ملاقاتی!

پسرم دانشجوی دانشکده پزشکی تبریزه، همین روزا قراره تحصیلشو تموم کنه و دکتراشو بگیره! ..... اشکم سیل آسا سرازیر شد، صورت و اشک هام را رو گونه ها و پیشانیش مالیدم و نالیدم: "منو ببخش، پسرت صبح امروز اعدام شده!" .....

 

 

مغموم رو نیمکت گوشه سالن نشسته و سر تو گریبان گرفتاری ها و فشارهای درونی و بیرونی خودم داشتم، مأمور بلندگو به دست هر از گاه با صدای بم و گوش خراشش اسامی سه، چهار نفر را اعلام می کرد، صاحب هر اسم اعلام شده از رو نیمکتی از گوشه سالن بلند می شد، با اشک اشتیاق تو چشمش حلقه زده مختصر هدیه اش را برمی داشت و می رفت طرف در سالن و راهی راهرو دراز ملاقاتی ها می شد.

زنی حول و حوش پنجاه ساله با موهای بلند یکدست پنبه خالص به فاصله نیم متری کنارم رو نیمکت نشسته بود، گیس ها رو شانه ها، دور گردن و از رو گوش ها و دو طرف گونه ها رو سینه اش افشان بودند، ته لبخندی خوشایند داشت، حجب و حیای شهرستانی ها وجناتش را در خود گرفته بود، لباسی بلند با گل و بوته های زنده رنگارنگ به تن داشت، یک کیسه متقالی ساده کنارش رو نیمکت گذاشته بود، هر از گاه دست نوازشی رو کیسه می کشید و نگاه دلنوازانه ای روش می انداخت، حرکات، وجنات، شخصیت، گیس ها و ته لبخندش خیلی جاذبه داشتند.

کم حوصله و تنگ خلق بودم، حال و هوای تحمل کسی را نداشتم اما نتوانستم بی تفاوت از کنار زن تماشائی بگذرم، کمی طرف کیسه اش خزیدم، به سبک خودش دست نوازشی رو کیسه کشیدم، سرش را بالا گرفت، زیرچشمی نگاهم کرد، ته لبخندش بدل به خنده شد، تو صورتم خندید، دستش را رو دستم که رو کیسه بود گذاشت، انگشت ها و پشت دستم را نوازش کرد، تا جا داشت خود را به کیسه چسباند، اول گونه هام را نوازش و بعد مرا بوسید، از نفس گرمش گر گرفتم، نگاهی لبریز از مهر مادرانه بهم انداخت.

گفت: "از اول که دیدمت مهرت تو دلم افتاد، تو خیلی شبیه دخترم هستی، اینا رو واسه پسرم آوردم!" دست و انگشت ها و گیس های افشانش را نوازش کردم و صورتش را بوسیدم، خیلی دلم می خواست گریه کنم، انگار اشک هام خشک شده بودند، گریه نکردم.

پرسیدم: "اهل کجا هستی؟"

- بابلی هستم!

- اومدی ملاقات شوهرت؟

- اومدم ملاقات پسر دکترم، تازه دکتر شده، دانشجوی پزشکی دانشکده پزشکی تبریزه، همین روزا قراره تحصیلشو تموم کنه و دکتراشو بگیره!

- به چه جرمی دستگیر شده و افتاده تو زندون؟

- نمیدونم، دفه پیش که اومدم ملاقاتش زیر گوشم آهسته گفت در رابطه با یه گروهائی گرفتنش، گفتم ننه جون توبه کن، بگو غلط کردم! هر چی گریه زاری کردم دست از کله شقیش ور نداشت و قبول نکرد، موندم متحیر، داره وقت تموم میشه، نمیدونم چرا صدام نکردن؟ .....

هنوز حرفش تمام نشده بود، مأموری داخل سالن شد، یک بسته لباس و وسائل کنار کیسه متقالی گذاشت و گفت: "دیگه لازم نیست بیائی ملاقات مادر!" مأمور با سرگشتگی وجنات زن را وارسی کرد، اخم هاش تو هم رفت، جرأت نکرد واقعیت را به زن بگوید، سرش را کنار گوشم آورد و پچپچه کرد: "پسرش امروز صبح اعدام شد! یه جوری بهش بگو!" مأمور بلافاصله و بی حرف از در سالن بیرون زد! رو نیمکت نشسته خشکم زد، غم های خود را فراموش کردم، حالتم را حفظ و سعی کردم خود را نبازم، کیسه متقال و بسته لباس و وسائل پسرش را برداشتم و طرف دیگر گذاشتم.

خودم را بهش چسباندم، سر، صورت، شانه، گردن و گیس های افشانش را نوازش کردم، حالا دیگر اشکم سیل آسا سرازیر و از اختیارم خارج شد، صورت و اشک هام را رو گونه ها و پیشانیش مالیدم، سکسکه کردم و نالیدم: "منو ببخش، پسرت صبح امروز اعدام شده!" ماتش برد، پشت و سرش را رو عقب نیمکت تکیه داد و مجسمه شد، مدتی دراز به همان حال ماند، ترسیدم، فکر کردم درجا سکته کرده، دوباره سر و صورت و گیس هاش را نوازش کردم، سرش را رو سینه ام چسباندم، خبری نشد، سرش را رو پشت نیمکت تکیه دادم.

نفهمیدم چه مدت گذاشت، اشک رو گونه هاش راه برداشت، سر آخر آهسته سکسکه کرد، جدای از من و ما و دیگران با پسرش زمزمه و راز و نیاز می کرد: "خودت بهتر میدونی، یه عمر رختشوئی و خونه نظافت کردم، زمین و دستشوئی و مستراح شستم، چقدر مرارت کشیدم تا از تو پسرکم یه دکتر ساختم، هیچ وقت یادم نمیره، بچه و تو دست و بالم ول بودی، لباسا رو می شستم و رو بند می انداختم، باد لباسای رو بند رو به رقص درمی آورد، تو رو نگاه که می کردم لباسا رو نمی دیدم، به جاش گندمزارها رو می دیدم که با ناز و عشوه تو باد می رقصیدن!"

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=86013
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: