى صفرها گرد خودم مى چرخم. من اكنون از سر تا به پا يك صفرى هستم زاده ى صفر.

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: