موسئى بايد كه اژدرها كشد

شعر زبان دل و احساس است و شاعر پيامبرى است كه از بهشت جمال بر لب داستانها دارد. و اين داستانها را با زبان بليغ رقيق ترين احساسات ، در ظرف دل پذير والاترين حماسه ها ، شور انگيز ترين غزلها و مثنوى هاى عاشقانه و عارفانه و ناب ترين انديشه هاى مندرج در حكايات نشأت يافته،از لطائف اخلاق مى ريزد ، تا آيينه سر تا پا نماى آرزوها، اميد ها ، و انفعالات به قالب لفظ نيامده ما شود، وما را با عوالم نهانى جان و دل پيوند دهد.

•             به تعبير دلپذير اقبال لاهورى :

 

سينه ى  شاعر تجلّى زار حسن              خيزد از سيناى او انوار حسن

سوز  او  اندر  دلِ    پروانه ها              عشق را رنگين از او افسانه ها

از نگاهش خوب گردد خوب  تر               فطرت از افسون او محبوب تر

شعر را مقصود گر آدم گريست              شاعرى هم وارث پيغمبريست

 

بنابراين شعر از ارتباط شاعر با زندگى متولد مى شود، و به سان يك تشنگى آتشين است كه از ژرفاى وجود شاعر سرچشمه مى گيرد. و مقدس ترين وظايف بشرى را كه  زبان گويا وبيان انفعالات عامه است ، بر عهده او مى گذارد.  تا به اين وسيله هم زبان

دل مردم باشد، وهم ترقى فهم و ادراك قاطبهء ملت و ترغيب مردم به دوست داشتن فضليت و ارشاد عقول و افهام را برعهده گيرد.

و مزيتى كه از اين راه بر شعر وشاعرى مترتب است،از حد شمار بيرون است. به ويژه هنگامى كه شاعر از جبن و هراس يا تاثير

عنف وشدت ، سروده ى خود را به آلايش چاپلوسى ننگين نسازد. سخنى متناسب با استقلال فكرى خود بيادگار بگذارد. و منافع

عامه را براى بقاى شوكت قدرت مداران و دست اندركاران زمانه از نظر دور ندارد.

 

از زمره شاعرانى كه در اين زمينه موفق بوده ، و سروده هايى متناسب با استقلال فكرى خود باقى نهاده ، شيخ المشايخ ادب

فارسى حضرت سعدى شيرازيست. كه سروده هاى او از آثار پاينده و پايدار و گويا و شيوا و بى همتاى ادب فارسى است

 

راستى  دفتر سعدى به گلستان  ماند            طيباتش  به گل و لاله و ريحان ماند

اوست پيغمبر و آن نامه به فرقان ماند           وانكه او را كند انكار به شيطان ماند

 

                     عشق سعدى نه حديثى است كه پنهان ماند   

                    داستانى است كه در هر سر بازارى  هست

 

حال ببينيم سعدى اين استقلال فكرى را، در تقابل باقدرت مداران زمانه، چگونه به كار مى بَرَدْ. و چگونه در اعصار كهن استبدادى، ترانه سراى شفقّت مى شود. لزوم توّجه به آسايش  خلق و رفاه مردم را فراياد ششمين اتابك سُلْغرى فارس مى آورد.

 

اتابك ابوبكربن سعد زنگى،بر حسب گزارش خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى در جامع التواريخ رشيدى، كسى است،كه بروزگار پادشاهى او،شوكت سلسله سلغريان فارس به اوج مى رسد. سى و چهار سال در فارس حكومت مى كند. طى آن به  سواحل و جزاير خليج فارس لشكر مى كشد، بحرين و كيش و مسقط و عمان را از بصره تا سواحل هند تصرّف مى كند، خود را سلطان بَرّ و بحر مى خواند، يرليغ سلطنت فارس را با لقب قلتغ خانى از اوگتاى قاآن مى گيرد، و هلاكو خان مغول را در لشكر كشى تسخير بغداد يارى مى رساند.

 

 

سعدى براى آنكه چنين شخص قدرت مندى  را براه راست مردم پرورى و انسان خوئى هدايت كند.  توانايى هاى او را در جهت

تسهيل حيات و معاش اهالى فارس به كار گيرد، دست اندركار حكايت سرايى تاريخى مى شود. تا جنبه هاى مهر و عطوفت را  

كه به ملازمه خوى بشرى در نهاد اتابك است، تقويت كند!

 

سعدى براى اين كار در باب اوّل بوستان كه در عدل و تدبير و راى است ، حكايتى رابه رشتهء نظم مى كشد، كه ناظر به خاطره ايست، مشفقانه و مردم گرايانه  از دوران فرمانروائى عمربن عبدالعزيز خليفه اموى، كه به آسايش و آرامش مردم توجه داشت .

خليفه اى كه بر حسب روايات و نقل قول هاى تاريخى ، پيروزى شايسته حكمرانى و نصر واقتدار واقعى حكومتى در بدست آوردن دلها مى ديد.

 

سعدى دراين حكايت چنين مى گويد:

يكى از بزرگان  اهل  تميز                        حكايت كند ز ابن عبدالعزيز

كه بودش نگينى در انگشترى                    فرو مانده در قيمتش مشترى

به شب گفتى آن جِرْمِ گيتى فروز                درى  بود  در  روشنائىِ  روز

قضا را در آمد يكى خشكسال                  كه شد بدر سيماى مردم هلال

چو در مردم  آرام  و  قوت  نديد                خود  آسوده  بودن مروّت  نديد

چو بيند كسى زهر در كامِ خلق                 كِيَشْ بُگْذَرَدْ آب نوشين به حلق

بفرمود   بفروختندش  به  سيم                   كه رحم آمدش بر فقير و يتيم

به يك هفته نقدش به تاراج داد                بدرويش و مسكين و محتاج داد

فتادند  در  وى  ملامت  كنان                  كه ديگر به دستت نيايد چنان

شنيدم كه مى گفت و باران دمغ               فرومى دويدش به عارض چو شمع

كه زشتست پيرايه بر شهريار                  دل   شهرى  از  ناتوانى   فكار

مرا شايد انگشترى بى نگين                   نشايد دلِ خلقى  اندوهگين

خنك آنكه آسايش مرد و زن                    گزيند بر آسايش خويشتن

نكردند رغبت هنر پروران                       بشادى خويش از غم ديگران

اگر خوش بخسبد ملك بر سرير               نپندارم آسوده خسبد فقير

وگر زنده دارد شب دير باز                    بخسبند مردم بآرام و ناز

بحمد الله اين سيرت و راه راست             اتابك ابوبكر بن سعد راست

كس از فتنه در پارس ديگر نشان             نبيند  مگر  قامت  مهوشان

 

                                                       سعدى(١)

 

 

عمربن عبدالعزيز

 

حال ببينيم اين عمر بن عبد العزيز ، اين خليفه اى كه سعدى از زبان او مى گويد:

 

مرا شايد انگشترى  بى نگين     نشايد دل خلقى اندوهگين

خنك آنكه آسايش مرد و زن       گزيند بر آسايش خويشتن

 

كيست ؟ چه كرده ؟ و چه خوى و سرشتى داشته؟  چه شيوه  و راه رسمى  براى اداره امور برگزيده ؟ وچه سرنوشتى در انتظار و پايان كار او بوده است؟!

 

عمر بن عبدالعزيز ، هفتمين خليفه از خلفان اموى بود. كه به لحاظ زهد و تقوايى كه داشت، برخى از اهل سنت و از جمله ابن اثير او را پنجمين خليفه از خلفاى راشدين دانستند. و به واسطه پرهيزگارى و كفّ نفس و رعايت حقوق عامه، وعدم سوء استفاده

از مقام وامكانات حكومتى لقب ( الخليفة الصالح) ( خليفه درستكار) گرفت.

 

او در سال ٦٨٢ ميلادى برابر با سال ٦١ هجرى در شهر حلوان مصر به دنيا آمد. پدرش عبدالعزيز بن مروان از بزرگان بنى اميه بود . بيش از بيست سال زمام دارى مصر را بر عهده داشت . مادرش ليلى دختر عاصم بن عمر و نواده عمر خليفه دوم  بود.

 

پدرش وى را براى فراگيرى ادب ازمصر به مدينه فرستاد. وى در مدينه نزد عبيدالله بن عبدالله و صالح بن كيسان به ادب آموزى و فراگيرى اصول دين وعلوم فقهى پرداخت. و از محضر عبد الله بن جعفر بن ابى طالب ، سائب بن يزيد ، سهل بن سعد ، وسعيد بن مسيّب كسب فيض و دانش آموزى كرد .

 

در سال ٨٥ هجرى فاطمه دختر عبدالملك مروان را به همسرى برگزيد. پيامد ازدواج او با دختر عبدالملك مروان ،استاندارى منطقه خناصرهءحلب بود. ٢( حموى . ياقوت)

 

پس از آن، وليد بن عبد الملك، درسال٨٧ هجرى عمربن عبدالعزيز را كه بيست وپنج ساله بود، به حكومت مدينه برگماشت.

٣ (طبرى) 

وى مدت شش سال استاندار مدينه بود. تا آنكه در سال ٩٣ هجرى بنابر درخواست حجاج بن يوسف از استاندارى مدينه عزل شد.

 

حجاج بن يوسف، در نامه اى كه به وليد بن عبدالملك نوشت، ياد آور شد، بى دينان و شورشيان عراقى به مدينه پناه مى برند. و در

پناه و امنيت عمربن عبدالعزيز، بسر مى برند. و اين امر مايهء وهن است . به همين علّت وليد، عمربن عبدالعزيز را از استاندارى

مدينه عزل كرد. ٤( طبرى)

 

در دورهء سه ساله خلافت سليمان بن عبدالملك كه از ٩٦ تا ٩٩ هجرى ادامه داشت، عمربن عبدالعزيز ، مشاور سليمان بود.

سليمان بن عبدالملك، بنابر نقل طبرى، براى جلوگيرى از فتنه، عمربن عبدالعزيز را جانشين خود كرد. ٥ ( طبرى)

 

دوران خلافت وى كه از سال ٩٩ هجرى شروع شد، و بامرگ ناشى از مسموميت او در سال ١٠١ هجرى هجرى پايان يافت، بيش از دو سال نبود . ولى در همين دوره كوتاه دو ساله سير وسلوك عدالت خواهانه او موجب اقدامات پسنديده اى شد،كه حسن شهرت تاريخى وى را در پى داشت، او را به نجيب بنى اميه معروف كرد. سادگى زيست و تبرى از تزوير، تقوى و پاكدامنى و وظيفه شناسى و عدالت خواهى از وجوه بارز اخلاقى او بود. كه در اعصار متمادى تاريخ در كمتر زمدارى ديده شد.

 

او خود را پاسدار جان و مال و نگهبان و نگهدار اخلاق و ناظر بر كارهاى مردم دانست. اجازه  نداد از ستمگرى  و سهل انگارى  عوامل حكومتى چشم پوشى شود. يا ستمى از بررسى و باز رسى واماند، و ستمگرى مجازات نشود. دين دارى را متبلور

در اجراى عدالت و داد خواهى ديد، در فرمانى كه به فرماندار كوفه نوشت، ياد آور شد :  عمدهء دين دارى اجراى عدالت و داد خواهى است. هيچ گناهى سبك و ناچيز نيست. سخت گيرى برماليات دهندگان موجب سستى پايه هاى حكومتى گردد. 

 

فروش زمين خراج را ممنوع كرد. اقدام او موجب كسر درآمد مالياتى شد. در پاسخ يكى از كارمندان جمع ماليات كه

تهى شدن خزانه را ياد آورى كرد، پاسخ داد كه ترجيح مى دهد، مردم براى گذران زندگى ناچار به كشاورزى باشند.

حسن توجّه او به كشاورزى موجب شد، به كندن آبراه هاى بسيار، خشك كردن زمين هاى گلناك باتلاقى و آباد كردن

زمينهاى باير اقدام كند. 

 

 

 

 

 

 

وى پيوسته كارهاى كارگزاران حكومتى را زير نظر داشت. در صورت بروز غفلت يا رفتارى فرا قانونى مؤاخذه مى كرد. هر درهم و دينارى كه در خزانهء بيت المال بود، امانتى مى دانست، كه مى بايد در جهت رفاه عامه مردم خرج شود. و براى حصول

اين امر دفاتر محاسبات حكومتى ايالاتى،  به دستور او در فواصل معيّن بررسى و مميزى مى شد. دادگرى و بى طرفى او

موجب شد، صرف نظر از مقام و موقعيّت و امتياز طبقاتىِ شاكى، روزهايى را براى پذيرفتن شكايت هاى مردم معيّن كند. اعم

از شكايت هاى ناشى از اختلافات عامه مردم بر عليه همديگر و يا شكاياتى كه عليه مأموران حكومتى مى شد. به نحوى كه ناتوانان و رنج ديدگان براى داد خواهى به دربار او پناه مى بردند. و او بردبارانه سخنان آنان را مى شنيد. و با عدالت وانصاف داورى مى كرد. نسبت به غير مسلمانان نيز مشفق و دادگر بود.  در دعاوى  آنان داورى بى طرفانه داشت. بر حسب وظيفه فرمانداران را به محافظت از اماكن مذهبى اديان ديگر اعم از كليساء يا كنيسه و آتشكده فرمان مى داد. تا هيچ مكان مذهبى مورد بى احترامى قرار نگيرد.

 

در آن ازمنه كه از تازه مسلمانان با عنوان موالى ياد مى شد. و آنها به پرداختن عوارض مازاد مجبور بودند، عمر بن عبدالعزيز، اين عمل رابه منزله بيعدالتى شديد اجتماعى قابل ادامه ندانست. عوارض مبتنى بر پايهء تبعيض را منسوخ كرد. براى موالى برخوردارى از حقوق و امتيازاتى را قائل شد، كه ديگر شهروندان ِمسلمان به دنيا آمده از آن برخوردار بودند. به اين ترتيب موالى از حقوق باز نشستگى و مزاياى بيت المال نيز بهره ور شدند. دو نفر از اشخاص جديد الاسلام  در قاهره بر مسند قضاوت نشستند. 

عمربن عبدالعزيز بر اين باور بود، كه قاضى بايد پنج ويژگى داشته باشد. واگر يكى ازاين پنج فروزه در او نباشد، مايهء ننك اوست. و بر حسب اظهار ابن سعد در كتاب اَلطَبَقاتُ الْكُبْرى ، عمربن عبدالعزيز در ملاقات با نمايندگان  اهالى كوفه پنج فروزه

لازم براى قاضى را چنين بر شمرد: فهيمى - بردبارى- پارسايى- استوارى- عالمى- و در عوالم عالمى چنان عالم باشد كه هرچه نمى دانند از او بپرسند و درعين عالم بودن هر چه نمى داند، بپرسد! ٦(ابن سعد)

 

 

 

 

 

عدالت خواهى را از افراد خانواده و نزديكان خود، آغاز كرد. اموالشان را از مصاديق بارز مظلمه دانست. دارندگانش را مجبور به باز گرداندن به بيت المال كرد. همسرش فاطمه گوهرى گرانبها از پدرش گرفته بود. عمربن عبدالعزيز به او گفت: يا آنرا به

بيت المال برگردان، و يا اجازه بده ترا طلاق گويم. كه جمع بين تو و آن در خانه من شايسته نباشد. همسرش آن گوهر را به بيت المال باز گرداند و به شوى خود گفت، ترا بر اين گوهر و هرچه گرانبها تر از اين باشد، برگزيدم. تاثير بارز شخصيت و شيوه

تعامل و تربيت خانوادگيش به حدى بود، كه پس از مرگ وى هنگامى كه يزيد دوم ، در صدد بر آمد، آن  گوهر را به همسر عمربن

عبدالعزيز باز گرداند، آن بانوى پرهيزگار نپذيرفت .پاسخ داد، به هنگام حيات شوهرم به اين گوهر اعتنائى نكردم . پس از مرگ

او نيز توجهى نمى كنم.

 

عمربن عبدالعزيز از زمره ء زهادى بود، كه دنيا را سراى گذر و محل امتحان و آزمايش تلقى مى كرد. دورى و كناره گيرى اش از

زرق و برق و امتيازات حكومتى مانع از آن بود، كه ناآشنايى بتواند، او را از ساير در باريان باز شناسد. براى دورى از تجملات

دربارى به محض آنكه به خلافت منصوب شد، دستور داد اسبهاى طويله ى خلافت را در حراج بفروشند و پولش را به خزانه بيت

المال بسپارند 

 

سالم بن زياد نقل مى كند: مخارج خانواده عمربن عبدالعزيز در هر شبانه روز دو درهم بود. عمر لباس ساده مى پوشيد و ازتمام

مظاهر زينت و آلات زيور دورى مى جست.

 

 

گويند روزى گروهى از بنى مروان  كنار بارگاه او گرد آمدند ، و به پسرش گفتند، به پدرت بگوى ، خلفاى پيشين براى هريك از ما

مقررى تعيين مى كردند، و شان و منزلت ما را در نظر داشتند. امّا تو همهء آن مزايا را از ما گرفتى! پسرش پيام آنها را به پدر

ابلاغ كرد. و چون باز گشت به آنها گفت ، پدرم مى گويد: مى ترسم از روز قيامت كه خداى خود را نافرمانى كنم! إِنّى أَخَافُ إِنْ

عَصَيْتُ رَبّى عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيم (آيهء ١٣ از سوره الزُّمَر) و(آيهء ١٥ از سوره انعام )

 

توجّه به حال نيازمندان و بيماران وپريشان حالان مقرون به تواضع و فروتنى و خوف و خشيت و ترس الهى از ديگر ويژگيهاى روحى او بود، چنانكه هنگامى كه از او با عنوان خليفه الله فى الارض ياد شد، برآشفت و گفت نام او عمر است. و خواست

با نام خودش صدايش كنند. 

 

عمر بن عبدالعزيز در سن چهل  سالگى در سال ١٠١ هجرى روز جمعه  بيست رجب در شهر سمعان از بلاد شام درگذشت.

آرامگاه او در مسجدى است، كه در منطقه دير شرق واقع در جنوب شرق شهر معرة نعمان در ( استان ادلب) سوريهء كنونى

قرار دارد.

 

مسعودى در مُروج الذَّهَب نوشته، پس از تسلّط بنى عباس بر بنى اميّه كه گور ِبسيارى از خلفاى بنى اميّه از جمله يزيد بن معاويه، عبدالملك بن مروان ، وليد بن عبدالملك ، به دست لشكريان سپاه فاتح شكافته شد. و اجساد و استخوان هاى باقى مانده

به شعله غضب انتقام جويانه فاتحان در آتش سوخت، حسن شهرت عمربن عبدالعزيز مانع شد كسى متعرّض گورجاى او نشود ٧(مسعودى)

 

اين حس احترام فاتحان نسبت به آرامگاه او و اين حسن شهرت كه تا به امروز از وى باقى مانده ،  ناشى از مهر و محبتى است، كه عامهء  مردم همواره در تلو زمان نسبت به ( خوبى و فضيلت و داد و احسان ) ابراز داشته اند. و تبرى و انزجارى

است ، كه انسانها از( بدى و بيداد گرى و زور گويى وتبعاتِ روحى و جسمى ناشى از رفتار هاى ناهنجار ) دارند.

 

حال چگونه است، كه يك تن يزيد بن معاويه مى شود ! يك تن عمربن عبدالعزيز ؟! 

 

يكى به داد مى گرايد و ديگرى به بيداد ؟!  دو تن كه در فاصله زمانى نچندان دور زيسته اند، از يك آب آشاميده اند و يك هوا

به مشامشان رسيده است، يكى نمى خواهد خارى به پاى كسى بخلد ، يا خوابى از چشمى زائل شود. و آن يك مى خواهد، خواب راحتى به چشمى راه نيابد. و راهيان را درد بى پايى همدم و همراه هميشگى باشد.

 

 

 

 

حضرت مولانا جلال الدين بلخى اين تضاد و دوگانگى عملى را نتيجه تفاوت روحيه و طبع متفاوت  و سرشت ناهمگون آدميان

مى داند  آنرابه آب شيرين و شور جارى در رگ تشبيه مى كند .

 

رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور                  در  خلائق  مى رود   تا  نفخ  صور

نيكوان را  هست ميراث از  خوشاب                    آن  چه  ميراث  است  اورثنا الكتاب

هر كه را با اخترى پيوستگى است                      مَرْوِرا با اختر خود  هم تكى  است

طالعش گر  زهره  باشد  در  طرب                       ميل كلى  دارد  و  عشق   و   طلب

ور  بُوَدْ مريخى  و  خون  ريز   خو                       جنگ  و بهتان خصومت جويد  او

رنگهاى   نيك از   خُمّ  ِ  صفاست                         رنگِ زشتان از سياه آب جفاست

صبغة الله  نامِ  آن   رنگِ    لطيف                         لعنةُ الله   نام   آن   رنگِ   كثيف

آنچه   از  دريا  به   دريا   مى رود                        از همان جا كايد آن جا مى رود

 

و حضرت سعدى كه  شيخ المشايخ عرصهء ادب پارسى است، اين تفاوت رفتارى و كردارى را ناشى از دو جنبه فرشته خويى و

حيوان صفتى مركوز در ذهن و ضمير آدمى مى داند.

مى گويد:

آدمى زاده طرفه معجونى است        كاز فرشته سرشته و ز حيوان

 

 

 

آدمى در زندگى براى  انتخاب ميان نزول به دركات حيوانى و صعود به مدارج عاليه انسانى تشخيص عينى لازم دارد ، تا  بتواند راه درست را بشناسد، و از باطل بپرهيزد.  همان تشخيص كه فصل مميز افراد از يك ديگر است. و باعث نيك نامى ها و بد نامى هاى تاريخى مى شود.

 

و آنچه مانع  تشخيص عينى آدمى است، نفس اوست.  نفس اماره بد فرمان او كه او را به سوى ناپسندى ها متمايل مى كند.

 

 

نفس اژدرهاست او كى مرده است                 از غم بى حالتى افسرده  است

نفس   را  ميدار در  برف    فراق                  هين مكش او را به خورشيد عراق

 

ولى واقعاً كيست آنكه بتواند اژدهاى نفس را در برف  فراق افسرده دارد؟

حضرت مولانا در اين باره مى گويد :

 

هر  خسى  را  اين  تمنّا  كى   رسد                 موسئى بايد كه  اژدرها  كشد

دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست           كاو به  دريا ها  نگردد كم و كاست

هفت  دريا  را   در  آشامد    هنوز                 كم  نگردد  سوزش  آن خلق  سوز

 

 

ما حصل گفتار آنكه نيك خويى و بد خويى يا شرافت اخلاقى و رذيلت عملى، امرى فردى و شخصى است! و نه تبارى!نه ارثى!  نه جمعى! و نه اجتماعى! و در مورد هيچ قوم و دسته و رسته و طائفه و ملت و مذهبى، نمى توان حكم كلى كرد! حصول نيك خويى كه جز غلبه بر جنبه هاى حيوانى وجود  نيست، فقط با كوشش فردى غلبه  بر نفس به دست  آمدنى است. ولى  از  آنجا 

كه اين  تمايلِ غلبه بر نفسانيات كه خفته در كمونِ خاطر آدمى است، در همهء افراد تجلّى يكسان ندارد، و بر حسب  شدّت و ضعف  كمتر مجالِ   ظهور وبروز مى يابد، ترغيب به فضيلت ونيك خويى، و دفاع از حقوق حقه انسانى ،از اهم وظائفى است،

كه بر دوش مصلحان اجتماعى ِ صاحب قلم قرار مى گيرد. كه در  بالاترين ردهء  آنان، به لحاظ  رسوخ سخن و تأثير و تأثر ِ گفتار سُرايندگان سخنور جاى گزين  گشته اند!

به همين سبب است، كه حضرت نظامى گنجوى فرمايد:

 

پيش و پسى بست صف كبريا     پس شعرا، آمد و پيش انبياء

بلبل  عرشند  سخن  گستران        باز چه مانند بر آن ديگران

 

 

 

منوچهر برومند م ب سها

پاريس ١٢ آوريل ٢٠١٨

 

 

١سعدى. شيخ مصلح الدين ، كليات سعدى، به خط سيد حسن مير خانى

سراج الكتاب ، چاپ سوم، انتشارات نوبهار ١٣٦٢ ، ص ١٣٩).

 

٢حموى.ياقوت،معجم البلدان/ ترجمه، تهران،سازمان ميراث فرهنگى كشور، ١٣٨٣،ج ٢، ص٣١٤)

٣ طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الطبرى ، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران ، اساطير، ١٣٧٥ چاپ پنجم، ج ٩ ص ٣٨٠٧).

٤  همان، ج ٩ ص ص ٣٨٦٧و ٣٨٦٨)

٥ همان، ج ٩ ص ٣٩٤٨)

٦ ابن سعد، الطبقات الكبرى،ترجمه محمود مهدوى دامغانى،تهران، انتشارات فرهنك و انديشه ، ١٣٧٤ خورشيدى، ج ٦ ص ٦٢ ص ٧٨ ص ٨١)

٧ مسعودى، على بن حسين ، مروج الذهب ، جلد چهارم ، ص ٤٢٧ ، وب سايت رسمى كتابخانه آنلاين تاريخ اسلام ، دارالهجره

 

منابع ديگر:

 

يعقوبى، ابن واضح؛ تاريخ يعقوبى، ترجمه محمدابراهيم آيتى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧١چاپ ششم ج: دوم - ششم- نهم

مسعودى، على بن حسين؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات علمى وفرهنگى، ١٣٧٤ چاپ

پنجم ، ج: دوم)

دينورى، ابن قتيبه؛ الامامه والسياسه، ترجمه سيد ناصر طباطبائى، تهران ققنوس،١٣٨٠)

حسن، ابراهيم حسن؛ تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ ششم، انتشارات جاويدان

                                                                                                                                                                      ،بزرگان اسلام ، ترجمه سيد محمد على آستانه ، مؤسسه مطبوعاتى صدر ،١٣٤٧خورشيدى، ص١٠٣تا ١٠٨).KH,A.HAYE

برگرفته از: 
ایمیل دریافتی
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: