من تنها و پاسداران جهل و تاریکی و غارت و خون در هندوستان

دکتر سید محمد حسن حسینی
بعد از اینکه به یقین رسیدم خدایگان ایران زمین اجازه ادمه تحصیل در مقطع دکترا در ایران را به من نمی دهند – بنا بر مشکلات مادی م - هندوستان را برای این منظور انتخاب کردم. همانطور که در سومین مقاله ام در منابع همین مقاله تشریح کرده ام وزارت اطلاعات ایران با همکاری عواملش در انجمن اسلامی دانشجویان و نمایندگان وزارت علوم – با سوء استفاده از تمام امکاناتی که بیت المال در اختیار آنان قرار داده بود - دست به "هر" رذالتی زدند تا من نتوانم از دانشگاه های هند پذیرش بگیرم و موفق به دفاع از پایان نامه ام شوم

....................................................
 ***Whenever i turn over the history of mankind, i come across to some kind of truth: Once THEY deduce you as an intellectual source of critical awareness and attitudinal change who possesses a powerful mind, or as the one who has the courage to defend the Other and fight the battle for the underdogs, or as the one who has the power to show behind the facade and critically aware and awaken their possessions (i.e., people) and transform them into agents of change, THEY enclose you in their labyrinth-like power system and send you through the below trajectory of decline:
1. THEY target you;
2. THEY investigate your past and personal life, invest in matters that may derail you, and design dirty plots against you – THEY betray you;
3. THEY trap and defame you;
4. THEY ridicule and scold you, and
5. THEY exile you, marginalize you, and even target/assassinate your beloved and eventually victimize you, with incredible barbarity and brute force in order to sustain their power, positions, possessions, and dream world forever!
All i mean to say is that THEY love controlling and exploiting people – their possessions - and in the act of such love affair, THEY kill life. THEY marginalize/assassinate people like me to keep the society blind.

-- Dr S.M.H.Hosseini, Iran
--------------------------------------------

بعد از اینکه به یقین رسیدم خدایگان ایران زمین اجازه ادمه تحصیل در مقطع دکترا در ایران را به من نمی دهند – بنا بر مشکلات مادی م - هندوستان را برای این منظور انتخاب کردم. از سال 1384 تا 1388 جهت ادامه تحصیل در مقطع دکترا در هندوستان بودم. همانطور که در سومین مقاله ام در منابع همین مقاله تشریح کرده ام وزارت اطلاعات ایران با همکاری عواملش در انجمن اسلامی دانشجویان هندوستان و نمایندگان وزارت علوم – با سوء استفاده از تمام امکاناتی که بیت المال در اختیار آنان قرار داده بود - دست به "هر" رذالتی زدند تا من نتوانم از دانشگاه های هند پذیرش بگیرم و موفق به ارایه و دفاع از پایان نامه ام شوم. – اما خواست خداوند بر خلاف خواست آخوندهای داعش مسلک ایران بود و من موفق به اخذ درجه دکترای روش تدریس بخاطر ارایه روش تدریس منحصربفردم شدم. – در سیزدهمین کتابم که در آلمان منتشر شد در اهمیت روش تدریسم گفته ام:

 ***تمام کسانی که در اصول و اسلوب حکومت داری تفکر و تأمل کرده‌اند متقاعد شده اند که سرنوشت حاکمان در رابطه مستقیم با نوع آموزش جوانان است. (ارسطو) ..... و من خودم به این نتیجه قطعی رسیده ام که به کار گیری روش تدریس من که بر پایه تئوری آموزش سیاسی م طراحی و ارایه کرده ام انحطاط باقی مانده حکومت‌های استبدادی عصر حجری را در دنیای متمدن امروز به دنبال خواهد داشت چرا که این روش تدریس در واقع اسلحه ای آموزشی برای براندازی نرم حکومت های استبدادی می باشد. ویدیوی 17 دقیقه ای روش تدریس من:

http://www.aparat.com/v/i32tK

یادم می‌آید که یک روز یک دانشجوی دلواپس دکترا که بورسیه دانشگاه احمدی نژاد هم بود - در جمع چند دانشجوی دکترا - بعد از کندوکاو راجع به روش تدریسم که پایان نامه ام راجع به آن بود از من پرسید نظر شما راجع به دكتر مؤمنی (رایزن علمی-فرهنگی وزارت علوم در شبه‌قاره هند!) چيست!؟ من هم با توجه به آزار و اذیت‌هایی که از طرف عوامل او شده بودم) گفتم او هم در گفتار و مرام بيشتر شبيه يك سردارفاشيست شوروی سابق است تا يك رایزن علمي وزارت علوم يك كشور اسلامي. ايشان در ادامه از من پرسید نظر شما راجع به انرژی هسته‌ای چیست؟! و من گفتم که البته که اعتراض هم حق مسلم ماست! ایشان گفتند تاوان دارد!! و من هم گفتم البته که استقلال و آزادی‌طلبی تاوان دارد. و ایشان ادامه دادند که اگر ما نخواهیم تو! در هند!!؟ بمانی چه‌کاری ازت ساخته است؟!!!! و از آن زمان به بعد رفتارهای فاشیستی دکتر مؤمنی – نماینده وزارت اطلاعات در شبهه قاره هند - و دوستانشان در مدت اقامت من در هند تشدید شد. از جمله آزار و اذیت های این سایکوپدهای جمهوری اسلامی که در آنجا (هند) من را که تنها و بی پناه یافته بودند می کردند به قرار زیر بود:

1. ورود غیرمجاز و روزانه – در غیاب من - به خانه من و سرقت CD های تز دکتری، نامه‌های شخصی و عکس‌های خانوادگی و اضافه و کم کردن محتوی فایلها ی تز دکتری من که مشکلات بسیار زیاد و "وحشتناکی" برای من ایجاد کرد. همین‌طور این افراد مدام از مواد غذایی من از قبیل روغن و برنج و ... برمی‌داشتند تا هزینه‌های من را افزایش و من را – که واقعا زیر خط فقر بودم - در تنگنای بیشتری قرار دهند. از همه وحشتناک‌تر اضافه کردن مواد و یا داروهایی خاص در مواد غذایی و نوشیدنی‌های من بود و شاید هنوز هم هست به‌طوری‌که در عرض یک سال 25 کیلو اضافه‌وزن آوردم و به بیماری فشارخون مبتلا شدم و بطرز مشکوک و عجیبی تقریبا تمام موهایم ریخت و کچل شدم!!!!!!!

یادآوری اینکه در طی 3 سالی که درهندوستان بودم – همانطور که همه تایید خواهند کرد مجبور شدم (به خاطر شرايط بد اقتصاديم ) خانه ای – که یک اتاق كوچك تنها بیش نبود - در نقطه ای از شهر میسور هند کرایه کنم که از آنجا تا منزل استادم - که تقریبا باید هر روز با موتور چرخی قراضه ام به آنجا می رفتم (گاه در يك روز حتي چند بار) دو ساعت راه بود. آری در این مدت من در اتاقکی (حدودا 3 در 3) "بسیار نمناک و مرطوب" که هم اتاق کارم بود، هم اتاق خوابم، هم حمامم، هم دستشوييم، هم مهمان خانه ام و هم آشپزخانه ام زندگی می کردم – کرایه اش ماهی 15 هزار تومان!. آشپز خانه ام يك گاز پيكنيك كوچك بود و دو ظرف و يك قابلمه و دو استكان و مقداري نمك. در این مدت هم نه رادیو داشتم، نه تلویزیون و نه حتی آبگرمکن برای حمام رفتن – در این سه سال با آب سرد خودم را مي شستم – حمامم كه با توالت يكي بود! دوش هم نداشت! بايد آب را به داخل سطلي مي ريختم و از آن با كاسه اي به روي خودم. حتي براي شستن لباسهايم تايد هم نمي خريدم. چند بار كه به انجمن اسلامي رفتم در نماز جماعت شركت نكردم چون شلوارم گنديده و پاره پاره شده بود و نمي شد با آن شرايط سجده كنم در حاليكه خواهران معمولا پشت سر ما نشسته بودند! و همین شرکت نکردن من در نماز بهانه ای دیگر بود برای آزار و اذیت شدیدتر من توسط سربازان گمنام امام زمان!

و چه روزها و شبها که از سرما می لرزیدم وچه شبها كه پشه ها امانم را بريده بودند. حتی بالش هم نداشتم – از بقچه لباسهایم بالش ساخته بودم. برنج کیلویی 10 روپیه (180 تومان) مصرف می کردم که در آخر هندیها به من گفتند آنها آن نوع برنج را برای کبوترانشان استفاده می کردند!! به ندرت گوشت و ميوه مصرف مي كردم. شايد باورتان نشود اما در اين چند سال كه در هند بودم خودم با يك قيچي كوچك كه داشتم سرم را اصلاح مي كردم. و هر گاه به كنفرانسي دعوت مي شدم بليط ايستاده (سر پايي) با قطار درجه 3 مي گرفتم كه ارزانترين بود و گاه تا 26 ساعت در چنين حالتي در راه بودم.آب آشاميدني نمي خريدم و از آب لوله كشي استفاده مي كردم كه البته بعد از 2 سال سنگ كليه گرفتم و چند روز در بيمارستان بستري شدم. وچه شبهایی که بدون شام درآغوش کتابهایم در حاليكه از درد دندان رنج مي بردم به خواب مي افتادم. – به خداوندي خدا از بی پولی دو دندانم را به جای اینکه ترمیم کنم کشیدم! توضیح اینکه جرات نداشتم پولم را صرف خريد تايد و پشه بند و بالش و آب و ... كنم-- مي ترسيدم در میان سگ گرگهای وزارت اطلاعات كم بياورم. این در حالی بود که غالب دانشجويان PhD ایرانی قرطی و کند ذهن پيرامون من که همگي بورسیه احمدی نژاد بودند شاهانه در كاخهاي خود زندگی می کردند!_ در حاليكه اساتيد آنها نگارش رساله هايشان را به عهده گرفته بودند (در قبال دريافت دلار) و آنها برای خوشگذرانی و عیش و نوش با هواپیما هندوستان را بطور هفتگی در می نوردیدند.

2. تحت نظر گرفتن 24 ساعته من، نصب دوربین در اتاق من و کنترل تلفن و اینترنت (باهمکاری مخابرات هند!) و سو استفاده از مکالمات شخصی من در اینترنت و چت روم‌ها که در این مدت بارها و بارها با ذکر اطلاعات شخصی من تهمت و افتراهای زننده‌ای به من و خانواده‌ام در این سایت‌های اینترنتی و چت روم‌ها زده شد و حتی تهدیدات غیر متعارفی شدیم تا آنجا که چندین بار تصمیمات غیرمتعارفی گرفتم. اما به خاطر هفت خواهر و تنها برادر و پدر و مادر پیرم ازاین‌گونه تصمیمات منصرف شدم. برخی از این اطلاعات، کلمات و اصطلاحات که وزارت اطلاعات برای آزار من از آنها استفاده می کرد تنها در دفتر خاطراتم ثبت‌شده بود و البته این دفتر را درون کتاب‌های تخصصیم در منزل پدریم در شهرستان مخفی کرده بودم!! و حالا تردیدی نداشتم که این دفتر در اختیار سربازان گمنام امام زمان است!!! مضحک این بود که در اوایل در چت روم‌ها به من می‌گفتند اگر نمی‌خواهی رازهایت!!! را برملا سازیم باید 1000 دلار به حسابی که به تو می‌دهیم بریزی! و من هم می‌گفتم اولاً تمام سرمایه من برای این چند سال در هند بودنم از 2000 دلار بیشتر نیست. دوما من رازی ندارم اگر هم دارم بین من و خدای من خواهد ماند! و آن‌ها گفتند ما همان خدایی هستیم که توی احمق و امثال تو می‌پرستید – غیر از ما موجودی دیگر به نام خدا نیست!! این ما هستیم که با زیر نظر گرفتن جامعه به آن‌ها جزا و یا پاداش می‌دهیم!!!! و یا آن‌ها را موفق و عزتمند یا ساقط و ذلیل می‌کنیم!!! و راجع به زمان مرگ آن‌ها تصمیم می‌گیریم!؟. به‌زودی به ما ایمان خواهی آورد!!!

3. ممانعت کردن و مانع‌تراشی در امور اداری من: به‌عنوان‌مثال اگر سعی در چاپ مقاله‌ای می‌کردم مانع آن می‌شدند. بیش از ده‌ها بار مقالات متعددی به مجلات تخصصی متفاوت فرستادم که بعد از چند مدت که با آن‌ها تماس می‌گرفتم می‌گفتند به دست آن‌ها نرسیده!!- هنوز هم وضعیت من همانگونه است و ده ها مقاله علمی که به معرفی تیوری ها و روش تدریس و باورهای من می پردازند را نمی توانم در یک ژورنال معتبر در خارج از کشور منتشر کنم – در داخل که به هیچ عنوان اجازه نمی دهند.- اسناد مستدلی مبنی بر مانع‌تراشی و وقت‌کشی این آقایان در امور اداری و تمام امور زندگی من نیز موجوداست.

4. فرستادن پیام‌هایی که من را به روابط نامشروع دعوت می‌کرد و فرستادن دختران و حتی پسران!؟ زیبای هندی کنار درب خانه من و دعوت مستقیم و یا غیرمستقیم ایشان از من به روابط نامشروع با آن‌ها (جهت پرونده‌سازی برای من!) – دخترانی که اگر حضرت یوسف (ع) هم در شرایط من بود ممکن بود به بیراهه کشیده شوند – اما من نشدم! که این موضوع را با آقای رجایی مسئول فرهنگی انجمن اسلامی میسور درمیان گذاشتم و حتی شماره تلفن‌ها را به ایشان دادم. نهایتاً ایشان باهمکاری دخترخانم فاحشه‌ای (ایرانی) – که عمدا همسایه من کرده بودنش – چند نفر را فرستاد که با من درگیر شدند! و بعد از تهدیدات مکرر ایشان و آوردن پلیس هند! مجبور به تعویض اتاق (محل سکونت) خود شدم!!!. توضیح این‌که این دخترخانم که همکاری بسیار نزدیکی با کسانی داشت که در حال آزار و اذیت من جهت انصراف من از قلم‌فرسایی علیه رویسای آن‌ها بودند مخصوصاً با درجه‌دارهای هندی خیلی در تعامل بود و به آنها خدمات سکسی می داد!! شب‌ها خانه‌اش می‌شد میکده و عشرتکده!. در این قضیه (اسباب‌کشی) هم من واقعاً تحقیر شدم و فشار بسیار زیادی بر من وارد شد. البته هنوز هم سعی می کنند که من را در دامهای متعدد خود بیندازند! مقاله مربوطه را در منابع ببینید.

5. ریختن خاک و شن در مخزن آب حمام و نیز باک بنزین موتورسیکلت (گازی) من و پنچر کردن مکرر آن و حتی خالی کردن باک بنزین موتور – كه رسيدگي به اين مشكلات ساعت‌ها وقت من را می‌گرفت.

6. قطع كردن مكرر آب و برق من در مواقعي خاص -- قطع كردن آب در مواقعی که من در حال حمام گرفتن بودم و قطع كردن برق به‌ویژه مواقعی که استادم از من نگارش مطلبي را براي فرداي آن روز می‌خواست (كارم با كامپيوتر بود). همان‌طور که گفتم از طریق موبایل و ... تمام امورات و تعاملات من را تحت نظر داشتند.

7. دعوت نکردن من در هیچ‌یک از مراسمات انجمن اسلامی - تنها در ولادت حضرت فاطمه (س) که هدفی جز تخریب شخصیت من نزد ایرانیان نداشتند این اتفاق افتاد. جالب است درهمان مراسم به کسانی که حتی 3 یا 4 مقاله نوشته بودند لوح یادبود از طرف وزارت علوم داده شد اما من که 20 مقاله ارائه داده بودم از این امر مستثنا شدم!! در آن جلسه با خودم گفتم شاید دلیل این رفتار کودکانه ایشان این باشد که در رساله دکترا و کتابم چند بار از آقای خاتمی و به‌ویژه از نظریه "گفتمان تمدن‌ها"ی ایشان تمجید کرده‌ام! - البته این کار از اشتباهات بزرگ من بود چراکه الان به این نتیجه رسیده ام که خاتمی سوپاپ اظمینان آخوند هاست که در مواقع خطر از او استفاده می کنند.

8. علیرغم درخواست من از آقای بنی اسدی مسئول انجمن اسلامی میسور و نماینده وزارت علوم! برای اطلاع‌رسانی، حتی یک ایرانی در سخنرانی من در کنفرانس بین‌المللی درباره "صلح جهانی و وظیفه شهروندان" شرکت نکرد! – چون اطلاع‌رسانی نشد!؟ - یک پرفسور از دانشگاه توکیو و یک دانشمند از دانشگاه بنگلور و من به‌عنوان سخنران اصلی دعوت شده بودیم. من درباره "صلح جهانی و خاورمیانه" سخنرانی کردم (به زبان انگلیسی). – بیش از 5000 ایرانی در میسور بودند! اما هیچ‌کس در این کنفرانس شرکت نکرد! راجع به دلیل این موضوع در مقاله مربوطه در منابع توضیح داده ام.

"Peace in the Middle East", i presented this paper as the third (and last) main speaker at the International Forum on 'Global Peace and Civil Action' – sponsored by National Federation of University Co-operative Association, Japan, held at Mysore, India on August 11–12, 2006. – See http://www.hindu.com/2006/08/11/stories/2006081116...

9. ادرار كردن در حمام من! – یک‌بار با توجه به بو و ... به اين نتيجه رسيدم كه نه يك نفر كه یک سپاه خشمگین و کینه توز به روي درودیوار حمامم ادرار كرده بودند!؟

10. و از همه این‌ها وحشتناک‌تر خرید و تطمیع استاد راهنمای من و نیز مشاور آمار تز من (که بعداً متوجه شدم استاد آقای بنی اسدی - مسئول انجمن اسلامی - بود!) و سوء استفاده از ایشان علیه من. این امر دوره تحصیل من را به چهار سال کشاند که خسارت های اقتصادی و روحی و روانی زیادی به من تحمیل کرد- دوره‌ای که 2 ساله تمام می‌شد!. – در این قضیه با پول آن موقع 60 میلیون تومان ضرر کردم. همین‌جا یادآور می‌شوم که نتایج آماری به‌دست‌آمده از رساله دکتری من همگی در تضاد باهم از کار درآمد!!!!! و من مجبور شدم با هزار مکافات و با بهره‌گیری از نيروي خلاقيت ذهني كه خداوند متعال به من ارزاني فرموده‌اند آن‌ها را توجیه کنم تا مدرکم را بگیرم! تحقيقات علمي بعدي بر روي كارايي روش تدريس منحصربه‌فرد من که بر پایه نظریه آموزشی سیاسی خودم برای براندازی نرم حکومت های استبدادی ارائه داده‌ام و در رساله دكترايم به معرفي آن پرداخته‌ام اين ظلم و رذالت ايشان را براي ناکارآمد جلوه دادن اسلحه آموزشی من اين گفته من را تائید کرده و خواهد كرد. (ضمناً نامه‌ای را که به‌واسطه آن شکایت استادم را به ریاست دانشگاه میسور برده ام – در پیوستهای معادل انگلیسی این دست نوشته ملاحظه بفرمایید تا متوجه شوید این افراد "چگونه" از استادم جهت فشارهای روحی و روانی بر من استفاده می‌کردند). نکته شرم آور این‌که بعد از شکایت من و توبیخ استادم توسط دانشگاه میسور هیاتی از وزارت علوم!! ایران برای دفاع از استادم – به خاطر همکاری که با آن‌ها برای آزار و اذیت روحی و روانی من داشته بود – و برای تخریب من نزد رئیس دانشگاه میسور رفته بودند!!! – استادم من را از این خیانت وزارت علوم جمهوری اسلامی ایران در حق من که یک دانشجوی تنهای مظلوم واقع شده در یک کشور غریب بودم مطلع کرد. نکته قابل تامل تر اینکه بعدا متوجه شدم که این استادم را که یک دانشجوی جانباز ایرانی به نام حسین نجاری (هیات علمی دانشگاه آزاد گناباد) و عضو فعال انجمن اسلامی هند به من معرفی کرد دکترای "ادبیات" زبان انگلیسی داشت و من زیر نظر او دکترای "آموزش" زبان انگلیسی گرفتم! که استادم در تخصص من "بی سواد محض" بود و من با تلاش شبانه روزی خودم و خواست خداوند موفق به نگارش پایان نامه ام – که راجع به روش تدریس خودم و مقایسه آن با روش تدریس یک پرفسور آمریکایی بود - و دفاع از آن شدم. همانظور که اشاره کردم دلیل اینکه این استاد را قبول کردم این بود که انجمن اسلامی با دخالتهای خود به من اجازه نداد که استاد مورد نظرم را داشته باشم. اساتید زیادی من را پذیرفتند اما در آخرین لحضات انجمن اسلامی (وزارت اطلاعات) نظر آن‌ها را تغییر می‌داند.

11. ازدیگرشکنجه‌های ایشان که مجبوربودم حدودیک سال ونیم درهند تحمل کنم و به شدت روح و روان من را آزار میداد و فرایند پیشرفت تحصیلیم را کند می‌کرد این بودکه ایشان هر روز صبح دو بار به من پیامک می زدند و از این راه انواع و اقسام افترا و ناسزاگویی رابه من وخانواده ام نسبت می‌دادند و آینده من را تباه شده معرفی می کردند! جالب این بود که دراین پیغامها از لغات واصطلاحات خاصی که درمکالمات من واستادم بکارگرفته می‌شد استفاده می‌شد و این تردیدی درمن راه نمی‌داد که استادم نیز با آن‌ها همکاری دارد. این پیامها من را فردی اضافی و...معرفی می‌کرد و نیز تهدیدمی‌کردند که اگر ایشان را به خدایی نپذیرم!! خوانواده ام درامان نخواهندبود!!!! یکی از پیغامهای ایشان:

.(We have been trained to make people like you .feel at hell – We will "obviate" you effectively – by all our means(!!!???)

و يا

"Why r we the best civil engineers!? Because we r the only experts who can demolish an errection without damaging the structure."

ترجمه من: "چرا ما بهترین مهندسان هستیم!؟ چون ما تنها متخصصانی هستیم که قادریم به‌طور نامحسوس و بدون اینکه اطرافیان بویی ببرند به تخریب و انهدام روح و جسم مخالفانمان بپردازیم."!

12. یک‌بار هم به من گفتند "ما فکر می‌کردیم تو اینجا اومدی درس بخونی نه این‌که وارد سیاست بشی"!!! ایشان معتقد بودند که حد اقل بعدها متوجه خواهم شد که کاری که از آن‌ها ساخته است از خدای من ساخته نیست!!!! این پیامها بطور اتومات و به محض اولین تماس من با هر یک از کلیدهای همراهم حذف می‌شد!! تنها پیغامی که من پاسخ ایشان را دادم پیغامی بود که در آن الفاظ زشتی به مادر من نسبت داده می‌شد!! و پاسخ من این بود:

Will Tell u Later.

13. نكته بسيار وحشتناكتر اين بود كه ورژن نهايي رساله دكترايم را به هر كس مي دادم بررسي كند بعد از يكي دو ماه كه من را اميدوار نگه مي داشت پس مي داد!؟ به هيچ كس اجازه نمي دادند به من كمك كند. حتي براي یکی از كتابهایم هم که بر گرفته از رساله دکترایم بود در ايران همين اتفاق افتاد. آن را به چند همكار در دانشگاه آزاد مشهد و دانشگاه فردوسي دادم اما بعد از چند ماه امروز و فردا كردن بدون اينكه حتی يك نظر داده باشند آن را پس مي دادند ....!؟! پایان نامه و کتاب ها و مقالاتم را از وبلاگم دانلود و مطالعه کنید.

با ادامه رفتارهای غیرانسانی ایشان بعد از چند ماه نامه‌ای تند و انتقادی به دکترمومنی و بعدا به احمدی نژاد و حتی به خامنه ای نوشتم و از ایشان خواستم تا این‌گونه رفتارهای ناشایست و بربریتها و انتقام گیریها را با یک دانشجوی دکترای بی پناه که هدفی جزموفقیت علمی وخدمت به مردم و سرزمین خود را ندارد نداشته باشند و .... و از آن زمان به بعد ایشان (سربازان گمنام امام زمان!) گویی هارتر شدند!!! از جمله کارهای شیطانی و فاشیستی ای که بعد از این نامه ها با من داشتند این بود که یک دانشجوی هندی را فرستادند که با من دوست شد! ایشان به روش های کاملا تخصصی و روان شناسانه – همزمان با فشارهایی که نمایندگان خدا بر من می آوردند و کارشکنی هایی که می کردند و پمپاژ یاس و نومیدی ای که بر روح و روان من داشتند – پیشنهاد خود کشی بدون درد به من می داد!!؟؟؟ او می گفت من هرگز از آن جهنم خلاص نخواهم شد و بهترین راه خودکشی است! او از دوستان صمیمی آقای بنی اسدی ودررشته دکترای روانشناسی! مشغول به تحصیل بود. به خداوندی خداوند سوگند می خورم تمام آنچه گفتم و خواهم گفت عین واقعیت است. افرادی هستند که درصورت لزوم گفته های من راتایید کنند. کسانی که حتی بااین گروه همکاری نزدیک داشتند. به‌طورمثال ... (بورسیه دانشگاه فردوسی)، .... (ادبیات زبان انگلیسی— دانشگاه گرگان)، آقای ....(آموزش زبان انگلیسی- از بچه‌های بوشهر) وصاحب خانه ام درهند— که از اساتید دانشگاه میسور بود.خود استادم و رئیس دانشگاه میسور (در آن زمان) هم می توانند شهادت دهند.

نهایتاً از آقای ... مسئول سیاسی انجمن اسلامی میسور خواستم که به دوستانشان بفرمایند بیشتراز این باعث آزار واذیت من نشوند واجازه دهندمن به کارهای علمی خودبپردازم اماایشان –که ظاهراً کرمانی بود -- درکمال نا باوری به من گفتند:"این اساس نامه حزب! ماست که اجازه نمی‌دهد افرادی مثل تو موفق شوند و یا به پستهای کلیدی!؟ برسند! اگرمرام نامه حزب بود شاید می‌شد تجدید نظرکرد اما این اساسنامه حزب است". و وقتی به اتاقم برگشتم روی میزم یک بسته سیگار و مقداری تریاک گذاشته بودند!!! این دفعه اول نبود که این کار را انجام می‌دادند. همزمان با فشارهایی که می آوردند سر راه من سیگار و ... می گذاشتند! تمام این کارها را در این 30 سال اخیر در ایران هم با من کرده اند و هنوز هم می کنند – مقالات مربوطه در منابع را ببینید.

دقیقا روز بعداز ماجراي فوق استادم خواست که درقسمتی از رساله خود به تمجید ازسلمان رشدی بپردازم!! (سلمان رشدی هیچ ارتباطی به رشته تخصصی من و یا به محتوی رساله دکتری من نداشت -- هنوزemail استادم را دارم – درواقع این خواسته کسانی از استادم بود که من را هدف گرفته بودند تا ...) ومن خیلی صریح این موضوع را رد کردم و بالاخره چند روز بعد زمانیکه آخرین امتحان شفاهی خودم رادرحضور هیئت‌علمی دانشگاه میسوربرای تقدیم رساله ام به دانشگاه باموفقیت پشت سرگذاشتم استادم درکمال بهت وحیرت به من گفت دیگر به هیچ عنوان حاضرنیست بامن همکاری کند واین درحالی بودکه او دو سال من را بی جهت درهند نگه داشته بود (اضافه بر دو سال قانونی) و من ناچارا حدود دو سال اوراتحمل کرده بودم. آنوقت بود که من طی یک نامه 4 صفحه ا ی ماجرای این 4 سال وناسازگاری استادم و همکاری ایشان با وزارت اطلاعات ایران را به رئیس دانشگاه میسور گزارش دادم (در پیوست) ونیزبه‌طور شفاهی به او توضیح دادم که "دارم قربانی انتقام گیری یک جریان سیاسی می‌شوم". بعد از آن رئیس دانشگاه استادم را احضارکردو از او خواست تابامن همکاری کند و من چند روز بعد از زندانی که سربازان گمنام امام زمان از هند برای من تک و تنها که از نسل پیغمبر هم هستم ساخته بودند که از زندان گوانتاناما هم بدتر و وحشتناک‌تر بود آزادشدم.

اماقبل ازاین‌که به ایران بیایم استادم نامه‌ای به من دادوگفت اگراین نامه را امضا نزده بودی ولت نمی‌کردم! استاد من بابی شرمی تمام برای بار دوم و باهمکاری آقای رباط جذی که با همسرش شراب را به جای آب می خوردند الان رییس دانشگاه دخترانه کوثر بجنورد است امضای من راجعل کرده بود. سند مکتوبی هم دراین مورد وجود دارد(لطفا آخرین نامه راکه استادم درآن امضای من راجعل و در اختیارمن قرارداده درپیوست ملاحظه بفرمایید). اما آزار و اذیتها و توطیه های ایشان به همین‌جا ختم نشد. قبل از این‌که میسور را ترک کنم با هواپیمایی "ایران ایر" در بمبیی تماس گرفتم و ایشان گفتند با پرواز سه شنبه هفته بعد می توانم عازم تهران شوم و من بلیطش را خریدم. و وقتی بعد از چند روز اقامت در یک مسافرخانه به فرودگاه بمبیی رفتم در کمال تعجب من گفتند که جا ندارند!! اما قول دادند که هفته بعد سه شنبه می توانم بروم. و بعد از یک هفته انتظار مجدد و دربدری در بمبیی مجددا معذرت‌خواهی کردند و گفتند که این هفته هم جا ندارند!! (این در حالی بود که همین هواپیمایی سری قبل من را به خاطر یک روز تاخیر 270 هزار تومان جریمه کرده بود!!) نمی دانستم چه کار کنم و به چه کسی از این شیطان صفتان رذل شکایت کنم و پناه ببرم– پولم داشت تمام می‌شد و در همان حین عوامل آن‌ها به من نزدیک می‌شدند و پیشنهاد رفتن به میکده‌ها و.... را می‌دادند....!؟ و هفته بعد نیز نمایندگی هواپیمایی عذر خواهی کرد و نتوانستم به ایران بروم!! داشتم دیوانه می شدم. بلاخره هفته بعدش به من اجازه خروج از گوانتاناما را با هواپیمای ماهان! به من دادند. اما برای رفتن به ایران از من 430.000 هزار تومان خواستند!!!. این در حالی بود که بلیط رفت و برگشت با ایران ایر 360 هزارتومان بود!!! هیچکس نمیتواند مرارتهایی را که در این مدت بر من تحمیل کردند حتی تصور کند.

ايران هم زندان من! – با اعمال شاقه!

--- تمام توطیه ها و کارشکنی ها و آزار و اذیتهای ایشان را هم اکنون نیز در زندگی روزانه خودم در ایران اسلامی دارم تحمل می کنم....

یادآوری اینكه قبل از اينكه به هند بروم به اداره آموزش و پروش ناحيه يك مشهد رفتم (معلم رسمی آموزش و پرورش هستم) نزد آقاي "آخوندي" نامي كه مسول كارگزيني بود و از ايشان خواستم كه از اين به بعد خواهر من را بعنوان وكيل من جهت كارهاي اداري من از قبيل مرخصي گرفتن و ... بپذيرند و ايشان به خودم گفتند كارت ملي شان را بياورد مشكلي ندارد. اما بعد از يك سال ماندن من در هند كه خواهرم رفته بود كه يك سال ديگر براي من مرخصي بدون حقوق بگيرد آقاي آخوندي گفته بودند كه من خودم بايد بروم خدمت ايشان! و در اين مورد من خيلي به درد سر افتادم و نهايتا از ميسور رفتم به حيدر آباد (حدود 72 ساعت راه رفت و برگشت) و از كنسول نامه اي گرفتم و به آخوندي فاكس كردم كه بلاخره ايشان – بعد از چندين بار تلفن زدن من به ايشان پذيرفتند.

بعد از اتمام تحصیلاتم و برگشتم از هندوستان – به دليل مشكلات اقتصادي - اتاقي كوچك را به ماهي 18 هزار تومان در پانسيوني نزديك حرم مطهر اجاره كردم. روزها در مدرسه درس مي دادم و شبها براي خواب به آنجا مي رفتم -- به اتاق تنهاي خودم. اما از آنجا كه آنجا محيطي دانشجويي و پر سرو صدا بود در 1382 در مسافر خانه اي در راه آهن مشهد اتاقي دو تخته را به همراه يك جوان هم سن و سال خودم كه مكانيك هم بود بصورت اشتراكي كرايه كرديم. هر چند آنجا پر از سوسك بود اما مزيتي كه داشت اين بود كه آرامتر بود و ارزانتر. هنوز وضعيت اقتصاديم به حدي ضعيف بود كه حتي براي شستن موهايم از تايد استفاده مي كردم! دو سال در اين وضعيت زندگي كردم و در سال 1384 موفق شدم زير زميني را هر چند بدون پنجره و تاريك و نمناك اما مستقل كرايه كنم. از اين بابت خيلي خوشحال بودم. من به استقلال رسيده بودم! اما تا آزادی فاصله زیادی داشتم و دارم!!!

* * اما چیزی که غیر قابل تحمل بود این بود که با ورود من به ایران آزار و اذیت ها و کارشکنی های وزارت اطلاعات شدت بیشتری هم به خودگرفت. و در کمال بی شرمی به من گفتند آنقدر باید زیر شکنجه های ما منتظر جلسه دفاعیه رساله ات شوی که تمام موهایت مثل دندانهایت سفید شود!!!علاوه بر این متوجه شدم که دراینجا هم تمام مراسلات پستی وارتباطات تلفنی واینترنتی من کنترل می شود! بعدازاین که به 100 دانشگاه دولتی و آزاد و غیر انتفاعی ایران نامه فرستادم و درخواست هیئت علمی کردم متوجه شدم این نامه ها به آنها نرسیده! وفقط چنددانشگاه که باآنهاتماس گرفتم که آیانامه اینجانب رسیده یا نه من را بعد ازمدتی دعوت به مصاحبه کردند(تماسهای اینجانب بعدازیکی دوماه بعدازفرستادن نامه ها بود که می گفتند به دست آنها نرسیده). ازجمله دانشگاه هایی که بامن تماس گرفتند گروه زبان دانشگاه فردوسی بودکه بدون هیچ مصاحبه وبااشاره ضمنی به نوع مقالات انتقادی و نیز روش تدریس من عذرمن راخواستند. عین همین اتفاق دردانشگاه تازه تاسیس بجنورد و نیز دانشگاه آزاد آنجا که به تخصص من-- که بومی همانجانیزهستم -- به شدت احتیاج دارند نیزاتفاق افتاد. همینطور مدیرگروه زبان دانشگاه بین المللی قزوین آقای دکتر زارعی بامن تماس گرفت وقرارمصاحبه بامن گذاشت که اینجانب بعداز 15 ساعت راه بااتوبوس به آنجا رسیدم و شب قبل ازمصاحبه درمسافرخانه ا ی درقزوین بیتوته کردم تا خودراآماده برای فردای آن روزکنم. و فردای آن روز راس ساعت مقرر یعنی ساعت 8 درگروه زبان دانشگاه حاضربودم اما جناب آقای زارعی ساعت11رسیدند! وبدون هیچ مقدمه ای و بالحنی توهین آمیز فرمودند "ازترم بعدبه شمابه مدت 2 سال دراینجا هرترم به صورت آزمایشی 2 یا 3 واحد داده می شود. اگردراین مدت زیرآب کسی رانزدید!!؟؟ مادرخواست شما رامورد برسی قرار می دهیم!!" من در جوابش گفتم من زیر آب کسی را نزده ام. من در نامه ای که به احمدی نژاد ای میل زدم از فساد عوامل وزارت اطلاعات در هندوستان که در حال فروش سیستماتیک دختران ایرانی به هندی ها هستند، خریدن مدرک توسط دانشجویان ایرانی از دانشگاههای هند و نیز فساد و باند بازی و رانت خواری در وزارت علوم و ... گفته بودم و اینکه نمی توان با چنین فساد گسترده و سیستماتیکی در وزارت اطلاعات، آموزش و پرورش و آموزش عالی آینده ای روشن برای ایران متصور شد.

* ازدانشگاه خرم آباد و اصفهان و بیرجند و چند دانشگاه دیگر نیزهمین برخورد را دیدم. نهایتا به پیشنهاد دو نفر ازهمکاران آموزش وپرورشی خودم که بامدرک لیسانس و فوق لیسانس هیئت علمی دانشگاه پیام نورشده بوند دانشگاه پیام نورراامتحان کردم. این همکاران می گفتند دانشگاه پیام نور قراراست6000 هیئت علمی جدیدبگیردکه فرهنگیان دراولویت اند. به مدت کوتاهی نامه ای ازریاست محترم دانشگاه پیام نورمشهد و دانشگاه پیام نور بجنورد مبنی براینکه این دانشگاه ها به شدت نیازمند تخصص من هستند گرفتم که بنابه توصیه ایشان خودم شخصا نامه رادرمرکزتهران به جناب آقای دکتراژدرتحویل دادم. و ایشان فرمودندظرف مدت یک ماه ازمن مصاحبه ا ی به عمل خواهدآمد و در مصاحبه علمی قبول اما در مصاحبه عقیدتی این دانشگاه ها رد شدم!. دردانشگاه الزهرا(س) نیزدعوت به مصاحبه شدم وحتی بعد از آن به من دو کلاس در هفته دادند ولی ازنوع رفتارشان به این نتیجه رسیدم که هدفی جزآزار و اذیت من ندارند وقیدآن دانشگاه رانیز زدم. بعنوان مثال یک روز در دفتر گروه – که قرار داشتیم -- متوجه شدم که خانم دکترمرندی (سر گروه زبان دانشگاه الزهرا) روی قطعه ای کاغذ با دستخط خودشان و بزرگ نوشته بودند: You are the next victim! یعنی شما قربانی بعدی هستید!! که کلمه victim! من را بلافاصله به یاد مقاله ام که در یک مجله ایتترنتی (Online) چاپ شده است انداخت که در قسمتی از آن تحت همین عنوان (Society the Ultimate Victim) توضیح داده ام که سیستم فعلی آموزشی ایران یکی از عوامل مهم گسترش فقر و بی عدالتی و قربانی کردن جامعه... در جامعه کنونی ما می باشد و بعد راه حلی ارایه داده ام.

* * * در مدت یک سال اولی که ازهندبرگشتم از جلسه دفاع تز هم خبری نشد و من را برای دفاع دعوت نکردند! از طرفی به خیلی ازموسسات آموزشی زبان جهت تدریس وگذران زندگی رفتم وعلیرغم استقبال اولیه هیچکدام حاضرنشدندحتی یک کلاس به من بدهند! افرادی که سایه به سایه در تعقیب من بودند مانع این کار می شدند. این در حالیست که در سالیان قبل – با مدرک فوق لیسانس -- در این موسسات و دانشگاهها مشغول به تدریس بودم. در آموزش وپرورش هم به من کلاس ندادند. حتی موقعی که درخواست همکاری با مرکز شهید کامیاب مشهد (مرکز علمی پژوهشی آموزش و پرورش) کردم ایشان موافقت نکردند!! و در داخل تاكسي و اتوبوس هم در حال اذيت كردن من هستند. بعنوان نمونه امروز براي سومين بار يك آقاي ژوليده – بسيار مشكوك -- در اتوبوس كنار من نشست و موبايل بسيلر مدرنش را روشن كرد كه روي مانيتور بزرگ آن نوشته بودند: "خدايا به من آرامشي ده تا بپذيرم آنچه را تو برايم در نظر گرفته اي و...." – عين همين (انگلسيش) را در هند استادم بعد از شكايت من از ايشان به رييس دانشگاه ميسور پشت ميز كارش نسب كرد و .....

در هر صورت بعد از مدتي مدير يك موسسه آموزشي (پارسيان!!!!) به نام آقاي "درودي"!!!! نامي به من زنگ زد و قرار شد "سه!!!!" كلاس به من بدهند!؟ او به من گفت دوستان" گردن کلفتی" در وزارت علوم دارد و می تواند از انها بخواهد که من را جذب کنند و .... و او سه کلاس به من داد و ..... و تا ترم تمام شد كنايه هاي زيادي از اين آقا كه هيات علمي پيام نور هم بود – راجع به مواردي عجيب و غالبا سياسي -- شنيدم. و در آخر ترم يك كلمه از حق التدريس من – كه واقعا به آن احتياج داشتم -- صحبت نكرد! و من هم چيزي نگفتم . اما بعد از يك سال! هر چه به موبايلش زنگ زدم قطع كرد!!؟!!!!! و چند بار كه از موبايل ديگران زنگ زدم امروز و فردا كرد. نهايتا – بعد از حدود يك سال و نيم -- به موسسه رفتم كه متوجه شدم از آنجا رفته اند!!! و -- به طريقي -- بلاخره پيدايش كردم. حالا يك موسسه چند طبقه – و در واقع یک موسسه بین المللی -- زده بود که از دانشجویان برای ادامه تحصیل در کشورهای اروپایی – بطور تضمینی – از طرف وزارت علوم !!!! پولهای هنگفتی می گرفت و تبت نام می کرد. موسسه آموزشي!!!!! (یا تجارتی؟؟؟؟) (پارسيان!!!!) بين احمد آباد 7 و 9. و وقتي حقوقم را طلب كردم بعد از چند بار امروز و فردا! بلاخره با من حساب كرد! او هر جلسه 7 هزار تومان! و آن هم براي يك كلاس به من داد! هر چه گفتم 3 كلاس بود تحويل نگرفت!؟ و اينكه گفتم حتي به فوق ديپلم جلسه اي 10 هزار تومان كمتر نمي دن و اينكه من دكتري تخصصي دارم و ... فايده نداشت. و من كه او را مزدوري بيش نديدم به خدايش سپردم.

خلاصه اينكه دراین مدت پدرم ازفرط استرس و غصه به فشار خون / دیابت و بعدا سرطان مبتلا شد و وقتی دیدیم ازعهده شیمی درمانی برنمی آییم مجبوربه عمل جراحی او شدیم وحالا شرایط او— بویژه از نظر روحی -- روزبه روزبدترمی شود. حال مادرم هم ازنظرروحی روانی روزبه روزبدترمی شود. تنها برادرم و تقریبا هفت خواهرم – بخاطر اینکه وزارت اطلاعات عملا آنها را برای تنبیه من به گروگان گرفته و تحت آزار و اذیت دارد از فرط استرس و ... به انواع امراض گرفتار شده اند. مادرم نیمه های شب بیدار می شود و تا صبح می گرید. نگرانی را در چهره تک تک اعضای خانواده ام می بینم. آنها به من توصیه کردند که شکایت سربازان گمنام یزید زمان راکه مانع زندگی کردنمان شده اند و حتی دستشان به خون داماد ما هم آلوده شد بعدازخداوند به خود امام زمان ببرم.... و من اینکار را کردم!

* * باوجود این بعدازاینکه دیدم نمی توانم بیش ازاین شرمنده پدرومادرپیرم باشم (دراین مدت 6 ماه حدود 2 میلیون تومان جهت کرایه خانه و رهن اتاق کوچک وخورد و خوراک ازمادرم قرض گرفته ام) مجددا نامه ای را (+ نامه ای که به آقای دکتر احمدی نژاد و نیز نامه ای که به ریس دانشگاه میسور داده بودم و همینطور نامه ای که به دکتر مومنی نوشته بودم) به آقای داوری مسئول حراست وزارت علوم گزارش دادم وازایشان خواستم این مسئله را حل کنند و من وخانواده ام رانجات دهند.بعدا تمام این موارد را – مجددا - در نامه‌ای مفصل به خامنه ای هم گزارش دادم و حتی خودم به دفاتر آنها در تهران و خیلی جاهای دیگر رفتم و خیلی مسائل دیگر را که در اینجا نمی توانم بگویم عنوان کردم اما در کمال حیرت من پاسخی که ایشان به من داد این بود که: "اگر می خواهم در آرامش و امنیت به زندگی ادامه دهم قلمم را کنار بگذارم و بیش از این با این افراد و .... درگیر نشوم و نگویم که آن‌ها غارتگر هستند..."......!!!؟ - و من ادامه دادم و آنها من و زندگی من و نسل و تبار من را به صلابه کشیدند!!؟؟؟ گویی من گناه کبیره کرده بودم که در نامه هایم به وزیر علوم، رییس جمهور و خامنه ای به آنها هشدار داده بودم که با من بد نکنند که پشیمان می شوند!..... گویی انتظار عجز و تمنای من را داشته بوند نه این‌که من به او و قبیله‌اش هشدار دهم! ....
.........................................
 ***Yazid, the natural son of an illegitimate has placed me in a dilemma, drawing my sword and fighting or being humiliated by allegiance to him. But it is impossible for us to be humiliated. God, his messenger, the believers, and my respectable family would not prefer obedience to mean people to dying with glory.                       - Imam Hossein (AS) 

----------------------------------------------------------------------------------------
بعد از اینکه تحصیلاتم در مقطع دکترا در هندوستان تمام شد و به ایران برگشتم در شب عاشورا سخنرانی ای در مسجد ثامن الحجج (ع) شهرمان بر علیه معاویه و سپاه غارتگرش داشتم که باعث شد فشارهای ایشان بر من 100 برابر شد و نهایتا دامادمان را که سادات و روحانی بود برای تهدید و ارعاب من کشتند!. کمی بعد .

قصد فرار به ترکیه را داشتم که یک ساعت به خروجم از ایران من را بازداشت کردند و به تیمارستان آزادی تهران! بردند و 48 روز شکنجه جسمی و روحی و روانی و حتی جنسی کردند و ... – برای اطلاعات بیشتر مقالات منابع همین مقاله را مطالعه کنید.

و در حال حاضر در حال نگارش کتابی به زبان انگلیسی هستم تحت عنوان:

"Satan's Soldiers on my Way: Will Tell You Now"

که شرحی است بر تمام این رذالتها و توحش و بربریتها و نسل کشی ها که هنوز هم ادامه دارد. ترجمه فارسی آن هم کتابی خواهد بود تحت عنوان "سپاه غارتگر آل زیاد در پس نقابهای سبز ".
================
-- يك عمر مي شد آري ..... در ذره اي بگنجم -- از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم.
-- يك عمر دور و تنها .... تنها به جرم اينكه او سرسپرده می‌خواست من دل سپرده بودم.
-- وقتي غروب مي شد ... در آن هواي دلگير ... گويي بجاي خورشيد ... من زخم خورده بودم.
-- وقتي غروب مي شد ... كاش آن غروبها را از ياد برده بودم ...
-- من زنده بودم اما ... انگار مرده بودم ... از بس كه روزها را با شب شمرده بودم ....
-- يك عمر دور و تنها ... تنها به جرم اينكه او سرسپرده می‌خواست من دل سپرده بودم.
-- يك عمر دور و تنها ... تنها به جرم اينكه حضرت آقا نوکر می خواست من نوکری بلد نبودم.
-- يك عمر دور و تنها ... تنها به جرم اينكه نایب امام زمان! مداح می خواست من مداحی بلد نبودم.
-- يك عمر دور و تنها ... تنها به جرم اينكه نماینده خدا! بر روی زمین غلام حلقه به گوش می خواست من غلامی بلد نبودم.
-- يك عمر دور و تنها ... تنها به جرم اينكه یزید زمان بیعت می خواست من اهل بیعت کردن با ابن مرجانه نبودم.
--------------------------------------------

معرفی کتاب جوجه اردک زشت/ تألیف دکتر سید محمدحسن حسینی
دست نوشته ای را که پیش رو دارید ماجرای جوجه اردک بازیگوش زشتی است که از دست تقدیر خود را تک و تنها در سرزمین غازهای وحشی رها شده یافت -- غاضهایی که زشتی کنجکاوی! او را بر نتافتند و ناجوانمردانه او را از قبیله خود طرد کردند. و او اما در پی یافتن خویشتن واقعی خویش چاره‌ای ندید جز هجرت – جز فرار. آری مهاجرت به سرزمینی عجیب و غریب -- به سرزمینی دور – به هندوستان! - سرزمینی که مردمانش آن قاضیان وحشی را که هنوز بی شرمانه در تعقیب و در حال آزار و اذیت و تحقیر او بودند راندند و او را علیرغم زشتییش با مهربانی پذیرا شدند و مورد لطف و نوازش خود قرار دادند. ... و جوجه اردک زشت در آغوش گرم آنان تکامل یافت و به هویت واقعی خویش رسید و... و یک قو شد! – پرنده ای بس زیبا و با شکوه در تفکر ورزی ... و به پاس آن همه بزرگواری آن کیمیا گران مهربان ترانه ای برایشان سرود (کتابم رو ببینید) و ... و دوباره به سرزمین مادریش که حالا به سرزمینی از درختان صلیب! تبدیل شده بود برگشت: جایی که این بار اما آن قاضیهای وحشی زیباییش را برنتافتند – زیبایی اندیشه اش را! و این دست نوشته -- و کتاب‌های دیگری که او (مولف – سید محمدحسن حسینی) به زبان انگلیسی نگاشته-- آواز اوست: آخرین آواز او در میان سگ گرگهای زنجیری ای که حتی یارای شنیدن این آخرین آواز او را هم ندارند! – آوازی که او بعد از آن خاموش خواهد شد: خواهد رفت از آن دیار – خواهد مرد! آری سپاه اهریمن تاب دیدن چهره زشت خود و مرور نامردمیهایی که بر او روا داشته اند را در آیینه پاک و شفاف آواز قو ندارند و بنابراین بار دیگر بی رحمانه نه‌تنها پیکر نحیف او را بلكه خانواده او را نيز مورد هدف آماج رگبارتازیانه های کشنده خود قرار داده اند تا که مبادا ... تا که مبادا آن قو راهی شود -- راهی فراسوی آیندگان در این دیار ... راهی نو – راهی که مردنی نیست. -- آری آن قو یک راه است – این است جرم او!

مقالات بیشتر از من
صدای خورد شدن استخوان های استبداد را می شنوم!

سخنرانی من در مسجد شهرمان که هشداری درباره "تحریف عاشورا و تشیع علوی" در عصر و شرایط حاضر بود.
http://news.gooya.com/politics/archives/2016/10/21...

ترجمه سخنرانی من در دانشگاه هندوستان درباره چشم انداز صلح در خاور میانه!
http://iranglobal.info/node/66303

ترعیب، بازداشت و شکنجه دکتر سید محمد حسن حسینی توسط سپاه پاسداران جهل و تاریکی و غارت و خون
http://bit.ly/2hdn653

مدیر کل اطلاعاتی قاچاقچی ای که قصد "کشتن" من را داشت و موفق هم شد!
http://iranglobal.info/node/66335

من در جمهوری اسلامی ام یا در زندان یزید؟!
http://www.iranglobal.info/node/66835

در سیطره سپاه شیطان پیغمبر نما
http://bit.ly/2zXaFX1

این کارها را با مسیولان مستقل هم انجام میدهند:
http://news.gooya.com/2018/04/post-14289.php

کتاب من و وحشت منجر به قتل آنها
http://iranglobal.info/node/67273

تاراج و قلع و قمع من و نسل و تبار من توسط سپاه ابن مرجانه
http://iranglobal.info/node/67272

در چرایی هدف واقع شدن من در جمهوری اسلامی!
http://iranglobal.info/node/66680

My second Letter to Khamenei, Iran's Leader

http://iranglobal.info/node/66352

چاره ای نیست انگار!؟
http://www.iranglobal.info/node/67385

یوگا یا بمب اتم؟!
http://iranglobal.info/node/67543

ویدیوی روش تدریس (اسلحه آموزشی من)، کتب و مقالات علمی، اجتماعی و سیاسی من را که بواسطه خلق آنها مغضوب رژیم ایران شدم را در وبلاگ شخصی من ببینید:

http://beyondelt.blogfa.com

منبع: 
http://beyondelt.blogfa.com

         

 

نظردهی با فیسبوک: