صولت شیخ نیا و یادمانده هایش از زندان های دهه شصت رژیم ولایت فقیه!

پس دستگیری و بازجوئی و شکنجه های فراوان به حبس ابد محکوم شدم! در زندان نیز چند بار دیگر بازجوئی و شکنجه را از سر گذراندم، پس از پنج سال از زندان آزاد شدم اما چند بار دیگر نیز بازداشت شدم و بارها و بارها آزارهای فراوان از سوی گردانندگان رژیم ولایت فقیه برای خودم و شوهرم پیش آمدند چنان که حتی یک بار هم سقط جنین کردم! سرانجام هم خودم و هم شوهرم از کشوری که با پوست و گوشتم لمس کردم گردانندگان رژیم آن چقدر جنایتکار هستند به فرامرز گریختیم!

 

من صولت شیخ نیا جهرمی هستم، متولد شانزدهم مهر ۱۳۳۸ در جهرم، تحصیلاتم را تا مقطع دیپلم ریاضی در جهرم به پایان رساندم، در سال ۱۳۵۹ برای تحصیل در مقطع لیسانس رشته ریاضی محض وارد دانشگاه دولتی شیراز شدم، بعد از انقلاب فرهنگی حکم تعلیق برای من صادر شد! سال ۱۳۶۷ با نامه نگاری های بسیار به وزارت علوم توانستم به دانشگاه برگردم اما سال ۱۳۷۲ با آن که ده واحد بیشتر تا اتمام تحصیل نداشتم کارت اجازه ثبت نام برای من صادر نشد و درس من نیمه تمام ماند!

آغاز فعالیت های سیاسی

سال ۱۳۵٤ از طریق یکی از بستگانم و با خواندن کتاب‌: "سرگذشت فاطمه امینی" به سازمان مجاهدین خلق علاقه پیدا کردم و فعالیتم را با آنها شروع کردم، سال ۱۳۵۷ به عنوان یک هوادار در ستاد‌های مجاهدین که در آن زمان جنبش ملی نام داشت مشغول شدم، سال ۱۳۵۹ با نقل مکان به شیراز به صورت علنی با سازمان کار کردم و پس از حدود دو ماه وارد تشکیلات محلات شیراز شدم، پخش و فروش نشریه مجاهد به صورت علنی سر چهارراه ها و یا جلوی دکه های روزنامه فروشی، شناسائی افراد حزب اللهی، نوشتن گزارش روزانه و تبلیغ برای سازمان کارهائی بودند که در تشکیلات انجام می دادم‌، بعد از دو ماه وارد تیم شناسائی تشکیلات دانشجوئی شدم، کار ما پیدا کردن اسم حقیقی، اطلاعات و آدرس افراد حزب اللهی و پاسدارهائی بود که در زد و خورد‌ها شرکت داشتند.

با آغاز انقلاب فرهنگی شدیدا مورد اذیت و آزار قرار گرفتم، من جزو بچه هائی بودم که در حمله به دانشگاه شیراز چون داخل دفتر مجاهدین بودم خیلی کتک خوردم، با تعطیلی دانشگاه و خوابگاه ها با بچه های دانشجو در خوابگاه سوم ارم به صورت مخفیانه فعالیت می کردیم، شب ها اعلامیه پخش می کردیم، گزارش‌ روزانه می دادیم و تحلیل اخبار روزنامه هائی را که می خواندیم به مسئول تشکیلات دانشجوئی می دادیم، بعد از مدتی در خوابگاه را قفل کردند و تهدید کردند که یا از خوابگاه بروید و یا آتش می زنیم! پس از این ماجرا اواخر خرداد ۱۳۶۰ به جهرم بازگشتم و به عنوان پیک بین شیراز و جهرم در تشکیلات دانش آموزی جهرم کارم را ادامه دادم، یعنی گزارشات تشکیلات جهرم را جمع آوری می کردم و تحویل تشکیلات شیراز می دادم یا یک نفر از شهرستان های دیگر مثل لار یا فسا می آمد و پاکت حاوی گزارشات مختلف را از من تحویل می گرفت، این هم دو هفته بیشتر طول نکشید و من هشتم تیر ۱۳۶۰ بازداشت شدم!

بازداشت خودسرانه، بازجوئی، شکنجه!

هشتم تیر ۱۳۶۰ حدود ده صبح بود که یکی از فامیل های ما از تهران با خانه ما تماس گرفت و گفت: "دفتر حزب جمهوری مورد حمله قرار گرفت و بمب گذاری شد، از جهرم خارج بشوید!" بنا بر این با خواهرم پریوش سریع لباس‌ ‌پوشیدیم تا از خانه خارج بشویم، همان موقع برادر ده ساله ام سراسیمه آمد و گفت: "کل افراد حزب اللهی جهرم با چوب و چماق ریختند توی خانه!" تا آمدیم از در دیگر خانه خارج بشویم دیدیم که پاسدارهای مسلح از همه طرف و از روی پشت بام خانه همسایه ما را محاصره کردند! برگشتیم داخل خانه، از سمت دیگر هم تعداد زیادی حزب اللهی که خیلی از آنها را می شناختیم با چوب، چماق و سنگ وارد خانه شدند! هر دم به تعداد مردم افزوده می شد، یک سری از پاسدارها را که لباس شخصی پوشیده بودند می شناختم، مثل دشتی، ابراهیم زاریان که بعدها در تصادف کشته شد، اسماعیل یوسف زاده که در واقع داماد امام جمعه جهرم آیت اللهی بود، خانواده لطف الله کشکولی و خانواده حاج عباسقلی کشکوئی.

آن روز تنها من و پریوش را با چوب و چماق ‌نزدند بلکه مادرم، عمه و دخترعمه ام، خواهر بزرگ و شوهرخواهرم را هم که آن روز مهمان ما بودند مورد ضرب و شتم قرار دادند! پیراهن ما را پاره ‌کردند، روسری از سر ما کشیدند، موی ما را ‌کشیدند و فحش های ناموسی و خیلی رکیک ‌دادند! شیشه‌ پنجره های خانه را شکستند، تمام وسائل ما را به تاراج بردند، ظروف و گلدان ها را شکستند، گاوصندوق برادرم را باز کردند و پولی را که داخل آن بود برداشتند، کلیه مدارک، همه کتاب ها و آلبوم های عکس را برداشتند و در این مدت هم به همدیگر می گفتند: "آیت اللهی (امام جمعه وقت جهرم) فتوی داده کلیه اموال اینها حلال است و می توانید ببرید!" حتی لباسشوئی و یخچال به آن بزرگی را هم با خودشان کشاندند و بردند توی حیاط، همان موقع داماد ما گفت: "حداقل لباسشوئی و یخچال را بگذارید بماند!" که دیگر آنها را نبردند، آن قدر موهای مرا کشیده بودند که موهایمان نصف شده بودند! سر مادرم را شکستند، آن قدر با چوب زدند که پاهای من زخمی شدند! صورت من و خواهرم را خنج زدند، طوری که جای ناخن های آنها روی صورت ما ماند!

بعد از حدود یک ساعت و نیم به غیر از پدر، مادرم و شوهرخواهرم بقیه را که هفت نفر می شدیم بازداشت کردند و به مقر سپاه در خیابان ترمینال قدیم منتقل کردند، از در خانه تا ماشین یک دالان انسانی درست کرده بودند، از در حیاط که آمدیم بیرون چشمبند زدند و ما ندیدیم سوار چه ماشینی شدیم، بعد گفتند: "حق ندارید با همدیگر صحبت کنید وگرنه کتک می خورید!" همان موقع به کسی که بغل دستم نشسته بود گفتم: "پری تو هستی یا عمه؟" یک دفعه یکی محکم با تفنگ زد توی سر من و گفت: "خفه شو! مگر به تو نگفتم حق ندارید حرف بزنید؟" همان موقع عمه ام گفت: "هیچ چی نگوئید و بنشینید، می خواهم ببینم چه کار می خواهند بکنند؟" فقط توهین می کردند و می گفتند: "شما با این پدری که آن قدر محترم هست چطور شد که رفتید طرف منافقین؟ اینها خیلی پست بودند و شما پست تر از آنها هستید، حیف حاجی که پدر شما هست، حیف نانی که به شما داد و بزرگ شدید، وقتی بردیم شما را اعدام کردیم یک درس عبرتی می شود برای باقی افراد خانواده شما که دیگه دنبال این کارها نروند و دیگه نخواهند با جمهوری اسلامی مبارزه بکنند!"

از خانه ما تا مقر سپاه دو، سه دقیقه بیشتر راه نبود اما حدود نیم ساعت طول کشید تا به آنجا برسیم! از ماشین که پیاده شدیم یک چادر به من دادند و گفتند: "اینجا محیط مقدسی هست و نمی شود بدون چادر وارد شوید!" من و عمه ام را با چشمبند روی یک صندلی نشاندند، مدتی بعد یک خواهر پاسدار زد توی سر من! عمه ام گفت: "الان برای چی این را می زنید؟ این که الان از صورتش خون میاد، مویی رو سر این نگذاشتید!" گفت: "اینها منافقند، اینها کثیفند و بیشتر از این حقشان است! هنوز که کاری با اینها نکردند، تازه اینها ناز و نوازش بودند!" پنج، شش دقیقه نگذشته بود که ما را صدا کردند، چشمبندمان را برداشتند و گفتند: "بروید داخل سالن!" وارد که شدیم دیدم حدود صد، صد و پنجاه نفر از بچه های چپ و مجاهد را بازداشت کرده اند! یکی از بازداشتی ها دانشجوئی بود که من از زمان دانشجوئی می شناختم و با چریک های فدائی اقلیت کار می کرد.

تقریبا یک ساعت بعد با چشمبند مرا به اتاق بازجوئی بردند، یک نفر نوک چوب یا خودکاری را دست من داد و گفت: "با من بیا !" وارد اتاق که شدم گفت: "برنگرد، چشمبندت را بردار و مستقیم برو جلو!" چشمبند را که برداشتم نصرالله میمنه را که یکی از بستگان دور ما می شد دیدم، میمنه گفت: "من به خاطر نان و نمکی که با شما خوردم و نسبت فامیلی که دارم می خواهم نصیحتت کنم که بیا دست بردار، به شما کار می دهیم، امکانات برای شما فراهم می کنیم، فقط کافیه یک توبه نامه الان بنویسی و توی نماز جمعه علیه سازمان حرف بزنی، بعد آزادت می کنیم!" گفتم: "این همه خسارتی که به ما وارد شده چی؟ چه جوابی برای آن دارید؟" گفت: "من از طرف همه اینها عذرخواهی می کنم، اینها نا آگاه بودند!" گفتم: "خب پاسدار بودند، خود دشتی و اسماعیل یوسف زاده ما را کتک زدند، اینها با لباس پاسداری آمده بودند و مسلح بودند، اینها می توانند خودسرانه همچین کاری بکنند؟" گفت: "خب، الان اینها داغدار هستند، حزب جمهوری شهید داده و داغدار هستند، عصبانی شدند و ریختند خانه شما، من از طرف آنها عذرخواهی می کنم، اگر کسی را می شناسی به ما معرفی کن!" گفتم: "متأسفم، من آدم فروش نیستم و نمی توانم با شما همکاری کنم!" گفت: "خیلی خب، این حرف آخر توست؟" گفتم: "آره، این حرف آخر من هست و توبه نامه نمی نویسم!"

همان موقع با چشمبند مرا به اتاقی بردند که اندازه آن حدود یک در یک و نیم متر بود، لامپ نداشت و کف آنجا را با چند پتو پوشانده بودند، داخل که شدم گفتند: "چشمبندت را در بیار و از دریچه در بده بیرون!" آنجا یک توالت بود که با مقوا و پتو روی آن را پوشانده بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سه روز در تاریکی محض و بدون بازجوئی فقط برای اذیت و شکنجه مرا آنجا نگاه داشتند! در این مدت هم هر وقت می خواستم نماز بخوانم مسخره می کردند و می گفتند: "مگر منافقین نماز هم می خوانند که می خواهی نماز بخوانی؟ حالا بیا برو وضو بگیر و نماز بخوان!" برای رفتن به دستشوئی هر وقت در می زدم بعد از مدتی با چشمبند به دستشوئی کوچکی که هیچ مواد بهداشتی نداشت می بردند، در را از بیرون می بستند و می گفتند: "کارت که تمام شد در بزن!" در روز فقط یک وعده غذا با کیفیت خیلی پائین وقت ناهار می دادند، یک روز ماکارونی، یک روز تخم مرغ آب پز و یک بار هم سیب زمینی آب پز! بعد از سه روز مرا به اتاقی سه در چهار بردند، توی این اتاق فقط یک پتوی سیاه سربازی افتاده بود، در این مدت برای خانواده ام ناراحت بودم که چی بر سر آنها آمده، استرس داشتم و به غیر از چای چیزی نمی توانستم بخورم، فکر کنم ماه رمضان شروع شده بود که یکی از پاسدارها یک هندوانه آورد و گفت: "این را خانواده تو آوردند، پس بخور!" من هم فقط برای افطاری هندوانه می خوردم، در ماه رمضان فقط شب ها غذا و چای می دادند.

بعد از مدتی با چشمبند دوباره مرا برای بازجوئی بردند و بدون آن که چشمبندم را بردارم بازجوئی شدم، بازجو را که اسمش دشتابی بود از روی صدایش شناختم، یک برگه به من داد و گفت: "حالا که نمی خواهی توبه نامه بنویسی پس به سؤال های ما جواب بده، هوادار کدام سازمان هستی؟" نوشتم: "من هوادار سازمان مجاهدین هستم و هیچ گونه اطلاعاتی هم ندارم که بخواهم بدهم!" یک تو سری به من زد و گفت: "این را خط بزن و بنویس منافقین!" گفتم: "نمی نویسم!" دوباره زد! گفتم: "نمی نویسم، می خواهید ببرید اعدام کنید خب ببرید، مگر نگفتید می خواهید اعدام کنید؟ خب، همین جرم من برای شما کافی است!" گفت: "خفه شو! بنویس با چه کسانی کار می کردی؟ مسئول تو کی بوده؟" جوابی ندادم! گفت: "نمی خواهی جواب بدهی؟" گفتم: "نه!" گفت: "وقتی رفتی زیر برادرهای ما و با مشت و لگد لهت کردند و حالت که جا آمد میای همه اینها را می نویسی! یعنی خودت بدون این که ما بخواهیم همه اینها را می نویسی!" گفتم: "تا همین الان شما حکمی برای دستگیری نشان ندادید، حکم دستگیری را بدهید که من بدانم چه جرمی مرتکب شدم و بازداشتی هستم تا به سؤال های شما جواب بدهم!"

این بازجوئی یک ربع طول کشید و به غیر از دشتابی سه یا چهار نفر دیگر هم داخل اتاق بودند که فقط مسخره می کردند، فحش می دادند و با پوشه ای که دستشان بود توی سرم می زدند یا از پشت با خودکار یا هر چیزی که دستشان بود محکم می زدند توی کمر من و می گفتند: "بگو مسئول تو کی بوده؟ پسر بوده؟ دختر بوده؟ اطلاعات خودت را بده، همکاری کن وگرنه می کشیمت، تیکه تیکه ات می کنیم، همین که نوشتی سازمان مجاهدین برای اعدام تو کافیه و ما به مدرک دیگری نیاز نداریم، توی خانه هم به اندازه کافی مدرک پیدا شده!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود دو هفته بدون آن که با خانواده ام تماسی داشته باشم بازداشت بودم و در طول این مدت هر از گاهی می آمدند دم سلول و می گفتند: "امروز برادرت پرویز اعدام شد و فردا نوبت توست! پری هم که هفته پیش اعدام شد! توبه کن به درگاه خدا و از خدا بخواه که گناهای تو را ببخشه!" با آن که گاهی اوقات فکر می کردم ممکن است که اعدام شده باشند ولی مقاومت می کردم، به سلول دومی که منتقل شدم تب کردم، گفتم: "دارو می خواهم!" اما هیچ گونه دارو و امکانات پزشکی در اختیار من نگذاشتند! نمک گرفتم و با چای غرغره کردم تا گلودردم خوب بشود، با پارچ آبی هم که برای وضو گرفتن می دادند پاشویه کردم تا تبم برطرف شود، اجازه حمام رفتن هم نداشتم!

انتقال به شهربانی فسا

بعد از دو هفته مرا با چشمبند به بیرون از ساختمان بردند، چشمبندم را یک لحظه بالا زدم و دیدم به سمت یک پیکان کرم رنگ می رویم که داخل آن سه زن و دو مرد نشسته اند، وقتی نشستم گفتند: "حق ندارید باهم هیچ صحبتی بکنید!" همان موقع کسی که بغل دستم بود با انگشت کف دستم نوشت: "پری هستم، تو کی هستی؟" فهمیدم خواهرم پریوش است! خوشحال شدم: "نوشتم: "من صولتم!"

در مدتی که ماشین در حال حرکت بود ما را تهدید می کردند و مورد آزار قرار می دادند، بعد از مدتی ماشین را نگهداشتند، یک نفر پیاده شد و ‌گفت: "حاجی، حالا اول کدام را ببریم اعدام کنیم؟" یکی از زن ها را پیاده کردند و بعد از چند لحظه صدای شلیک چند تیر شنیده شد! راننده گفت: "خب، این یکی که به درک واصل شد، نوبت شما هم می شود!" چند دقیقه ما را آنجا نگاه داشتند، هی سر و صدا می کردند، با خودشان حرف می زدند و صحنه سازی می کردند: "برو آن را بگیر، دست و پاش را بزن خرد کن، این خیلی کثیف است!" دوباره صدای تیراندازی آمد! ماشین دوباره حرکت کرد و یک ربع، بیست دقیقه بعد ایستاد، این بار یکی از مردها را پیاده کردند و باز صدای تیراندازی شنیده شد! بعد از مدتی به همان شکل یکی دیگر از مردها را از ماشین خارج کردند و همان موقع یک نفر گفت: "چهار تا که به درک واصل شدند، شما دو تا ماندید!" من گفتم: "نه، ما سه نفر هستیم!" گفت: "مثل این که خیلی دوست دارید زود اعدام بشوید، آره؟ صبر کنید نوبت شما هم می شود!"

دوباره ماشین ایستاد، ما را پیاده کردند و چند دقیقه در محوطه ای نگه داشتند، از صحبت هائی که همراه های ما می کردند فهمیدیم که داخل محوطه سپاه هستیم و ظرفیت آنجا تکمیل است! به همین دلیل ما را به شهربانی فسا منتقل کردند و مسئول شهربانی ما را تحویل گرفت و آنها رفتند، بعد از رفتن آنها مسئول شهربانی اجازه داد چشمبندمان را برداریم، به غیر از من و خواهرم، فرخ چهر حق داد، یک از بچه های پیکاری به اسم افسانه رحمانیان و دو مرد آنجا بودند، همان موقع متوجه شدم افسانه و فرخ چهر کسانی بودند که از جهرم داخل ماشین ما بودند و احتمالا در راه ماشین دیگری هم همراه ما بوده! من، پریوش، افسانه و فرخ چهر را به سلول بزرگی که سمت راست محوطه بود بردند، به غیر از ما سه بازداشتی دیگر هم آنجا بودند، سلول اتاق بزرگی بود که داخلش دستشوئی، حمام و آشپزخانه داشتیم، پنجره های اتاق را با روزنامه و مقوا پوشانده بودند و ما فقط از روی اذان و زمان افطاری متوجه می شدیم شب شده است، آشپزخانه اتاق کوچکی بود که کف آن را فرش انداخته بودند و ‌یک تخت هم گذاشته بودند.

همان روز وارد اتاق که شدیم مسئول شهربانی گفت: "من این دو اتاق را در اختیار شما می گذارم ولی زمانی که سپاه آمد بگوئید ما توی اتاق کوچک هستیم! زمانی هم که حیاط خلوت هست و کسی نیست می توانید به حیاط بروید، سپاه به ما گفته هیچ گونه مواد شوینده، بهداشتی و غذائی در اختیار شما نگذاریم!" روز بعد مسئول شهربانی به اتاق ما آمد و گفت: "از سپاه دارند میان، چند دقیقه بروید توی آشپزخانه، نمی خواهم شما را اذیت کنم، به هر حال شما اینجا موقت مهمان ما هستید!" توی آشپزخانه که بودیم صدای او را شنیدیم که به چند نفر می گفت: "ما این اتاق را برای اینها در نظر گرفتیم و همان طور که شما گفتید هیچ گونه مواد شوینده ای در اختیار آنها قرار ندادیم، تا هر زمان که خودتان دستور بدهید!" مسئول شهربانی یکی از بچه های هوادار سازمان بود که هنوز لو نرفته بود و به همین دلیل این امکانات را در اختیار ما قرار داد! حتی یک مقدار پول به ما داد و گفت: "این پول پیش شما باشد برای خرید!" با خانواده های ما هم تماس گرفته بودند و گفته بودند ما در شهربانی هستیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو هفته بعد مادر و خواهر بزرگم برای اولین بار به ملاقات ما آمدند، ملاقات در اتاق بغل دفتر مسئول شهربانی حضوری بود، قبل از ملاقات مسئول شهربانی گفت: "سپاه به ما گفته شما ممنوع الملاقات هستید، پس هیچکس نباید بوئی ببرد، حتی به خانواده های خودتان سفارش کنید که اگر احیانا کسی این طرف آنها را دید و سؤالی کرد بگویند آمدیم برای پیگیری، شنیدیم می آورند فسا و داریم دنبال بچه هایمان می گردیم!" برای ملاقات محدودیت زمانی نداشتیم اما خانواده های ما معمولا نیم ساعت بیشتر نمی ماندند و فقط سه بار توانستند به ملاقات ما بیایند، در ملاقات ها متوجه شدیم عمه‌ و دخترعمه ام را همان روز اول آزاد کردند، خواهر بزرگم بعد از دو روز آزاد می شود، خواهر دیگرم مهوش بعد از سه روز با تعهد آزاد می شود، برادر کوچکم محمد را که در کلاس پنجم دبستان بود مدت خیلی کوتاهی نگاه داشتند و بعد آزاد کردند منتهی به مهوش و محمد اجازه ثبت نام مجدد در مدرسه را نداده بودند!

همچنین همان روز بازداشت ساعت دو، دو و نیم به سراغ برادر دیگرم که آن موقع کارمند مخابرات بود می روند و او را هم دستگیر می کنند، حکم تعزیر برای او می گیرند و در نماز جمعه اعلام می کنند که ما این را با چند تا خانم در خانه گرفتیم و به خاطر داشتن روابط نامشروع شلاق می زنیم! در حالی که برادرم فعالیت تشکیلاتی داشت و از سازمان حمایت می کرد، امکانات پزشکی برای ما ممنوع بود، مریض که می شدیم مسئول شهربانی یواشکی برای ما دارو تهیه می کرد، بعد‌ها فهمیدیم مسئول شهربانی که اسمش دقیق یادم نیست (صمیمی بود یا سلیمی) از بچه های هوادار سازمان بود که اعدامش کردند!

دادگاه انقلاب اسلامی قم

حدود سه ماه بدون آن که از ما بازجوئی شود و یا ما را به دادگاه ببرند در شهربانی فسا بازداشت بودیم تا این که یک روز صبح مسئول شهربانی آمد گفت: "وسائلتان را جمع کنید، هیچ چیز شوینده با خود نبرید، مسواک، شامپو و صابون را با خودتان نبرید چون این چیزها برای شما ممنوع بوده، دو تا لباس کثیف توی ساکتان بگذارید چون ممکن است مجازات شوید و یا با ما برخورد شود!" لباس هایمان را تو ساک کوچکی که خانواده برای ما آورده بودند ریختیم، بعد از آن پاسدارها وارد اتاق شدند، به هر چهار نفر ما چشمبند زدند و گفتند: "می بریم حکم شما را اجرا کنیم!" خندیدیم و گفتیم: "ما که حکمی نداریم، نه حکم دستگیری را دیدیم و نه حکم اعدام، حداقل حکم اعدام را نشان می دادید آرزو به دل نمانیم، حداقل حکم را امضا کنیم بعد اعدام شویم!" گفتند: "همان موقع که خواستند تیر خلاص به شما بزنند قبلش حکم شما را می خوانند که شما امضا بزنید!" در محوطه شهربانی وقتی خواستند ما را سوار ماشین کنند پاسدار‌ها ساک های ما را گرفتند و گفتند: "شما که اعدامی هستید نیاز نیست اینها را با خودتان ببرید!"

آن روز ما را به همراه تعداد زیادی بازداشتی سوار یک مینی بوس کردند و کف آن نشاندند، فکر می کنم سه مأمور همراه ما بودند که شدیدا ما را اذیت می کردند و با لگد ما را می کوبیدند به صندلی! فکر کنم بعد از دروازه شیراز کنار یک بلندی بود که ماشین ایستاد و گفتند: "به صف پیاده بشوید!" پیاده که شدیم دو تا خواهر پاسدار آمدند دست ما را گرفتند و از آن بلندی بالا رفتیم، آنجا یک دستشوئی بود که اجازه دادند دست و صورت خودمان را بشوئیم، بعد گفتند: "دستتان را بیاورید جلو غذا بدهیم!" غذا ماکارونی بود که لای نان ریخته بودند، یکی، دو لقمه گاز زدیم ولی آن قدر شور بود که زبانمان سوخت و نتوانستیم بخوریم! یکی از خواهرهای پاسدار توی گوش من گفت: "بیچاره! می خواهیم ببریم اعدامتان کنیم، هنوز هم نمی خواهی توبه کنی؟" گفتم: "نه، ما راه خودمان را مشخص کردیم!" محکم زد توی سر من و خواهرم و گفت: "شما کثیف هستید، آن قدر قلب شما سیاه است که با هزار لیتر وایتکس هم سفید نمی شود، همان حق شماست که به درک واصل بشوید!"

بعد از پنج، شش دقیقه دست های ما را با دستبند فلزی از پشت بستند و دوباره کف مینی بوس نشاندند، توی راه که بودیم عمدا آب زیر ما ریختند، اعتراض کردیم و گفتیم: "چرا آب ریختید؟" یکی از پاسدارها گفت: "یکی از این زندانی ها می خواسته آب بخورد از دستش افتاده!" اما دروغ می گفتند چون مقدار آب خیلی زیاد بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ظهر روز بعد مینی بوس ایستاد و همه را پیاده کردند، یکی از پاسدارها به فرخ چهر گفت: "من شاگرد پدرت هستم و چون به پدر شما مدیون هستم این واقعیت را باید به شما بگویم که اینجا رفتی یا اعدام هستی یا حبس ابد!" گفتیم: "یعنی چی؟" گفت: "قرار است عندلیب که حاکم شرع است شما را محاکمه کند!" پرسیدیم: "اینجا سپاه هست یا دادگاه؟" گفت: "معذرت می خواهم، نمی توانم بگویم!" وارد ساختمان که شدیم گفتند: "الان وقت نماز و ناهار است، حاکم شرع فعلا شما را نمی بیند!" من، خواهرم، افسانه، فرخ چهر، شکوفه فرساد و پنج نفر دیگر را به اتاقی که کف آن موکت بود و روی در هم یک دریچه کوچک بود بردند، در را بستند و رفتند، برای غذا هم به هر پنج نفر دو نان و دو کاسه ماست کوچک دادند!

یک ساعت بعد از غذا همان پاسدار که شاگرد پدر فرخ چهر بود آمد ما را صدا کرد و گفت: "آماده شوید و بیائید!" چشمبند زدیم، از یک سری پله که بالا رفتیم گفت: "اینجا بنشینید صدایتان می کنم!" اول مرا صدا کردند، وارد اتاق که شدم یک لحظه چشمبندم را زدم بالا و یک لحظه عندلیب را دیدم که روبروی من نشسته، دست راستش هم دو میز و صندلی بودند که دو تا آخوند پشت آن نشسته بودند، چشمبندم را که بالا زدم عندلیب گفت: "پدرسوخته چرا چشمبندت را زدی بالا؟" گفتم: "می خواستم مقنعه ام را درست کنم تا موهایم پیدا نباشند، حجابم را رعایت کنم!" عندلیب گفت: "اشکالی ندارد، می توانی چشمبندت را برداری!" گفتم: "واقعا بردارم؟" تا آمدم چشمبندم را بردارم یکی محکم از پشت کوبید توی سرم! جوری که چند لحظه گیج رفت، نشستم روی یک صندلی که جلوی میز حاکم شرع بود و عندلیب گفت: "اسم، فامیل، منافقی؟" گفتم: "نه، مجاهد هستم!" گفت: "ای پدرسوخته بی شرف! این حرامزاده منافق را از اینجا ببرید بیرون!" به همین ترتیب هر پنج نفر ما را یک یا دو دقیقه محاکمه کردند و دوباره به همان اتاق طبقه پائین بردند!

از پله ها که پائین می رفتیم همان پاسدار به ما گفت: "بروید خدا را شکر کنید، شما اعدامی بودید، من یک فاصله انداختم و زمانی که نوبت شما بود شش تا از بچه های آباده را به جای شما بردم و به قاضی گفتم شما نماز می خوانید، آن شش نفر حکم اعدام گرفتند، پس حکم شما ابد است، اگر قبل از آنها شما را برده بودم صد درصد حکم اعدام گرفته بودید!" به زندان که منتقل شدیم فهمیدیم آن شش نفری که قبل از ما دادگاهی شدند همه حکم اعدام گرفتند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تقریبا ساعت هشت شب بعد از این که نماز خواندیم دوباره به ما چشمبند زدند و به همراه پنج یا شش پاسدار سوار یک مینی بوس کردند، صبح روز بعد در مقر سپاه اصفهان ما را از مینی بوس پیاده کردند و جداگانه در یک محوطه نشاندند، از سرما در حال ‌لرزیدن بودم که یک پیرمرد آمد و گفت: "بشین روی صندلی، توی آفتاب، تا یک ‌کم خشک شوی چون لباس هات خیس هستند!" صندلی های مینی بوس را خیس کرده بودند، به همین دلیل لباس هایمان خیس شده بودند، چشمبندم را برداشتم و روی صندلی سنگی که کنار باغچه بود نشستم، نور اذیتم می کرد و چشم هایم درست نمی دیدند، آن پیرمرد که به گفته خودش آشپز آنجا بود گفت: "چی شده و برای چی دستگیرتان کردند؟" اتهامم را که گفتم گفت: "اینجا زندان ندارد، احتمالا شما را می برند جای دیگر!"

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یکی از پاسدارها آمد و گفت: "چرا گفتی چشم هایش را باز کند؟ بگو چشمبند بزند ما بیائیم!" پیرمرد ترسید و گفت: "من گفتم بشینه توی آفتاب چون چادرش خیس شده و سردش بود!" پاسدار مرا از روی صندلی بلند کرد و گفت: "بشین روی زمین!" فکر کنم حدود سه ساعت بدون این که غذائی به ما بدهند آنجا بودیم، یکی، دو بار هم آشپز آمد گفت: "می توانم به اینها غذا بدهم؟" اما پاسداری که آنجا بود گفت: "غذا خورده اند!" فقط یک بار آن پیرمرد یواشکی یک کیک گذاشت توی دست من و گفت: "زود بخور!"

زندان عادل آباد

تقریبا بعد از سه ساعت از جلو دستبند فلزی زدند و به همراه دو پاسدار سوار مینی بوس کردند، هوا هنوز تاریک نشده بود که به زندان عادل آباد که دست شهربانی بود رسیدیم، اسم مأمور شهربانی که داخل زندان ما را تحویل گرفت جعفری بود، جعفری چند لحظه چشمبند ما را برداشت تا حکم را برای ما بخوانند: "حکم صادر شده برای شما ابد می باشد!" گفتم: "اتهام ها را ننوشته؟" گفت: "فقط نوشته منافق، به اتهام توطئه علیه نظام جمهوری اسلامی، ارتداد، محاربه و وابستگی به سازمان منافقین خلق!" اتهام دوست پیکاریمان را هم نوشته بودند: "محاربه، ملحد و مشرک، توطئه علیه نظام جمهوری اسلامی!" مأمور دیگری از شهربانی به اسم خانم ابوالحسنی همه ما را برای انگشت نگاری و عکس به اتاق دیگری برد، موقع انگشت‌ نگاری چشمبند داشتیم ولی موقع عکس چشمبند را برداشتیم، خانم ابوالحسنی یک شماره گردن ما انداخت و از ما عکس گرفت، یک عکس هم با چشمبند و چادر گرفتند، در آن زمان چون بندی مجزا برای زندانیان سیاسی زن در نظر نگرفته بودند ما را به بند زنان (نسوان) بردند، مسئولان بند چهار نفر بودند: آقای عسگری، آقای جعفری، خانم ذبیحی و خانم ابوالحسنی.

هر بند سه طبقه داشت، هر طبقه چهل و دو اتاق در دو ردیف، سه حمام و سه یا چهار دستشوئی هم برای تقریبا ششصد زندانی! داخل بند نسوان فقط یک زندانی سیاسی بود به همراه دو کودک تقریبا چهار و دو ساله اش به نام های سامان و سارا، همه او را به اسم مادرخوشبویی می شناختند، بعد از مدتی دو تا از دخترهایش را هم دستگیر کردند و به آنجا آوردند، سه فرزند دیگرش هم در همان سال ها اعدام شدند!

وارد بند که شدیم روی تخت مادرخوشبویی نشستیم، برای ما پنج نفر دو پتوی سربازی آوردند، یک پتو برای من و خواهرم و پتوی دیگر برای آن سه نفر، پتو‌ها را پائین تخت مادرخوشبویی پهن کردیم و شب ها روی آن می خوابیدیم تا تماسی با زندانی های عادی نداشته باشیم! چندین بار تقاضا دادیم و نامه نوشتیم تا مجید تراب پور مسئول زندانیان سیاسی اتاق ما را جدا کند اما اهمیتی نداد!

حدود سه هفته به این شکل آنجا بودیم و خانواده های ما اطلاعی از ما نداشتند، بعد از سه هفته یک روز حدود شانزده زندانی سیاسی را به بند آوردند، جا به اندازه کافی برای خواب نبود، اعتراض کردیم و آن شب را تا صبح نخوابیدیم، صبح روز بعد یک اتاق کوچک سه در چهار تحویل ما دادند که داخل آن سه تخت دو طبقه گذاشته بودند، جا به اندازه کافی نبود و همه به شکل کتابی می خوابیدیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بیستم آذر ۱۳۶۱ (سالگرد ترور دستغیب) امام جمعه شیراز به زندان آمد و برای زندانی های عادی در هواخوری بند سخنرانی کرد، همان موقع یکی از مأمورهای شهربانی آمد به ما گفت: "بروید توی اتاق در را ببندید و تخت را بیاورید پشت در، الان است که این زندانی ها بیان به شما حمله کنند!" فکر کنم همه به غیر از خواهرم و افسانه که توی حمام بودند رفتیم داخل اتاق اما فرصت نکردیم در را از پشت ببندیم، آن روز خواهرم و افسانه را شدیداً کتک زدند و موهای آنها را کشیدند! بعد آمدند توی اتاق ما و همه را زدند، ما هم از خودمان دفاع کردیم و از اتاق بیرونشان کردیم، در اتاق را بستیم و یک تخت پشت در گذاشتیم، با مشت و لگد به در می کوبیدند و شعار می دادند: "مرگ بر منافقین! منافق باید کشته بشود! منافق باید اعدام بشود!" فحش می دادند و می گفتند: "شب که می آیید بیرون می کشیمتان و نمی گذاریم زنده بمانید!" اما آخر شب خسته شدند و رفتند سالن خودشان، ما هم در را باز کردیم و رفتیم با آنها صحبت کردیم، خودشان گفتند: "به ما گفتند باید بروید منافقین را بزنید لت و پار کنید، اینها دستغیب را کشتند، امام جمعه را کشتند!" به بعضی‌ معتادها قول مواد و به تعدادی هم قول آزادی داده بودند! گفتیم: "اینها دروغ می گویند، ما می خواهیم باهم اینجا زندگی کنیم و ما مشکلی با شما نداریم!" آن شب آرام شدند اما یک هفته بعد دوباره برای درگیری به سراغ ما آمدند ولی نه به شدت قبل!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بند نسوان دو حمام داشت و هر زندانی دو هفته یک بار می توانست به حمام برود، برای استفاده از توالت هم باید نوبت می گرفتیم، مواد شوینده و بهداشتی برای ما ممنوع بودند اما یکی از مأمورهای زن یک شیشه محلول ضدعفونی کننده دتول برای ما آورد و گفت: "حمام یا توالت که می خواهید بروید قبلش ضدعفونی کنید چون اینها همه بیماری های خطرناک دارند!" در روز دو وعده غذای بدون کیفیت می دادند و صبحانه هم فقط چای بود، غذا سه نوع بود، خورشت سبزی که گوشت نداشت، عدس پلو بدون گوشت و خورشت قیمه، یکی، دو بار هم توی غذا سوسک پیدا کردیم! توی سینی‌ استیل غذا را به همراه یک قاشق می آوردند، مدتی که گذشت پول دادیم و برای ما پنج، شش تا بشقاب آوردند، خانم ابوالحسنی هم که آدم خیلی مهربانی بود استکان و لیوان برای ما آورد، دو هفته یک بار هم به مدت نیم ساعت اجازه داشتیم به هواخوری برویم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود چهار ماه توی بند نسوان بودیم تا این که سپاه زندانی های سیاسی را تحویل گرفت و ما را بردند بند چهار که بند سیاسی ها بود، یک تعداد از بچه ها را به طبقه سوم بردند، من، خواهرم و سه نفر دیگر را هم که با ما محاکمه شده بودند به طبقه دوم، هیچ یک از زندانی ها اجازه رفتن به طبقات دیگر را نداشتند و فقط اگر آب جوش برای چای می خواستیم می توانستیم به دفتری که طبقه پائین بود برویم، هر اتاق سه یا چهار زندانی داشت، داخل هر اتاق یک تخت بود، کف سلول پتو انداخته بودند و به هر سلول هم یک فلاسک داده بودند، در بند سیاسی بشقاب در اختیار ما گذاشتند، بند سیاسی فوق العاده کثیف بود، حمام و دستشوئی را جرم گرفته بود، وایتکس هم که آوردند تمیز نشد تا این که خودشان با کاردک آنجا را تمیز کردند تا ما بتوانیم از حمام و دستشوئی استفاده کنیم، آب حمام سرد بود، به همین دلیل تابستان‌ هفته ای یک بار و در سرما دو هفته یک بار حمام می کردیم، هفته ای یک بار اجازه داشتیم به هواخوری که چسبیده به بند بود برویم، بعضی وقت ها هم دو، سه هفته از هواخوری خبری نبود، بعد‌ها فهمیدیم وقتی سازمان عملیاتی انجام می دهد یا تروری صورت می گیرد هواخوری را قطع می کنند! هر زمان هم که می خواستند برای هر کاری مثل ملاقات رفتن ما را از بند خارج کنند به ما چشمبند می زدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود سه ماه و نیم بعد از انتقال به بند چهار خانواده ها توانستند به ملاقات ما بیایند، هر بار بیست و پنج یا بیست و شش نفر می توانستند به ملاقات بروند، ملاقات به صورت کابینی بود و هفتگی، به مدت پنج تا ده دقیقه با شکنجه، زجر، اذیت و آزار بود، یعنی ما همیشه ترجیح می دادیم که ملاقات ها را قطع کنند! خانواده ها خیلی اذیت می شدند، حتی مأمورشعبانی بارها به ما ‌گفت: "به خدا به خانواده های خودتان بگوئید نیایند ملاقات، شما اینجا مشکلی ندارید، آنها دارند شکنجه می شوند!" به جز سال ۱۳۶۲ ما هیچ وقت ملاقات حضوری نداشتیم، آیت الله منتظری یک عفو داده بود و به کلیه زندانی های سیاسی (البته آنهائی که ملاقاتی داشتند) یک ملاقات حضوری دادند، ملاقات حضوری در محوطه هواخوری بود، به خانواده ها گفته بودند یک نوع غذا و یک نوع شیرینی می توانید بیاورید که مادرم و خواهر بزرگم به ملاقات ما آمدند.

روزهای پنجشنبه و جمعه برای ارشاد ما را به حسینیه زندان می بردند، یک روحانی می آمد برای ما سخنرانی می کرد و می گفت: "شما اسیرهای جنگی هستید، ما هر کاری دلمان بخواهد با شما می کنیم!" من و خواهرم حدود دو سال باهم در بند چهار و نسوان بازداشت بودیم تا این که اواخر زمستان ۱۳۶۲ برای تجدید محاکمه به زندان سپاه (پلاک صد) در خیابان سپاه شیراز منتقل شدیم و بند‌های ما را جدا کردند، مرا به بند چهار و خواهرم را به بند دو بردند.

بازجوئی مجدد، آزار و اذیت، شکنجه!

آن روز چهار یا پنج نفر بودیم که با چشمبند به زندان سپاه منتقل شدیم، مرا تحویل مسئول بند چهار (عمومی) دادند و گفتند: "ایشون ممنوع الصحبت است و مواظب باشید که با کسی صحبتی نکند!" به مدت سه هفته ممنوع الصحبت بودم و اگر کاری داشتم فقط با مسئول بند می توانستم صحبت کنم، بند چهار سالن بزرگی بود با یک تلویزیون، یک اتاق داشت و پشت اتاق هم فضای بازی بود که بچه ها به عنوان انباری از آن استفاده می کردند، ساک های خودشان را آنجا می گذاشتند و یا لباس هائی را که می شستند آویزان می کردند، با این که تعداد زندانی ها حدود هفتاد نفر بود اما فقط دو دستشوئی و یک حمام داخل بند بودند، برای دستشوئی باید نوبت می گرفتیم، استفاده از حمام هم آزاد بود اما چون تعداد زیاد بود دو هفته یک بار می توانستیم حمام کنیم، بچه هائی هم بودند که بعدها شنیدم حکم های خاصی داشتند و خیلی راحت شب از بند بیرون می رفتند و فردا صبحش می آمدند، سریع می رفتند حمام و هیچکس حق نداشت اعتراض کند، انگار به مسئول بند گفته شده بود اینها هر زمانی که می خواهند می توانند حمام کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود چهار ماه بدون آن که از من بازجوئی بشود داخل بند چهار بودم تا این که یک روز با چشمبند بردندم به اتاق بازجوئی، اولین بازجوئی توسط شخصی با نام مستعار مشیری انجام گرفت که به گفته خودش دانشجوی پزشکی بود و بعد از جبهه ترک تحصیل کرده بود تا داوطلبانه به نظام جمهوری اسلامی خدمت کند، تقریبا یک ساعت اول در رابطه با افراد مختلف صحبت کرد و بعد از آن حدود سه ساعت بازجوئی طول کشید، مشیری گفت: "ما همه اطلاعات شما را داریم! هیچ چی ناگفته نمانده، فقط می خواهیم صداقت خودتان را به ما نشان بدهید، اگر ما بدانیم واقعا برگشتید یک حکم جدید به شما داده می شود و حتی ممکن است آزاد شوید، بستگی به نحوه برخورد خود شما دارد!" گفتم: "وقتی همه اطلاعات را دارید پس من چی باید بگویم؟" گفت: "خب، همین دیگه، ما هر سؤالی که بکنیم صادقانه باید جواب بدهید، در ضمن این را هم بگویم اگر ببینم از برخورد من کوچکترین سوء استفاده ای می کنی سر و کارت با کریم است، احتمالا آوازه کریم را هم شنیدی، کریم را می شناسی؟ از دست او جان سالم به در نمی بری!"

گفتم: "باشه، شما سؤال کنید، من جواب می دهم!" گفت: "در رابطه با فعالیت های خلقیت بنویس!" خیلی کوتاه نوشتم: "زمانی که ما بازداشت شدیم سازمان زیاد پیش نرفته بود و تازه یک ماه بود که به دفاع کردن از خودش رو آورده بود، آن موقع به غیر از پخش و توزیع نشریات کار دیگری نکردم!" گفت: "خب، آنها را بنویس و بگو با کی بودی؟" اسامی بچه هائی که می دانستم اعدام شدند و یا در درگیری ها کشته شدند را نوشتم و گفتم: "اینها مسئول‌ من بودند!" گفت: "می دانی الان اینها چی شدند؟" گفتم: "نه!" گفت: "اطلاعات جدید نداری که بیرون از زندان هستند یا نیستند؟" گفتم: "بعد از دستگیری ارتباطم با آنها قطع شد!" یکی، دو صفحه سؤال و جواب نوشتم و بعد گفت: "می توانی بروی توی بند ولی ممنوع الصحبت هستی!" وارد بند که شدم یکی از بچه ها پرسید: "رفتی بازجوئی چی شد؟" گفتم: "هیچ چی ولی گفتند ممنوع الصحبت هستی!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد مجددا مرا برای بازجوئی خواستند، کسی که مرا از بند تحویل گرفت گفت: "می دانی من کی هستم؟" چون صداش با صدای مشیری فرق می کرد گفتم: "کریم!" گفت: "آفرین، پس خیلی باهوشی، می دانی کجا می برمت؟" گفتم: "بازجوئی دیگه!" گفت: "نه، می رویم جائی که از این به بعد نخواهی بازجوی ما را فریب بدهی!" گفتم: "من بازجوئی شدم، سؤال کردند و جواب دادم!" گفت: "خفه شو و حرف نزن، وقتی شلاق خوردی، آدم شدی، آن موقع میای میشینی و مثل یک بچه خوب به سؤال ها جواب می دهی!" کریم صدای خیلی بدی داشت، خشن بود، همیشه با بچه ها برخورد توهین آمیز داشت و شلاق زدن هم به عهده او بود، وقتی کریم مرا می برد طبقه پائین به یکی از زندانی ها گفت: "این منافق را می بینی؟ ممنوع الصحبت بود، حرف زده، دارم می برم بیست و پنج ضربه شلاق بخورد، پس مواظب خودت باش!"

به پائین پله ها که رسیدم به یکی از خانم ها گفت: "بیا این را ببر!" مرا روی یک تخت به پشت خواباندند، دست هایم را به بالای تخت و پاهایم را به لبه تخت بستند، بیشتر ضربات شلاق را به کف و انگشت های پا زدند، ده، دوازده ضربه اول حس کردم یک چیز سوزنی شکل به کف پایم می خورد، دردش وحشتناک بود اما مقاومت می کردم که جیغ نزنم، می دانستم زندانی های دیگری هم آنجا هستند، چون همان لحظه صدای بچه هائی را می شنیدم که خیلی وحشیانه آنها را می زدند، کنار من پسری را روی تخت خوابانده بودند که یک لحظه داد زده گفت: "لامصب کلیه هایم ترکیدند، شما که ادعای مسلمانیتان می شود لااقل روی آلت تناسلی مرا بپوشانید!" مشخص بود لخت است و دارند می زنند، فکر ‌کنم جنس شلاقی که با آن می زدند از کابلی بود که داخل آن را با سیم پر کرده بودند، چون یکی، دو تا ضربه ای که به گردنم خورد خراش برداشته بود و البته از پارگی های کف پا و انگشت ها مشخص بود که سیم داخل آن بوده! پاهایم خیلی ورم کرده بودند، زخمی شده بودند و به شدت خونریزی داشتند!

بیست و پنج ضربه که تمام شد مرا این بار به بند مجردی منتقل کردند و نگفتند که ممنوع الصحبت هستم فقط گفتند: "به پاهایت آب نمی زنی، اگر آب نریزی هیچ چی نمی شود، نروی الان بشوئی بعد فردا بروی علیه ما صحبت کنی که آن قدر شکنجه ام کردند که پاهایم فلان شد!" همان شب به شدت تب کردم، بچه ها در زدند و از مسئول بند دارو خواستند اما گفت: "نه، این فیلمش است و خوب می شود!" تب من پائین نمی آمد، بچه ها با لیموشیرین و میوه توانستند یک کم از شدت تب کم کنند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو روز که گذشت با چشمبند مرا از اتاق بیرون آوردند، چند قدم که رفتم وارد اتاق دیگری شدم، خانم دکتر بوستانی که خودش هم زندانی بود آمد و برای من دارو تجویز کرد، حدود یک هفته سر ساعت مشخص دارو می دادند ولی تبم قطع نمی شد، بعد از مدتی متوجه شدند پاهای من عفونت کرده اند، مجددا بردندم توی همان اتاق قبلی، دکتر که آمد گفتند: "چشمبندت را بردار!" چشمبند را که برداشتم بازجو را دیدم، با پارچه ای حالت نقاب مانند که روی صورتش انداخته بود و فقط چشم ها و دهانش پیدا بودند! مشیری بود، دکتر گفت: "پای این باید بخیه بشود!" خود مشیری هم همان جا پایم را بخیه کرد، یک کپسول داد خوردم، دوباره فرستاد توی بند مجردی و سر ساعت مشخص یک کپسول می دادند می خوردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ده یا دوازده روز بعد از بخیه کردن پایم دوباره بردندم برای بازجوئی، این بار مشیری بازجوی من بود و گفت: "آن دفعه فقط به خاطر این که از خانواده محترم و مؤمنی بودی با نرمی با تو برخورد ‌کردم، تو هم مثل خواهرم هستی، می خواستم کمکت کنم، مثل بقیه باش، حرف گوش کن و هر سؤالی که می کنیم جواب بده که دوباره دست کریم نیفتی!" گفتم: "من که به سؤال های شما جواب دادم!" گفت: "نه، چیزهائی که نوشتی به درد خودت می خورند، از تشکیلات زندان بنویس!" چندین بار این را پرسید، من هم اطلاعاتی را نوشتم که می دانستم لو رفته، مشیری هم هی می زد توی سرم و می گفت: "نه، اینها کافی نیست، بیشتر از این، چیزی غیر از این بنویس!" منظور از تشکیلات، نظم داخل زندان برای حفظ روحیه افراد بود و این که همکاری نکنند، یعنی هر نوع کار دسته جمعی مثل ورزش کردن، سرود و نماز خواندن، غذا خوردن، مطالعه کردن و کمک کردن به همدیگر جرم بود و اسم آن را تشکیلات زندان گذاشته بودند! حتی قرآن خواندن غیر قانونی بود چون می گفتند: "شما وقتی دسته جمعی قرآن می خوانید از دید خودتان تفسیر می کنید!"

با خمیرهای نان و یا هسته خرما کارهای هنری انجام می دادیم و اگر یک زمان این چیزها را پیش یکی از بچه ها پیدا می کردند به حساب تشکیلات داشتن می گذاشتند و جلوی بقیه شلاقش می زدند! سؤال دیگری که می خواست جواب بدهم این بود که شایعه شایع شدن تیفوس توی زندان را چه کسی به بیرون از زندان منتقل کرده؟ من هم نوشتم: "اول این که این شایعه نبود، دوم این که تیفوس نبود، سر بچه ها شپش زده بود!" گفت: "کی این را گفته؟" گفتم: "خب، همه بچه ها به خانواده ها گفته بودند!" گفت: "نه، باید بگوئی، این از طریق یک فرد خاص رفته بیرون، ما می خواهیم اسم آن فرد خاص را بنویسی!" گفتم: "من اطلاع ندارم توسط کی، چون شخصا به خانواده ام گفتم موهای ما شپش زده!" چون جواب های من قانع کننده نبودند هی سؤال می کرد و با آن که زخم‌ پاهایم هنوز خوب نشده بود برد توی راهرو و گفت: "تا زمانی که تصمیم بگیری اسم شخصی را که ما می خواهیم بنویسی همین جا می ایستی و حق نداری بشینی!" چشمبند داشتم اما بدون دستبند و رو به دیوار!

در تمام مدتی که ایستاده بودم صدای بازجو و صدای ورق‌ زدن برگه های بازجوئی را می شنیدم، معلوم بود آنجا دارند بچه ها را بازجوئی می کنند، حدود هفت ساعت بعد از خستگی افتادم زمین و خوردم به یک صندلی، بلافاصله بازجو آمد گفت: "پاشو، می نویسی یا می خواهی باز هم وایستی؟" گفتم: "به خدا من نمی دانم، اسم کی را باید بنویسم؟ بگوئید اسمی که می خواهید من بنویسم!" گفت: "اِهِه! خط بهت بدهیم؟" گفتم: "نمی دانم، شما می گوئید که اسم شخص، خب ندارم!" گفت: "خیلی خب، باز همین جا بایست!" هر وقت می افتادم با هر چیزی که دستش بود یا با یک چیزی مثل شال محکم می زد توی صورتم و می گفت: "پاشو!" هر هفت یا هشت ساعت یک بار برای این که بتوانم استراحت کنم می گفتم: "دستشوئی دارم!" که می بردند دستشوئی، بهشان می گفتم: "می خواهم نماز بخوانم!" می گفتند: "ایستاده و بدون وضو نماز بخوان!" غذا هم یک بار در روز می دادند و مشخص نبود ناهار، شام یا صبحانه است، گاهی وقت ها پنیر با یک خیار می دادند، بعضی روزها هم برنج با خورشت.

مدام سؤال می کردند: "بنویس توی خانه تیمی دستگیر شدی! از دوستات که توی خانه تیمی دستگیر شدند کیا را می شناسی؟ فلانی را می شناسی؟" می گفتم: "می شناسم ولی نمی دانم دستگیر شدند یا نه، من فقط اینها را از طریق همسایگی می شناسم و نمی دانم هوادار بودند یا نه!" قصد آنها واقعا اذیت کردن بود، اعترافات کذب می خواستند! هدف آنها این بود که برای بچه هائی که توی انفرادی و زیر بازجوئی بودند پرونده سازی کنند، من هم نمی توانستم دروغ بگویم، هر چقدر فشار می آوردند می گفتم: "من نمی توانم دروغ بنویسم، شما چیزی را که من اطلاعی ندارم از من می خواهید!" محکم می زدند و می گفتند: "خفه شو، مگر منافق راستگو هم داریم؟ مگر منافقی هم هست که تا به حال راست گفته باشد؟ مگر منافقی هم هست که کار درستی انجام داده باشد؟ منافقی هست که پاک مانده باشد و از دست بچه های شما در رفته باشد؟ کلا مجاهدین باهم رابطه نا مشروع دارند!" گفتم: "این دروغ است، قبول ندارم و همچین چیزی را نمی نویسم!"

توی همان راهرو یکی از پسرهای زندانی را چهل روز سر پا نگه داشته بودند و مرتب او را می زدند، می شنیدم که به او می گفتند: "چقدر جان سخت هستی، تو واقعا جان سگ داری، الان چهل روز متناوب داری کتک می خوری و سرپا ایستادی، حاضر نیستی کنار بیای؟"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود شش روز آنجا ایستادم، تا این که یک شب صدای خیلی وحشتناکی مثل زلزله توی بند پیچید! سریع همه ما را جمع کردند و گفتند: "اینها را ببرید بندشان!" اول مرا بردند بند دو، مسئول بند گفت: "این مال اینجا نیست!" بعد بردند یک بند دیگر، آنجا هم گفتند: "مال اینجا نیست!" سر در گم شده بودند، بردند طرف بند مجردی، مسئول بند گفت: "آره، این مال اینجاست!" کسی که با من بود گفت: "همه آماده باشید که بیائید بیرون!" همه ما را بردند توی هواخوری، در هواخوری ما چشمبند نداشتیم، شب بود و هوا سرد، هیچکس اصلا جرأت نمی کرد بپرسد: "چرا آوردید؟" یعنی جو زندان طوری بود که کسی جرأت حرف زدن نداشت! از سر و صداها، برو بیا‌ها فهمیدیم که یک گروه جدید را دستگیر کرده اند، حدود دو ساعت آنجا بودیم تا این که ما را به بند مجردی بردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد که مطمئن هستم سیزدهم آذر بود با چشمبند مرا از بند خارج کردند و به اتاق بازجوئی بردند، قبل از ورود به اتاق بازجو گفت: "حسین محمد‌زاده را ‌می شناسی؟" گفتم: "بله!"‌ گفت: "پس می دانی که باید بیای باهاش صحبت کنی که اطلاعاتش را بدهد؟ اگر همچین کاری نکنی سر و کارت با کرام الکاتبین است!" حسین محمد‌زاده از بستگان دور ما و هوادار سازمان بود، تا آنجائی که من می دانستم تا سال ۱۳۶۰ هوادار ساده بود، فقط از من نشریه می گرفت ولی بعد از دستگیری نمی دانم تا کجا پیش رفته بود که بازجو به من گفت: "مسلح دستگیر شده!" وارد اتاق بازجوئی که شدم چشمبندم را برداشتند، کریم و مشیری به اضافه دو، سه نفر دیگر پشت سر من ایستاده بودند، همه نقاب روی صورتشان بود، کریم خیلی قدبلند و لاغر بود و دست های درازی داشت که برای شکنجه کردن ساخته شده بودند! برخلاف مشیری که نحیف بود.

چشمبند را که بالا زدم با صحنه فوق العاده وحشتناکی روبرو شدم، به قدری حسین را شکنجه کرده بودند که نمی توانست روی صندلی بنشیند، با یک پتوی خونی روی صندلی بسته شده بود، یک پتوی خونی دیگر را هم روی زانویش انداخته بودند، تمام دندان هایش را شکسته بودند، تمام لبش پاره بود، صورتش داغون بود، یعنی هیچ جای صورتش سالم نمانده نبود، آن قدر او را زده بودند که نمی توانست صحبت کند، بهش گفتند: "این را می شانسی؟" گفت: "صولت سلام، خوبی؟" تحمل نداشتم نگاهش کنم، گفتم: "حسین اینها می دانند یک بار آمدی فسا ملاقات من، از کمک مالی هم اطلاع دارند، بگو، چرا اینها را نمی گوئی؟" این را که گفتم بازجو محکم با یک چیزی مثل مقوا زد توی صورتم و گفت: "خفه شو منافق، ما نگفتیم بیا خط بده که اطلاعات سوخته را بدهد!" حسین توی همان حال پاشو آورد بالا تا به بازجو لگد بزند که دیدم گوشت های پایش آویزان شده اند! مرا برگرداندند توی بند و گفتند: "حساب تو را هم می رسیم، تو هنوز آدم نشدی!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

شانزدهم آذر دوباره مرا از بند خارج کردند،‌ همان موقع بازجو محکم مرا کوباند به دیوار و گفت: "خاک بر سرت! می دانی چقدر بدبخت شدی؟ چطوری می توانی فردا که رفتی بیرون جلوی خانواده‌ سرت را بلند کنی؟" گفتم: "یعنی چی؟" گفت: "نمی فهمی؟" گفتم: "نه، من بدبخت نشدم!" گفت: "خب، باشه، باشه! یعنی تو واقعا نمی فهمی؟ خیلی خب، حالا بیا برویم، وقتی معاینه شدی بهت میگم یعنی چی، دکتر بهت میگه!" بعد گفت: "خب، کار کی بوده؟" گفتم: "چی کار کی بوده؟ من متوجه منظور شما نمی شوم!" گفت: "خیلی خب، یک سؤال دیگه از تو می پرسم، این را درست جواب بده وگرنه همین الان مستقیم می برمت زیرزمین! حسین چه ناراحتی داشت؟ چه مریضی داشت؟" گفتم: "مریضی خاصی نداشت!" محکم جوری با دست زد توی پیشانیم که خوردم به دیوار! گفت: "چه مریضی داشت؟ ناراحتی قلبی داشت؟ مننژیت داشت؟" گفتم: "نه، فقط گاهی وقت ها سردردهای عصبی داشت که مشکوک به میگرن بود ولی هنوز ثابت نشده بود!" بازجو رفت و دوباره مرا به بند فرستادند، بعد از مدتی فهمیدم حسین زیر شکنجه شهید شده و توی پرونده اش زدند: "ایست قلبی!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو هفته بعد از فوت حسین بردندم زیرزمین توی انفرادی، یکی از اتفاق هائی که در اطلاعات سپاه می افتاد این بود که یکی از زندانی ها به نام عصمت بوستانی که اکثریتی بود به عنوان دکتر زنان بچه ها را معاینه پزشکی می کرد و بدون استثنا برگه می داد که بکارت ندارند! یکی، دو بار می خواستند مرا ببرند پیشش که من زیر بار نرفتم و مقاومت کردم، حتی دیگر بدون این که ببرند زیرزمین کتکم می زدند، با دست توی سر و صورتم می زدند ولی من می گفتم: "اجازه نمی دهم! از طرف دادگاه برای من حکم بیاورید، دادگاه اولم بدون حکم بود، دستگیری ما بدون حکم بود، توی دادگاه تفهیم اتهام نشدیم، اجازه دفاع به ما ندادند، مگر شما نمی گوئید کارهای قانونی انجام می دهیم؟ بر اساس قوانین اسلام و حکم حاکم شرع از من همچین کاری را بخواهید!" اما فکر می کنم زمانی که پاهایم را بخیه می کردند چون بیهوش شده بودم مرا معاینه کردند، چون بعدها فهمیدم روی پرونده یک برگه گذاشته بودند که من دختر نیستم! به همین دلیل بود که بازجو علنا گفت: "تو که بدبخت شدی!"

بند مجردی یک اتاق تقریبا سه در سه بود که چیز خاصی نداشت، کفش از موکت بود، چند مهر نماز آنجا بودند، پتو به تعداد نفرات نبود و هر دو نفر از یک پتو استفاده می کردند، به غیر از من هشت نفر از بچه های چپ و مجاهد هم آنجا بودند، صبح، ظهر و شب با چشمبند برای دستشوئی و وضو گرفتن می بردند به سرویس بهداشتی که بیرون از سلول بود، در مدتی که بند مجردی بودم چون پاهایم بخیه بودند و نباید آب می ریختم از حمام استفاده ای نکردم، اکثر بچه های مجردی هم چون شلاق خورده بودند از حمام استفاده نکردند و نمی دانستند کجاست، وقتی برای دستشوئی و وضو گرفتن به سرویس بهداشتی می رفتیم می توانستیم سرمان را با آب سرد بشوئیم، سلول انفرادی هم خیلی کوچک بود و فقط می شد به صورت جنینی داخلش خوابید، چند تا پتوی کثیف آنجا بودند که کف سلول پهن شده بودند، خیلی تاریک بود و هیچ نوری نداشت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از یک هفته دوباره بردندم بازجوئی، طبق معمول سؤال ها تکراری بودند و وقتی دیدند نحوه جواب دادنم تغییر نکرده با وجود این که بخیه های پایم کاملا خوب نشده بودند دوباره شلاقم زدند! روی تخت خواباندند، فکر کنم پنج ضربه شلاق که خوردم پاهایم بی حس شدند و نتوانستم تعداد آنها را بشمرم، بازجو چون فکر می کرد خیلی مقاوم هستم محکمتر می زد! به همین دلیل بخیه پایم باز شد و خونریزی کرد، جنس این شلاق هم از کابل‌ چرم مانندی بود که داخلش سیم رد شده بود، دوباره بردندم توی سلول، دریچه را باز کردند و یک باند پرت کردند داخل، گفتند: "پایت را ببند!" بعد از یک ساعت درد پایم شروع شد، فکر کنم در مدتی که انفرادی بودم چهار یا پنج بار بردندم بازجوئی، بازجوئی ها دو، سه ساعت طول می کشیدند و با هر چی دستشان بود می زدند، مثلا با خط‌کش، پرونده و یا چفیه محکم می زدند، توهین هم می کردند، کثافت! مزدور! از کلمه فاحشه بارها استفاده کردند!

هفته دوم انفرادی بازجو آمد گفت: "اگر می خواهی می توانی بروی حمام!" اول ترسیدم اما برای این که ببینم حمام چطوری است و اطلاع پیدا کنم که چه کسانی توی انفرادی‌ هستند رفتم، چون ممکن بود شامپوئی باشد که اسم بچه ها رویش نوشته شده باشد، وقتی رفتم یک شامپو دیدم که برای فرزانه کشکولی بود که بعدها اعدام شد! بیشتر از دو هفته انفرادی بودم و دوباره فرستادندم بند چهار عمومی و تا یک هفته هم ممنوع الصحبت بودم.

تجدید محاکمه و انتقال به زندان

بعد از مدتی برای تجدید محاکمه بردندم شعبه دوم دادگاه انقلاب شیراز پیش دادستان (میرعمادی)، میرعمادی به صورت موقت برای بررسی پرونده ها آمده بود و دو تا دادیار به نام های نصیری پور و اسفندیاری داشت که از بندرعباس و اصفهان آمده بودند، پنج یا شش نفر بودیم که ما را با چشمبند بردند اما داخل اتاق دادستان چشمبند نداشتم، دادستان، دو دادیار، یک خانم پاسدار و منشی دادگاه که فامیلش نجابتی بود در جلسه تجدید محاکمه من حضور داشتند، دادیار پرونده من نصیری پور بود، جلسه که شروع شد دادستان گفت: "خدا خیلی به شما رحم کرده، خدا شما را دوست داشت که الان اعدام نشدید، بروید خدا را صدهزار مرتبه شکر کنید، با وجود این که در تشکیلات زندان بودید ما به شما عفو دادیم و می خواهیم که دوباره بروید زندان بمانید، شاید آنجا توبه کنید و شامل عفو ملکوتی امام قرار بگیرید!" گفتم: "حکم را بدهید امضا کنم!" گفت: "اتهام شما عضو تشکیلات سازمان و سرموضع بودن است، حکم قبلی توی پرونده می ماند و کاسته نمی شود، نمی خواهد چیزی را امضا کنید، فقط خواستیم برای شما بخوانیم که اتهام چیه!" جلسه دادگاه حدود شش دقیقه طول کشید و از همان جا فرستادندم بند چهار زندان عادل آباد!

توی زندان به غیر از کتک‌ و شلاق‌ کاری با ما نداشتند،‌ حتی برای بازجوئی مجدد هم نبردند، من شلاق نخوردم اما کتکم زدند، مجید تراب پور مسئول زندان به بعضی از بچه ها قول آزادی می داد و آنها را تحریک می کرد در مورد کسانی که سرموضع هستند گزارش روزانه بدهند! مثلا توی اتاق که نشسته بودیم توابین می ریختند یک نفر را با مشت و لگد وحشتناک می زدند! حتی تراب پور خودش می آمد فحش می داد و بچه ها را با شلاق می زد! یک بار با کابل آمد و من برای اولین بار کابل سیمی را که توی زندان سپاه برای شلاق زدن از آن استفاده می کردند آنجا دیدم، یک بار هم با زنجیرهای خیلی ضخیم بچه ها را زد!

آزادی

سال ۱۳۶۵ با آن که حکم ابد داشتم آزاد شدم! در واقع سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ آیت الله منتظری به کلیه زندانی های سیاسی عفو داده بود، به همین دلیل حکم ابد ما شده بود پنج سال و در طول این مدت اصلا چیزی به ما نگفته بودند، فقط به صورت مبهم همان اوایل که وارد بند عمومی شده بودیم آقای جعفری به ما گفت: "فکر کنم شما عفو خورده باشید!" گفتیم: "می دانی چقدر شده؟" گفت: "نمی دانم، فقط می دانم که همه زندانی ها عفو خوردند و من مطمئن هستم که عفو خوردید اما چقدر شده نمی دانم!" همین شد که اواخر مرداد ۱۳۶۵ ساعت ده و نیم صبح بدون خبر با تعهد و گذاشتن وثیقه که سند منزل بود آزاد شدم، خواهرم هم یک یا دو ماه قبل از من آزاد شده بود، ‌روز آزادی صدایم زدند و گفتند: "وسائلت را جمع کن و بیا !" یادم می آید پدرم و برادر بزرگم که در شیراز زندگی می کرد به زندان آمده بودند، همراه یک پاسدار و آقای جعفری با ماشین برادرم به شعبه دو دادگاه انقلاب اسلامی شیراز رفتم.

دادیار تعهد کتبی گرفت که دیگر از این به بعد کاری انجام نمی دهم و گفت: "می دانیم از این در بروی بیرون هیچ وقت با ما صاف نمی شوی، فقط توبه شما تا دم در است و از در که رفتی بیرون توبه را می شکنی ولی اینجا باید بنویسی که توبه کردم و دیگر هیچ گونه فعالیتی علیه جمهوری اسلامی انجام نمی دهم و اگر هر گونه فعالیتی انجام دادم و اثبات شد دادگاه مجاز است هر جور که می خواهد برخورد کند!" جلسه زیاد طول نکشید، فقط در همین حد که متن تعهد را نوشتم و امضا کردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از آزادی، مادرم تعریف کرد که وقتی برای ملاقات می آمدند پاسدارها بد و بیراه می گفتند، فحش می دادند، جائی که می نشستیم آب زیر پای ما می بستند، خانه هائی که جلوی عادل آباد بودند درختچه های کوچک می کاشتند تا ما بتوانیم در تابستان زیر سایه ‌آنها بنشینیم اما به محض این که درخت ها سایه دار می شدند می آمدند از ریشه می کندند و می ریختند توی جوب! هر جا که می نشستیم ما را بلند می کردند می گفتند: "اینجا نشینید و بروید آن ورتر بشینید! پیش هم نشینید، متفرق بشوید!" پاسدار‌ها جلوی زندان سنگ جمع می کردند و به بهانه این که می خواهند آنها را جا به جا کنند به سمت ما پرت می کردند، ما هم می گفتیم خودمان این سنگ ها را جمع می کنیم می بریم بالاتر، هفته بعد که می آمدیم می دیدیم که دوباره همان جا یک عالمه سنگ ریزه ریخته اند!

بازگشت به دانشگاه و بازداشت های موقت!

بعد از آزادی خیلی محتاط بودم و نمی توانستم به کسی اعتماد کنم، ارتباطم با بچه ها قطع شده بود،‌ خودم هم آن قدر خسته بودم که نمی خواستم کاری انجام بدهم، بیشتر دنبال ادامه تحصیل و مریضی مادرم بودم که یک ماه بعد از دستگیری ما فلج شده بود و نمی توانست راه برود، خیلی پیگیر مسأله دانشگاه شدم اما گفتند: "پرونده تعلیق خورده!" آن قدر نامه نگاری کردم تا این که سال ۱۳۶۷ توانستم مجدد در همان رشته ریاضی وارد دانشگاه شوم، از زمان آزادی به مدت پنج سال روزهای پنجشنبه برای امضا باید به ستاد خبری شیراز که توی خیابان زند، مابین فلکه ستاد و میدان شهرداری بود می رفتم! برای ورود به ستاد حتما باید با چادر می رفتیم، بعضی مواقع‌ هم یک نفر با نام فامیلی اطلاعات که اسم مستعارش حاج ابراهیم بود تلفنی سؤال و جواب می کرد: "چی کار می کنی؟ با چه کسی رفت و آمد داری؟ دوست های تو کی هستند؟" بعد از مدتی برای امضا به یک خانه مسکونی که توی کوچه روبروی سه راه انوری بود می رفتم، آنجا هم اگر کاری داشتند یا تلفنی سؤال و جواب می کردند و یا خانم پاسداری به نام حسینی می گفت: "برو ستاد خبری!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تیرماه سال ۱۳۷۲ امتحانات آخر ترم بود که با خوابگاه تماس می گیرند و می گویند: "به فلانی بگوئید بیاید خانه خانم حسینی، بهش بگوئید خودش می داند!" ساعت نه صبح به همان خانه مسکونی رفتم، اول حاج ابراهیم تلفنی گفت: "ما باید چه کارت بکنیم که تو آدم بشوی؟ تو آدم بشو نیستی!" گفتم: "مگر چی شده؟ من که کاری نکردم!" گفت: "تو چرا هنوز با این چیزها ارتباط داری؟" گفتم: "با کی؟ من به غیر از خانه خانم سعادتی جای دیگه نمی روم!" گفت: "منظور من همین خانم سعادتی هست، بلند شو بیا اینجا !" گفتم: "من فردا امتحان دارم!" گفت: "همین الان بلند می شوی میای ستاد خبری، تا فردا یک کاری می کنیم!" در آن دوران تنها جائی که می رفتم خانه یکی از بچه های زندان به نام سعادتی بود که از قبل باهاش آشنا بودم، به ستاد خبری که رسیدم چشمبند زدند و بردندم توی یک اتاق و گفتند: "می توانی چشمبند را برداری!" بعد از یک ربع، بیست دقیقه وقتی دیدم کسی نمی آید در زدم گفتم: "من فردا امتحان دارم، اگر حاج ابراهیم کاری دارد بگوئید بیاید!" گفتند: "ما خودمان تعیین می کنیم که چه زمانی بیاید!"

یک ساعت و نیم بعد گفتند: "چشمبند بزن!" چشمبند که زدم با یک خودکار دستم را گرفتند و به اتاق دیگری که حاج ابراهیم آنجا نشسته بود بردند، روی صندلی که نشستم حاج ابراهیم در رابطه با محترم (بدری) سعادتی خواهر محمدرضا سعادتی که عضو سازمان مجاهدین بود و سال ۱۳۶۰ اعدام شده بود از من سؤال کرد، گفت: "ما الان تو را آزاد می کنیم، فقط بگو در رابطه با آقای جعفری چی گفته؟ آقای جعفری را می شناسی؟ بدری در رابطه با او چیزی به تو گفته یا نه؟" سؤال و جواب ها که تمام شدند گفت: "آزادی!" ولی تهدید کرد: "اگر بروی به بدری کوچکترین اطلاعی بدهی خودت می دانی! برای تو خیلی مهم است که دانشگاه را ادامه بدهی؟ اگر بدانیم رفتی خانه اینها از دانشگاه اخراج می شوی!" ساعت دو از ستاد آمدم بیرون و بلافاصله رفتم خانه خانم سعادتی، بین راه بدری را دیدم و گفتم: "مرا خواستند و این سؤال ها را کردند، جریان چیه؟" رنگش پرید و ترسید، گفت: "من برنمی گردم خانه! برو خانه ما توی کمد من شناسنامه و یک کیسه پلاستیک که توش یک خرده طلا هست بردار بیار!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد با آن که امتحان داشتم گفتند به ستاد خبری بروم! دم در ستاد گفتم: "میشه بروم امتحان بدهم بعد بیام؟" گفتند: "نه!" می دانستم برگشتی تو کار نیست، چون شب قبل وقتی به خانه سعادتی زنگ زدم دیدم مادرش گریه می کند و می گوید: "از بدری هیچ خبری ندارم!" آنجا بود که فهمیدم برای بدری مشکلی پیش آمده، حالا یا رفته یا سر به نیستش کرده اند! توی ستاد خبری گفتند: "چرا رفتی به بدری اطلاع دادی؟" من هم انکار کردم و گفتم: "من اصلا بدری را ندیدیم!" برگه آوردند و گفتند: "میشینی از ریزترین اطلاعات، از اولین ارتباطت با سازمان تا همین امروز می نویسی!" گفتم: "من چیزی یادم نیست، پنج سال گذشته، الان دیگه هیچ چی توی خاطرم نیست، پرونده مرا که دارید!" گفتند: "میشینی هر چی که یادت هست می نویسی!" من هم هر چی یادم بود نوشتم، نوشته های مرا خواندند و گفتند: "بدری کجا رفته؟ بگو کی فراریش داده؟ جعفری کی بود؟ چرا خانه آنها می رفتی؟" گفتم: "پدرش مریض بود، به خاطر کمک به پدر و مادرش می رفتم، مادرش مثل مادرم بود و در کنارش احساس راحتی می کردم، به خدا فقط به این دلیل بود!"

همه سؤال ها کتبی بودند، دو هفته تمام توی آن اتاق مرا نگاه داشتند، فقط یکی، دو بار به اتاق دیگری بردند و به صورت شفاهی بازجوئی و تهدید کردند، دو هفته هر روز دو یا سه ساعت توسط حاج ابراهیم بازجوئی ‌شدم، وقتی می خواستند آزادم کنند گفتند: "به هیچ عنوان نه به خانواده، نه به دوست های خوابگاه، نه به استادت، به هیچ کدام حق نداری بگوئی اینجا آمدی و بازجوئی شدی! اگر کوچکترین خبری بدهی بزرگترین ضربه را خودت می خوری!" توی اتاقی که بودم چیز خاصی نبود، فقط یک پتو داشتم، دستشوئی بیرون از اتاق بود و مشکلی برای دستشوئی رفتن نداشتم، حمام هم نه خواستم بروم و نه آنها چیزی گفتند، مرتب می گفتند: "زودتر بازجوئی ها را تمام کنیم، می خواهیم بفرستیمت زندان!" من هم می گفتم: "من که کاری نکردم، چرا اینجا مرا نگه داشتید؟ اگر مادرم متوجه بشود سکته می کند و این دفعه جانش را از دست می دهد!" گفتند: "اگر به فکر مادرت بودی با این خانواده ارتباط برقرار نمی کردی!" مدتی که بازداشت بودم سه امتحان مهم داشتم که نتوانستم در آنها شرکت کنم، به همین دلیل آن ترم مشروط شدم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وقتی رفتم دانشگاه یک روز کمیته انضباطی مرا خواست، وقتی رفتم استاد مبانی ریاضی و دو تا از دانشجوهای اسلامی که یکی از آنها را به اسم می شناختم آنجا بودند، به من گفتند: "تو چرا با فلانی، فلانی و فلانی می گردی؟ می دانی اینها بچه های زندان بودند؟" گفتم: "آره می دانم!" گفتند: "پس چرا با اینها می گردی؟" گفتم چون درس های مشترک باهم داریم!" گفتند: "توی خوابگاه هم باهم هستید!" گفتم: "خب توی خوابگاه هم درس می خوانیم و اشکالاتی را که داریم برطرف می کنیم!" گفتند: "با بقیه هم درس مشترک داری!" گفتم: "من نمی توانم با آنها باشم، خلق و خوی آنها به من نمی خورد، آنها در یک فاز دیگر هستند و من در یک فاز دیگر!" چند نفری که اسم بردند یکی در گذشته زندانی بود، یکی دیگر هم از بچه هائی بود که قبلا تعلیق شده بود و ورودی سال ۱۳۵۵ بود، استاد مبانی ریاضی گفت: "با اینها نگرد، ما به خاطر خودت می گوئیم، این اولین اخطاریه که می دهیم چون اخطار بعدی ممکن است موجب اخراجت از دانشگاه بشود!" خیلی تعجب کردم و گفتم: "باشه، اگر قرار است با این بچه ها نگردم با هیچکس دیگری هم توی محوطه دانشگاه برخورد نمی کنم، میام کلاس و می روم!"

فقط می خواستند پرونده سازی کنند که همین هم شد و با کمال ناباوری شهریور ۱۳۷۲ وقتی برای ثبت نام ترم جدید رفتم کارت ثبت نام صادر نشد و گفتند: "برو کمیته دانشجوئی!" رفتم کمیته دانشجوئی، گفتند: "برو کمیته انضباطی!" هی مرا پاس دادند و نهایتا گفتند: "به دلیل مشروطی اخراج شدی!" هر چقدر گفتم: "کارنامه ام را بدهید!" ندادند، خیلی پیگیری کردم تا با رئیس دانشگاه صحبت کنم که نشد تا این که توانستم با معاون رئیس دانشگاه صحبت کنم که به من گفت: "یک سری از درس ها را اشتباهی گرفته بودی و باید حذف می شدند، با حذف شدن آنها مشروط شدی!" غیر منطقی! چون دروس تربیتی با نمره بالا را از کارنامه من حذف کرده بودند و به جای آن درس های دیگری با نمره پائین گذاشته بودند، درس هائی را که شرکت کرده بودم غیبت گذاشتند، در حالی که غیبتی نداشتم! در هر صورت فقط به صورت شفاهی گفتند: "اخراج شدید!"

از نظر روحی خیلی فشار روی من بود، از دانشگاه اخراج شدم و خیلی سخت بود که نمی توانستم مسأله دستگیری را به خانواده، بچه های دانشگاه و هم خوابگاهی هایم بگویم، معاونت دانشگاه به بعضی از بچه ها که دنبال کار من بودند گفته بود: "کار این درست نمی شود!" وقتی هم پدرم دنبال قضیه اخراجم از دانشگاه رفت، یک نفر به او گفته بود: "خواهش می کنم نشنیده بگیرید اما اطلاعات پشت این است و دنبال کار دانشگاه را نگیرید، درست نمی شود!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک ماه و نیم بعد از اخراج، اواخر مهر ۱۳۷۲ با تمام شدن پنج سال امضا به تهران رفتم تا پیگیر قضیه دانشگاه بشوم، در طول پنج سالی که برای امضا می رفتم اگر می خواستم به جهرم که خانه پدریم بود بروم حتما باید به ستاد خبری اطلاع می دادم، یک بار ماه رمضان وقتی به جهرم رفتم فراموش کردم اطلاع بدهم، به همین دلیل بعد از یک هفته وقتی برای امضا رفتم با من برخورد کردند که چرا به ما اطلاع ندادی و رفتی جهرم؟ گفتم: "من که نرفتم!" گفتند: "چرا ! روزه هم نبودی و آب خوردی، این آخرین بار باشه، این جوری می روی مجازات دارد!" گفتم: "چه مجازاتی؟" گفتند: "عملا نشان داده میشه!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هنوز یک ماه از رفتنم به تهران نگذشته بود که از سپاه با خانواده ام تماس می گیرند، می پرسند من کجا هستم و چرا بدون اطلاع رفتم؟ یک شماره داده بودند و گفته بودند: "تماس بگیرد، در رابطه با دانشگاه سؤال داریم!" وقتی تماس گرفتم حاج ابراهیم مستقیم گوشی را برداشت، بدون این که جواب سلام بدهد گفت: "کثافت! احمق! بی شعور! مگر قرار نشد هر جا خواستی بروی ما را در جریان بگذاری؟ اخراج از دانشگاه کم بود؟ چیز دیگری می خواهی؟ چیز بالاتری می خواهی؟" گفتم: "من دنبال کار دانشگاهم هستم، معرفی هم دیگه نداشتم و تمام شده،‌ دیگه دلیلی نداشت هر جائی که بخواهم بروم اطلاع بدهم!" گفت: "کی معرفی تو تمام شد؟ مگر ما ابلاغ کردیم؟" گفتم: "شما گفتید تا پنج سال باید بیائید امضا کنید و هر هفته که می آمدم می گفتید هفته بعد بیا ولی آخرین هفته‌ چیزی نگفتید، من هم فکر نمی کردم دیگه معرفی داشته باشم!"

گفت: "قبلا هم بهت گفتم و بارها هم گفتم شما جزو اسیرهای جنگی هستید! چرا توی گوش شما نمی رود؟ حتی اگر تمام شده مادام العمر تا زمانی که زنده هستی هر جا که می روید باید از ما اجازه بگیرید و به ما اطلاع بدهید، خواستید شهرتان را عوض کنید، آدرستان را عوض کنید، ازدواج کنید، همه چیز را باید به ما اطلاع دهید!" گفتم: "خب من الان آمدم اینجا دنبال کار دانشگاه!" گفت: "ارواح عمه ات!" گفتم: "به خدا دنبال کار دانشگاه و کار هستم، اگر جور بشود می خواهم اینجا بمانم!" گفت: "چرا آنجا؟ چرا شیراز نه؟" گفتم: "شیراز کار نبود!" گفت: "ما که قبلا کار پیشنهاد کردیم، چرا قبول نکردی؟" گفتم: "قبلا که گفته بودم، نمی خواهم آنجا باشم، چون داداشم قبلا توی مخابرات کار می کرده به نظرش جو مخابرات محیط سالمی نیست و اجازه نمی دهد من آنجا کار کنم مگر این که تحصیلم تمام بشود و به عنوان کارمند رسمی توی یک شعبه دیگه اداره مخابرات استخدام بشوم!" گفت: "هنوز یک ماه نشده ما فهمیدیم که تهران هستی، پس به محض این که بروی سر کار و به ما اطلاع ندهی خودت می دانی!" گفتم: "باشه، به شما اطلاع می دهم و گوشی را قطع کردم!" در واقع بعد آزادی از زندان اگر بچه ها دنبال کار بودند با شرط گزارش روزانه و همکاری آنها را می فرستادند اداره مخابرات شیراز!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تا سال ۱۳۷٤ در تهران ماندم و دیگر با ستاد خبری تماس‌ نداشتم، تابستان سال ۱۳۷٤ یک بار به شیراز رفتم، فردای روزی که رسیدم، با خانه برادرم تماس گرفتند و گفتند: "به خواهرتان بگوئید بیاد سه راه انوری، من خانم حسینی هستم و باهاش کار دارم، دقیقا سر ساعت نه صبح آنجا باشد!" حدود ساعت نه صبح وقتی به ستاد خبری رسیدم خانم حسینی دست مرا گرفت کشید و گفت: "بیا داخل!" توی ستاد مثل قدیم بازجوئی نکردند: "نظرت در مورد عملیات مرصاد چی است؟ هنوز حاضر به همکاری با آنها هستی؟ چرا تا الان ازدواج نکردی؟" خیلی اصرار داشتند که حتما باید ازدواج کنی! من هم گفتم: "هنوز موردش پیش نیامده!" گفتند: "ما برادر تواب بهت معرفی می کنیم، آدم های خوبی هستند که بهت معرفی می کنیم، ازدواج کن!" بعد گفتند: "امشب می روی خونه و بدون این که کلمه ای حرف به خانواده ات بزنی فردا صبح دوباره میای اینجا !"

سه، چهار روز صبح تا شب از من چیزهای تکراری ‌پرسیدند، با چشمبند می بردند توی اتاق و بعد می گفتند: "چشمبندت را بزن بالا !" برای بازجوئی هم روبروی حاج ابراهیم که روبند داشت و فقط چشم هایش معلوم بودند می نشستم، فقط تهدید می کردند و حرفشان این بود که: "هر زمانی ما بخواهیم باید بیائید! هر زمان هر اطلاعاتی بخواهیم باید بدهید، زمانی که ازدواج کردید به ما بگوئید، ازدواج که کرده باشید هر زمان که ما بخواهیم کوچکترین مسائل شخصی و خصوصی را باید در اختیار ما بگذارید!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مهر ۱۳۷٤ با همسرم که او هم در گذشته زندانی بود عقد کردیم و سال ۱۳۷۵ برگشتم شیراز و در منزل مادرشوهرم زندگی کردم، منزل مادرشوهرم تلفن نداشت اما همسایه بغلی تلفن داشت و اگر کسی با ما کار داشت به آنجا زنگ می زد، زمستان ۱۳۷۵ بود که همسایه گفت: "تلفن داری!"‌ وقتی رفتم و تلفن را جواب دادم گفتند: "می توانی بیای ستاد خبری؟ می خواهیم نامه بدهیم برای دانشگاه!" گفتم: "بعد از این همه مدت؟" گفتند: "آره بیا، می خواهیم نامه بدهیم! پیش کی زندگی می کنی؟" گفتم: "یعنی چی پیش کی زندگی می کنم؟" گفتند: "ازدواج کردی؟" گفتم: "آره!" گفتند: "خانه مادرشوهرت هستی یا خانه خودت؟" گفتم: "فرق نمی کند که!" گفتند: "پس به آنها هیچ چی نگو و بیا !" گفتم: "باشه، هیچ چی نمی گویم!"

خیلی خوشحال شدم و سریع رفتم، آماده شدم که بروم، مادرشوهرم خانه نبود و همسرم هم برای مأموریت کاری از شهر خارج شده بود، به ستاد خبری که رفتم پرسیدند: "چرا به ما نگفتی با کی ازدواج کردی؟ اسمش چی هست؟ فامیلش چیه؟ از کجا آشنا شدید؟ چطوری؟ چون منافق بوده؟" گفتم: "نه منافق نبود!" گفتند: "یعنی مشکلی نداشته؟" گفتم: "فکر نمی کنم!" گفتند: "یعنی چی فکر نمی کنی؟" گفتم: "فکر نمی کنم زندان رفته باشد، فقط شرط ازدواج من این بود که بچه سالمی باشد، اهل سیگار و دود نباشد که همچین بچه ای هم بود! فقط برای همین موضوع مرا خواستند و شدیدترین برخورد را با من کردند که چرا نگفتی! توهین می کردند، داد می زدند،‌ تهدید می کردند ولی کتک نمی زدند.

می گفتند: "دانشگاه اخراج شدن کمت نبود؟ حتما باید بروی زندان؟ حتما باید بفرستیمت عادل آباد؟ دوباره باید بروی بازداشتگاه سپاه؟ دوباره باید دست آن بازجو‌ها بیفتی؟ بروی زیرزمین تا بفهمی که راست گفتن یعنی چی؟ تا برای تو جا بیفتد که ما به چیزی که می گوییم معتقد هستیم و عمل می کنیم؟" گفتم: "آخه من دوست نداشتم مسائل شخصی خودم را بیام اینجا بگویم، اصلا دوست نداشتم بیام بگویم ازدواج کردم، اصلا شاید خیلی از دوستانم هم در جریان نباشند که ازدواج کردم، این یک مسأله شخصی است!" ‌گفتند: "تو صداقت نداری، قلب تو سیاه هست، تو نمی خواهی با ما رو راست باشی، تو صادقانه با ما برخورد نمی کنی، چیزهائی را که از تو می خواهیم به ما اطلاع نمی دهی!" گفتم: "اگر ارتباط تشکیلاتی داشتم و اگر کار می کردم به شما اطلاع می دادم ولی وقتی ارتباطی ندارم چی به شما بگویم؟" برای آنها قابل قبول نبود، واقعا من کاری هم نمی کردم ولی مرتب مرا اذیت می کردند!

دو هفته تمام بدون بازجوئی مرا توی اتاقی که داخل آن فقط یک پتو بود نگه داشتند و هیچ کاری با من نداشتند، هر چقدر هم ‌گفتم مادرشوهرم تلفن ندارد و نگران می شود می گفتند: "ما خودمان تلفنی اطلاع می دهیم، تو نگران نباش!" بعد از دو هفته مرا آزاد کردند و وقتی می خواستم بروم خانه گفتند: "بگو خانه دوستم بودم!" به محض این که رسیدم خانه و مادرشوهرم در را باز کرد و گفت: "خب تو که تلفن داشتی و می خواستی دو هفته بروی خانه دوستت چرا به ما نگفتی؟ من نگرانت شدم!" در این مدت صبحانه، ناهار و شام را می دادند، این دو هفته فقط داد و بیداد بود، رعب و وحشت ایجاد می کردند، همان شبی که آزاد شدم همسرم از سفر بازگشت و یک یا دو روز بعد درد شدید و خونریزی پیدا کردم، بردندم بیمارستان سعدی شیراز و آنجا گفتند حامله بودم و بچه از بین رفته!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اواخر آذر ۱۳۷۷ بود که دوباره تلفنی به ستاد خبری احضار شدم، ساعت ده صبح به همراه دخترم که یک ساله بود به آنجا رفتم و این بار در مورد رابطه من با آقای پیروز دوانی و کتاب منتشر شده اش به نام: "آوای دل" (نامه هائی از غربت) از من سؤال کردند! پیروز دوانی مدتی بود که مفقود شده بود و کسی از سرنوشتش اطلاعی نداشت! در حقیقت پیروز یک نسبت فامیلی با ما داشت و مدتی که در تهران بودم در منزل خواهر او زندگی ‌می کردم.

از اواخر سال ۱۳۷۲ تا زمانی که به شیراز برگردم حدود یک سال از نزدیک با او در تماس بودم و برای کمک به خانواده زندانیان و اعدام شدگان جاهای خیلی زیادی با او می رفتم، یک بار هم در همان سال ۱۳۷۳ زمانی که قرار بود یکی از گزارشگران حقوق بشر به ایران بیاید پیروز از من خواست نامه ای را که برای ایشان نوشته بود به زبان انگلیسی ترجمه کنم، نامه در واقع گزارش کاملی بود از وضعیت حاد زندانی ها در زندان، خواسته ها و آزادی زندانی های سیاسی، یک سری امضا هم جمع کرده بود و من هم یکی از امضا کنندگان بودم! بعضی مواقع هم‌ متن های دیگری مثل بولتن های خبری، گزارش کامل از خاوران، ‌دستگیری و یا گم شدن فعالین را که می خواست به خارج از کشور بفرستد برایش به زبان انگلیسی ترجمه می کردم، کتاب آوای دل (نامه هائی از غربت) تعدادی نامه‌ جمع آوری شده زندانیان بود که بعد از کلی سانسور اجازه انتشار گرفت و منتشر شد، زمانی که به شیراز برگشتم یکی از کتاب ها را برای خودم و چند تا از آن را هم برای دوستانم آوردم.

من اولین بار خبر مفقود شدن پیروز را از رادیو اسرائیل شنیدم و همان موقع فکر کردم که خبر را اشتباه شنیده ام! بلافاصله به یکی از دوستان مشترکمان زنگ زدم و گفتم: "چی شده؟" گفت: "دیروز از خانه آمده بیرون که بیاد به خواهرش محترم سر بزند اما دیگه برنگشته!" چند روز بعد با برادرش تماس گرفتم و گفتم: "از پیروز خبری نشد؟" گفت: "نه، هنوز نتوانستیم خبری پیدا کنیم!" پرسیدم: "دستگیر نشده؟" گفت: "نه!" اظهار بی اطلاعی کردند، به دادستانی هم مراجعه کردیم گفتند: "ما هیچ خبری نداریم و ایشان دستگیر نشده و اینجا نیست، یکی از دوستانش زنگ زده به رادیو خبرش را داده!" بعد‌ها فهمیدم مثل این که آقای فروهر خبر گم شدن پیروز را برای اولین بار به رادیو داده است! هنوز از سرنوشت پیروز به طور کامل اطلاع نداشتیم و دقیقا نمی دانستم چه بلائی سر او آمده، از بین رفته یا زندانی است؟ اطلاعات هم مسئولیت آن را به عهده نمی گرفت و به خانواده هم می گفتند: "بروید جاهای مختلف دنبالش بگردید، بروید پزشک قانونی!" بعد از تماس های من با خانواده پیروز بود که مرا احضار کردند!

در ستاد خبری پرسیدند از کجا پیروز را می شناسم و چرا در گذشته به خانه آنها رفت و آمد داشتم، من هم توضیح دادم که از بستگان ما هستند، مثل قدیم تهدید کردند: "کسی نباید از این موضوع خبردار شود، فقط می خواهیم بهت ثابت کنیم که ما از ریز کارهای شما اطلاع داریم، ما می دانیم فلان روز به منزل آقای پیروز دوانی زنگ زدی، چه کارهائی برای پیروز دوانی انجام دادی، این کتاب او چی بود، در رابطه با چی هست، به چه کسانی کتاب را دادی و چرا ؟" گفتم: "اسم کتاب آوای دل هست و وزارت ارشاد مجوز نشر داده، یک کتاب خودم دارم و دو تا هم به عنوان یادگاری هدیه دادم به دوستانم!" پرسیدند: "آخرین باری که زنگ زدی به خانواده اینها کی بود؟" گفتم: "آخرین تماس من دو هفته پیش بود، نه خانه خودش بلکه خانه خواهرش زنگ زدم!" گفتند: "با خودش آخرین بار کی تماس داشتی؟" گفتم: "خیلی وقت پیش!" آن روز من آزاد شدم اما دو یا سه روز برای سؤال و جواب به ستاد خبری می رفتم، بعد از آن هم تا سال ۱۳۸۹ دیگر با من کاری نداشتند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دوازدهم یا سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ از اطلاعات با موبایل همسرم تماس گرفتند، نمی دانم از کجا تلفن همسرم را داشتند اما گفته بودند به من بگوید پنجشنبه به پلاک صد بروم و قبلش هم حتما از تلفن منزل باید با آنها تماس بگیرد! تلفن خانه را هم خواسته بودند که همسرم از روی احتیاط شماره به آنها نمی دهد! وقتی آن روز همسرم آمد و پیغام آنها را داد گفتم: "کجا زنگ بزنم؟" همسرم تلفنش را نگاه کرد، دید شماره ای نیفتاده! همان روز از اطلاعات به خانه هم زنگ زدند و گفتند: "می توانی بیای پلاک صد؟ پلاک صد را بلدی؟ خیابان سپاه!" من مطمئن هستم تلفن خانه مدتی تحت کنترل بود! مشخص بود فرد سومی به مکالمه های ما گوش می دهد چون گاهی وقت ها صدا ضعیف می شد و بعضی مواقع صدا می پیچید، من بعدها از یک نفر که در سالن دستگاه های مخابرات کار می کرد در این مورد سؤال کردم که به من گفت: "شنود می شود!"به همراه همسرم به جائی که گفته بودند رفتیم، وقتی رسیدیم گفتند: "تنها هستی یا با کسی؟" گفتم: "با همسرم هستم!" گفتند: "همسرت هم موردی داشته؟" گفتم: "بله، ایشان هم زندانی بوده!" گفتند: "هر دو بیائید داخل!"

بدون آن که چشمبند بزنند ما را به اتاقی که وسط آن شیشه بود بردند، بازجو از زیر شیشه یک برگه داد و گفت: "اسم و مشخصات خودتان را بنویسید، اسامی خواهر، برادر،‌ فامیل درجه یک با آدرس و تلفن کامل!" بازجو فقط تهدید کرد و گفت: "یک بار مسافرت به خارج داشتید، برای چی رفتید؟" گفتم: "خب رفتیم ترکیه، یک سفر تفریحی بود برای دیدن برادرشوهرم که از آلمان آمده بود!" گفت: "با کیا رفتید؟" گفتم: "با برادر و خواهرشوهرم رفتیم!" بعد گفت: "ببینید، ما الان می دانیم که کجا زندگی می کنید، شماره تلفن شما را داریم و هر زمان که بخواهیم می توانیم شما را احضار کنیم!" چند سؤال هم از همسرم پرسیدند، بعد از ما عکس و انگشت نگاری گرفتند، گفتند: "چون عملا کاری انجام ندادید می گذاریم بروید، فقط خواستیم بگوئیم که هنوز همه شما را تحت نظر داریم!" فکر کنم این بازجوئی یک ساعت بیشتر طول نکشید و در طول بازجوئی هم ما نتوانستیم بازجو را ببینیم، بعد از این ماجرا دیگر با ما کاری نداشتند تا این که این بار همسرم را احضار کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

همسرم در آن دوران به تظاهرات و تجمعاتی که برگزار می شد می رفت، یکی از دوستانش هم دستگیر شده بود و آزادش نکرده بودند، همسرم را هم احضار کردند ولی نرفت چون احتمال دادیم که دوستش زیر شکنجه اسم همسرم بیژن را داده باشد! زمانی که با همسرم تماس گرفتند برای مسائل کاری به اهواز رفته بود، وقتی زنگ می زنند از آنها می خواهد مهلت بدهند تا خودش را به شیراز برساند، در همین فاصله هم با خواهرش تماس می گیرد و می گوید: "بگو بچه ها یک سری لباس بردارند و سریع بروند تهران، من هم می روم آنجا !" اگر می ماندیم صد درصد همسرم دستگیر می شد، به همین دلیل بلیط قطار تهیه کردیم و سی مرداد ۱۳۹۰ از ایران خارج شدیم! بعد از خروج از کشور به خانه مادرشوهرم مراجعه کردند و با برخورد بد گفتند: "حکم دستگیری دارند!" به همین دلیل تا مدت ها تماسی با آنها نداشتیم، یادآوری این‌ مسائل برای من سخت است چون همین ها باعث از دست دادن مادر و پدرم شدند، با پوست و گوشتم لمس کردم که چقدر جنایتکار هستند و با تمام وجودم از این‌ دولت متنفرم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نکته: این نوشتار پر از نادرست نویسی های دستور زبانی بود و تا آنجا که از ریخت نخستینش نیفتد ویرایش شد، دو بار نیز تاریخ ها نادرست نوشته شده بودند که ویراسته شدند، یکی در جمله: ..... بیستم آذر ۱۳۶۱ (سالگرد ترور دستغیب) امام جمعه شیراز به زندان آمد ..... به جای ۱۳۶۱ به نادرست نوشته شده بود ۱۳۶۰ که ویراسته شد، چون در سال ۱۳۶۰ آخوند سیدعبدالحسین دستغیب شیرازی امام جمعه شیراز کشته شد و آخوند خونخوار و آدمکشی به نام محمدصادق حائری شیرازی معروف به محی الدین حائری شیرازی که جای او را گرفته بود در سالگرد کشته شدن عبدالحسین دستغیب شیرازی که سال ۱۳۶۱ بود به دیدار زندانیان آمد و دیگری در جمله: ..... محمدرضا سعادتی که عضو سازمان مجاهدین بود و سال ۱۳۶۰ اعدام شده بود ..... به جای ۱۳۶۰ به نادرست نوشته شده بود ۱۳۵۸ که آن هم ویراسته شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
https://www.iranrights.org/fa/library/document/3050
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: