دهان این هیولا همچنان باز است، نیم نگاهی به دیروز

به زعم ما تساوی ترک ها ، کردها ، لرها ،عرب ها ،بلوچ ها با فارسی زبانان به سود همه ملّتها است. چرا که درجهان امروز کثرت فرهنگی، تفاوت فرهنگ ها ، تفاوت قومی ، حضور ساکنان و دارندگان این کثرت و فرهنگ در یک کشوراجتناب ناپذیر است. و یک دست کردن و شبیه سازی اجباری مردم به یکدیگرنشانه های اصلی افول دموکراسی محسوب می شود...

  

دهان خون آلود هیولای "جمهوری اسلامی" همچنان سیری ناپذیر تشنه ی خون است.
 امروز ما ادامه دیروز ماست. آنچه دیروز بر سرمان مان آورده اند میتواند روشنگر فریادهای انعکاس نیافته و دیده نشده و گمشده ی ستمکشان ما باشد. از این رو نیم نگاهی به گذشته میکنم تا مبادا بلاهایی که در هر دقیقه و ساعت در تاریکخانه های شکنجه و کشتار بر سر ما میاورند فراموشمان بشود، و شاید فریادهای "  دیماه" و ادامه دهندگان را بهتر درک و احساس کنیم:
 **

در باره نامه به آقای «احمد شهید» گزارشگر ویژه حقوق بشر:

این نامه برای آقای« احمد شهید » زمانیکه درماه سپتامبر2011 به پاریس آمده بود، نوشته شده است. من ازطرف سازمان گزارشگران بدون مرز و نیز کنفدراسیون حقوق بشر در فرانسه برای ارائه گزارش دررابطه با وضعیت زندانیان آذربایجان انتخاب شدم. به من حدود 30 تا 45 دقیقه مهلت داده شد تا گزارش خودم را به آقای احمد شهید وهیات همراهش ارائه بدهم.  
-دراین گزارش درباره اعدام کودکان زیر18 سال،
-و نیزموضوع ستم ملّی که نسبت به ما ملّیت های درزنجیر ایران به شیوه بی رحمانه ای اعمال می شود، سخنانی به ایشان گفتم.

دررابطه با اعدام کودکان، به اعدام «معصومه قامتی» اشاره کردم. او کودکی بود که درحین بازی با دوستش به طور تصادفی او را درچاه خانه شان انداخته بود ومنجربه قتلش شده بود که به این دلیل سالها زندانی شد و با این که کودکی بیش نبود به قصاص محکوم گردید.او بعد ازاینکه 18 ساله شد؛ به درخواست خانواده مقتول درزندان اعدام شد.من درآنجا شاهد درد و رنجی بودم که او با جثه کوچک وتن نحیف و رنجورش متحمل میشد.

«زهرا شکوری » یا « شکورزاده » زندانی دیگری بود که اززندان مراغه به زندان تبریزمنتقل شده بود. او از سن 15 سالگی به جرم قتل دختر خوانده اش که بچه ای 5 ساله بود، زندانی شده بود. همسر او مردی 35 ساله بود که همسر دومش راطلاق داده بود. و با زهرا که کودکی بیش نبود، ازدواج کرده بود.اوهمواره دخترخردسالش را مورد ضرب و شتم قرارمیداده ،به طوریکه یک گوش کودک دراثرکتکهای که پدر به اومیزده ناشنوا شده بود.

ماجرای کشته شده دختر بچه از این قرار بوده که همسر زهرا برای دختر بچه اش النگو می خرد و این مایه نزاع دوکودک می شود تا جائیکه پدر کودک برای پا درمیانی به میان آنها می آید. که درنتیجه آن بچه دراثرضربات پدرکشته می شود. پدر به اتفاق زهرا کودک را که از ناحیه سینه چاقو خورده بود درحیاط خانه دفن می کند و به زهرا میگوید که جرم کشته شدن کودک را در صورت علنی شدن موضوع  قتل به عهده بگیرید و به او قول می دهد که خودش به هیچ عنوان از زهرا شکایت نخواهد کرد؛ ونیز به مادر دختربچه مقتولش نیز اجازه نخواهد تا از زهرا شکایت کند.

زهرا که هیچ آگاهی نسبت به مسائل حقوقی نداشته است. زمانیکه ماموران پلیس به شکایت مادربچه خانه را جستجو می کردند. جسد بی جان کودک را از زیر خا ک باغچه بیرون می آورند .دربازجویی که از زهرا در اداره پلیس و آگاهی انجام می گیرد زهرا به سفارش همسرش که قاتل واقعی دختر 5 ساله اش بوده ؛همه جرم را برعهده می گیرد و به قصاص محکوم می شود. و ازآن روز به بعد او در زندان مراغه ونیز درزندان تبریززندانی می شود.

همسرش نیزبرای مدت کوتاهی دستگیرولی بعد در تبانی با همسر اوّلش یعنی مادربچه مقتول، خودش را از زندان و قصاص رها می کند و به اتفاق همسراولش که وعده ازدواج دوباره را به او داده بود علیه زهرا شکایت می کند و به این ترتیب زهرای بی گناه که خود کودکی بیش نبود به قصاص محکوم می شود. من درزمانیکه در زندان بودم او درسختترین شرایط ممکن زندانی شده بود. و قرار بود بعد از رسیدن به سن 18 سالگی اعدام شود.که من ازوقتی از زندان تبریز به خارج از ایران آمده ام اطلاعی ازاو ندارم که حکم اعدام اش به اجرا در آمده است یا خیر؟
**

با آقای احمد شهید وهیات همراهش :

حضور«آقای احمد شهید» گزارشگر ویژه حقوق بشر

با سلام به «آقای احمد شهید» و آرزوی پیروزی عدالت درجهان

من «شهناز غلامی» فرزند غلامرضا روزنامه نگار ایرانی هستم که درسال 1346 درشهر تبریز متولّد شدم. بیشتر مقاله ها و نوشته های من درباره موضوع عدم تبعیض جنسیتی علیه زنان و وارد آمدن فشارو تضیقات علیه مردم آذربایجان مانند شکنجه وآزار دستگیرشدگان ، اعدام ها وسرکوب های سیستماتیک توسط رژیم توتالیتراسلامی می باشد.

من درسال 1368 به علّت فعالیتهای سیاسی ام به همراه چهارنفر از دوستانم دستگیر شدم و طی دادنامه شماره 64-5/3/69  به تحمل 8 سال حبس محکوم شدم و بدون این که درتمام این مدّت به مرخصی بروم بعد ازتحمل نصف محکومیتم درسال 1372 از زندان آزاد شدم.

یک سال بعد ازدانشگاه اخراج شدم و برای بار دوم درمرداد ماه 1386 برای مدت یک ماه به دلیل درج مقاله ای با عنوان« شفاف سازی پیرامون حوادث آذربایجان» و شرکت در راهپیمایی اعتراضی آن سال دستگیر شدم و بعد با سند کارگاه یکی از آشناهایمان از زندان به طورموقّت آزاد شدم. ولی در بار دوّم دستگیری ام نیز طی دادنامه شماره 672-14/6/87 از طرف شعبه 6 دادگاه تجدید نظراستان آذربایجان شرقی به 6 ماه حبس محکوم شدم.

و برای بارسوم در19 آبان دستگیر شدم وبعد از69 روز در تاریخ 18/10/1387 با گذاشتن سند 20 میلیونی از زندان به طورموقت آزاد شدم و برای بارسوم ازطرف شعبه 2 دادگاه انقلاب اسلامی تبریز به 8 سال حبس و ممنوعیت خروج از کشور محکوم شدم. ولی هنوز احکام صادره در دادگاه تجدید نظراستان بود که توانستم توسط وکیلم تا قطعی شدن حکم و رفتنش به شعبه اجرا؛ از زندان مرکزی تبریز به طور موقّت آزاد شوم.مدتی را در ایران زندگی مخفی داشته باشم.

 و بعد با دخترکوچکم که دانش آموز دوره ابتدایی بود.درتورکیه تقاضایی پناهندگی بدهیم.و بعد از قبولی درخواست پناهندگی، ما را به عنوان پناهنده سیاسی به کشور فرانسه اعزام کردند. درضمن لازم است بگویم که من در سال 1386 ودرسال 1387 با «سکینه محمدی آشتیانی» که محکوم به سنگسار شده است هم سلول بودم و با او برای گرفتن حکم به دادگاه برده شدیم.

 خبرهایی که هر روز از داخل ایران به گوش می رسد .حکایت از سرکوب دامنه دار و تداوم خشونت نسبت به معترضین سیاسی در سرتاسر کشور دارد. متاسفانه درایران شاهد موج گسترده ای ازاعدام ها ، تجاوزات جنسی سیستماتیک، شکنجه های جسمی و روانی و زندانی کردن های فله ای فعالین هستیم.

علاوه بر آنچه گفته آمد.مردم آذربایجان نیزچالش های مربوط به خود را دارند؛ در ایران بنا به نظر اکثر جامعه شناسان هیچ ملتی در اکثریت نیست واین کشور مجموعه ای از اقلیت های زیر را شامل می شود:«ترک ها ، فارس ها ، کردها ،عرب ها ، بلوچ ها، لرها ، ترکمن ها ، بختیاری ها ، مازندرانی ها ، تالش ها ، گیلک ها و ارمنی ها».

به زعم ما تساوی ترک ها ، کردها ، لرها ،عرب ها ،بلوچ ها با فارسی زبانان به سود همه ملّتها است. چرا که درجهان امروز کثرت فرهنگی، تفاوت فرهنگ ها ، تفاوت قومی ، حضور ساکنان و دارندگان این کثرت و فرهنگ در یک کشوراجتناب ناپذیر است. و یک دست کردن و شبیه سازی اجباری مردم به یکدیگرنشانه های اصلی افول دموکراسی محسوب می شود.

به دلیل همین ستم ملی است که زن آذربایجانی چهار بار مورد تبعیض قرار می گیرد:

تبعیض سیاسی : نبود دموکراسی مثل سایر زنان ایران.  

تبعیض جنسیتی : به دلیل جنس زن بودن.

 تبعیض سنّتی : در جوامع کوچک وعقب مانده ، زن تابع قوانین سنّتی است.

 ستم ملّی : که ترکها ، عرب ها ، ترکمن ها ، بلوچ ها ، کردها، لرها وغیره را شامل می شود.

مردم آذربایجان به دلیل وجود ستم ملّی دراین منطقه همچون سایر گروههای اتنیک مجبورهستند تا روند تزایدی اختناق ، فقر ، نابرابری اقتصادی ، تورم ، بیکاری ، اعتیاد ، فحشاء و غیره را به طرزی مضاعف تجربه کنند.

دراین جا فقط به طور نمونه به تعدادی از زندانیان منطقه آذربایجان اشاره می شود:

« فرانک فرید، بهاره هدایت، مهندس نعیمی ، سعید متین پور، حسن ارک .»

زنان مبارز سیاسی درهنگام دستگیری بدون توجه به ظرافت های روحی زنانه شان تا زمان اتمام دورهای بازجویی شان که سختترین مرحله هردستگیری است درسلول های انفرادی اداره اطلاعات زندانی می شوند . چنانکه  من و دوستم « ستاره تمیزی» وقتی در سال 1368دستگیرشدیم به مدت شش ماه برای تفیهم اتهام و تنظیم کیفرخواست و فرستاده شدنش به دادگاه انقلاب اسلامی تبریزدرغیرانسانی ترین شرایط ممکن درسلول های انفرادی اداره اطلاعات سپاه تبریز واقع درخیابان ارتش زندانی شدیم.

-بازجویی ها برای تخریب روحیه و روان دستگیرشدگان ونیز برای ایجاد بی خوابی در آنها اغلب اواخر ونیمه های شب انجام گرفته و می گیرد.

 بازجویی توسط چندین بازجو و به صورت توامان می باشد.

 فحاشی و توهین های زشت اخلاقی واهانت نسبت به دستگیرشدگان از امورمتداول می باشد.

برای تحت فشار قرار دادن و گرفتن اعتراف اززندانیان سیاسی زن که مادر بوده وصاحب فرزند هستند اغلب فرزندان آنها را تهدید به مرگ و ربوده شدن ویا شکنجه و آزار می کنند.

  ایراد توهینها ی زشت اخلاقی نسبت به زنان و متهم ساختن آنها به داشتن رابطه نامشروع با دوستان همفکر مردشان از دیگر شکنجه ها و آزارهای جنسی است که برای به ابتذال کشاندن روابط فکری و سیاسی افراد به آنها ایراد می شود.

 تجاوز جنسی نسبت به زنان و مردان توسط بازجویان در محل بازجویی.

وادارکردن زنان زندانی به سرکردن چادرهای تیره ،کثیف وغیر بهداشتی ومجبورساختن آنها به پوشاندن تمامی قسمت بدن به غیراز دوچشم ودو دست درداخل زندان ونیز دراداره اطلاعات سپاه وغیره توسط ماموران اداره اطلاعات سپاه ونیز زندانبانها.

ماموران اداره اطلاعات و مسئولان زندان نسبت به موضوع  اعتصاب غذای زندانیان سیاسی ابراز بی تفاوتی می کنند . گرسنگی و تشنگی زندانیان به هیچ وجه برای آنها مهم نبوده و نیست آنها برای شکستن اعتصاب غذای زندانیان حتی آنها را مورد ضرب و شتم قرار می دهند به طوری که خودم وقتی دردهه 60 زندانی شده بودم به علت بدرفتاریهای بازجویان نسبت به من و دوستانم که چهار نفر بودند، تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم، درنتیجه این اقدام، آنها مرا به اطاق بازجویی بردند ، و خواستند علیرغم داشتن چشمبند، رو به دیوار بیایستم ، وقتی  این کار را کردم یکی از بازجوبان با مشت و لگد؛ ضربات محکمی به سر و تمامی بدن من وارد آورد که درنتیجه آن ضربات چند روز بیهوش شدم و وقتی به خودم آمدم برای مدت چند هفته قادر به تکلم نبودم و دچار حملات شدید عصبی می شدم.

به زندانیان سیاسی زن اجازه هواخوری به بندرت و خیلی کم داده می شود. به عنوان مثال وقتی که من ودوستم ستاره تمیزی  درسال 1368دستگیر و به اداره اطلاعات سپاه تبریز برده شدیم درآنجا حدود شش ماه درسلول انفرادی حبس شدیم درتمام مدت حبس مان درهقته به طورمتوسط حتّی دوساعت هم به ما اجازه هوارخوری داده نشد. ]

علاوه برآن درسال 1386نیزکه  بازداشت شدم قریب به یک ماهی دربازداشتگاه بودم به غیر ازهقته اول دستگیری ام، که دربند نسوان جرایم اطاق چهار یعنی محل نگهداری قاتلین زن بودم،  درتمام مدت بازداشتم، اجازه هواخوری حتی به مدت بسیارکم نیز به من داده نشد.

بیدادگاهها به طور فرمایشی برگزار میشود درگذشته به ما حق داشتنن وکیل را نمیدادند و امروز نیززندانیان برای داشتن وکیل اغلب با مشکل مواجه هستند.

فعالین زن و مرد درزندانهایی که از نظرنوع جرم طبقه بندی درآن انجام نگرفته است زندانی می شوند.

چنانکه من درهرسه مرتبه ازدستگیری ام دربین زندانیان جرایم عادی زندانی شده بودم.

به امید فردایی عاری از دیوار

به امید فردایی عاری از اسارت

.وتحقق عدالت و صلح در جهان

 شهناز غلامی

***

دهان این هیولا همچنان باز است

21-07-2018

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: