اپوزیسیون متوهم، حیات نظام ولایت فقیه، انقلاب و مردم

هربار که به هردلیلی، اعتراضاتی در کشور رخ میدهد، بخش بزرگی از فعالان سیاسی مخالف حاکمیت، پایان قریب الوقوع نظام ولایت فقیه را اعلام می کنند. و هر بار اعتراضات جدید را با ارائۀ دلائلی با اعتراضات قبلی متفاوت توصیف می کنند و آن را سرنوشت ساز می پندارند. از سوئی، این مخالفان هم وطنانی اغلب تحصیل کرده و خردگرا هستند، ازدیگر سو، طی چهل سال همگی شاهد این خیال بافی ها و توهماتشان می باشیم. دلیل آن چیست؟ به نظر میرسد دلیل اصلی آن دید انتزائی یا ذهنی به واقعیت های موجود درکشورمی باشد.

هربار که به هردلیلی، اعتراضاتی در کشور رخ میدهد، بخش بزرگی از فعالان سیاسی مخالف حاکمیت، پایان قریب الوقوع نظام ولایت فقیه را اعلام می کنند. و هر بار اعتراضات جدید را با ارائۀ دلائلی با اعتراضات قبلی متفاوت توصیف می کنند و آن را سرنوشت ساز می پندارند. از سوئی، این مخالفان هم وطنانی اغلب تحصیل کرده و خردگرا هستند، ازدیگر سو، طی چهل سال همگی شاهد این خیال بافی ها و توهماتشان می باشیم. دلیل آن چیست؟ به نظر میرسد دلیل اصلی آن دید انتزائی یا ذهنی به واقعیت های موجود درکشورمی باشد.
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
اساس این بینش مظنون به جامعه، یکی دانستن نظام حاکم و انقلاب از یک طرف، وازطرف دیگر، جدا انگاشتن مردم ازانقلاب است. انقلاب امری واقعی است که اساس روابط را درکشور دگرگون کرد ونباید آن را نادیده گرفت هرچند که با آن مخالف بود. انقلاب، روابط فرد در خانواده، روابط خانواده در جامعه و روابط فرد باجامعه را در ابعاد فرهنگی و مدنی و سیاسی تغییرات بنیادین داد ونسل های بعداز انقلاب در این تغییرات زاده و بزرگ شده اند. درست است که نظام حاکم در استبداد با نظام سابق اینهمانی دارد، اما روابط ارگانیک این استبداد بامردم، با روابط رژیم سابق بامردم تفاوت های اساسی دارند. روابط آن رژیم بامردم برپایۀ ارباب و رعیتی یا بالا دست و زیردست بود، این یکی ادعای شریک بودن بامردم درانقلاب را دارد. اهمیت دیدن واقعیت انقلاب در همین نقشی است که حاکمیت برای آن قائل می باشد و برپایۀ آن، سیاست داخلی و خارجیش را تنظیم می کند. یکی از دلایل ماندگاریش با وجود استبداد و فساد و زد وبندهای پنهانی همین امرمی باشد.
یکی دیگر ازآن اسراردرونی جامعه، دین است. بدون این که قضاوت ارزشی داشته باشیم، واقعیت این است که مردم ایران مردمی مذهبی هستند. در اینجا اهمیتی ندارد که دلائل این مذهبی بودن، فرهنگی یا اعتقادی و یا هویتی ویا وراثتی باشد، عقلانی یا انتزاعی باشد، مهم وجود آن است. با این وجود، اختراع واژۀ بی معنای "انقلاب اسلامی" برای انقلاب مردم بی‌هدف نبوده و نیست. زیرا اگر برای مسلمان شدن مردم، انقلابی رخ داده باشد، کشور که اسلامی بود ومحتاج به این نوع انقلاب نبود. و اگر انقلاب رخ داد برای اسلامی کردن حاکمیت، آن را کودتا می نامند نه انقلاب، و واقعیت هم در همین امر نهفته شده است. حقیقت این است که دردل انقلاب مردم و در ماه های پایانی آن، بنابر اسناد روشن و غیر قابل انکارداخلی و خارجی، طرح هائی ریخته شدند تا انقلاب مردم را ناکام گردانند. کلید اولین طرح ابتدا با نخست وزیری بختیار زده شد که شکست خورد. دبیرفعلی حزب ملت ایران در مصاحبه ای با مجلۀ کوروش (شماره 28- تابستان 1397) می گوید: در آخرین جلسه‌ای که بختیار در شورای جبهه ملی شرکت کرد با عصبانیت موضوع نامه ۳ ماده ای پاریس را مطرح کرد که چرا قبلا به تصویب شورا نرسیده است؟ می گوید: "اگر آقایون می خواهید بروید زیر عبای آخوند بفرمایید! من دیکتاتوری سرنیزه را به نعلین ترجیح می دهم". در حالی که ملت به خیابان ها سرازیر گشته و شعار استقلال و آزادی سرمیدهد، بختیار، در مقام توجیه قبول نخست‌وزیری شاه، دیکتاتوری سرنیزه را ترجیح می‌دهد. به جای این که بگوید زیر بار استبداد نمی‌روم، می‌گوید استبداد شاه بهتر است. آشکارا به جبهه ضدانقلاب می پیوندد و به آن سرنوشت دچار می شود. طرح دوم را هم که به پیروزی رسید، نظام ولایت فقیه یا همان دیکتاتوری نعلین بود که ابراهیم یزدی قبل از مرگش از آن در خاطرات خود پرده برداری می کند وبا نفوذ در انقلاب مردم، استقرار می یابد. و با به اجرا درآوردن کودتای خرداد 60 استمرار خود را- تا امروز- تضمین می کند. بنابراین، هدف طرح‌ها به زندگی در استبداد بازگرداندن مردمی بوده‌اند که خواهان استقلال و آزادی بوده و هستند. این تقابل همچنان پس از چهل سال با ایجاد بحران ها و تحریم ها ادامه دارد.
درصورتی که مردم انقلاب خود را فراموش کرده بودند، چه احتیاجی می بود که هم از سوی سلطه گر داخلی و هم از سوی سلطه گران خارجی مدام تحت فشارانواع بحران ها و تحریم ها قرار داشته باشند؟ این سئوالی است که هر فعال سیاسی و مدنی باید با هر نوع بینشی که دارد برای آن جوابی منطقی بیابد. در صورتی که جوابی قانع کننده نیافت، ناچار باید انقلاب را جدا از حاکمیت ضدانقلاب و دردرون جامعه بازشناسائی کند.
قریب چهل سال است که ضدانقلاب حاکم با فریب مردم، به نام انقلاب و دین بر کشور سلطه گری می کند. بخش بزرگی از اپوزیسیون داخلی و خارجی هم به آن کمک کرده و این فریب بزرگ را تأیید کرده و می کنند که اسلام همین است که روحانیان می گویند و انقلاب هم همین است که دولت ولایت فقیه به آن عمل می کند. کسانی که به دنبال استقلال و آزادی و دمکراسی و لائیسیته هستند و معتقدند که تحول باید از طریق مردم صورت پذیرد، نباید این امر حساس و سرنوشت سازرا وسیله تصفیه حساب خود با دین و انقلاب کنند. جای مخالفت با دین و عقیده و انقلاب یک محیط آزاد و دمکرات برای تبادل اندیشه و گفت و گو است که ابتدا باید آن را با استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی ساخت. چهل سال در جا زدن کافی نیست برای اثبات این امرکه نباید با احساسات کودکانه با امور مهم اجتماعی برخورد کرد؟ در دست داشتن چند مدرک دانشگاهی خردورزی نمی آورد که هرچه از ذهنمان برمی آید را عین حقیقت بدانیم و به آن عمل کنیم و دیگران راهم به عمل به آن تشویق نماییم. خردورزی نه شعار است و نه پدیده ای که با القاب و بالارفتن سن به وجود آید. خردورزی، مستقل و آزادکردن عقل است تا خلاقیت خویش را بازیابد. انسان خود انگیخته اطلاعات را بدون خودسانسوری به درون خود راه می‌دهد و درجه صحت آنها را با کمک گرفتن از نقد، تعیین می‌کند و در خلق اندیشه بکار می‌گیرد. این عقل با عقلهای دیگر ارتباط برقرار می‌کند و از تجربه‌های دیگران سود می‌جوید. این عقل از تعصب رها است و دست‌آوردهای خود را به نقد همگان می‌سپارد.
اعتراضات محدود به نارسائی های اقتصادی، به خصوص زمانی که سلطه گرخارجی خود را علنا مسئول به وجودآورن آن اعلام می کند راه به جائی نمی برند. مادر این نارسائی ها فساد دولتی وضعف مدیریت می باشد که خود، زائیده استبداد حاکم است. استبداد حاکم هویت خود را با هویت جامعه از راه دین و انقلاب گرده زده است. نباید براین تقلب صحه گذاشت و جامعه را به حاکمیت نزدیک گرداند. خاصه های جامعه ایرانی، علاوه ملی گرائی، دین و انقلاب راهم باید به آن افزود که در ذهن و خرد، یا ناخودآگاه و خودآگاه مردم این مرز و بوم وجودارند. وجود ماده دین در ناخودآگاه به این معنا است که فردی که در خلوت خود و به صورت انفرادی کاری به کار دین ندارد، در جمعیت برای شهدای کربلا بر سروسینه می زند و می گرید. این آن واقعیتی است که حاکمیت مستبد از آن بهره می برد و روشنفکر ما به آن می خندد. باید این اسرار را در درون جامعه جستجو کرد، یافت و برای آن چاره ای جست. جدا دانستن و جدا کردن دین و انقلاب از نظام ولایت فقیه، ضرورترین کاری است که باید انجام داد. باید به مردم ثابت کرد که نظام حاکم نه تنها با دین و انقلاب وجه شباهتی ندارد، بلکه ضد دین و ضد انقلاب است.
گروه‌های اپوزیسیون چه در داخل و چه در خارج کشور باید به این امر وجدان پیدا کنند که این گونه رفتار با داشته‌های مردم، در صورتی که فردا نظام حاکم قدرت را رها کند، در برابر مردم قرار خواهند گرفت و جای استبداد خواهند نشست. کشور راه حلی جز دمکراسی ندارد.

 

https://bayanerochan.blogspot.com/2018/08/blog-pos...

 

Image result for ‫اپوزیسیون ایران‬‎

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: