تاریکی تحلیل روشنفکری

(به بهانه برنامه پرگار و آن مقاله در باره روشنفکری)
شاهدیم که هیچ آرمان "نسبی" نظیر "دموکراسی واقعا موجود" نتوانسته است منجر به نتایج مثبت انسانی عمومی مثلا در کشورهای وابسته به دموکراسی های واقعا موجود بشود. و همچنانکه عبور از "سوسیالیسم واقعا موجود" منجر به سلطۀ "سرمایه داری واقعا موجود" شده، "شکست آرمان سوسیالیسم" نیز منجر به "شکست آرمان دموکراسی" خواهد شد. همان دموکراسی مبتنی بر برده داری که از بدو تولدش در آتن، تاکنون از مرحله آرمان پیش تر نرفته است

هرچند که "علوم انسانی" از مرحله علم منطقی بدورند و متخصصین علوم انسانی هنور عادت به دقت منطقی نیافته اند، اما پیشرفت منطق و منطقی تر شدن فلسفه از اوایل قرن بیستم به اینسو، هم سبب تشخیص ادبیات از فلسفه و هم موجب ضرورت دقت منطقی در حوزه علوم انسانی شده است. خصوصا که "علوم انسانی" دستکم به بهانه "انسانی" بودنشان، در تنظیم بینش های اجتماعی موثراند و اشتباهات منطقی آنان می تواند منجر به رواج برداشت های نادرست از مسائل اجتماعی و بیراهه روی های اجتماعی شوند. متاسفانه در فرانسه همچنانکه ادبیات به بهانه "اجتماعی" تر بودنش از قدیم بر فلسفه حاکم بود، تقریر علوم انسانی نیز ادبی تر شده و دراین رابطه بصورت عقیدتی از زاویه اروپامرکزی انجام یافته اند. تاجائیکه تحقیقات "پاپ" علوم اجتماعی فرانسه لوی استراوس نیز اساسا از زاویه اروپا مرکزی انجام یافته اند. انگاری که بینش اروپایی و عقل غربی عین منطق است. اما وضعیت معاصر "علوم" و "بینش های اجتماعی" خصوصا در غرب که در سیطره سرمایه داری نئولیبرال شکم را بر عقل مسلط کرده است، نشان می دهد که "علوم انسانی" نیز به ابزار بینش های فرصت طلب و مشاورین دولتی سرمایه بدل شده اند. در این میان تحلیل های "اصلاح طلبانه" "که چون بینش های "مطلق گرا" شکست خورده اند، پس باید تن به آسایش حمایت از وضع موجود داد"، البته طبیعی بنظر می رسند: چون "تحلیلگر" نیز در پی آسایش خود در جهانی است که از حدت نابرابری زندگی را بر اکثریت مردمان تنگ کرده است و برخی از آنان را بعنوان محصولات فرهنگ جهانی به انفجار این فرهنگ گماشته است. کمااینکه تحلیل و تحقیق در حوزه علوم انسانی نه برای تشخیص و توضیح ناروایی های اساسی وضع موجود، بلکه بیشتر برای یافتن امکانات اصلاح وضع موجود برای تحکیم آن منحصر شده اند. یعنی تحلیل های "علمی" فعلی را بیشتر تحلیل های جهت دار تشکیل می دهند و نه تحلیل های حقیقت یاب. از سوی دیگر تحلیلی که نتواند متکی بر تعاریف منطقی باشد و ذهنیات شخصی را به جای واقعیات اجتماعی بنهد، اگر هم معاون گسترش تاریکی اندیشه نباشد، توجیه نارسایی های اجتماعی مبتنی بر فساد سرمایه داری در حوزه اندیشه خواهد بود. نه تنها به این سبب، اینگونه "تحلیل" ها هیچ فایده ای برای خواننده ندارد بلکه متعلق به تولید اجباری مقالات در مجامع دانشگاهی یا به اصطلاح "مس پروداکشین"ی است که امروز این مجامع را بدل به مونتاژ خط تولیدی کرده اند. خصوصا که در غرب کاملا بی خبر از ظرایف مهم جوامع شرقی، حتی تکلم نیمبند به یک زبان شرقی کافی برای اشتغال دانشگاهی در رشته های مربوطه علوم انسانی است.
این "تحلیل" نه تنها بدون حتی تعریف مختصری از روشنفکر انجام شده است، بلکه اصطلاحات بکاربرده شده عمده در آن نیز نظیر "میانی" و "میانجی" نامعین و به صورت مختلط استعمال شده اند. لذا بدون تعریف و حد و حساب نیمه تجربی ـ نیمه منطقی روشنفکر، این تحلیل تفاوتی میان "تکنوکرات" و "چریک" ـ که به اجبار عدم تعریف، همه "روشنفکر" قلمداد شده اند ـ قائل نشده است. در حالیکه حتی اگر عوام چنین مغلطه ای بکنند، وظیفه متخصص علوم اجتماعی اینست که در پی تعریف جامع و مانعی از روشنفکر باشد و بطور سیستماتیک با مسائل اجتماعی برخورد بکند، تا کار او به نتایج منطقی منجر شود.
اما ذهنیات مغشوش و دورادور تحلیلگر از روشنفکری ایران، که خود نه مشارکت و نه دستکم "نظارتی" از درون به روشنفکری معاصر داشته است، جای وضعیت واقعی روشنفکران را گرفته است. همچنانکه نادانی روشنفکر فرضی ایرانی (بنظر تحلیلگر) منجر به همان تخطئه متداول سوسیالیسم شده است که در دهه های اخیر بخش دائمی نظرات کسانی را تشکیل می دهند که بحالت موقر از مواضع فرصت طلبانه به مسائل می نگرند. لذا در متن این تحلیل دیمی، روشنفکران فرضی تحلیل گر میایند و می روند و بنظر تحلیلگر همان بهتر است که نمانند، چون اگر بمانند مثل روشنفکران "مطلق گرا" موجب ایجاد دردسر برای ادامه وضع موجود خواهند بود.
تحلیلگر از سر ساده نگری، روشنفکر امروزی را کسی می بیند که به یمن "فیسبوک" کلماتی را حواله "ابرها" بکند. اما تعمیم "روشنفکر" به هزاران کسی که ماهانه به بهانه ای در تظاهرات "مجازی" شرکت می کنند، نشان از "نان به نرخ روز خوردن" تحلیلگر در سیطرۀ عقل مجازی و فرهنگ مرتبط با آن دارد که درپی نشاندن ذهنیات کنترل شده بجای واقعیات جهانی است. در این بلبشوی عقلی است که خود تحلیل چنان "میانجیگر" و بی تفاوت از آب در می آید که معلوم نمی شود، محمد علی فروغی میانجیگر بود یا مطلقگرا. چون تقسیم بندی دیمی تحلیلگر به این ظرایف مهم قد نمی دهد.
نه تنها بدلیل عدم استواری این "تحلیل" به تعاریف و مرزبندی منطقی لازم، بلکه بدلیل "میانجیگری" متداول مقالات "آکادمیک" متداول مراکز مونتاژ خط تولیدی که بجای "نسوزاندن سیخ و کباب" به سوختن اندیشه منطقی می کوشند، این "تحلیل" هیچ تحلیلی از روشنفکری انجام نمی دهد. چنانکه باوجود تذکر تدین اسدآبادی، به ناسیونالیسم مزمن کسانی نظیر آرامش دوستدار اشاره ای نمی شود. لذا این "تحلیل" که با نقد عامیانه "روشنفکران" قدیم، صرفا به توجیه "اصلاح طلبان اسلامی" کوشیده است که با توسل به ناسیونالیسم ایرانی تنها به توجیه خود مشغولند، نه می تواند تحلیل و نه حتی توصیفی منطقی محسوب شود. چون آنچنانکه این "تحلیل" در پی اش هست، حتی با تعمیم "مجازی" اصطلاح روشنفکر نیز نمی توان این "خاسرین دنیوی و اخروی" را روشنفکر معرفی کرد.
اما ذهنیت "تحلیلگر" در دو مورد چنان از مرحله پرت می شود که در قدرت تشخیص اساتیدش می باید شک کرد. مورد اول اهمیت دادن به ادیبانی نظیر داریوش آشوری است که برخلاف تصور تحلیلگر برای کسانی که حوزه "روشنفکری" معاصر ایران را هم در ایران و هم در خارج زیر نظر داشته اند، چندان مطرح نبودند. کمااینکه حتی در مجامع روشنفکری ایران آن عصر نیز مخالفت او با غربزدگی چندان انعکاسی نداشت. هرچند که پس از نیم قرن در غربت واقعیات آنعصر ایران برای مهاجری که به مقاله ای مهجور دست یابد، چنین بنظر برسد. و در سیطرۀ فاصله زمانی و مکانی بعید از کاهی در ایران کوهی در فرانسه ساخته شود. اما همین موارد تصنعی نشان می دهند که "تحلیلگر" هیچ اطلاعی از واقعیات روشنفکری معاصر نداشته است. بلکه اطلاعاتش را در سالهای اخیر صرفا از "کانال" های مجازی معینی گرفته است که خود نیز مشارکتی در روشنفکری معاصر نداشته اند. مورد دوم تصور نادرست تحلیلگر از مطلق گرایی اندیشه سوسیالیسم است که قربانی تعمیم تحلیگر از مطلق گرایی چپ رمانتیست ایران به اندیشه سوسیالیسم شده اند. برخلاف تصور "تحلیلگر" اندیشه سوسیالیسم بسیار خوب بر اشکالات مطلق گرایی واقف است. و لذا معتقد به تفاوت میان ایده آل (مطلق) و امکان (نسبی) و یا میان هدف ایده آل با مسیر واقعی است. ولی می داند که توسل به هدف (!) های "میانی" منجر به پذیرش هدف های سرمایه داری خواهند شد. سرنوشت سوسیال دموکراسی اروپا که او را به معاونین "بازار آزاد" نئولیبرالیسمی بدل کرده است که منافعش نصیب اقلیت سرمایه دار و معایبش نصیب اکثریت مردم می شود، نشان می دهد که اگر ایده آل قربانی امکان شود، امکان نیز قربانی فرصت طلبی خواهد شد: همان دور باطلی که جهانی را به پرتگاه کنونی کشانده است.
به تبع عدم تعریف "مطلق" و "نسبی" در این "تحلیل" که کیفیت مقولات استعمال شده را پائین برده است، انتساب این صفات به روشنفکران و آرمانهای آنها نیز نادرست از آب در آمده اند. لذا همچنانکه همۀ آرمانها طبق تعریف ذهنی یا مطلقند، شاهدیم که هیچ آرمان "نسبی" نظیر "دموکراسی واقعا موجود" نتوانسته است منجر به نتایج مثبت انسانی عمومی مثلا در کشورهای وابسته به دموکراسی های واقعا موجود بشود. و همچنانکه عبور از "سوسیالیسم واقعا موجود" منجر به سلطۀ "سرمایه داری واقعا موجود" شده، "شکست آرمان سوسیالیسم" نیز منجر به "شکست آرمان دموکراسی" خواهد شد. همان دموکراسی مبتنی بر برده داری که از بدو تولدش در آتن، تاکنون از مرحله آرمان پیش تر نرفته است

منبع: 
سایت عصر نو
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: