مهمانی سیانور و خون در خانه خواهر بسیجی!

تعداد مشاهدات: 
1858
زن برادرم که هوادار جمهوری اسلامی بود همه ما را برای مهمانی ناهار به خانه اش دعوت کرد و سپس با بهانه ای از خانه بیرون رفت و از تلفن همگانی به کمیته زنگ زد تا کمیته چی ها بیایند و ما را دستگیر کنند! ..... خواهرم ویدا تظاهر کرد که برای پوشیدن لباس به سوی جا لباسی می رود، ویدا چرخی زد و به زمین افتاد! وی چیزی کوچک را که کپسول سیانور بود در دهانش گذاشته و آن را جویده بود! .....

 

 

"الو کمیته؟ مهمان ها آمدند، زودتر بیائید!" این روایت را از زبان کسی که مدتی با وی همسلول بودم برای شما بازگو می کنم، نام وی روزبه گلی آبکناری است، روزبه خود متعلق به یکی از گروه های چپ بوده و در همان سال های ۱۳۶۳ - ۱۳۶۲ اعدام شده است! حالا شرح حادثه را از زبان روزبه و همان طور که برای من تعریف کرد بازگو می کنم:

من در یک خانواده سیاسی بزرگ شدم، پدرم کارگر و از هواداران حزب توده بود، بنا بر این از همان اوان کودکی با سیاست و تشکیلات و مخفیکاری آشنا بودم، در عین حال دستگیری ها و در به دری های پدر باعث شده بودند که من به تنها نان آور خانواده تبدیل شده و از عنفوان جوانی به کارهای ساختمانی و لوله کشی روی بیاورم، شغل اصلی من لوله کشی و کارهای تأسیساتی ساختمان بود، در بحبوحه قیام سیاهکل که حدود بیست سال داشتم به سازمان فدائیان سمپاتی پیدا کردم و در سال ۱۳٤۸ دستگیر شدم و یک سال در زندان بودم، بعد از آزادی از زندان در ارتباط با جبهه دموکراتیک خلق قرار گرفته و به فعالیت های سیاسیم ادمه دادم تا این که در سال ۱۳۵۲ دوباره دستگیر و این بار به ده سال زندان محکوم شدم! این بار دوره زندانی بودنم تا ۱۳۵۷ طول کشید و در اوان انقلاب آزاد شدم، روز آزادی از زندان و استقبالی که مردم شهر کوچکمان از من کردند را هیچ گاه از خاطر نمی برم، در همه سال هائی که من زندانی بودم خواهر دیگرم ویدا نیز به فدائیان پیوسته بود و به زندگی مخفی روی آورده بود، اکنون دیگر خبری از دستگیری و گشت های ساواک نبود، ویدا هم به زندگی علنی روی آورده بود و همه خانواده در کنار هم زندگی می کردیم.

بعد از انقلاب من به سرعت کار سیاسی را شروع کرده و به یکی از سازمان های چپ پیوستم، یک بار هم در حالی که مقداری نشریه و جزوه همراه داشتم توسط کمیته مرکزی واقع در بهارستان دستگیر شدم و مرا نزد رئیس آن موقع کمیته یعنی عزت شاهی بردند، وی که در دوران زندان شاه با من همسلول بود با دیدن من که می دید دستگیر شده ام کمی دستپاچه و خجالت زده شده و دستور داد مرا آزاد کنند و خلاصه به این شکل جستم! حالا در تهران بودیم، خواهر کوچکترم پروین در شرکتی تایپیست بود و ویدا هم دوباره به فدائیان پیوسته بود و نیمه مخفی و نیمه علنی زندگی می کرد، پروین در کنار کار خودش در گروهی که من عضو بودم نیز با ما همکاری می کرد و بعد از آشنائی با مهران شهاب الدین که خود نیز عضو کمیته مرکزی سازمان ما بود ازدواج کرد، همسر من مهین نیز ضمن کار در بانک همراه با من در کارهای سیاسی فعال بود.

ما یک برادر کوچکتر داشتیم که اساسا با ما فرق می کرد و هیچ گاه در خط سیاست و گروه و این مسائل نبود، وی و همسرش اساسا چپ و یا حتی سیاسی هم نبودند، بسیاری وقت ها با جمع شدن همه اعضای خانواده نزد پدر و مادرم وقتی که ویدا و من و پروین و شهاب به بحث های سیاسی می پرداختیم هرچند که همان برادر کوچکتر ما به خاطر عدم اطلاعاتش در این بحث ها شرکت نمی کرد اما احساس می کردم که همسر وی با نوعی تنفر به بحث های ما واکنش نشان می دهد! برداشت من این بود که علت واکنش منفی وی به بحث های سیاسی ما به نوعی بی اطلاعی وی از مسائل تئوریک و سیاسی بوده و فکر نمی کردم که این واکنش ربطی به انقلابی یا ضدانقلاب دانستن ما داشته باشد! البته برادرم می گفت که اخیرا همسرش به کلاس های قرآن در مسجد محله و حتی تورهای زیارتی برگزار شده توسط بسیج محله رفت و آمد می کند! اتفاقا همه وی را تشویق به این رفت و آمدها و فعالیت ها کرده و فکر می کردیم این خود نوعی فعالیت اجتماعی است که به این افراد کمک می کند تا از لاک خانه داری بیرون آمده و بتوانند بیشتر و بیشتر در اجتماع مثمر ثمر باشند!

اما این اواخر به نظرم می آمد که وی نسبت به من و پروین و شهاب و ویدا با کنجکاوی بیشتری برخورد می کند و بیشتر به دنبال این است که بداند ما با چه گروهی فعالیت می کنیم و تفکرمان چیست! البته وی خود حس می کرد با توجه به این که ما به جز پروین و همسر من از زندانیان سیاسی سابقه دار هستیم باید در گروه های مربوطه مان جایگاه های مهمی داشته باشیم! تا این که یک بار که همگی در نزد پدر و مادرمان در بریانک تهران جمع بودیم برادرم گفت که همسرش همه ما را به مهمانی در خانه شان دعوت کرده است! وی می گفت وی نه تنها ما بلکه بسیاری از بستگان و دیگر خویشان را نیز دعوت کرده است! با این که شرایط امنیتی بسیار بد بودند و گاه گاهی خبر دستگیری بعضی افراد و گروه ها به گوش می رسید به نظرمان آمد که اگر دعوت وی را رد کنیم وی احساس می کند که برای وی احترام قائل نبوده و بعدا حرف و حدیث فامیلی زیادی مطرح خواهند شد!

روز مهمانی من و همسرم و فرزندم، پروین و شهاب با همدیگر و ویدا هم خود جداگانه به آنجا رفتیم، پدر و مادر و چند تا از دیگر بستگان هم آمده بودند، ویدا آخر همه آمد، وقتی او رسید سفره را انداختند و غذا را کشیدند و در حال ریختن دوغ داخل تنگ ها بودند که زن برادرم یعنی همان صاحبخانه چادرش را بر سرش انداخت و گفت: "من باید بروم سر کوچه تلفن بزنم!" (تلفن همگانی) گفت یکی از دوستانش را دعوت کرده وی نیامده است، می خواهد بپرسد که چرا نیامده و به او بگوید که عجله کند! به او گفتم: "سکه دو ریالی داری؟" گفت: "آره اما فقط یکی دارم!" من چند سکه از جیبم درآوردم و به او دادم و وی از خانه خارج شد، پروین و مادرم و بقیه هم در حال تکمیل کردن اسباب سفره بودند، او حدود ده دقیقه بعد برگشت و کسی هم از وی چیزی نپرسید! همه سر سفره نشسته بودیم و تازه شروع به خوردن غذا کرده بودیم که ناگهان صدای ورود عده ای به خانه توجهمان را جلب کرد و در چشم به هم زدنی عده ای کمیته چی مسلح وارد همان اتاقی که همه نشسته بودیم شده و از همه خواستند که از جایشان بلند شوند!

همه از جایمان بلند شدیم و سرکرده کمیته چی ها با تظاهر به این که اتفاقی وارد خانه شده و کسی از ما را نمی شناسد شروع به پرسیدن نام ها کرد! علت این که می گویم وی با پرسیدن نام ما تظاهر می کرد این بود که وی بعد از این که من و ویدا و شهاب نام خود را گفتیم از دیگران نام آنها را نپرسید! ویدا تظاهر کرد که برای پوشیدن لباس به سوی جا لباسی می رود، من متوجه نشدم که وی کپسول سیانور را از جیب لباسش برداشت یا آن کپسول در دستش بود؟ فقط یک آن متوجه شدم که که ویدا چرخی زد و تلوتلو خوران چند گام برداشت و به زمین افتاد! تازه متوجه شدم که وی چیزی کوچک را که بعدا فهمیدم کپسول سیانور بوده است در دهانش گذاشته و آن را جویده است! رنگ صورتش به سرعت سفید و بعد کبود شد! گویا که گرگی خون آشام پنجه بر حنجره اش گذاشته است و حنجره اش بسته شده باشد نفسش به شماره افتاده و خرخر می کرد! مچاله شده بود! در عرض چند ثانیه لب و دهانش خونی شدند! مادر به سر و صورت خود می کوفت اما پاسداران فریاد می کشیدند که هر کس در جای خود بایستد!

مردان فریاد می کشیدند، زنان جیغ زنان می خواستند به کمک ویدا بشتابند، کمیته چی ها از ترس مورد حمله قرار گرفتن و یا اقدام به فرار ما اسلحه های خود را به روی ما گرفته و تهدیدکنان مثل سگ هار زوزه می کشیدند که سر جای خود بایستید! ویدا در میانه سفره ایستاده و نفس های آخر را می کشید و خون بالا می آورد! بسیجی ها برای ما قیامتی ساخته بودند، هیچ گاه قیافه و حال و روز مادرم را در آن لحظه ها فراموش نمی کنم، نمی دانست چه کار می کند! گریه می کرد، جیغ می کشید، دشنام می داد، به طرف پاسداران خیز برمی داشت! مثل آهوئی بود که گرگی هار در مقابل چشمانش پنجه بر گلوی آهوبچه اش گذاشته و خون وی را می مکد! یهودای مسیحا فروش بر جای خود ایستاده بود و با حالتی بی احساس به همه این قضایا نگاه می کرد! خلاصه بعد از تماس کمیته چی ها با مرکزشان قرار شد که همه ما را ببرند! من در طول عمرم و در ارتباط با مسائل سیاسی بارها دستگیر شده بودم اما این بار می دانستم این دستگیری مثل همیشه نیست! درست یادم نیست پیکر نیمه جان ویدا را قبل از ما بردند یا همراه با ما؟ نمی دانم آیا دیگران هم مثل من فکر می کنند که زن برادرم ما را لو داده است؟ علت این که من فکر می کنم او ما را لو داد این است که:

یک - وی با بسیج محله همکاری می کرد.

دو - بعد از شروع همکاریش با بسیج چند بار از پروین درباره وابستگی سیاسی ما پرسیده بود و در مقابل انکار پروین نسبت به فعال بودن سیاسی ما به طعنه گفته بود: "فعال هستید و کله گنده هم هستید!"

سه - الان که فکر می کنم احساس می کنم که همیشه برخوردش نسبت به بحث های سیاسی ما همراه با نوعی تنفر و نگاه های کینه ورزانه بود!

چهار - خارج شدن وی از خانه به بهانه زدن تلفن به دوستش دلیل واضح لو دادن ما ازطرف وی است! آیا کمیته به وی گفته بود فقط در صورت آمدن این پنج نفر تلفن بزند که در صورت نیامدن افراد اصلی، آمدن کمیته موجب لو رفتن موضوع نشود؟

پنج - چرا وی بعد از برگشتن به خانه در ورودی خانه را نبست؟ و عملا موجب شده بود که کمیته چی ها بتوانند به صورت سرزده وارد خانه شوند؟

شش - وقتی همه ما را دستگیر کرده و ما را از خانه وی یا همان قتلگاه ویدا خارج کردند تنها وی و همسرش یعنی برادر مرا دستگیر نکردند! و آن به این شکل بود که پرسیدند: "صاحبخانه کیست؟" برادرم و همسرش خود را معرفی کردند، رئیس کمیته چی ها گفت: "شما بمانید، برای بازرسی خانه برمی گردیم!" و به این شکل عادی سازی کرده به بهانه بازرسی خانه آنها را دستگیر نکردند و گفتند: "همه غیر از این دو نفر باید با ما بیایند!"

می دانم که از اینجا سر سالم به بیرون نخواهم برد اما تو این قصه وحشتناک خیانت و دهشت را با خود به بیرون برده و برای همگان تعریف کن! آیا روزی نقاشی زبردست از این صحنه "نهار آخر" ما در آزادی صحنه زیبای نقاشی یا نویسنده ای کتابی تهیه خواهد کرد که در آن، آن قیامتی که یهودا برای ما ساخت به تصویر کشیده شود؟ چهره ویدا که مانند گل سرخ بر زمین افتاده مچاله می شد، ضجه های مادرم، چهره های وحشت زده بسیجی ها که آماده حمله به ما بودند و چهره آن زن بسیجی که وحشت مرگ وی را گرفته و در عین حال با بی تفاوتی به همه این وقایع نگاه می کرد! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اینجا هر آن چه که از قول روزبه شنیدم به پایان می رسد، اکنون نزدیک سی سال از آن روزها گذشته است، روزبه و مهران اعدام شدند! ویدا قبل از رسیدن به زندان شهید شد و به آرزوی خود که زنده نیفتادن به دست لاجوردی بود رسید! پروین در سال ۱۳۶٤ در زندان قزلحصار خودکشی کرد! از آن حادثه فقط همسر روزبه و پسرش زنده ماندند، یادشان گرامی و جاودان باد، دستجات بسیج و حزب الله به عنوان گردان های سرکوب فاشیستی تحول طلبان و منتقدان سیاسی تا امروز هم مجریان توده ای این قانون هستند که: "سیاست در ایران بیشه گرگان گرسنه است!"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته: نویسنده در این نوشتار نوشته است: ( ..... اکنون نزدیک سی سال از آن روزها گذشته است ..... ) که نادرست است و باید می نوشت: ( ..... اکنون بیش از سی سال از آن روزها گذشته است ..... )

در پیوند با این نوشتار نگاه کردن به نوشتار دیگری در لینک زیر نیز سودمند است:

http://iranglobal.info/node/66806

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
https://kavefarzandemelat.com/2014/06/25/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%A8/
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر تبریزی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نویسنده در این نوشتار زمان خودکشی پروین گلی آبکناری را سال ۱۳۶٤ و در زندان قزلحصار نوشته است، از سوی دیگر نویسنده دیگری زمان خودکشی پروین را در سال ۱۳۶۶ و در زندان اوین نوشته است، به این لینک نگاه کنید

http://iranglobal.info/node/61597
تصویر محسن کردی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پرستش مرگ، قداست «شهید»... هیچ نیازی به این پرپر شدن ها نبود. افسوس که آگاهی نبود.