تاراج و قلع و قمع زندگی و نسل و تبار من توسط سپاه ابن مرجانه

در همین ابتدا از افرادی که توانایی دارند و یا از سازمانهای حقوق بشری درخواست می کنم که بر مبنای اطلاعات این مقاله و مقالاتی که لینک آنها در وبلاگم و در منابع این مقاله (پایین) آمده است "فیلمی" بسازند تا همه دنیا با ماهیت فاشیستی و شیطانی رژیم سفاک فعلی ایران آشنا شوند و بفهمند که حقیر کیست و سیرت و دین و آیین و ویژگی هایش چیست؟!

روحانی خطاب به ترامپ: "پا روی دم شیر نگذارید."

 

من خطاب به حضرات: شما "شیر" هستید یا ...؟!!!

 

همان‌طور که در مقالات متعددم در منابع و در وبلاگم آورده ام، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران و یا همان سربازان گمنام امام زمان! به خاطر هر انتقادی که در مقالات، کتب، کلاس هایم و یا در اجتماع از غارتگران و حامیان و نگهبانان آنها در این سرزمین می کنم ضربه ای به من و خانواده مظلومم می زند تا شاید بدینوسیله من را از ادامه راهی که برگزیده ام منصرف کند! بویژه بعد از سخنرانیم – در مسجد شهرمان – بر علیه معاویه و سپاه غارتگرش – این حملات ایشان وحشیانه تر شد تا جایی که برای ارعاب و خاموش کردن من دامادمان را – در جو متشنج سال 1389 – "سم" دادند و کشتند – هماگونه که در مقاله مربوطه در منابع تشریح کرده ام به خودم هم سم دادند اما من نمردم! – تنها به جرم اینکه من بر علیه ظلم، ستم، تبعیض، فساد و غارت و ریا استبداد در این سرزمین که به اسم و تحت لوای اسلام اتفاق می افتد می‌گویم و می نویسم! به راستی مگر سربازان امام زمان چه کسانی را به حراست و پاسبانی نشسته اند!؟ ... در هر صورت تمام این رذالت ها و توحش ها نمی توانند مرا تبدیل به یک سرسپرده کنند. مادامیکه به من نگویند که چرا و با دستور چه کسی داماد ما را که از قضا روحانی و سادات و سپاهی بود – صرفا برای تهدید و ارعاب من - بی رحمانه معدوم کردند و نسلم را در صلبم به صلیب کشیدند و سلامت جسم و روح و روان من را از من گرفتند و نسل و تبار من را قلع و قمع کردند من ادامه خواهم داد چرا که این نوع مهندسی و در واقع ریشه کن کردن نسلها (ی منتقد) را در حکومت یزید هم سراغ ندارم.

 

 در این مقاله به تشریح بخشی از خسارت های بویژه مادی ای که به ما زده اند و هنوز هم می زنند می پردازم.

بعد از ضرر 90 میلیون تومانی که با عملیات های ویژه خود در هند به من زدند (مقاله در منابع)

  1. به محض ورود من به ایران موبایلم را که حاوی تمام اطلاعات، عکس ها، فیلم ها و فایل های شخصی و خانوادگیم بود سرقت کردند.
  2. همانند آنچه در هندوستان - در دوره دانشجوییم با من می کردند، هنوز هم – بطور روزانه – در غیاب من وارد آپارتمانم می شوند و بویژه مواد غذایی و ... را می دزدند و به طرق متفاوت به من خسارت می زنند تا جایی که دیگر از پس هزینه هایی که به من تحمیل می کنند بر نمی آیم و واقعا نمی دانم چه کار کنم و از شرشان په چه کسی شکایت کنم؟!!!!!
  3. از حساب بانکیم هم به دفعات سرقت کرده اند. از طریق موبایلم حتی شماره رمز کارت من را هم در مواقع خرید از فروشگاه ها و اینترنت و ... شنود و رصد می‌کنند و اقدام به دزدی از حسابم می‌کنند. – همین نوع دزدی را از حساب های سایر اعضای خانواده ام هم می کنند. آخرین بار بعد از اینکه 400 هزار تومان در مسیر کربلا از مادرم – با برنامه ای حساب شده – دزدیدند مبلغ 600 هزار تومان هم از حساب بانکیش سرقت کردند.
  4. دزدیدن حداقل 300 هزار تومان از من توسط بانک "مهر اقتصاد" جاجرم: 4 سال پیش 3 حساب در این بانک باز کردم و  دو سال پیش سه وام 7 میلیونی – برای خرید آپارتمان - برداشتم که برای هر وام 150 هزار تومان از پولم را نگه داشتند. اقساط که تمام شد و تسویه کردم فقط 100 هزار تومان به من دادند و بهانه آوردند که من سه وام را (بطور همزمان!) بواسطه یک حساب گرفته ام!؟ این بانک با وعده دادن وام 4% مرا جذب کرد و نهایتا متوجه شدم که 18% حساب کرده بودند!؟! ضمن اینکه در آخر که از گردش حسابم پرینت گرفتم متوجه شدم که برداشتهایی از حسابم شده بود که کار خودم نبود!؟!!
  5. سرقت از من توسط مسیولان بانک "مهر ایران" گرمه/جاجرم. 3 سال بود که در این بانک بسیجیان سپرده گذاری داشتم که آخرین موجودی من 13 میلیون بود. نهایتا ایشان 10 میلیون – برای خرید آپارتمان - به من وام دادند. قرار شد در 24 ماه ماهی 455 هزار تومان پس بدهم! نکته حیرت آور اینجاست که در این بانک هم در آخر که پرینت گرفتم متوجه شدم که برداشتهایی از حسابم شده بود که کار خودم نبود!؟!!!!!!!
  6. قطع یارانه من از حدود سه سال پیش! (معلم هستم با مدرک دکترای تخصصی و 22 سال سابقه آموزش – حقوقم ماهی دو میلیون و سیصد!)
  7. صدور قبضهای تلفن و برق و گاز و حتی آب سرسام آور برای من و اعضای خانواده مظلومم که شامل پدر و مادر پیر و هفت خواهر و تنها برادرم هستند. بعنوان نمونه چند روز بعد از اینکه یک مقاله انتقادی تحت عنوان "برشی از زیر پوست مشهد العلم الهدا" نوشتم یک قبض آب برایم آمد 180 هزار تومان! از آنجا که مجرد هستم و قبض آبم از شش هزار و پانصد تومان بیشتر نشده بود اعتراض کردم. 4000 تومان از من گرفتند تا یک فرم درخواست بازدید کنتور پر کنم! 35 هزار تومان هم گرفتند تا کنتور را بازدید کردند و نهایتا گفتند کنتور درست است! و اگر قبض را پرداخت نکنم آب آپارتمانم را قطع می کنند! – درست همان کاری که یزید با جدم کرد... و .... شب همان روز برادرم که قرار بود به واسطه سپرده گذاری 15 میلیون تومان به مدت یک سال از بانک مهر اقتصاد (که بعد فهمیدم بانک سپاه است) برای من وام بگیرد به من زنگ زد و گفت بانک به او گفته است که "یک میلیون و هشتاد هزار تومان" بدهی دارد و وام به او تعلق نمی گیرد! برادرم که آموزگار است می گوید 8 میلیون تومان از آن بانک وام برداشته تا برای رفت و آمد به روستای محل کارش یک خودروی پراید بخرد و حساب کرده متوجه شده باید 14 میلیون پس دهد! او ادامه داد که تمام اقساطش را تا کنون به بانک پرداخت کرده و اینکه گفته اند یک میلیون و هشتاد هزار تومان بدهکار است "دروغ" می گویند و اسناد جعلی درست کرده اند و در واقع از او دزدی کرده اند!! ضمنا همانطور که اشاره شد یک سال است 15 میلیون تومان به اسم برادرم در آن بانک گذاشته ام تا وام بگیرم. حالا بعد از یک سال گفته اند 15 میلیون وام به من تعلق می گیرد (برای خرید آپارتمان) که باید در 19 ماه و هر ماه 800 هزار تومان باز پس دهم.  این بانک علیرغم اصرار ما، پرینت گردش این حساب من را به ما نداد – ما بر اینکار اصرار کردیم چون معتقدیم – طبق معمول خدایگان این سرزمین - از حساب من دزدی کرده اند. مردم باید هوشیار باشند چرا که بانک های جمهوری اسلامی دارند با دستکاری سیستم بانکی و ... از حساب های مردم و بویژه از حساب های منتقدان و مخالفان و کافران و ... دزدی می کنند.

ضمنا برادرم گفت روز بعد از درخواست پرینت از بانک لاستیک و ضبط خودروی پرایدش را هم دزدیدند چرا که به دزدی آنها اعتراض کرده بود! در مورد این ماشین پراید تنها برادرم (سید علی اصغر حسینی) هم لازم است که این نکته را یادآوری کنم که او را که آموزگار ابتدایی آشخانه بجنورد است سال اول خدمتش (1393) به یک مدرسه در یک روستای پرت و دورافتاده به نام روستای "دره ی قزلها"! انداختند که تنها یک نفر دیگر به نام "محمود شکیبا" تحت عنوان مدیر در مدرسه آنجا انجام وظیفه می کرد! برادرم می گفت ظاهرا سه کلاس با ایشان بود که خیلی به ندرت سر کلاس می رفت! و اینکه این آقا در داخل دفتر مدرسه مدام در سخنانش به فرمایشات رهبری استناد می کرد و از ایشان با عنوان "حضرت آقا" و "مقام معظم رهبری" یاد می کرد. تا اینکه بعد از مدتی کوتاه که اعتماد او را هم جلب کرد با شگردی خاص و برنامه ریزی شده خودروی پراید صبای مدل 1388 ی را به چهارده میلیون تومان به او می فروشد! که علیرغم اصرار برادرم قولنامه هم نمی نویسد و  بدون اینکه مدرکی از دزدی خودشان بجا بگذارند برادر تازه کار و نا بلد من را تحت استرس های شدیدی که در آن زمان به ما وارد می کردند (مقاله منابع) در واقع فریب دادند و از او کلاهبرداری کردند. برادرم می گفت چون مطمین بوده حراست آموزش و پرورش او را به خاطر "نیروی ولایی" بودن مدیر مدرسه گذاشته است به او اعتماد کرده بود! برادرم ادامه داد که آقای شکیبا بعد از چند مدت در دفتر مدرسه – که با هم تنها بودند -  شروع به سیگار کشیدن و کمی بعد تعارف و ترغیب او به سیگار کشیدن کرد! و بعد از چند مدت  شروع به "تریاک" کشیدن و صحبتهای آنچنانی در مورد لذت رابطه سکسی اش با برخی دخترها و زنان روستا کرد!! من به تنها برادرم یادآوری کردم که ماموریت آن نیروی ویژه و دوره دیده وزارت اطلاعات آلوده و گرفتار کردن او با شگرد های متفاوت و بر مبنای اصول روانشناسی برای انتقام از من بخاطر روش تدریس، کتب و مقالات انتقادیم بوده است!!! برادر من که قبول شدن او در کنکور به عنوان معلم ابتدایی توطیه و برنامه وزارت اطلاعات برای به گروگان گرفتن او بمنظور ساکت نگهداشتن من بود سالها بود که در آن روستا در آشخانه بجنورد در همان شرایط مشغول به تدریس بود.  شرم آور است اما وزارت اطلاعات جمهوری اصلامی بر روی تنها برادر من تمرکز کرده اند و همان نقشه های شیطانی ای که برای من اجرا کردند و می کنند را برای تنها برادرم هم در برنامه داشتند و دارند (مقاله مربوطه تحت عنوان "در سیطره سپاه شیطان پیغمبر نما" در منابع). در هر صورت این هفته (16/04/1397) در مشهد قصد فروش این خودروی پراید را داشتیم که گفتند "پنج" میلیون تومان بیشتر نمی ارزد چرا که طبق نظر کارشناسی که همینجا گرفتیم این خودرو "چپی" بوده و "تمام" رنگ است و سقفش هم رنگ شده و ...!!!؟؟! ضمن اینکه همان کارشناس گفت که این پراید صفر در سال 1393 که این ماشین تصادفی را به ما به 14 ملیون فروخته اند هفده میلیون بوده اما الان در 1397 بیست و سه میلیون تومان می باشد. – این یعنی اینکه – با احتساب وام هشت میلیونی 18% ی که به برادرم برای خرید این خودرو (که در واقع در آن زمان طبق نظر کارشناس قیمتش پنج میلیون بوده) و هنوز دارد اقساطش را می دهد دادند "حداقل" 22 میلیون تومان از دسترنج و حق زن و فرزند تنها برادرم که از تبار حسین ع هم هست دزدیدند/غارت کردند و در حلق زن و فرزند خودشان ریختند و یا بمب و موشک ساختند و بر سر سوری ها و یمنی ها ریختند!!!!! – همانطور که اشاره شد به خاطر آن هشت میلیون که ترغیبش کردند برای خرید این خودرو از بانک نزول خوارشان وام بگیرد باید 14 میلیون به بانک پس دهد! این را هم در اینجا اضافه کنم که برادرم – علیرغم نبوغش و اشرافش به کتب منبع کارشناسی ارشد - چهار سال متوالی برای کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی کنکور داد که خدایگان ایران زمین اجازه ادامه تحصیل به او را ندادند – همانطور که به من هم این اجازه را ندادند - که نهایتا برادرم برای ادامه تحصیل در این رشته به دانشگاه آزاد شاهرود رفت! در آنجا هم – بخاطر مقالات من – آنقدر او را آزار و اذیت کردند که در 24 سالگی به "مرض قند" مبتلا شد!!!! با این روشها درصدد ریشه کن کردن نسل و تبار من هستند!!!

 

  1. از دیگر خسارت هایی که به ما زده اند این است که با عملیات های ویژه خود ترتیبی دادند که یکی از داماد هایمان که تازه پمپ بنزینی خریداری کرده بود ورشکست شد و پمپ بنزین را از او به قیمت ناچیز خریدند و هم اکنون حتی بعد از فروش پمپ بنزین دامادمان 400 میلیون تومان به بانک های اسلامی! بدهکار است. از فرط استرس هایی هم که به او وارد کردند سکته قلبی کرد و در بیمارستان "دکتر شریعتی" مشهد عمل باز قلب داشت!
  2. ترکاندن لاستیک پراید خواهرم (زهرا) و دزدیدن باتری و ضبط آن و نیز کنتور آب منزل شان، موبایل یک میلیونی و دوچرخه دو میلیونی شوهرش و نیز دوچرخه پسرش در دفعات و زمان های متناوب بخاطر مقالات انتقادی متعددی که من بر علیه سپاه و شورای نگهبان و ... منتشر کردم! ضمنا 10 روز قبل از اینکه شرکت "پدیده" اعلام ورشکستگی کرد یک خانم که از در دوستی با این خواهرم وارد شده بود او را تشویق و راضی کرد که طلاهایش را به هشت میلیون تومان فروخت و سهام پدیده خرید که در واقع با این حربه سرمایه اش را دزدیدند! اگر آن طلاها را هنوز داشت حداقل 40 میلیون ارزش داشتند. نکته قابل تامل تر اینکه دو بار به جان شوهر این خواهرم که اتفاقا یک کارگر بیش نیست سوی قصد داشته اند. (یک بار با خودروی سمند به او زدند و یک بار با موتور سیکلت- هر کدام از اینها داستانی دارد که می شود مقاله ای راجع به آنها نوشت). توضیح اینکه بعد از اینکه سپاه - بخاطر تهدید و ارعاب من – داماد بزرگترمان را کشت (مقاله من را در منابع ببینید) چون می دانند من این دامادمان (شوهر خواهرم) را دوست دارم او و زندگیش را هدف قرار داده اند. دلیل اصلی اینکه این خواهرم مغضوب سپاه واقع شده این است که او جوانی را که همسر شهید دکتر صادقی (که با شهید بهشتی ترور شد) برای ازدواج به او پیشنهاد داد نپذیرفت و از همان زمان دارد آزار و اذیت و تهدید و ارعاب می شود طوری که از فرط استرس هایی که به او وارد می کنند در 25 سالگی به فشار خون و مرض قند و افسردگی و ... مبتلا شد. – توسط سپاه.

10. حدود دو میلیون تومان از طلاها و پولهای مادرم را هم سرقت کردند.

11. سرقت وسایل و سند موتورسیکلت پدرم.

12. سرقت 200 هزار تومان از مادر بزرگم که برای دیدن من آمده بود.

13. مبلغ 800 هزار تومان از پدرم – در اتوبوسی در مشهد - دزدیدند. داشت آن پول را می برد هزینه عمل جراحی ش را بدهد.

14. در خیابانی در مشهد کیف یکی از خواهرانم را که مبلغ 200 هزار تومان داشت دزدیدند.

15. دزدیدن وسایل خودروی خواهرزاده ام.

16. کیف یکی دیگر از خواهرانم را که مبلغ 500 هزار تومان داشت – در مشهد - دزدیدند.

17. دزدی از منزل خواهرم در شب عاشورا! (در آن شب ایشان در مسجد شهرمان به فقرا شام می دادند).

18. سرقت موبایل یک میلیونی خواهر زاده ام در خیابان.

19. مورد دیگر اینکه زمانیکه دفتر کار داشتم (و البته بعد بخاطر تهدید اتشان جمعش کردم) یک دانش آموز داشتم به نام محمد کریمی. ایشان که دانش آموز فعال بسیجی مدرسه ای که در آنجا هم تدریس داشتم بود چهار ترم در کلاسهای مکالمه من شرکت کرد و هر بار دادن شهریه را به بعد موکول کرد و نهایتا هم از 700 هزار تومانی که قرار بود بابت 4 ترم به من بدهد یک ریال هم نداد! ضمن اینکه تمام تلاشش هم این بود که دیگران را از آمدن به کلاس های من منصرف و یا پشیمان کند!؟!

20. سرقت گله گوسفند پدر بزرگم. – همان پدر بزرگی که هر چه داشت وقف امام حسین (ع) کرد که البته الان در اختیار بسیج (گرمه) است!؟!. نکته حیرت آور و وحشتناک این است که کمیته امداد پسر ایشان را تحت پوشش گرفته و با دادن ماهی 90 هزار تومان به آنها آنها را تحت سلطه خود قرار داده و ... – مقاله مرتبط در منابع.

21. بویژه بعد از آنکه یک نامه به انگلیسی به خامنه ای نوشتم (نامه در منابع) و در سایت ایران گلوبال منتشر کردم و لینک آن نامه را برای سران کشورهای متمدن دنیا و سازمانهای حقوق بشری فرستادم دزدی هایشان از من علنی تر شد و وحشیانه تر به آزار و اذیت و شکنجه روحی و روانی من و حتی خانواده مظلومم پرداختند!!!!

نکته قابل تامل تر دیگر این است که حینی که ما را از نظر اقتصادی "فلج" نگه می دارند گاه گاهی مامورانشان به من پیشنهاد نوشتن مقاله یا پایان نامه برای آنها می کنند تا از آن به عنوان اهرمی برای کنترل و فشار مضاعف بر من استفاده کنند! بعنوان نمونه چند وقت قبل – طبق روال معمول –  یک نفر از کرج با من تماس گرفت و از من خواست که پایان نامه کارشناسی ارشدش را (در آموزش زبان) برایش بنویسم! من هم به دلیل مشکلات مالی زیادی که برایم بوجود آورده اند این پیشنهادات وزارت اطلاعات را پذیرفتم. قرار شد به 2 ملیون و 500 هزار تومان برایش بنویسم. – جاهای دیگر 3 و 500 می گیرند. جالب اینجاست که هر وقت من یک مقاله انتقادی می نوشتم استاد راهنمای این فرد به تزی که من برای او می نوشتم خیلی گیرهای بیخود و در عین حال وحشتناکی می داد!!!. –ضمنا ایشان هر بار 200 یا 300 هزار تومان برای من کارت به کارت کرد. اما یک بار به دروغ گفت که 500 هزار تومان به حساب من در فلان تاریخی در گذشته واریز کرده است! من بواسطه دقتی که در این جریانات داشتم مطمین بودم این کار را نکرده اما به اصرار او یک پرینت از بانک گرفتم. – در کمال بهت و حیرت من همان تاریخ و ساعتی که او می گفت در پرینت تایید شده بود!؟!!!

            ضمنا از سال 1380 که به مشهد منتقل شده ام هر جا که برای سکونت رفته ام یک نفر را فرستاده اند که همسایه من شود تا با روشهای خاص خودشان مرا آزار و اذیت روحی و روانی کنند و مدام در تمام مراحل زندگی من مشکل تراشی کنند و به من سخت بگیرند تا شاید بتوانند نوع گفتار و نوشتار و تدریس و ... من را تغییر دهند. بعنوان نمونه بیست روز بعدازاینکه آپارتمان جدید 45 متریم را با 15 میلیون تومان وام مسکن در چهار راه رستگاری قاسم آباد در سال 1388 خریدم یک نفر که می گفت کارمند مخابرات است آمد و در آپارتمان کنار من سکنی گزید. این حیوان تربیت شده نزد فاشیست ها همواره و در هر فرصتی با روشهای قابل‌تأملی به آزار و اذیت من و دزدی از آپارتمان من می پرداخت. ایشان با دو نفر که یکی در ظاهر زن او و یکی در ظاهر برادر او بودند زندگی می‌کرد که هم زن او و هم برادر او به دیوانگی زده بودند و .... (یادآوری اینکه من را تازه از تیمارستان آزادی تهران آزاد کرده بودند! – مقاله من در منابع را مطالعه بفرمایید تا متوجه شوید که چرا و چگونه 48 روز من را بی رحمانه شکنجه جسمی و روحی و روانی و حتی جنسی دادند!!) یادم می‌آید که وقتی یکی از مقالاتم را که عنوان آن "دریل کردن به لایه های درونی سیستم آموزشی ایران و رسیدن به امپریالیسم ایرانی" بود چاپ کردم این آقا تا 10 روز شبها از ساعت 12 شب تا ساعت 2 صبح دیوار مشترک آپارتمانهایمان را که بتونی بود با "دریل" برقی سوراخ سوراخ می‌کرد!؟ و مانع خوابیدن من می شد طوری که روز بعد سر کلاس خوابم می برد! حتی چندین بار به پلیس 110 هم زنگ زدم و پلیس گفت باید بین خودتان مسئله! را حل کنید.... پلیس گفت یکی از شما باید کوتاه بیاید – و بیش از این مقاله ننویسد! - تا این مسائل حل شود!؟؟؟!! در هر صورت بعدازاینکه دیدم در این آپارتمان هم نمی توانم به زندگی ادامه دهم با پیشنهاد پدر و مادرم تصمیم گرفتم آپارتمان را بفروشم و با کمک آن‌ها و وام مسکن آپارتمان جدیدی بخرم.

            بلاخره موفق شدم آپارتمان 45 متریم را در حومه مشهد بفروشم و با وامی که از بانک مسکن (اوراق مسکن) گرفتم یک آپارتمان 71 متری در یک میلان بالاتر خریداری کنم. در تاریخ 15 / 07 / 1393 مبلغ 17 میلیون و پانصد هزارتومان اوراق خریدم که در همان آغاز بانک سه میلیون و پانصد هزار تومان و چند روز بعد 100 هزارتومان دیگر از من گرفت!؟ گفتند این 3600.000 تومان هزینه اوراق بوده! به عبارتی کمتر از 14 میلیون تومان به من رسید! البته این مبلغ را باید در 12 سال سالی 287 هزار تومان اقساط بدهم! یعنی باید برای 14 میلیون حدود 40 میلیون و 50 هزار تومان پس بدهم (بانکداری (غارت) تحت نام اسلام)! کاش به همین‌جا تمام می‌شد!

از همان موقع دنبال انتقال وام آپارتمان قدیمیم که 16 میلیون بوده به آپارتمان جدیدم و فک رهن آن و زدن سندش به اسم خریدارش نیز بودم.... بیش از 30 بار!؟ از آخر قاسم آباد به بانک مسکن شعبه میدان شهدای مشهد و نیز به محضر 221 در خیابان سجاد مشهد و شهرداری و دارایی و اداره تبت و اسناد رفتم و برگشتم اما حتی بعد از حدود 75 روز دوندگی کارم درست نشد!!!!!؟؟؟؟؟ این در حالیست که یکی از همکارانم همین کارها را در عرض یک هفته انجام داد!؟ - همانطور که گفتم با شنود تلفن من و ... از "هر" فرصتی استفاده می کنند تا در امور زندگی من کارشکنی کنند و من را شکنجه دهند.

            در این 75 روز بیش از 10 روز از کارم افتادم و بیش از 200 هزار تومان کرایه تاکسی دادم و بیش از 500 هزارتومان هزینه غذا در رستوران و ... دادم. لازم به یادآوری است که در این 30 روزی که آپارتمان قدیمیم را تخلیه کردم و وسایلم را در یک اتاق در آپارتمان جدیدم ریختم چون پول کامل آپارتمان جدیدم را نداشتم که بدهم 30 روز را در دفتر کارم که یک اتاق کوچک 3 در 3 است زندگی کردم که هیچ امکاناتی نداشت. تنها وقتی می توانستم به آپارتمان جدیدم بروم که کارهای اداری مربوط به آپارتمان قدیمیم تمام می شد و سند را به نام خریدار – که بعد متوجه شدم اطلاعاتی بود - می زدم و پول آن را از او می گرفتم و به فروشنده آپارتمان جدیدم می دادم. و کسانی گه زندگی من را مدیریت می‌کنند و تحت کنترل دارند بر من سخت گرفتند و آشکارا نهایت تلاششان را کردند تا فشار بیشتری به من بیاورند و تا جایی که می توانستند این قضیه را کش دادند..... آن‌ها این ماجرا را کش دادند چون در قرار داد  فروش آپارتمانم از من تعهد گرفته بودند به ازای هر روز تاخیرم در ادای تعهدم در قرارداد باید 80 هزار تومان جریمه بدهم!؟! ضمناً در قرارداد آپارتمانی که خریدم هم از من تعهد گرفتند که به ازای هر روز تاخیر در پرداختن کل مبلغ آپارتمان باید 100 هزار تومان جریمه دهم!؟

تازه چند روز بعد از آزار و اذیت هایشان در انتهای کار، شهرداری برای دادن استعلام آپارتمان قدیمیم به من گفت که کارشناس ما رفته بازدید و شما باید انباری پشت بامتان را تخریب کنید تا بعد بتوانید بفروشید!!. من گفتم که ما در پشت بام انباری نداریم و ... بعد از چند روز! دوباره رفتند بازدید و گفته من را تایید کردند!... و بعد از چند روز دیگر گفتند من باید "تراس" آپارتمانم را تخریب کنم!؟ من گفتم این تراس در سند آپارتمان آمده. ضمن این‌که گفتم چرا موقعیکه من برای خرید این آپارتمان از شما استعلام گرفتم این را نگفتید و یا چرا وقتی برای 16 میلیون وامی که برای خرید آن از بانک مسکن گرفتم و برای بازدید آمدند این را نگفتید!؟؟ که نهایتاً گفتند باید بروم اداره اسناد و کروکی ثبتی آپارتمان را بگیرم و ... و من مجددا با صرف 50 هزار تومان این کار را نیز که فرمودند کردم. بعد گفتند باید با شهردار جلسه بگذارند و ... و من باید هنوز منتظر و در بدر میشدم و در دفتر کارم زندگی می کردم....

            در انتها من از ایشان پرسیدم که چرا فقط به من!؟ سخت می گیرید!؟. گفتم که روزی 100 آپارتمان با شرایط آپارتمان من در قاسم آباد معامله می‌شود. ضمن این‌که 100% آپارتمانهای اینجا تراس دار است و سالهاست که به گفته بنگاه املاک دارها خرید و فروش این آپارتمان ها مشکلی نداشته اند...چرا دستوراتی را که به من می دهید به آن‌ها نمی دهید!؟ و بعد گفتند برو و هفته دیگر بیا!؟ و هفته دیگر که رفتم آقای غنچه ای نامی که بیش از 20 روز مرا اذیت کرده بود و بیش از 5 بار از آپارتمان من برای پیدا کردن مشکلی بازدید کرده بود یک 100 هزار تومان و یک 40 هزار تومان از من گرفتند و بعد در انتها گفتند هشتاد هزار تومان دیگر به حساب آن‌ها بریزم و هفته بعد!؟ بروم فیش آن را از خدمتشان بگیرم. و وقتی هفته بعدش رفتم گفتند سیستم قطع است بروم و 48 ساعت دیگر بروم دفتر پیشخوان (در میدان مادر قاسم آباد)! و وقتی برگشتم گفتند هنوز آماده نشده و باید فردای آن روز در آنجا باشم! و وقتی رفتم گفتند نباید آنجا می آمدم! باید می رفتم شهرداری (روبروی موجهای آبی). و وقتی به آنجا رفتم گفتند امضای آقای رضایی مانده که ایشان در مرخصی هستند و باید فردا برگردم. و وقتی برگشتم ایشاه بلاخره امضا زدند اما گفتند آقای زاهدی هم باید امضا بزند که تشریف ندارد و ممکن است فردا تشریف بیاورند!!!.....

            خلاصه اینکه این آقایان – تحت فرمان وزارت اطلاعات که از مقالات و افشاگری های من وحشت داشت - در شهرداری قاسم آباد مشهد از 26 / 08 / 1393 تا 17/09/1393 یعنی به مدت 22 روز به خاطر یک امضا مرا بیش از 20 بار به دفتر پیشخوان خودشان و محضر 221 در خیابان سجاد مشهد و اداره ثبت و شهرداری خیابان شاهد 68 قاسم آباد مشهد ارجاع دادند و در آخر هم محضر سجاد 600 هزار تومان از من گرفت. .... بیایید و بروید تحقیق کنید کل این کارها چقدر زمان می برد و چرا روسای این افراد دستور آزار و اذیت من را به ایشان دادند!؟ آیا نمی‌شد همه این کارها را سه روزه انجام می‌دادند!؟ ضمناً بیش از 5 بار به شماره 137 (شکایات شهرداری) و حراست شهرداری مشهد زنگ زدم و مشکلم و کارشکنی این افراد را مطرح کردم اما شرایطم روز به‌روز بدتر شد. در این مدت هر بار به من می‌گفتند کارم یکی دو روز دیگر تمام می‌شود زنگ می زدم شهرستان و پدر و مادر پیرم خوشحال می‌شدند و می آمدند تا خانه جدید من را ببینند و به درمان چشمانشان که به جراحی نیاز دارد بپردازند اما این اتفاق – به دلیل کار شکنی های آن‌ها – نمی افتاد. پدر و مادرم چهار بار آمدند و بدون این‌که خانه جدید من را ببینند برگشتند....

تا این‌که بلاخره در تاریخ 17/09/1393 مشکل من حل شد! و تا 23/09/1393 همانها که مامور من هستند و از طریق موبایل و ... امورات مرا و خانواده ام را به دست گرفته اند و آپارتمان مرا به زیر قیمت بازار از من خریدند بیش از شش روز در محضر (که بنگاه املاک معرفی کرد) من را اذیت کردند و هنوز کارم تمام نشد.... قرار شد 22 میلیون تومان دیگر به من بدهند بعد سند را به نامشان بزنم اما اصرار داشتند و هر کاری کردند که من ابتدا در محضر سند را به اسمشان بزنم!؟ تا بعد آن‌ها 22 تومان را به من چک خریدار - شخصی به نام "حمید رحیم پور" که وزارت اطلاعاتی است - را بدهند تا من روز بعدش بروم از بانک بگیرم!!؟؟؟!.... قرار بود این اتفاق سه شنبه 18 آذر در محضر بیفتد اما خریدار بهانه ای آورد و این امر را به پنج شنبه انداخت و بعد پنجشنبه موبایلش خاموش شد و من توانستم با تلفن محضر ساعت 11 شماره او را بگیرم که گفت الان آخر وقت است و فردا هم جمعه و شنبه هم اربعین حسینی است و تعطیل پس باشد یکشنبه! و یکشنبه که بلاخره ساعت 12 موبایلش را روشن کرد گفت الان تا اول برج!؟ (01/10/1393 ) در ماموریت!؟ است و این کار باشد برای اول برج!؟ و من دعا کردم که خداوند رهبر این حیوانات انسان نما را به جزای خودش برساند.... با خودم گفتم این حیوانات دارند وظیفه اشان را انجام می‌دهند تا بتوانند به زندگی سگی خود ادامه دهند. و....

            ضمناً من را هم برای جریمه هایی که در قرار دادهای ذکر شده در بالا گفته بودند جریمه کردند!!!! همان‌طور که توضیح دادم در این مدت شرایطی برای من خلق کردند و مرا در شرایطی نگه داشتند که نتوانستم به هیچ‌یک از تعهداتم در موعد مقرر عمل کنم و بنابراین مجبورم کردند جریمه ها را بدهم! ..... و ..... بلاخره در 02/10/93 علیرغم کارشکنیها و .... توانستم به خانه جدیدم نقل مکان کنم.

            در هر صورت بخاطر همسایگان که همه بسیجی و ... بودند در 10/11/1396  این آپارتمان 70 متری را فروختم و با کمک خواهرهایم یک آپارتمان دیگر خریدم که کاش این کار را نمی کردم چرا که تمام بلاهای بالا را در پروسه ای که یک بار دیگر سه ماه طول دادند دوباره بر سرم آوردند تا جایی که از فرط استرسی که به من وارد کردند به مرض فشار خون مبتلا شدم و الان روزی دو قرص هم برای فشار خونم می خورم! ضمن اینکه – با در نظر گرفتن قیمت های الان که قیمت مسکن بعد از دو ماه دو برابر شد- با به تعویق انداختن خرید من چیزی حدود 100 میلیون تومان دیگر در این مورد به ما خسارت زدند. خیانت و کلاهبرداری دیگری که با من کردند این بود که بانک به من گفت تا ده روز دیگر وام من را می دهد و من هم بر مبنای قول بانک یک چک در وجهه کسی که آپارتمان جدیدم را از او خریده بودم کشیدم. و بانک سر موعد وام من را نداد!!! و من برای پاس کردن چکم که فقط سه میلیون تومان کم آورده بودم مجبور شدم خودروی سمندی را که تازه خریده بودم فروختم. بعد از حدود یک ماه که بانک بلاخره وام را به من داد خواستم همان ماشین را بخرم قیمتش شش میلیون گرانتر شده بود!! و من نتوانتستم ماشین بخرم و هنوز ماشین ندارم. ..... برای دیگر خسارت های مادی، جسمی، عاطفی، معنوی و روحی و روانی ای که سپاه و وزارت اطلاعات خامنه ای به من و خانواده مظلومم زده و می زند سایر مقالات من در منابع همین مقاله و نیز در وبلاگم را مطالعه بفرمایید.

فقط به عنوان نمونه در ادامه دومین مقاله در منابع (پایین) به این مورد اشاره کنم که بعد از اینکه در 29/01/1390 – بعد از 48 روز شکنجه جسمی، روحی، روانی و حتی جنسی بی رحمانه من را  از تیمارستان آزادی تهران آزاد کردند برای ادامه درمان من را به "جلادی" به نام "دکتر فریبرز پویان" در احمدآباد مشهد معرفی کردند! این آقای متخصص روانپزشک "جانباز" همزمان با اینکه روزی هفت قرص اعصاب به من می داد از "هر" فرصتی برای شکنجه روحی و روانی بیشتر من استفاده می کرد تا جایی که من به این نتیجه قطعی رسیدم که او هم همانند اربابانش یک سایکوپد واقعی هست! و بعد از سه سال تصمیم گرفتم بیش از این به او مراجعه نکنم. در یکی از آخرین جلساتی که در سال 1393 به او مراجعه کردم او کتابی را با عنوان "آتش پاد" که شامل 5 داستان کوتاه به ظاهر از 5 بیمار روانیش و مشکلاتشان بود به من "هدیه" داد و اصرار کرد که حتما بخوانم. وقتی به خانه رسیدم یکی دو صفحه اش را بطور اتفاقی خواندم که بخاطر استرس شدیدی که به من وارد کرد ادامه ندادم و کتاب را در انباری خانه ام گذاشتم! هفته قبل اتفاقی آن کتاب را در انباریم دیدم و کنجکاوانه و با حرص و ولع تمام خط به خط 46 صفحه اش را خواندم. باورم نمی شد: این کتاب "صرفا" برای آزار و اذیت و شکنجه روحی و روانی من نوشته شده بود چرا که تک تک خطوط آن به طرز ماهرانه و با ادبیاتی وحشتناک به مسایل شخصی و خصوصی و روحی و روانی و رازهای من و تک تک اعضای خانواده ام و همزمان پمپاژ یاس و نا امیدی و حتی ترغیب من به "خودکشی" پرداخته بود!!!!!! چند روز بعد در اینترنت سرچ کردم تا شماره مطبش را پیدا کنم و به او یادآوری کنم که او پزشک من بوده و نه شکنجه گر من. اما متاسفانه متوجه شدم که پسر جوانش که تازه مدرک جراحی مغز گرفته بود در سال 1394 در یک حادثه رانندگی در گذشته که این وافعا من را ناراحت کرد. بنابراین دیگر پی گیر خیانتی که به من که بیمارش بودم و به او پناه برده بودم کرد نشدم.

همانطور که در چهارمین مقاله در منابع (پایین) به چند مورد اشاره کرده ام "هر" پزشکی را که من به او مراجعه می کنم به خدمت می گیرند تا به من صدمه بزنند. نمونه دیگری که یادم رفت در آن مقاله بگویم این است که در سال 1376 به یک دکتر گوش و حلق و بینی به نام دکتر محمود سلطانی (اهل روستای ایور) در بجنورد مراجعه کردم تا لاله گوش راستم را که شکسته بود و کمی بلندتر از گوش چپم شده بود به حالت اول برگرداند. – دانش آموزان و حتی همکاران بسیجی خیلی گیر می دادند و اذیت می کردند! دکتر سلطانی در حضور یکی از دوستانم به نام مهدی کمالی حقوق یک ماه من را از من گرفت و من را "بیهوش" کرد و لاله گوشم را عمل کرد. بعد از چند روز که از بیمارستان مرخص شدم و باند گوشم را باز کردم متوجه شدم گوشم از حالت اولش کشیده تر و بلند تر شده بود!!!!

 

 

منابع

سخنرانی من در مسجد شهرمان که هشداری درباره "تحریف عاشورا و تشیع علوی" در عصر و شرایط حاضر بود. 

http://news.gooya.com/politics/archives/2016/10/218317.php

 

ترجمه سخنرانی من در دانشگاه هندوستان درباره چشم انداز صلح در خاور میانه!

http://iranglobal.info/node/66303

 

ترعیب، بازداشت و شکنجه دکتر سید محمد حسن حسینی توسط سپاه پاسداران جهل و تاریکی و غارت و خون

http://bit.ly/2hdn653

 

مدیر کل اطلاعاتی قاچاقچی ای که قصد "کشتن" من را داشت و موفق هم شد!

http://iranglobal.info/node/66335

 

من در جمهوری اسلامی ام یا در زندان یزید؟!

http://www.iranglobal.info/node/66835

 

در سیطره سپاه شیطان پیغمبر نما

http://bit.ly/2zXaFX1

 

این کارها را با مسیولان مستقل هم انجام میدهند:

 

http://news.gooya.com/2018/04/post-14289.php

 

کتاب من و وحشت منجر به قتل آنها

https://www.tribunezamaneh.com/archives/141338#respond

 

در چرایی هدف واقع شدن من در جمهوری اسلامی!

http://iranglobal.info/node/66680

 

My second Letter to Khamenei, Iran's Leader

http://iranglobal.info/node/66352

 

ویدیوی روش تدریس، کتب و مقالات علمی، اجتماعی و سیاسی من را که بواسطه خلق آنها مغضوب رژیم ایران شدم را در وبلاگ شخصی من ببینید:

 http://beyondelt.blogfa.com

                                 

 

……………………………….

دیده خواهم من خدایا شه شناس                   تا شناسد شاه را در هر لباس

---------------------------------------------------------------

 

……………………………….………

As opposed to Shah's (our previous King) era when only those opposing the regime were at risk, in Mullahs' era it is those opposing corruption, injustice, and apartheid who are at risk! THEY even target and brutally victimize our beloved to keep us silent/slaves!!  http://iranglobal.info/node/66352

-          Dr S.M.H.Hosseini, Iran

-------------------------------------------------------

 

............................................................................................

ü      **** در طول تاریخ آزادگان و ظلم ستیزان اندیشمند همواره - به جرم غزل نسرودن در مدح  یزید زمان خود - مغضوب سپاه او واقع شده‌اند. به محض این‌که سپاه اهریمن ایشان را فردی متفکر و صاحب اندیشه که جسارت ایستادن در برابر ظالم و حمایت از ستمدیدگان را دارد و یا کسی که جسارت آشکار کردن فساد در سطوح بالای حکومتی و آگاه ساختن جامعه و تشویق آن‌ها به مبارزه با استبداد و استعمار را دارد دیده اند،  ایشان را وارد لیست سیاهشان کرده و بر رویشان تمرکز کرده اند تا آنها را به روش های شیطانی و فاشیستی حذف و از هستی و نیستی ساقط کنند - تنها و تنها برای استمرار حکومت طاغوتی و استبدادی خود ... آنها امیدوارند بدین سیاق قدرت، موقعیت، منافع مادی و از همه مهم‌تر مردم و یا همان مالمیک خود را - که دنیای رویایی قبیله خود را بر گرده آن‌ها ساخته اند –  برای همیشه حفظ کنند.

                                                                                                                 --  دکتر سید محمدحسن حسینی 

-----------------------------------------------------------------

 

……………………………..……

ü ***Yazid, the natural son of an illegitimate has placed me in a dilemma, drawing my sword and fighting or being humiliated by allegiance to him. But it is impossible for us to be humiliated. God, his messenger, the believers, and my respectable family would not prefer obedience to mean people to dying with glory. Biharol Anwar, 45, 83.

-- Imam Hossein (AS)

----------------------------------------------------------------------------------------

 

برگرفته از: 
ایمیل دریافتی
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: