پروین گلی آبکناری چرا و چگونه خودکشی کرد؟

تعداد مشاهدات: 
1896
پروین گلی آبکناری و همسرش مهران شهاب الدین هنگام دستگیری فقط بیست روز بود که ازدواج کرده بودند، همسر پروین را که از زندانیان سیاسی زمان شاه هم بود رژیم ولایت فقیه پس از شکنجه های فراوان اعدام کرد! پروین خودش نیز به سختی شکنجه شده و پس از اعدام شوهرش دچار آشفتگی روانی شده بود، تا آن که یکی از تواب ها سخنرانی کرده و به دروغ گفت که همسر پروین با رژیم ولایت فقیه همکاری کرده است! پس از شنیدن آن سخنان دروغ بود که تعادل روانی پروین به هم ریخت و دست به خودکشی زد! .....

 

مبارزه برای چادر رنگی!

(سال ١٣۶٤) ..... روز ملاقات است، نگهبان می گوید که قانون جدید است که همه باید با چادر مشکی از بند بیرون بروند! تا به حال می بایست با چادر از بند بیرون برویم و رنگ آن مسأله ای نبود، حالا دارند یک قانون از آن درست می کنند! همه دارند در مورد آن حرف می زنند، اولین عکس العمل بعضی از چپی ها این است که ما هر چه دلمان بخواهد سر می کنیم، یعنی چادر رنگی سر می کنیم! نگران هستم، احساس می کنم این دیگر مثل مسأله فروشگاه و روزنامه نیست و نمی گذارند که این یکی را رعایت نکنند! فکر می کنم چادر لباسی نیست که من دوست داشته باشم و یا به آن باور داشته باشم، چادر لباس مسلمانان است و من از آن بدم می آید، اگر سرم می کنم به خاطر این است که در زندانم و از روزی که دستگیر شدم آن را سرم کردند، در زندگیم هیچ وقت دوست نداشتم که چادر سر کنم، فقط چند بار به خاطر این که قیافه ام را عوض کنم بیرون از زندان سر کردم، در آن چند بار هم چادر را در کیفم گذاشته بودم و در ماشین در آخرین لحظات سر می کردم! .....

..... قبل از این که وقت کافی پیدا کنیم که باهم حرف بزنیم نگهبان لیست اسامی را می خواند که با چادر مشکی به ملاقات بروند! خیلی از زندانیان حاضر نیستند که با چادر مشکی به ملاقات بروند، من و راز هم تصمیم می گیریم که این بار نرویم تا با بقیه حرف بزنیم و اگر امکانش بود همه باهم سر کنیم، از آنهائی که از ملاقات برمی گردند می شنویم که خانواده هایمان خیلی ناراحتند و گفته اند که تا ما را نبینند زندان را ترک نخواهند کرد، بعد از ظهر نگهبان از ما می خواهد که برای مکالمه تلفنی با خانواده مان از بند بیرون برویم، با چادرهای رنگی می رویم، با خانواده ام حرف می زنم و علت نیامدن به ملاقات را توضیح می دهم، آنها نگرانند و از ناراحتی پوستیم می پرسند، به آنها می گویم که بهتر است، لااقل حالا کمتر می خارد، بیشتر از دو دقیقه نمی توانیم حرف بزنیم، تلفن قطع می شود!

با نینا حرف می زنم و می بینم که همنظر هستیم ولی نینا می گوید اگر آنها سر نکنند او هم سر نمی کند! به او می گویم: "فایده اش چیه؟ اگر تناسب قوا طوری بود که می شد چادر سر نکرد و برای سر نکردن چادر مبارزه کرد خوب بود ولی مبارزه برای تعیین رنگ آن مثل مبارزه برای تعیین رنگ زنجیرمان مسخره است! در نهایت هم آنها را می برند شکنجه می کنند، بعد آنها هم می پذیرند و با چادر مشکی برمی گردند!" نینا با نظرم مخالف نیست ولی من هم نمی توانم قانعش کنم که کاری را که به نظر خودش درست است بکند، نینا هم با آنهاست، همه به نظر عصبی می آیند، همه باهم حرف می زنند ولی قانع کردن آدم ها به انجام کاری که دوست ندارند راحت نیست! روژین و سونیا هم با آنها هستند، شاید اینها چادر رنگی را خودمانی و مردمی بدانند چون بخش هائی از مردم سنتی تر و مذهبی تر در جامعه از چادر استفاده می کنند، این چپ که خیلی از سنت هایش ریشه در مذهب و جامعه سنتی دارد بعید نیست که رابطه اش هم با چادر بد نباشد! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... روزها می گذرند و مرزبندی ها شدیدتر می شوند، نینا ناراحت است، می گوید: "مونا به من می گوید تو چطور می توانی با پرواز دوست باشی؟ او یک ضدانقلاب است! به او گفتم که این واقعیت ندارد، تو را به من نشان داد و گفت: "نگاش کن، واقعا فکر می کنی که او اعتقادی به مبارزه داره؟"

- این خیلی تنگ نظری است که مبارز بودن یا نبودن کسی را با مبارزه سر رنگ چادر بسنجیم!

- می دانم ولی این طرز فکر آنهاست!

- نیناجان، این همان چپی است که سر هر مسأله ای مرزبندی های انقلاب و ضدانقلاب را همان جا و سر همان مسأله تعیین می کند! همان چپی که با اعتقاد به ملی گرائی و احترام به مذهب بالای دار رفت، همان چپی که جامعه بی طبقه می خواهد ولی درکی از کمونیسم ندارد، فکر می کند مذهبی نیست ولی برای رنگ چادرش مبارزه می کند، چادری که سمبل مذهبی هاست! من شهامت و مقاومتشان را می بینم ولی مسأله اینه که نیرو روی بیهودگی می گذارند، روی چیزی نیرو می گذارند که اصلا ارزش ندارد، رنگ چادر هیچ ارزشی ندارد، رژیم امروز رنگ چادر را طرح کرده، وقتی پیروز شود چیز دیگری را طرح خواهد کرد که بقیه کسانی که امروز در مبارزه برای چادر رنگی نبریدند با دویدن به دنبال مسأله بعدی انرژی مبارزاتیشان را از دست بدهند! ما چرا باید به دنبال مسائلی بیفتیم که رژیم برایمان طرح می کند؟ رژیم این تیله ها را می اندازد که با به مبارزه کشاندن ما برای آنها ما را خسته کند، هدف رژیم سرکوب ماست، می خواهد به این وسیله ما را زیر فشار قرار دهد که عقب بنشینیم، با بردن تواب ها مسأله فروشگاه و روزنامه و چیزهای دیگر را طرح کرد، حالا هم رنگ چادر، بعد از آن هم این نوع سر دواندن را ادامه خواهد داد چون می بیند که در آن موفق است، ما چرا باید به دنبال رژیم بیفتیم؟

از این که نینا با آنهاست دلخورم ولی به روی خودم نمی آورم، به هر حال این حق اوست که با هر کس که می خواهد دوست باشد، برای ملاقات بعدی ما آماده ایم که چادر مشکی سر کنیم و می دانیم که بعد از آن فشار رویمان بیشتر خواهد شد، تعدادی از زندانیان که تا به حال به طور خود به خودی و این که چون چادرشان سیاه بود چادر سیاه سر می کردند حالا سر نمی کنند چون دوستانشان سر نمی کنند! شیلا یکی از آنهاست که مسأله ای سر رنگ چادر ندارد ولی به خاطر دنباله روی از بقیه حاضر نیست سر کند! مطمئن هستم که روزی او هم با چادر مشکی به بند خواهد آمد ولی نمی دانم آن وقت خودش و افرادی مثل او چطور به کارشان نگاه می کنند؟ بالاخره این خواست خودشان نبوده، اینها فقط دنبال دوستانشان افتادند، بعضی ها هم با این که حرکت را قبول ندارند ولی فکر می کنند بهتر است از بقیه حمایت کنند، سونیا یکی از آنهاست، شاید هم این استدلال چپی ها که: "اگر همه باهم در حرکت شرکت کنیم رژیم نمی تواند شکستمان دهد!" قانعش کرده است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز ملاقات است، من و راز و چند نفر دیگر به ملاقات می رویم، با این که ملاقات یکی از بهترین پدیده ها در زندان است ولی غمگینم، عصر است، در حال قدم زدن در راهرو هستم و به ملاقاتم که امروز صبح بود فکر می کنم، مونا و نیکی پشت سرم راه می روند و درباره من حرف می زنند، به طوری که بشنوم مرا ضدانقلاب خطاب می کنند! مونا در حالی که یک دستش را روی شانه نیکی گذاشته است و دست دیگرش را روی شانه دوست دیگرش از آنها می پرسد: "قیچیش بکنیم؟" همان بازی که وقتی بچه بودیم برای خنده با دوستانمان می کردیم، چیزی نمی گویم، راهم را تغییر می دهم و به جای دیگری می روم که بتوانم تنها باشم ولی چطور می توانم تنها باشم با این همه آدم دورم؟ گرچه در عین حال احساس تنهائی هم می کنم، تنها بودن با احساس تنهائی کردن فرق دارد، در اینجا من دلم می خواست که گاهی می توانستم تنها باشم در حالی که اکثر اوقات احساس تنهائی می کنم.

تعدادی از آنهائی که بعد از اعلام قانون چادر مشکی یعنی دفعه اول به ملاقات رفتند این بار به ملاقات نرفته اند، علت آن را از نینا می پرسم و او می گوید: "مونا و برخی دیگر نظر آنها را تغییر داده اند ولی پروین امروز به ملاقات نرفت چون دفعه قبل پدرش به او گفت: "وقتی که دوستانت به ملاقات نمی آیند تو چرا می آیی؟" برای همین بعد از ملاقات قبلی او تصمیم گرفت که دیگر به ملاقات نرود، از این که پروین به جای آن که بنا بر نظر خودش عمل کند به دنبال برخورد پدرش می افتد تعجب می کنم، خشم پدرش را نسبت به رژیم به خاطر اعدام دختران و پسرانش درک می کنم ولی اگر او قادر نیست بیرون از زندان با رژیم مبارزه کند درست نیست که از دخترش بخواهد که داخل زندان برای چادر رنگی با رژیم مبارزه کند، آن هم مبارزه ای که به جائی نخواهد رسید! شاید هم پدر پروین مسأله را این طوری نمی بیند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کسانی که حاضر نیستند چادر مشکی سر کنند از امکانات بهداری هم محروم هستند، رئیس زندان به بند می آید و سعی می کند که زندانیان را تحت فشار قرار دهد، می گوید: "مسأله چادر رنگی مسأله تن فروشان است!" می خواهد بگوید اگر ما هم آزادی پوشش می خواهیم تن فروش هستیم!

نینا بحث هایشان را در مورد این که نباید چادر مشکی سر کنند برایم می گوید: "آنها می گویند که دفاع از حقوقمان هویت ما را تشکیل می دهد، اگر نمی خواهیم با رژیم مبارزه کنیم پس چرا اینجا هستیم؟ می گویند باید قوانین را رعایت نکنیم و به خاطر مبارزه مان شکنجه را تحمل کنیم!"

- راه مبارزه ای که انتخاب می کنی بهت نمیگه که چه کار باید کرد؟ چرا ما باید برعکس هر کاری که رژیم می گوید بکنیم؟ چرا ما نباید خودمان برنامه داشته باشیم و تعیین کنیم که چه کار می کنیم؟ چرا باید رژیم تعیین کند که برای چه چیز مبارزه کنیم؟ چرا ما نباید انرژیمان را صرف کمک به یکدیگر بکنیم؟ چرا نباید کار فکری کنیم و از هم چیز یاد بگیریم و به هم کمک کنیم که زندان را قابل تحمل سازیم؟ چرا نباید انرژیمان را برای مقابله با خواست رژیم برای انزجار دادن ذخیره کنیم که مهمترین مسأله در زندان است؟ چرا انرژیمان را صرف چیزهائی می کنیم که هر بار بعد از مقداری فشار همه قبول می کنند؟

- این بحث ها را با آنها داشته ام و فکر می کنند که این حرف ها بهانه پاسیوهاست!

نینا برای مدتی مکث می کند و ادامه می دهد: "گاهی رفتارشان را نمی توانم تحمل کنم، خیلی تنگ نظرانه اند، دیروز یک شپش پیدا کرده بودند، یکی از آنها گفت باید ببریمش دفتر، دیگری گفت باید چادر مشکی سرش کنیم و بفرستیمش پیش رئیس زندان!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نگهبان می گوید که با چادر باشیم، یعنی مردی به بند خواهد آمد! همگی با چادر در سلول هایمان نشسته ایم، پاسدار بخش با چهار تا تواب زن، با تخت و شلاق وارد می شوند، یک زندانی همراهشان است، پاسدار از ما می خواهد که از سلول ها بیرون رفته و به تماشای شکنجه بنشینیم، کسی بیرون نمی رود، با استفاده از آینه نگاه می کنیم، نازلی است! از نازلی می خواهند که روی تخت بخوابد! چهار تا تواب می خواهند دست و پاهای او را بگیرند، نازلی می گوید: "نمی خواهم کسی دست و پایم را بگیرد!" پاسدار مرد می گوید: "تکان می خوری و بلند میشی!" صدای نازلی را می شنوم که می گوید: "تکان نمی خورم!" صد ضربه شلاق به کمر نازلی می زنند! صدائی از او درنمی آید و سکوت را تنها ضربه های شلاق است که می شکنند! صدای ضربه ها در مغزم می پیچند!

سرم را روی زانوهایم می گذارم تا تنهائی و دوری دروغینی از محیطم را برای خودم به وجود بیاورم، سعی می کنم به ضربه ها فکر نکنم، سعی می کنم آنها را نشنوم، احساس می کنم کف پاهایم تحریک شده اند و ناراحت هستند، دارند به کمر نازلی می زنند ولی چون وقتی زیر بازجوئی بودم به کف پاهایم زدند آن را در کف پاهایم احساس می کنم! کاش بعد از شلاق بگذارند که پیش ما بماند، کاش می شد پشتش را کرم مالید که کمتر درد بکشد، شلاق تمام می شود، نازلی بلند می شود، صدایش را می شنویم که می گوید: "این فقط جسم من بود!" شکنجه گر تخت را برمی دارد و همراه تواب ها و نازلی از بند بیرون می رود! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... آسایش بیشتری بر بند حاکم است، من هم آرامش بیشتری احساس می کنم، بیشتر کتاب می خوانیم و باهم بحث داریم هرچند تعدادمان زیاد نیست، پروین و برخی دیگر که برای مدتی به دلایل مختلف چادر مشکی سر نکردند در بند هستند چون بعد از چند بار نرفتن به ملاقات دوباره تصمیم گرفتند که چادر مشکی سر کنند و به ملاقات بروند، فشاری را که از طرف خانواده و دوستان به امثال پروین می آید را احساس می کنم، دلم برای نینا تنگ شده و نگرانش هستم هرچند مطمئنم که هر مسأله ای پیش بیاید او سرحال به بند برخواهد گشت، به خاطر آرامشی که دارم درد معده ام کم شده و گاهی روی یک سنگ کار می کنم، سنگ کوچکی درست می کنم و روی آن یکی از نقاشی های ونگوگ را می کشم، سنگ را از حیاط درآوردم، سنگ سبز زیبائی است، ابتدا با سائیدن آن به زمین هواخوری صافش کردم و بعد یک سوراخ برای رد کردن نخ در آن ایجاد کردم، احساس می کنم کار روی سنگ هرچند سخت است ولی آرامبخش هم هست.

به وسیله آتش کبریت یک خودکار و یک سوزن خیاطی را به هم چسبانده ام و این مهمترین وسیله کارم است، به علاوه تیغ تراش که آن را هم به کمک آتش به سر یک خودکار جوش داده ام، طرحم را ابتدا با مداد روی سنگ می کشم و بعد با سوزن روی آن را می خراشم و هر بار که با سوزن روی آن می کشم آن را بیشتر حک می کنم تا این که بین طرح و اطراف سنگ دره ای ایجاد می شود، با کمک تیغ اطراف سنگ را می تراشم و به این طریق طرح را برجسته می کنم، بعد با کار روی خود طرح آن را به شکلی که دوست دارم درمی آورم .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... روز جمعه است و ما در حال نظافت همه بند هستیم، تمام سلول ها را از سقف تا کف می شوئیم، در حال شستن هستم و لباس هایم خیس هستند که صدای نگهبان بند را می شنوم، لیستی را می خواند که با وسایلشان از بند بیرون بروند، من و راز هم در لیست هستیم! ما فکر می کردیم که جمعه نقل و انتقالی صورت نخواهد گرفت، برای همین امروز را برای نظافت انتخاب کردیم، همه کار را رها می کنند و ما مشغول جمع کردن وسایلمان می شویم!

از آنجائی که وقتی نینا و بقیه می رفتند همه پولمان را به آنها دادیم هیچ پولی نداریم و اگر ما را به سلول ببرند برای مدتی مشکل خواهیم داشت، صابون و نوار بهداشتی و بعضی مواد غذائی را مجبوریم از فروشگاه بخریم، وقتی پول نداریم از داشتن آنها محروم می مانیم، پروین به سراغم می آید، ما رابطه ای به جز صبح به خیر باهم نداریم، دوستان او کسانی بودند که به خاطر چادر ‌رنگی زودتر از بند رفتند، می گوید: "می دانم که پول کم دارید، این پول را بگیر!"

- ولی اگر شماها را هم فردا منتقل کنند چی؟ خودتون احتیاج دارین!

- ما به اندازه کافی داریم!

از او تشکر می کنم، یکدیگر را می بوسیم، پول را بین خودمان تقسیم می کنیم، بقیه را می بوسیم و از بند بیرون می رویم! نگهبانان بعد از بازدید بدنی از ما می خواهند که سوار اتوبوس شویم، ساک هایمان را می گردند که نوشته و یا کاردستی پیدا کنند! نوشته هائی را در جاهائی مخفی کرده ام و چند کاردستی هم جاسازی کرده ام که امیدوارم پیدا نکنند!

اتوبوس حرکت می کند و از همان راهی که کمتر از یک سال پیش به زندان قزلحصار آمد برمی گردد، به کرج می رسیم که جاده تهران را در پیش بگیریم، بعد از ظهر است ولی به خاطر این که جمعه و تعطیل است مردم زیادی در خیابان ها هستند، آنها را تماشا می کنم، کاش من هم در بین آنها بودم و می توانستم آزادانه قدم بزنم ولی آیا واقعا آنها آزادند؟ نه، کسی در جامعه اسلام زده آزاد نیست! در تخیلاتم غوطه ور هستم که به تهران می رسیم و اتوبوس راه شمال تهران را در پیش می گیرد، احساس هیجان می کنم، حالا در مورد نینا و بقیه خواهم شنید، این که چه می کنند و آیا سلامت هستند؟ مردم در خیابان ها قدم می زنند، برخی عجله دارند، کاش می دانستند که ما زندانی هستیم! حالا در خیابان های شمال تهران هستیم، شمال ثروتمند که کاملا با جنوب تهران فرق دارد، اتوبوس در مقابل در اوین می ایستد، کنترل می شود و به داخل حرکت می کند، به هر یک از ما چشمبندی می دهند که قبل از پیاده شدن از اتوبوس آن را ببندیم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... اواسط بهمن سال ١٣۶۵ است، نگهبان اسمم را از بلندگو برای بازجوئی می خواند! نمی دانم برای چیست، آماده می شوم و می روم، نگهبان از من می خواهد که در راهروی اصلی منتظر باشم، نگهبان مردی می آید و مرا به ساختمانی می برد که برایم جدید است، مرا در سالنی می گذارد و می رود، مثل اداره است و سکوت بر همه جا حاکم است، مردی می آید و از من می خواهد که به دنبالش بروم، صدایش را می شناسم، ناصریان است! گاهی به اتاقمان برای بازدید می آید، هم دادیار است و هم بازجو است! او همه کار می کند، شلاق می زند، بازجوئی می گیرد و هر کاری که به نظرش لازم باشد انجام می دهد! مرا به داخل اتاقی می برد و از من می خواهد که روی یک صندلی بنشینم و شروع به بازجوئی می کند، احساس می کنم کسان دیگری هم در اتاق هستند، می پرسد: "آیا در صورت آزادی حاضرم تعهد عدم فعالیت بدهم؟" و من جواب می دهم: "نه!" هرچند به نظرم می آید چیزی که او دارد از من می خواهد متفاوت از انزجار یا توبه نامه ای است که تا به حال از همه خواسته اند!

نظرم را در مورد مارکسیسم و رژیم می پرسد و من می گویم که به چنین سؤال هائی جواب نمی دهم! این همیشه پاسخ من به سؤال های مربوط به نظرم بوده است، با سؤال هائی سعی می کند که مرا به حرف بکشد تا در مورد نظراتم حرف بزنم و من هر بار می گویم: "جواب نمی دهم!" می گوید چشمبند را بردارم، احساس عجیبی می کنم، چشمبند را برمی دارم و برادرم را می بینم که در اتاق است! او را بغل می کنم و دلم می خواهد که از بغلم رهایش نکنم، چهار نفر دیگر هم در اتاق هستند، باید بازجو باشند، من و برادرم در کنار هم می نشینیم و سعی می کنیم آن چنان آرام حرف بزنیم که آنها نشنوند، برادرم می گوید: "آنها قبول کرده اند در مقابل گرفتن پول تو را آزاد کنند به شرطی که بنویسی که بعد از آزادی فعالیت سیاسی نخواهی کرد! آنها از تو نمی خواهند که در مورد گذشته ات انزجار بدهی و یا از رژیم تعریف کنی، فقط از تو می خواهند که بنویسی که بعد از آزادی با جریانات سیاسی رابطه نخواهی گرفت، اینها این کار را برای پول می کنند ولی تو باید تصمیم بگیری، اگر راضی به امضاء آن تعهدنامه هستی من می توانم پول را بدهم و آزادت کنم!"

- من آزادیم را بدون شرط می خواهم!

- هر چه تو بگی ولی اگر یک روز نظرت تغییر کند ممکن است آن وقت آنها راضی به قبول پول و آزادی تو نشوند! منظورم این است که ممکن است دیگر دیر شده باشد!

- می فهمم چی میگی، آره، ممکن است این اتفاق بیفتد ولی دوست ندارم که مشروط آزاد شوم!

- اگر بیرون بیایی مجبور نیستی که در ایران بمانی و دوباره دستگیر بشی، می توانی از کشور خارج شوی و در آرامش زندگی کنی!

- ولی الان آمادگی امضاء تعهدنامه را ندارم!

- مسأله ای نیست، مواظب خودت باش!

ما را از هم جدا می کنند و یکی از آنها مرا به بند برمی گرداند، در حالی برای دوستانم تعریف می کنم که در ملاقات و بازجوئی چه گذشت که برخی دیگر نیز می شنوند و من اهمیتی نمی دهم، دوستانم در مورد ناصریان و پول گرفتن او جوک می سازند و می خندیم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... صبح است و مشغول خوردن صبحانه هستیم، تواب ها طوری به ما نگاه می کنند گوئی که موجودات خطرناکی دیده اند! نگهبان از بلندگو تعدادی اسم می خواند که با تمام وسائل از بند بیرون بروند، اسامی همه ما که از بند دیگر آمده بودیم به علاوه تعدادی از بند چهار در لیست است، به نظر می رسد که افرادی که از بند چهار خوانده شده اند آنهائی هستند که ادای تواب ها را درمی آورند و تواب واقعی نیستند! از بند بیرون می رویم، نمی دانم موضوع چیست، حتما ما را به زندان دیگری می برند ولی کدام زندان؟ زندانیان زن را دیگر به قزلحصار نمی برند، تنها جائی که احتمالا ما را خواهند برد گوهردشت است، زندانی که در بد بودن مشهور است و دنیا که دلم برایش خیلی تنگ شده از آن برایم گفته است، برای مدتی در راهرو منتظر می شویم، بالاخره نگهبانان می آیند و از ما می خواهند که به دنبالشان برویم، من هم وسایلم را از راهرو برمی دارم و همراه بقیه از ساختمان خارج می شوم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... حدود شش ماه است که اینجا هستیم، در این زندان دست ساز شاه که نمایندگان خدا روی زمین آن را به ارث بردند و خوب از آن استفاده می کنند، امروز نگهبانان از ما خواستند که با تمام وسایلمان آماده باشیم، می دانیم که به اوین برگردانده خواهیم شد، اینجا دیگر چیز دیدنی برای نشان دادن به ما وجود ندارد برای همین ما را برخواهند گرداند! ..... حالا همه چیز در اینجا بر وفق مراد رژیم است، ما هم با زخم هائی پنهان بر وجودمان به اوین برمی گردیم تا از جنایتی که شاهدش بودیم برای دوستانمان بگوئیم، شاید هرگز نتوانیم گریه و فریاد زندانیان زیر شکنجه را فراموش کنیم، کتاب های زیادی را که از کتابخانه زندان گرفتیم کپی کردیم تا برای دوستانمان هدیه ببریم، بهترین هدیه ای که در زندان می توان داد و یا گرفت، نگهبانان از ما می خواهند که از بند بیرون برویم! سوار اتوبوس می شویم که دوباره به اوین برگردیم! ..... پائیز سال ١٣۶۶ است، به اوین می رسیم، نگهبانانی که می شناسیمشان ما را با خود می برند، ما را به ساختمان ٢١۶ می برند‌ و به بند ٢٠٩ که بند سلول های انفرادی است، نمی دانم که سلول خالی کم دارند و یا سیاستشان این است که در هر سلول سه نفر بگذارند؟ .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

..... چند روز است که از بلندگوی اتاق میزگرد توابینی را پخش می کنند که در مورد خوبی های رژیم حرف می زنند! به آن گوش نمی دهم، چون نه اعترافات شکست خوردگان برایم جالبند و نه وقت آن را دارم که گوش بدهم، برای همین به کارهای خواندن و نوشتنم ادامه می دهم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

شب است، در بند سه به شدت کوبیده می شود و زندانیان نگهبانان را صدا می کنند! صدائی از بند سه به نگهبانان می گوید که یکی از زندانیان باید به بیمارستان منتقل شود، کسی دارد می میرد! احساس نگرانی تمام وجودم را در خود می پیچاند، آیا کسی دست به خودکشی زده است؟ اگر نه، چطور می تواند حال کسی یک دفعه آن قدر بد شود که در حال مرگ باشد؟ در حالی که افکارم مشغولند سعی می کنم بخوابم، صداهائی از بیرون می آیند که معلوم است نگهبانان به بند سه رفت و آمد می کنند، چشمانم را می بندم و آرزو می کنم که خواب دنیای بیرون را، خواب آزادی را ببینم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح است و بند سه هواخوری دارند، به بالای قفسه می روم و آنها را نگاه می کنم، همه غمگین قدم می زنند، روژین به یکی از دوستانش مورس می زند و پاسخ می گیرد که پروین دیشب دست به خودکشی زده است! به یاد برخورد خانواده پروین می افتم وقتی مبارزه برای چادر رنگی شروع شد و پروین ابتدا در حرکت نبود، اولین باری که بعد از آن جریان به ملاقات رفت پدرش به او گفته بود که چرا همراه بقیه نیست و به ملاقات آمده است؟ انتظارات خانواده اش چیزی بودند که او شاید قبول نداشت، فکر می کنم روابطش هم هرگز راضیش نمی کردند، یادم می آید وقتی که من و دوستانم از قزل منتقل می شدیم او به من پول داد هرچند رابطه ای به جز احوالپرسی باهم نداشتیم! او بیشتر از این که سیاسی باشد انساندوست است، یک انسانگرای واقعی است، فکر می کنم هر انسانی اول باید انساندوست باشد و بعد سیاسی وگرنه سیاستش نمی تواند برای کمک به مردم باشد!

فکر خودکشی پروین رهایم نمی کند، خودکشی پدیده ای مربوط به روانشناسی اجتماعی است، پروین با کشتن خودش دنیای اطرافش را محاکمه کرد، زندان را که مثل یک کارخانه می ماند با این تفاوت که تولیداتش مرگ و جنون است به خصوص زندان اسلامی را محاکمه کرد، او با پشت کردن به محیطش آن هم با انتخاب مرگ، آن را محکوم کرد، به این طریق به جامعه گفت که ارزش او را درک نکرده و لیاقت داشتنش را نداشته است، پروین ما را تنها گذاشت، ما را رها کرد، شاید انتقام تنهائیش را گرفت! محیطی که بی آن که به زبان آورده باشد تعیین کرده بود که نمی تواند با هر کس که می خواهد دوست باشد! محیطی که نه علنا ولی عملا برایش تعیین کرده بود که دوستانش چه کسانی باید باشند، او را می بینم که در پهنای آسمان شبش ستاره ای نمی درخشد و افقش خاکستری است! پروین را می بینم که روز به روز، ماه به ماه، سال به سال از نردبان نا امیدی بالا می رود!

او را می بینم که در بالای نردبان نا امیدی ایستاده است و سقف دنیا به سرش فشار می آورد، تحملش را از دست داده است، دوستی نیست که دستش را بگیرد و او را در پائین آمدن از نردبان کمک کند، نردبان را رها می کند تا خود را رها کرده باشد، دیگر سرش به سقف دنیا نچسبیده است و فشاری روی آن نیست، در دنیائی زندگی می کنیم که یک نفر خودش را می کشد بی آن که کسی بداند، در این اتاق های شلوغ چقدر انسان تنهاست!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از ظهر است و نوبت هواخوری اتاق ماست، از علامت لباس روی بند می فهمم که از نینا نامه دارم، به محض برگشتن به اتاق شروع به خواندن می کنم، نینا نوشته است:

دیروز در برنامه ای که از بلندگو پخش می شد یکی از توابین در مورد همسر پروین حرف زد! او طوری حرف زد که وانمود کند که او با رژیم همکاری کرده است، همسر پروین زندانی زمان شاه هم بود و سه سال پیش اعدام شد، پروین می دانست که او هرگز با رژیم همکاری نکرده است، پروین و همسرش وقتی دستگیر شدند فقط بیست روز بود که ازدواج کرده بودند، بعد از گوش دادن به آن برنامه پروین به دوستانش گفت که می خواهد حمام کند، داروی نظافت خورد و به رختخواب رفت و گفت که می خواهد بخوابد! وقتی دوستانش متوجه شدند که او خون استفراغ می کند در بند را زدند که او را به بیمارستان بفرستند، پروین نمی خواست برود، تخت را گرفته بود که نرود، بالاخره او را به بیمارستان بردند ولی نمی دانم آیا برای درمانش کاری خواهند کرد یا او را رها می کنند تا جان دهد؟ نمی دانم پروین را می شناسی یا نه ولی من فکر نمی کنم که علت خودکشیش شنیدن حرف یک مشت تواب بوده باشد، می توانم بگویم که مدتی بود که مرگ را در چهره اش می دیدم، انگار از پشت یک عکس نگاه می کرد، نگاه می کرد بی آن که ببیند، او مرده بود و فقط احتیاج به یک هل دادن داشت تا بدنش را خاک کند!

آن خبر در مورد همسرش کار آخر را کرد، باید به تو بگویم که در عرض یک سالی که از یکدیگر دور بوده ایم این تنها پروین نبود که دچار تناقض و بحران شده بود، برخی به دلیل متفاوت دچار بحران شدند، برای مثال مونا که تو را در قزلحصار ضدانقلاب می خواند در عرض یک سال گذشته شرایط بدی داشت، او در تناقض بین این که به عنوان یک مبارز در زندان بماند و یا شرط آزادی را بپذیرد و برود دست و پا می زد، برای مدتی وضع بدی داشت، آن قدر که گاهی تشنج بهش دست می داد، تا این که تصمیمش را گرفت، حالا حالش خوب است و آماده است که شرایط آزادی را بپذیرد، از نگهبان خواسته است که همراه برخی از دوستانش به بند دو منتقل شود و وضع روحیش خوب است، به هر حال مسأله پروین متفاوت بود، مدام در حال قدم زدن بود و فکر می کرد، هر کس می توانست بفهمد که دارد تصمیم می گیرد و خبری که در مورد همسرش شنید او را مصمم کرد!

دیشب که می خواست به حمام برود آب سرد بود و یکی از دوستانش می بیند که او دارد با خود داروی نظافت می برد، از پروین می پرسد چه کار می کنی و پروین به او پاسخ می دهد: "بچه نشو!" شاید هر دوی آنها می دانستند که در مورد چه چیز حرف می زنند، فکر می کنم دوستش می توانست حدس بزند که پروین چه قصدی دارد ولی جلوی او را نگرفت، پروین از حمام بیرون آمد و رفت خوابید در حالی که نفسش بوی داروی نظافت می داد، شکمش صدا می داد، دوستش از او می پرسد: "چه کار کردی؟" و پروین پاسخ می دهد: "بچه نشو!" بالاخره هم اتاقی هایش نگهبانان را صدا می کنند که او را به بیمارستان ببرند، می دانی که هیچ یک از ما در اتاق او نبودیم، همه هم اتاقی هایش از جریانات مختلف راست هستند، ما فقط شاهد این بودیم که می گوید: "حالم خوب است!" و نمی خواست برود هرچند شکمش داشت می جوشید و اطرافیانش صدای آن را می شنیدند و بوی داروی نظافت به مشامشان می رسید! وقتی داشت می رفت صورتش را دیدم، مرگ را در صورتش دیدم، مرده بود هرچند درد شدیدی داشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز از خودکشی پروین گذشته است، می شنویم که پروین جان باخته است، می شنویم که چهار روز بعد از خودکشی مرده است، در روز دومی که پروین در بهداری بوده است یکی از زندانیان که رفته بوده پیش دکتر صدای او را شنیده بوده که در عین حال که از خوردن دارو امتناع می کرده می گفته است: "دارم می سوزم!" .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نسرین پرواز هشت سال از سال ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۹ در زندان های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بود و پس از آزادی هست و نیستش را در دوزخی بی همتا در جهان به نام ایران رها کرده و به فرامرز گریخت، نسرین برای شکنجه های فراوان و به ویژه مشت و سیلی و توسری هائی که خورده بود دچار تومور مغزی شد و به ناچار عمل جراحی پیچیده ای در شهریورماه سال ۱۳۹۱ بر روی سرش انجام گرفت و هم اکنون به سختی بیمار است.

در پیوند با این نوشتار نگاه کردن به دو نوشتار دیگر در لینک های زیر نیز سودمند است:

لینک یک:

http://iranglobal.info/node/66806

لینک دو:

http://iranglobal.info/node/66888

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
http://www.nasrinparvaz.org/fa/wp-content/uploads/2016/09/%D8%B2%D9%8A%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AA%D9%87-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-whole.pdf
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: