از اوین تا پاسیلا

بدون وابستگی به هیچ گروه سیاسی شش سال به اتهام های سیاسی در ایران زندانی بودم و ددمنشی ها و بیدادها و شکنجه های رژیم جمهوری اسلامی را از نزدیک دیدم! از ایران به کراچی رفتم و دیدم که از یک جهنم سیاه به دوزخ دیگری به نام پاکستان آمده ام! از آنجا هم راهی جهنم سفید و تمیز دیگری به نام فنلاند شدم و در پاسیلا زندانی شدم! سرانجام به کشور دیگری که خانواده ام به آن کوچ کرده بودند رفتم .....

 

دستگیری توسط کمیته

پس از قیام سال ۱۳۵٧ حال و هوای دیگری در ایران حاکم بود و مردم هنوز در رؤیای آزادی به سر می بردند، بسیاری از جوانان تحت تأثیر مستقیم دوستان و خویشاوندانی که هوادار گروه ها بودند شتاب زده به سمت سازمان های سیاسی مختلف کشیده می شدند و این کار را با کمترین پژوهشی انجام می دادند، ‌من نیز به نوبه خود و به خاطر شرایطی که در آن روزها حاکم بودند بیشتر وقتم را در خیابان می گذراندم و مشتاق بودم از اوضاع و احوال جامعه باخبر باشم، به صحبت ها و بحث هائی که در کوچه و بازار صورت می گرفتند گوش می دادم و مایل بودم از آخرین اخباری که در سطح کشور جریان داشتند مطلع گردم.

کم کم با نام سازمان ها و گروه هائی که در کوچه و خیابان بر سر زبان ها بود آشنا شدم، برایم پر جاذبه و غرور آفرین بود وقتی می شنیدم که ملت ایران چنین فرزندان دلاوری دارد که شجاعانه در برابر ناملایمات قد برافراشته و جان خود را در این راه گذاشته اند، موقعیت خوبی برای سازمان ها پیش آمده بود که از فداکاری های چنین افرادی برای تبلیغات و شناساندن خود به جامعه استفاده کنند و هر روز بر تعداد هواداران خودشان بیفزایند، این کشمکش های تبلیغاتی و مبارزات سیاسی و برخوردهای عقیدتی همچنان ادامه داشتند و از آنجا که در این زمینه گفتار و نوشتارهای فراوان عرضه شده اند بررسی و تحلیل سیاسی و اجتماعی آن مقطع خاص را به صاحب نظران و علاقمندان واگذار می کنیم.

بعد از ظهر بیست و شش خرداد سال ١٣۶٠ بود که یکی از دوستانم به نام فرهاد به منزل ما آمد و پیشنهاد کرد که برای گردش بیرون برویم و ببینیم اوضاع و احوال چگونه است، به همین منظور به طرف خیابان انقلاب و مصدق به راه افتادیم ولی به نوعی احساس می کردیم که چهره شهر تا اندازه ای عوض شده است، حوالی ساعت چهار بود که به مقابل پارک دانشجو در خیابان مصدق رسیدیم، این خیابان یکی از خیابان های شلوغ شهر و یکی از مراکز خرید و گشت و گذار مردم بود، گویا در چهارراه انقلاب و مصدق تظاهرات شده بود و ما بی خبر از این موضوع در پائینتر از آن محل مشغول گردش بودیم!

سازمان مجاهدین به همراه سازمان های چریک های فدائی خلق - اقلیت و راه کارگر برای حمایت از بنی صدر که از مقام ریاست جمهوری عزل شده بود راهپیمائی می کردند، در همین هنگام سر و صدائی از دور بلند شد و از رفت و آمد آمبولانس ها پیدا بود که درگیری به وجود آمده است، من و فرهاد مشغول صحبت و کمک کردن به یکی از رفقای خود شدیم که داشت نشریه سازمان پیکار را می فروخت، دختر جوانی که از روبرو می آمد به ما هشدار داد که پاسدارها و کمیته چی ها دارند مردم را می گیرند و بهتر است که پراکنده شوید! همان طور که دور می شد دوباره تکرار کرد که جوان ها را دستگیر می کنند! پس از چند دقیقه ما متوجه شدیم که ماشین های زیادی از کمیته و سپاه در رفت و آمد هستند.

ناگهان یک ماشین پیکان در کنار خیابان ایستاد و دو نفر از آن پیاده شدند، یکی از آنها به طرف ما آمد و خواست فروشنده نشریه را دستگیر کند که من سد راه او شدم و کمیته چی دیگر به طرف فرهاد و جوانک فروشنده نشریه دوید که آنها متوجه قضیه شدند و زود فرار کردند، کمیته چی به دنبالشان دوید ولی موفق به دستگیر کردن آنها نشد و پس از لحظاتی هر دو آنها برگشتند و مرا به زور سوار ماشین کردند و راننده به راه افتاد! در طی راه مرتب مرا سؤال پیچ می کردند و ضمن توهین با مشت به سر و صورتم می زدند! اولین سؤال آنها این بود که چرا در تظاهرات شرکت کردی و چرا راهپیمائی به راه انداخته اید؟ وقتی جواب دادم به طور اتفاقی به آن خیابان آمده ام باورشان نمی شد و مرا متهم به هواداری از سازمان ها می کردند و سراغ دوستانم را از من می گرفتند! گفتم: "از این دوستانی که شما از آنها صحبت می کنید خبر ندارم!" دوباره تکرار کردم: "برای قدم زدن به این محل آمده بودم و هیچ گونه اطلاعی از این تظاهرات ندارم!" ولی آنها گوششان بدهکار نبود و با مشت به سر و صورت و پهلوهایم می زدند! بعد هم مرا بازرسی بدنی کردند و کیف پولم را به همراه مقداری پول خرد از داخل جیب شلوارم بیرون آوردند و همراه آن نشریه پیکاری را که خریده بودم یافتند!

با دیدن نشریه جریتر شدند و مرا تهدید به مرگ کردند و گفتند: "اگر اسامی دوستانت را نگوئی تو را شبانه خواهیم کشت و جسدت را در بیابان های اطراف خواهیم انداخت و یا تو را به مسجدی که حزب اللهی ها در آنجا جمع هستند می بریم تا تکه تکه ات کنند!" بعد از این تهدید‌ها نشانی منزل مرا خواستند تا به آنجا بروند و به قول خودشان چیزی پیدا کنند! با خود فکر کردم من که کاره ای نبودم که اینها می خواهند این کار‌ها را با من بکنند و حالا اگر بروند خانه مان چه خواهد شد؟ ما که پدری بالای سرمان نیست و چه بلائی بر سر اعضای خانواده ام خواهند آورد؟ به هیچ وجه راضی نبودم که پای خانواده ام به میان کشیده شود و به همین منظور از دادن نشانی درست منزل خوداری کردم و نشانی دیگری را به آنها دادم! فقط به یاد دارم که گفتم: "در کرج زندگی می کنم و برای خرید به تهران آمده ام!" ناگفته نماند که من اسم واقعی خود را برای این که پای خانواده ام به میان کشیده نشود به آنها نگفتم! ماشین با سرعت خیابان های شهر را یکی بعد از دیگری طی می کرد و مدتی نگذشت که متوجه شدم در میدان خراسان هستیم و اینها کمیته چی های میدان خراسان هستند، بعدها شنیدم که آنها در بی رحمی شهرت دارند!

به کمیته که رسیدیم دو تا از پاسدارها باهم صحبت می کردند که همین حالا مرا به بیابان برده و سر به نیست کنند یا این که کمی صبر کنند و بگذارند هوا کمی تاریکتر شود؟! بعد از این گفتگوها مرا به داخل مقر خود بردند و در اتاقی که دو نفر دیگر هم در آنجا بازداشت بودند انداختند، بعد از نیم ساعت مرا برای بازجوئی بردند و همان سؤال هائی را که قبلا کرده بودند این بار در حضور شخص سومی تکرار کردند و در پایان گفتند: "تو را به زندان اوین می فرستیم تا در آنجا برایت تصمیم بگیرند!" هر چه اصرار کردم و گفتم من کاره ای نیستم و کاری به این کارها نداشته ام به گوششان نرفت! دوباره مرا به همان اتاق برگرداندند، احساس خوبی نداشتم و نمی دانستم چه مدت باید بلاتکلیف بمانم، تا آن روز هیچ تجربه ای از بازداشت و ماندن در کلانتری یا کمیته را نداشتم، می دانستم خانواده ام یعنی وابستگان درجه اول من و به خصوص مادرم خیلی نگران خواهند شد، من در نبود پدر مسئولیت خانواده را داشتم و می بایست در حد توانائی به آنها کمک می کردم، از طرف دیگر مطمئن بودم که فرهاد، دوستم به منزل ما رفته و خانواده ام را در جریان گذاشته است!

روز بعد و قبل از ظهر بود که اسم مرا خواندند و گفتند: "می خواهیم تو را به اوین ببریم!" بعد مرا سوار ماشین کردند و راننده به راه افتاد، سه نفر داخل ماشین بودیم یعنی من و راننده و نفر دیگری که گویا مسئول سیاسی - عقیدتی آنها بود، در بین راه از آنها پرسیدم: "چرا آزادم نمی کنند؟" شخص ریشوئی که کنار راننده نشسته بود گفت: "ما کاره ای نیستیم و اوین در این مورد تصمیم می گیرد!" بعد ادامه داد که خدا بزرگ است و شما هر چه زودتر آزاد خواهید شد! من با کمی اضطراب پیش خود فکر می کردم که به هیچ وجه دلم نمی خواهد پایم به زندان اوین کشیده بشود چرا که هیچکس خاطره خوبی از آنجا نداشت!

اوین

ماشین همچنان در اتوبان پیش می رفت و همه چیز به سرعت از مقابل چشمانم می گذشت و هیچ معنائی جز سکوت و بهت برایم نداشت، فکر می کردم آنجا چه به سر من خواهند آورد و کارم به کجا خواهد کشید؟ کم کم به زندان اوین نزدیک شدیم و راننده در مقابل در آهنی بزرگی توقف کرد، در آنجا بعد از زدن چشمبند تیره رنگی به چشمانم یک نفر دستم را گرفت و مرا با خود برد، چشمبند مانند پرده سیاهی جلوی چشمانم قرار گرفته بود و مرا به سرگیجه می انداخت، در بین راه هیچ صدائی شنیده نمی شد و انگار هیچ موجود زنده ای در آنجا نبود، ناگهان صدای باز شدن در بزرگ دیگری به گوش رسید و پس از گذشتن از آن به راه خود ادامه دادیم، بعد از چند دقیقه در آهنی دیگری باز شد و پاسدار قبل از رفتن به من گفت که چشمبندم را بردارم، وقتی که به بند یعنی ساختمانی که زندانیان در آنجا نگهداری می شدند وارد شدم مسئول آنجا توضیحاتی در مورد مقررات بند به من داد و سپس مرا به اتاقم راهنمائی کرد، بعدها فهمیدم که او یک زندانی عادی است و به خاطر تجاوز جنسی دستگیر شده است!

او مرا به اتاقی به طول چهار و عرض سه متر فرستاد که فاقد تخت بود و پانزده نفر دیگر در آن زندگی می کردند! در آنجا با یکی از بچه های کرج به اسم مجتبی آشنا شدم که پسر خوبی به نظر می رسید، او توضیح داد اشخاصی که در اینجا زندگی می کنند از افراد مختلفی هستند که در میان آنها ساواکی، ارزی یعنی کسانی که به طور قاچاق در خیابان ریال ایران را با پول کشورهای دیگر مبادله می کردند و از این راه امرار معاش می کردند، سارق مسلح، زندانی عادی و همین طور سیاسی پیدا می شوند، مجتبی متوجه شد که من چیز زیادی از زندان و افراد مختلف آنجا نمی دانم و به همین خاطر نصیحت بسیار خوبی به من کرد و گفت: "داخل زندان بیشترین احترام را به افراد بگذار و کمترین اعتماد را به آنها بکن!" بعد هم محل دستشوئی و قرار دادن لباس ها را به من نشان داد و پیشنهاد کرد که با قسمت های مختلف بند آشنا شوم، هنگامی که در حیاط بودم مجتبی آمد و گفت: "بهتر است لباس هایت را عوض کنی و لباس راحت تری بپوشی!" گفتم: "من دیروز بی دلیل دستگیر شده ام و هر لحظه منتظر دریافت خبر آزادیم هستم!" او گفت: "هر جور که مایلی!" و بعد گذاشت و رفت.

ساختمان بند یک بنای دو طبقه بود که با ساختمان چسبیده به آن به بندهای پنج و شش قدیم معروف بودند، این ساختمان توسط پانزده پله به حیاط نه چندان بزرگی راه پیدا می کرد که در گوشه آن استخر کوچکی قرار داشت و گفته می شد توسط هواداران گروه فرقان ساخته شده است، در طرف دیگر حیاط چند درخت چنار نیز به چشم می خوردند که جویبار باریکی از کنار آنها می گذشت و به استخر می ریخت، به گفته یکی از زندانیان این جویبار از چشمه ای که در بیرون بود آغاز می شد، در روی بام ها نیز همیشه چند پاسدار مشغول کشیک دادن بودند، آن روز به طبقه دوم بند نرفتم چرا که هر لحظه منتظر بودم اسم مرا بخوانند و آزادم کنند!

در مورد طبقه دوم شنیده بودم که مانند طبقه همکف دارای دو اتاق کوچک و بزرگ است که همگی پر از زندانی هستند، طبقات همکف این بندها در رژیم گذشته گویا سلول های انفرادی بودند که بعد از برداشتن دیوارها آنها را به صورت عمومی درآورده بودند، در مجموع حدود صد و ‌پنجاه زندانی در این دو بند نگهداری می شدند که در بین بازداشت شدگان تعداد زیادی سلطنت طلب و ساواکی نیز وجود داشتند، یکی از زندانیان جلو آمد و پرسید: "آیا تازه واردی؟" - آره، "کی دستگیر شدی؟" - دیروز، سپس شروع کرد به صحبت در مورد چیزهای مختلف، آدم فضولی به نظر می آمد، خودش را محسنی معرفی کرد و گویا ساواکی بود، پمپ بنزین میدان محسنی در خیابان میرداماد هم متعلق به او بود، جالب اینجاست که او تاریخچه تمام گروه ها و سازمان ها و افراد وابسته به آنها را از حفظ بود!

عصر آن روز شام را به داخل بند آوردند و مجتبی دنبالم آمد و گفت: "موقع شام است و ما تا ده دقیقه دیگر شروع به خوردن می کنیم!" غذای آن شب تخم مرغ پخته و نان لواش بیات شده بود، به او گفتم: "میلی ندارم!" پاسخ داد: "تو را درک می کنم ولی بیا افراد دیگر را ببین و با آنها آشنا بشو!" تعدادی از زندانیان قبل از آوردن شام شروع کرده بودند به دویدن و نرمش کردن در حیاط، بعد از ورزش و حمام به اتاق های خودشان رفتند و من هم از حیاط به راهرو برگشتم، در سمت راست راهرو اتاق کوچکی قرار داشت که این اواخر به فروشگاه تبدیل شده بود، مقدار کمی جنس از قبیل سیگار، کبریت، کمپوت و غیره برای خرید در آن عرضه می شد، اتاق ما در انتهای این راهرو که به عرض یک متر ‌و نیم بود قرار داشت، از جلوی در اتاق ها که می گذشتم متوجه ‌شدم دیگران هم سفره انداخته اند و مشغول شام خوردن هستند.

وارد اتاق شدم و زندانیان در دو طرف سفره ای به عرض نیم و طول دو متر نشسته بودند، اتاق ما پنجره بزرگی داشت که در مقابل آن ساختمان سلول های انفرادی معروف به ٣٢۵ قرار داشت، شیشه های پنجره را با ورقه های آهنی بلند به عرض ده سانتیمتر به طور کامل پوشانده بودند، فقط از درون روزنه ها و سوراخ های کوچکی که بین آنها بود و آن هم به زحمت، می شد طرف دیگر را دید، سر سفره کنار مجتبی نشستم و او افرادی را که کنار ما نشسته بودند به من معرفی کرد، بیشتر آنها زندانیان سیاسی و هوادار سازمان های چپ بودند مگر چند نفری که به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شده بودند، در طرف دیگر سفره سلطنت طلب ها، لیبرال ها، ارزی ها و ساواکی ها قرار داشتند.

آن شب میلی به شام نداشتم و نتوانستم چیزی بخورم، بعد از شام چای آوردند، از مجتبی پرسیدم: "آیا چای را هم از بیرون می آورند؟" پاسخ منفی داد و اضافه کرد: "زندانیان در همین جا و با استفاده از سیم و دو تکه فلز و یا قاشق آب را در سطل می جوشانند و بعد هم به آن چای اضافه می کنند، البته بعضی از اتاق ها که کتری بزرگ داشتند می توانستند چای را در آن دم بکنند!" مجتبی ادامه داد: "ما اسامی افراد را داریم که به ترتیب هر روز یک نفر از آنها کارگر می شود و کارهای اتاق را انجام می دهد!" از او پرسیدم: "چگونه؟" او گفت: "به عنوان مثال فردا نوبت خود اوست که کارگر بشود!" همان طور که توضیح می داد گفت: "سلطنت طلب ها و ساواکی ها از لفظ کارگر استفاده نمی کنند و در عوض کلمه شهردار را به کار می برند! این اصطلاحی بود که به طور معمول زندانیان بندهای عادی به کار می بردند!" ادامه داد: "هر روز سر ساعت هشت صبحانه خورده می شود، کارگر می بایستی زودتر بیدار بشود و نان و پنیر و چای را آماده کند و بعد هم سفره را بیندازد و لیوان ها را برای چای آماده کند!"

منظور از لیوان یک تعداد شیشه های خالی مربا و یا لیوان های پلاستیکی قرمز رنگی بودند که در اختیار زندانیان قرار داده می شدند، همچنین به موقع بیدار کردن افراد جزو مسئولیت های کارگر به حساب می آید و اگر تعداد زندانیان اتاق بیشتر بشود دو نفر به عنوان کارگر انتخاب می شوند، بعد از صرف صبحانه کارگر اتاق ظرف ها، لیوان ها و سفره را جمع می کند و می برد به ظرفشوئی و می شوید، آن محل در واقع دستشوئی بوده ولی چون محل دیگری وجود نداشت زندانیان مجبور بودند که ظرف هایشان را نیز در همان جا بشویند، بعد از شسته شدن ظرف ها آنها را در محل کوچکی که در کنار اتاق و روی زمین بود قرار می دادند و روی آنها را با روزنامه و یا تکه ای پارچه می پوشاندند، بعد از انجام این کار نوبت به جارو کردن می رسید، ترتیب کار این چنین بود که کارگر با جاروی کوچکی اتاق را جارو می کرد و بعد آماده می شد که ساعت ده به افراد اتاق یک لیوان چای بدهد و پس از نوشیدن چای لیوان ها را می شست و منتظر آوردن ناهار می شد.

گاهی وقت ها از بیرون بند میوه و سبزی می آوردند و در فروشگاه یا همان اتاق کوچکی که در زیرهشتی قرار داشت می فروختند، لازم به توضیح است که منظور از زیرهشت محل و فضای مقابل دفتر مسئولین زندان و زندانبان ها بود که به این اسم خوانده می شد، اگر خیار، گوجه و کاهو داشتیم کارگر موظف بود که با آنها سالاد درست کند، هر اتاق قابلمه مخصوص خود را داشت و بعد از آوردن ناهار او قابلمه اتاق را می برد زیرهشت که محل ورود و خروج بند هم بود، مسئول بند وظیفه داشت غذا را به نسبت افراد اتاق در قابلمه ها تقسیم کند و بعد یک نفر از هر اتاق می رفت و ظرف غذا را می آورد، کارگر اتاق تقسیم غذا را به عهده داشت و بچه ها آن را دست به دست به انتهای سفره می رساندند. بعد از صرف ناهار ظرف ها جمع می شدند و چای می دادند، بعد لیوان ها را جمع می کردند و کارگر آنها را می شست.

بعد از ظهر معمول بود که افراد استراحت کنند و یا برای کمتر از یک ساعت بخوابند و بعد از آن دوباره موقع چای خوردن می شد، کارگر همه را برای نوشیدن چای صدا می کرد، بعد از تمام شدن لیوان ها را می شست و سر جایشان می گذاشت و سپس منتظر آمدن شام می شد، به طور معمول ظهرها یک وعده غذای گرم داشتیم و برای شام غذای حاضری داده می شد، کارگر همان کارهائی را که در طی نیم روز انجام داده بود را دوباره برای شام تکرار می کرد، گاهی وقت ها بعد از شام و یا چهار بعد از ظهر اگر میوه داشتیم کارگر آن را بین افراد تقسیم می کرد و به این ترتیب وظایف کارگری برای آن روز تمام می شدند، ناگفته نماند که ساواکی ها، سلطنت طلب ها، ارزی ها و مجرمین سرقت مسلحانه ترجیح می دادند کارشان را به تنهائی انجام بدهند چون که هیچ گونه اشتراکی با یکدیگر نداشتند و هر کدام از آنها ساز خودشان را می زدند! به غیر از افراد عادی بقیه خودشان را با القابی از قبیل تیمسار و دکتر و جناب سرهنگ و غیره صدا می کردند و این باعث غرور و افتخارشان بود یا به نوعی خود را برتر از دیگران می پنداشتند!

در حیاط تا ساعت نه شب باز بود و زندانیان به طور معمول بعد از صرف شام به حیاط می رفتند و قدم می زدند، در تمام بند تنها یک تلویزیون وجود داشت که آن هم در اتاقی بود که شخص ثروتمندی در آن به سر می برد، او که خیلی چاق بود و حدود سه برابر دیگران وزن داشت از زندانیان عادی به شمار می رفت ولی نفوذ زیادی داشت و خواسته های او مبنی بر خرید وسایل از بیرون زندان به راحتی برآورده می شدند، اگر کسی مایل بود می توانست به آن اتاق برود و تلویزیون تماشا کند، بر طبق مقررات زندان وقت خواب ساعت ده شب بود که می بایستی توسط همه افراد رعایت می شد و هر زندانی موظف بود که در آن ساعت در اتاق خود و سر جای تعیین شده اش دراز بکشد، از آن ساعت به بعد در حیاط بسته می شد و کسی حق تردد نداشت، در روزهای اول پاسدارها سختگیری نمی کردند و تمام این مقررات به گونه ای تق و ‌لق بودند!

آن شب را با هر ناراحتی که بود به صبح رساندم، زندانبان به هر کس دو یا سه پتوی سربازی می داد تا به عنوان پتو و زیرانداز از آنها استفاده کند، ناگفته نماند که پتوها کهنه و پر از پرز بودند و شب ها راه تنفس را مسدود می کردند! همچنین پتوها خیلی زمخت و کهنه بودند و باعث خارش پوست بدن می شدند و خلاصه این که خواب راحت با آنها میسر نبود! سلطنت طلب ها و لیبرال ها از امکانات نسبتا بهتری برخوردار بودند، آنها برای خودشان ملافه، پتوی شخصی، رادیو و خیلی چیزهای دیگر که خانواده ها برایشان آورده بودند در اختیار داشتند! بقیه افراد بنا بر شرایط مالیشان از امکانات کمتری برخوردار بودند، فردای آن روز زندانی جدیدی به بند ما آوردند که جوان هیجده ساله ای به نظر می آمد، به دیگران گفته بود اتهام او وابستگی به راه کارگر است که یکی از سازمان های سیاسی چپ بود، او هنگام پخش اعلامیه دستگیر شده بود و تعدادی از اعلامیه ها هم به عنوان مدرک به دست کمیته چی ها افتاده است! این زندانی جوان به اتاق ما فرستاده شد و آن روز بدون اتفاق خاصی سپری شد.

صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از رفتن به دستشوئی و شستن دست و صورت از باز بودن در حیاط استفاده کرده و چون هوای داخل بند گرم و سنگین بود به حیاط رفتم، فکر می کنم ساعت حدود شش و‌ نیم صبح بود که هوا به طور کامل روشن شد و تعدادی از زندانیان که بیدار شده بودند به تنهائی یا دو نفری در حیاط مشغول قدم زدن بودند، در بالای پشت بام دو پاسدار مشغول نگهبانی بودند و اطراف و پائین را زیر نظر داشتند، در آن موقع خیلی نگران خانواده ام بودم و سعی می کردم که احساس آنها را و به خصوص مادرم را درک کنم، از طرف دیگر بعد از دستگیری من خانواده ام به کمیته، پزشک قانونی و مقر سپاه رفته بودند و سراغ مرا ‌گرفته بودند، آنها هر چه بیشتر می گردند اطلاع کمتری از من به دستشان می رسد و در آخر بعد از مدتی پرس و جو خودشان به این نتیجه می رسند که من باید در اوین باشم! به همین خاطر به آنجا آمده و با دادن مشخصاتم سراغ مرا می گیرند و دست آخر متوجه می شوند که من در اوین هستم!

وقتی که در مورد وضعیتم پرس و جو می کنند مسئولین به آنها می گویند او کاره ای نیست و تا چند روز دیگر آزادش می کنیم! خانواده ام اصرار می کنند و می پرسند: "چرا همین حالا آزادش نمی کنید؟" آنها می گویند: "چون بعد از دستگیری اسم و مشخصات واقعی خودش را نگفته است!" با بالا آمدن آفتاب سر و صدا و جنب و جوش درون بند هم بیشتر می شد، افراد بیشتری از خواب بیدار شده و در راهرو و حیاط قدم می زدند تا وقت صبحانه فرا برسد، پس از مسواک زدن از اتاق بیرون رفتم و به حیاط سری زدم، تمام مدت با لباس پوشیده آماده و منتظر بودم، در انتظار این بودم تا برای آزاد کردن به سراغم بیایند!

بند ما هر دو هفته یک بار ملاقاتی داشت به این معنی که خانواده زندانیان در ساعات تعیین شده و هر بار به مدت ده تا پانزده دقیقه اجازه دیدن بستگان خود را پیدا می کردند، به طور معمول خانواده ها پس از دادن اسم و مشخصات زندانی خود در اتاقی به انتظار می نشستند تا پس از آوردن زندانی اجازه دیدن او را از پشت شیشه پیدا کرده و با تلفن با یکدیگر صحبت کنند، لازم به یادآوری است که تمام مکالمه ها تحت کنترل زندانبان بودند! در روزهای ملاقات پاسداری به داخل بند می آمد و اسامی افرادی را که ملاقاتی داشتند می خواند و همه آنها را زیرهشت جمع می کرد. بعد همه را با چشمبند به محل ملاقات می برد، در آنجا پس از پیاده شدن از مینی بوس زندانیان به خط می ایستادند تا آ‌نها را به جایگاه ملاقات ببرند، در آنجا اجازه داده می شد که چشمبندها را بردارند و طبق شماره ای که می خواندند به درون باجه ها بروند!

بعد از ملاقات و زدن چشمبندها زندانی به بند خود بازگردانده می شد، گاهی وقت ها پولی که توسط خانواده برای زندانی فرستاده شده بود را همان جا به فرزندانشان تحویل می دادند، در سایر اوقات پول و اجناس آورده شده را دم در بند تحویل زندانی می دادند، روزهای دوشنبه نوبت ملاقات بند ما بود، اگر هم خانواده ای نوبتش را فراموش می کرد و در روز دیگری به ملاقات می آمد زندانی آنها را با افراد بندی که در آن روز ملاقات داشتند به دیدار خانواده خود می بردند، ملاقات از حدود هشت و نیم صبح شروع می شد که تا بعد از ظهر به طول می انجامید، در چنین روزهائی بند حال و هوای دیگری داشت و تعدادی از زندانیان خوشحال و برخی دیگر ناراحت از ملاقات برمی گشتند، روحیه افراد بستگی به صحبت هائی داشت که با خانواده شان کرده بود و اخباری که از آنها دریافت کرده بودند.

بعد از صبحانه به حیاط رفتم و از مجتبی که مشغول قدم زدن بود برنامه غذائی را پرسیدم. او گفت: "صبح ها چهار روز هفته را پنیر می دهند و سه روز دیگر را کره و مربا، برای ناهار شنبه ها چلوخورشت سبزی، یکشنبه ها آش، دوشنبه ها چلوخورشت قیمه، سه شنبه ها آبگوشت، چهارشنبه ها چلومرغ، پنجشنبه ها آش و جمعه ها عدس پلو می دهند، برای شام به ترتیب روزهای هفته کره و تخم مرغ، عدسی، آبگوشت، پنیر و خیار، کره و مربا، آش ساده و کره و مربا می دهند." او همچنین اشاره کرد که بعضی روز‌ها برنامه به هم می خورد و چیزهای دیگری به جای آن می آورند، در کل بچه ها از برنامه غذائی راضی بودند و اگر دلخواهشان نبود و یا غذا کم بود اعتراض می کردند و زندانبان هم سهمیه بیشتری در اختیارشان می گذاشت.

زندانیان تا قبل از سی خرداد ١٣۶٠ به قدری آزادی داشتند که اگر بازجو نام آنها را می پرسید می توانستند از اسم سازمانی که هوادارش بودند استفاده کنند! به طور مثال اگر از آنها پرسیده می شد: "فرزند کی هستید؟" می گفتند: "خلق!" بازجوها هم کاری نمی توانستند بکنند و در نهایت از یک شماره برای شناسائی آنها استفاده می کردند! این طور برخورد‌ها را بیشتر بچه های هوادار مجاهدین می کردند، حکم هائی که تا قبل از سی‌ خرداد صادر می شدند بالنسبه سبک بودند و اغلب دو الی چهار ماه بودند و حکم های سنگینتر تا شش ماه هم می رسیدند، شنیده بودم زندانیان بدون واهمه جلوی کچوئی رئیس زندان می ایستادند و هر چه می خواستند از وضعیت داخل و خارج می گفتند و حتی با او بحث کرده و از مواضع خود دفاع می کردند و یا می پرسیدند چرا آنها را دستگیر کرده اند و بلاتکلیف نگه داشته اند؟ پیش از سی خرداد بیشتر زندانی ها یا بلاتکلیف بودند و یا به حبس های سبک محکوم شده بودند و پس از مدت کوتاهی آزاد می شدند.

روز بیست و هفتم خرداد ١٣۶٠ هوا طبق معمول گرم بود و من در محوطه حیاط قدم می زدم و در وضعیت بلاتکیفی به سر می بردم، دوباره محسنی آمد پهلویم و شروع کرد به صحبت کردن، او فردی با‌سواد و همچنین بشاش و بذله گو بود، در طی صحبت هایش خبری را که در بند شایع شده بود را به من رساند که دولت اعلام کرده آن دسته از ساواکی هائی که با دولت همکاری کنند از زندان آزاد خواهند شد! این خبر را پیشتر نیز شنیده بودم، افراد و هواداران سازمان های مختلف نسبت به خط سیاسی و مواضعی که در بیرون داشتند همان برخوردها و واکنش ها را در داخل زندان از خود نشان می دادند و به همان نسبت نیز زندگیشان سخت و یا آسان می گذشت، عده ای خود را دوست و حامی دولت می دانستند و برخی دیگر خود را در نوک تیز حمله های رژیم می دیدند.

بچه ها یک روز از روزنه پرده آهنی جلوی پنجره اتاقمان سلول های انفرادی بند ٣٢۵ را نشانم دادند و گفتند: "سعادتی که از اعضای مجاهدین است در یکی از آن سلول ها زندانی است!" به دوستان گفتم: "قرار بود مرا هم به یکی از این سلول ها ببرند ولی چون همه پر بودند مرا به اینجا آوردند!" یکی از بچه ها توضیح داد که در اثر ازدحام زندان ها در هر یک از این سلول ها به جای یک نفر چندین نفر را زندانی کرده اند! یکی دیگر از بچه ها گفت سعادتی را بعضی وقت ها برای هواخوری از سلولش بیرون می آورند و او را می شود از اینجا به خوبی دید، هواخوری او اغلب برای بیست دقیقه بود ولی گاهی وقت ها به نیم ساعت هم می رسید، در دو نوبتی که سعادتی برای هواخوری بیرون آمده بود او را نشانم دادند.

آن روز با مجید که پسر جوانی بود و به خاطر پخش اعلامیه دستگیر شده بود صحبت کردم، گفت طی ملاقات کوتاهی که با خانواده اش داشته به او گفته اند دنبال کارش هستند تا آزادش کنند، وی ادامه داد پدرش از تاجران فرش است و در انجمن اسلامی بازار هم فعال می باشد، در ضمن پدر مجید دوستی نزدیکی هم با لاجوردی دارد و در تلاش است که هر چه زودتر او را از زندان بیرون بیاورد، همین طور هم شد و پس از این که لاجوردی رئیس زندان شد حدود دو هفته بعد اسم مجید را برای آزاد کردن خواندند! پیش خود فکر می کردم وضعیت من بهتر از او است و در انتظار بودم که مرا هم به همین زودی ها آزاد کنند!

آن روز بعد از ناهار آمدم داخل راهرو و مجتبی از پشت سر آمد و پسری را که جلوی در حیاط ایستاده بود به من نشان داد، گفت اسمش امید قریب است و فوق لیسانس خود را تازه تمام کرده و مشغول گذراندن دوره دکترایش بوده است که او را بازداشت کرده بودند، آدم متین و افتاده ای به نظر می آمد و مجتبی اضافه کرد: "امید از افرادی است که خارج از زندان در مورد سرمایه داری دولتی در شوروی تحقیق می کرده است!" جریان دستگیریش از این قرار بود که دوست امید که یک خبرنگار خارجی است برای جمع آوری اخبار و تهیه فیلم مستند به ایران می آید، امید قبل از بازگشت این شخص به خارج نوشته ای در تحلیل از اوضاع سیاسی ایران می نویسد و به خبرنگار می دهد، این برگه در هنگام خروج و در تفتیش بدنی در فرودگاه به دست پاسدارها می افتد! گوئی نوشته حاوی اسم و مشخصات امید نیز بوده است، از خبرنگار نشانی منزل امید را می گیرند و به سراغش می روند و او را بازداشت می کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عصر شد و دوباره زندانیان مشغول دویدن و ورزش کردن شدند، عده ای بازی والیبال را شروع کردند و برخی هم ترجیح دادند که برای شنا به استخر کوچکی بروند که اندازه آن پنج در شش متر می شد و در کنار حیاط واقع شده بود، من به طبقه دوم سر زدم که در آنجا افراد مختلفی با اتهام های مختلف زندانی بودند، یکی از مجرمین جنائی را در راهرو دیدم که ابتکار جالبی برای پختن سیب زمینی به کار برده بود، قابلمه کوچکی روی چراغ خوراک پزی گذاشته و به جای آب برای پختن سیب زمینی ها از نمک استفاده کرده بود و روی آنها را با نمک پوشانده بود و چراغ خوراک پزی را روی درجه کم گذاشته بود تا سیب زمینی ها در حرارت پائین پخته شوند! طبقه بالا همچون طبقه پائین از اتاق های تمیزی برخوردار بود.

از فردی راجع به نظافت پرسیدم و توضیح داد در آخر هر هفته نظافت عمومی دارند، هر جمعه چند نفری انتخاب می شوند تا اتاق ها را تمیز کنند و جمعه های بعد نوبت به افراد دیگر می رسد، برای نظافت هر اتاق فهرست کارگری نوشته و به در آویزان شده بود، او همچنین توضیح داد که برای نظافت بند هر هفته یک اتاق انتخاب می شود تا بند را تمیز کند، اخبار ساعت پنج بعداز ظهر شروع شده بود و خیلی ها برای شنیدن آن جلوی تلویزیون جمع شده بودند، پر‌بیننده ترین برنامه های تلویزیونی شامل اخبار، کارتون و فیلم های مستند می شدند، آن شب شام را آوردند و به رغم تعارف زندانیان طبقه بالا برای صرف شام با آنها ترجیح دادم که به اتاق خودم برگردم، آن شب همچون شب های قبل میلی به غذا نداشتم و بیشتر مایل بودم تا از وضعیت و سرنوشت خودم اطلاعی به دست آورم، زود یک چیزی خوردم و رفتم به حیاط، هوا خنک و دلپذیر بود و برگ درختان با کوچکترین نسیمی به رقص درمی آمد، اوین، درکه و تمام آن منطقه از هوای بسیار خوبی برخوردار بود ولی متأسفانه آن هوای لطیف و دلپذیر را در ایامی که در اسارت و زندان بودم می بایست استنشاق می کردم!

همه چیز برایم حال و هوای دیگری داشت و همه این اتفاقات برایم به خواب و خیالی می مانست، به این فکر افتاده بودم که به احتمال زیاد فردا یا پس فردا مرا آزاد خواهند کرد! قصد داشتم از همان روز ورزش را شروع کنم ولی بعد گفتم امروز که گذشت ولی به خود قول دادم که از فردا این کار را شروع کنم، همچنین دوست داشتم با افراد دیگر آشنا بشوم و از وضعیت آنها کسب اطلاع کنم، آن شب را در حیاط ماندم تا موقعی که مسئول بند آمد و از همه خواست که به داخل بروند و بعد هم در حیاط را بست، در داخل بند افراد مختلف در حال رفت و آمد بین اتاق ها یا دستشوئی و حمام بودند، به اتاق رفتم و جای خودم را آماده کردم.

دوستان جدید هم اتاقیم دو ملافه اضافی برای پوشاندن تشک و پتویم به من دادند، افراد اتاق به غیر از لیبرال ها که بیشترشان سرمایه دار بودند و همچنین غیر از ساواکی ها و سلطنت طلب ها بقیه با یکدیگر روابط گرم و صمیمی داشتند، تعدادی از افراد کم سن و سال نیز در میان ما دیده می شدند، به خصوص چند تا از بچه های کرج با من گرم بودند و دوست داشتند بیشتر با همدیگر بجوشیم، وقتی در رختخوابم که این بار با ملافه های سفید رنگ پوشیده شده بود دراز کشیدم احساس راحت تری در مقایسه با شب های قبل به من دست داد، آنهائی که چند ماهی بود دستگیر شده بودند از امکانات بهتری برخوردار بودند، کف اتاق را با پتوهای سربازی پوشانیده بودیم تا از آن حالت سردی و سفتی تا حدودی بیرون بیاید، پیش از ساعت خواب پاسدار می آمد و آمار زندانیان را از مسئول بند می گرفت و می رفت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد صبح زود بیدار شدم و پس از شستن دست و صورت به حیاط رفتم، با خود تکرار کردم: "امروز بیست و نهم خرداد است و من سه روز پیش دستگیر شدم!" بعد شروع کردم به قدم زدن در طول حیاط، یکی از زندانیان به کنارم آمد و خودش را خسرو معرفی کرد و گفت که اهل کرج است، او فکر می کرد من هم کرجی هستم، کم سن و سال به نظر می رسید و نوزده ساله نشان می داد، گفت که هوادار پیکار (سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر) است و اتهامش شرکت در راهپیمائی جلوی دانشگاه تهران است، ادامه داد که یک هم پرونده ای هم دارد و گفت: "هنوز تمام ساچمه ها در بدن خودش و هم پرونده ایش باقی مانده اند و سفت شده اند و به رگ های اعصابشان فشار می آورند!" بعد از کمی صحبت به او گفتم: "وقت صبحانه است و بعد از آن باهم بیشتر صحبت می کنیم." و خسرو پذیرفت، افراد اتاق مشغول صرف صبحانه بودند که من رسیدم و با آنها مشغول خوردن شدم.

بعد از اتمام ناشتائی طبق قولی که داده بودم به حیاط رفتم، خسرو را دیدم که گوشه حیاط نشسته است، بچه ساکتی به نظر می آمد، او از من نحوه و علت دستگیریم را جویا شد که به سؤال هایش پاسخ دادم، گویا به خاطر وضعیت بدنیش چندان علاقه ای به ورزش نداشت، در همان موقع سر و کله هم پرونده ایش هم پیدا شد و به جمع ما پیوست، بعد از معرفی و آشنائی مقدماتی با یکدیگر معلوم شد سیاوش اهل کرمان است ولی در حال حاضر ساکن کرج می باشد، پسر بیست و دو، سه ساله ای بود که لاغر اندام و تکیده به نظر می رسید ولی از روحیه خوبی برخوردار بود، سیاوش هم گمان می کرد من از اهالی کرج هستم، هر که از وضعیت من آگاه می شد می گفت: "آزاد خواهی شد!" این دو نفر زیر حکم بودند و وضعیتشان معلوم نبود، به افرادی که بلاتکلیف بودند و حکمی در مورد زندان و مدت ماندنشان داده نمی شد به اصطلاح زیر حکم می گفتند، خسرو را از داخل بند صدا زدند و او رفت، سیاوش گفت که هم پرونده ایش قبل از این که هوادار سازمان بشود در بسیج کرج بوده که به تدریج به سازمان پیکار گرایش پیدا کرده است و همچنین این فرد در خانواده ای از طبقات پائین جامعه بزرگ شده بود، به او گفتم که می خواهم قدم بزنم و بعد از جدا شدن از او در حیاط مشغول راه رفتن شدم.

با خود می اندیشیدم که هیچ یک از زندانیانی که در این مدت کوتاه با آنها آشنا شده بودم نمی دانستند که فردا چه اتفاقی برایشان خواهد افتاد به جز هواداران مجاهدین و اقلیت که آزادی زودرسی را و آن هم به دست مردم برای خودشان پیش بینی می کردند! لازم به توضیح است که مجاهدین از سازمان های سیاسی مذهبی مسلمان ایران است و اقلیت یکی از شاخه های سیاسی سازمان چریک های فدائی خلق و پس از انشعاب آن به دو گروه اقلیت و اکثریت بود، ساعت ده که به طور معمول چای می دادند من به اتاق نرفتم و همچنان به قدم زدن ادامه دادم تا وقت ناهار شد، امروز گرسنه تر از روزهای دیگر بودم و این شاید به خاطر راه رفتن زیاد بود، آن روز اتاق حالت دیگری برایم داشت، بیرون هوا به اندازه کافی گرم بود و تعدادی از زندانیان به درون استخر رفته بودند، درون بند صدای همهمه شنیده می شد و زندانی جدیدی که اتهامش ارزی بود و به خاطر خرید و فروش غیر قانونی ارز دستگیر کرده بودند را به اتاق ما فرستاده بودند، تا وقت انداختن سفره افراد مختلفی با او مشغول صحبت شدند، آمدن یک تازه وارد به بند برای همه جالب بود و بند را از حالت یکنواختی بیرون می آورد و ترکیب زندانیان شکل جدیدی به خود می گرفت!

برای خوردن ناهار به اتاق رفتم و همه سر سفره نشسته بودند و سر موضوع های مختلف باهم مشغول گپ زدن بودند، بعد از ناهار چای نوشیده شد و بعد از آن تعدادی برای قدم زدن به حیاط رفتند و برخی برای دیدن دوستان خود به اتاق های دیگر سر زدند و تعدادی نیز همان جا ماندند تا استراحتی کرده باشند، با مجتبی گرم صحبت شدم و گفتم: "می خواهم از امروز ورزش کنم!" - خیلی خوب است، آیا لباس ورزش داری؟ "نه!" - لباس ورزشی تمیز دارم، بیا بگیر و استفاده کن! "پس خودت چی؟" - برای خودم یک دست دیگر دارم، گویا خانواده اش به رغم این که هر بار می گفته چیزی احتیاج ندارد و چیزی برایش نیاورند ولی هر دفعه که به ملاقات می آمدند یک ساک پر برای او لباس می آورند! موقع ورزش فرا رسید و لباس های ورزشی را پوشیدم و شروع به دویدن دور حیاط کردم، به علت کوچکی محوطه بعد از مدت کوتاهی احساس سرگیجه به آدم دست می داد و بعد از دویدن کمی نرمش کردم و به اتاق برگشتم، پس از برداشتن لباس هایم برای دوش گرفتن به حمام رفتم.

تعداد دوش ها نسبت به زندانیان خیلی کم بود و باید مدتی را هر بار در انتظار می ایستادیم ولی افراد رعایت می کردند و زود بیرون می آمدند، حمام کردن پنج تا ده دقیقه طول می کشید و بعد نوبت به دیگری می رسید، بعد از حمام حوله و لباس هایم را در حیاط روی طناب انداختم تا زودتر خشک بشوند، به طبقه بالا که رفتم با صحنه جالبی روبرو شدم، در یکی از اتاق ها شخصی را دیدم که سرگرم درس خواندن است و یک کتاب تحصیل ابتدائی را پیش رو دارد و از روی آن چیزهائی مشق می کند، یکی از افراد اتاق که متوجه رد نگاهم شده بود گفت: "این فرد تازه شروع به خواندن و نوشتن کرده است!" گویا جرم او سرقت مسلحانه بود، جلو رفتم و با او احوالپرسی کردم و آدم خوش مشربی به نظر می رسید، به او گفتم: "خیلی برایم جالب است که شما دارید درس می خوانید!" - در اینجا وقت آزادتری دارم و وقتی بیرون بودم به خاطر زن و بچه از چنین امکانی برخوردار نبودم! او را به حال خود گذاشتم تا مزاحم درس خواندنش نشوم، کم کم به موقع پخش اخبار تلویزیون نزدیک می شدیم و برای تماشای آن به جمع دیگران پیوستم.

بعد از پایان اخبار دوباره به پائین برگشتم و از آنجا که نزدیک موقع شام بود به کارگر اتاق برای انداختن سفره، چیدن لیوان، قاشق و نان کمک کردم، بعد از شام بدون معطل شدن برای صرف چای به حیاط رفتم تا پیش از بسته شدن در از هوای آزاد یک کمی بیشتر استفاده کنم، مدتی بعد تعداد بیشتری به حیاط آمدند و در دسته های چند نفری در گوشه ای نشسته و یا ایستادند و گرم صحبت با یکدیگر شدند، حیاط منظره جالبی داشت و نورافکن ها به درختان پرتو افکنده بودند و سایه برگ ها بر دیوار با وزش نسیم ملایمی به حرکت درمی آمدند، صدای آب باریکه ای که در جویبار روان بود و به استخر می ریخت حال و هوای دیگری به آن محوطه ‌داده بود، گاهی وقت ها جلوی آب چشمه را می گرفتند ولی آن شب آب در جویبار همچنان روان بود و نوای آن آرامش خاصی را به انسان می بخشید، آن شب تا پیش از خوابیدن به درختی که در کنار جویبار بود تکیه دادم و با یکی از زندانیان در مورد مسائل مختلف مشغول صحبت شدم تا این که وقت خاموشی رسید و برای خواب می بایست به داخل بند بازمی گشتیم، همه افراد پس از مسواک زدن و غیره خود را برای خواب آماده کردند و به اتاق های خودشان رفتند ولی بعضی ها نیز بعد از اعلام سکوت همچنان در رفت و آمد بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح روز سی خرداد ١٣۶٠ طبق معمول روزهای دیگر از خواب بیدار شدم و پس از شستن دست و صورتم به حیاط رفتم و مشغول قدم زدن شدم، احساسی در وجودم به من می گفت که امروز صدایم خواهند کرد ولی فکرش را نمی کردم که این صدا زدن برای غیر از اعلان خبر آزادیم باشد، وقت ناشتائی رسید و من نیز مانند دیگران برای صرف صبحانه به اتاق مراجعت کردم و بعد از آن به مرور روزنامه ها پرداختم، سپس به حیاط رفتم و در آنجا خبر یافتم که زندانیان بندهای مختلف سهمیه روزنامه دارند تا بدین گونه بتوانند از جریانات و اخبار درون جامعه مطلع شوند و البته روزنامه هائی که به زندانیان داده می شدند تنها شامل اطلاعات و کیهان بودند.

هوا آن روز کمی گرمتر از روزهای قبلی بود، یکراست به سراغ لباس هایم که خشک شده بودند رفتم و آنها را جمع کرده و به اتاق بردم و سپس برای قدم زدن به حیاط بازگشتم، احساس می کردم امروز آخرین روزی است که در زندان خواهم بود و طبق روال معمول و مانند بقیه باید زودتر آزادم کنند، ناگفته نماند که مسأله خانوادگی بیشتر از همه چیز فکرم را به خود مشغول کرده بود، این بار متوجه آوردن غذا نشده بودم و وقتی به بند بازگشتم دیدم افراد اتاق های دیگر مشغول ناهار خوردن هستند، به اتاقم رفتم و سر سفره نشستم و ناهارم را از کارگر گرفتم و مشغول خوردن شدم، بعد از غذا پی بردم که بقیه افراد هم مانند من منتظر بودند که از زیرهشت اسم مرا بخوانند، بدون این که چای بنوشم برگشتم داخل حیاط و مدتی به درختانی که پشت دیوار زندان در رودخانه ده درکه روئیده بودند خیره شدم، بعد نگاهم به هتل اوین افتاد و به خود گفتم آن زمان که آزاد بودم چطور بی اعتنا از کنار آن می گذشتم ولی حالا این گونه به تمام جزئیات آن دقت می کنم، از پله ها پائین رفتم و داخل حیاط مشغول قدم زدن شدم.

ساعت نزدیک دو بعد از ظهر بود که متوجه شدم اسمم را صدا می کنند که به زیرهشت بروم! از حیاط خودم را به داخل رساندم در آنجا پاسداری منتظرم بود، اسمم را تکرار کرد و پرسید: "این شخص تو هستی؟" - بله، "لباس هایت را بپوش بیا زیرهشت بایست!" مسئول بند هم در آنجا حضور داشت و شروع کرد به سؤال کردن در مورد چیزهائی راجع به بند، به اتاقم برگشتم، همه فکر می کردیم که یک بازجوئی مختصر است و بعدش آزاد می شوم، مسئول اتاق پرسیده بود که آیا کلیه وسایلش را همراه بیاورد؟ او گفته بود: "نه!" آماده شدم و رفتم زیرهشت، چشمبندم را زدم و کورمال، کورمال پشت سر پاسدار به راه افتادم!

بازجوئی در سی ‌خرداد ١٣۶٠

نمی دانستم مرا کجا می بردند و پاسدار هم چیزی در این باره به من نمی گفت! از در آهنی بزرگی که آن بخش از زندان را از قسمت های دیگر جدا می کرد گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم، هوا به نظر خیلی گرم می آمد، پس از مدتی راه رفتن به محوطه ای رسیدیم که جلویش چمنکاری شده بود و باغچه جلوی ساختمان مرکزی بود، پاسدار دست مرا گرفت و پس از گذشتن از پله های ورودی ساختمان به داخل برد، پس از ورود از پاسدار پرسیدم: "مرا کجا می بری؟" پاسخی نداد، باهم وارد راهروئی شدیم و پس از گذشتن از چند پیچ مقابل در یکی از اتاق ها ایستادیم، به من گفت همان جا بمانم و بعد خودش رفت، داشتم فکر می کردم چرا مرا به آنجا آورده اند و قصد پرسیدن چه چیزهائی را دارند؟ مدت کوتاهی از ایستادنم در آنجا نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم شخص دیگری در کنارم ایستاده است! هر که بود آهسته و بی سر و صدا آمده بود که من متوجه او نشوم! بدون پرسیدن چیزی مرا با خود به داخل اتاقی برد و روی صندلی نشاند و گفت چشمبندم را بردارم، همین کار را کردم.

در مقابل من چهار مرد میانسال در طرف دیگر ایستاده بودند، پشتم به طرف پنجره بود و در طرف چپ دختری روی صندلی نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ بود، اتاق نسبتا بزرگی بود به عرض پنج و طول شش متر، آنها شروع به سؤال کردن در مورد اسم و نشانی من کردند، مشخصات درست خودم را به آنها گفتم ولی نشانی منزلمان را اشتباه دادم! متوجه شدم که این چهار نفر همگی بازجو هستند! در اول فکر می کردم فقط یک نفر بازجو است ولی حالا چند نفر را در مقابل خود می دیدم که به چهار شیوه مختلف بازجوئی می کردند! مرا متهم به هواداری از سازمان های چپ کردند و بعد گفتند چرا از اول اسم و مشخصات درست خودم را به آنها ندادم؟ از من ‌خواستند مشخصات افرادی را که می شناسم با اسم حقیقی و یا مستعار به آنها بگویم! به بازجو‌ها گفتم: "اسم و مشخصاتم را به دلایل شخصی ندادم چون فکر نمی کردم سر از زندان اوین در بیاورم! توضیح دادم: "من در زمان شاه پایم به کلانتری هم نرسیده بود و در دوران بعد از انقلاب نیز پایم به هیچ کمیته ای کشیده نشده بود!"

نگاهم به دختری افتاد که در طرف دیگر اتاق روی صندلی در جلوی میزی نشسته بود و داشت فکر می کرد، بازجو متوجه رد نگاهم شد و گفت: "نگاه نکن!" نگاه کوتاهی به آن دختر انداختم برای این که به بازجو حالی کنم که ربطی به او ندارد! هر کدام از آنها شیوه مختلفی برای بازجوئی انتخاب کرده بودند، اولی خیلی آرام صحبت می کرد، دومی داد و فریاد می کرد، سومی سعی داشت مؤدبانه برخورد کند و چهارمی حالت میانجی به خودش گرفته بود و می گفت: "این کار را نکنید و خودش راحت همه مسائل را خواهد گفت!" آنها اصرار داشتند تا بدانند چه کسانی را می شناسم ولی هر بار با انکارم روبرو می شدند! قبل از این معنی جوسازی را نمی دانستم و بعد از بازجوئی بود که متوجه شدم چه فشاری را روی من گذاشته بودند تا مرا وادار کنند مطلبی را روی کاغذ بنویسم و به دستشان بدهم!

انتظار چنین برخوردی را اصلا نداشتم و داخل بند از دیگران شنیده بودم که بازجو‌ها به طور معمول مؤدبانه برخورد می کنند، می توان گفت پیش از سی خرداد چنین بوده ولی حالا عکس تمامی آن گفته ها را در عمل می دیدم! بازجوها تمام مدت حالت تهاجمی داشتند تا بتوانند چیزی از من دربیاورند ولی من چیزی برای گفتن نداشتم، در حین بازجوئی در حال رفت و آمد به بیرون از اتاق هم بودند و می شد خشم را در نگاهشان خواند که پیوسته برخوردشان بدتر و بدتر می شود! بعد از چند ساعت بازجوئی به پایان رسید، یکی از آنها گفت: "چشمبندت را بزن!" و بعد دستم را گرفت و به بیرون برد، چند دقیقه بعد یک پاسدار آمد و دست مرا گرفت و برد!

بعد از بازجوئی گیج و منگ بودم، از پلکان جلوی ساختمان مرکزی گذشتیم و از همان راهی که آمده بودیم برمی گشتیم، هوا رو به تاریکی می رفت و دیگر آن گرمای چند ساعت پیش را نداشت، احساس کردم از قفسی آزاد شده ام و از خیابان عبور کردیم و با گذشتن از در بزرگی به ساختمان بند رسیدیم، دوستان متوجه غیبت طولانیم شده بودند و از آنجا که بازجوئیم به درازا کشیده بود هر یک حدس های مختلفی زده بودند، نفسی تازه کردم و بعد رفقا پرسیدند آیا شام خورده ام؟ گفتم: "نه!" داخل اتاق غذا جلویم گذاشتند و شروع کردند به سؤال کردن، برایم بازگو کردن صحنه ای که دیده بودم دشوار می نمود، زندانیان می پرسیدند چرا این قدر دیر آمده ام؟ گفتم: "تا حالا در بازجوئی بودم!" آنها فکر کرده بودند شاید پاسدار مرا دیر به بند آورده چون گاهی وقت ها اتفاق می افتاد که پاسدارها اعتنائی به این کار نمی کردند، به سؤال ها در طی خوردن غذا پاسخ می دادم و جزئیات را برایشان تعریف می کردم، برای آنها شدت و نحوه برخورد بازجوها با من غیر قابل باور می نمود، بعد از نوشیدن چای هنوز همان حالت گیجی را داشتم!

از عصر آن روز به بعد بند یک حالت حکومت نظامی به خود گرفت و شب ها زودتر از دفعه های قبل به زندانیان دستور داده می شد که به داخل برگردند! تعداد زیادتری پاسدار برای سرکشی به داخل بند رفت و آمد می کردند و واضح بود که می خواستند مراقبت و کنترل بیشتری داشته باشند، مرتب داخل اتاق ها سرک می کشیدند تا ببینند چیز خاصی نظرشان را جلب می کند یا خیر! پیش از ساعت سکوت یکی از پاسدارها آمد و به مسئول بند دستورات لازم را داد و رفت، بلافاصله مسئول بند اعلام کرد که فردا در حیاط بسته خواهد شد و یادآور شد که هیچکس حق استفاده از رادیو و تلویزیون را ندارد! برخورد پاسدارها و مسئول بند خشنتر از همیشه شده بود و حالت تهاجمی به خود گرفته بود! ساعت سکوت و خواب فرا رسید و مسئول بند اعلام کرد که هیچکس حق رفت و آمد به اتاق های دیگر را ندارد! در حالی که شب های قبل این کار مجاز بود و حتی تا چند شب پیش زندانیان می توانستند در حیاط بخوابند و باهم صحبت کنند، بعد از مقررات جدید اغلب زندانیان در بهت و شگفتی بودند که چه خبر شده است؟! در تمام مدت شب پاسدارها همچنان همه جا را سرکشی می کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح همان طور که از قبل گفته شده بود در حیاط بسته ماند و همه ما زندانیان مجبور بودیم تا اطلاع بعدی داخل بند بمانیم! روز سی و یکم خرداد بود و همه صحبت ها در حول و حوش این بود که در بیرون چه خبر شده و ما چرا اجازه نداریم از اخبار مطلع شویم؟ در هر گوشه تعدادی دور هم جمع شده و مشغول بررسی مسائل داخل و خارج زندان بودند و طبیعی بود که هر کدام از ما نظر خاص خودش را داشت، تنها زندانیان مجاهد بودند که برخلاف دیگران خوشحال به نظر می رسیدند! شاید هواداران این سازمان انتظار چنین واقعه ای را داشتند و فقط راجع به زمان دقیق آن چندان مطمئن نبودند، برخورد پاسدارهائی که به بند می آمدند نسبت به روز قبل تغییر فاحشی کرده بود و پاسخ های سربالا به سؤال های زندانیان می دادند! صحبت هایشان جنبه دستوری پیدا کرده بود و مشکوکانه همه را تحت نظر داشتند، به مسئول بند هم گفته شده بود که بیشتر مواظب رفتار زندانیان باشد و مرتب به اتاق های آنها سرکشی کند و اگر چیز مشکوکی دید بلافاصله اطلاع بدهد! همین طور جیره غذائی خیلی کم شد تا به حدی که افراد مجبور بودند لبه نان هائی که خمیر بودند و پیشتر بیرون می ریختند را جمع کرده و به صورت نان خشک مصرف کنند!

بدین گونه اعدام ها و محاکمه های مجدد شروع شدند! روز سی خرداد نقطه عطفی بود در سرنوشت زندانیان و از جمله خود من که در آن روز بازجوئی شدم، همان طور که گفتم روز سی و یک خرداد در‌های بند بسته بودند و تا چند روز بعد هم همچنان بسته ماندند! دستگیری ها از همان روز شروع شده بودند و همین طور ادامه داشتند، گروه، گروه مردم را دستگیر می کردند و می آوردند داخل زندان و آنها را در سلول های انفرادی که حالا چند نفره شده بودند می انداختند و یا با چشمبند داخل راهروی دادستانی نگه می داشتند! کسانی که با سلاح های گرم و سرد دستگیر شده بودند را بدون معطلی به جوخه های آتش می سپردند! اعدام ها در محوطه باز زندان و در جلوی تپه ای که آنجا قرار داشت انجام می گرفتند، صدای تیرباران در فضا می پیچید و بعد از آن صدای تک تیر می آمد که معلوم می شد دارند تیر خلاص می زنند! صدای شلیک گلوله ها در تمام بندها شنیده می شد و باعث مشوش شدن افکار زندانیان می گردید و رژیم با علم به این موضوع دست به چنین کار ضد انسانی می زد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دوم تیرماه شد و هوا همچنان گرم و تابستانی بود، ما از اخبار بیرون کاملا بی اطلاع بودیم، هواداران سازمان ها بنا به دید خودشان یا از این بابت خوشحال بودند و یا با دید منفی و بی تفاوت با این قضیه برخورد می کردند، به خاطر ممنوعیت ها و سختگیری ها ما از تمامی جریاناتی که در بیرون اتفاق افتاده بودند بی خبر بودیم، بعدها بر اساس اخبار رسیده از زندانیان تازه دستگیر شده مطلع شدیم که در روز سی خرداد سازمان مجاهدین با همراهی سازمان های اقلیت و راه کارگر تصمیم به تظاهرات و راهپیمائی می گیرند و در انتها به درگیری و زد و خورد مسلحانه با پاسدارها می پردازند! همین طور هواداران بنی صدر رئیس جمهور برکنار شده نیز در این درگیری ها شرکت داشتند، در این درگیری ها تعداد زیادی کشته و زخمی بر جای می مانند و عده زیادی دستگیر شده و روانه اوین، کمیته ها و زندان دادگستری می شوند! از طرف دیگر دولت در رسانه های عمومی همه سازمان های غیر دولتی و هر گونه تظاهراتی را غیر قانونی اعلام می کند و هشدار می دهد که هر کس مسلحانه دستگیر شود اعدام خواهد شد!

به این صورت یک فضای اختناق بر پایتخت و تعدادی از شهرهای کشور حاکم می شود و تعداد بسیاری از مبارزان جان خود را از دست می دهند، آن طور که از شواهد برمی آمد اعدام های خیابانی از همین روز آغاز می شوند و پاسدارها دستگیر شدگان را جلوی چشم مردم به جوخه های آتش می سپردند! فرار و تعقیب های بسیاری رخ داده بودند که خیلی از جوان ها کشته و یا گرفتار شده و روانه زندان ها شده بودند، آن گونه که بعدها باخبر شدیم این تلفات و کشته شدگان از هر دو جناح در حال ستیز بوده اند، حاد‌ترین و اصلیترین مسأله آن روزها عدم حمایت مردم از تظاهر کنندگان بوده است، در اصل آنها آمادگی چنین کاری را نداشتند و شاید هم بر این تصور بودند که سازمان ها به نمایندگی از آنها می توانند انقلاب کنند! دولت اسلامی رفته رفته ماهیت ضد بشری و چهره کریه خود را نشان می داد، آغاز مبارزات مسلحانه از سوی سازمان ها دستاویز لازم را به دولت برای سرکوب و اعدام های دامنه دار و اخته کردن جنبش داده بود، چند روز پس از سی خرداد افرادی که بلاتکلیف بودند دوباره محاکمه شدند و مجازات های سنگینی برای آنها بریده شد و برای برخی نیز ‌حکم اعدام صادر شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در روزهای اول تیر‌ماه ١٣۶٠ جو خشکی بر تمام زندان حاکم شده بود و دیگر به حرف زندانیان گوش داده نمی شد و هر کاری را که خودشان دوست داشتند انجام می دادند! در این شرایط تنها هواداران سازمان هائی که مشی مسلحانه داشتند راضی و خرسند به نظر می رسیدند چرا که در این رؤیا بودند که همین روزها مردم به پا خاسته و انقلاب خواهند کرد و سیل مردم به طرف زندان ها روان شده و قهرمان های خود را از آنجا آزاد خواهند کرد! ولی حقیقت عکس این بود و تمام چیزهائی که آنها در فکر داشتند ذهنیتی بیش نبود، چنان که بعدها معلوم شد مردم آمادگی انقلاب را نداشتند و در ضمن سازمانی انقلابی هم وجود نداشت که بتواند مردم را در زیر یک پرچم و شعار گرد آورد و متحد کند، کسی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و هر کس بر طبق ذهنیت خودش حرکت می کرد و به همین دلیل تعداد زیادی از دستگیر شدگان می بریدند و حزب اللهی می شدند!

در بیرون از زندان یکی از مسئولین زندان به مادرم قول داده بود که تا چند روز دیگر مرا آزاد خواهند کرد ولی پس از سی خرداد وقتی خانواده ام برای چندمین بار برای پرس و‌ جو در مورد تاریخ آزادیم به اوین مراجعه کرده بودند برخلاف دفعات قبل به آنها گفته شده بود: "به دلیل درگیری مسلحانه و به دستور دادستانی کل کشور تا دستور ثانوی هیچکس حق آزاد شدن از زندان را ندارد تا ببینند اوضاع و احوال چگونه خواهد شد!" برای خانواده ام شنیدن این خبر ضربه سنگینی بود و همین طور برای خود من، چرا که هیچکس نمی دانست فردا چه پیش خواهد آمد و چه سرنوشتی در انتظار اوست! من و خانواده ام برای چنین مسائلی آمادگی قبلی نداشتیم.

این حادثه اثر بدی روی مادرم گذاشته بود تا به آن حد که وقتی او به همراه دیگر اعضای خانواده به منزل برمی گردند شب هنگاه مادرم تصمیم به خودکشی می گیرد و می خواهد خودش را از طبقه چهارم به پائین بیندازد ولی بقیه متوجه شده و جلوی او را می گیرند! به مادرم یادآوری می کنند که شما فرزندان دیگری هم داری که کسی عهده دار سرپرستی و نگهداری از آنها نیست و اگر خودکشی کنی چه کسی از آنها مراقبت خواهد کرد؟ خلاصه با این حرف ها او را از این کار منصرف کرده بودند ولی دیگر هیچکس خواب و خوراک نداشت و به قول معروف آب خوش از گلویشان پائین نمی رفت!

دادگاه در هفتم ‌تیر ١٣۶٠

روز هفتم تیر فرا رسید، بعد از ظهر آن روز اسم مرا زیر بند صدا زدند، همگی فکر می کردیم این بار ممکن است برای آزادی باشد! از پاسداری که به بند آمده بود پرسیدم: "با کلیه وسایل بیایم؟" جواب داد: "نه!" معلوم شد مسأله آزادی در میان نیست! لباسم را پوشیدم و با دمپائی رفتم زیرهشت چون با کفش اجازه نداشتیم از بند بیرون برویم! چشمبندم را زدم و به دنبال پاسدار راه افتادم، احساس می کردم هوا خیلی گرم است و احساس خفگی به من دست می داد، راهی که در پیش گرفته بودیم به ساختمان مرکزی ختم می شد و آنجا که رسیدیم مرا به طبقه دوم برد و روی صندلی داخل راهرو نشاند، جای ساکتی بود و برای مدتی همان جا ماندم، یکباره متوجه شدم صندلی ئی به کنارم کشیده شد و دو تا پا نمایان شدند! فردی که روی آن نشسته بود رو به من کرد و گفت: "چشمبندت را بالا بزن!" این کار را کردم و درست در یک وجبی صورتم چهره ریشو و کریه فردی را دیدم، با دقت که نگاه کردم متوجه شدم او اسدالله لاجوردی رئیس زندان اوین است! در مورد شخصیت او پیشتر از دوستانم چیزهائی شنیده بودم،او بدون مقدمه شروع کرد به بازجوئی کردن و گفت: "اگر دوستانت را معرفی نکنی اعدام خواهی شد!" - من هوادار هیچ سازمانی نیستم و بنا بر این دوستی ندارم که به شما معرفی کنم!

اطراف ما را چندین پاسدار احاطه کرده بودند و یکی از آنها هم پسر خود لاجوردی بود که هیکل درشتی داشت، به نظر می آمد آنها محافظین مخصوص لاجوردی هستند، طوری نگاه می کردند که گویا من یک کبوتر اسیر در دستان یک باز شکاری هستم و هر کاری که بخواهند می توانند انجام دهند! لاجوردی دوباره حرفش را تکرار کرد و من هم پاسخم را تکرار کردم! خشم و کینه در چشمانش هویدا بود و گفت: "اگر نگوئی تیرباران می شوی!" - چیزی ندارم بگویم! با عصبانیت از کنارم بلند شد و پاسدارهائی که ما را احاطه کرده بودند نیشخند تلخی به من زدند، لاجوردی چند قدمی بیشتر دور نشده بود که با صدای بلند که توأم با کینه بود گفت: "من تخم هر چی کمونیست است را از روی زمین برمی دارم!" متوجه آخوندی شدم که در گوشه دیگر راهرو روی صندلی نشسته بود، بعد از دور شدن اسدالله و محافظینش جلو آمد و با صدای بلندی گفت: "آیه ای در قرآن است که می فرماید خداوند دشمنان ما را از احمق ها آفریده است!" بعد رو به من کرد و گفت: "هر چه می دانی بگو و راحت شو و برای خودت شر درست نکن!"

همین طور هاج و ‌واج مانده بودم که این چه طریقه برخورد رئیس زندان با یک زندانی است؟ در افکار خودم غوطه ور بودم و به صحبت های لاجوردی فکر می کردم، مدتی به همین منوال گذشت و بعد شخصی آمد و چوبی جلوی چشم هایم گرفت و گفت: "چوب را بگیر و دنبالم بیا !" در نظرش من یک شخص ناپاک و نجس بودم و او یک آدم پاک و باخدا ! مرا به اتاقی راهنمائی کرد و پس از وارد شدن گفت: "چشمبندت را بالا بزن! این کار را کردم، آنجا دادگاه بود و روبرویم حاکم شرع که گویا آیت الله نیری بود در پشت میز نشسته بود، چند نفر هم در اطرافش ایستاده بودند و با او صحبت می کردند و هی حاج آقا، حاج آقا می گفتند! اتاق هفت در هفتی بود که یک ردیف صندلی در کنار دیوار آن چیده ‌شده بود، بدون این که وکیلی داشته باشم تا بتواند از من دفاع کند مرا به دادگاه آورده بودند!

مرا روی صندلی مقابل حاکم شرع نشاندند و او بدون معرفی کردن خودش مستقیم رفت سر اصل مطلب و پرسید: "نام و مشخصات تو ..... است؟" - بله، "جرم تو فروش نشریه است!" - آن اتهام درست نیست! "اگر دوستانت را معرفی نکنی تیرباران خواهی شد!" - من هوادار هیچ سازمانی نیستم و دوستی هم ندارم که معرفی کنم! "اگر نگوئی اعدام می شوی!" من هم دوباره پاسخم را تکرار کردم! "بنا بر این تیرباران می شوی!" او سپس کاغذی از داخل کشوی میزش درآورد و بعد هم مشغول نوشتن چیزی روی آن شد، دادگاهم تنها ده دقیقه طول کشیده بود و بعد حکم اعدامم نوشته شد و امضا گردید! کاغذ را به شخصی که در آنجا ایستاده بود داد و گفت: "ببریدش!" آن شخص آمد پیشم و گفت: "ببین این حکم اعدامت است!" و بعد کاغذ را نشانم داد، دیدم که حکم اعدامم را صادر کرده است! ادامه داد: "اگر چیزی نگوئی همین الان تو را به محوطه تیرباران می برم! - چیزی برای گفتن ندارم به جز این که من هوادار هیچ سازمانی نیستم و کسی را هم نمی شناسم که معرفی کنم!

تمام زیبائی های دنیا و عواطفم نسبت به خانواده ام و دوستانم یکباره در جلوی چشمانم ظاهر شدند، داشتم فکر می کردم با کمی چاخان گفتن می توانم از معرکه جان سالم به در ببرم ولی از طرفی دیگر نمی خواستم خودم را بفروشم یا به خلق پشت کنم! به همین دلیل چیزی را قبول نکردم و جواب منفی به آنها دادم، ناگفته نماند که من تا حد کمی از سازمان ها و سیاست آگاهی داشتم ولی خوب می دانستم که من آدم فروش نیستم و با اعمال زور و فشار هم به این کار تن نخواهم داد، چشمبندم را پائین آوردم و دنبال شخصی که حکم اعدامم را داشت به راه افتادم، این لحظه نقطه عطفی در زندگی من بود و بعدها بود که توانستم به ژرفا و سنگینی تصمیمی که گرفته بودم پی ببرم، از اتاق بیرون رفتیم و وارد راهرو شدیم و بعد شروع کردیم از پله ها پائین رفتن، در بین راه تمام مدت پاسدار می گفت: "بیا دوستانت را معرفی کن و از اعدام شدن خلاص شو!" من هم در جواب می گفتم: "کسی را نمی شناسم که بخواهم به شما معرفی کنم!" نمی دانم چند طبقه پائین رفتیم و در آن لحظات بیشتر به شکل و چگونگی اعدام و کشته شدنم می اندیشیدم!

تمام زیبائی های دنیا و هر چه در آن بودند مانند فیلم سینما از جلوی چشمانم می گذشتند و در این فکر بودم که چه راحت یک انسان را می کشند و او را از هستی ساقط می کنند، در یکی از پاگردها متوجه پاهای پاسدار دیگری شدم که به کنار شخصی که داشت مرا می برد آمد و با او یواشکی شروع به صحبت کردن نمود، دقایقی بعد پاسداری که آمده بود گذاشت و رفت، شخص که مرا می برد مصرانه از من می خواست که مصاحبه کنم! در جواب گفتم: "چیزی برای گفتن ندارم ولی اگر بخواهید حاضرم همین چیزهائی را که در اینجا می گویم در آنجا هم تکرار کنم!" بعد از کمی مکث گفت: "حالا برویم به اتاق مصاحبه!" در اتاق مصاحبه دوربین به طرف من گرفته شده بود و در پشت آن هم کسی قرار نداشت! فیلم دو دقیقه ای از من گرفته شد و تمام صحبتم این بود که من هوادار هیچ سازمان، گروه و دسته ای نبوده و نیستم و این سازمان ها در خط جمهوری اسلامی و مردم مسلمان حزب اللهی قرار ندارند!

سه پاسداری که در اتاق رفت و آمد می کردند گفتند: "این که مصاحبه نیست و تو باید اول از همه هوادار بودن خودت را بگوئی و بعد هم همه سازمان ها را محکوم کنی!" من از انجام این کار سر باز زدم، یکی از آنها گفت: "حالا برو بعد به حسابت می رسیم!" پاسداری مرا از اتاق بیرون برد و پس از گذشتن از یک راهروی نسبتا طولانی خودم را در فضای باز جلوی ساختمان مرکزی یافتم، پاسدار مرا در محل مخصوصی که زندانی ها را به بندها منتقل می کردند رها کرد و پیش از دور شدن گفت: "برو به بند خودت!" مدت کوتاهی در آنجا منتظر شدم و بعد عده ای را سوار مینی بوس کردند و راننده به راه افتاد، مرا جلوی بند پنج پیاده کردند و به پاسداری که محافظ آن محوطه بود سپردند، به بند راهنمائی شدم و وقتی به داخل رفتم برخی از دوستانم که در راهرو ایستاده بودند پیشم آمدند، گویا آنها هم متوجه خراب بودن اوضاع شده بودند، این بردن و آوردن یک مسأله غیر عادی بود و همه با من احوالپرسی می کردند و جویای حالم بودند.

دادگاهم این قدر طول کشیده بود که دیگر تاریک شده بود و زندانیان شام خود را خورده بودند! بچه ها به سؤال کردن خودشان ادامه دادند و در لابلای صحبت ها دلنگرانی خودشان را هم ابراز می کردند و می گفتند: "ما حدس زدیم مبادا تو را برده باشند برای اعدام چون هیچ دادگاهی معمول نبود که این قدر طولانی باشد!" گفتم دادگاه بودم و هر آن چه را که در آنجا گذشته بود را برایشان توضیح دادم به جز قضیه حکم اعدام گرفتن را چون که نمی خواستم ناراحتشان کرده باشم، آنها از بازگشتن من خیلی خوشحال بودند و من هم از دیدن دوباره شان دلشاد بودم، دوستان پرسیدند: "شام خوردی؟" جواب دادم: "نه!" گفتند: "در دادستانی به تو شام ندادند؟" پاسخ دادم: "نه!" برایشان ناباورانه بود چون در آنجا معمول بود که به کسانی که غذا نخورده باشند شام می دادند، غذایم را خوردم و آن شب تا دیروقت دوستانم به سراغم می آمدند و احوالم را می پرسیدند و سؤال می کردند که کجا بودم.

بعد‌ها متوجه شدم هفتم تیرماه سال ١٣۶٠ مصادف بود با انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی که در آن واقعه بیش از صد تن کشته شده بودند! من و بقیه زندانیان از این موضوع بی اطلاع بودیم، حکومت مثل مار زخم خورده شده بود و من هم درست در همین اوضاع و احوال به دادگاه رفته بودم! در طی هفته بعد که در بند بودم اسامی چند نفری را که تازه دستگیر شده بودند را خواندند و کمی بعد خبر یافتیم که اعدام شدند! از جمله یکی از بچه های مجاهدین که عضو هیأت تحریریه نشریه مجاهد بود و همچنین شخصی که سرهنگ ارتش بود و می گفتند که در کودتا شرکت داشته است و به علاوه یک زندانی عادی که مواد مخدر از او گرفته بودند و در ضمن متهم به لواط هم بوده است.

جو زندان روز به روز بدتر و سخت تر می شد، چند روز پیش از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی یکی از پاسدارهای نفوذی هوادار مجاهدین به نام محمدکاظم افجه ای، کچوئی رئیس زندان اوین را با گلوله هدف قرار می دهد و او را می کشد! گویا بعد این شخص را دستگیر و اعدام می کنند، همه این جریانات اوضاع را وخیمتر و شرایط بدتری را بر زندان ها حاکم می کردند، هر کاری که در بیرون می شد رژیم تلافیش را بدتر بر سر زندانیان درمی آورد! البته این مورد شامل حال زندانیان عادی، ساواکی و توده ای ها نمی شد، در چنین اوضاع و احوالی سعادتی را هم اعدام کردند! زندانیان از شرایط و چیزهائی که در بیرون می گذشت اطلاعی نداشتند و به همین دلیل همچون گذشته از روحیه خوبی برخوردار بودند، در مجموع همه چیز برایشان عادی جلوه می کرد و به مانند روزهای قبل از سی خرداد می مانست!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در یکی از روزهای گرم بعد از هفتم تیر اسمم را زیرهشت خواندند و بعد مرا با چشمبند بیرون بردند! به محلی رفتیم که محکومین را در آنجا شلاق می زدند، خارج از نوبت مرا روی تختی خواباندند و بیش از پنجاه ضربه شلاق به پشتم زدند! در مراحل اولیه احساس درد نمی کردم و صدائی از خودم درنمی آوردم، همین امر باعث شد که آنها جریتر شوند و با شدت هر چه بیشتری ضربات تازیانه را به پشتم وارد کنند به طوری که تمام بدنم تیر می کشید! در آخر صدائی گفت: "بلند شو!" و بعد یکی از پاسدارها دستم را گرفت و به جلوی در راهنمائیم کرد، در آنجا از من پرسید: "آیا می لرزی؟" من که بی خیال ایستاده بودم یکهو به خود آمدم و به او گفتم: "آره، داره دست و پایم میلرزه!" تا دوباره مرا برای شلاق زدن نبرد! ناگفته نماند دو نفری که شلاق می زدند افراد درشت اندامی بودند و گویا به هنگام زدن شلاق قرآنی نیز در زیر بغلشان گرفته بودند!

وقتی به بند برگشتم دیدم که بچه ها به رغم هشدارهای پاسدارها دارند داخل حیاط ورزش می کنند! دوستان از من پرسیدند: "کجا بودی؟" پاسخ دادم برای شلاق زدن برده بودند و در همان حال که صحبت می کردیم لباس های ورزشیم را پوشیدم و برای دویدن آماده شدم، بچه ها که پشتم را دیدند از رفتنم جلوگیری کردند، کمرم مثل غذای استانبولی که سوخته باشد قرمز و سیاه شده بود! به آنها گفتم: "الان برمی گردم!" و به طرف حیاط رفتم، از پله ها سرازیر شدم و درست چند پله مانده بود که به کف حیاط برسم، یکباره صدای پاسداری از روی پشت بام بلند شد و گفت: "همه آنهائی که داشتند ورزش می کردند به صف شوند و بیایند زیرهشت!" بلافاصله پاسداری در جلوی در ظاهر شد و همه بچه ها را برد بیرون! من که روی پله ها بودم به داخل اتاق برگشتم، بچه ها زود برایم شربت آبلیمو درست کردند و گفتند: "بخور!" بعد پشتم را با کمی روغن زیتون که نمی دانم از کجا پیدا کرده بودند چرب کردند.

چند ساعت بعد که بچه ها برگشتند معلوم شد آنها را برده بودند داخلی اتاقی و کتک مفصلی بهشان زده بودند و گویا از زنجیر هم نیز برای زدن استفاده شده بود! دوستانم تجربیات خوبی داشتند و شربتی که به من داده بودند جلوی ضعفم را گرفت ولی تا چند شب متوالی نتوانستم روی پشتم بخوابم و تنها با قوس زدن روی گردنم بود که می توانستم از این پهلو به آن پهلو شوم! وضعیت غذای زندان بد شده بود و جیره نان را کم کرده بودند، می خواستیم در این مورد به زیرهشت اعتراض کنیم ولی فکر کردیم ممکن است رژیم واکنش بدی نسبت به این قضیه در مورد زندانی های سیاسی که اتهام چپ و مذهبی داشتند نشان بدهد، به همین دلیل بچه های سیاسی چپ و مذهبی خود را کنار کشیدند و تنها آنها که باقی ماندند در این مورد اعتراض کردند که باعث شد مقدار سهمیه نان کمی بیشتر شود، همان روز یکی از زندانیان را که همزمان با من دستگیر شده و جرمش پخش اعلامیه بود با کلیه وسائل صدا کردند و بردند برای آزادی، ناگفته نماند پدر این فرد تاجر بود و با پارتی بازی توانسته بود پسرش را آزاد کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها به همین منوال می گذشتند و همچنان صدای تیرباران ها در فضای باز روبروی تپه به گوش می رسید! ناگفته نماند که این کار چند روز هفته و در صبح ها و عصرها تکرار می شد، چندی بعد یک روز پاسداری آمد جلوی در بند و فهرستی را به مسئول بند داد و گفت: "این اسامی را بخوان و بگو که تا نیم ساعت دیگر با کلیه وسائل حاضر شوند!" تعداد بیست نفری می شدند، بعد از حاضر شدن آنها را بیرون بردند، پس از مدت کوتاهی انتظار در بیرون بند سوار مینی بوسشان کردند و بردند، بند داشت یواش، یواش خالی می شد و دولت گفته بود ساواکی هائی که با آنها همکاری کنند را آزاد خواهند کرد و به همین دلیل خیلی از آنها را در مدت زمانی کوتاه آزاد کردند! چند روزی گذشت و هفته بعد دوباره فهرستی را آوردند و تعداد دیگری از اسامی را خواندند که من هم جزو آنها بودم! مسئول بند گفت: "همه با کلیه وسایل آماده شوند!" بعد از مدت کوتاهی پاسدارها آمدند و ما چشمبندهایمان را زدیم و وسائلمان را برداشتیم، آنها ما را به بیرون بردند و در نزدیکی بند ٣٢۵ نگه داشتند، نیم ساعت بعد مینی بوسی آمد و ما را سوار کردند و به راه افتادیم، از محوطه زندان که خارج شدیم به ما گفتند چشمبندهایتان را بردارید!

قزلحصار - واحد سه

دو ماشین سواری شخصی با پاسدارهای مسلح که در آنها نشسته بودند مینی بوس ما را همراهی می کردند، در بین راه چقدر لذتبخش بود دیدن دوباره مناظر بیرون و در آن هوا نفس کشیدن، وجد و شور دیگری در بچه ها بود و با دیدن آدم ها، مناظر و ماشین هائی که در رفت و آمد بودند شوق و حال دیگری داشتیم، مینی بوس از خیابانی گذشت و وارد اتوبان تهران - کرج شد، ما را به زندان قزلحصار می بردند که در حد فاصل کرج و حصارک بود، پیش از داخل شدن به محوطه زندان دوباره چشمبند‌ها را زدیم!

آنجا زندان بزرگی بود که سه تا واحد داشت، واحدهای یک و سه به بزرگی همدیگر بودند ولی واحد دو به تنهائی به اندازه آن دو تای دیگر ظرفیت داشت، این مجموعه سه واحدی در دست شهربانی بود که زندانیان عادی و مواد مخدری را در آنجا نگهداری می کردند، لاجوردی واحد سه زندان قزلحصار را از شهربانی گرفته بود و زندانیان عادی آن را به واحد‌های دیگر منتقل کرده بود، این واحد شامل هشت بند عمومی و مجردی می شد، چهار بند عمومی بزرگ در طرف راست راهرو قرار داشتند و چهار بند مجردی در طرف چپ واقع شده بودند، دیوارهای بلندی به طول تقریبی ده متر محوطه زندان را احاطه کرده بودند و هفت برج مراقبت در گوشه و کناره های محوطه دیده می شدند که همواره یک تعداد دیدبان در آنجا کشیک می دادند، در فاصله بین دیوار و بندها محوطه بزرگی قرار داشت که خاکی و نیزار بود.

رئیس زندان قزلحصار شخصی به نام حاج داود رحمانی بود که اندام درشتی با شکمی گنده و قدی بلند داشت، معاون او حاج احمد بود که در غیاب او کارها را انجام می داد، بعد از ورود به راهرو سرشماری و ثبت نام شدیم و بعد ما را فرستادند به بند دو عمومی، آنجا به نظرم ساکت، کم نور و مرموز می رسید، زندانیان در طول راهرو به قدم زدن مشغول بودند و با وارد شدن گروه جدید همه آمدند پشت میله های زیرهشت تا تازه واردین را از نزدیک ببینند، زیرهشت به محوطه مستطیل شکلی خطاب می شد که زندانیان هنگام وارد شدن و خروج از بند در آنجا می ایستادند، پس از رد و بدل شدن صحبت های معمول بین پاسدار و مسئول بند ما را به اتاق های بزرگ فرستادند، در بندهای بزرگ بیست و‌ چهار اتاق وجود داشتند، هشت اتاق آن که بزرگتر از بقیه بودند به اندازه چهار در پنج متر بودند و شانزده تای بقیه که کوچکتر بودند اندازه شان چهار در دو ‌متر ‌و ‌نیم بود، در اتاق های بزرگ دوازده زندانی زندگی می کردند و در اتاق های کوچک شش نفر!

دوستانی که از بند پنج اوین با من بودند مرا بردند نزد خودشان، آنجا اتاق بزرگی بود که در وسط راهرو قرار داشت، همه چیز سیاه و کثیف به نظر می آمد و وقتی علت را جویا شدم گفتند که در قبل زندانیان عادی در اینجا بوده اند، زندانبان بند‌ها را تمیز نمی کرده و آن زندانیان هم گویا همتی از خود نشان نداده بودند، بچه هائی که پیش از ما آمده بودند زحمت زیادی برای تمیز کردن بند کشیده بودند، تمامی درها، دیوارها، راهرو، میله های جلوی اتاق ها، دستشوئی و آبریزگاه را با مایع ضد عفونی کننده که از قبل داشتند چندین بار شسته بودند، بعد از معرفی شدن به بچه هائی که آنجا بودند سراغ حیاط را گرفتم، یکی از دوستان گفت: "حیاطی بزرگ در حد فاصل هر بند وجود دارد و این محوطه که پشت پنجره است متعلق به بند ماست ولی در حال حاضر در را بسته اند و ما را از هواخوری محروم کرده اند!"

دو عدد زیلوی پوسیده کف اتاق را پوشانده بودند، به دلیل سردی کف اتاق بچه ها چند تا از پتو‌های سربازی را انداخته بودند زیر پاهایشان تا دچار دردهای استخوانی نشوند! در ضمن به من هم دو تا پتوی سربازی دادند، پرسیدم: "آیا اینها نو هستند؟" گفتند: "نه، مال همه همین طور است!" از اتاق بیرون رفتم و شروع به قدم زدن داخل راهرو کردم، بند تلویزیون نداشت و رادیو را هم از بیرون روشن می کردند و ما از بلندگوهای داخل راهرو صدایش را می شنیدیم، بعد از مدت کوتاهی قدم زدن به اتاق برگشتم و تخت خودم را مرتب کردم، در داخل هر کدام از اتاق های بزرگ شش تا تخت سه طبقه و در اتاق های کوچک سه تخت قرار داشتند، یک تخت در اتاق های کوچک و دو تخت در اتاق های بزرگ مخصوص گذاشتن لیوان، قاشق، ظرف ها و همچنین کیسه پلاستیکی کوچکی محتوی لباس های معمولی دم دست بودند.

متوجه شدم بچه ها برای درست کردن چای خودشان آب را به شیوه های گوناگون می جوشانند و چای درست می کنند، وقتی خواستم آب بنوشم به من گفتند: "مواظب باش که شن و ماسه ته لیوان را نخوری!" هنگامی که به ظرفشوئی رفتم و لیوان آب را پر کردم متوجه شدم که به اندازه نیم بند انگشت شن ته آن نشسته است! آب آشامیدنی داخل بندها از چاهی که در محوطه زندان بود تأمین می شد و به همین خاطر بیشتر وقت ها گل آلود بود! در ضمن منظور از ظرفشوئی همان دستشوئی بود که نیمی از آن را به عنوان ظرفشوئی استفاده می کردند! از دوستی پرسیدم که مسئول بند در آنجا کیست؟ پاسخ داد که پاسدار بند یکی از زندانیان را به عنوان مسئول بند انتخاب کرده و او هم پذیرفته است، فرد انتخابی از بچه های مجاهدین بود، در اینجا زندانیان از سازمان های مختلف بودند ولی هیچ کدام به اندازه مجاهدین تمایل به مسئول بند شدن نداشتند، آنها فکر می کردند از این طریق یکی از ارکان قدرت را در دست گرفته اند و این برایشان مهم بود، این را در رفتار و کردار و تلاش و کوششی که برای مسئول بند شدن انجام می دادند می شد تشخیص داد.

زندانبان برای آزار روحی زندانیان بلندگوها را از صبح تا شب روشن می گذاشت و صدای وزوز و زززززز ..... آن مانند صفحه گرامافونی که به آخر رسیده باشد یکنواخت به گوش می رسید و در فضای بند پخش ‌می شد، در وهله اول ناچیز می نمود ولی مدتی که می گذشت به نظر می آمد که مته ای روی گیجگاه آدم گذاشته اند و دارند آن را سوراخ می کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هفته بعد در حیاط را باز کردند، بیرون رفتیم و در مقابل نور آفتاب ایستادیم، در آن لحظه به آسمان روشن نگاه کردن چقدر دشوار بود و ما را دچار سرگیجه و کوری موقت می کرد، به ناچار مدت کوتاهی چشم از آسمان دزدیدم و بعد از چند دقیقه که عادت کردم چقدر لذتبخش بود تماشای خورشید و حس کردن دوباره گرمای مطبوع آن، هر از گاهی تعدادی زندانی جدید وارد بند می شد که برخی از آنها آشنا و بقیه غریبه بودند، یک روز پاسدار از زندانیان پرسید آنها که به نانوائی، آشپزی و قصابی آشنائی دارند و می خواهند در بیرون بند کار کنند اسم خودشان را به مسئول بند بدهند تا ما آنها را به این کارها بگماریم، از فرصتی که برای هواخوری پیش آمده بود استفاده کردیم و پتوها و لباس هایمان را در جلوی آفتاب پهن کردیم تا ضد عفونی شوند، بعد از تکاندن پتوها خیلی پرز و خاک از آنها بیرون آمد که باورکردنی نبود!

چند روزی از باز شدن در هواخوری نگذشته بود که در یک بعد‌از ظهر سخنرانی خمینی را از رادیو پخش کردند، چکیده صحبت هایش این بود که: "ما با دشمنان خود مانند حضرت علی رفتار می کنیم و اگر لازم باشد همانند او در یک روز چهار‌ هزار نفر را از دم تیغ می گذرانیم!" این سخنرانی آب پاکی را روی دست همه جناح های رژیم ریخت و چراغ سبز را به جلادان داد تا هر جنایتی را که می خواهند مرتکب شوند! یک روز در باز شد و عده ای تواب وارد بند شدند و جو ساکت زندان را به هم زدند، بهانه شان این بود که همه آنهائی که در اینجا هستند منافقند! چند ساعتی از ورودشان نگذشته بود که مسئول بند را عوض کردند و یکی از خودشان را بر سر کار آوردند! آنها خودشان را تیپ نود حزب الله معرفی کردند و بعدها معلوم شد که از هواداران مجاهدین بوده اند که در خانه ای در نازی آباد و هنگامی که جلسه داشتند دستگیر شده بودند، تک و ‌توکی موفق به فرار می شوند ولی بقیه را دستگیر می کنند، تعدادی از آنها اعدام شده بودند، برخی هم بریده بودند و دیگر کاری به چیزی نداشتند و عده ای هم از جمله اینها تواب شده بودند!

آنها شروع کردند به جاسوسی و زیر نظر گرفتن همه افراد تا سر از کار همه دربیاورند و به طور علنی بر علیه زندانیان جاسوسی می کردند و گزارش می دادند! یکی از اتاق های سه در چهار متر زیرهشت را کرده بودند آبدارخانه خودشان و اتاق دوم را که خیلی بزرگتر بود و اندازه اش به پانزده در بیست متر می رسید را مسجد کرده بودند! در گوشه چپ مسجد اتاقکی بود که بعدها آن را به عنوان فروشگاه مورد استفاده قرار دادند، چیزهائی از قبیل سیگار، کبریت، بیسکویت، خودکار، کاغذ و غیره را که از زیر بند به داخل آورده می شدند در آن محل به زندانیان می فروختند، در طرف راست مسجد چهارپایه بلندی بود که تلویزیونی روی آن قرار داشت، از طرف لاجوردی رئیس زندان اوین و حاج داود ابلاغ شده بود که توابین می توانند هر گونه آزار و اذیتی را که لازم می دانند بر دیگر زندانیان اعمال کنند، هنوز یک ماه از ورودشان نگذشته بود که یک روز اسامی عده ای را خواندند که من هم جزوشان بودم، مسئول بند گفت که با کلیه وسائل برویم زیرهشت، اول فکر کردم در رابطه با حکم اعدامم می خواهند مرا برگردانند به اوین ولی این طور نبود.

ما را به بند هفت مجردی بردند و در زیرهشت پاسدار مسئول بند آنجا را صدا زد و زندانیان جدید را به او تحویل داد، بعد گفت: "اسامی همه را بنویس و بده زیر بند!" اینجا نورش کمتر از بند قبلی بود و در و دیوارش سیاهتر به نظر می رسیدند، بند مجردی دارای هشت سلول کوچک بود که طول و عرض هر کدام به اندازه یک و ‌نیم در دو ‌و ‌نیم متر بود، در هر اتاق یک تخت دو یا سه طبقه وجود داشت که بعضی از آنها شکسته و غیر قابل استفاده بودند، تمام بند بوی مشمئز کننده ای می داد، از حمام به عنوان ظرفشوئی نیز استفاده می شد و کاشی های کف آنجا لق شده بودند و آب و لجن زیرشان جمع می شدند و بو گرفته بود! این بوها در هوای گرم داخل بند با کوچکترین نسیمی به هر طرف پخش می شدند و به سرگیجه و سر درد دچارمان می کردند، این مجردی دارای حیاط برای هواخوری بود ولی برای تنبیه زندانیان در آن را قفل کرده بودند تا کسی نتواند از هوای بیرون استفاده ببرد! در هر سلول این بند که گنجایش دو یا سه نفر را داشت تعداد پانزده تا بیست نفر را به زور داخل آن چپانده بودند!

روزهای اول که هنوز در اتاق ها را نبسته بودند این قضیه چندان حاد به نظر نمی رسید، بعد از چند روز گفته شد: "همه بروند داخل اتاق ها و کسی حق استفاده از راهرو را نیز ندارد!" اتاق ها به قدری کوچک و تنگ بودند که به جز چمباتمه نشستن و یا سرپا ایستادن چاره دیگری نداشتیم! پاسدارها اتاق های جلوئی را خالی کرده بودند و همه را در چند تا اتاق ته بند جا داده بودند! همه چیز دست به دست هم داده بودند و شرایط را طاقت فرسا می کردند، از جمله کمی نور اتاق ها و راهرو، هوای گرم داخل بند، بوی لجن زیر کاشی ها، نداشتن هواخوری، ممنوع بودن تردد در راهرو و همین طور کمبود شدید جا و حتی عدم امکان دراز کردن پاها در تمام طول روز و شب! در سلول ما که تنها یک تخت سه طبقه وجود داشت در طبقه بالائی پنج یا شش نفر می نشستند و روی طبقه پائین و وسط هم به همین تعداد ولی با این فرق که باید کمرشان را خم می کردند تا بتوانند در آن فضای کوچک و سقف کوتاه جا بشوند!

در سلول هائی که تنها یک تخت دو طبقه وجود داشت وضعیت بدتر هم بود و زندانیان به خاطر کمبود جا مجبور بودند که از پنجره سلول نیز آویزان بشوند! آب گرم برای استحمام روزانه وجود نداشت و فقط هفته ای یک یا دو بار و آن هم تنها برای مدت ده تا پانزده دقیقه آب گرم جاری بود، برای هر گروه ده نفری زندانیان تنها سه دوش وجود داشت که تازه بعضی از دوش ها نیز خراب بودند و فاقد یک یا هر دو شیر فلکه ها بودند و باید از دوش کناری استفاده می کردیم، در این بند هیچ گونه امکاناتی در اختیار نداشتیم که بتوانیم با آن چای درست کنیم، در روزهائی که حمام داشتیم کارگران اتاق ها آب گرم حمام را بر‌می داشتند و با آن چای درست می کردند! در این مجردی یک دستشوئی و دو آبریزگاه وجود داشت که برای این همه زندانی کافی نبود، در دستشوئی یک منبع آب گذاشته بودند که هنگام قطع شدن آب از آن استفاده می کردیم، برای شستن لباس ها تنها چند عدد تشت قرمز پلاستیکی در حمام وجود داشتند که مجبور به استفاده مشترک از این وسائل با افرادی که بیماری های پوستی داشتند بودیم!یک روز زندانی ئی را وارد بند کردند که سبیل های بلندی داشت، پاسدارها که او را دیدند گفتند که باید سبیل هایش را بزند و بعد وادارش کردند که آنها را بخورد!

تنها مواقعی که می توانستیم از اتاق ها بیرون بیائیم برای ناهار، شام و یا خواب بود، تعدادی از ما مجبور بودیم توی راهرو در زیر نور مهتابی بخوابیم، سلول ما یک تخت سه طبقه معمولی داشت که روی طبقه تحتانی آن به جای یک نفر سه نفر می خوابیدند! در طبقات میانی و فوقانی به ترتیب هر کدام چهار نفر می خوابیدند! نحوه خوابیدن روی تخت ها این گونه میسر می شد که نیم تنه بالای کمر خود را روی تخت می گذاشتند و پاهایشان را به دیوار سلول تکیه می دادند تا موقع خواب از آن بالا روی کسی نیفتند! کسی حق رفتن به دستشوئی نداشت مگر به صورت قاچاقی که مسئول بند می گفت برود! در غیر این صورت طرف می بایست کار خودش را داخل اتاق انجام می داد! تعداد زیادی از زندانیان بند را بچه های کرج تشکیل می دادند که بعضی از آنها ابتدا به اصطبل باغی که متعلق به تیمسار جهانبانی بود برده شده بودند، آنها را در اصطبل و در عوض بازداشتگاه نگه داشته بودند که منجر به شپش زدن تن و بدن تعدادی از آنها شده بود و سپس آنها را به بند ما منتقل کرده بودند، این گروه تعریف می کردند که اصطبل ها فاقد آبخوری بوده و آنها مجبور بودند از آبشخور اسب ها آب بنوشند!

پاسدارها از هر بهانه ای برای آزار زندانیان استفاده می کردند و به عنوان مثال اجازه آوردن میوه را به درون بند نمی دادند و بعضی وقت ها نیمه های شب می آمدند و برپا می دادند که همه بیایند داخل راهرو بنشینند و بعد از پانزده دقیقه می گفتند به اتاق ها برگردید! گاهی وقت ها حاج داود برای سرکشی به بند می آمد و تعدادی از بچه ها را جدا می کرد و می گفت با کلیه وسایل بروند زیرهشت و بعد هم به بند عمومی منتقلشان می کرد، با آوردن تعداد بیشتری زندانی از اوین و کرج کم کم داشتند این واحد را پر می کردند، در بند ما هر روز یکی از اتاق ها مسئولیت نظافت، پخش غذا و شستن دیگ ها را بر عهده داشت، یک روز حاج داود برای سرکشی وارد بند شد و یکی از زندانیان از او پرسید: "آیا در حیاط را باز می کنید که برویم هواخوری؟" - ما شما را آوردیم اینجا برای این که آفتاب به تنتان نخورد و استخوان هایتان نرم بشوند!

به خاطر کمبود امکانات بهداشتی من و بعضی دیگر گلودرد مزمن گرفته بودیم و علاوه بر آن رنگ و رویمان هم مثل گچ سفید شده بود! قضیه انتقال زندانیان به قزلحصار به خانواده ها اعلام شده بود و داشتند روزهای ملاقات برای بندهای مختلف تنظیم می کردند، از این رو حاج داود مصلحت دید آنهائی را که خیلی وقت بود در مجردی بودند به بند عمومی ببرد تا کمی رنگ و رویشان بهتر شود! به همین منظور تعدادی از قدیمی ها و از جمله مرا انتخاب کردند و برگرداند به بند دو عمومی، اوضاع و احوال خیلی تغییر کرده بودند، این بار مسئول بند مرا به یکی از اتاق های کوچک فرستاد، در آنجا نه نفری زندگی می کردیم، طی مدتی که در مجردی بودیم بند عمومی را رنگ زده بودند و شعارهائی روی دیوارهای بزرگ زیرهشت نوشته بودند، عکس هائی از خمینی، منتظری و بهشتی را روی دیوارهای مسجد و اتاق های جلویی که در آنها توابین زندگی می کردند چسبانده بودند.

زندانیان را به لحاظ سرموضعی و یا منفعل بودن آنها تقسیم بندی ‌کردند و توابین و بریده ها را در اتاق های جلوئی و میانی قرار دادند و در انتهای بند افرادی که از نظر آنها سرموضع خود ایستاده بودند، البته به غیر از توده ای ها که در اتاق بیست و ‌سه بودند، آنها از همه گونه امکاناتی از قبیل رادیوی شخصی، چراغ خوراکپزی، انواع ترشیجات و آرشیو روزنامه و غیره برخوردار بودند، توده ای ها و اکثریتی ها به خاطر سیاست سازشکارانه شان با رژیم در خارج از زندان و همین طور در داخل زندان از امکانات رفاهی نسبی برخوردار بودند، نماز جماعت توسط توابین هر بار در راهروی بند در دو ردیف انجام می گرفت، نادمین کارشان منظم شده بود و حساب شده به شکار افراد مختلف می رفتند تا آنها را هم ببرانند!

از طرف دیگر فروشگاه هم فعال شده بود و وسائل معمولی مورد نیاز زندانیان را می آوردند و می فروختند، از زمانی که نماز جماعت را برپا کرده بودند برای کسانی که در آن شرکت نمی کردند حساب و کتاب جداگانه ای باز کرده بودند و مرتب افراد را مثل سایه تعقیب می کردند تا ببینند با چه شخصی یا افرادی ارتباط دارد و صحبت می کند! تنها خوبی بند عمومی این بود که برای هواخوری و ورزش می شد بیرون رفت ولی پرداختن به این کارها در حکم تیری بود که به چشم زندانبان و توابین می رفت! در مدت کوتاهی که در این بند بودم دوباره اسم عده ای را خواندند و گفتند که با کلیه وسائل بروند زیرهشت و در میان آنها عده ای توده ای هم بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو هفته ای از این موضوع گذشت و ما داشتیم کم کم در بند جا می افتادیم که یک روز دوباره آمدند و اسامی عده ای را خواندند که در میان آنها اسم من هم بود، گفتند: "زود با کلیه وسایل بیائید زیرهشت!" من اسباب و لوازم مختصر خودم را برداشتم و رفتم زیرهشت ایستادم، البته با دمپائی چون که کفش هایمان را گرفته بودند! بعد از نیم ساعت پاسدار آمد و ما را برد به بند پنج مجردی، آنجا هم مانند مجردی قبلی بود با این تفاوت که اینجا روشنتر و تمیز‌تر بود، مسئول بند شخصی بود به نام مجتبی که از هواداران سابق اقلیت بود که بعدها تواب شده بود، معاون او شخصی بود از هواداران سابق اکثریت که آدمی جلب و موذی بود، در مجموع معاون بند خط دهنده بود و مجتبی را در صحنه داشت و خودش در واقع کارگردانی می کرد! توده ای ها و اکثریتی ها از رفتن ما به آنجا ناخشنود بودند، آنها بر این باور بودند که بندشان ساکت و آرام است و نمی خواستند به هیچ قیمتی آرامششان را از دست بدهند، به همین خاطر شخصی به نام طالقانی که گویا سخنگوی آنها بود مراتب نارضایتی خودشان را به لاجوردی که برای سر کشی آمده بود ابراز داشت ولی او هیچ گونه اعتنایی به این حرف ها نکرد!

در این برهه در بیرون از زندان شرایط بدی وجود داشت که همه حول و حوش کشتن و ترور کردن افراد رده بالای حاکمیت و امام جمعه ها از طریق بمب گذاری، عملیات انتحاری، کشتن با اسلحه یا تله گذاری بود، تمامی اینها اثرات مستقیمی داخل زندان داشتند و دست رژیم را در سرکوب و آزار زندانیان بازتر می گذاشتند، اینجا دیگر مثل مجردی قبلی نبود و ما می توانستیم داخل راهرو راه برویم، یک اتاق معمولی در زیرهشت بود که توابین آن را برای خودشان برداشته بودند، مجتبی بر اساس اتهام با افراد برخورد می کرد و کاری نداشت که این اتهام درست است یا نه! او طرز تفکر حاجی را قبول داشت که می گفت: "تو یا با مایی یا بر ‌ما !" و این که کسی کاری به چیزی نداشته باشد را قبول نمی کرد! در اینجا فشار بیشتر بود ولی به یک شکل دیگر و به طور مثال می گفتند: "همه باید نماز بخوانند!" و آنهائی که نمی خواندند بیشتر زیر فشار برده می شدند!

یک روز مسئول بند با صدای بلند در زیرهشت اعلام کرد که من ابلاغیه کتبی لاجوردی را دارم که از هر کسی که بخواهم می توانم بازجوئی کنم و برایش پرونده تشکیل بدهم! برگه ابلاغیه را نشان داد، دروغ نمی گفت چون بعد از آن به همان منوال عمل کرد! هر کس که توسط جوخه های سرخ سازمان هائی که اعلام جنگ مسلحانه کرده بودند در بیرون کشته یا ترور می شد تاوانش را زندانیان باید پس می دادند! هر کس که در بیرون به قتل می رسید توابین برگه ای را می آوردند که شما باید این عمل را محکوم کنید! بعضی ها مصلحتی آن را امضا می کردند ولی بقیه این کار را انجام نمی دادند، این امضا نکردن ها جو خراب بند را بدتر می کرد! مجتبی یک زندانی عادی را که اتهامش سرکردگی اراذل و اوباش بود را پیشنماز کرده بود! بیچاره یکه خورده بود ولی چاره ای نداشت چرا که وضعیت در آن روزها بحرانی بود، تا مدتی این شخص پیشنماز بود تا این که یک روز بردندش زیرهشت و به او پرخاش کردند که فلان، فلان شده چرا هنگام نماز وقتی که ظرف غذا را می بینی زود نماز را تمام می کنی؟ و دیگر این که چرا بعدش می روی داخل اتاق شماره چهار که هیچ کدامشان نماز‌خوان نیستند؟

او قسم خورده بود که چنین چیزی صحت ندارد اما گوش آنها بدهکار نبود! به او اتهام بدتری هم زده شده بود که تو در آخر نماز به جای دعا کردن به مسئولین جمهوری اسلامی نفرین می کنی که همه به سگ و گربه بدل بشوند! بیچاره هر چی گفته بود به گوش کسی نرفته بود و دست آخر برایش پرونده سازی کردند و او را از پیشنماز بودن خلع کردند! هر روز شرایط بدتر و بدتر می شدند، توابین شب ها کشیک گذاشته بودند تا ببینند چه کسانی باهم حرف می زنند! من داخل اتاق چهار به علت کمبود جا مجبور بودم که به صورت عرضی بخوابم، چند روز اول را به سختی خوابیدم، چون نمی توانستم پایم را به طور کامل دراز کنم همین کار باعث شده بود که اثر بدی روی من بگذارد، دلم می خواست با پا بکوبم و دیوار را پس بزنم تا بتوانم راحت تر پایم را دراز کنم! از طرف دیگر مهتابی های بالای سرمان در طول شب روشن بودند و چشمان ما را خیلی اذیت می کردند! اگر نصف شب می رفتی دستشوئی و برمی گشتی ممکن بود که جا برای خوابیدن گیرت نیفتد و به طور مثال کافی بود که بغل دستیت یک غلت بزند! ما در آنجا مانند مجردی قبلی مجبور بودیم که به پهلو و به صورت کتابی بخوابیم!

در بین زندانیان چند نفری هم از اهالی مسجدسلیمان بودند که دو نفر از آنها به نام های شاهرضا بابادی و محمدشاه از بقیه کم سن و سالتر بودند و هیجده ساله به نظر می رسیدند، شاهرضا شب ها دیر خوابش می برد و وقتی که به دستشوئی می رفت در هنگام برگشت توابین او را صدا می کردند و به اتاق خودشان می بردند، از او سؤال و جواب می کردند و چیزهائی راجع به هم پرونده ایش یعنی محمدشاه می پرسیدند، آن قدر این کار را ادامه دادند تا او را براندند و توابش کردند! او هوادار پیکار بود و سعی می کردند از طریق فشار آوردن به محمدشاه او را هم ببرانند اما موفق نشدند، از آن به بعد بازجوئی های شبانه روزی به طور رسمی شروع شدند!

مجتبی نیمه های شب که در خواب ژرف بودم بیدارم می کرد و برای بازجوئی مرا به اتاقی در زیرهشت می برد، کارهایشان مثل بازجوهای اوین بود! چون با جواب منفیم روبرو می شدند این کار را در شب های دیگر هم تکرار می کردند! تا این که یک شب مجتبی حرف آخرش را زد و گفت: "ما داریم تعدادی را می فرستیم اوین برای بازجوئی مجدد، اگر با ما همکاری نکنی تو را هم با این عده می فرستیم!" - چیزی ندارم که بگویم و هر کاری می خواهی بکن! در اصل توابین داشتند برای تعداد مشخصی از زندانیان دوباره پرونده سازی می کردند تا آنها را راهی اوین کنند! متأسفانه شرایط بیرون هم طوری بود که امکان هر گونه ارعاب و اعمال فشاری را به رژیم می داد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دی ماه بود که یک روز بعد از ظهر مرا صدا کردند و گفتند: "بیا زیرهشت!" چشمبندم را زدم و بردندم به اتاق ملاقات، پاسدار گفت: "چشمبندت را بردار و برو روی صندلی بشین!" بعد از دقایقی مادرم را دیدم، بعد از هشت ماه از دیدن او خیلی خوشحال شده بودم، از مسائل زندان چیزی به روی خودم نیاوردم تا مادرم را ناراحت نکنم، سعی کردم با خنده و شوخی آن لحظه ها را بگذرانم، مادرم از دیدن دوباره من خیلی خوشحال شده بود، خانواده ام فکر ‌کرده بودند پاسدارها مرا کشته و جسدم را گم و گور کرده اند! آنها خیلی به دنبال من گشته بودند تا بالاخره ردم را با هزار دردسر در قزلحصار یافته بودند، بعد از چندین بار آمدن و سراغم را گرفتن در آخر مادرم توانسته بود آن روز مرا با یکی از بندهای دیگر که ملاقات داشت ببیند، خانواده ام ماشین نداشتند و مجبور بودند صبح خیلی زود راه بیفتند و وقتی که هوا کاملا تاریک بود به قزلحصار بیایند، در گرما و سرما بیرون رفتن یک زن تنها و یا با یکی از افراد خانواده در آن تاریکی کار بسیار خطرناکی بود، آنها باید اتوبوس پیدا می کردند تا خود را به قزلحصار برسانند، متأسفانه گاهی وقت ها گیر سگ های ولگرد می افتادند که می خواستند آنها را بدرند! در مجموع ملاقات خوبی داشتم و احساس خوشحالی می کردم، وسائل ملاقاتیم را به من دادند، مادرم برایم پتو، میوه، پول و چیزهای دیگر فرستاده بود، پاسدار وسایلم را به من تحویل داد و سپس مرا به بند برگرداند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز از زیر بند به مجتبی گفتند که به توده ای ها بگوید رادیو، آرشیو روزنامه و غیره خودشان را بگذارند زیرهشت! رژیم با این کار امتیاز داشتن این چیزها را از آنها گرفت ولی دلیلی وجود نداشت که مسئول بند آنها را زیر ضرب ببرد، در همین اوضاع و احوال توابین یکی از بچه های راه کارگر را که دانشجوی پزشکی بود تواب کردند! به خاطر عملیات انتحاری سازمان ها و کشته شدن تنی چند از امام جمعه ها دوباره مسأله امضا کردن کاغذ از طرف توابین در بند مطرح گردید که با مخالفت تعدادی از زندانیان روبرو شد، همین کار باعث شد تا مسئول بند پرونده تعدادی از بچه ها را کامل کند و به زیر بند بفرستد! چند روز بعد پاسدار فهرستی را به مسئول بند داد و گفت: "بگو این افراد هر چه زودتر با کلیه وسائل بیایند زیرهشت!" افرادی را که اسامی آنها را خوانده بودند بیست نفر می شدند.

اسم من هم در میان آنها بود! با این که ما عملیات سازمان ها را در بیرون قبول نداشتیم ولی از طرف دیگر هم نمی خواستیم دستاویزی به دست پاسدارها بدهیم، رژیم از موقعیت به دست آمده به بهترین وجه ممکن به نفع خودش استفاده کرد، هنگامی که ما داشتیم وسائلمان را جمع می کردیم مجتبی با صدای بلند سخنرانی می کرد که اینها داخل بند تشکیلات زده بودند و بنا بر این باید بروند اوین و دوباره تجدید محاکمه شوند! البته مسأله تجدید بازجوئی ها را بارها در مجردی قبلی هم مطرح کرده بودند و من همیشه این طور فکر می کردم که مرا در زندان اعدام خواهند کرد و دیگر رنگ بیرون را نخواهم دید! پیش از این که به زیرهشت بروم نگاهی به افرادی که داشتند وسائلشان را جمع می کردند انداختم و متوجه شدم که بیشتر آنها اتهام مشابهی داشتند، همگی از بچه های هوادار پیکار بودند به جز یک نفر که هوادار سهند بود، در واقع رژیم با این حرکت می خواست جو سرکوب و اختناق را هر چه بیشتر در زندان ها حاکم کند، در مدت کوتاهی همگی حاضر شدیم و ما را از زیرهشت به راهروی اصلی واحد سه بردند.

فرستادن بیست نفر به اوین برای اعدام!

از راهروی اصلی واحد سه ما را یکراست به بیرون از ساختمان زندان بردند و سوار یک کامیون کردند که همه دور و اطرافش پوشیده بود و تنها در سقف آن به اندازه یک سکه کوچک روزنه ای برای تنفس وجود داشت! کامیون نه جای نشستن داشت و نه دستگیره ای برای تکیه گاه موقع ایستادن! از روزنه سقف به آسمان خیره شدم و دیدم که اولین برف زمستان آغاز به باریدن کرده است، اواخر دی ماه سال ١٣۶٠ بود و من که عاشق برف بودم با خود فکر می کردم: "چرا در این اوضاع و احوال و این گونه باید شاهد بارش اولین برف زمستانی باشم؟" ماشین از جا کنده شد و با شتاب در مسیر جاده به راه افتاد، عجله داشتند که هر چه زودتر ما را به اوین برسانند و تکلیف همگی را روشن کنند! راننده بی خیال و گوئی که کالا یا محموله ای غیر از آدمیزاد حمل می کند بدون توجه به دست اندازها و پیچ و خم ها با شتاب رانندگی می کرد و یا به شدت ترمز می گرفت! بعد از یک ساعت به زندان اوین رسیدیم.

گویا آنها از پیش در انتظار آمدن ما بودند و به همین دلیل ما را یکراست به انفرادی ‌٣٢۵ بردند که در مقابل بندهای پنج و شش قدیم قرار داشت، سلول های انفرادی آنجا در دو ردیف بودند که ردیف اول آن در پائین و ردیف بعدی کمی بالاتر قرار داشت، هر کدام از ما را جداگانه در سلولی انداختند، مرا در سلولی انداختند که یک نفر دیگر هم در آنجا بود، او یکی از بچه های خیلی خوب مجاهدین بود، از من پرسید: "برای چی تو را به اینجا آورده اند؟" برایش همه چیز را راجع به قزلحصار توضیح دادم، من هم از آوردن او به اوین جویا شدم، گفت که به احتمال زیاد او را اعدام خواهند کرد چون که در تظاهرات مسلحانه شرکت داشته و از او نارنجک و اسلحه گرفته اند! این حرف ها را از طرف بازجویش می زد، همین طور اضافه کرد که بازجویش به او گفته اگر با آنها همکاری بکند در حکمش تخفیف خواهند داد ولی او از این کار امتناع کرده بود، او جوان بیست و سه ساله ای بود به نام محمد که قد متوسطی داشت، آدم خوب و خوش برخوردی به نظر می رسید و واقعیات را آن چنان که بود می دید.

شب اول با این که هر کدام دو عدد پتوی سربازی روی خودمان کشیده بودیم و دو تا هم در کف سلول قرار داشت ولی با این حال هر دو احساس سرما می کردیم، تنها یک بخاری قدیمی در راهروی باریک جلوی سلول قرار داشت که فقط در طول روز روشن بود، خودمان را در هوای سرد و کوهپایه ای اوین و سلول سیمانی و نمناک نمی توانستیم با دو تا پتوی کهنه و مندرس گرم نگه داریم، طول و عرض سلول یک و ‌نیم متر در دو ‌و‌ نیم متر بود که به زحمت با نور کمرنگ لامپی که در حد فاصل دیوار سلول و راهرو قرار داشت روشنی می گرفت، عرض راهروی جلوی سلول یک متر یا یک کمی بیشتر بود و تعداد کل سلول هائی که در آنجا بود به بیست و ‌پنج تا می رسید، بیشتر وقت ها صدای نگهبان شنیده نمی شد ولی یکهو می دیدی که در سلول باز می شد و پاسدار تو را صدا می کرد! در داخل سلول آبریزگاه وجود نداشت و به همین دلیل روزی سه نوبت زندانیان را به دستشوئی می بردند، نوبت اول بعد از بیدار‌باش و قبل از ساعت هفت صبح بود و دفعه دوم بعد از ناهار و نوبت آخر پیش از ساعت نه شب بود که بعد از آن وقت سکوت و خاموشی بود.

هفته ای دو بار هم حمام داشتیم که در اولین نوبت به خاطر نداشتن حوله من و محمد خودمان را با روزنامه کهنه ای که در آنجا بود خشک کردیم، از محمد پرسیدم: "وقتی در تظاهرات مسلحانه بودی آیا مردم از شما حمایت می کردند؟" اول کمی مکث کرد و بعد گفت: "راستش را بخواهی نه!" از او خوشم آمد چون نمی خواست دروغ بگوید یا بزرگنمایی کند، پرسیدم: "راجع به خودت چه فکر می کنی؟" گفت: "الان دیگر دیر شده که برای خودم فکر کنم چون زیر حکم اعدام هستم ولی امیدوارم برادرم که کوچکتر است متوجه بشود که چه راهی را باید در زندگی انتخاب کند، اگر هم بخواهد قهرمان یا فرد سرشناسی بشود راه کسانی را انتخاب کند که امتحان خودشان را به درستی پس داده باشند!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز صبح در سلول باز شد و نگهبان اسم مرا خواند و گفت: "چشمبندت را بزن و بیا بیرون!" بعد همان موقع رفت سراغ سلول های بعدی و چند نفر دیگر را هم آماده کرد، ما را برد پائین پله ها و چند نفری را هم که در سلول های پائینی منتظر بودند با ما در یک صف کرد و گفت: "پیراهن همدیگر را بگیرید و دنبال هم راه بیفتید!" از آنجا ما را به ساختمان مرکزی بردند، در آنجا راهرویی بود که مانند اتاق انتظار بود، کمی بعد شخصی اسم مرا خواند و به داخل اتاقی برد، دوباره همه چیز از اول شروع شد و به بازجوئی بعد از دستگیریم می مانست منتهی با این تفاوت که این بار با زدن و شکنجه همراه بود! زندانیان دیگری هم در آنجا بودند که داشتند بازجوئی پس می دادند، به نظر می آمد که آنها به تازگی دستگیر شده اند و بازجوها می خواهند از آنان اطلاعاتی به دست بیاورند، یکی از افراد به اسم شاهرضا که قبلا در بند ما بود و تواب شده بود در اینجا کمک بازجو شده بود و از ما سؤال و جواب می کرد!

در بازجوئی که از من شد چون بازجوها نتوانستند چیز خاصی به دست بیاورند تصمیم گرفتند مرا به تخت ببندند و به کف پاهایم شلاق بزنند! آنها منتظر بودند تا بازجوی دیگر کارش با تخت تمام بشود، شاهرضا گفت: "دوستانت همه چیز را گفته اند و اطلاعاتی هم راجع به تو داده اند!" من چیزی را نپذیرفتم، بی خبر نشسته بودم که ناگهان جسم محکمی بر سرم خورد و مرا به سرگیجه انداخت! بازجو با دست گچ گرفته اش چند بار محکم به سرم ضربه زد، مدتی منتظر خالی شدن تخت شدند ولی گویا کار آنها به درازا کشیده بود و به همین دلیل مرا دوباره به راهروی انتظار بردند، سپس تعدادی از ما زندانیان را به بیرون از ساختمان بردند و در آنجا سوار مینی بوس کردند و به سلول های خودمان برگرداندند، محمد منتظر آمدنم بود و پرسید: "کجا رفته بودی؟" موضوع را برایش تعریف کردم ولی به او نگفته بودم که من هم زیر حکم اعدام هستم، فقط راجع به وضعیت و شرایط موجود باهم صحبت کردیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 دو روز بعد محمد را صدا کردند و بردند، بعد از چند ساعت او را برگرداندند، پرسیدم: "کجا رفته بودی؟" گفت بازجویش می خواسته او را ببیند و به محمد گفته تو مسلحانه دستگیر شدی و حکم تو اعدام است ولی اگر با ما همکاری کنی در حکمت تخفیف داده خواهد شد! در ضمن یادآور شده بود که به زودی او را به بند عمومی منتقل می کنند، همین طور هم شد و روز بعد پاسدار محمد را صدا کرد و برد، در طی این مدت می شنیدم که نگهبان ها می آمدند و افرادی را صدا می کردند و بعد فهمیدم آنها دوستان همبندی سابقم هستند، گاهی وقت ها هم به اشتباه اسم آنها را در یک سلول دیگر صدا می زدند، معلوم بود هر روز یک تعداد از بچه ها را می برند بازجوئی تا بتوانند از آنها چیزهائی به دست بیاورند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز بعد دوباره اسم مرا برای بازجوئی خواندند و خوشبختانه این بار از شکنجه و کتک زدن خبری نبود! بازجو گفت: "اگر حرفی داری بزن و اگر فکر می کنی چیزی هست که نگفته باشی بگو!" جواب دادم: "چیزی برای گفتن ندارم!" بازجو گفت: "پرونده شما بیست نفر کامل شده و حکم اعدام هم برای بعضی ها صادر شده است!" و بعد مرا به راهرو فرستاد، از زیر چشمبند دیدم پاسداری دارد دختری را می برد که آن دختر روی زانوهایش خودش را به جلو می کشید! در طرف دیگر راهرو بازجوئی در کنار دختر جوان دیگری ایستاده بود و آن دختر داشت تلفنی با مادرش صحبت می کرد و می گفت که او همه چیز را به بازجویش گفته است و به زودی آزاد خواهد شد! گفت: "چیز نگران کننده ای نیست!" و ادامه داد که من راجع به فلانی و فلانی هم به بازجویم گفته ام! کمی بعد ما را بردند و سوار مینی بوس کردند و جلوی انفرادی پیاده شدیم و از آنجا به داخل سلول برگرداندند!

شب ها هوای سلول بسیار سرد و منجمد کننده می شد و به همین دلیل یک ر‌وز صبح که از خواب بیدار شدم نتوانستم از رختخواب برخیزم! متوجه شدم که پاهایم مرا یاری نمی کنند، اول جدی نگرفتم ولی بعد متوجه شدم که باید اتفاقی افتاده باشد و نگران شدم که نکند فلج شده باشم! پاهایم را با دست خوب مالیدم تا کمی جان گرفتند و بعد از دو ساعت توانستم روی آنها بایستم! گویا از شدت سرما خشک شده بودند! از اواخر دی ماه تا نیمه دوم بهمن ١٣۶٠ در انفرادی های اوین به سر بردم، روز نوزده بهمن مصادف شده بود با درگیری مجاهدین با حکومت که در طی آن موسی خیابانی کشته می شود، همین طور در ششم بهمن ماه همان سال اتحادیه کمونیست ها آغاز به درگیری مسلحانه با حکومت در جنگل های شمال می کند، همه اینها دست به دست هم داده بودند و فشار داخل زندان را چندین برابر ‌کرده بودند!

گاهی وقت ها پاسدار یک مرتبه در سلول را باز می کرد و می گفت: "بیا جلوی در و بنشین روی زمین!" یک یا چند نفر با ماسک هائی که تمام کله شان را پوشانده بودند می آمدند جلوی در می ایستادند و زندانی را نگاه می کردند، بعدها فهمیدم که آنها توابین سازمان های مختلف هستند که برای شناسائی دیگران می آیند تا مبادا کسی بتواند از زیر دستشان جان سالم به در برد! به همین طریق خیلی ها شناسائی و اعدام شدند و این توطئه جدید رژیم بود! طی مدتی که در سلول بودم فرصت بیشتری برای اندیشیدن و مرور اتفاقات داشتم و به عنوان مثال پی بردم چرا در آن روزی که در بازجوئی بودم به یکی از بازجوها تلفن شده بود، نمی دانم از پشت گوشی به او چه گفتند ولی او رو کرد به دوستانش و گفت: "در شمال خبرهائی شده و باید هر چه زودتر برویم آنجا !" خبر در رابطه با درگیری اتحادیه کمونیست ها در جنگل های شمال بود که در آن لحظه متوجهش نشده بودم، برای حدود یک ماه که در آنجا بودم چند بار روزنامه آوردند و فروختند.

یک بار مطلبی را که در صفحه اول روزنامه اطلاعات نوشته شده بود را خوب به یاد دارم که می گفت: "شب سبو گذشت و لب تنور گذشت!" در آن هنگام با خود فکر می کردم که بی تردید این وصف اوضاع و شرایط بحرانی من در آن روزهای زندان است! آخر ماه بهمن بود که پاسداری آمد و اسمم را صدا کرد و گفت: "وسائلی را که در داخل سلول داری بردار و بیا بیرون!" چیز خاصی درون سلول نداشتم و فقط وسائلی را که از قزلحصار آورده بودم را به اضافه کمربند و کیف پولم را به من برگرداندند، ما را به سمت سلول های پائین بردند و در آنجا تعداد دیگری به گروه ما اضافه شدند و سپس همه را به ردیف در کنار خیابان نگه داشتند، کمی بعد ما را سوار مینی بوس کردند و راننده به راه افتاد.

تیرباران

از محوطه زندان اوین که خارج شدیم به ما گفتند: "چشمبندهایتان را بردارید!" به یکدیگر نگاه می کردیم تا مطمئن شویم همگی در آنجا هستیم، متأسفانه از بیست نفری که رفته بودیم تنها دوازده نفرمان بر‌گشتیم، همه از این بابت ناراحت بودند، یادم می آید امید قریب با سر اشاره می کرد و سراغ محمدشاه را که جوانترین فرد بین ما بود می گرفت، به امید گفتم: "از او اطلاعی ندارم!" داخل مینی بوس زیاد نمی شد حرف زد، به همدیگر و اطراف نگاه می کردیم و در این فکر بودیم که چه به سر بقیه آمده است، مینی بوس وارد اتوبان تهران - کرج شد و بعد هم مسیر حصارک را در پیش گرفت، از کنار کاخ اشرف پهلوی و باغ های سیب او گذشتیم تا این که به قزلحصار رسیدیم! در بیرون زندان چشمبندها را زدیم و مینی بوس پس از وارد شدن به محوطه ما را پیاده کرد، به صف شدیم و بعد به راهروی واحد سه هدایت شدیم، داخل راهرو که می رفتیم امید گفت: "به احتمال زیاد بقیه را اعدام کرده اند!" پذیرش این مطلب برایم خیلی سخت بود و از طرف دیگر باور نمی کردم که دوباره به قزلحصار برگشته ام، فکر می کردم که در اوین همه چیز تمام خواهد شد و ما را خواهند کشت!

بعد از بازگشت به قزلحصار حاج داود ما را به مجردی پنج فرستاد، در بند باز شد و یکی یکی وارد شدیم، شور و هیجانی در بند به پا شده بود و همه می گفتند: "ارواح آمده اند!" می گفتند: "این روح شماست که به اینجا آمده و خود شما نیستید!" در همان لحظات اول تا چشم مجتبی به امید افتاد زود رفت زیر بند پیش حاج داود و وقتی برگشت رو کرد به امید و پرسید: "تو چرا آمدی؟ تو را اشتباهی فرستاده اند!" امید تازه از زیرهشت آمده بود داخل راهرو و بچه ها دورش را گرفته بودند و داشتند روبوسی می کردند که مسئول بند او را صدا کرد و گفت: "با کلیه وسایل بیا زیرهشت!" همه مات و مبهوت مانده بودیم که باز چه خبر شده؟ توجه همه به زیرهشت بود تا ببینیم با او چه کار می کنند؟ مجتبی امید را بیرون برد و ما دیگر او را ندیدیم، امید را مستقیم برگردانده بودند به اوین و اعدامش کرده بودند! در ضمن هشت نفر دیگر هم که در ابتدا جزو گروه بیست نفری ما بودند و با ما برنگشته بودند همگی تیرباران شده بودند! این مسأله غیر قابل تصور و ناباورانه می نمود، برخی از آنها حتی حکمشان تمام شده بود و در اصل می بایست چندین ماه قبل آزاد می شدند!

ناگفته نماند که بچه هائی که تیرباران شدند به لحاظ شخصیتی در سطح بالائی بودند و آدم از مصاحبت با آنها بسیار لذت می برد، سوای مسائل سیاسی، اعدام شدگان انسان های والائی بودند که بهترین ها را برای مردم می خواستند و به خاطر همین خار چشم رژیم شده بودند! دژخیم چشم دیدن رفقا را نداشت و خیلی زود آنها را از شاخه چید! همه دوستان زندانی و هواداران سازمان ها از تیرباران شدگان به خاطر انسان دوستی ‌آنها با نیکی و احترام یاد می کردند، بعضی از خصوصیات و ویژگی های بارز رفقای اعدام شده متانت، افتادگی، مقاومت و اندیشمندی والای آنها بود، دوستی من با برخی از آنها به خاطر شخصیتشان صورت گرفته بود و آگاهی از خط سیاسی آنها دخالتی در برقراری این پیوند دوستی نداشت، در اینجا گوشه ای از خاطراتم از یاران تیرباران شده را آن گونه که در ذهن سپرده ام بازگو می کنم:

سعید جاوید از بچه های متولد مازندران بود که فقط شش ماه حکم داشت، چند ماهی بود که حکمش تمام شده بود و از او خواسته بودند که برای آزادیش مصاحبه انجام دهد ولی او از انجام این کار خودداری کرد، غلامرضا بهروان صدای قشنگی داشت و گاهی وقت ها برای ما آوازی را زمزمه می کرد، تازه شش ماه بود که عروسی کرده بود، ‌یک روز که از خیابان رد می شده می بیند که عده ای چماقدار دارند دختری را که در حال فروش نشریه است اذیت می کنند، با آنها وارد بحث و مشاجره می شود و به همین علت دستگیرش می کنند، در دادگاه چهار ماه برایش حکم می برند و اتهامی که به او می زنند شرکت در راهپیمائی سازمان پیکار بوده است! بدون توجه به این که او اشاره می کرد روز قبل از راهپیمائی دستگیر شده است و چطور می توانسته در آنجا حضور داشته باشد؟! محمدشاه از اهالی مسجدسلیمان بود و حدود هیجده سال داشت، هم پرونده اش که شاهرضا نام داشت تواب شده بود، به او اتهام زده بودند که می خواسته کمیته را منفجر کند!

سعید پسندیده، در مورد او شنیده بودم که جلوی همه زندانیان با کچوئی که رئیس زندان بوده بحث می کند و بعد عصبانی می شود و کشیده ای به گوش کچوئی می زند، گفته می شد پاسدارها به تلافی این عمل او را اعدام کردند! مهدی بخشایش از بچه های اهالی آذربایجان بود که ساکن تهران شده بود، به او گفته بودند که شناسائی شده است و گویا از طریق تازه دستگیر شده ها لو رفته بود، امید قریب که به خاطر نوشتن تحلیلی از اوضاع سیاسی ایران و دادن آن به دوست خبرنگارش دستگیر شده بود و به زندان افتاده بود، چند نفر از رفقا از بچه های تهران و مابقی از بچه های تشکیلات معلمان کرج بودند، کرج در مقایسه با تهران شهر کوچکی به شمار می رفت ولی اعدامی بسیار داشت، همزمان با تیرباران کردن بچه های کرج که با ما به اوین منتقل شدند دختری از بند زنان به نام زهره شکاری که هوادار پیکار و عضو تشکیلات معلمان کرج بود را پیش از آزادی شناسائی و اعدام می کنند، دستگیری زهره گویا به این شکل بوده که او را به همراه تعداد دیگری به جوخه آتش نمایشی می فرستند، بعد از تیرباران کردن، بقیه خود را به زمین می اندازند ولی زهره همچنان سرپا ایستاده بوده، بنا بر این او را در زندان نگه می دارند و بقیه را آزاد می کنند!

بعد از بردن ما به اوین از طریق بلندگو در تمام بندها اعلام کرده بودند که بیست نفر از زندانیان را به علت زدن تشکیلات فرستاده اند اوین و همه شان اعدام خواهند شد! بعد از آن جو خفقان در زندان برقرار شده بود و تعداد زیادی قرآن و نهج البلاغه داخل بند آورده بودند، به همه گفته بودند که باید نماز بخوانند، به همین طریق توانسته بودند افراد بیشتری را تواب کرده و ببرانند، قزلحصار پر از زندانی شده بود و در بند یک عمومی سلطنت طلب ها، لیبرال ها، ساواکی ها، ارزی ها و عادی ها بودند، بیشتر سرمایه داران که همان لیبرال ها بودند از زندانیان عادی به عنوان پیشخدمت استفاده می کردند تا کارهای روزانه شان را انجام دهند، پولدارها اهل تمیز کردن بند نبودند و فقط فکر و ذکرشان بزرگ جلوه دادن خودشان بود و خودی ها را با عنوان دکتر و سرهنگ و غیره معرفی می کردند، بیشتر این افراد در عمل برای پاسدار‌ها جاسوسی می کردند و همدیگر را هم چندان قبول نداشتند و حمایت نمی کردند، به همین دلیل امکاناتی را که در بند وجود داشت را هر کدام به طور مستقل و جداگانه برای خودشان می خواستند، به قول معروف آنجا بند کودتاچی ها بود و هر کس که می توانست علیه دیگری کودتا می کرد اما بیشتر ‌آنها علیه بچه های چپ و مذهبی که گه گاه در آنجا نگه داشته می شدند فعالیت می کردند.

تعداد افراد بند دو عمومی دو برابر ظرفیتش شده بود! حدود هفتصد نفر زندانی در آنجا در حبس بودند در صورتی که حد نصاب تنها سیصد نفر می بایست باشد! بند سه عمومی هم مملو از زندانی بود، بندهای پنج، شش و هفت مجردی برای تنبیه و سرکوب زندانیان مرد و از بند هشت مجردی برای تنبیه زندانیان زن استفاده می شد، همزمان با حاکم شدن جو اختناق در سراسر زندان در بند سه عمومی، توابین تیپ نود حرکت دیگری را شروع کرده بودند، کار آنها از آن چه که مسئول بند ما انجام داده بود تا اندازه ای متفاوت بود، توابین در ساعت سکوت و به هنگام خواب داخل بند اعلام می کردند که هیچکس حق رفتن به دستشوئی ها را ندارد! دستور می دادند همه سر‌های خود را زیر پتو بکنند، بعد افرادی را که از قبل شناسائی کرده بودند را جدا می کردند و می بردند داخل حمامی که در انتهای بند قرار داشت، به زندانیان اخطار ‌کرده بودند اگر صدای جیغ و فریاد شنیدند نباید سرشان را از زیر پتو بیرون بیاورند! در داخل حمام شروع به آزار و اذیت و شکنجه دادن بچه ها می کردند!

به عنوان مثال یکی از دوستانم به نام حمید را اول کتک زده بودند و بعد میخی در کتفش فرو کرده بودند، گاهی وقت ها هم شمع روشن می کردند و قطرهای ذوب شده را روی باسن زندانیان می ریختند که صدای جیغ و فریادشان به آسمان می رفت، بعد از اتمام کار هم خون های ریخته شده را می شستند تا کسی آنها را نبیند! حمید می گفت یکی از کارهای دیگر توابین این بود که افراد کم سن و سال را جدا ‌می کردند و می بردند داخل مسجد و در را می بستند، سپس آنها را لخت روی زمین کنار هم می خواباندند و شروع به غلت زدن روی آنها می کردند، گویا همزمان با این کار خودشان را هم ارضا می کردند! این شده بود کار هر شب آنها تا بتوانند جوانترها را از این طریق ببرانند و یا تواب کنند!

بند دو عمومی پر شده بود از زندانی که بیشتر آنها مجبور بودند داخل راهرو، مسجد و زیرهشت بخوابند! صبح ها برای آوردن آب جوش به داخل بند باید زندانیانی را که جلوی در خوابیده بودند بیدار می کردیم که راه باز شود، یک هفته بعد از آمدنم به قزلحصار ملاقات داشتم، مادرم پرسید: "ملاقات قبلی کجا بودی؟" گفتم مرا برده بودند اوین و بعد هم برگرداندند و چیز خاصی نبوده است! از چیزهائی که بر من گذشته بود صحبتی نکردم و حتی راجع به حکم اعدام هم چیزی به او نگفتم، از این بابت ناراحت بودم و دلم می خواست که از شرایط من آگاه باشد ولی او طاقت شنیدن این خبرها را نداشت، در عوض با مادرم شوخی می کردم و حواس او را از جریانات پرت می کردم!

او می گفت که به خاطر نداشتن وسیله نقلیه آمدن به آنجا برایش سخت شده است و صحبت های دیگر، در ادامه گفت: "همه چیز درست می شود!" و بعد هم مرا دلداری می داد که غصه نخورم و ناراحت نباشم، ناگفته نماند که شرایط ملاقات برای خانواده ها بدتر شده بود چون که پاسدارها برادر و خواهرهای جوان خانواده ها را جدا می کردند و به بازجوئی می بردند تا بتوانند سرنخی از آنها به دست بیاورند! به این طریق تعدادی از اعضای خانواده ها را دستگیر کرده بودند، اوائل ملاقات ها هر ماه فقط یک بار بود ولی بعدها هر دو هفته یک بار شد، به مادرم گفتم زمستان ها آمدن به اینجا برایت سخت است و از او خواهش کردم که دفعات کمتری را به دیدنم بیاید ولی او قبول نکرد.

یک هفته بعد پاسدار اسامی عده ای را خواند که اسم من هم در بین آنها بود، گفت که با کلیه وسایل بیائید زیرهشت و ما را بردند به بند دو عمومی، داشتند بند پنج را برای زندانیان جدیدی که از کرج و اوین می آوردند خالی می کردند، در اینجا مسئول بند به اندازه مجتبی هار نبود و به همین دلیل او را زود عوض کردند، مرا فرستادند اتاق بیست و ‌سه که در انتهای بند قرار داشت و در چند قدمی دستشوئی، ظرفشوئی، حمام و آبریزگاه واقع شده بود، محل پر سر و صدائی بود و امکان استراحت در اینجا کمتر میسر بود چرا که از صبح زود تا آخر شب همیشه در آنجا تردد و رفت و آمد وجود داشت، همین طور به خاطر نزدیکیش به دستشوئی سردتر از بقیه جاها بود و به خصوص در زمستان دستگاه حرارت مرکزی آنچنان قدرتی نداشت که بتواند گرما را به اتاق های انتهای بند برساند، توابین بند را تقسیم کرده بودند و اتاق ما در نوک تیز حمله آنها قرار داشت، بقیه اتاق ها به ترتیب در نظر گرفتن ساکنین آنها و طرز تفکرشان و تعداد توابین، منفعلین و افراد سرموضع تقسیم بندی شده بودند.

انتهای راهرو به سرموضعی ها اختصاص داده شده بود و برعکس هر چقدر به جلوی راهرو نزدیکتر می شدی انفعال، بریدگی و تواب بودن بیشتر به چشم می خورد، در اتاق بیست و ‌سه هیجده نفر زندانی بودیم و این بار تعداد تخت خواب ها به اندازه کافی بود، این اتاق پیشتر در اختیار توده ای ها و اکثریتی ها بود که بعدها نصف آنها را به اتاق های جلویی ‌بردند و بقیه را همان جا نگه داشتند، بقیه افراد را هواداران سازمان های مختلف تشکیل می دادند، برای غذا خوردن دو تا سفره جداگانه می انداختیم و سر یک سفره توده ای ها و اکثریتی ها می نشستند و در طرف دیگر ما می نشستیم، بعد از مدت ها به این بند و آن بند و این زندان و آن زندان فرستادن در آخر مرا در این اتاق نگه داشتند.

بعدها درون بند فهمیدم که تصمیم فرستان افراد به اتاق های مختلف توسط یک نفر اکثریتی دو رژیمه به نام محسن درزی و دوست توده ای او حمید رضوانی از اعضای حزب توده صورت می گرفت، محسن که هم در رژیم شاه و هم در رژیم خمینی زندانی شده بود و از کادرهای مرکزی به شمار می رفت بیشتر این جا به جائی ها را انجام می داد بدون این که کسی متوجه آن باشد، محسن درزی به مجتبی میرحیدری مسئول بند خط می داد که زندانیان مختلف را در کدام اتاق ها نگه دارند، محسن نقش خود را خیلی خوب بازی می کرد و دیگران را جلو می انداخت تا چهره خود را در پشت سر آنها پنهان کند، غافل از این که در آخر نقاب از صورت او خواهد افتاد و مردم چهره واقعی او را خواهند شناخت، تعداد توابین زیاد شده بود و آنها نماز صبح، ظهر و عصر را در راهرو می خواندند، پیش از نماز آنها شروع به خواندن آیاتی از قرآن می کردند، بند عمومی با مجردی تفاوت داشت و به همین منظور ما می توانستیم اخبار بیشتری را بشنویم و از تعداد اعدام هائی که می شد تا حدودی اطلاع داشته باشیم، این خبرها به طور معمول از طرف خانواده ها و یا رادیو و تلویزیون به گوش ما می رسیدند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نوروز در پیش روی بود و زندانیان شروع کرده بودند به نظافت و تمیزکاری از جمله شستن لباس، پتو و ملافه که برای سال نو همه چیز پاکیزه باشد، بعضی از بچه ها که کار خاصی به آن صورت نداشتند شروع کرده بودند به درست کردن حیاط، البته بقیه هم کمک می کردند و طرح حیاط را طوری ریخته بودند که در آنجا بشود هم قدم زد و هم دوید، در ضمن یک حوض متوسط هم در وسط آن ساخته بودند، اطراف بند ما و بند پهلوئی شده بود پیاده رو و در وسط هم یک میدان کوچک وجود داشت که حوضی در مرکز آن قرار گرفته بود، جلوی پله های ورود به حیاط شده بود زمین بازی و در حد فاصل بین میدانگاه و پیاده روها باغچه ها قرار گرفته بودند، خاک باغچه ها برای کاشتن زیر و رو شده و کرت بندی شده بود، از آنجا که آب لوله کشی برای آبیاری باغچه ها کافی نبود از آب حوض استفاده می کردیم.

آن حیاط خاکی و کثیف اولیه داشت شکل سرسبز و بهتری به خود می گرفت، در همان زمان که تعدادی از بچه ها در باغچه کار می کردند عده ای هم به بیرون بند و داخل محوطه باز زندان رفته بودند و مشغول درآوردن ریشه نی ها از زمین شده بودند، از آنجا که زمین آنجا حالت نیزار را داشت هر دفعه تعدادی را صدا می زدند و می بردند بیرون تا خاک را زیر و رو کنند و ریشه ها را که در عمق یک متری و یا بیشتر بود را از زمین بیرون بیاورند، قصد داشتند زمین آنجا را برای کشاورزی و صیفی کاری آماده کنند، شرکت در این کار سخت به دلخواه زندانیان نبود و البته عده ای بودند که داوطلبانه آن را انجام می دادند ولی چون پولی از این بابت دریافت نمی کردند در اصل بیگاری محسوب می شد، استفاده از وسائل اولیه و کهنه نیز کار ساده ای نبود، در ضمن همه هم با طرز استفاده از داس برای درو کردن نی ها آشنائی نداشتند.

خانواده ها سعی می کردند برای زندانیان چیزهای ضروری از قبیل لباس، ملافه، پتو، خوراکی و میوه بیاورند، پاسدارها گفته بودند از این به بعد میوه را قبول نمی کنند چون قرار شده فروش میوه در بندها توسط توابین انجام گیرد! توابین چیزهائی از قبیل چای، نبات و دارو برای افراد مریض را می گرفتند و به زندانی تحویل می دادند، ما هنوز از هیچ گونه امکانات درمانی از جمله پزشک، دندانپزشک و دارو برخوردار نبودیم، به علت نبود امکانات بهداشتی خیلی ها به بیماری های پوستی از جمله قارچ و گال دچار شده بودند، مجبور بودیم بعد از مشخص شدن بیماری های پوستی در افراد مختلف به توسط زندانیانی که رشته پزشکی خوانده بودند وسائل آنها را از بقیه جدا کنیم، برای کسانی که قارچ گرفته بودند تشت های جداگانه ای در نظر گرفته بودیم تا بتوانند لباس های خود را در آنها بشویند، در ضمن طناب رخت جداگانه ای در مقابل آفتاب برای بیماران پوستی در نظر گرفته شد بود تا از آنها استفاده کنند، در یکی از همان روزها شاهرضا که در اوین مرا بازجوئی می کرد دوباره به قزلحصار برگشت و وارد بند ما شد!

پیش از نوروز توابین آمدند جلوی در اتاق ها و پرسیدند که چقدر میوه و شیرینی می خواهیم و خواستند تا مقدارش را بنویسیم و کاغذ را به اتاق شماره یک تحویل بدهیم، همه اتاق ها این کار را کردند و دو روز بعد میوه و شیرینی ها را آوردند و تقسیم کردند و پولش را هم گرفتند، این اولین باری بود که شیرینی می آوردند و می فرختند، فروشگاه بند هم فعال شده بود و وسائل معمولی و میوه می فروخت، داشتند قسمتی از راهرو داخل زندان را که پیشتر جای ورزش بود را به محلی برای دیدن مریض ها تبدیل می کردند، به این صورت اشخاصی که مایل بودند و از حرفه پزشکی، چشم پزشکی و دندانپزشکی سر‌رشته داشتند را تشویق می کردند که به بیماران کمک کنند، به همین منظور شروع کردند به اسم نویسی از مریض ها، یادآور شوم که تعداد بیماران بند در این اواخر افزایش یافته بود و انواع و اقسام بیماری ها در داخل زندان شیوع پیدا کرده بودند.با نزدیک شدن نوروز همه در فکر نظافت و تمیزکاری بودند، این مسأله برای پاسدارها و توابین ناراحت کننده بود، آنها دوست نداشتندکه این قبیل جشن ها و شادمانی ها باعث آن شود که ذهن زندانی از مسأله در حبس بودن بیرون بیاید و به رقص و پایکوبی بپردازند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با فرا رسیدن نوروز همراه با دیگر دوستان لباس های نو خود را پوشیدیم و اصلاح کردیم و تر و تمیز به پیشواز این جشن باستانی رفتیم، در داخل همه اتاق ها و در آنجا که مقدور بود سفره هفت سین انداخته شده بود و روی سفره میوه و شیرینی و یا چیزهائی که خانواده ها در ملاقات داده بودند مرتب چیده بودیم، جالبتر از همه شور و هیجان بچه ها برای تحویل سال نو بود، همه در اتاق های خودشان نشسته بودند و گرم صحبت، شوخی، لطیفه و بذله گوئی بودند و نمی خواستند خودشان را در حال و هوای زندان احساس کنند، آنها پیوند خودشان را با بیرون همچنان حفظ کرده بودند، هنگام تحویل سال شور و شوقی در بند برپا شده بود و بعد از روبوسی در داخل اتاق به راهرو رفتیم و همین کار را در آنجا ادامه دادیم و سال های بهتری را برای همدیگر آرزو کردیم.

در اتاق های مختلف دوستانی که خطشان خوب بود به کار خطاطی پرداخته بودند و در و دیوار را با آنها مزین کرده بودند، همین طور آنهائی که نقاشیشان خوب بود تابلو‌هائی رنگ آمیزی کرده بودند و در معرض دید همگان قرار داده بودند، برخی هم که کاردستی بلد بودند هنر خود را به نمایش گذاشته بودند، تمامی این هنرها با امکانات بسیار اولیه صورت گرفته بودند و شرایط طوری بود که بچه ها وقت اضافی داشتند و آن را صرف این جور آفرینش ها و سرگرمی ها می کردند، در آن روزها کتابی برای مطالعه در اختیار نداشتیم و فقط یک یا دو عدد روزنامه کیهان یا اطلاعات به هر اتاق داده می شد.

سعی کردم در مدت کوتاهی یک قالیچه زینتی بیست در بیست و ‌پنج سانتیمتر را تمام کنم و آن را به مادرم هدیه دهم، در ملاقات های اولیه می شد این کار را کرد ولی بعدها جلوی آن را گرفتند! نقش صفوی را بر روی قالیچه انداخته بودم و هر یک از تارهایش دو گره داشت، در گذشته تا حدودی با نحوه بافتن قالی آشنائی داشتم ولی فراموش کرده بودم که توانستم با راهنمائی یکی از بچه ها ‌دوباره آن را به یاد آوردم، نخی که برای بافتن استفاده می کردیم از جنس کاموا بود و چیز دیگری در اختیار نداشتیم، دیگران هم این کار را کرده بودند و قالیچه های مختلف و زیبائی درست کرده بودند، کارهای دستی هم رونق خود را داشتند و چیزهائی با استخوان، هسته زیتون، چوب و هسته خرما ساخته شده بودند.

همه شروع به رفتن و سر زدن به اتاق های یکدیگر برای تبریک گفتن و خندیدن کرده بودیم، بچه هائی که هنری داشتند شروع کردند با وسائل اولیه چیزی شبیه ساز و ضرب را مهیا کردن تا بتوانند دیگران را سرگرم کنند، یکی دو نفر آواز می خواندند و بعضی ها هم دلقک بازی درمی آوردند و صدای شخصیت های مختلف را تقلید می کردند که مورد علاقه همگان بود، به خاطر حساسیتی که پاسدارها روی ما داشتند تعداد زیادی از رفقا در اتاق ما جمع شده بودند تا به این طریق با ما احساس همدلی کنند، دلیل دیگری هم برای این کار وجود داشت و آن زیر ضرب بودن بچه های اتاق ما غیر از توده ای ها و اکثریتی های آن بود، در طی یک ساعتی که دوستان نزد ما بودند بعضی ها شروع به آواز خواندن کردند و بعد از مدتی همه به اتاق های خودشان رفتند و پراکنده شدند.

تعدادی به حیاط رفته و برخی هم در راهرو شروع به قدم زدن کرده بودند، بعضی ها هم رفتند داخل مسجد و پای برنامه های نوروزی تلویزیون نشستند، هوای بیرون بهاری و دلنشین بود. تا به آن موقع نمی دانستم که آب و هوای حد فاصل بین کرج و قزوین تا به این اندازه لطیف و مطبوع است و غروبی به این اندازه زیبا دارد. در هر گردشی که به دور حیاط می کردم افق رنگ و شکل تازه ای به خود می گرفت و همچون بوم نقاشی هر بار طرح و جلوه خیره کننده ای به خود می گرفت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز سوم فروردین سال ١٣۶١ بود که تک و توکی از دوستان متوجه شدند توابینی که شب ها کشیک می دادند نیمه های شب به قسمت خلوت و کم رفت و آمدی از جمله حمام می رفتند و همجنس بازی یا لواط می کردند! این کار به دفعات در شب های بعد هم نیز تکرار شده بود، حاج داود در ادامه یک طرح از پیش برنامه ریزی شده مراقبت از بندها را به پاسدارهای جدیدی سپرد که آنها قبلا جزو مجرمین و از زندانیان عادی بودند، پاسدارها که بوئی از انسانیت نبرده بودند بسیار بی رحم و سنگدل نیز بودند، به عنوان نمونه یکی از همین پاسدارهای جدید که داخل راهرو اصلی زندان کشیک می داد مرد مسنی بود که ریش بلندی هم داشت، گویا این شخص قبل از دستگیری در کمیته کار می کرده و شایع بود که از نفوذی توده ای ها بوده که بعدها حزب اللهی شده بود، یک روز که با صاحبخانه اش جر و بحث می کرده عصبانی می شود و با هفت تیر به او شلیک می کند و او را به قتل می رساند!

چند تای دیگر از پاسدارها که جوانتر به نظر می رسیدند گویا مدتی از دوران خدمتشان را در کردستان گذرانده بودند، دوران خدمت آنها همزمان با درگیری مسلحانه سازمان ها و گروه ها با سپاه پاسداران و ارتش بوده است، در یکی از درگیری ها عده ای اسیر گرفته می شوند که باید به منطقه دیگری فرستاده می شدند، این اسرا به دست همین چند نفر پاسدار سپرده می شوند که به محل مورد نظر برده شوند، آنان اسرا را تحویل گرفته و راهی می شوند ولی در بین راه به بهانه این که در تله و حلقه محاصره پیشمرگان افتاده اند اسرا را به رگبار می بندند و همه را درجا به قتل می رسانند، بعد هم متوجه می شوند که تله ای در کار نبوده است! حالا همین افراد بی رحم و جانی سر از زندان درآورده بودند و مسئولیت مراقبت از ما را به عنوان پاسدار بند عهده دار شده بودند! تعدادی دیگر از پاسدارها از اهالی کرج بودند که برای سرکشی زندانیان کرجی به آنجا می آمدند، آنها همیشه بین کرج و قزلحصار در رفت و آمد بودند.

بچه های کرج اسم یکی از این پاسدارها و برادرش را گذاشته بودند: "گرگ شب!" این دو برادر به نام های سلیمان و محمد سوری مشهور به بی رحمی و شقاوت بودند، برادر سوم اینها در درگیری های کردستان کشته شده بود و همین بهانه دیگری به آنها داده بود تا بدتر و سنگدلتر بشوند، در مجموع پاسدارهای جدید حالت هائی از جنون و دیوانگی داشتند، به عنوان مثال این دو پاسدار کرجی اشخاصی را که دستگیر شده بودند را به طور جنون آمیزی آزار و اذیت می کردند و بدجوری کتک می زدند! ناگفته نماند که حاکم شرع کرج غلامرضا سلطانی هم آدم شر و خبیثی بود و هیچ گونه رحم و مروتی نداشت! برنامه قزلحصار در مقایسه با گذشته کمی جا افتاده بود و به خانواده زندانیان علاوه بر ملاقات عادی هر چند هفته یک بار ملاقاتی خصوصی هم داده می شد، شکل آن به این طریق بود که خانواده سلطنت طلب ها، لیبرال ها و کودتاچی ها می توانستند در روزهای جمعه برای ملاقات زندانیان خود بیایند و در محوطه واحد یک بنشینند و غذائی کنار هم بخورند و گردش کنند.

دولت چون با تعداد زیاد دستگیر شدگان مواجه شده بود سعی داشت تا محوطه بزرگی را که در داخل شهر کرج بود را برای خود بگیرد، این محل در زمان شاه گداخانه بوده و پاسبان ها موظف بودند که افراد ولگرد را که در خیابان جمع می کردند به آنجا برده و تحویل مسئولین بدهند، حاج داود دو بار تمام افراد بند را سوار اتوبوس کرد و برد به آن محل تا آنجا را برای بهره برداری تمیز و مرتب کنند، گویا نقشه لاجوردی این بود که این محل را تبدیل به کارگاه کند و افرادی را که حکم بالا داشتند و مایل به کار بودند را به آنجا بفرستد، زندانیان در طی سپری کردن دوران حبس خود می توانستند کاری تولیدی انجام بدهند و در انتها هم ممکن بود که پول ناچیزی به دستشان برسد، گویا این کار برای حاج داود به صرفه نبود یا به هر دلیل دیگر به مرحله عمل نرسید! از سوی دیگر لاجوردی در فکر آماده کردن زندان گوهردشت بود و یک چنین جائی در مقایسه با طرح قبلی بیشتر مورد قبول و تأیید حاکمیت بود، آنها سعی و کوشش خودشان را کردند تا محل جدید را هر چه زودتر آماده کنند، زندان جدید که بسیار بزرگتر بود در نزدیکی شهر کرج و در محلی به نام گوهردشت قرار داشت که بیشتر سلول های آن انفرادی بودند!

آوردن زندانیان جدید

هر روزی که می گذشت تعداد بیشتری زندانی را به قزلحصار می آوردند، ابتدا بیست نفر از زندانیان بلوچ را از بلوچستان به بند ما آوردند و در روزهای بعد عده ای دیگر از مسجدسلیمان، بندربوشهر، رشت، بندرعباس، کردستان و میاندوآب نیز به آنها اضافه شدند، انتقال بچه های بلوچ به این علت بود که تعدادی از زندانیان تصمیم می گیرند که از زندان زاهدان فرار کنند و به طرف دیگر مرز بروند، در موقع انجام این نقشه پاسدارها متوجه شده و تعدادی را دستگیر می کنند ولی بقیه موفق به فرار می شوند، دستگیر شده ها را چند روز بعد اعدام می کنند! ناگفته نماند که پاسدارهای بلوچ از اجرای حکم تیرباران خودداری می کردند چرا که می دانستند مورد خشم و غضب مردم قرار خواهند گرفت، اجرای حکم توسط پاسدارهائی که از اصفهان، قمشه و شهرضا رفته بودند صورت می گیرد، لازم به یادآوری است که همین پاسدارهای اعزامی در اوین، کردستان و جبهه های جنگ هم فعال بودند.

زندانیان بلوچ تعریف می کردند که برای پاسدارهای اصفهانی که برای اولین بار به بلوچستان آمده بودند نماز خواندن پاسدارهای بلوچ که سنی بودند خنده دار بود چرا که بلوچ ها در هنگام نماز خواندن دستشان را بالای شکم و جلوی سینه شان می گرفتند! می گویند این تمسخر پاسدارهای اصفهانی از نحوه نماز خواندن پاسدارهای بلوچ چندین بار تکرار شده بود، تا این که یک روز یکی از پاسدارهای بلوچ به خشم می آید و مسلسل خود را برمی دارد و نمازگزاران شیعه را به رگبار می بندد که باعث کشته و زخمی شدن تعدادی از آنها می شود! بعد از ارتکاب این عمل هم گویا فرار می کند و از مرز می گریزد!بیشتر بچه های بوشهری که دستگیر شده بودند از کارگران کشتی سازی بودند، وقتی که کارگران برای افزایش دستمزد اعتصاب می کنند پاسدارها به آنها یورش برده و تعدادی را به عنوان عاملین اصلی دستگیر می کنند، حاکم شرع بوشهر هم برای همگی آنها حکم ابد صادر می کند!

تعدادی از زندانیان که از کردستان منتقل شده بودند هوادار سازمان های فعال در منطقه بودند که حکم چند تن از آنها حتی اعدام بود! تک و توکی نیز بریده و تواب شده بودند ولی به خاطر شرکت در درگیری های مسلحانه هنوز زیر حکم اعدام بودند، بقیه آنها جزو مردم عادی بودند که به خاطر شرایط حاد منطقه دستگیر شده بودند، این عده زندگی روزمره خودشان را طی می کردند و نماز می خواندند و چشم انتظار بخشودگی بودند تا اجازه برگشت به نزد خانواده شان را پیدا کنند، زندانیانی که از شمال آورده شده بودند از بچه های رشت بودند، به گفته آنها یک بار در زندان رشت آتش سوزی اتفاق می افتد و هر چقدر زندانیان فریاد می کنند که سوختیم و درها را باز کنید پاسدارها اعتنایی نمی کنند! آتش هم وسعت می گیرد و وقتی آتش نشانی به محل می رسد دیگر فرصت از دست رفته و عده ای از زندانیان جان خود را بی گناه از دست داده بودند! این واقعه مورد اعتراض شدید خانواده ها قرار می گیرد ولی به دستگیری های بیشتر می انجامد! به علت وسعت دستگیری ها در گیلان دادستان آنجا عده ای از زندانیان را به قزلحصار می فرستد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سال ١٣۶١ سال ادامه فشار، سرکوب و فضای رعب ‌و وحشت در زندان ها بود، از طرفی نیز حرکت های نسنجیده سازمان ها در بیرون فرصت مناسبی به حکومت برای سرکوب بیشتر زندانیان داده بود، در هفته های ابتدای سال جدید توابین اقدام به راه انداختن دعای توسل و کمیل در شب های سه شنبه و پنجشنبه کرده بودند، به خاطر تعداد زیاد و تمرکز توابین تعدادی از آنها به جاسوسی گمارده شده بودند و از طرف دیگر لاجوردی هم حسینیه اوین را برای مصاحبه ها به راه انداخته بود، این حسینیه مکان بزرگی بود که توسط توابین ساخته شده بود، نا‌گفته نماند که با بیگاری آنها ساختمان های متعددی در اوین ساخته شده بودند، از جمله ساختمان آسایشگاه که زندان جدیدی بود و در نزدیکی زندان های انفرادی قرار داشت.

از دیگر اقدامات لاجوردی سرکشی از قزلحصار بود که به طور غیر منتظره و بی خبر انجام می گرفت! در این مواقع به زندانیان دستور داده می شد تا به حیاط بروند و بعد پاسدارها و توابین می ریختند داخل بند و شروع می کردند به تفتیش و سرکشی اتاق ها و وسایل افراد برای پیدا کردن بهانه یا چیزی! این کار به طور معمول ساعت ها به طول می انجامید و در این مواقع حتی زندانیان بیمار هم مجبور بودند مانند سایرین در حیاط بمانند تا کار آنها تمام شود! از تفتیش های دیگری که لاجوردی مرسوم کرده بود این بود که تعداد زیادی از توابین اوین را به همراه خود به قزلحصار می آورد و یکهو از طریق بلندگوها در داخل بند اعلام می شد که همه بیایند بیرون و در راهرو بنشینند، در چنین مواقعی هیچکس حق استفاده یا بودن در دستشوئی، آبریزگاه، حیاط، ظرفشوئی و دیگر اتاق ها را نداشت، به ناگهان در بند باز می شد و تعداد زیادی نقابدار وارد راهرو می شدند که فقط چشمانشان معلوم بود، آنها برای شناسائی افراد می آمدند تا مبادا کسی از چنگ رژیم جان سالم به در ببرد! در این مواقع وضعیت بدی در زندان حاکم می شد و اگر کسی شناسائی می شد برای بازجوئی مجدد روانه اوین می گردید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اردیبهشت ماه بود که به یک بهانه واهی در اتاق ما را بستند و گفتند: "شما حق هواخوری ندارید!" و این در حالی بود که تعدادی زندانی دیگر را نیز به اتاق ما فرستاده بودند و تعداد ما به سی و ‌پنج نفر رسیده بود، اتاق پنج در پنج و کوچک ما گنجایش این تعداد افراد را نداشت، در ضمن دو تا از تخت ها را هم برای دو نفر توابی که به اتاق ما فرستاده بودند خالی کرده بودیم، آنها مانند دوربین های مخفی فروشگاه عمل می کردند و تمام کارها و معاشرت افراد را زیر نظر داشتند، از جمله این که کی با کی صحبت می کند و راجع به چه موضوعی و یا چه روزنامه ای را مطالعه می کنند و چه مقاله ای برایشان جالب بوده است! این دو تواب مکان مناسبی را برای جاسوسی در اتاق ما انتخاب کرده بودند و از بالای چند تخت که بیشترین دید را از داخل اتاق و راهرو داشت همه را زیر نظر داشتند!

در هنگام پخش غذا درون بند بهترین قسمت آن به اتاق های جلویی و مابقی به اتاق های میانی و ته مانده اش به اتاق های انتهایی راهرو می رسید! به عنوان مثال اگر غذا آبگوشت بود ماهیچه و آبش را توابین و بقیه نورچشمی ها برمی داشتند و ته مانده و استخوان ریزه هایش برای ما می ماندند! بعد از ورود توابین و مشاهده این که ما دو سفره جدا برای غذا خوردن می اندازیم و با توده ای ها و اکثریتی ها سر یک سفره نمی نشینیم گفتند که باید سفره ها یکی شوند و سر یک سفره روبروی هم نشسته و غذا بخوریم، ما ابتدا از پذیرفتن سر باز زدیم ولی چاره دیگری نبود، از کارهای دیگری که اجبار کرده بودند جدا کردن افراد و همین طور ارزاق از یکدیگر بود، به این صورت که هر کسی باید خوراکی خودش را جدا می کرد و همه چیز می بایست از حالت جمعی بودن درمی آمد، هر کس می بایست بشقاب خودش را می شست و ظرف جداگانه خودش را ‌می داشت، حتی پنیر نیز تقسیم شده و هر فرد مجبور بود سهم خود را جداگانه نگهداری کند، این قاعده شامل میوه و سایر موادی که به طور جمعی به مصرف می رسیدند نیز می شد!

ما اعتراض می کردیم که جای کافی برای این کار نداریم ولی توابین نمی پذیرفتند و ما را مجبور می کردند که فردی عمل کنیم! ناچار بودیم که بخشی از این وسایل را حتی در قسمت بالائی فضای تخت یا روی تختخواب خود جا بدهیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نزدیک به سه هفته از بستن در اتاق ما می گذشت تا این که سرانجام اجازه داده شد برای هواخوری به حیاط برویم، تعداد توابین زیادتر از قبل شده بود چرا که عده ای از زندانیان بندرعباس، بلوچ، کرد و شمالی بریده و به جمع آنها پیوسته بودند، بریدن و تواب شدن شاید به گفتار ساده باشد ولی پیامدهای سختی به دنبال داشت، تغییر از یک وضعیت و حالت روحی و روانی و رسیدن به یک مرحله دیگر احتیاج به بررسی و بحث روانکاوانه خاص خود دارد، اغلب این افراد قبل از بریدن منزوی می شدند و در خود فرو می رفتند، به کارهای جمعی نیز کمتر علاقه نشان می دادند و سعی در کاهش روابط‌ خود با دیگران و رساندن آن به پائینترین حد ممکن می کردند، این کار باعث می شد که شخص عصبی بشود و از عوارض روحی و روانی که عارضه های بعدی بودند رنج ببرد، در این چنین وضعیتی شخص خود را در بن بست می دید و دچار بحران فکری می شد و این بحران خود را به این شکل نمایان می کرد که فرد مزبور به دنبال جایگزین کردن اندیشه سیاسی خود با یک طرز فکر جدید می گشت، چه بسا اگر نمی توانست این کار را بکند تعادل روحی خود را به طور کل از دست می داد!

تعداد این نمونه افراد در زندان کم نبودند، برخی از این بچه ها که تواب می شدند باور کردنش برای انسان سخت بود که روزی این شخص ببرد و نادم شود، بعد از توبه کردن قضیه برعکس می شد و شخص تواب چنان رفتار و خوی وحشیانه ای می گرفت که برخی از آنها از زدن تیر خلاص به اعدامیان نیز ابائی نداشتند! آنها از این طریق می خواستند پشیمانی خود را به حاکمیت ثابت کنند، خیلی از آنها حتی اعضای خانواده خود را لو می دادند تا به این نحو خود را از زیر بار فشار خلاص کنند! به خاطر تعداد زیاد افرادی که در محوطه زندان کار می کردند و همچنین آنها که منفعل شده بودند یکی از بندهای مجردی را تبدیل به بند کارگری کردند، آنها از امکانات بیشتری نسبت به بقیه برخوردار بودند.

به علت کوچک بودن بند مجردی چندی بعد پاسدارها بند سه عمومی را نیز تبدیل به بند کارگری کردند، همچنین افرادی که در آشپزخانه، قصابی و نانوائی کار می کردند را به همین بند سه فرستادند، ناگفته نماند که از زندانیان بندهای مختلف برای تخلیه میوه و آرد استفاده می شد، ما بارها با چشم خود موش های بزرگی را دیده بودیم که در کیسه های آرد به این طرف و آن طرف می دویدند! قزلحصار پر از موش بود و به همین نسبت در نانوائی و آشپزخانه نیز تعداد زیادی موش های چاق و چله دیده می شدند، از همه بدتر افرادی بودند که در آشپزخانه کار می کردند و برخی از آنها خیلی کثیف بودند و هیچ رعایت بهداشت را نمی کردند!

یک روز پاسدار بند اعلام کرد که کتابخانه زندان شروع به کار کرده و تعداد زیادی کتاب در اختیار همگان قرار خواهد گرفت، روز بعد در گوشه ای از زیرهشت یک میز گذاشتند و آنجا را کتابخانه کردند، مدتی بعد کتابخانه به مسجد انتقال داده شد، لازم به یادآوری است کتاب هائی که به بند آورده می شدند همه اسلامی بودند، بیشتر نویسندگان این کتاب ها از افراد فکری حاکمیت از قبیل بهشتی و جعفری و غیره بودند، رساله خمینی نیز در بین کتاب ها پیدا می شد، در بین خانواده ها تبلیغ ‌کرده بودند که امکانات زیادی در اختیار زندانیان ‌گذاشته شده است و به موازات این حرکت جدید، زندانبان تعدادی افراد سیاسی - عقیدتی را هم وارد کارزار کرد.

یک روز از بلندگو اعلام کردند که همه بیایند و داخل راهرو بنشینند، فرد ریشو و لاغر اندامی که قد متوسطی داشت خودش را معرفی کرد و گفت: "من مسئول سیاسی - عقیدتی سپاه در زنجان هستم ولی به خاطر این که گفته شده که زندانیان در قزلحصار احتیاج بیشتری به من دارند سعی کرده ام که بخشی از وقت خودم را برای شما بگذارم، چند روز در هفته بیایم اینجا و با شما مسائل سیاسی گروهک ها را مورد نقد و بررسی قرار بدهیم!" بعد ادامه داد: "شما از وضعیت خوبی برخوردار هستید و امکاناتی که در اینجا هست در هیچ جای دنیا وجود ندارد! به عنوان مثال در زندان های مجردی انگلیس که تنها باید دو یا سه نفر زندگی کنند پنج یا شش نفر و گاهی وقت ها بیشتر هم زندگی می کنند!"

با شنیدن این حرف ما خنده مان گرفت، من و بعضی دیگر که مدتی را در مجردی گذرانده بودیم با خود می گفتیم اگر در زندان های مجردی انگلیس در هر سلول این تعداد زندگی می کنند ما حتی بیست نفر یا بیشتر در یک سلول کوچک دو یا سه تخته زندگی کرده ایم، بنا بر این می شد نتیجه گرفت که این رژیم روی زندانبان های انگلیسی را هم سفید کرده است! او در آخر اضافه کرد که فردا هم به بند ما خواهد آمد و اگر سؤالی داریم طی نیم ساعتی که وقت دارد با ما صحبت می کند ولی فردا مدت بیشتری را پیش ما خواهد ماند، توابین برای مصمم شدن در راه جدیدی که انتخاب کرده بودند به نزد او می رفتند تا خودی نشان بدهند.

روز بعد دوباره همان شخص که اسمش موسوی بود به بند ما آمد و از همه زندانیان خواسته شد که در راهرو بنشینند، راهرو خیلی سرد بود و بچه ها مجبور بودند هر دفعه که می خواستند برای مدت طولانی آنجا بنشینند چند تایی از پتوهای سربازی اتاق را برای انداختن زیر پایشان با خود ببرند، سخنرانی مسئول سیاسی - عقیدتی این گونه شروع شد: "امروز می خواهم نظریه داروین را برای کمونیست ها رد کنم چون که می دانم تعداد زیادی کمونیست در این بند هست!" بعد شروع کرد به توضیح این که این نظریه را به چند دلیل قانع کننده رد می کند و گفت: "اول این که میمون باباته! دوم این که اگر آدم میمون بوده پس دمش کو؟ سوم این که چرا میمون های حالا آدم نمیشن؟ چهارم این که چهارم نداره! همین چند دلیل کافی است برای رد کردن نظریه داروین!" توابین هم با فرستادن تکبیر دلایل او را تأیید کردند!

بعد از سخنرانی اعلام شد که از فردا سخنرانی های مختلفی از مراجع از طریق ویدئو برای زندانیان در مسجد پخش خواهند شد، چون تعداد زیاد بود و همه نمی توانستند داخل مسجد بنشینند بنا بر این آنها یک چهارپایه بلند چرخدار برای انتقال تلویزیون درست کردند، از آن به بعد تلویزیون را در راهروی بند می گذاشتند، هنگام پخش برنامه ها کسی حق نداشت بخوابد و حتی اگر فرد مریضی روی تخت دراز کشیده بود توابین او را بیدار می کردند، نادمین که معتقد بودند بلندگوهای بند صدایشان به اندازه کافی بلند نیست چهار تا بلندگوی جدید را به این تعداد اضافه کرده بودند که صدای آنها گوشخراش و آزار دهنده شده بود! چند روز بعد حاج داود به داخل راهرو آمد و به مسئول بند گفت که می خواهد بچه های مذهبی و چپ را از هم جدا کند، به همین منظور تعدادی از بچه های مجاهد را از بند ما جدا کرد و برد، این شگرد جدید نتوانست بیش از چند ماه دوام پیدا کند چرا که بندهای دیگر هم پر از زندانی بودند، به همین خاطر برخی دوباره به بند دو بازگردانده شدند که در بین آنها تعدادی زندانی مجاهد نیز به چشم می خورد.

در کنار برگزاری سخنرانی های گوناگون توسط لاجوردی و برخی نمایندگان مجلس و غیره بعضی وقت ها نیز شروع به پخش مصاحبه افراد رده بالای گروه ها و سازمان های مختلف می کردند، در این مصاحبه ها کادرهای مرکزی و اعضای هیأت تحریریه اظهار پشیمانی و ندامت می کردند و خواستار این بودند که به آنها فرصتی داده شود تا به حاکمیت ثابت کنند که از کارهای خود پشیمان هستند و به طور جدی نادم شده اند، لازم به یادآوری است که این افراد برای شکار دیگران حتی با اکیپ های ویژه سپاه پاسداران همکاری می کردند! تعداد زیادی از بچه های مبارز در جریان همین گشت زدن ها دستگیر شده بودند، انجام مصاحبه در اوین و قزلحصار متداول شده بود، چنین گفته می شد که در اوین در موقع انجام این مصاحبه ها افراد را از بندهای مختلف به حسینیه می بردند تا به آنها گوش کنند، وقت و بی وقت هم توابین شروع می کردند به سر دادن شعارهایی از قبیل: "مرگ بر منافق و توده ای! مرگ بر اقلیت، اکثریت، امتی، با پیکار لعنتی! درود بر رزمندگان اسلام، سلام بر شهیدان!"

همزمان با مصاحبه ها در اوین توابین قزلحصار هم شروع کردند به برگزار کردن دعای کمیل و توسل در راهروی اصلی زندان، از همه می خواستند که در این مراسم شرکت کنند ولی خیلی ها تمایلی به این کار نشان نمی دادند و داخل بند می ماندند، تعدادی از هواداران با شنیدن این که بعضی از اعضای کادر مرکزی سازمان های مختلف شروع به مصاحبه و اظهار پشیمانی و توبه کرده اند تصور می کردند که این مصاحبه ها نمایشی هستند، می گفتند فلان شخص کادر مرکزی محال ممکن است که بریده باشد، بعد که واقعیت را می دیدند دچار افسردگی و نا امیدی می شدند و به خیل منفعلین می پیوستند، به این ترتیب بار بیشتری بر دوش آنهائی که هنوز مقاومت می کردند گذاشته می شد.

یک روز یکی از نمایندگان مجلس به نام هادی غفاری برای سرکشی به قزلحصار آمد و از بندهای مختلف دیدن کرد، گویا در بند هشت مجردی زنان که سرموضعی ها در آنجا بودند با اعتراض عده ای روبرو می شود، آنها خواستار این بودند که شیر به طور رایگان در اختیارشان گذاشته شود ولی در نهایت خواسته اعتراض کنندگان با مخالفت حاج داود روبرو می شود، غفاری به بند ما هم آمد که با پیشواز توابین روبرو شد و سخنرانی کوتاهی ایراد کرد، او گفت: "ما امیدواریم شما هر چه زودتر از زندان آزاد شوید و به کانون گرم خانواده تان بازگردید و این بار فرد مفیدی برای انقلاب و کشور باشید!" غفاری پس از دیدن مسجد و کتابخانه و کمی گفتگو با توابین بند را ترک کرد.

صبح روز بعد وقتی بچه ها برای دویدن و نرمش کردن به حیاط رفته بودند متوجه مار بزرگی که در گوشه هواخوری بود می شوند، چند نفری مار را کشته و مرده اش را می آورند داخل بند و به بقیه نشان می دهند، توابین که متوجه این کار شده بودند مار را می گیرند و می برند به زیر بند تحویل می دهند، این چندمین باری بود که در حیاط زندان مار می دیدیم، من و دیگر دوستان چند تایی از همین مار‌ها را در محوطه زندان دیده بودیم که مشغول بالا رفتن از لای درز و شکاف های دیوار اصلی بودند.

زندان گوهردشت که به اتمام رسید تعدادی زندانی را از اوین به آنجا بردند و ناگفته نماند که این انتقال بیشتر جنبه تنبیهی داشت، همان روز که این خبر را شنیدیم بعد از ظهرش حاج داود وارد بند شد و یک نفر زندانی را با کلیه وسایل همراه خود آورد و او را به مسئول بند سپرد، آن شخص یک زندانی عادی بود که برای تنبیه از بند یک به آنجا آورده بودند، بعد از مدت کوتاهی که در بند ما بود یک روز حاج داود آمد داخل حیاط و او را دید، از او پرسید که آیا آدم شده ای؟ آن فرد گفت: "اگر مدت دیگری اینجا بمانم من هم سیاسی خواهم شد!" حاج داود گفت: "زود برو وسایلت را جمع کن و زیرهشت منتظر باش!" بعد هم او را برای همیشه از بند ما بردند! دادستانی کرج دست از سر زندانیان کرجی برنمی داشت و هر چند وقت یک بار تعدادی از آنان را صدا می کرد تا دستگیر شدگان را شناسائی کنند! در این برهه لاجوردی واحد یک قزلحصار را که شامل هشت بند بود را از شهربانی گرفت و آنجا را هم پر از زندانی کرد!

او عده ای از بچه های مجاهدین را دوباره از بند ما به واحد یک برد، واحد دو نیز که نزدیک به دو برابر واحدهای دیگر بود برای نگهداری تعداد زیادی از اسرای جنگی عراقی استفاده می شد، بعد از اعتراض هائی که در بند هشت مجردی صورت گرفته بود حاج داود تعدادی از دختران را جدا کرد و آنها را به زندان گوهردشت فرستاد، ترکش این قضیه به بند ما هم اصابت کرد و فهرست بلندبالائی به مسئول بند داده شد که اسامی را بخواند و از آنها بخواهد که هر چه زودتر آماده شوند، اسامی در بلندگو خوانده شد و از افراد نام برده خواسته شد که در عرض پنج دقیقه حاضر شوند و به زیرهشت بروند، توابین با عجله جلوی در اتاق ها می رفتند و افراد را صدا می کردند، همه زود آماده شدند و رفتند زیرهشت، مسئول بند چند بار با پاسدار‌ بند تماس گرفت و گفت که اینها آماده هستند، نیم ساعت بعد همه را با چشمبند بردند بیرون و آنها را به انفرادی های گوهردشت فرستادند، من و برخی دیگر حدس زده بودیم که کمی بعد توابین به سراغمان خواهند آمد و این بار اسم ما نیز در آن فهرست خواهد بود، وقتی مسئول بند برای سرکشی آمد تا ببیند چند نفر از هر اتاق رفته اند به من و چند نفر دیگر اشاره کرد و با تأکید گفت: "دفعه بعد نوبت شماست!"

با گذشت زمان فشارها بیشتر می شدند، چند روز بعد اسامی تعداد دیگری را خواندند و گفتند با کلیه وسایل بروند زیرهشت بایستند! این عده کمتر از تعداد قبلی بود و توابین می گفتند که این دنباله فهرست اولی است، در بین این افراد پسری بود به اسم فرزاد که در شلوغی و بگیر، بگیر جوانان بعد از تظاهراتی که از جانب سازمان مجاهدین در خیابان مصدق انجام شده بود دستگیر شده بود، او دکه کوچکی در کنار خیابان داشت و سیاسی نبود به خاطر شرایط سخت آن زمان ده سال حکم برای او بریده بودند، فرزاد آدم شوخ و بذله گوئی بود و ماهرانه می توانست آهنگ ها و سازهای مختلفی را لب بزند، او در تقلید صدای شخصیت های گوناگون هم خیلی با استعداد بود و از آنجا که گاهی وقت ها توابین را مسخره می کرد آنها هم به تلافی اسم او را به زیر بند رد کرده بودند! از زمانی که وارد بند دو عمومی شده بودیم این چندمین باری بود که زندانیان بدون حکم را زیرهشت صدا می زند، تعداد کمی از زندانیان هنوز حکم نداشتند از جمله خود من که برگه رسمی دریافت نکرده بودم، در زیرهشت بعد از پرسیدن یک سری سؤال و نوشتن اسم و مشخصات ما می گفتند بروید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نیمه های سال ۱۳۶١ بود که یک روز اسم چند نفر را در بلندگو خواندند و اسم من هم در بین آنها بود، رفتم زیرهشت و مسئول بند پرسید: "حکم داری؟" جواب دادم: "نه!" گفت: "بگیر، این حکم تو است!" و برگه ای را به دست من داد، در آن لحظه برایم باور کردنی نبود که حکم جدید گرفته باشم، در برگه حکم نام و نام خانوادگی و تاریخ دادگاهم را نوشته بودند و ذکر شده بود که به پنج سال زندان محکوم شده ام، در سطر آخر نیز نوشته شده بود که یک روز پیش از خاتمه حکم به دفتر زندان گزارش بدهم تا در جهت آزادیم اقدام شود، با این که این حکم برایم خیلی زیاد بود ولی خوشحال بودم که از زیر حکم اعدام بیرون آمده ام، بیشتر از این بابت راضی بودم که می توانستم به مادرم بگویم حکم دارم و آن را به او نشان بدهم تا بلکه دلش کمی آرام بگیرد، او همیشه از من سؤال می کرد: "تو چرا حکم نداری و بقیه هم بندی های تو برگه گرفته اند؟"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی از بردن بچه ها به گوهردشت نگذشته بود که باز فهرست بلندبالائی را از زیر بند به مجتبی دادند که مسئول بند بود و خواسته بودند این افراد هر چه زودتر با کلیه وسایل به زیرهشت بیایند، اسامی را خواندند و اسم من هم در بین آنها بود! در بند همه به تکاپو افتاده بودند و می خواستند بدانند این افراد چه کسانی هستند و چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد؟ خیلی ها می دانستند که بیشتر این افراد از اتاق ما خواهند بود، همگی زود حاضر شدیم و رفتیم زیرهشت، وسایلمان را جمع کردیم و جلوی دست گذاشتیم، دمپائی هایمان را پا کردیم و چشمبندهایمان را برداشتیم که وقتی صدا کردند دیگر دنبال چیزی نگردیم، این بار کمی بیشتر از حد معمول زیرهشت معطل شده بودیم، در این میان مسئول بند و معاون او سعی می کردند از بچه هائی که تمایل داشتند در قزلحصار بمانند تعهد بگیرند و آنها را در موضع ضعف قرار دهند!

در این بین پاسدار ‌بند چند دفعه به داخل بند سرکشی کرد و چندین بار آمد و رفت کرد، خیلی منتظر شده بودیم و نمی دانستیم آخر چه خواهد شد. رفت و آمد مجتبی به زیر بند همچنان ادامه داشت و به این ترتیب چند ساعتی گذشت و ما هم چنان منتظر ایستاده بودیم، شام را تقسیم کردند ولی ما همچنان در انتظار صدا کردن و انتقال به گوهردشت بودیم، هوا دیگر به طور کامل تاریک شد و بعد از پنج ساعت ایستادن در آنجا به ما گفتند که به اتاق های خود برگردیم! همه بچه ها از برگشت و باقی ماندن ما خوشحال شدند، در بند اعلام شده بود که از این به بعد هیچکس حق درست کردن کار‌دستی را ندارد! پاسدار نمی خواست بچه ها فکرشان را با این کارها سرگرم کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز در بلندگو گفته شد که از فردا همه باید قبل از ساعت هفت صبح به حیاط بروند و شروع به ورزش کنند! من خودم ورزش را دوست داشتم و برایم مسأله ای نبود ولی آنهائی که می خواستند استراحت کنند مجبور بودند تحت فشار به حیاط بروند، این عده حتی شامل کسانی که مریض بودند و یا نمی توانستند شب ها زود بخوابند هم می شد، چند روزی همه را بردند هواخوری و شروع کردند به نرمش دادن ولی این کار مؤثر واقع نشد و بعد از مدتی منتفی گردید، شاید به این ‌خاطر که خود توابین صبح ها بیشتر از بقیه می خوابیدند و علاقه ای به ورزش نداشتند! دویدن و نرمش کردن بدون کفش کار سختی بود، برخی از بچه ها سلیقه به خرج داده و دمپائی ها را به صورت کفش درآورده بودند تا موقع دویدن از پاهایشان نیفتند، برخی دیگر هم از کفش هائی که ته آنها از بین رفته بود استفاده کرده بودند و با دوختن کف دمپائی به جای کف سوراخ شده قبلی می توانستند هنوز با آنها بدوند.

گاهی وقت ها مشاهده می شد که تک و توکی از بچه هائی که شناس و به قول معروف پارتی داشتند آزاد می شدند یا حکم های آنها تقلیل پیدا‌ می کردند، این قضیه از این نظر حائز اهمیت بود که در چنین شرایط سخت و دشواری که همه زیر تیغ رژیم بودند بعضی اشخاص می توانستند با پارتی بازی یک تعداد از زندانیان را آزاد کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ماه رمضان شروع شد و تعدادی از زندانیان مجاهد با شروع روزه زودتر از موعد به پیشواز ‌رفتند، توابین نسبت به این کار بیشتر علاقه نشان می دادند، برنامه ماه رمضان در بند اعلام شد و از این به بعد قرار بود سحر یک وعده غذای گرم داده شود که در ضمن صبحانه هم محسوب می شد، عصر هم یک وعده غذای گرم داده می شد که ناهار و شام به حساب می آمد، در بلندگوها اعلام کردند هیچکس حق ندارد روزه خواری کند، وسیله ای هم نداشتیم تا غذای نگه داشته شده را گرم کنیم و موقع ناهار بخوریم، تنها یک بار چند عدد یخدان داخل بند آوردند و فروختند و از آن روز به بعد یخ هم فروخته می شد، ما چیزهای فاسد شدنی را در یخدان نگهداری می کردیم، گاهی وقت ها هم که یخ نبود احتمال فاسد شدن غذاها و مسموم شدن بچه ها زیاد می شد، ما غذایمان را در وقت ناهار به طور معمول می خوردیم، بچه های اتاق های کناری هم همین کار را می کردند، هر اتاق پرده ای جلوی نرده ها می کشید و دو تا سفره انداخته می شدند و بعد شروع به غذا خوردن می کردیم.

بند در حالت عادی خودش به اندازه کافی کسل و خسته کننده بود، به خصوص با فشارهای آنچنانی و نمایش ویدئو که روزانه برایمان جیره بندی شده بود، ماه رمضان به نوبه خود تأثیر بدتر و منفی تری بر این مسائل می گذاشت، آنهائی که روزه می گرفتند بیشتر می خواستند استراحت کنند و بخوابند و به همین دلیل در این یک ماه هر وقت می رفتیم داخل حیاط و برمی گشتیم می دیدیم عده ای خوابند، تمام بند ‌و اتاق ها به خاطر خواب شبانه روزی بو گرفته بودند و روزه گیرها نیز بعد از چند روز ترشرو و عصبی می شدند و دهانشان بوی بد می گرفت، در طی این یک ماه بچه های چپ هم صبح ها زود از خواب بیدار می شدند، در حیاط که باز می شد می رفتیم هواخوری و مشغول قدم زدن و مشاهده طلوع خورشید از پشت سلسله جبال البرز می شدیم که منظره ای بی نهایت زیبا و وصف ناپذیر بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

توابین به جنب و جوش افتاده بودند و شبانه روز فعالیت می کردند و تمرکزشان در زمینه های عقیدتی، سیاسی، تبلیغی، فرهنگی و هنری بود، در کنار فعالیت های این چنینی هر روز برای عده ای هم برنامه می ریختند و به اصطلاح روی آنها کار می کردند، تعداد توابین کم نبود و به همین خاطر یکی می رفت و دیگری می آمد، خلاصه این که کارشان تمامی نداشت، آنها با گماردن توابین در اتاق های مختلف دقیقا فهمیده بودند هر فرد در چه شرایطی است و باید روی چه کسی نیرو گذاشته شود تا بتوانند او را تواب یا منفعل کنند!

به موازات این گونه فعالیت ها در بند، توابین بند کارگری نیز سرگرم ساختمان سازی در داخل محوطه زندان بودند، آنها تعدادی ساختمان های یک طبقه با امکانات کامل می ساختند و تعدادی از زندانیان بند یک عمومی هم به کمکشان می رفتند، از جمله این افراد امیر انتظام سخنگوی دولت موقت بازرگان بود که برای کارگری و ساختمان سازی بیرون می رفت، گفته می شد مخارج این خانه ها را سرمایه داران بند یک پذیرفته بودند و به این ترتیب توانسته بودند اجازه ساختن آنها را از حاج داود بگیرند، این خانه ها برای این ساخته می شدند که زندانیان بند یک که عادی و سیاسی بودند و به خصوص سرمایه دارانی که مخارج آن را پذیرفته بودند بتوانند روزهای آخر هفته زن و بچه خودشان را به آنجا ببرند تا به مسائل زناشوئی و خانوادگی خود بپردازند، ناگفته نماند که خانواده ها می توانستند همه نوع غذا برای خوردن از خانه بیاورند، در کنار این خانه سازی ها بخش بزرگی از محوطه واحد سه را که نیزار بود برای درختکاری و صیفی کاری آماده می کردند، به همین منظور یک چاه بزرگتر در کنار چاه قبلی که آب زندان را تأمین می کرد حفر کردند تا از آب آن برای کشاورزی نیز استفاده کنند.

لاجوردی برای مقابله با افشاگری های رسانه های داخلی و خارجی از شرایط نا‌مساعد و غیر انسانی زندان های رژیم تصمیم گرفت هر بار تعدادی از توابین سازمان ها را به نماز جمعه ببرد تا برای نمازگزاران صحبت کنند و دلایل بازگشت خود به دامان جمهوری اسلامی را برای آنها توضیح دهند! همچنین از مجله ای که در زندان توسط توابین چاپ می شد به عنوان سند برای ادعاهای خود استفاده می کرد، برای برخی از افراد سیاسی که در بیرون بودند باور این مسأله دشوار بود که بعضی ها این گونه تواب شده اند و به نماز جمعه می روند، به عنوان نمونه یکی از بچه های اتحادیه کمونیست ها به نام بابک که در بیرون بوده و پذیرش این قضیه برایش غیر قابل قبول بود تصمیم می گیرد به نماز جمعه برود تا با چشم خودش از نزدیک همه چیز را ببیند، او فکر می کرده که رهبران سازمان ها مصلحتی این کار را کرده اند.

او یک روز جمعه به سمت دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز به راه می افتد، بابک تصمیم می گیرد که اطراف محل برگزاری نماز را بگردد تا شاید بتواند یکی از فعالین اتحادیه کمونیست ها را در آنجا ببیند، وقتی که مشغول گشتن زدن بوده سرانجام در سر یکی از کوچه های نزدیک دانشگاه تهران گویا وحید سریع القلم را می بیند، او برای این که جلب توجه کند به مقابل وحید می رود و شروع به یواش راه رفتن می کند، فکر می کرده که وحید او را خواهد دید و به دنبالش خواهد آمد ولی این طور نمی شود، بابک می فهمد که وحید متوجه او نشده است، دوباره به مقابل او می رود و این بار نگاهی مکثدار به او می اندازد و بعد شروع به راه رفتن می کند، ناگهان وحید شروع به فریاد می کند و به پاسدارها می گوید که دستگیرش کنید! بابک دستگیر و روانه زندان می شود، او را به زیر ضرب می برند ولی چون چیز خاصی از او نداشتند موقتا دست از سرش بر‌می دارند، بازجویش به او گفته بود: "اگر چیزی از تو پیدا کنیم پدرت را درمی آوریم!" او را به بند عمومی می فرستند، یکی از توابین بابک را شناسائی می کند و چیزهائی از او رو می شوند، دوباره او را به زیر ضرب می برند!

در قزلحصار پاسدارها و توابین مکانی را درست کرده بودند به اسم گاودانی که در بین ما زندانی ها به "قیامت" معروف بود، اتاقی بود که آن را به بخش های کوچک تقسیم کرده بودند، عرض هر بخش به اندازه شانه های یک نفر بود، افراد را با چشمبند می گذاشتند داخل این محل دخمه مانند و مجبور می کردند به صورت نشسته در آن قرار بگیرند، زندانی در آنجا تنها بود و نه چیزی می دید و نه حرفی می شنید! هنگام غذا جیره شان را می دادند و می رفتند و آنها هیچ وقت اجازه برداشتن چشمبند‌هایشان را نداشتند حتی نیمه شب ها و فقط موقع غذا خوردن می توانستند آن را کمی بالاتر ببرند! توابین عده ای از زندانیان را جدا کرده و به "قیامت" فرستادند، آنها این بار سعی می کردند کسانی را انتخاب کنند که با آوردن کمی فشار بتوانند آنها را منفعل کنند، حاج داود این کار را در گوهردشت هم انجام ‌داده بود، او بیشتر به سراغ سلول های انفرادی دختران می رفت تا ببیند آنها در چه وضعیت جسمی و روحی هستند، چند هفته ای گذشت و بچه هائی را که به گاودانی برده بودند برگرداندند، برخی همچنان بر سر مواضع قبلی خود بودند و بعضی دیگر منفعل شده و در اتاق های کوچک جلوی بند جای داده شدند.

برنامه های ویدیوئی زیاد شده بودند به طوری که در دو نوبت صبح و بعد از ظهر آنها را پخش می کردند، دیگر کسی وقت آزاد برای خودش نداشت و به اجبار باید تمام سخنرانی ها را تماشا می کردیم بدون این که اجازه هیچ گونه تنوع و زنگ تفریحی داشته باشیم! در یکی از همین روزها که دوباره سر و کله لاجوردی پیدا شد و توابین طبق معمول شعار: "صلی علی محمد، یار امام خوش آمد!" را سر دادند چند دقیقه بعد لاجوردی به مسئول بند گفت: "به همه بگو بیایند داخل راهرو بنشینند!" بعد از اعلام این خبر توابین رفتند تمام گوشه کنارها را نگاه کردند تا مبادا کسی در جائی پنهان شده باشد، یک مرتبه در بند باز شد و عده زیادی نقابدار وارد شدند و از همان ابتدای راهرو شروع به خیره نگاه کردن به تک تک بچه ها کردند! به انتهای راهرو که رسیدند دوباره به سر بند برگشتند و این عمل را تکرار کردند تا مطمئن شوند که همه را دیده اند، در این بین کسانی را که نشان شده بودند با اشاره به زیرهشت بردند، در آنجا بعد از پرسیدن چند سؤال مشخص می شد که آیا آنها اوین رفتنی هستند یا خیر!

این قضیه گذشت تا این که چند روز بعد با بهانه ای واهی که: "شما توابین را مسخره کرده اید!" دوباره در اتاق ما را بستند، چند هفته ای را به همین منوال سپری کردیم، در ملاقات با مادرم خیلی دلم می خواست پس از احوالپرسی چیزهائی راجع به شرایط زندان برایش بگویم تا او هم در جریان قرار بگیرد ولی متأسفانه خیلی چیزها بودند که نمی شد به او گفت، در این برهه توابین خیلی حساب شده کار می کردند و تمام زندانیان را زیر نظر داشتند، هیچکس حق نداشت چیزی به کسی تعارف کند و اگر توابین می دیدند سریع به اتهام اشتراکی غذا خوردن افراد را زیر فشار روحی می بردند و برایشان پرونده سازی می کردند! در این مقطع صف نمازگزاران طولانیتر از همیشه شده به انتهای بند رسیده بود و عده ای مصلحتی و فقط به خاطر این که زیر فشار نروند دست به این عمل می زدند!

توابین برای زیر نظر گرفتن بچه ها ابتکار تازه ای به خرج داده بودند، به این صورت که بعضیشان می آمدند وسط حیاط می نشستند و اسم افرادی را که باهم راه می رفتند را می نوشتند، در یکی از همان روزها برای قدم زدن دور حیاط به سراغ یکی از دوستانم رفتم ولی او تمایلی نشان نداد، از او جدا شدم و کمی که به این مسأله فکر کردم متوجه شدم حق با او بوده است چرا که با هر ‌فرد با توجه به توان و شرایط خودش می بایست برخورد کرد، من چون شرایط دوستم را نمی دانستم بنا بر این حق را به او دادم، چند لحظه بعد با یکی دیگر از رفقا مشغول قدم زدن شدم، توابین زندانیان نوجوانان را وادار می کردند که تنها قدم بزنند، برخی از زندانیان داوطلبانه این کار را انجام می دادند، نادمین در بند اعلام کرده بودند که هیچکس حق ندارد با بچه های کمتر از هیجده سال حرف بزند یا طرح دوستی بریزد، به همین خاطر نوجوان ها را که حدود پانزده نفر بودند درون دو اتاق کوچک که در جلوی بند بود جای دادند!

دو نفر آنها از بچه های بلوچ بودند که اسم یکی اسحاق بود، او پسر خوب و مؤدبی بود و با من و دیگران رفیق بود و شوخی می کرد، خیلی ها با بچه های زیر هجده سال دوست بودند و شوخی می کردند، توابین برای آن که روحیه این افراد را بشکنند به جدا کردن جوانتر‌ها دست زده بودند چون می دانستند اگر بریدن در میان باشد آنها زودتر از بقیه خواهند برید، حدس توابین درست بود چون بعد از مدتی نیمی از آنها بریدند و تواب یا منفعل شدند، در ادامه شوخی های گذشته وقتی داخل حیاط راه می رفتم ناگهان فردی محکم با مشت به پشتم می زد، وقتی بر‌می گشتم دوستم اسحاق را پشت سر خود می دیدم، او یواشکی می خندید و دور می شد، به او می گفتم: "حواست باشد چون توابین از پشت پنجره آبدارخانه نگاه می کنند!" شرایط خانوادگی او را می دانستم و به همین دلیل دوست نداشتم که فشار دیگری روی او آورده شود.

همه بچه های بلوچ ملاقاتی داشتند غیر از اسحاق، چرا که پدر او نابینا بود و مادرش هم کرج را خوب نمی شناخت، به همین خاطر نمی توانست تنها برای دیدن فرزند خود به تهران بیاید، حدود دو سالی که دوستان بلوچ دربند ما بودند اسحاق هیچ وقت ملاقاتی نداشت، برای من ناراحت کننده بود که او را در این اوضاع و احوال نامناسب تنها بگذارم، مدت زمانی که باهم بودیم هیچ وقت او را از شوخی کردن با خودم منع نمی کردم چرا که این کار می توانست اثرات روحی نامناسبی روی او داشته باشد، در طی این مدت اسحاق برای خودش جوان چهارشانه، بلندقد و نیرومند شده بود که در مقایسه با روزهای اول خیلی تفاوت کرده بود، چند تائی از بچه های کم سن و سال دیگر نیز بودند که کم و بیش در این چنین شرایطی به سر می بردند.

تعدادی از افراد خارج کشوری یعنی آنها که زمان شاه خارج از کشور بودند و پس از قیام به ایران آمده به دلایل مختلف دستگیر و زندانی شده بودند و همچنین اشخاص دو رژیمه یعنی آنها که در زمان شاه نیز زندانی سیاسی بودند بعد از دستگیری در زیر فشار زندان بریدند و تواب شدند، ناگفته نماند که برخی از آنها در زندان جمهوری اسلامی نیز مقاومت خوبی از خود نشان داده بودند، شرایط داخل بند طوری شده بود که افراد خیلی زود سمت و سو می گرفتند، فرصت خوبی برای توده ای ها و اکثریتی های تواب پیش آمده بود که به سراغ هواداران سازمان هائی که گرایش فکری به سمت آنها داشتند و یا فصل مشترک با آنها ساخته بودند بروند، این مسأله برای پاسدارها هم خوشایند بود چرا که خوب می دانستند خط فکری توده ای ها مثل مار بدون نیشی می ماند که به راحتی می توانند با آن کنار بیایند.

یک بار یکی از بچه های اکثریتی به من گفت: "آیا شنیده ای که شوروی از نقض حقوق بشر در ایران انتقاد کرده؟" او این حرف را با خوشحالی مطرح می کرد و این طور نتیجه می گرفت که پس شوروی کشور سوسیالیستی و خوبی است! از او پرسیدم: "پس چرا وقتی که شوروی از رژیم فعلی به عنوان یک حکومت ضد امپریالیستی دفاع می کرد حرفی نمی زدی؟ گویا تو فقط آن چیزهائی را که خودت دوست داری می بینی و بر روی بقیه چیزها خط بطلان می کشی، از این که شوروی چنین حرفی زده ناراحت نیستم ولی یک فرد باید تمام جوانب و گفته ها را در نظر بگیرد و یک بعدی فکر نکند!" ناگفته نماند که در برهه ای که من این حرف ها را می زدم فشار در داخل بند آن چنان بالا بود که هیچکس مایل نبود راجع به چنین چیزهائی موضع گیری کند ولی من چون از حرف طرف مقابل عصبانی شده بودم کمی با او بحث کردم.

مصاحبه تعدادی از اعضای کادر مرکزی حزب توده که بعد از دستگیری تواب شده بودند از طریق ویدیوی سراسری در تمام بندهای قزلحصار پخش شد، به این طریق زیر پای توده ای های داخل بند تا حدود زیادی خالی شد و به همین خاطر چند تائی از توده ای های اتاق ما به اتاق های کوچکتر جلوی راهرو نقل مکان کردند، بعضی از توده ای ها هم سرشان را پائین انداخته بودند و زندگی خودشان را می کردند ولی من رابطه دوستی خودم را با آنها سوای طرز تفکرشان حفظ کرده بودم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آمار بیماران هر روز بالاتر می رفت و تعداد افراد مبتلا به قارچ پوست و گال زیاد شده بود، همچنین تعداد افرادی که معده درد داشتند و به اصطلاح به آنها معده ای می گفتند نیز رو به افزایش گذاشته بود، عده ای نیز کمر درد گرفته بودند و به جمع بیماران اضافه شدند، ناگفته نماند اشخاصی که قارچ گرفته بودند می بایست هر روز جلوی آفتاب دراز می کشیدند تا بلکه در اثر نور خورشید زودتر درمان شوند، افراد بند روابط خوبی با یکدیگر داشتند و در این جور مواقع به یاری یکدیگر می آمدند، به عنوان نمونه بیشتر زندانی ها چیزهائی از قبیل دارو، میوه، قرص، لباس و یا هر چیز دیگری که از خانواده خود دریاقت می کردند را در اختیار کسانی که ملاقاتی نداشتند می گذاشتند تا این اشخاص از این بابت احساس کمبود نکنند، توابین که از این موضوع عصبانی بودند می خواستند به هر طریقی که شده جلوی این کار را بگیرند!

در هر نوبت دو گونه گزارش به زیر بند فرستاده می شد، یکی گزارش معمولی روزانه بود که توسط توابین نوشته می شد و دیگری توسط افرادی بود که تازه نادم شده بودند، نادمین برای اثبات ادعای ندامت خودشان گزارش می نوشتند، این طومارها علیه افرادی بود که آنها را از قبل از دور یا نزدیک می شناختند، مراحل تواب شدن به این ترتیب بود که ابتدا فرد مورد صحبت در خودش فرو می رفت و بعد هم از دیگران کناره گیری می کرد، در کل این کارها شرایط مساعدی برای دیگر نادمین مهیا می کرد تا به سراغ او بروند، وقتی فرد مزبور می برید و به طرف دیگر می رفت از فردای آن روز شروع به ورزش و دویدن و خندیدن و بالا و پائین پریدن می کرد، گوئی این شخص ابتدا در زندان بوده و آن هم زندانی که خودش برای خودش درست کرده بود و بعد از رفتن به طرف دیگر خود را آزاد می یافت! شاید خیلی ها فکر می کردند که با رفتن به طرف دیگر آزادیشان حتمی می شود چرا که توابین راحت تر آزاد می شدند و یا حکم آنها تقلیل پیدا می کرد.

حاج داود برای هر چه بهتر برگزار کردن دعای کمیل و توسل در زندان مرتضوی را که شعار‌گوی قبل از خطبه های نماز جمعه تهران محسوب می شد به قزلحصار آورده بود، به توابین گفته شد به همه بگویند بیایند بیرون و داخل راهروی اصلی زندان بنشینند، گاهی وقت ها به علت طولانی نشستن پای ویدئو بچه ها شروع به چرت زدن می کردند که توابین اجازه نمی دادند و به آنها گوشزد می کردند! شاید تنها مواقعی که می شد با خاطر آسوده چرت زد زمانی بود که چراغ راهرو را خاموش می کردند، این قبیل برنامه ها نزدیک به دو ساعت به درازا می کشیدند!

یک بار داخل بند اعلام کردندکه می خواهیم سمپاشی کنیم، دستگاهی که برای سمپاشی آورده شده بود از نوع باغبانی بود که برای از بین بردن آفات درختان استفاده می شد، ما هم از فرصت استفاده کردیم و تمام تشک ها و پتوها را کف زمین پهن کردیم تا آنها را سمپاشی کنند، با این که این نحوه سمپاشی با اصول بهداشتی مغایرت داشت ولی چاره دیگری نداشتیم و باید پراکنده شدن سم در اطرافمان را تحمل می کردیم، تقسیم کار کرده بودیم و یک تعداد در اتاق ماندیم تا وسایل را پشت و رو کنیم، بقیه هم پتوها و تشک های سمپاشی شده را به حیاط می بردند تا جلوی آفتاب پهن کرده به این طریق بوی آنها تا حدودی از بین برود، تا قبل از بسته شدن حیاط آنها را داخل هواخوری به همان حالت می گذاشتیم و هر از چند گاهی آنها را پشت و رو می کردیم، قبل از آوردن به اتاق نیز آنها را تکاندیم که کار سخت و خسته کننده ای بود، نظافت اتاق و مرتب کردن وسایل در مرحله آخر انجام ‌شد، در روزهائی که هوا گرم بود لباس هایمان را می بردیم داخل هواخوری و آویزان می کردیم تا تمام روز آفتاب بخورند، به این طریق می خواستیم از شپش زدن آنها جلوگیری کنیم.

اوضاع و احوال بند خراب و همه چیز تحت تسلط توابین بود، با کوچکترین بهانه ای بچه ها را می فرستادند پیش حاج داود تا فکری برای چگونگی تنبیه آنها بکند، این کار اغلب منجر به انتقال شخص به بندهای دیگر و کتک خوردن و سرپا نگه داشتن او برای مدت طولانی در اتاق های زیر بند می شد! چند تائی سرمایه دار در بند ما بودند، حاج داود و توابین به آنها هیچ کاری نداشتند، به خصوص یکی از آنها که فرد ثروتمندی بود و منوچهر نام داشت، توابین هنگام پخش غذا همیشه سعی می کردند یک تکه ماهیچه و یا گوشت در بشقاب او بگذارند، منوچهر اغلب با حاج داود شوخی می کرد و هر یک سعی می کردند حرف های خودشان را در قالب متلک انداختن به دیگری بزنند، منوچهر از شرکت کردن در هر گونه برنامه ای که برای بند گذاشته می شد معاف بود، خودش با خیال راحت کتاب و دفتر انگلیسیش را برمی داشت و می رفت به حیاط وشروع به خواندن زبان خارجی می کرد.

بعد از زیر ضرب رفتن حزب توده عده ای از اعضای این سازمان را که در ارتش فعالیت می کردند نیز دستگیر کردند، این عده بعد از گذراندن مراحل اولیه بازجوئی به بند ما فرستاده شدند، به دستور مسئول بند اتاق را تخلیه کردیم، هر کدام از ما را به اتاقی فرستادند، همه ارتشی ها را به اتاق بیست و ‌سه بردند، در ضمن دو تا از توابین را به عنوان نفوذی با آنها انداختند، بعد از مدتی که خبر خاصی در آنجا نشد توابین عده ای را جدا کرده به اتاق های جلویی فرستادند و بعد از مدت یک ماه آنجا را خالی کردند، دوباره اسامی عده ای را خواندند و گفتند: "به اتاق بیست و ‌سه بروید!" اسم من هم در بین آنها بود، این بار از بچه هائی که به اتاق بیست و ‌سه فرستاده بودند تعداد کمتری را توده ای ها و اکثریتی ها و اغلب را بچه های سازمان های چپ از جمله پیکار، اقلیت، راه کارگر و چریک ها تشکیل می دادند، برخلاف گذشته این بار کسی از بچه های مجاهدین به اتاق ما فرستاده نشد.

چند روز بعد شخص تازه واردی به بند ما فرستاده شد و او را یکراست به اتاق ما فرستادند، اسمش هوشنگ بود و یکی دو نفر از هواداران اکثریت با او در اوین هم اتاق بوده و هوشنگ را از نزدیک می شناختند، یکی از تخت ها را برای او خالی کردیم تا بتواند راحت تر در آنجا استراحت کند، هوشنگ تا حدودی تعادل روحی و روانی خودش را از دست داده بود، افرادی که او را از اوین می شناختند می گفتند که خانواده او از وضع مادی بالنسبه خوبی برخوردارند، هوشنگ حتی برای ادامه تحصیل مدتی را در خارج کشور گذرانده بود و سپس به ایران برگشته بود، گویا بعد از مراجعت به سازمان پیکار گرایش پیدا کرده بود و در همین رابطه هم دستگیر و شکنجه شده بود، هم اتاقی سابق هوشنگ می گفت متأسفانه هوشنگ پس از هر بازجوئی و شکنجه که به اتاق برمی گشت مورد تمسخر و آزار بعضی از بچه های مجاهدین قرار می گرفت، گویا به او لقب خارج کشوری داده بودند، در مجموع فشارها و تمسخرهای مضاعف باعث شده بود که هوشنگ تعادل روحی خود را تا حدودی از دست بدهد!

بچه ها از شنیدن سرنوشت او متأثر شدند، کوته بینی عده ای باعث می شد که زندگی بعضی ها جور دیگری ورق بخورد و به گونه ای از مسیر اصلی خودش خارج شود، در این راستا آنهائی که شناخت درستی از طرف مقابل خود نداشتند دو برخورد متفاوت و گاه متضاد با هوشنگ می کردند، برخی دوست داشتند در تمام کارها با هوشنگ همکاری کنند و از طرف دیگر تک و ‌توکی هم بودند که به هوشنگ به دید یک کانال تلویزیونی نگاه می کردند، از جمله همان فرد اکثریتی هم اتاق سابقش در اوین، هر وقت که احتیاج به تفریح و خنده داشتند سراغ هوشنگ می رفتند و شروع به سر ‌به سر گذاشتن او می کردند تا چیزی بگوید و واکنشی نشان دهد که برای آنها جالب باشد! من بالشخصه هیچکدام از این دو برخورد را قبول نداشتم و موافق کارهای این افراد نبودم، در این زمان تعداد افراد اتاق به بیش از سی نفر رسیده بود، هیجده نفر روی تخت ها، دوازده نفر کف زمین و بقیه داخل راهرو می خوابیدند، به علت فشار زیادی که به انواع مختلف به زندانیان وارد می شد عده ای به مرز جنون رسیده بودند!

یکی از بچه های مازندران به اسم فرشید جعفری را به اتاق ما فرستاده بودند، برادر فرشید که فرخ نام داشت از بچه های بالای سازمان چریک های فدائی بود که بعد از دستگیری در مراحل بازجوئی می برد و تواب می شود، او به همکاری با رژیم می پردازد و عده ای را در گشت های خیابانی شناسائی و روانه زندان می کند، گویا فرخ قبل از دستگیری و بریدن از جمله افرادی بوده که به فلسطین می رفته تا به مبارزان آنجا کمک کند، بعد از اتمام کار دادستانی او را به بند ما فرستادند ولی چون برادرش آنجا بود و همیشه باهم بحث می کردند فرخ را به بند کارگری منتقل کردند، ناگفته نماند که فرشید هنگامی که به ملاقات فرخ آمده بوده توسط او لو می رود و دستگیر می شود، حاکم دادگاه شرع هم برای او حکم هفت سال زندان صادر می کند، حاج داود چون برادر فرشید را می شناخت سعی بر این داشت که فرشید را هم به تسلیم بکشد، حاجی مزورانه او را به بحث می کشید و او هم ساده لوحانه گول می خورد! فرشید پیش از این که به مرز جنون برسد بارها توسط من و بقیه نصیحت شد که با توابین و حاج داود بحث نکند ولی او تندروی می کرد و گوش به این حرف ها نمی داد!

آن روزها توابین برای آوردن فشار بیشتر به زندانیان جیره سیگار را کاهش دادند، من و بعضی دیگر تصمیم گرفتیم که برای سیگاری ها سهمیه بگیریم و به همین خاطر گاه گداری مجبور بودیم جلوی توابین سیگار بکشیم، در ابتدا که سیگار زیاد بود بچه ها چند بسته ای برای خود ذخیره کرده بودند، من هم دو بسته سیگار پیش خودم نگه داشتم، این قضیه هر روز حادتر می شد به طوری که هر از چند ‌گاهی سیگار می آوردند و می فروختند، بعد از مدت کوتاهی دیگر خبری از آوردن و فروش سیگار نشد، مدتی که گذشت سیگاری ها به فکر چاره افتادند، آنها شروع به تقسیم کردن یک نخ سیگار به دو قسمت کردند تا بتوانند در دو نوبت جداگانه آن را بکشند ولی باز از آوردن سیگار به بند خبری نشد، این بار یک نخ سیگار را به چهار قسمت تقسیم کردند تا بتوانند حداقل در هر نوبت پکی به آن بزنند، بعد هم چون ذخیره سیگار بند تمام شد نوبت گذاری کردند تا بتوانند در طول روز فقط یک پک به سیگار بزنند.

در این هنگام بعضی ها و از جمله خود من شروع به صحبت و بحث با سیگاری ها کردیم، محور بحث در مورد ضررهای سیگار کشیدن بود، سیگاری ها نمی پذیرفتند که سیگار کشیدن جنبه روانی دارد، این تصور آنها غلط به نظر می رسید که کشیدن سیگار موجب رفع خستگی و یا آرامش اعصاب در افراد سیگاری می شود، برای آنها سیگار کشیدن معنی دیگری هم داشت و بر این باور بودند که تنها با تکیه بر سیگار می توانند بخشی از فشارهای موجود در بند را از روی دوش خود بردارند، مانند یک فرد الکلی که وقتی مشروب می نوشد دیگر به امور و جریانات پیرامون خود چندان نمی اندیشد، وضعیت بحرانی سیگار به حد اعلای خود رسیده بود و تنها در این میان اکثریتی ها و توده ای ها تعداد کمی سیگار ذخیره داشتند که آن هم به لحاظ امکانات خوب قبلیشان بود، به طور کلی آنها همه چیز را به مقدار زیاد خریداری و انبار می کردند، بعضی از سیگاری ها شروع به خشک کردن برخی از سبزیجات کردند تا با پیچاندن آنها در کاغذ روزنامه بتوانند از آنها به جای سیگار استفاده کنند!

ما این مورد را به سیگاری ها یادآوری کردیم که این کار نشان دهنده ضعف و سستی شماست، با آوردن مثال هائی از کتاب و روزنامه سرانجام توانسیتم ثابت کنیم که این کار آنها اشتباه می باشد، ناگفته نماند که در شرایط نابسامان حاکم بر زندان اولویت بحث در مورد چنین موضوعاتی نبود ولی از طرف دیگر چاره ای نداشتیم و باید بعضی چیزها برای همه مشخص می شدند، بعد از آخرین بحث با افراد سیگاری آنها بدون تنگ نظری اشتباه خود را پذیرفتند، من هم برای آن که حسن نیت خودم را با آنها ثابت کنم رفتم دو بسته سیگاری را که نگه داشته بودم را آوردم و کف دست فیروز الوندی گذاشتم، او جوان خوب و پر جنب و جوشی بود، وقتی سیگارها را کف دستش دید با شک و تردید به آنها نگاه کرد، متوجه نگاهش شدم و گفتم: "شک نکن، خالی بندی نیست!" خوشحال شد، گوئی که به میهمانی دعوت شده بود، به بچه های سیگاری خبر داد که جشن بگیریم و همین حالا نفری نیم نخ سیگار بکشیم، بقیه هم که منتظر چنین فرصتی بودند زود چند نخ از سیگارها را بین بچه های بند تقسیم کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی بود که توابین سرودی را به صورت گروهی تمرین می کردند، این کار به نوبت در مسجد و در راهروی بند انجام می گرفت، این سروده توسط یکی از بچه های کرد که گفته می شد هوادار سابق کومله بوده سر هم بندی شده بود! بعضی از سروده های همین شخص را با آب و تاب و عکس و تصویر در مجله زندان چاپ می کردند، اسم شعر جدید او "من توبه کردم!" بود: "می خواهم حرفم را بگویم ‌ای مسلمان / حرفی نه از روی ریا بلکه ز ایمان / من توبه کردم، من توبه کردم، من توبه کردم!" قطعه دیگر او در رابطه با جنگ ایران و عراق بود که این چنین خوانده می شد: "پیروز دارش در جبهه های حق و باطل / صدامیان ترسان ز نام پاسداران / ای نام تو / پیروز دارش در جبهه های حق و باطل!" آخرین قطعه او خطاب به آمریکا بود و مضمونی این چنین داشت: "ظالم و ظلم هست هنوز هم اگر / ظلم به هر گوشه نشسته کمین / مرگ به شیطان بزرگ آمریکا / مرگ به شیطان بزرگ آمریکا !" توابین این سرودها را می خواندند تا خودشان را برای مراسمی که در بیرون از بند اجرا می شد آماده کنند، بر حسب اتفاق یکی از مسئولین عقیدتی زندان سرزده برای بازدید وارد بند شد که توابین با خواندن سرود و سر دادن شعار به پیشواز او رفتند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به سال ١٣۶٢ نزدیک می شدیم و هوا رنگ و بوی بهاری به خود گرفته بود، من برنامه هواخوریم را به سه قسمت تقسیم کرده بودم که شامل ورزش بامدادی، قدم زدن در نیمروز و راه رفتن شامگاهی پیش از بسته شدن در حیاط می شد، به این طریق می توانستم بیشترین استفاده را در طول روز از هواخوری بکنم و بقیه روز را برای مطالعه و خواندن روزنامه در داخل بند بگذرانم، عده ا‌ی دیگر هم بودند که همین برنامه را داشتند، در کل دیدگاه بچه های بند در مورد هواخوری را می شد به سه دسته تقسیم کرد: یک تعد‌اد از بامداد تا شامگاه داخل حیاط پرسه می زدند و مشغول بازی و تفریح می شدند، عده ای هم حد وسط را انتخاب کرده بودند و از مطالعه و هواخوری به تناسب و مقدار نیاز خود استفاده می کردند و دسته آخر که بی تفاوت به این موضوع برخورد می کردند یعنی برایشان در درون بند بودن یا به هواخوری رفتن فرق چندانی نمی کرد.

در مجموع می شد زندانیان را نیز به سه گروه تقسیم کرد: گروه اول سرموضعی ها بودند که در نوک پیکان حمله پاسدارها قرار داشتند، گروه دوم افراد منفعل بودند که فقط حکم خودشان را می کشیدند و کاری به چیزی نداشتند، دسته آخر هم نادمین یا تواب ها بودند که از آنجا که بریده بودند خود را در خدمت جمهوری اسلامی قرار داده بودند! بر حسب عادت پیش از بسته شدن هواخوری به حیاط رفتم و به قدم زدن پرداختم، در باغچه وسط حیاط یکی از زندانیان به نام حاجی زارع بنا به عادت سرگرم بذرپاشی و آبیاری کرت ها بود، او و چند زندانی دیگر کار باغبانی را عهده دار شده بودند و با جدیت و علاقه سرگرم مرتب کردن باغچه ها بودند، زارع فرد میانسالی بود که شغل اصلیش روزنامه فروشی در یک دکه کوچک در شهر کرج بود، او در زیر تابش نور خورشید از این کرت به آن کرت می رفت و با بیلی که در دست داشت مشغول زیر و رو کردن خاک ها و خرد کردن کلوخ ها می شد.

غروب ها آسمان جلوه گاه ترکیب و دگرگونی رنگ ها بود، با گذشت هر دم رنگی نو بر بوم بی کران هستی نقش می بست و زیبائی زندگی بر تار ‌و ‌پود زندانی می دوید، عده ای از بچه ها به دیوار انتهای حیاط تکیه داده محو تماشای افق بودند و هر یک به گونه ای در خاطرات خود غوطه می خورد و از بازی رنگ ها سرشار از لذت می شد، هواخوری تمام شد و در حیاط را بستند، چهارچرخه شام وارد بند شد و غذا مثل همیشه بین اتاق ها تقسیم گردید، بعد از غذا و جمع کردن سفره ها و تکاندن پتوهای زیر سفره در داخل حمام عده ای برای قدم زدن به راهرو رفتند و برخی دیگر برای تماشای تلویزیون راهی مسجد شدند، من و چند نفر دیگر داخل اتاق ماندیم، من روی لبه تخت اول و نزدیک میله های در نشسته بودم، نفر بعدی در انتهای اتاق و روی تخت بالائی نشسته بود و دیگری ما‌بین ما ایستاده بود، چند تا از بچه ها هم روی تخت ها دراز کشیده بودند، در همین هنگام سعید معاون بند از جلوی در اتاق ما گذشت و به دستشوئی رفت و بعد زود برگشت و به اتاق خودش رفت.

گویا سخنانی بین سعید و مسئول بند رد و بدل شدند و بعد او آمد جلوی در اتاق ما و به ما سه نفر اشاره کرد و گفت: "بروید زیرهشت بایستید!" - برای چی؟ "شما داشتید بحث می کردید!" - چنین چیزی نبوده است! "این شکلی که شما نشسته بودید به نظر می آمد که داشتید بحث می کردید!" یکی از بچه ها گفت: "از سر اتاق با ته اتاق چگونه می شود بحث کرد تا شما که داری از راهرو رد می شوی نشنوی؟" سعید گفت: "با من بحث نکنید و هر چه زودتر بروید زیرهشت!" نفر سوم به او گفت: "ما سه نفر اتهام های جداگانه داریم و بحثی نداریم که با همدیگر بکنیم!" معاون بند اضافه کرد: "حالا بروید زیرهشت بعد معلوم خواهد شد!" از آنجا که صحبت کردن با او بی فایده بود رفتیم زیرهشت ایستادیم، مسئول بند پاسدار را صدا کرد و چیزهائی راجع به ما به او گفت، سعید به ما گفت: "رو به دیوار بایستید و پاهایتان را چهار کاشی یا یک متر از یکدیگر باز بگذارید!"

همه با جوراب های نازک روی کاشی های سرد زیرهشت ایستاده بودیم، در ساعت های اولیه درد چندانی حس نکردم ولی هر چقدر که می گذشت فشار زیادی روی مهره های انتهائی کمرم احساس می کردم، درد کمر تصاعدی بالا می رفت تا به آن اندازه که فکر می کردم بی حس شده ام و دیگر بدنم تحت فرمان من نیست، ساعت سکوت بند فرا رسید و کم کم بچه ها آماده خوابیدن شدند، هر لحظه که می گذشت فشار بیشتری روی کمرهایمان احساس می کردیم، حدس می زدیم که این مسأله چند ساعتی بیشتر نباید به طول بینجامد ولی واقعیت خلاف این بود، فقط یک بار نیمه شب ما را به دستشوئی بردند و بعد هم به سر جای اولمان برگشتیم، سرپا ایستادن تا بامداد روز بعد ادامه پیدا کرد!دو روز بعد یکی از بچه های اکثریتی که با ما زیرهشت برده شده بود منفعل شد، به توابین گفته بود که دیگر نمی خواهد در این اتاق بماند و آنها هم پیشنهاد او را پذیرفتند و به یکی از اتاق های کوچک منتقلش کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این روزها سر توابین خیلی شلوغ بود، همین طور خودکار و کاغذ بود که برای نوشتن گزارش کار روزانه زندانیان مصرف می کردند، این گزارش ها بیشتر شامل حال افرادی بودند که پاسدار‌ها روی آنها حساسیت داشتند، توابین برای این که رفت و آمد‌های ما را تحت نظر بگیرند کنار نرده آهنی اتاق آینه کار گذاشته بودند که با آن بتوانند راهرو را به طور کامل زیر نظر داشته باشند و وقتی هم که به حیاط می رفتیم آنها از پشت پنجره اتاق هائی که مشرف به هواخوری بود مراقب رفتار و حرکات ما بودند، از نظر توابین دو نفری و یا چند نفری حرف زدن، قدم زدن یا روزنامه خواندن دلیل و نشانه سرموضع بودن شخص بود، تمام گزارش های نوشته ‌شده توسط مسئول بند به دست حاج داود می رسیدند، گزارش های رسیده شده بایگانی می شدند تا در موقع لازم برای زندانیان به صورت پرونده درآیند!

در وصف حماسه مقاومت و پایداری زندانیان و بچه هائی که در مقابل شکنجه ها‌ی جسمی و روحی رژیم ایستادگی می کردند دو بیت شعر زیر جایگاه خاصی برای من دارند: "هرگز دل ما ز خصم در بیم نشد / در بیم ز صاحبان دیهیم نشد / ای جان به فدای آن که پیش دشمن / تسلیم نمود جان و تسلیم نشد!" این دو بیت شعر که از سروده های فرخی یزدی است مقام و ارزشی خاص در دل من دارد که حضور در زندان و تحمل آن شرایط سخت مفهوم و عمق معنای والاتری را بر من آشکار کرده است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هوشنگ دوست هم اتاقی ما که در اثر شکنجه شدن اختلال حواس پیدا کرده بود گه گاه کارهای عجیب و غریبی می کرد که برای ما تازگی داشتند، به عنوان نمونه یک بار که ماست خریده بود مقدار کمی را همان روز مصرف کرد و بقیه را در قوطی شیر خشک ذخیره کرده و زیر تخت خود گذاشته بود تا در روزهای بعد مصرف کند، چند روز بعد گویا ماست درون قوطی شیر خشک می ترشد و یک شب وقتی که همه در خواب بودند نیمه شب با صدای ترکیدن چیزی عده ای وحشت زده از خواب پریدند، اول کمی به اطراف نگاه کردیم که ببینیم چه خبر شده اما چیز خاصی جلب توجه نکرد، چون صدا از اتاق ما بود مجبور شدیم که زیر تخت ها را نگاه کنیم که یکباره چشممان به در قوطی شیر خشک افتاد که مقداری ماست در اطراف آن ریخته بود، تازه متوجه شدیم که موضوع از چه قرار بوده، ناگفته نماند که در قوطی شیر خشک که فلزی بود همزمان با پریدن محکم به زیر تخت ‌خورده بود و در آن سکوت شب دو چندان صدا کرده بود!

از کارهای دیگر هوشنگ این بود که برای نماز خواندن صبح ها از روی پای بچه ها رد می شد و همه را لگد می کرد! لازم به یادآوری است که کف اتاق دوازده نفر می خوابیدند و فضائی نبود که بخواهیم برای رفت و آمد او خالی بگذاریم، هنگامی که حالت روانیش عود می کرد مقداری ماست برمی داشت و می ریخت درون بشقاب و بعد مقداری پوست پرتقال روی آن می ریخت و بعد کاغذ دور پرتقال را هم خرد می کرد و به مجموعه اضافه می کرد و در انتها کمی فلفل و نمک روی آنها می ریخت و بعد از اضافه کردن کمی آبلیمو شروع به خوردن آن می کرد! به او یادآوری می شد که از انجام این کار‌ها خودداری کند ولی او گوشش به این چیزها بدهکار نبود و اگر هم اصرار می کردیم واکنش نشان می داد، او لباس های کثیفش را داخل تشت می گذاشت و مقداری آب روی آنها می ریخت و بعد کمی آنها را پشت و رو می کرد و می گفت که شسته شده اند!

بعضی از بچه ها پیش دستی کرده و به هوشنگ پیشنهاد می کردند که بهتر است برای شستن لباس ها او را نظارت کنند و به این ترتیب او را تشویق می کردند که به کارهایش نظم و ترتیب بدهد، هوشنگ در کل خواهان شسته شدن لباس های خود به صورت معمولی نبود و در مقابل این پیشنهاد مقاومت نشان می داد و اغلب لباس های خیس خورده اش را می آورد و می انداخت زیر تشکش و بعد هم می رفت روی آنها می خوابید! برای مدتی کارش همین شده بود و دیگر نه به هواخوری می رفت و نه قدم می زد و فقط روی تخت دراز می کشید و با پتو صورتش را می پوشاند، کسانی که متوجه لباس ها شده بودند او را وادار می کردند که به حیاط برود و آنها را روی طناب آویزان کند، اوایل انجام این کار برایش سخت بود و مقاومت می کرد ولی چون می دید همه به او یادآوری می کنند مجبور شد که رعایت کند، هر چند وقت یک بار و بنا بر شرایط روحی گاهی لباس هایش را در حیاط خشک می کرد و بعضی وقت ها هم به همان شکل سابق رخت های مرطوب خود را زیر تشک می گذاشت و بعد می رفت روی آنها دراز می کشید!

مجموع کارهای هوشنگ مرا وادار کرد که به فکر چاره و راه حلی بگردم، می دانستم که او چای خیلی دوست دارد، بنا براین از این موضوع کمک گرفتم، صبح یکی از روزها سفره چای را انداختم و فلاسک ها را هم در کنار آن گذاشتم، با صدای بلند گفتم هر کس چای می خواهد لیوانش را بیاورد، بعد هم رفتم روی تخت و پیش بقیه بچه ها نشستم، هوشنگ پتویش را کنار زد و روی تخت نشست و بعد هم لیوانش را برداشت و آمد پائین و روی سفره گذاشت، هر چقدر معطل شد دید کسی نیست که برایش چای بریزد، کمی که گذشت لیوانش را برداشت و رفت سر جای اولش، عصر شد و دوباره همین کار را تکرار کردم و هوشنگ بلند شد و لیوانش را آورد گذاشت روی سفره ولی بعد متوجه شد از چای خبری نیست، سپس به بچه های اتاق گفت که بگوئید به من چای بدهد و سر‌ به سر‌م نگذارد، دوستان از طرف من به او گفته بودند که دو شرط دارد و او پرسیده بود که شرط ها کدامند؟

گفته بودند دیگر نباید ماستت را زیر تخت بگذاری و او هم پذیرفته بود، بچه ها شرط دوم را هم با او در میان گذاشتند و گفتند که صبح ها وقتی که می خواهی بروی برای وضو گرفتن باید از لگد کردن پاهای دیگران خودداری کنی و او آن شرط را نیز پذیرفته بود، در فاصله کوتاهی که بیرون رفتم و برگشتم بچه ها برایم گفتند هوشنگ چی گفته که به تو بگوئیم، گفتن شرط ها با پیش دستی بچه ها بود چون که من اول می خواستم واکنش او را ببینم حالا که کار به اینجا کشیده بود و در قدردانی، چندین بار لیوانش را پر از چای کردم و به او دادم تا بنوشد! او می گفت که کمرش درد می کند و به او گفتم دراز بکشد تا پشتش را بمالم، از آن به بعد هوشنگ روی حرف های خود ایستاد و این تجربه خوبی شد برای هر دو طرف، از فردای آن روز دوره اش می کردیم و نمی گذاشتیم که بعد از خوردن غذا روی تخت دراز بکشد، او را می کشیدیم به حرف زدن تا چیزهائی بگوید و کم کم داشتیم عادت هایش را ترک می دادیم، دیگران هم ما را یاری می دادند و با حرف های خود او را سرگرم می کردند، هوشنگ هم به نوبه خود آنها را سرگرم می کرد تا این که خوشبختانه این عادت ها از سرش افتادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

زندانیان مشغول آماده کردن خود برای مراسم نوروز بودند و هر یک قسمتی از کار نظافت اتاق را به عهده گرفته بودند، چند تا از بچه ها هم لطف کرده و کار آرایشگری را انجام می دادند، هر کس که مایل بود می رفت پیش آنها و موهای خود را کوتاه و یا مرتب می کرد، در این اوضاع و احوال پنج نفر از کارگران کارخانه وانت سازی زامیاد را به بند ما آوردند، همگی متأهل بودند و بچه داشتند و اتهامشان هم هواداری از سازمان مجاهدین بود، آنها در کرج دستگیر و دادگاهی شده و حکم گرفته بودند، مدت کوتاهی را در یکی از زندان های کرج گذارنده بودند و بعد به قزلحصار منتقل شده بودند، یکی از این پنج نفر در وضعیت روحی خوبی نبود چرا که بعد از دستگیری با همسر خود اختلاف پیدا کرده بود، این زن و شوهر دارای طفل کوچک چند ماهه ای نیز بودند، پدر خانواده علاقمند بود که کودکش را ببیند منتهی چون خانواده همسرش حزب اللهی بودند رابطه خوبی میان آنها برقرار نبود، همین فشارها باعث افسردگی و در خود فرو رفتن این شخص شده بود.

نفر دوم اسمش میکائیل بود که اندامی درشت و قوی داشت، بیشتر وقت ها داخل حیاط با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کرد، آدم ورزشکاری بود و با نماز و روزه هم کاری نداشت، او درست برخلاف دوست اولی خود بود که همیشه در حال نماز و نیایش بود، نفر سوم کلاهیان نام داشت که نسبت به بقیه فرد پخته تری به نظر می رسید، برادر این شخص در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی کشته شده بود و خودش را هم به اتهام وابستگی به گروه های ضدانقلاب دستگیر کرده بودند، نفر چهارم و پنجم هم اشخاصی بودند که بیشتر از بقیه با یکدیگر جور بودند، یکیشان آدم بالنسبه چاقی بود که گویا دو تا بچه هم داشت و نفر آخر که اسمش حمید بود نسبت به بقیه از قد بلندتری برخوردار بود و مدت کوتاهی بود که ازدواج کرده بود و به تازگی صاحب نوزادی شده بود، یک روز حمید را برای ملاقات صدا کردند و بعد از برگشتن عصبانی بود، یکی از دوستانش علت عصبانی بودن او را جویا شد.

گفت که همسر و کودکش را در ملاقاتی که داشته دیده است و همسرش خیلی عصبانی بوده و داشته گله می کرده که ما تازه ازدواج کردیم که تو افتادی زندان، بچه گریه می کند و پدرش را می خواهد و ما پول به اندازه کافی برای خرید مایحتاج نداریم و از طرف دیگر هم نمی دانم چطور باید پول کرایه خانه را پرداخت کنم؟ حمید در جواب می گوید: "اینها مهم نیستند و خدا بزرگ است!" زن پس از شنیدن این حرف بیشتر عصبانی می شود و به شوهرش می گوید که خدا برای آدم نان و آب نمی شود، خدا که برای آدم اجاره خانه نمی شود، صاحبخانه پولش را می خواهد، من چگونه می توانم آن را به او پرداخت کنم؟ حرف های این جوری زدن همسرش همچون پتکی به سر حمید فرود آمده بودند، یک سال بعد حمید توی لاک خودش فرو رفت. به مرور زمان نه تنها حمید بلکه دوست چاقش هم هر دو منفعل شدند. آنها از آن شور و حال اولیه افتادند و شروع به فاصله گرفتن از بچه ها کردند. این جریان برای مدتی ادامه داشت تا این که هر دو آنها خودشان را به بند کارگری منتقل کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در روز ملاقات، بچه ها نوروز سال ١٣۶٢ را پیشاپیش به خانواده هایشان تبریک و تهنیت ‌گفتند و خوشحال و سرحال برگشتند، خانواده ها هم ابراز خوشحالی ‌کردند و مقداری از وسائلی که همراه خود آورده بودند را به فرزندانشان دادند، در مجموع می توان گفت که عده ای از زندانیان همیشه ملاقاتی داشتند و برخی نیز گاهی وقت ها، کسانی هم بودند که هیچ گونه ملاقاتی نداشتند، این مسأله به رابطه زندانی با خانواده خود بستگی مستقیم داشت، خانواده هائی هم بودند که از شهرستان های دور و نزدیک برای دیدن فرزندانشان می آمدند که کار سختی (با توجه به تحمل مشکلات سفر و هزینه رفت و آمد) به حساب می آمد، ناگفته نماند که تعدادی از زندانیان عضوی از خانواده شان را در همین رفت و آمد‌ها و در اثر تصادف ماشین از دست دادند، با تبلیغاتی که رژیم می کرد می خواست به خانواده ها بقبولاند که فرزندانشان در مهمانسرا زندگی می کنند و از تمامی امکانات رفاهی برخوردار هستند و به عنوان مثال برای آزاد شدن تنها کافی است که نماز بخوانند! تعدادی از خانواده ها که ساده اندیش بودند این حرف ها را باور می کردند و برخی دیگر نیز به خاطر برخورداری از بینش و آگاهی بیشتر گول این قبیل ترفندها و تبلیغ ها را نمی خوردند.

در روز ملاقات نگرانی را در چشمان زیبای مادرم ‌می دیدم، ‌گفت که در اتاق انتظار مسئولین زندان به او گفته اند اگر زندانیان نماز بخوانند آنها را آزاد خواهند کرد و می پرسید که آیا این حقیقت دارد؟ پاسخ دادم: "چنین چیزی نیست!" و بعد سعی کردم به او بگویم که آزاد شدن از دید پاسدارها برابر است با تواب شدن و آدم فروشی کردن! بدیهی بود که خانواده ها نمی خواستند فرزندان دلبند خود را در چنگال این دژخیمان ببینند، در ضمن رژیم تبلیغات دیگری را به مناسبت سال نو به راه انداخته بود و در رسانه های همگانی اعلام کرده بود که به تعدادی از زندانیان عفو داده خواهد شد، لازم به یادآوری است که این عفو‌ها در وهله اول تنها شامل حال زندانیان عادی می شدند و در مرحله بعدی شامل حال توابین!

کتک زدن در نوروز ١٣۶٢

نوروز سال ١٣۶٢ از راه رسید و از همان صبح زود همه شروع به اصلاح کردن و پوشیدن لباس های نو و تمیز کردند، روی زیلوی کهنه و پوسیده اتاق را با پتوی سربازی پوشاندیم و میوه ها و شیرینی هائی را که خریده بودیم مرتب داخل ظرف ها چیدیم، همه در اتاق ها نشسته و مشغول گپ زدن بودند، آخرین لحظه های سال را سپری می کردیم و تمامی زندانیان برای شروع سال جدید ثانیه شماری می کردند، سال نو آغاز شد و دوستان به روبوسی و تبریک گفتن پرداختند، عده ای هم رفته بودند داخل راهرو و یکدیگر را در آغوش می کشیدند و تهنیت می گفتند، لحظاتی خیره کننده و شورانگیز بودند و در عین حال ناباورانه به نظر می رسیدند، همه ما شاد بودیم و آرزوی سال های بهتری را برای یکدیگر می کردیم ولی در همین حال توابین مثل مار زخم خورده بودند و همه چیز را زیر نظر داشتند! ذوق و شوق اولیه کمی فروکش کرد و بعد بچه ها برای دید و بازدید به اتاق های یکدیگر رفتند، بعضی از زندانیان که هنری داشتند آن را به نمایش می گذاشتند.

فرزاد یکی از همین افراد بود که به خوبی صدای حیوانات، وسایل نقلیه موتوری، سازها و شخصیت های مختلف را تقلید می کرد، او با استعدادی که داشت شروع به سرگرم کردن بچه ها کرد و از صدای ابوالحسن بنی صدر، رئیس جمهور سابق گرفته تا صدای ماشین ژیان و صدای هیتلر را به خوبی تقلید کرد، همین طور صدای سازهای گوناگون را با دهان و دستش درمی آورد و کارهایش برای بچه ها جالب و سرگرم کننده بودند، در اتاق های دیگر اشخاصی که صدای قشنگی داشتند شروع به خواندن آوازهای لری کرده بودند، بعد از تمام شدن هنرنمایی فرزاد تعداد زیادی از افراد بند به اتاق ما آمدند تا آنجا که دیگر جائی برای رفت و آمد باقی نمانده بود، ما از همه پذیرایی کردیم و در همان حال که بچه ها مشغول خوردن میوه، شیرینی و شکلات بودند یکی از دوستان که اسمش انوشیروان بود و صدای گرم و دلنشینی داشت شروع به خواندن آواز کرد، اول ترانه ای را به فارسی و به دنبال آن ترانه دیگری را به لهجه کرمانشاهی خواند.

توابین به بهانه رفتن به دستشوئی از جلوی در اتاق ما می گذشتند و نگاهی به داخل اتاق ما می انداختند، از این که این همه زندانی در یک جا جمع شده بودند ناراحت بودند! آنها روی اتاق ما حساسیت داشتند و می خواستند ما را داخل بند از دیگران منزوی کنند ولی در عوض می دیدند که چقدر از بچه ها برای ابراز دوستی و صمیمیت خودشان پیش ما آمده بودند، معاون بند جلوی در اتاق ظاهر شد و یادآوری کرد که یواشتر سر و صدا کنیم، بچه ها در پاسخ گفتند که صدای ما بلند نیست، او با ناراحتی گذاشت و رفت، تعدادی از دوستان متوجه رفت و آمد غیر معمول و بیش از حد توابین شده بودند و شک کردند که ممکن است خبری شود و بنا بر این بلافاصله بعد از تمام شدن آواز از اتاق خارج شده و به راهرو رفتند، گویا مسئول بند با پاسدار بند در این مورد صحبت کرده بود و تصمیماتی گرفته بودند!

ناگهان دو تا از توابین در راهروی جلوی اتاق ما ظاهر شدند و بلافاصله در را بستند و گفتند که کسی حق بیرون رفتن ندارد! کمی نگذشته بود که سر و کله حاج داود داخل بند پیدا شد، زیرهشت ایستاده بود و معاون بند به او توضیح می داد که اتاق بیست و ‌سه ای ها توابین را مسخره کرده اند! حاجی هم با شتاب از بند رفت بیرون و این بار با لباس نظامی به همراه چند تن از پاسدار‌های معروفش وارد بند شد، به همه ما دستور دادند برویم زیرهشت بایستیم، وقتی به آنجا رسیدیم بعضی از بچه ها خواستند توضیح بدهند که چنین چیزی نبوده که حاجی نه تنها به حرفشان گوش نکرد بلکه یکهو همگی به طرف ما یورش آوردند و شروع کردند با پوتین و مشت و لگد به همه جای ما زدن! بدون رعایت این که پوتین و لگد سنگین آنها اگر به جاهای حساس بدن مثل چشم و بیضه و گیجگاه اصابت کند دخل ما خواهد آمد! آنها به این طریق ما را به توسط ضرب و شتم و کتک زدن از یک طرف زیرهشت به طرف دیگر روانه می کردند و در گوشه دیگر دوباره ما را زیر مشت و لگد خودشان می گرفتند و به کنج دیگری برمی گرداندند!

به بقیه زندانیان دستور داده شده بود که به اتاق های خود‌شان بروند، توابین هم جلوی بند صف کشیده بودند و داشتند کتک خوردن ما را تماشا می کردند و لذت می بردند! گویا با این کتک زدن ها تازه جشن و سرور آنها آغاز شده بود! زندانیان از داخل اتاق ها سرک می کشیدند تا ببینند چگونه وحشیانه ما را به باد کتک گرفته اند، در این بین تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم این بود که با دست جلوی قسمت هائی را که حساس بودند را حفظ کنیم تا بلکه بتوانیم از مهلکه جان سالم به در بریم، کتک زدن ها ادامه داشتند تا این که حاجی جلاد و پاسدار‌ها خسته شدند، او سپس نطق کوتاهی کرد و اضافه کرد: "تا شما باشید دیگر روی حرف توابین حرف نزنید!" بعد همه ما را به اتاق های خودمان فرستادند، حاج داود مدت کوتاهی زیرهشت ایستاد و با نادمین صحبت ‌کرد و بعد با غرور و افتخار به خاطر موفقیت آمیز بودن عملیات قهرمانانه اش از در بند خارج شد! به اتاق که برگشتیم جویای حال یکدیگر شدیم و خوشبختانه بچه ها با زرنگی و هوشیاری نگذاشته بودند که صدمه اساسی ببینند ولی جراحات و زخم هائی برداشته بودیم.

هوشنگ روی تختش نشسته بود و نظاره گر اوضاع بود و به خوبی می دانست که در بند چه می گذرد، من بعدها متوجه شدم که به خاطر همین فشارها و رعب و وحشت بود که هوشنگ همیشه دوست داشت روی تخت دراز بکشد و صورتش را با پتو بپوشاند تا به این طریق شاهد چیزهائی که در بند می گذشتند نباشد و ترجیح می داد که در دنیای خاموش و تاریک زیر پتو باقی بماند، او به آرامی از ما پرسید که حالتان چطور است؟ و جویای سلامتی ما شد، برای ما جالب بود که هوشنگ با لحنی نگران این گونه از ما احوالپرسی می کرد، به او گفتیم که خوب هستیم و نگران نباشد و شروع به شوخی کردن و چیزهای خنده دار گفتن کردیم، سعی در حفظ روحیه خودمان داشتیم تا لطمه کمتری به شادی آن روز دوستان بخورد، بچه ها یک به یک می آمدند و جویای حال ما می شدند، بعد هم برای قدم زدن به حیاط رفتیم.

از این به بعد پاسدارها بیشترین نیروی خود را روی افراد منفعل متمرکز کرده بودند تا بتوانند آنها را تواب کنند و راحت به خواست های خود برسند، واضح بود که بعد از تواب کردن فرد مورد نظر او را وادار خواهند کرد تا علیه دوستان و هم اتاقی های سابقش گزارش بنویسد، به خصوص کسانی که به او خط می دادند و سعی در حفظ روحیه کرده بودند، به این ترتیب وضعیت زندان طوری بود که هر لحظه در انتظار وقوع حادثه ای بودیم، پیش از این رژیم روی شکنجه جسمی بیشتر تأکید می کرد ولی حالا به این نتیجه رسیده بود که برای زودتر براندن زندانیان باید آنها را زیر شکنجه روحی قرار داد!

مدت کوتاهی از سال نو نگذشته بود که دوباره سر و کله لاجوردی و نقابدارهایش پیدا شدند، طبق معمول توابین بند با شعار: "صل علی محمد، یار امام خوش آمد!" به پیشواز لاجوردی و دار و دسته اش رفتند و در جلوی بند محافظ های لاجوردی او را در میان گرفته بودند، از زندانیان خواسته شد که در راهرو بنشینند و بعد هم طبق معمول توابین همه جاها را گشتند تا مبادا کسی در جائی پنهان شده باشد، در بند باز شد و نقابدارها وارد شدند، این بار گویا بیشتر آنها از افراد بالای سازمان ها بودند چون با دقت و مکث زندانیان را ورانداز می کردند، بعد از این که کارشان تمام شد همگی از در بند خارج شدند، بعد از ظهر همان روز مسئول بند از بلندگو اعلام کرد: "هر کس که اتهامش پیکار، سهند، رزمندگان و بقیه طیف خط سه است بیاد جلوی اتاق شماره دو بایستد!" با عده ای از زندانیان به آنجا رفتیم، از بلندگو تصحیح شد که فقط بچه های دستگیری تهران به آنجا بروند، مسئول بند اسم و مشخصات و تاریخ بازداشت همه را نوشت و گفت: "بروید!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح روز بعد و پیش از ساعت نه معاون بند شروع به خواندن اسامی عده ای از پشت بلندگو کرد و گفت: "هر چه زودتر بیائید زیرهشت بایستید!" اسامی خوانده شده به ترتیب حروف الفبا بودند و عده ای با چشمبند رفتند زیرهشت ایستادند، پاسداری آمد و آنها را به بیرون از بند برد و نزدیک های ظهر آنها را به بند برگرداند، بچه ها از دوستانی که بیرون برده شده بودند علت را جویا شدند، گفتند سه نفر از اعضای هیأت تحریریه اتحاد مبارزان کمونیست‌‌ (سهند) دارند از همه بازجوئی می کنند، تعدادی به این ترتیب پیش بازجوها می رفتند و بعد از طی مراحل بازجوئی دوباره به بند بازگردانده می شدند!

روز بعد نوبت من و برخی دیگر رسید و ما را هم به اتاق بازجوئی بردند، بازجو اسم و مشخصات مرا پرسید و بعد کاغذی در مقابلم گذاشت که تعدادی سؤال روی آن نوشته شده بودند که می بایست به آنها جواب می دادم، چیزی برای نوشتن نداشتم و فقط توضیح دادم که من هوادار این سازمان نبوده ام، بیست دقیقه بعد یکی از بازجوها آمد بالای سرم و پرسید که چرا چیزی ننوشتی؟ جواب دادم: "چیزی ندارم که بنویسم!" پرسید: "آیا هوادار بودی؟" پاسخ دادم: "نه!" گفت: "آیا هیچ وقت با هواداران این سازمان کوه رفتی؟" جواب دادم: "کوه رفتم اما نه با آنها !" پرسید: "کسی از هواداران این سازمان را می شناسی؟" پاسخ دادم: "نه!" بعد کاغذ را گرفت و رفت، لحظاتی بعد شخصی دستم را گرفت و از اتاق خارج شدیم و در راهرو گفت: "همین جا بایست!" لازم به یادآوری است که من در بازجوئی های قزلحصار و اوین هرگز نشانی صحیح منزلمان را به بازجوها نداده بودم! همیشه در بازجوئی ها آدرس کامل و دقیق زندانی خواسته می شد و هر گونه انکار از طرف زندانی در شرایط متفاوت می توانست به شکنجه و حتی اعدام آن شخص منتهی شود، بعد از تمام شدن کار بازجوها همه ما را به بند برگرداندند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از ساخته شدن چند دستگاه از ساختمان های یک طبقه در محوطه زندان، حاج داود به دار و دسته سرمایه داران اجازه داده بود که هفته ای دو شب با زن و بچه خود در آنجا بمانند! می شد گفت که تمام امکانات داخل و خارج زندان در خدمت پولداران بود تا آنها در رفاه بیشتری به سر ببرند! گاه گداری اتفاقات جالبی در بند روی می دادند که اشاره به برخی از آنها خالی از لطف نیست، در آن اواخر تعدادی کارگر را از کارخانجات مختلف دستگیر کرده و به بند ما فرستاده بودند، یک نفر از آنها با یکی از بچه های قدیمی بند آشنا درآمد، او در واقع کارگر نگهبان کارخانه ای واقع در راه تهران - کرج بود و این یکی کارمند آن کارخانه، بعدها که با یکدیگر بیشتر صحبت می کردند معلوم شد که بعد از ممنوع شدن فعالیت سازمان های سیاسی از ورود اعلامیه و نشریه به داخل کارخانه ها جلوگیری به عمل می آید ولی برخی برای آگاه کردن کارگران همچنان به کار خود ادامه می داده اند!

فرد نگهبان به شوخی به دوست کارمند خود می گفت: "تو خیال می کردی من نمی دانستم که بعضی از شما نشریه و اعلامیه به داخل کارخانه می آوردید؟ من این را می دانستم و به همین دلیل بود که شما را به طور سطحی تفتیش بدنی می کردم ولی نگهبان دیگر که حزب اللهی بود خیلی مراقب بود که کسی نتواند این قبیل چیزها را به درون کارخانه ببرد!" بعد از دستگیری این کارگر نگهبان و بردن او به اوین وی به بازجو گفته بود: "کسی را ندارد که کرایه خانه اش را بپردازد و مخارج زن و بچه اش را بدهد!" پاسدارها به خانه او که در پائین شهر قرار داشت رفته بودند، زن و کودک خردسالش را می بینند که روی گلیمی زندگی می کنند و به نان شب هم محتاج هستند، بعد از مشاهده این صحنه و بازرسی اتاق مقدار کمی پول به همسر او می دهند و بعد هم آنجا را ترک می کنند، فرد کارمند گفت: "او را در منزلش بازداشت کرده بودند و بعد از بردن به اوین حاکم شرع برایش هفت سال حکم بریده است!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پائیز سال ١٣۶٢ بود که یک روز صبح فرشید جعفری هم اتاقی سابق ما که چندی قبل به یکی از اتاق های بزرگ وسط راهرو منتقل شده بود به همه اعلام کرد که هفتصد صفحه گزارش بر علیه سرموضعی های بند نوشته است! در ابتدا این کار او ناباورانه به نظر می رسید ولی خودش بارها اعلام کرده بود که تواب شده است، فرشید خوشحال و راضی به نظر می آمد و خیلی راحت با پاسدارها تماس می گرفت و سعی می کرد که نظر مسئول بند و حاج داود را در مورد گزارش هائی که می نوشت بداند، این قضیه برای ما که زمانی با او هم اتاقی بودیم گران تمام می شد! چند روز بعد از این ماجرا و در حالی که به تنهائی مشغول قدم زدن دور حیاط بودم متوجه فرشید شدم که در گوشه ای ایستاده است، تبسمی روی لب داشت و به روی هر که از جلویش رد می شد خنده می زد، همین که چشمش به من افتاد زود جلو آمد تا دست بدهد ولی بعد کمی مکث کرد و گفت دست هایش کثیف هستند! متوجه منظورش شدم، فرشید می خواست به این طریق به من بفهماند که پشت سرم گزارش نوشته است!

به شوخی گفتم: "می توانی دستت را بشوئی و بعد باهم دست بدهیم!" ادامه داد که نوشته است من به بقیه بچه های اتاق می گفتم که حرف های خصوصی را به فرشید نگوئید چرا که او با این کارهائی که انجام می دهد چپ روی می کند و احتمال این هست که روزی ببرد! در ضمن یادآور شد تا آنجا که می توانسته بر علیه من و دیگران نوشته و گزارش رد کرده است! فرشید تأکید کرد چیزهائی که بر ضد من نوشته به مراتب بیشتر از دیگران بوده است! به او گفتم: "اگر گزارشی بر علیه من نوشته ای مسأله ای نیست و فقط امیدوارم آن چه را که حقیقت داشته نوشته باشی، نه این که از طرف خودت چیزهائی ساخته باشی و قلمفرسایی کرده باشی!" بعد از این برخورد از یکدیگر خداحافظی کردیم و من به قدم زدن خود ادامه دادم، در مرحله اول از کاری که فرشید کرده بود ناراحت شدم ولی چون به وضعیت روحی و روانی او پی برده بودم ایرادی به او نگرفتم، از نظر روحی در شرایط خوبی قرار نداشت و فکر می کرد با این کارها می تواند آزادی را برای خودش بخرد، غافل از این که رژیم تنها قصد شکستن شخصیت او را داشت!

فرشید بیش از اندازه سعی می کرد خودش را به زندانبان نزدیک کند و در همین راستا یک روز لباس یکی از پاسدارها را پوشید و خوشحال و خندان وارد بند شد و شروع به قدم زدن و خودنمائی کرد! همیشه یک حالت تندروی در کارهایش بود، همان طور که قبل از بریدنش با حاج داود بحث می کرد و می گفت کمونیست است حالا هم که تواب شده بود به جای این که کارهای عادی خودش را دنبال کند به این قبیل کارهای افراطی دست می زد، باخبر شدیم برادر فرشید آزاد شده است و آزادی فرخ موجب خرسندی فرشید شد چرا که فکر می کرد او را هم به زودی آزاد خواهند کرد ولی مدتی گذشت و از آزاد کردن او خبری نشد! این قضیه تأثیر بدی در روحیه فرشید گذاشت تا به آن اندازه که اعلام کرد امام زمان شده است! من دوستی خودم را با فرشید ادامه دادم و هیچ گونه خصومتی از او به دل نگرفتم چون می دانستم این جور افراد در شرایط عادی به حالت طبیعی خود برمی گردند ولی در اثر افراط مدتی بعد حالت روحی او رو به وخامت گذاشت تا آنجا که این بار ادعا می کرد شمشیر هم دارد و در ملاقاتی که با خانواده اش داشت به مادرش گفته بود: "شمشیر او را برایش بیاورند!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از دیدن یک ویدئوی طولانی از صبح تا بعد از ظهر طرف های غروب بود که دوباره سر و کله مسئول سیاسی - عقیدتی داخل بند پیدا شد، بچه ها به طور اتفاقی شروع به صحبت کردن در مورد ازدیاد بیماران روحی کردند، او به جای عرضه کردن راه حلی منطقی در این مورد شروع به مقایسه کردن بند ما با بند زنان کرد و گفت: "در بند زنان هفتاد نفر تعادل روحیشان را از دست داده اند!" که ما برای اولین بار از این موضوع باخبر شدیم! در رابطه با فشارها و دشواری های اجتماعی نیز بچه های کرج صحبت هائی داشتند که نقل قول آنها جالب است، یک بار دادستان کرج چند نفر از زندانیان کرجی را فراخواند، این دوستان بعد از بازجوئی مجدد دوباره به قزلحصار برگردانده شدند، بچه ها در آنجا با افراد مختلفی آشنا شده بودند و اتفاقات عجیبی را تعریف می کردند که یک مورد آن را در زیر بازگو می کنم:

گشت ثارالله کرج هنگام گشت زنی شبانه خود به دو جوان مشکوک می شود و آنها را دستگیر می کند، گویا تنها به این خاطر که آنها هنگام خوابیدن به یکدیگر چسبیده بودند به آن دو نفر اتهام همجنس بازی زده می شود! به ظاهر آن دو جوان به خاطر سردی هوای نیمه شب ناخودآگاه به یکدیگر چسبیده بودند و چیز خاصی هم در میان نبوده، از طرف دیگر گشت ثارالله به خاطر چند فقره بچه دزدی که در کرج رخ داده بود به آنها مشکوک شده بود، آن دو جوان در بازجوئی می گویند که ما خانه و کاشانه ای نداریم و مجبوریم که شب ها را در خیابان بخوابیم، در ضمن دراز کشیدن در کنار هم دلیل بر همجنس باز بودن نیست، بازجو از یکی از آنها می پرسد: "اسم دوست تو چیست؟" جواب می دهد: "موسی خیابانی!" از دیگری می پرسد: "اسم دوست تو چیست؟" می گوید: "رحیم!" از رحیم می پرسند: "هر چیزی که در مورد موسی می دانی بگو!" او جواب می دهد: "فقط می دانم که موسی بدبخت وبیچاره است و سرپناهی ندارد و شب و روز را در خیابان ها پرسه می زند!" هر دو نفر به دروغگوئی و کتمان حقیقت متهم می شوند!

بعد از رفع اتهام از عمل لواط این بار آنها را متهم به بچه دزدی و همکاری با گروهک ها در کرج می کنند! بازجو به آنها می گوید: "ما به دنبال موسی خیابانی می گشتیم و راستش را بگوئید که خانه تیمی شما کجاست؟" ناگفته نماند که بازجو به دلیل تشابه اسمی این فرد با موسی خیابانی که زمانی از سران سازمان مجاهدین بود این سؤال را مطرح کرده بود ولی این فرد که در کرج بازداشت شده بود هیچ ارتباطی با سازمان مجاهدین نداشت و فقط یک تشابه اسمی داشته است! بعد از کتک خوردن های زیاد رحیم می گوید: "ما به او لقب خیابانی دادیم به این خاطر که موسی شب ها را در خیابان می خوابید!" تا ثابت شدن این قضیه مدت زیادی این دو نفر تحت آزار و شکنجه قرار گرفته بودند! بعد از تبرئه شدن از به اصطلاح موسی خیابانی بودن دوباره آنها را به اتهام بچه دزدی مورد ضرب و شتم قرار می دهند تا به آن حد که رحیم و موسی از روی ناچاری می پذیرند که بچه دزد هستند تا بلکه به این گونه از شکنجه شدن خلاص شوند!

بعد از پذیرش اتهام از آنها سؤال می شود که رئیس شما کیست؟ آنها می گویند: "ما همین طوری نشانی منزل او را نمی دانیم، برویم به خیابان برای گشت زنی تا شاید او را پیدا کنیم! این دو نفر را سوار ماشین سپاه می کنند و می برندشان به خیابان های مختلف تا شاید مسئول آنها را دستگیر کنند! رحیم و موسی که در اصل رئیسی نداشتند فکر می کردند که اگر کسی را به چاخان به پاسدارها معرفی کنند اینها دست از سرشان خواهند برداشت وگرنه دوباره به زیر شکنجه خواهند رفت! همین طور که در خیابان گشت می زدند این دو نفر به همدیگر اشاره می کنند و به دروغ شخصی را که در کنار خیابان وسیله نقلیه اش را پارک کرده بود و گویا از سر و وضع خوبی هم برخوردار بوده به پاسدارها نشان می دهند که این فرد رئیس ماست! به شخص مظنون گفته می شود که ما چند تا سؤال از شما داریم و خواهش می کنم همراه ما به کمیته بیائید! وقتی که پای آن فرد به کمیته می رسد تازه متوجه می شود در چه مخمصه ای گرفتار شده است! به اتهام رئیس باند بچه دزدها در کرج مورد بازجوئی قرار می گیرد!

از او خواسته می شود که اسم و نشانی بقیه همکارانش را در اختیار سپاه بگذارد! از یک طرف این شخص نمی خواسته زیر فشار بازجوئی قرار گیرد و از طرف دیگر دامادی داشته که با او بد بوده و به قول معروف آبشان توی یک جوی نمی رفته است، بنا بر این او نیز تصمیم می گیرد دامادشان را به عنوان معاون خود به پاسدارها لو بدهد! اسم و مشخصات داماد و نشانی خانه او را در اختیار سپاه قرار می دهد تا به سراغش بروند و او را نیز دستگیر کنند! سپاه هم بلافاصله به منزل شخص مربوطه می رود و او را جلب می کند! در بازرسی خانه یک قبضه اسلحه ژ - سه نیز پیدا می کنند و همین قضیه باعث می شود که به این پرونده توجه بیشتری شود تا سرنخ های دیگری هم پیدا کنند! داماد را به کمیته می برند و به او دو تا اتهام جداگانه می زنند، یکم این که بچه دزدی کرده و دوم این که اسلحه غیر مجاز در منزل نگهداری کرده و به همین خاطر او را متهم به همکاری و ارتباط با گروهک های ضدانقلابی می کنند! داماد طبق معمول مراتب بازجوئی و شکنجه را طی می کند، او هم به نوبه خود اسامی تعداد دیگری را در اختیار سپاه قرار می دهد!

به این گونه یک عده دستگیر می شوند و این مراحل را طی می کنند تا به آنجا که تعداد بازداشت شدگان به دوازده نفر می رسد! بعد از طی مراحل بازجوئی حکم نهائی که از طرف دادستان کرج برای آنها ابلاغ می شود اعدام هر دوازده نفر است! این حکم قرار بوده یک ماه بعد از ابلاغ به مورد اجرا دربیاید که به طور اتفاقی دو هفته بعد چند نفر در کرج دستگیر می شوند که آنها از اعضای اصلی شبکه بچه دزدی بوده اند! همین قضیه باعث می شود که از آن دوازده نفر رفع اتهام بشود وگرنه قرار بوده است چند روز بعد آنها را تیرباران کنند! بعد از بازداشت اعضای باند بچه دزدی آنها اقرار می کنند که چند تا بچه دزدیده اند و هم اکنون آنها کجا هستند، بیشتر آن دوازده نفر آزاد می شوند و چند تای بقیه را به اتهام های مختلف دادگاهی می کنند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در آن زمان رژیم تبلیغات زیادی بر سر دستگیری فردی می کرد که به گفته آنها در کشتن سه پاسدار دست داشته است، این شخص مجید نام داشت که از اعضای سازمان مجاهدین به شمار می آمد، صحبتی که در اینجا بیان می شود گفته دوستم قاسم است که برای بازجوئی مجدد به اوین رفته بود و مدتی با مجید در یک بند بود، قاسم تعریف می کرد که مجید بعد از بازداشت و افتادن به زندان در زیر شکنجه می برد و تواب می شود، مجید درد دل می کرده که ایکاش او را در همان مراحل اولیه بعد از بازداشت تیرباران می کردند و یا در موقع دستگیری کشته می شد! حالا که زنده مانده بود احساس می کرد که در واقع هزار بار دارد می میرد! قاسم پرسیده بود: "چرا؟" مجید گفته بود به خاطر این که کار او فقط به مصاحبه تلویزیونی ختم نشده است و باید در اجتماع های مختلف از جمله زندانیان، خانواده شهدا، خبرنگاران خارجی و خانواده پاسدارها حضور پیدا می کرد و صحبت ها و ندامت های خودش را تکرار می کرد که او منافق بوده است و حالا توبه کرده است و غیره و غیره!

ناگفته نماند که به خبرنگاران خارجی فقط بندهای کارگری و کارگاه بافندگی را نشان می دادند تا به کشورهای غربی این گونه وانمود کنند که در ایران زندانی سیاسی وجود ندارد! مجید همچنین می گفت کار این مصاحبه ها با چند بار آمدن و رفتن این و آن تمام نمی شود، به هر عنوانی او را می فرستند پشت بلندگو تا مسأله منافق بودنش را برای میهمانان خارجی یا دسته جدیدی از زندانیان بازگو کند! او از ته دل آرزو می کرده ایکاش در همان اوایل کشته یا اعدام می شد و دیگر هزار بار مرگ را با چشمان خود نمی دید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ترتیب مصاحبه اجباری برای زندانیان قزلحصار در واقع آخرین ترفند و خط جدید حاج داود رحمانی بود، به همین خاطر حاجی گه گاهی به زندان گوهردشت می رفت و به سلول های انفرادی سر می زد تا در جریان اوضاع و احوال زندانیانی که برای مدت طولانی در آنجا بودند قرار بگیرد، این بازدیدها وقت مشخصی نداشتند و با توسل به این کار متوجه شده بود که عده ای از زندانیان دختر و پسر بریده اند، او هم برای برگرداندن آنها به قزلحصار و انجام مصاحبه تلویزیونی وقت را مناسب دیده بود، به همین خاطر ما پیش از آغاز سال ۱۳۶٣ شاهد آوردن تعدادی از بچه های گوهردشت بودیم، با آمدن این عده مصاحبه حضوری در مقابل دیگر زندانیان جای پخش سخنرانی های ویدیوئی در داخل بند‌ها را گرفت! این مصاحبه ها شامل حال کسانی بود که حکمشان تمام شده بود و می بایست آزاد می شدند ولی رژیم به این سادگی ها دست از سر هیچکس برنمی داشت! حاج داود و لاجوردی می خواستند مطمئن شوند که هر که از زندان پایش را بیرون می گذارد شخصیتش را به کلی شکسته شده باشند!

برای انجام مصاحبه ها در تمام بندها از طریق بلندگو اعلام می شد که تا ده دقیقه دیگر همه بیایند بیرون و داخل راهروی اصلی زندان بنشینند، راهروی اصلی زندان عرضش شش متر و طول آن به صد ‌و ‌پنجاه متر می رسید، پنج متر از پهنای راهرو را با موکت پوشانده بودند و یک متر بقیه را برای رفت و آمد خالی گذاشته بودند، توابین برای مصاحبه شوندگان چند تائی صندلی در جلوی موکت ها قرار داده بودند، در کنار این صندلی ها یک میز و صندلی جداگانه ‌برای حاج داود در نظر گرفته شده بود، از آنجا که کسانی که در راهرو نشسته بودند نمی توانستند صورت مصاحبه شوندگان را به وضوح ببینند دستور داده شد که چند تا تلویزیون جلوی در بندها گذاشته شودند، توابین اگر اعتراضی علیه مصاحبه شوندگان داشتند آن را روی تکه کاغذی می نوشتند و به حاج داود می رساندند و یا این که یک مرتبه شروع به شعار دادن علیه فرد مزبور می کردند! در انتهای راهرو و در حد فاصل بین بندهای سه و چهار پرده ای کشیده بودند تا زندانیان دختر و پسر نتوانند یکدیگر را در موقع رفت و آمد و نشست و برخواست ببینند!

اسم هر مصاحبه شونده را حاج داود از پشت بلندگو می خواند و آن شخص می رفت و روی صندلی می نشست، پیش از آغاز هر برنامه یکی از توابین پشت بلندگو می رفت و شروع به خواندن آیاتی از قرآن می کرد، بعد هم طبق معمول توابینی که همیشه در ردیف های جلویی بودند شروع به شعار دادن می کردند و بقیه توابین دختر که در انتهای راهرو بودند با آنها همصدا می شدند، هر مصاحبه شونده ابتدا خودش را معرفی می کرد و اتهام و مدت محکومیتش را می گفت، حاج داود از او می خواست سازمانی را که هوادارش بوده و همچنین بقیه سازمان ها را محکوم کند، اگر آن شخص ابراز می کرد که دیگر هوادار آن سازمان و گروه نیست و قبولشان ندارد حاج داود دست بردار نبود! بعد توابین شروع می کردند به سر دادن شعار‌های: "مرگ بر منافق!" و "مرگ بر کمونیست!" اگر فردی همه سازمان ها را محکوم می کرد و می گفت که تمامی آنها ضدانقلاب هستند و سران آنها خود فروخته اند نادمین شروع به تکبیر گفتن و دادن شعارهای دیگر می کردند.

برخی از شعارها به این معنی بود که این شخص مورد تأیید توابین بند است و مسأله خاصی برای آزادی او نیست، آنهائی که از نظر رژیم بعد از انجام مصاحبه صلاحیت آزاد شدن را نداشتند هم بدون دادن حکم جدید همچنان در زندان باقی می ماندند! هر چه که می گذشت زمان مصاحبه ها هم طولانیتر می شد، اوائل فقط صبح ها بود ولی مدتی بعد شامل ظهرها و عصر‌ها هم شد، خیلی وقت ها بلافاصله بعد از خوردن ناشتائی شروع به پخش آهنگ مخصوصی می کردند که یادآور آغاز مصاحبه ها بود، عده ای که در صف دستشوئی، ظرفشوئی و حمام بودند می باید تمام کارهایشان را نیمه می گذاشتند و یا هول هولکی آنها را تمام می کردند! به طور کلی در این روزها کار کارگر اتاق ها سخت تر از همیشه بود، دوباره همین کار در بعد از ظهر هم تکرار می شد، این بدو، ‌بدو‌ها ادامه داشتند و گوئی که تمامی نداشتند، دیگر وقتی نمی ماند که افراد بیمار را نزد پزشک ببرند و تمام وقت های گرفته شده برای دندانپزشکی خود به خود لغو می شدند!

اوایل مریض ها را می گذاشتند که داخل بند بمانند ولی به مرور زمان که تعداد بیماران زیادتر شد به جای مداوای درد دستور آمد که دیگر هیچکس نمی تواند به هیچ عنوان هنگام مصاحبه ها در داخل بند بماند! همین کار باعث تشدید ناخوشی و زیادتر شدن تعداد مریض ها می شد، در هنگام مصاحبه ها کمتر به کسی اجازه داده می شد که به آبریزگاه برود، با وجود این که مصاحبه از طریق بلندگوهای داخل بند در همه جا پخش می شد، عده ای به این ترتیب دچار تسلسل ادرار شدند! بچه ها کم کم شروع کردند به استفاده از شگرد دوستان بلوچی در نشستن های طولانی و دستار بلندی به دور کمر و پای خود گره می زدند تا به این طریق بتوانند مدت طولانیتری و با درد کمتری بنشینند، توابین متوجه شدند که این روش دارد همه گیر می شود، بنا بر این آن را ممنوع اعلام کردند! لازم به یادآوری است که نشستن روی موکت سفت و سخت برای روزهای متوالی باعث شده بود که عده ای بواسیر بگیرند! بند در آن وضعیت و شرایط طوری بود که همه چیز برای آدم تکراری به نظر می رسید.

بیشتر بچه ها در سنین پائین بیماری های دوران پیری از قبیل کمردرد، پادرد و دیسک گریبانشان را گرفته بود! به این گونه که فشاری که طی سال های متمادی به انسان می آمد را جمع کرده و یک مرتبه روی سر آنها ریخته بودند، در ضمن تعداد مریض های روحی بند هم اضافه شده بود، کسی که تا دیروز حالش خوب بود امروز دیوانه می شد و در بند راه می رفت و یا گوشه ای می ایستاد و سه کنج دیوار و خط مشترک آنها را برای ساعت های متوالی همین جور از پائین تا بالا و بالعکس نگاه می کرد، ناگفته نماند گاهی وقت ها غریزه جنسی ‌این افراد عود می کرد و بیشتر آنها را تحت فشار قرار می داد، در این حالت آن شخص دمر روی تخت دراز می کشید، خود را به تخت می مالید.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با نزدیک شدن نوروز و سال جدید دولت شروع به تبلیغ برای آزادی زندانیان به مناسبت ششمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی کرد! این تبلیغات توخالی امید تازه ای در دل خانواده ها به وجود آورده بود، در ملاقاتی که با مادرم داشتم پرسید: "شنیدی که می خواهند عده ای از زندانیان را آزاد کنند؟" گفتم: "بله!" و بعد سعی کردم یک جوری متوجهش کنم که این نیرنگ و فریبی بیش نیست و به این چیزها دل نبندد و امیدوار نشود! بعد با ایما و اشاره به او گفتم که اینجا فشار زیادی روی زندانیان است و بس، هر کس بنا بر شرایط خودش سعی می کرد تا وضعیت داخل و خارج زندان را با خانواده اش یک طوری رد و بدل کند تا هر دو طرف باخبر شوند که در اطرافشان چه می گذرد، گاهی وقت ها تعدادی از مادران را به خاطر رد و بدل کردن اطلاعات دستگیر می کردند و در بازداشتگاه مورد بازجوئی قرار می دادند! برای آنها پرونده سازی نیز می کردند و هشدار می دادند که اگر یک بار دیگر دستگیر شوند به زندان محکوم خواهند شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نوروز ١٣۶٣ با تمام زیبائی هایش از راه رسید، سعی کردیم آن سال را هم به بهترین وجه ممکن جشن بگیریم ولی شرایط خیلی سخت بودند، این برهه نقطه عطفی در طول این چند سال گذشته بود و حاکمیت هر آن چه را که در توان داشت را برای آوردن فشار بیشتر بر روی زندانیان به کار می گرفت تا بلکه بتواند همه را به زانو درآورد، به همین دلیل نوروز آن سال از آن حال و هوای همیشگیش برخوردار نبود و کاری هم نمی شد کرد، اولین ملاقات در سال جدید با گفتن تبریک و آرزوی سالی بهتر و صحبت های متداول از سوی خانواده ها و زندانیان تمام شد، هر بار که تعداد بیشتری زندانی از گوهردشت آورده می شد به همان نسبت هم بر تعداد مصاحبه شونده ها افزوده می شد، این دیگر کار هر روزی ما شده بود که بعد از صبحانه ما را به بیرون بند می بردند و نیمروز برمی گرداندند و دوباره بعد از ناهار می رفتیم بیرون و تا موقع شام از بازگشت خبری نبود! خیلی وقت ها هم دیرتر از موقع معمول خسته و کوفته به بند برمی گشتیم!

در ملاقات آخری که داشتیم متأسفانه خبر ناگواری به یکی از بچه های مجاهد دادند، جریان از این قرار بوده که خواهر دوستم محسن به ملاقات برادرش در واحد یک قزلحصار می رود، بعد از مدتی منتظر شدن به او می گویند: "برادرش را به بند دو از واحد سه فرستاده اند!" این خانم با بچه کوچکی که در بغل داشته مسیر طولانی بین این واحد را پیاده طی می کند، آن روز نوبت ملاقات بند دیگری بوده و او مجبور می شود از حاج داود خواهش کند که اجازه بدهد برادرش را آن روز ببیند، به او جواب منفی می دهد و می گوید: "شما باید در روز ملاقات یاد شده بیائی!" این خانم این بار از پاسدارها خواهش می کند به او اجازه بدهند که برادرش را ملاقات کند که با جواب منفی آنها روبرو می شود، خواهر محسن چون از آن طرف نا امید شده بود به طرف در اصلی بزرگ زندان می رود تا شاید بتواند با حاج احمد صحبت کند ولی موفق نمی شود، این خانم همان جا منتظر می شود تا شاید هنگام ورود و خروج پاسدارها کسی پیدا شود که به حرفش گوش کند.

به هنگام باز و بسته شدن در این خانم می ایستد میان آن تا با پاسداری که در آنجا بوده صحبت کند که ناگهان نگهبان کلید را می زند و در بزرگ آهنی زندان که برقی بود بسته می شود، خواهر محسن همین طور که با پاسدار‌ها صحبت می کرده وقتی به خودش می آید که دیگر دیر شده بوده و فقط توانسته بچه بغلش را از جلوی در کنار ببرد و سر خودش بین در آهنی و دیوار گیر می کند و متلاشی می شود! مردمی که برای ملاقات آمده بودند با شنیدن صدای جیغ این زن و خرد شدن استخوان جمجمه او متوجه قضیه می شوند، چند روز بعد جنازه این زن به همراه طفل خردسال به والدین تحویل داده می شود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تعدادی از سران لیبرال ها که وابسته به جبهه ملی بودند در اتاق های وسط راهرو و جلوی بند قرار داشتند، در مواردی که گفته ها محک زده می شدند و موقع عمل بود آنها دم نمی زدند تا مبادا زیر سؤال بروند و یا مورد شکنجه قرار گیرند! به خاطر مصاحبه های روزمره نوبت به تعدادی از لیبرال ها و توده ای ها که مدتی بود به بند ما آورده شده بودند نیز رسید، هنگامی که مصاحبه ها شروع شدند هر یک از آنها می گفتند: "این ما بودیم که جلوی گروه و سازمان ها را در ارتش و جامعه گرفتیم تا رشد نکنند!" توده ای ها می خواستند به حاج داود بفهمانند آنها بودند که مانع نفوذ سازمان ها به داخل ارتش و دیگر نهادها شده بودند، اگر آنها نبودند معلوم نبود که چه بر سر ارتش و دیگر نهادهای اجتماعی می آمد! از طرف دیگر لیبرال ها هم دست روی همین نقطه گذاشته بودند که این ما بودیم که توانستیم جلوی رشد گروه ها را در اجتماع و در نهادهای نوپا بگیریم، اگر ما نبودیم این گروهک ها نهادهای انقلابی را از داخل می پوساندند و از بین می بردند!

هر دو گروه محور صحبت هایشان این ادعاها بود و بر این اصل پافشاری می کردند که در واقع حامیان اصلی انقلاب آنها هستند که توانسته بودند جلوی رشد و رسوخ ضدانقلاب را بگیرند وگرنه معلوم نبود چه به سر مردم و این کشور می آمد! ناگفته نماند افرادی که این مصاحبه ها را انجام می دادند تواب نبودند و برای آزادی خود نیز دست به این مصاحبه ها نمی زدند بلکه به منظور افشاگری و با‌خبر کردن افراد و مردم از واقعیت های پشت پرده و به اصطلاح برملا کردن ماهیت گروهک ها بود! در ادامه مصاحبه ها این بار تعداد زیادی از بند زنان آورده شده بودند و همان هائی بودند که یک سال و اندی قبل به گوهردشت برده شده بودند، مصاحبه ها دوباره در همان روزهای لطیف بهاری انجام می شدند که انسان در سر داشت که در کنار سبزه و جوی بنشیند و از طبیعت پیرامون خود لذت ببرد، آن روزها کار ما این شده بود که از بامداد تا شامگاه داخل راهرو اصلی زندان بنشینیم و به مصاحبه ها گوش کنیم منتهی این بار شرایط با گذشته فرق می کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی بود که بیشتر از بند زنان برای مصاحبه آورده می شدند، حاج داود اسامی چند نفر از مصاحبه شوندگان را از پشت بلندگو خواند، آنها روی صندلی های از پیش آماده شده نشستند، اکثر زندانیان زن چادر مشکی بر سر داشتند و تنها چشم های آنها معلوم بودند، مصاحبه شوندگان یک به یک خودشان را معرفی کردند و اتهامشان را گفتند و ادامه دادند: "ما هوادار سازمان ها بودیم ولی حالا به واقعیت پی برده ایم و تواب شده ایم!" هر کدام از این دخترها مدت زمان های متفاوتی را در انفرادی های گوهردشت گذرانده بودند و برخی یک سال و تعدادی نیز یک سال و نیم در آنجا محبوس بودند، به گفته خود دخترها حاجی بارها وقت و بی وقت به انفرادی می رفته و به سلول های آنها سر می زده تا ببیند در چه اوضاع و احوالی هستند، لازم به یادآوری است که حاج داود مرتبا فشار روی دختر‌ها را افزایش می داده تا آنها را به مرز ندامت برساند، این دخترها بعد از تواب شدن در انفرادی بودن خود را به فال نیک گرفته بودند و در مصاحبه های خود اعلام می کردند که در همان انفرادی بود که به حقانیت جمهوری اسلامی پی برده اند!

ناگفته نماند که بعد از افزایش فشار روی دخترها آنها تا حدودی تعادل روانی خود را از دست داده بودند تا به آنجا که با مگس و مورچه دوست شده بودند! همه شان سازمان ها را متهم می کردند که مانند شرکت های چند ملیتی عمل می کنند که پایه شان یکی است و تنها روبنای آنها فرق می کند، به گفته آنها یکی نام کمونیست را برای خود اختیار کرده و دیگری نام مجاهد ولی هر دو طرفدار سرمایه داری هستند و ماهیتشان یکی است، این به ما بستگی دارد که از چه اسمی خوشمان بیاید و به دنبال کدام سازمان راه بیفتیم! از همان ابتدای مصاحبه دختران به قدری عصبی بودند که می خواستند میکروفون را قورت بدهند! آنها بقیه زندانیان را دعوت به این می کردند که به حقانیت جمهوری اسلامی پی ببرند و بیشتر از این خودشان را گول نزنند و در پی شعارهای پوچ و عوام فریب گروهک ها نباشند! در موقع مصاحبه ها زندانیان در حال و هوای دیگری بودند و به خاطر تأثیر مستقیم مصاحبه شوندگان همه نادمین دختر و پسر گریه می کردند، این اولین باری بود که چنین جوی در راهرو حاکم شده بود، من به اطراف و پشت سرم نگاه می کردم، صدای هق هق گریه در سراسر راهرو شنیده می شد!

به خاطر محدود بودن فضا صدا پژواک زیادی پیدا کرده بود و انسان را به یاد سوگواری در مرگ عزیز از دست رفته می انداخت، یکی از مصاحبه شونده ها خواب دیده بود که حضرت فاطمه آمده و با او حرف زده و به راه راست هدایتش کرده است! دیگری خواب دیده بود شخصی نورانی سوار بر اسب سفید آمده تا او را به راه راست ببرد! از صحبت های توابین می شد فهمید که رژیم چقدر خصمانه با این مسائل برخورد کرده بود، با این که حاج داود می دانست این دختران در چه وضعیت روحی نا‌مناسبی قرار دارند و هر روز که بیشتر در انفرادی می مانند دچار سردرگمی و پریشانی بیشتری می شوند و احتمال دیوانه شدنشان زیاد است او آن قدر صبر کرده بود که وضعیت روحی آنها به منتهی درجه خودش برسد و سپس آنها را برای مصاحبه به قزلحصار آورده بود! این قبیل مصاحبه ها تأثیر بدی روی زندانیان داشتند، رژیم سعی می کرد تا به این طریق روحیه دیگران را هم خراب کند و آنها را به موضع انفعال بکشاند، معدود کسانی هم بودند که در وضعیت بلاتکلیفی به سر می بردند و این گونه نمایش ها و فشارها باعث سست تر شدن روحیه آنها می شد تا به آنجا که به طرف دیگر می غلتیدند.

در طی چند ماهه نیمه اول سال ١٣۶٣ تعداد زیادی مصاحبه ترتیب داده شده بود که اغلب با کم و کیف متفاوت برگزار می شدند ولی محتوای همه یکی بود، خواهر و همسر برخی از زندانیان بند ما نیز تواب شده بودند و در بین مصاحبه شوندگان به چشم می خوردند، بعد از انجام این مصاحبه ها عده زیادی از نادمین در عرض مدت کوتاهی آزاد شدند، از اشخاص سرموضعی هم تعدادی به خاطر نفوذ و پارتی داشتن آزاد شدند، بعد از پیوستن افراد منفعل به جمع خانواده و ورود مجدد به اجتماع مسأله آزادی در مورد آنها فرق کرد، بعد از دیدن واقعیت ها و روشن شدن ذهن این افراد آنها دچار سرخوردگی ‌می شدند و گاه تا به آن اندازه که به بیماری های مختلف دچار می شدند، بعضی از آنها نیز ارتباط و پیوند خود با اجتماع را می بریدند و دیگر تمایلی به بیرون رفتن از منزل نشان نمی دادند، برخی ساعت ها چمباتمه روی زمین می نشستند و مات و مبهوت به گوشه ای از اتاق خیره می شدند و هیچ تمایلی به صحبت نداشتند!

دوستم حجت در رابطه با یکی از بچه های منفعل که خسرو نام داشت مثال مستندی زد، حجت خودش از بچه های شمال بود و پیش از دستگیریش با خسرو دوست بوده است، در اصل با پدر و مادر زندانی دوست بوده و رفت و آمد خانوادگی داشتند، حجت می گفت که برادر بزرگتر خسرو از اعضای مجاهدین بوده که بعد از دستگیری اعدام می شود، خسرو هم حدود یک سال و ‌نیم در زندان بوده و بعد آزاد می شود، او هنگامی که در زندان بود در اثر فشارهای زیاد نتوانسته بود مقاومت کند و منفعل می شود، وقتی پدر و مادرش از او می پرسند که در زندان چه بلائی به سر شما می آوردند؟ او بی تفاوت به آنها نگاه می کرده و چیزی نمی گفته! مادرش در مورد برخورد حاج داود رحمانی با زندانیان می پرسد و او هیچ گونه اطلاعاتی در اختیار خانواده اش نمی گذارد، مادرش از او ‌خواسته بود که باهم به سر مزار برادرش بروند ولی او از این کار نیز امتناع می کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کاهش توهم توده ها نسبت به رژیم اسلامی و شرایط بد سیاسی در اثر جناح بندی های درونی خود دولت و وضعیت خراب اقتصادی کشور سردمداران اسلامی را وادار کرد که دست به یک سری تغیرات روبنائی بزنند تا بلکه کاسه کوزه ها را بر سر یک سری افراد معدود که مردم دل خوشی از آنها نداشتند بتوانند بشکنند و به این ترتیب خود را پاک و منزه جلوه دهند! از جمله کارهائی که انجام شد تغییر روبنائی در سطح اداره زندان ها بود که از پیش حساب شده به نظر می رسید، خبر موثقی در زندان پیچید که لاجوردی قبل از برکناری در طی دو روز بیش از هزار ‌و ‌دویست نفر را اعدام کرده است! این کار خیلی سریع انجام گرفته بود تا تسویه حسابی با زندانیان کرده باشد! گویا در بین اعدام شدگان عده ای هم تواب بودند! به این ترتیب اسدالله لاجوردی در دنباله یک سلسله حرکت های از پیش تعیین شده از ریاست زندان برکنار شد!

زندانبان جدید

شخصی به نام حاج میثم جانشین لاجوردی شد که گفته می شد از طرفداران منتظری است و می خواهد خط‌ مشی این جناح را در زندان ها حاکم کند، بعد از روی کار آمدن میثم تغییراتی در سطح زندان ها صورت گرفتند که مدت کوتاهی بیش نپائید! از جمله این که جیره غذائی و مدت زمان ملاقات زندانیان کمی بیشتر شد، در ضمن به برادر و خواهر بالای بیست و پنج سال هر زندانی هم اجازه ملاقات داده شد، تعدادی کتاب متنوع در زمینه تاریخ، روانشناسی، مذهب و همچنین رمان و داستان نیز برای فروش به زندان آورده شد و چند روز نمایشگاه کوچکی در راهروی اصلی زندان برپا شد، با تغییرات جدید در قزلحصار مصاحبه های طولانی و تبلیغی برچیده شدند و مصاحبه ها تنها شامل حال افرادی می شد که موعد آزادی آنها فرا رسیده بود، زندانیانی که حکم خود را گذرانده بودند را به اتاق مصاحبه می بردند و در آنجا از آنها خواسته می شد که سازمان خودشان و دیگر سازمان ها را در مقابل دوربین محکوم کنند و سپس ترتیب آزادی آنها داده می شد!

مورد دیگر تغییر در برنامه غذایی بود که به مناسبت انتصاب زندانبان جدید چند وعده چلوکباب برای اولین و آخرین بار به زندانیان داده شد، البته به دلیل غیر بهداشتی و فاسد بودن گوشت ها در دو نوبت تعدادی از زندانیان مسموم و بیمار شدند، از جمله خود من که یک بار نیمه شب به دل درد و دل پیچه دچار شدم و به لحاظ بیرون روی زیاد به زیرهشت رفتم و با مسئول بند صحبت کردم، پزشکی از زیر بند آمد و به همه ما که دچار مسمومیت شده بودیم آمپول تزریق کرد و حالمان کمی بهتر شد، در کل غذای زندان از کیفیت خوبی برخوردار نبود و به طور مثال اگر پلو داده می شد می بایست مواظب سنگریزه و کافور درون آن می بودیم! زندانیان بعد از برقراری شرایط جدید سعی در استفاده بیشتر از وقت خود با پرداختن به ورزش و مطالعه داشتند، از جمله هوشنگ دوست هم اتاقیمان که حالش نسبت به قبل بهتر شده بود و با تشویق بچه ها برای قدم زدن به حیاط می رفت، رفقا برای او توضیح می دادند که چه تغییراتی صورت گرفته است، هوشنگ به خاطر شرایط سختی که تحمل کرده بود تا حدودی ترس و واهمه داشت و به بچه ها می گفت: "زیاد سر ‌و‌ صدا نکنید چرا که ممکن است حاج داود دوباره برگردد!"

در این اوضاع و احوال بود که چند تا از بچه ها که قبلا با ما همبند بودند از واحد یک به بند ما منتقل شدند، آنها هوادار فرقان بودند که در سال های ١٣۵٨ - ١٣۵٩ دستگیر شده بودند، حدود دو سالی می شد که همدیگر را ندیده بودیم و از دیدار مجدد خوشحال شدیم، یکی از آنها که اکبر نام داشت می پرسید: "حاج داود چه بلائی بر سر شما آورده است؟" آنها از دور در جریان حوادث واحد سه بودند ولی ناگفته نماند که خودشان در واحد یک از ریاست فرد دیگری برخوردار بودند که در مقایسه با حاج داود انعطاف بیشتری نشان می داد، زندانیان واحد یک مصاحبه ها را فقط از طریق تلویزیون تماشا می کردند و نسبت به ما از آزادی بیشتری برخوردار بودند، در زندان قزلحصار حفاظت واحدها بر عهده نیروی ویژه ای بود که تحت نظارت دادگاه انقلاب اسلامی بود.

حاج میثم رئیس جدید زندان در سر داشت که فضای لیبرالی در زندان ها حاکم کند، از این رو شروع به آوردن نشریات و اعلامیه های گروه ها و سازمان هائی که در بیرون فعالیت داشتند نمود! این نشریات را در زیرهشت به میله ها می چسباندند تا در معرض دید عموم قرار گیرند، ورود نشریات سازمان ها به داخل زندان تنها برای مدت کوتاهی ادامه داشت و بعد به طور کل قطع شد، در مجموع محتوای نشریه ها بیان کننده بحرانی بود که گریبانگیر سازمان ها شده بود و به درگیری میان آنها می پرداخت، برخی سازمان ها یکدیگر را متهم به همکاری با دولت می کردند و در نهایت انشعاباتی در آنها صورت می گرفت، حاج میثم با آوردن این نشریات می خواست بگوید که سازمان ها دچار تزلزل و بحران شده اند و فاقد هماهنگی هستند و بر سر تقسیم منافع بر روی همدیگر اسلحه می کشند! همین طور درباره ازدواج مجدد مسعود رجوی و این که چگونه از جانب دیگران مورد انتقاد قرار گرفته و محکوم شده است، همچنین یک دسته مجاهدینی که گرایش به سازمان های چپ پیدا کرده بودند ولی توسط سازمان مجاهدین دستگیر و روانه زندان های این سازمان در خاک عراق شده بودند.

به لحاظ دشواری در رفت و آمد از شهرستان ها به کرج برای ملاقات زندانیان خانواده های شهرستانی با حاج میثم صحبت کردند که در این مورد تسهیلاتی قائل شود، ناگفته نماند که این مسأله بارها مورد بحث قرار گرفته بود تا در آخر حاج میثم قول داده بود با در نظر گرفتن شرایط و تماس با دادستان شهرستان های مورد نظر تصمیمی برای بازگشت زندانیان به زادگاه خود گرفته شود، به این ترتیب کم کم زندانیان شهرستانی به دیار خود فرستاده شدند، از آنجا که شرایط در شهرستان ها به مراتب بهتر از اوین بود خیلی از زندانیان بعد از مدت کوتاهی عفو می گرفتند و آزاد می شدند، اولین گروهی که به شهر خود بازگردانده شدند بچه های بوشهر بودند، گروه دوم دوستان شمالی بودند که به رشت فرستاده شدند، گروه سوم را بچه های کرد تشکیل می دادند، گروه چهارم از رفقای بلوچ بودند، گروه پنجم شامل بچه های مسجدسلیمان و شوشتر بود که به شهرهای خود برگردانده شدند، گروه ششم تعدادی از دوستان میاندوآبی بودند که به شهر خود فرستاده شدند، گروه هفتم را رفقای کرج تشکیل می دادند ولی دادستان به آنها گفته بود زندانیان کرجی در بند جداگانه ای در قزلحصار باقی بمانند، کرجی ها را به بند مجردی منتقل کردند.

به این ترتیب واحد سه رفته رفته داشت تخلیه می شد، در عوض دستگیری معتادین رو به افزایش بود و آنها را مستقیم به واحد دو قزلحصار می بردند، در ضمن عده ای از اسیران جنگی عراقی را نیز به این محل آورده بودند، با به حد نصاب رسیدن تعداد زندانیان در واحد دو در اثر بازداشت فزاینده معتاد و انتقال اسیران جنگی، شهربانی از دادستانی درخواست می کند که واحد سه را تخلیه کنند و در اختیار آنها قرار دهند، در قزلحصار فیلمی از اسیران عراقی تواب شده به نمایش گذاشته شد که آنها را در حال خواندن سرودی به زبان عربی نشان می داد، محتوای این سرودها و شعارها در ضدیت با صدام حسین و تمجید از خمینی بود، توابین عراقی صدام حسین را جلاد و خونریز خطاب می کردند و از بازگشت به عراق انزجار داشتند.

با خرید کتاب های متنوع موقعیت مناسبی برای مطالعه فراهم شده بود، از آنجا که تعداد متقاضی برای مطالعه زیاد بود قرار شد که هر یک ساعت و یا دو ساعت کتاب ها دست به دست بگردند، وقت خودم را تنظیم کردم تا ساعت بیشتری را صرف مطالعه کنم، می توان گفت که در آن مقطع بیشتر ساعات روز را مشغول کتاب خواندن بودم، تعداد زیادی از بچه ها چنین روشی را در پیش گرفته بودند و از آن لذت می بردند، عده ای هم بیشتر وقت خود را برای درست کردن کارهای دستی با سنگ، استخوان و هسته خرما اختصاص داده بودند، برخی هم مشغول کارهائی از قبیل خطاطی و نقاشی بودند، انجام این کارها با حداقل وسائل و با ابزارهای ابتدائی صورت می گرفت، لازم به یادآوری است که تمام کارهای دستی به اتمام رسیده زیبا و جالب بودند و سعی می شد از آنها در تزئین اتاق ها استفاده شود تا تنوعی صورت گرفته باشد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نیمه های سال ١٣۶٣ بود که مسئول بند اسامی بعضی از توابین را ‌خواند و گفت با کلیه وسایل زیرهشت بروند، در ابتدا همه فکر می کردیم که مسأله آزادی ‌باشد ولی بعد معلوم شد دادستان جدید تصمیم به محاکمه مجدد آنهائی دارد که دستشان به خون آغشته شده است، به دلیل همین تصمیم یک تعداد از توابین بعد از دادگاه مجدد به جوخه اعدام سپرده شدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در طی چند سال زندان بچه های مختلف شناخت نسبی از دیگران پیدا کرده بودند و به همین دلیل به تک و توکی لقب ها و اسامی مختلفی داده بودند، این لقب گذاری شامل حال من هم شده بود و مرا با دو اسم مختلف صدا‌ می کردند که نشانه از سرسختی و مقاومت من در زندان داشت، گاه گداری دوستان جدیدی نزد من می آمدند و از رفتارم در زمان حاج داود و برخورد کنونیم تعریف و تمجید می کردند که باعث شرمندگیم می شد، یک بار یکی از دوستانم به نام هژبر از من پرسید که شنیده در زمان حاج داود و به هنگام مصاحبه ها من درون اتاق پنهان شدم و بیرون نرفتم، اصرار داشت که داستان را از زبان خودم بشنود!

برایش شرح دادم که یک روز طبق معمول اعلام کردند همه بیایند بیرون و به داخل راهروی اصلی زندان بروند، من از انجام این کار خودداری کردم و داخل اتاق پنهان شدم، در آن هنگام فقط بیماران اجازه داشتند که داخل بند بمانند، لحظاتی بعد از این که همه بیرون رفتند معاون بند رفت پشت بلندگو و اعلام کرد همه بیماران به مسجد بروند، من همچنان سر جای خودم باقی مانده بودم و تنها نگرانیم این بود که مبادا بخواهند اتاق ما را بگردند! این اولین باری بود که از بیماران خواسته می شد که اتاق را ترک کنند، چون از برگرداندن بیماران خبری نشد احتمال زیاد دادم که بخواهند همه اتاق ها را بگردند، اگر این کار صورت می گرفت و مرا پیدا می کردند برایم گران تمام می شد، خوشبختانه جائی را نگشتند و کسی هم به سراغم نیامد، ناگفته نماند که این کار را یکی از بچه های دیگر هم پیش از من انجام داده بود، وقتی مصاحبه ها تمام شدند و همه به بند برگشتند بچه ها از من پرسیدند: "تو کجا بودی؟" به شوخی گفتم" :بیرون بودم و داشتم مصاحبه ها را گوش می دادم!" رفقا باور نکردند و من هم راستش را به آنها گفتم، در ضمن بعد از برگشتن بیماران معلوم شد که آنها را چندین ساعت رو به دیوار داخل مسجد نگه داشته بودند! بعد از پایان صحبتم هژبر ‌گفت: "می دانستم که تو این کار را کردی چون این چیزها از تو بعید نیست!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

محوطه نیزار زندان با بیگاری زندانیان به شکل خانه های معمولی درآمده بود، اطراف خانه های ساخته شده را چمنکاری کرده گل و گیاه کاشته بودند، در بقیه جاها سبزیجات و درخت های میوه کاشته بودند، به ظاهر آنجا حکم پارک و فضای سبز را برای خانواده ها پیدا کرده بود، بعد از آن که زندانی روز را به همراه همسر و فرزندان خود در این محوطه به گشت و ‌گذار می پرداخت شب می توانست از خانه های تازه ساز استفاده کند و در کنار همسر خود بماند، رژیم سیاست جدیدی را در پیش گرفته و به زندانیانی که مورد تأیید بودند اجازه می داد که چند روزی را مرخصی بگیرند و به نزد خانواده های خود بروند، در کنار این اقدام ها رژیم امتیاز دیگری هم به توابین داده بود و آنهائی که ازدواج نکرده بودند می توانستند در طی مدت مرخصی به خواستگاری رفته نامزد و یا ازدواج کنند، به همین منوال عده ای از توابین عروسی کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با نزدیک شدن نوروز ١٣۶٤ کار جا به جائی زندانیان از واحد سه به واحد یک همچنان ادامه داشت و یکی از بندهای بزرگ و دو تا از مجردی ها از زندانی خالی شدند، قبل از فرا رسیدن نوروز ما مقداری میوه و شیرینی سفارش دادیم و نوروز آن سال را به خاطر برخورداری از امکانات بیشتر و وجود شرایط مساعدتر در زندان بهتر از سال های پیش برگزار کردیم، بعد از تغییراتی که در سطح زندان ها صورت گرفت زندانیان مسأله خاصی با پاسدارها نداشتند و بیشتر مشغول کارهای خودشان بودند، بچه هائی که برای کار کردن بیرون بند می رفتند اگر می توانستند از زندانیان عادی در بند یک و یا کسانی که در آشپزخانه کار می کردند تیغ ریش تراشی می گرفتند و به بند می آوردند و در اختیار دیگران قرار می دادند، لازم به یادآوری است که داشتن تیغ در زندان ممنوع بود!

روز ملاقات فرا رسید و از آنجا که در اتاق ما چند عدد تیغ موجود بودند قرار شد هر چهار نفر از یک تیغ استفاده کنیم و به اصلاح صورت بپردازیم، نوبت اصلاح کردن من که رسیده به حمام رفتم تا از آینه کوچکی که در آنجا آویزان بود استفاده کنم، به مقابل آینه که رسیدم متوجه شدم فیروز الوندی، هم اتاقی سابقم که به او سیگار داده بودم نیز در آنجاست، ریشش کمی بلندتر از حد معمول بود و می خواست آن را با ماشین اصلاح یا صفر - شش کوتاه کند، او دیگر آن پسر شلوغ و پر جنب و جوش نبود و دیگر از آن تب و تاب سابق افتاده بود، از این که او را در این اوضاع و احوال می دیدم ناراحت شدم و از او پرسیدم: "مگر تیغ نداری؟" پاسخ داد: "نه!" تعجب کردم چرا که بیشتر بچه های بند تیغ داشتند، تیغ را به او دادم و گفتم: "بعد از اتمام کار آن را به فلان شخص بده!" او تشکر کرد و مشغول اصلاح صورت شد، بعد که برگشتم به طور اتفاقی یکی از دوستانم تیغی را که هنوز می شد از آن استفاده کرد را در اختیارم گذاشت و من توانستم با آن صورتم را اصلاح کنم.

خودکشی فیروز الوندی!

یک روز صبح پیش از آن که تمام بند از خواب بیدار شود در اتاق ما سفره صبحانه انداخته شده بود و همگی پای آن نشسته بودیم، داشتیم ناشتائی می خوردیم که متوجه رفت و آمد غیر معمول توابین به سمت دستشوئی شدیم و بعد هم صدای معاون بند بلند شد که هیچکس حق آمدن به دستشوئی ها را ندارد! من و چند نفر دیگر که صبحانه مان را تمام کرده بودیم کنجکاو شدیم که چه خبر شده است؟ خیلی از افراد بند برای نگاه کردن به جلوی دستشوئی آمده بودند و خبردار شدیم که یک نفر خودکشی کرده است! چند ‌تا از توابین و معاون جدید بند جلوی در دستشوئی ایستاده بودند و از رفت و آمد بچه ها به طرف آبریزگاه ممانعت می کردند، در این بین تعدادی هنوز مایل بودند بدانند که چه خبر شده است؟ معاون بند رفت زیرهشت که با پاسدار صحبت کند، من توانستم از کنار دست توابین بگذرم و به جلوی یکی از آبریزگاه ها که درش باز بود بروم، با دیدن صحنه ای که مقابل رویم بود یکه خوردم، در آنجا پیکر بی جان فیروز الوندی آویزان بود!

مدت کمی همان جا ایستادم و تک و توکی از بچه ها آمدند و تماشا کردند، من به اطراف جسد نگاه کردم تا ببینم او چگونه این کار را کرده است، کمی بعد توابین و پاسدار‌ها آمدند و همه را از آن محل دور کردند، بعد از بلندگو اعلام شد که همه باید به حیاط بروند! لحظاتی بعد دو نفر با دوربین فیلمبرداری و تخت روان به داخل بند آمدند و به سمتی که توابین آنها را هدایت می کردند رفتند، همه را از بند خارج کردند و به هواخوری فرستادند، صدای صحبت و زمزمه در هر گوشه حیاط بلند بود و زندانیان بند سه به پشت پنجره آمده بودند و می پرسیدند: "چه خبر شده است؟" بچه ها به آنها توضیح دادند که داخل بند ما یک نفر خودش را حلق آویز کرده است، ناگفته نماند که در حالت عادی صحبت کردن با بند کناری ممنوع بود! یک ساعت بعد در حیاط را باز کردند و عده ای به داخل رفتیم، تعدادی از بچه ها یکراست به سمت دستشوئی رفتند ولی در آنجا چیز خاصی برای مشاهده دیده نمی شد، به اتاق برگشتم ولی کنجکاو بودم که فیروز چگونه این کار را کرده است؟ برای مشخص شدن موضوع به سراغ چند نفر از هم اتاقی های سابق او رفتم.

آنها بازگو می کردند که فیروز دانشجوی سال دوم دانشگاه تهران بوده که به او اتهام هواداری از سازمان راه کارگر زده و دستگیرش کرده اند، خانواده او از اقلیت های مذهبی و بهائی بودند و از وضع مالی خوبی برخوردار بودند و بعد از قیام ۱۳۵٧ راهی آمریکا شده بودند ولی فیروز به تنهائی در ایران باقی می ماند و در کنار مادربزرگش زندگی می کند، پس از دستگیری فیروز و با ازدیاد فشار و شدت گیری سرکوب ها در زندان موقعیتی فراهم می شود که توابین حزب توده و اکثریت شرایط را مناسب پیدا کرده و به سراغ افرادی که به لحاظ خط سیاسی به آنها نزدیکتر بودند بروند، محسن درزی که از اعضای بالای اکثریت و از زندانیان دو رژیمه بود همراه با یکی دیگر از توابین که از اعضای بالای حزب توده بود دو نفری فیروز را دوره می کردند و به بحث با او می پرداختند، لازم به یادآوری است که محسن درزی و دوست توابش هر دو کارکشته و از خط دهندگان اصلی توابین بند بودند، آنها این کار را در خفا انجام می دادند و همچنین یواشکی به مسئول بند خط می دادند که چه کسانی را باید در چه اتاق هائی بیندازند! کار فیروز به مرحله ای می رسد که کم کم از بقیه بچه ها جدا می شود و نادمین دورش را می گیرند!

در انتها او دیگر خودش را از همه جدا کرده بود و منزوی شده بود و دیگر حتی با توابین هم به آن صورت کاری نداشت، من بارها سعی کردم که دوستیم را با او در حد معمول نگه دارم اما از طرف او رغبت و تمایلی مشاهده نمی کردم، در واقع در ابتدای کار او مانند بقیه جسم و روح داشت ولی در روزهای آخر تنها جسمی سرگردان را یدک می کشید، در روز حادثه بچه هائی که صبح زود برای ورزش بلند شده بودند تخت او را خالی می بینند و تا وقت صبحانه همه چیز عادی به نظر می رسیده است ولی کمی بعد که کارگر اتاق به طور جدی در صدد پیدا کردن فیروز برمی آید موفق به انجام این کار نمی شود و پس از جستجو به این تتیجه می رسد که شاید فیروز به یک اتاق دیگر برای صرف ناشتائی رفته باشد، همان گونه که بعضی از بچه ها این کار را می کردند، گویا آنهائی که در صف رفتن به آبریزگاه ایستاده بودند اول از همه او را پیدا می کنند! فیروز برای انجام کار خود وقت و مکان مناسبی را انتخاب کرده بود چرا که آبریزگاه تنها جائی بود که کمتر کسی به ذهنش می رسید که شخصی بتواند در آنجا خودش را دار بزند!

از نظر زمانی هم صبح زود را انتخاب کرده بود تا با توجه به این که بیشتر زندانیان در آن موقع در خواب هستند فرصت عملی کردن طرح خود را پیدا کند، آیا توابینی که از شب تا صبح در بند کشیک می دادند متوجه این قضیه شده بودند؟ کسی به درستی نمی دانست! طرز حلق آویز بودن فیروز دلالت بر هوش او داشت که توانسته بود در ارتفاعی کمتر از یک و ‌نیم متر خودش را دار بزند! گردنش تا لوله آب که در بالای آبریزگاه بود دو وجب فاصله داشت و فاصله باسن او از کف زمین تنها به یک وجب می رسید، او پای چپ را از زانو دولا کرده و با طنابی پایش را به ران خود بسته بود و بعد آنها را به طنابی که دور گردنش بود و از لوله شیر آب آویزان بود گره زده بود، پای راست او آزاد بود و تنها از قسمت پاشنه با کف زمین در تماس بود، هیچ قسمت دیگری از بدن او به زمین تکیه نداشت و در کنار پای راستش و به فاصله یک وجب آفتابه ای قرار داشت و جای تعجب این بود که تعادل آفتابه به هم نخورده بود و دلالت از عدم تقلای او در هنگام جان باختن می کرد!

از مسأله خودکشی فیروز ناراحت بودم و نمی دانستم چه کسی را مقصر بدانم، گاهی وقت ها فکر می کردم شاید به خاطر این که تواب نشود دست به این کار زده است ولی این جواب قانع کننده ای به نظر نمی رسید چرا که خیلی ها در زندان بودند که منفعل شده بودند و مشغول طی کردن حکم خود بودند و کاری به چیز دیگری نداشتند و او حداقل می توانست مانند آنها باشد، خبرهایی که از طریق دیگر زندانیان و خانواده ها به داخل بند می رسیدند حاکی از این بودند که اشخاصی در بندهای مختلف دست به خودکشی زده اند و با حلق آویز کردن یا خودسوزی توانسته اند به زندگی خود پایان دهند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در این برهه و بعد از دگرگونی های ذکر شده رژیم سعی داشت تا برای حفظ ظاهر هم که شده امکاناتی در اختیار زندانیان قرار دهد، هنگام بازگشت از ملاقات دیدیم که در بند باز شد و دو میز پینگ پنگ آوردند و زیرهشت کار گذاشتند، راکت پینگ پنگ و همچنین تعدادی توپ بسکتبال و والیبال نیز به بند آورده شدند، این وسایل و امکانات به طور طبیعی زندانیان را خوشحال می کرد و آنها را تشویق می کرد تا از این امکانات برای بهبود سلامت روحی و جسمی خود یاری بگیرند، با تغییراتی که در سطح زندان ها پیش آمده بودند خانواده ها خوشحال و امیدوار بودند که فرزندانشان هر چه زودتر آزاد شوند، در ضمن بعد از این تغییرات بود که حکم های سنگین برای افراد تازه دستگیر شده کمتر صادر می شدند و از سوی دیگر مسأله عفو زندانیان نیز مطرح شده و بر سر زبان ها افتاده بود.

با نزدیک شدن نوروز کار تخلیه بندها سریعتر از هر زمان به جلو می رفت و می شد گفت که اکثر بندهای واحد سه یا تخلیه شدند و یا به حداقل ظرفیت خود رسیده بودند، پیش از پایان سال به تعداد زیادی از بند یکی ها عفو خورد و آزاد شدند، این مورد شامل تعداد انگشت شماری از زندانیان بند ما نیز شد، ناگفته نماند که در مورد توابین قضیه فرق می کرد و پس از عفو بیشتر آنها آزاد می شدند ولی بقیه زندانیان که عفو می گرفتند تنها چند سالی از حکمشان کاسته می شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نوروز ۱۳۶۵ با تمام زیبائی هایش از راه رسید و ما هم مهیا شده بودیم تا به استقبالش برویم و مقدمش را گرامی داریم، نوروز آن سال بهترین نوروزی بود که در طی چند سال گذشته داشتیم چرا که تا اندازه ای از تنش ها و التهاب ها کاسته شده بودند و تا حدودی می توانستیم به خودمان و خانواده هایمان و دوستانمان بیاندیشیم، طبق معمول بچه ها با بوسیدن همدیگر آرزوی سال های بهتری را برای یکدیگر می کردند و خوشحال بودند که تا آن مرحله رژیم نتوانسته بود به خواست های پلید خود در مورد تواب کردن آنها برسد، این قضیه یکی از بزرگترین لذت ها و افتخارات ما بود و به آن می بالیدیم، از طرف دیگر در هنگام ملاقات با خانواده ها و مطرح شدن مسأله عفو پدر و مادرها خوشحال بودند که شاید به این ترتیب فرزندانشان بتوانند زودتر از موعد مقرر آزاد شوند.

به مناسبت نوروز تلویزیون فیلم عصر جدید چارلی چاپلین را نشان می داد که من آن را در بیرون دیده بودم و با این حال دلم می خواست دوباره آن را ببینم ولی ترجیح دادم که داخل اتاق بمانم و مطالعه کنم، در آن هنگام تمام بند برای دیدن فیلم به مسجد رفته بودند و چندان کسی داخل اتاق ها نمانده بود، گاهی وقت ها آن قدر مطالعه می کردم که سرگیجه به من دست می داد و مجبور می شدم که روی تخت دراز بکشم و این کار زمانی اتفاق می افتاد که فشار زیادی به خودم می آوردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در این سال به خاطر کم شدن نفرات بندمان و باز شدن جای کافی برای بچه ها زندانبان تصمیم گرفت همه را به بند کوچکتری انتقال دهد، یک هفته قبل از انتقال به بند جدید چند تن از توابین از جمله مسئولین و معاونین قدیم و جدید بند به نام های محمود ناطقیان، سعید صادق صمیمی، اسماعیل و ابراهیم که از هواداران سابق اقلیت بودند عفو گرفتند و آزاد شدند!

برای آخرین بار به حیاط رفتم و به اطراف نگاهی انداختم، در باغچه ها انواع سبزیجات کاشته شده بودند که دانه آنها را افراد بند توسط زندانبان از بیرون خریده بودند، سبزیجاتی از قبیل تره، ریحان، تره تیزک یا شاهی و نعنا در سه تا از باغچه ها کاشته شده بودند و باغچه چهارم اختصاص به گوجه فرنگی داشت که همه شان به خاطر آب و خاک مناسب حسابی پربار شده بودند، در مسیر جوی آبی که به کرت ها می رفت گل آفتابگردان نیز کاشته بودند، بچه ها از همان اوایل که باغچه ها را درست می کردند هسته میوه ها را داخل کرت ها می انداختند و پس از مدتی تعدادی ساقه های باریک و شکننده نهال میوه از جمله هلو، سیب، شلیل و زردآلو رشد کرد که پس از انتقال آنها را در جاهای مختلف کرت ها کاشتند، در این چندسال آنها خیلی خوب رشد کرده بودند و مبدل به درختان جوانی شده بودند که اندازه شان به قامت هر یک از ما می رسید، این اواخر همگی آنها شکوفه کردند و سپس میوه دادند که منظره و فضای زیبائی به حیاط داده بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مسئول جدید بند از پشت بلندگو اعلام کرد که همگی با کلیه وسایل آماده باشند و به این ترتیب در آغاز سال جدید به بند مجردی شش منتقل شدیم! آخرین باری که در این مجردی بودم همه در و دیوارها و میله های آن کثیف و سیاه بودند، مهتابی های درون اتاق ها کهنه و کثیف بودند و نور به اندازه کافی وجود نداشت، حالا شرایط فرق کرده بود و تمام بندها توسط بند کارگری و خود توابین رنگ شده و شعارهائی روی دیوارها خطاطی شده بودند! بعد از گذاشتن وسایلمان داخل اتاق مشغول به شمارش تعداد افراد هم اتاقی خود شدیم، تعداد ما بیشتر از ظرفیت اتاق بود و با این که نفرات هر اتاق می بایست به نسبت تخت هائی قابل استفاده تخمین زده می شدند ولی در هر اتاق بین ده تا دوازده نفر جا گرفته بودند!

در اتاق ما که تنها یک تخت سه طبقه بود سه نفر می توانستند روی تخت ها بخوابند و دو نفر روی کف زمین و بقیه می بایست شب ها را در راهرو می خوابیدند! منتهی این بار برخلاف چند سال پیش مجبور نبودیم که در زیر نور مهتابی های روشن بخوابیم و به مسئول بند دستور داده شده بود که در هنگام ساعت خاموشی بند که ساعت ده شب بود چراغ های وسط راهرو و اتاق ها را خاموش کند، بعد از مشخص شدن جای بچه ها معلوم شد حدود صد ‌و‌ سی نفر داخل این بند هستیم! بعد از جا به جا کردن وسائل و پیدا کردن مکان مناسبی برای دیگران بلافاصله به هواخوری رفتیم و شروع به قدم زدن کردیم، حیاط اینجا حدود یک چهارم هواخوری بندهای عمومی بود، در وسط باغچه حوض مربع شکل کوچکی به ضلع یک متر و نیم قرار داشت، طول و عرض خود باغچه هم دو در بیست و ‌پنج متر بود که با فاصله کمی از کنار بند ما تا نزدیک دیوار مجردی بعدی ادامه داشت، در انتهای باغچه فضای کافی وجود داشت تا بتوان دور حیاط قدم زد، یک تعداد گل هم در اینجا و آنجای باغچه کاشته شده بود که چندان به چشم نمی آمدند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد مسئول بند اعلام کردکه قرار است در هفته چند فیلم سینمائی از طریق ویدئو در بندها پخش شوند که خبر خوبی بود، اولین فیلم را همان روز به نمایش گذاشتند، من تمایل بیشتری به دیدن فیلم های مستند داشتم و در غیر این صورت ترجیح می دادم که به حیاط رفته و یا مطالعه کنم، در مجموع فیلم هائی که در مجردی به نمایش گذاشته شدند بد نبودند و در بین آنها فیلمی که بیشتر از همه تماشاچی داشت فیلمی راجع به جنگ طولانی مدت آمریکا و ویتنام بود که گویا بیست سال جنگ نام داشت، این فیلم دنباله دار بود و در چندین نوبت پخش می شد، در اینجا طبق معمول بعد از ورزش صبحگا‌هی حمام می گرفتیم و با این که به ندرت آب گرم داشتیم ولی در مجموع بچه ها راحت تر بودند، هر کس سر هر سفره ای که می خواست می رفت و به خوردن صبحانه، ناهار یا شام مشغول می شد.

این یکی از خصوصیات خوب بچه ها بود که از هر چیز خوراکی و غیره که در بند بود به صورت جمعی استفاده می کردند و همه از آن راضی و خرسند بودند، برای اتاق یک کارگر انتخاب کردیم و وظایف او را روی تکه کاغذی نوشته روی دیوار نصب کردیم، کارگر شدن نوبتی بود و شامل حال همه می شد تا به این طریق به کارهای روزمره رسیدگی شود، اگر کارگر نمی توانست به کارها برسد دوستان داوطلبانه به او کمک می کردند، یک جا هم در زیرهشت پیدا کردیم تا بتوانیم مقداری از وسایلمان را در آنجا قرار دهیم چرا که اتاقمان به قدری کوچک بود که ظرفیت وسائل بیشتر از دو یا سه نفر را نداشت، بخشی از وسائل غیر ضروری را زیرهشت گذاشتیم و به این ترتیب جای بیشتری برای رفت و آمد باز شد، در همان چند روز اول تا حدودی جا افتادیم و دوباره زندگیمان می رفت که روال عادی خودش را از سر بگیرد، در اینجا هم مانند بند عمومی کتاب خواندن ادامه داشت و بیشتر افراد به مطالعه مشغول می شدند، در مجردی نیز فقط دو روز در هفته اجازه حمام گرفتن داشتیم که چند ساعت آب گرم در لوله ها جریان داشت.

یکی از بچه ها که وسواسش عود کرده بود دیگر نمی توانست راحت مثل بقیه حمام بگیرد! رفقا رعایت حال او را می کردند و زودتر دوش می گرفتند که وقت کافی برای او باقی بماند و او با خیال راحت و به تنهائی بتواند حمام کند، این قبیل بیماری های عصبی در زندان در واقع فشار همگانی محسوب می شدند ولی بقیه زندانیان سعی می کردند تا این چیز‌ها باعث مسأله دیگری نشود و به عنوان مثال باعث منفعل شدن فرد نگردد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

رژیم هر بار سیاست جدیدی به کار می بست و شگردهای مختلفی را به بوته آزمایش می گذاشت! یک هفته ای از آمدن ما نگذشته بود که سه نفر زندانی جدید وارد بند شدند و بعد از ثبت اسم خود در دفتر زیرهشت وارد راهرو شدند، چند نفر دور آنها حلقه زده و مشغول صحبت کردن شدند و متوجه شدم بعضی از بچه های مجاهد بیشتر از بقیه با آنها بگو‌بخند می کنند، از ظاهر قضیه چنین پیدا بود که آنها همدیگر را می شناسند و بعد از کمی گفتگو معلوم شد این چند نفر از بچه های مجاهدین هستند، مجاهدها از این بابت خوشحال به نظر می رسیدند و آنها را خیلی زود در جمع خودشان راه دادند و بعد برای آنها شروع به تعریف کردند که افراد بند چه اتهام هائی دارند و فاش کردن یک سری مسائل شخصی دیگر که برای جمع آنها با ارزش به نظر می رسید، به عنوان مثال آنها به تازه واردین بدون شناخت کافی زود می گفتند کدام یک از هواداران مجاهدین بچه خوبی است و یا با کی نباید صحبت کرد، به همین راحتی اطلاعاتی را که مهم و شخصی حساب می شدند را به آسانی در اختیار تازه واردین می گذاشتند!

یک تعداد از بچه های چپ که تنها طرز فکر برایشان مهم بود و به خاطر خط فکری سابق خود با بچه های مجاهد احساس نزدیکی ‌می کردند سعی داشتند که با این زندانیان تازه وارد زود قاطی شوند ولی بقیه بچه های چپ که تجربیات جدیدی در زندان به دست آورده بودند محتاطانه با قضیه برخورد می کردند و سعی داشتند که چندان زیاد با آنها خودمانی نشوند و با قضیه برخورد سطحی یا رابطه ای نداشته باشند، در همان چند روز اول هر وقت ما بچه های مجاهد را می دیدیم متوجه می شدیم که با جدیدی ها در یک گوشه جمع شده اند و مشغول صحبت هستند، در ظاهر حرف زدن جرم محسوب نمی شد ولی وقتی خوب نگاه می کردیم متوجه می شدیم که در آنجا یک فرد آن قدر وقت اضافی ندارد که بنشیند و با دیگران برای ساعت های متوالی صحبت کند، ما تنها ناظر بودیم و از کنار این قبیل چیزها می گذشتیم و بعضی وقت ها به فکرمان خطور می کرد که حتی اگر صحبت خاصی هم داشته باشند حداقل باید شکل ظاهر را حفظ کنند!

در بند ما توابینی بودند که همچنان به فعالیت های پنهان خود ادامه می دادند و بعلاوه افراد دیگری که در قبل با زندانبان همکاری کرده بودند، حالا که شرایط کمی بهتر شده بود آنها روی از رژیم برگردانده و به این طرف آمده بودند، در ضمن بودند افرادی که به صورت نفوذی به بندهای مختلف فرستاده می شدند تا برای رژیم اطلاعات جمع کنند تا بعد سر فرصت خدمت بچه ها برسند، زندانیان تازه وارد حدود یک هفته بیشتر در بند ما نبودند که یک روز اسامی آنها خوانده شد و برای همیشه از آنجا رفتند، در ظاهر روابط خوبی بین این تازه واردین با مسئول بند و پاسدارها بود که شک ما را برانگیخت! البته این قضیه در موقع رفتن آنها از بند مشخص شد و این گذشت و دو روز بعد یکی دیگر از بچه های مذهبی را صدا کردند و به بند دیگری انتقال دادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از دوستان شنیدم که آن سه نفر تواب بوده و برای جاسوسی آمده بودند! همین طور آن یک نفر دیگر که به صورت تکی از بند بیرون بردند نیز زمانی تواب بوده و بچه های مجاهد این را می دانستند! چون آن شخص چیزی از خودش بروز نمی داده بچه های مذهبی او را در جمع خودشان راه داده بودند و می گفتند: "او دیگر تواب نیست و تنها یک موقعی این کار را مصلحتی انجام داده ولی حالا سرموضع است و مواضع سازمان را قبول دارد!"

من حرف های شنیده شده را خواستم از زبان یکی از بچه های مجاهد نیز بشنوم، این شخص آدم میانسالی به نام حسین بود که آن اواخر وارد بند عمومی شده بود و با ما هم به مجردی منتقل شده بود، او در آن مدت کوتاه به خاطر رفتاری که از افراد مختلف دیده بود با من و چند نفر دیگر روابط بهتری داشت، یک روز که هر دو وقت آزاد داشتیم به سراغش رفتم چرا که می دانستم او حواسش به همه چیز جمع است و خوب می داند که در بند چه می گذرد! بعد از احوالپرسی نظرش را راجع به مسائلی که در بند گذشته بود جویا شدم، او می گفت: "دیدی من همیشه می گفتم اینها که آمده اند به نظرم آدم های جالبی نیستند؟ و همین طور آن شخصی که به تنهائی از بند بردند؟" او درست می گفت و حسین همیشه اولین نفری بود که به خاطر شناختش از آن اشخاص آنها را متهم به نفوذی بودن می کرد ولی بچه های مجاهد به حرفش آن چنان که باید و شاید گوش نمی دادند و کار خودشان را می کردند، شاید به این خاطر بود که حسین همیشه می گفت: "مجاهدین به لحاظ فکری بچگانه برخورد می کنند و هیچ تجربه ای ندارند!"

او حرف هایش را رک و واضح و بدون هیچ ترس و واهمه ای می گفت ولی سعی داشت که تجربیاتش را در اختیار دیگران بگذارد، او در فکر گرایش گروهی یا اتهامی نبود و عملکرد افراد برای او ملاک و معیار محسوب می شد، اغلب حسین با بچه های مجاهد صحبت و یا بحث می کرد تا آنها را متقاعد به یک سری چیزها کند و به طور مثال به آنها یادآوری می کرد که با مسائل برخورد سطحی نکنند و به همه اعتماد نکنند ولی مجاهدین به همان شکل سابق خودشان برخورد می کردند و این باعث ناراحتی او می شد و به همین خاطر او بیشتر دوست داشت که با بچه های چپ رابطه بهتری داشته باشد، حسین مهندس بود و همسر، دختر و دامادش هم برای مدتی زندانی شده بودند، متأسفانه دختر او در طی مدتی کوتاه دادگاهی و سپس اعدام می شود، همسر و دامادش پس از یک سال در زندان ماندن آزاد می شوند، حسین و خانمش افراد تحصیل کرده و باسوادی بودند که به گفته خودشان نزدیک به چهارهزار جلد کتاب داشتند که در بین آنها یاداشت های شخصی و کتاب های دستنویس قدیمی هم وجود داشتند.

بعضی از آن یادداشت های دستنویس متعلق به افراد سرشناس کمونیست بوده اند، حسین اطلاعات خوب و ارزنده ای داشت که صحبت با او لذتبخش و آموزنده بود، آن وقت ها حسین نگران کتاب هایش بود چرا که قرار بود همسرش آنها را از تهران به زادگاهشان که در خراسان بود منتقل کند، می گفت: "شاید سپاه به آنها دسترسی پیدا کند و نابودشان کند!" دو هفته بعد حسین خبر داد که خوشبختانه همه چیز به خوبی پیش رفته و کتاب هایش صحیح و سالم به مقصد رسیده اند، حسین به بچه های مجاهد ایرادهای زیادی می گرفت و می گفت: "اگر آنها این کار و آن کار را نکرده بودند این جور و آن جور نمی شد!" او از آنجا که آدم باریک بین و نکته سنجی بود نقاط ضعف را خیلی خوب تشخیص می داد و وقتی به نکته ای پی می برد آن را یادآوری می کرد و دوست داشت که به آن عمل شود.

در اینجا لازم است که به نکته ای اشاره کنم، عده ای بعد از افتادن به زندان و مشاهده مسائل جدید با دید بازتری با گذشته خودشان برخورد می کردند و به درک های جدیدتری می رسیدند، دیگر به اشخاص مختلف با این دید نگاه نمی کردند که فلان شخص اتهامش چیست و یا این که با یکدیگر در یک طیف هستیم یا نه تا این که بتوانند با آن شخص دوستان خوبی بشوند، شرایط زندان برخوردهای خاص خودش را طلب می کرد و در این راستا کسانی که می توانستند شرایط خود و زندان را به خوبی درک کنند و با آن برخورد درستی داشته باشند خود ‌به خود به یکدیگر نزدیک می شدند و دوستی خوبی را آغاز می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در روز ملاقات بیشتر خانواده ها منتظر شنیدن این خبر بودند که به فرزندانشان عفو خورده باشد و در مدت کوتاهی آزاد شوند! شنیده می شد که زندانیان شهرستان ها زودتر و راحت تر از زندانیان تهرانی آزاد می شوند، گویا دادستان هر شهرستان از خانواده ها می خواست تا وثیقه و ضامن بیاورند و بعد هم زندانی را آزاد می کرد، قضیه عفو و آزادی روند سریعتری در شهرهای دیگر داشتند و دلیل اصلی این بود که شهرستان ها محیط کوچکتر و بسته تری نسبت به تهران داشتند، دادگاه های انقلاب شهرستان ها در صورت وقوع اتفاق یا احساس خطر در جامعه می توانستند خیلی سریع زندانیان آزاد شده را دوباره دستگیر کنند واین کار در بعضی از شهرها به صورت آزمایشی انجام شده بود! گاهی وقت ها هم افرادی را که حکمشان تمام شده بود را تحت عنوان زندانیان عفو خورده شمارش می کردند و آن وقت آزاد می کردند چرا که در اوین و قزلحصار شرط آزادی انجام مصاحبه بود و خیلی ها آن را قبول نداشتند و رژیم هم آنها را آزاد نمی کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با نزدیک شدن خرداد ١٣۶۵ خانواده ام و به ویژه مادرم احساس خیلی خوبی داشتند و فکر می کردند بعد از به پایان رسیدن مدت حکمم آزاد خواهم شد، خود من هم همین امید را داشتم ولی تنها مسأله ای که وجود داشت شرط مصاحبه بود که مورد قبول من نبود و نمی خواستم انجامش بدهم! بعد از انتقال به مجردی کیفیت غذاها و همین طور مقدارشان کمتر شده بود.

یک روز که مسئول سیاسی - عقیدتی زندان وارد بند شد با او صحبت کردیم که جیره غذائی ما کم شده و مقدار غذائی که داخل بند می فرستند کافی نیست، او طبق معمول می خواست بر سر مسائلی نظیر خدا و پیغمبر صحبت کند ولی ما اصرار داشتیم که بر سر مسائل اصلی یعنی غذا، تخت، آب گرم حمام و در مجموع احتیاجات خودمان حرف بزنیم، به او گفتیم که ما در اینجا زندانی هستیم و یک زندانی هم خواست هائی دارد که قبل از هر چیز دیگری برای او مهم و اساسی هستند، به او گفتیم که اول از همه داشتن یک تخت و مکان مناسب برای خوابیدن و سپس جیره غذایی کافی و همچنین دسترسی به آب گرم در طول روز برای ما مهم و ضروری هستند، مسئول سیاسی - عقیدتی گفت: "انسان نباید این قدر مادی باشد یا این که این طور فکر کند!" بچه ها در جواب گفتند: "دولت در روزنامه ها و تلویزیون تبلیغ می کند که چندین کشتی خواروبار به کشورهای آفریقائی فرستاده است، در حالی که ما در اینجا گرسنه هستیم! چرا؟ در وهله اول ما مهمتر هستیم یا تبلیغات خارج از کشور؟" در ابتدا او از پذیرش صحبت ما سر باز می زد ولی وقتی پافشاری ما را دید قبول کرد که با زیر بند در این مورد صحبت کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود یک ماه بود که در بند مجردی بودیم و یک روز آمدند و اسامی عده ای را خواندند و گفتند که با کلیه وسایل بروند زیرهشت! اسم من هم جزو این عده بود، هنوز در مجردی جا نیفتاده بودیم که می بایست راهی بندهای دیگر می شدیم! به ناچار وسایلم را برداشتم ولی کار ساده ای نبود چرا که وقتی آدم با عده ای زندگی می کند تمام چیزهایش با آنها مشترک است و در این مدت کوتاه یکباره باید همه آنها را تقسیم بندی کند و یک سهم از آن را بردارد، در هر صورت این کار به خاطر همکاری دیگران راحت تر انجام می شد، بعد از آماده شدن همه دمپائی هایمان را پا کردیم و چشمبند زدیم و ما را بردند داخل راهرو اصلی و کمی در آنجا نگه داشتند، لحظاتی بعد همه را به صف بردند داخل محوطه زندان و سوار مینی بوس کردند و بعد از سرشماری و کارهای اداری معمول به راه افتادیم.

در آهنی بزرگ زندان با فشار دگمه ای به کناری رفت، به ما گفتند: "چشمبندها را بردارید!" نگاهمان به محوطه اطراف زندان افتاد که تا مسافتی خالی از ساختمان های مسکونی بود، متوجه خانواده های زندانیان شدیم که برای ملاقات آمده بودند و به این طرف و آن طرف می رفتند، خانواده ها همیشه بعد از انتقال زندانیان دچار سرگردانی می شدند تا بتوانند دوباره جگرگوشه های خود را پیدا کنند، مسافت بین واحد سه و یک زیاد بود و خانواده ها به طور معمول نمی توانستند آن را پیاده طی کنند ولی چون آنجا همه چیز به زور بود آنها ناچار بودند که این مسافت طولانی را با پای پیاده در جاده خاکی و سنگلاخ طی کنند! اگر خبر پیدا می کردند که فرزندشان به اوین منتقل شده دیگر بدتر می شد چرا که تمام روزشان به هدر می رفت تا بتوانند بندی را که او در آنجاست پیدا کنند!

انتقال به واحد یک قزلحصار

به جلوی در آهنی رسیدیم و به این ترتیب برای اولین بار وارد واحد یک شدیم، برای انتقال از واحد سه به واحد یک در هر مینی بوس دو پاسدار مسلح مراقب ما بودند، پاسدارها بیسیم داشتند تا اگر مورد خاصی پیش آمد گزارش بدهند، وقتی که به ساختمان بند رسیدیم به ما گفتند که چشمبندهایتان را بزنید! مینی بوس ها در جلوی ساختمان اصلی زندان ایستادند و کمی بعد در باز شد و یکی از پاسدارها گفت: "پیاده شوید!" و بعد ما را به صف به راهروی اصلی زندان بردند، در آنجا سرشماری شدیم و تشریفات اداری انجام شدند و بعد همان جا ما را به دو قسمت تقسیم کردند، نیمی را به بند دو عمومی بردند و بقیه را که من هم جزوشان بودم به بند چهار عمومی فرستادند که در انتهای راهرو و در سمت راست قرار داشت، شکل بندهای واحد یک هم درست مانند واحد سه بود و بندهای عمومی در سمت راست و بندهای مجردی در سمت چپ قرار داشتند، بعد از وارد شدن به زیرهشت بند جدید چهار چشمبندها را برداشتیم و بعد بچه های بند ‌آمدند ببینند که آیا شناسی را در جمع جدیدی که وارد شده پیدا می کنند یا خیر!

طبق معمول تعدادی از افراد برای ما آشنا بودند و در واقع از همان بند دو عمومی به اینجا منتقل شده بودند، از پشت میله ها دست تکان می دادیم و احوالپرسی می کردیم، مسئول بند آمد و ما را تحویل گرفت و اسامی و مشخصات را در دفتر ثبت کرد و بعد ما را در اتاق های مختلف تقسیم کرد و سه نفر از ما را به یکی از اتاق های بزرگ انتهای راهرو فرستاد، مثل این که هیچ جا دوست نداشتند من در اتاق های کوچک باشم چون که در طول مدت چند سال گذشته نیز بیشتر در اتاق های بزرگ بودم! در بند دو واحد سه من آخرین نفری بودم که به مدت طولانی در اتاق بیست و‌ سه که همیشه در نوک تیز حمله توابین و پاسدارها بود نگه داشته شده بودم! بعد از ورودم یک نفر به اسم سیامک آمد و خودش را معرفی کرد و گفت که مسئول اتاق است و با من دست داد، تخت من و دو نفر دیگر را نشان داد و بعد گفت که کم کم چیزهای لازم دیگر را به شما خواهم گفت و اگر سؤالی هم داشتید جواب خواهم داد، وسائلم را کنار تختم گذاشتم و رفتم داخل راهرو تا با دوستانم صحبت کنم و از آنها بپرسم که در این بند چه می گذرد.

در راهرو به یکی از دوستانم به نام احمد که از بچه های راه کارگر بود برخوردم و بعد از روبوسی و احوالپرسی از من پرسید: "کدام اتاق رفتی؟" جواب دادم: "شماره نوزده!" ادامه داد: "این بند از اول به طور نسبی همه مجاهد بودند، تو هم در اتاقی افتادی که چند تائی چپ بیشتر در آنجا نیستند!" و بعد به شوخی و خنده گفت: "اگر آنها باخبر شوند اتهامت چیست شب زیر تختت بمب خواهند گذاشت!" بعد از دیدن چند تائی از بچه ها و صحبت های معمول به اتاق برگشتم و روی تخت خودم نشستم، کمی بعد مسئول اتاق آمد و توضیح داد که وسایلم را کجا بگذارم و همین طور چیزهائی که اشتراکی بود را گرفت و گذاشت روی قفسه ای که خود زندانیان بین دو تخت روبروی در با چوب درست کرده بودند، بعد هم شروع به گفتن مقررات اتاق کرد و در وهله اول به نظرم آمد اینجا پادگان است و بیش از هر چیزی مقرراتش مهم جلوه می کند و نباید از آنها سرپیچی کرد!

سیامک گفت: "خاموشی اتاق ساعت ده است که در آن هنگام همه بایستی ساکت باشند تا بقیه بتوانند بخوابند." بعد اضافه کرد: "ما صبح زود بیدار می شویم، پیش از ساعت پنج بچه ها شروع به وضو گرفتن و نماز خواندن می کنند." ادامه داد: "آن وقت صبح هنگام بیدارباش است و بچه ها به طور معمول قرآن یا هر چیز دیگری می خوانند تا ساعت شش و بعد هم برای دویدن و نرمش کردن به حیاط می روند." این طریق صحبت کردن بیشتر جنبه دستوری داشت تا این که نظر آزادانه مرا در این مورد بخواهد، ناراحت شدم و به سیامک گفتم: "هیچکس نمی تواند برای من تعیین تکلیف کند که چه هنگام بیدار شوم یا نشوم، این بستگی به خودم دارد و به طور حتم مسأله تو و یا کارگر اتاق هم نیست که بخواهد مرا کله سحر بیدار کند، خودم مایل هستم برای ورزش صبحگاهی بیدار شوم که به موقع بیدار خواهم شد!" ادامه دادم: "دوست ندارم کسی به من امر کند که چقدر بخوابم و یا کی بیدار شوم، این قوانین مسأله تو و کسانی است که آنها را قبول دارند!"

- ناراحت نشو، چون چند تا توده ای در اتاق هستند که آنها هم همان موقع برای نماز خواندن بیدار می شوند! "اول این که من هم اتهام آنها نیستم و در ثانی کاری که آنها می کنند به خودشان مربوط است و ربطی به من ندارد!" ادامه دادم: "توده ای ها آزاد هستند هر کاری که می خواهند انجام دهند، هر کس شخصیت خاص خودش را دارد." سیامک گفت: "پس باشه، هر موقع خودت دوست داشتی بیدارشو و ما با تو کاری نداریم!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بامداد روز بعد با سر و صدای بچه های اتاق و نور چراغ بیدار شدم، هنوز زود بود و وقت ورزش نشده بود، به همین خاطر کمی دیگر دراز کشیدم، بعدتر بیدار شدم و دست و صورتم را شستم و گرمکن هایم را پوشیدم و به داخل حیاط رفتم، هواخوری اینجا یک و ‌نیم برابر حیاط بند عمومی قبلیمان بود منتهی با تفاوت های زیاد، حیاط اینجا خاکی و کثیف بود و وقتی که در هواخوری قدم می زدیم و یا می دویدیم گرد و خاک زیادی بلند می شد که مستقیم وارد بینی و چشم و گوش آدم می شد! همین طور در هنگام بازی فوتبال و والیبال آن چنان گرد و خاکی در هوا پخش می شد که تا حدودی مجرای تنفسی را مسدود می کرد، همچنین حیاط به این بزرگی حوض نداشت، بعد از ورود به هواخوری در دست چپ یک باغچه کوچک بود که مقدار کمی گل و گیاه داشت که از پشت پنجره های راهروی اصلی زندان هم نمایان بود، یک باغچه باریک و دراز هم جلوی پنجره ها وجود داشت که به جز اسم چیز دیگری نداشت، گویا زندانیان این بند چندان تمایلی برای درست کردن حیاط نشان نداده بودند و ترجیح می دادند که هواخوریشان به همین شکل باقی بماند تا این که گلکاری و جدول بندی شود.

کنجکاو بودم در مورد توده ای های بند چیزهائی بشنوم و از این رو رفتم به سراغ افرادی که سابقه بیشتری در این بند داشتند، پرس و‌ جو کردم که قضیه از چه قرار است و گذشته آنها چیست؟ کسی اطلاع چندان درستی نداشت، گویا یک سال پیش که وارد این بند می شوند از همان ابتدای ورودشان شروع به نماز خواندن می کنند! حالا این کار تحت چه شرایطی انجام می شد کسی به درستی نمی دانست، ناگفته نماند که تعدادی از هواداران سازمان های پیکار و اقلیت هم در این بند بودند، آنها بعد از مدت کوتاهی که متوجه می شوند زیر فشار مضاعف هستند زندگی و مخارج خود را از مجاهدین جدا کرده بودند و به طور مستقل در یکی از اتاق های کوچک زندگی می کردند، در اینجا هر چیزی که اکثریت بند می خواست بر اقلیت تحمیل می شد ولی با این وجود عده ای هم بودند که زیر بار این تحمیلات نرفته بودند، خود این افراد در دو دسته بودند که نظیرشان را در بند عمومی قبلی هم داشتیم، بعضی از این اشخاص ادعای خودمحوری و خود بزرگ بینی داشتند و کس دیگری را قبول نداشتند!

این در واقع شکل قضیه بود و در محتوی بریده و منفعل شده بودند و تنها سعی می کردند که شکل ظاهر را حفظ کنند! به مرور زمان پته این افراد روی آب ریخته شد و چهره واقعی خود را نشان دادند! اما گروه دوم کسانی بودند که ظاهر و باطنشان یکی بود، نه اجازه می دادند کسی حداقل آزادیشان را از آنها بگیرد و نه دوست داشتند خودشان آزادی دیگران را پایمال کنند، این عده سعی می کردند که با مسائل و دیدگاه های مخالف خود برخوردی فکری داشته باشند، مسئول بند از بچه های مجاهد بود و این یکی از حرکت های اخیر رژیم بود که از خود زندانیان یک نفر را به عنوان مسئول بند انتخاب می کرد، در اینجا هم مانند بندهای دیگر تواب وجود داشت ولی مجاهدین آنها را در جمع خودشان راه داده بودند و هیچ وقت به کسی نمی گفتند که فلان شخص تواب بوده است! لازم به یادآوری است که همیشه از این طور افراد به عنوان یک فرد خوب و مطمئن نام برده می شد و اگر در جائی و به نوعی این مسأله رو می شد آن وقت آنها شروع به توضیح دادن قضیه می کردند!

در کل بچه های مجاهد از این زاویه به این موضوع نگاه می کردند که گفتن این چیزها باعث بدنامی سازمان خواهد شد و باید جلوی آن را گرفت، ناگفته نماند مجاهدین فکر می کردند که باید روی توابین کار کرد تا آنها بر سر مواضع اولیه خود برگردند! مشاهده می شد که به هنگام قدم زدن داخل راهرو به خصوص بعد از شام که در حیاط بسته بود چند تا از بچه های مجاهد به افراد مورد نظرشان نزدیک می شدند و پشت سر آنها راه می رفتند و گوش هایشان را تیز می کردند تا ببینند آن دو نفر راجع به چه چیزی صحبت می کنند! بار اول که متوجه آن شدم گفتم شاید اشتباه می کنم ولی بعد که دقت بیشتری کردم نظرم عوض شد! موضوع را با بچه ها در میان گذاشتم، آنها هم به همین نتیجه رسیده بودند، بعضی ها شک داشتند که آیا این از خبرچینی سرچشمه گرفته یا منظور چیز دیگری است که بعد این مورد هم برای آنها مشخص شد، این گونه حرکت ها از نظر ما به شدت محکوم بودند چرا که می توانستند پیامدهای بدی را به دنبال داشته باشند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به فاصله هر چند روز تعدادی زندانی جدید وارد بند می شدند که در اتاق های مختلف تقسیم می شدند، یک روز شخص مسنی که حدود شصت سال سن داشت وارد اتاق شد و شروع به سلام و احوالپرسی با بچه ها کرد، به هنگام دست دادن با او خودش را احسانی معرفی کرد، در ظاهر آدم خوش مشرب و زنده دل و پرتجربه ای به نظر می آمد، سر و کله سیامک پیدا شد و آنها به یکدیگر معرفی شدند و کمی بعد سیامک تخت احسانی را به او نشان داد، احسانی وسایلش را زیر تخت گذاشت و شروع به صحبت با تک و توکی از بچه ها کرد، احسانی می گفت: "پنج سال در زندان بوده و بعد آزاد شده است، بعد از یک سال در بیرون بودن دوباره دستگیرش کردند و یک سال دیگر برایش حکم بریده اند!" یک روز بعد از ظهر که بیشتر بچه ها داخل اتاق بودند احسانی شروع به صحبت کرد که او عاشق حافظ و شعرهایش است، در ضمن گفت که زادگاه و محل سکونتش شیراز است و خودش نیز شاعر است، او ادامه داد که بار اول او را به اتهام رهبر فرقه بهائیت در شیراز دستگیر کرده و با چند درجه عفو خوردن پنج سال برای او حکم بریده بودند!

به هنگام گفتگو خیلی سلیس و روان فارسی صحبت می کرد و هیچ واژه خارجی استفاده نمی کرد، بعدها که بیشتر با ما آشنا شد صحبت ها و تعریف های زیادتری کرد، او می گفت که چند تا از اقوام او را به اتهام هواداری از پیکار دستگیر کرده و از شیراز به اینجا آورده اند و در اتاقی نگه داشته اند، احسانی به مسئول بند گفته بود که می خواهد نزد اقوامش باشد و پاسدار او را پیش آنها برده بود، چند روزی او را مانند بقیه روی زمین و رو به دیوار نگه داشتند و بدون هواخوری و چیز دیگری، احسانی دیده بود این طوری کار از پیش نمی رود و دوباره تقاضا کرده بود او را به بند عمومی برگردانند، پس از چند بار تقاضا کردن از مسئول زندان سرانجام پاسدارها او را به بند چهار آورده بودند، تعریف می کرد در همان اوایل دستگیری او را شلاق زده بودند که در دادگاه به این کار اعتراض کرده بود و حاکم شرع به او گفته بود که این حد شرعی تو بوده است! احسانی گفته: "این شکنجه بوده و شما اسمش را گذاشته اید حد شرعی و فکر می کنید حالا که اسمش را عوض کرده اید دیگر این شلاق ها درد نمی آورند؟ بلکه برعکس خیلی هم دردآور است!"

احسانی در کل آدم شوخ و بذله گوئی بود و صحبت های شیرینی می کرد که آدم از شنیدن آنها لذت می برد، می گفت: "یک بار برای دیدن یکی از دوستانم به بلوچستان رفته بودم، یک روز رفتم بیرون برای انجام کاری و به هنگام برگشتن از بازار روز آن محله گذر کردم و متوجه مردی شدم که چند تا مرغ و خروس مقابل خودش گذاشته بود و وقتی که مرا دید با اشاره دست به مرغ ها گفت بهائی است!" احسانی گفت: "در وهله اول پیش خودم فکر کردم من این شخص را نمی شناسم، پس چطور فهمیده من بهائی هستم؟ از این بابت کمی ناراحت شدم که در آن محل چنین برخوردی با من شده بود و بعد از رسیدن به منزل دوستم این مورد را با او در میان گذاشتم که او قاه قاه شروع به خندیدن کرد! بعد از کلی خندیدن به من گفت که آن فروشنده می خواسته مرغ و خروس هایش را به تو بفروشد و می گفته که آنها بهائی هستند یعنی برای فروش هستند و او هیچ گونه قصد توهین و بی احترامی به تو را نداشته است!" احسانی اتفاق دیگری را که بعد از آزادی برایش رخ داده بود برای ما تعریف ‌کرد.

او می گفت: "برای خرید ارزاق عمومی می بایست کوپن داشت و در صف ایستاد تا نوبتمان برسد، یک روز همسرم گفت برو فلان چیز را با کوپن بگیر، رفتم جلوی فروشگاه و متوجه شدم که دو تا صف در آنجا وجود دارند، یک صف برای زنان و یک صف برای مردان، متوجه شدم صف زنان کوتاهتر از دیگری است و به همین خاطر رفتم در آن صف ایستادم که زودتر نوبتم برسد، بعد از کمی ایستادن مردی که در صف مقابل بود گفت آقا شما اشتباهی در آن صف ایستاده اید و باید بیائی در این یکی صف و پشت سر ما بایستی! برگشتم به آن آقا به شوخی گفتم آدمی که پنج سال در زندان بوده دیگر برایش صف زنانه و مردانه فرقی نمی کند!" منظور احسانی این بود که در عرض این چند سال آن قدر به آدم کافور می دهند که غریزه جنسیش از بین می رود! تا وقتی که احسانی جرم خودش را به دیگران نگفته بود همه با همدیگر و بدون مسأله خاصی غذا می خوردیم ولی بعد از آن که مجاهدین پی بردند که احسانی بهائی است شروع به موضع گیری پنهانی کردند! این به طور کامل آشکار بود چون که از آن به بعد هیچ یک از بچه های مجاهد حاضر نبود در خوردن خوراک روزانه با احسانی شریک شود!

این باعث ناراحتی من و بعضی دیگر از افراد اتاق شده بود، به سیامک گفتم که این برخورد درستی نیست که تنها به خاطر این که یک نفر اعتقاد دیگری دارد هیچ یک از شما حاضر به خوردن غذا با او نشود، ادامه دادم: "از این به بعد جیره مرا با احسانی یکجا بریزید و من و او غذای سه وعده را مشترک می خوریم!" در وهله اول سیامک منکر چنین قضیه ای شد و به طور معمول دوست داشت چیزهائی که ضد خودشان بود را نفی کند، به همین دلیل این موضوع را انکار کرد ولی وقتی برایش مثال زنده آوردم به ناچار پذیرفت!احسانی از چنین برخوردی در اصل خوشش نیامده بود ولی دوست نداشت سر این قضیه هم موضع گیری کند، او به خاطر درک درستش بیشتر به بقیه از دید پدرانه برخورد می کرد،لازم به یادآوری است که احسانی چندین بار جلوی همه گفته بود که قرآن را خوانده و به آن به طور کامل مسلط است و اگر کسی مایل باشد او حاضر است که در مقابل دیگران بر سر موضوع این که آیا اسلام برتر است یا بهائیت بحث فکری و عقیدتی بکند! یک روز در حیاط در مورد دین بهائیت با احسانی صحبت می کردم و از او اطلاعاتی راجع به این آئین گرفتم.

به او گفتم: "سؤالی دارم و نمی خواهم بر سر این که دین و مذهب شما یا دیگری چیست صحبت کنم، من سر این کنجکاوم که بدانم همین الان اگر شما این حکومت را در دست داشتید چگونه مسأله اقتصادی را در جامعه حل می کردید؟" او شروع به توضیح دادن در مورد سیاست و مذهب کرد، گفتم: "همه آن چیزهائی که می خواهی بگوئی قبول ولی چگونه مسائل اقتصادی را حل می کنید و آیا در اصل می توانید برابری را برای مردم جامعه به ارمغان بیاورید؟ یا آیا می توانید فاصله طبقاتی را از بین ببرید؟" احسانی گفت: "ما به اقتصاد از این زاویه نگاه نمی کنیم!" از او پرسیدم: "پس چگونه بدون از بین بردن فاصله طبقاتی می توانید رفاه اجتماعی برای اکثریت مردم که قشر زحمتکش را تشکیل می دهند به ارمغان بیاورید؟" به او گفتم: "به نظر من راهی که شما می خواهید در آینده بپیمائید را همین حالا جمهوری اسلامی دارد طی می کند، فرض بر این که اموال عده ای سرمایه دار را هم ملی اعلام کنید ولی این کافی نیست و تعداد دیگری از مال اندوزان رشد خواهند کرد و جای قبلی ها را خواهند گرفت، شاید هم به سرمایه داران قبلی بگوئید که برگردند و دوباره تمام دارائی هایشان را به آنها برگردانید، آیا به جز این راه دیگری در نظر دارید که بخواهید طی کنید؟"

او گفت: "راستش را بخواهی نه ولی ما هم شکل حکومتی خودمان را می توانیم داشته باشیم!" به او گفتم: "صحبت برسر شکل نیست من بر سر محتوی صحبت دارم، می گویم که شما از آنجا که نمی توانید سرمایه های کل جامعه را به صورت عادلانه بین همه تقسیم کنید همین جاست که دوباره مسأله طبقاتی مطرح می شود و همین چیزهائی را که الان با آن دست به گریبان هستیم را به دنبال خود خواهد ‌آورد!" بعد از این حرف ها دیگر دنباله بحث را نگرفتم و از طرف دیگر احسانی هم چیز دیگری برای گفتن به آن صورت نداشت، از صحبت با او راضی بودم به خاطر این که احسانی آدمی نبود که بخواهد نسبت به مسائل برخورد خشکی بکند، خیلی متین به حرف هایم گوش می کرد و بعد هم جواب می داد، در اصل پافشاری بر سر دین و مذهب نداشت که به عنوان مثال اگر آنها حکومت را به دست گیرند ایران را بهشت خواهند کرد و غیره، در پی کسب وجهه تصنعی برای خودش نبود و همیشه سعی بر این داشت که آن چه را که می داند بدون دخل و تصرف به طرف مقابل بگوید.

از بحث کوتاهی که باهم داشتیم نه تنها از من دلگیر و ناراحت نشد بلکه دوستیش با من محکمتر از قبل شد، او آدم با تجربه ای بود و خیلی خوب از نظر روانشناسی می توانست روی اشخاص قضاوت کند و به طور معمول حرفش درست از آب درمی آمد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در این واحد برخلاف واحد سه برای کارهای آشپزخانه از زندانیان بندها استفاده می شد و هر دفعه به نوبت عده ای را از هر اتاق بیرون می بردند، بچه های چپ به صورت علنی اعلام می کردند که ما بیگاری را قبول نداریم و انجامش نمی دهیم، بچه های مجاهد با آوردن بهانه های مختلف از قبیل کمردرد و پادرد از انجام این کار طفره می رفتند، هر دفعه تعداد کمتری برای بیگاری بیرون می رفتند، یک روز پاسدار وارد بند شد تا به کارگرها بگوید زودتر حاضر شوند، همین طور که داشت اتاق ها را نگاه می کرد و جلو می آمد به مقابل اتاق ما رسید، گویا چیز مشکوکی نظرش را جلب کرد و وارد اتاق شد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد، ناگهان چشمانش به قوطی خالی نصفه کمپوتی افتاد که داخل آن مقداری روغن و یک فتیله وجود داشت! پرسید: "این چیست و چه کسی آن را درست کرده است؟" بچه ها اظهار بی اطلاعی کردند، از سیامک پرسید: "چه کسی اینها را درست کرده؟" او هم اظهار بی اطلاعی کرد، پاسدار کمی ایستاد تا کسی حرفی بزند و چیزی نشنید، به همه دستور داد که به زیرهشت بروند!

خبر به تمام افراد اتاق رسید و رفتیم زیرهشت ایستادیم، پاسدار رفت بیرون و کمی بعد برگشت و گفت: "همگی چشمبند بزنید و بیائید داخل راهرو!" ما را به اتاق بزرگی بردند و با فاصله ای معین از یکدیگر سرپا نگه داشتند! گفت: "تا نگوئید پی سوزها را کی درست کرده شما را همین جا نگه خواهیم داشت!" و پیش از رفتن اضافه کرد که هیچکس حق صحبت کردن ندارد! لازم به یادآوری است که بچه های مجاهد نسبت به چنین چیزهائی علاقه نشان می دادند و دوست داشتند خودشان را با ساختن آنها سرگرم کنند، آنها ترجیح می دادند بیشتر مشغول کارهای فرعی باشند تا مطالعه کردن، منظور از ساختن پی سوزها این بود که بتوان با آن غذا گرم کرد و یا آب جوشاند و یا خوراک ساده ای درست کرد، روغنی هم که برای سوختن در قوطی های کمپوت استفاده می شد از روغن غذائی بود که وارد بند می شد، به نظر من وجود چنین چیزی برای اتاق لازم نبود، پی سوزها چندان کاربرد درستی نداشتند و هر دفعه خطر آتش سوزی می رفت، قوطی ها رویشان باز بود و با گرم شدن فتیله ها آتش می توانست به روغن سرایت کرده و خیلی زود مشتعل شود!

برای درست کردن غذا و یا جوشاندن آب می بایست هر بار یک نفر همیشه مراقب آن باشد تا مبادا اتفاقی بیفتد، تمام دود و گرمای این پی سوزها در اتاق پخش می شدند و آدم را به سرگیجه می انداختند و به علاوه وسایلمان هم بوی دود می گرفتند! هنگام گذاشتن و برداشتن ظرفی روی پی سوزها باید خیلی دقت می شد چون که آنها یک وسیله ابتدائی بودند و از استحکام کافی برخوردار نبودند، ناگفته نماند که ما از غذای گرم و خوردنی های متنوع خوشمان می آمد ولی نمی خواستیم همراه با این گونه خطرها و وقت تلف کردن ها باشد، همان طور که درون اتاق ایستاده بودم زیرچشمی به اطراف نگاه می کردم، به دنبال احسانی می گشتم، می دانستم سرپا ایستادن برای او سخت بود، هم به خاطر سن و هم برای اضافه وزنی که داشت، خوشبختانه احسانی در جمع ما نبود، ما آن روز را همین طور بدون آب و غذا تا عصر در همان جا ماندیم، نزدیک های غروب پاسداری آمد و همه را به صف کرد و به بند برگرداند، بعد از وارد شدن بچه ها ‌پرسیدند: "کجا بودید؟" که ما جریان را برای آنها گفتیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در ملاقاتی که در بند جدید با مادرم داشتم اولین سؤالش این بود که چرا ما را به واحد یک آورده اند؟ جواب لازم را دادم و در ضمن یادآوری کردم از این بابت نگران نباشد و مسأله خاصی نیست و فقط یک جا به جائی معمولی است، مادرم ابراز خوشحالی می کرد که حکمم رو به اتمام است و امیداور بود که به زودی مرا در جمع خانواده ببیند، به نظر می رسید که از این دوری و فراق ها‌ حسابی خسته شده بود، من هم ابراز امیداوری کردم ولی یادآور شدم که اینها به همین سادگی ما را آزاد نمی کنند مگر این که تواب یا منفعل شویم! دلم نمی خواست به مادرم بگویم که احتمال آزادیم به خاطر شرط مصاحبه کم است، پیش از خداحافظی مادرم گفت: "امیدوارم که دفعات بعد خبر آزادیت را به من بدهی!" و پاسخ دادم که من نیز امیدوارم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز عصر که بیشتر بچه ها داخل اتاق بودند سیامک به احسانی گفت که یک شعر در مورد بچه های اتاق بگو! او جواب داد: "من در همین فکر بودم و داشتم چگونگی آوردنم به اینجا را به زبان شعر می گفتم، همین طور فکر می کردم که شعری هم در مورد افراد اتاق بنا بر شناختی که از آنها پیدا کردم بگویم!" ادامه داد: "در حال حاضر دارم روی آن کار می کنم و بعد از حاضر شدن آن را برایتان می خوانم!" چند روز بعد هنگامی که همه جمع بودیم احسانی شروع به خواندن شعر خود کرد، اول از همه چگونگی دستگیری و آوردنش به آنجا را به زبان شعر خواند و به دنبال آن شعری را که برای بچه ها سروده بود قرائت کرد، برای بیشتر افراد یک خط و برای برخی دو خط ولی برای من سه خط شعر گفته بود، به آنها از این زاویه نگاه کرده بود که اینها بچه هستند و مادرانشان را احتیاج دارند و با تک و ‌توکی دیگر به صورت معمولی برخورد کرده بود که چیز خاصی در شعرش نداشت اما در مورد من قضیه فرق می کرد و احسانی در سه بیت شعرش یک برخورد فکری - سیاسی کرده بود!

بعد از تمام شدن شعرخوانی بچه ها از او سپاسگزاری کردند و بعضی ها گلگی کردند و گفتند: "حالا دیگر ما بچه شده ایم؟" احسانی شوخی کرد و گفت: "من از نظر فکری گفتم نه از نظر جسمی!" رفتم نزیک احسانی و به شوخی به او گفتم: "تو برای من شعر گفتی یا پرونده سازی کردی؟ اگر این دست زندانبان بیفتد توی این اوضاع و احوال حسابم را خواهند رسید!" او گفت: "این چیزی بوده که به نظرم رسیده!" شعر احسانی توی بند پیچید و برخی از دوستان با دیدنم می گفتند: "شنیدیم احسانی شعر خوبی در مورد تو سروده است!" و من هم به شوخی در جواب می گفتم: "او خوب شعر گفته اما در مورد من زیاده روی کرده است و باورش نکنید!" به این ترتیب نسخه شعر احسانی در همه اتاق های بند گشت و خیلی ها که مایل بودند آن را خواندند، ناگفته نماند که بچه های مجاهد چندان از این شعر خوششان نیامد، به خاطر این که احسانی از آنها تعریف و تمجید نکرده بود! این گناه احسانی نبود، او هر چیزی را که در طی این مدت دیده و حس کرده بود به زبان شعر درآورده بود، حالا می خواست کسی خوشش بیاد یا نیاد!

احسانی آدم باروحیه ای بود و همیشه سعی می کرد این این حالت را حفظ کند، اوایل در حیاط فقط به راه رفتن ساده می پرداخت و بعد کم کم شروع به تند راه رفتن کرد، بعد از مدتی یواش یواش همراه بقیه بچه ها شروع به دویدن نمود تا بتواند از این طریق سلامتی خودش را حفظ کند ولی دوستان هم اتهامش که تا حدودی همسن و سال خود او بودند چندان میل و رغبتی به ورزش کردن نشان نمی دادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نشریات و اعلامیه های سازمان های مختلف به این بند هم آورده می شدند و گاهی وقت ها چیزهای عجیبی در این نشریات به چشم می خوردند، یک بار در نشریه مجاهد عکس شخصی را چاپ کرده و از او تحت عنوان شهید سازمان یاد کرده بودند، وقتی تاریخچه زندگیش را خواندم اسم و قیافه اش به نظرم آشنا آمد، بعد از کمی دقت و نشان دادن عکس به بچه هائی که زیرهشت بودند به یاد آوردیم او جزو یکی از توابین زندان بوده که در نشریه به عنوان قهرمان از او یاد شده بود! خبر دیگری را در همان نشریه خواندم مبنی بر این که در واحد یک قزلحصار خانواده ها به هواداری از سازمان مجاهدین در مقابل زندانبان واکنش خاصی از خود نشان داده اند، برای روشن شدن موضوع چند تا از بچه های مجاهد را که در راهرو مشغول قدم زدن بودند را صدا کردم، خبر و عکس را به آنها نشان دادم و پرسیدم: "چه موقع یک همچین اتفاقی در اینجا رخ داده که من و دیگران از آن بی اطلاع هستیم؟" قضیه عکس و خبر درج شده به گوش بقیه رسید و از هر کس که پرسیدم اظهار بی اطلاعی می کرد!

به این ترتیب معلوم شد که این نشریه فقط به دنبال سرمقاله و پر کردن صفحات روزنامه خود می گردد و از انعکاس واقعیت ها فرسنگ ها دور است، در اینجا برخلاف بند قبلی که بیشتر بچه ها علاقمند به دیدن نشریه ها و اعلامیه ها بودند مجاهدین چندان تمایلی به دیدن آنها نشان نمی دادند، حالا این به چه علتی بود برای کسی مشخص نبود، شاید این چیزها را قبول نداشتند و یا برایشان جالب نبود و شاید هم می خواستند همان جور در عوالم یا چهارچوب خودشان باقی بمانند، ممکن بود دوست نداشتند ببینند خط های فکری جدیدی در سازمان مجاهدین به وجود آمده و هر کدام از جریان ها نیز هواداران خود را به دنبال دارند، در مجموع می شد گفت در بند هیچ گونه بحث مخالفی وجود نداشت و حالا به چه علتی بود این خود برمی گشت به جو حاکم بین مجاهدین، روابط حاکم بر اتاق از نظر من و عده ای دیگر روابط سالمی نبودند و آزادی در اینجا معنی و مفهومی نداشت، مجاهدین سعی می کردند برای دیگر زندانیان کار‌تراشی کنند و سرشان را یک جوری گرم نگه دارند!

به عنوان مثال روزهای جمعه سعی بر این بود که کارهای اتاق را انجام بدهیم و آن روز را به مرتب کردن کارهای اتاق می پرداختیم، این کار را در بندهای قبلی هم انجام داده بودیم اما شکل آن در اینجا فرق می کرد، مسئول اتاق به اندازه ای کار برای دوستان می تراشید که بچه ها از صبح تا بعد از ظهر همچنان مشغول بودند! خوب که دقت می کردی می دیدی این همه کار فقط برای بیکار نبودن در آن روز بود، به نظر مجاهدین کار کردن روزهای جمعه به معنای مبارزه با آمریکا محسوب می شد و از نظر من و برخی دیگر چنین چیزی نبود، این کارها به خاطر رفاه حال عموم و استفاده از امکانات بیشتر بود و بس، دوست داشتیم بقیه وقت خود را آزاد کنیم تا بتوانیم دنبال مطالعه و کارهای شخصی خودمان برویم، از چیزهای دیگری که در آن مقطع باعث سلب آزادی ما می شد روزهای عید اسلامی بود، در آن روزها به خاطر این که بچه های مذهبی مراسم ویژه ای برای خودشان داشتند ما مجبور می شدیم به حیاط برویم و خودمان را به قدم زدن مشغول کنیم تا مراسم آنها به پایان برسد.

صحبتی را که بیان کردم بیشتر جنبه فرعی داشت و اصل قضیه که ایجاد اصطکاک می کرد این بود که آزادی نداشتیم هر کاری که دلمان می خواست انجام دهیم بدون این که اکثریت آنها برای اقلیت ما تعیین تکلیف کند! سیامک سعی می کرد یک سری کارهای سطحی انجام دهد که من و دیگران سر چیزهای مختلف بحث کنیم ولی تمامی این کارهای او بی فایده بودند، به همین دلیل یک گفتگوی جدی بین ما و مسئول اتاق درگرفت که محور اصلی آن نبودن آزادی، حاکمیت اکثریت بر اقلیت، کارتراشی روزهای جمعه و روزهای کارگری، برخورد نادرست با احسانی به خاطر بهائی بودنش و نادیده گرفتن حرف های تک تک افراد بود، لازم به یادآوری است که ما به روابط بین بچه های مجاهد پی برده بودیم که در بین آنها آزادی وجود ندارد، برای نمونه وقتی که بچه های مجاهد به هر دلیلی دور هم جمع می شدند هیچ یک از آنها حق نداشت که خارج از آن جمع باشد، اگر هم کسی تمایلی نشان نمی داد او را با زور و راه های گوناگون وادار می کردند که به جمع بپیوندد ولو این که فقط کنار آنها بنشیند!

گفتگوئی که درگرفت به همه بچه های چپ کشیده شد که بالنسبه یک سوم اتاق را تشکیل می دادیم، مدتی که از بحث کردن های فردی با سیامک گذشت و راه به جائی نبردیم مسئول اتاق کوشش کرد از طریق دادن یک سری امتیازات خوراکی جلوی ‌ما را بگیرد ولی دید مسأله بر سر چیزهای خوراکی و غیره نیست بلکه صحبت بر سر محتوی است و نه شکل ظاهر، بحث ها که آغاز شدند توده ای ها حرف های ما را از نگاه انتقادی قبول داشتند ولی هیچ گونه کوششی نمی کردند که بخواهند بر مواضع مورد قبولشان پافشاری کنند و در واقع موضع انفعال را در پیش گرفته بودند و در مجموع بر این اعتقاد بودند که شرایط هر چه هست آنها خودشان را با آن سازگار کنند، آغاز چنین گفتگوهائی طوری بود که اگر در یک اتاق انجام می شد خبرش به جاهای دیگر هم می رسید و همه بند از آن باخبر می شدند، بعد جویای این بودند چرا چنین بحثی شروع شده و دلیل آن چیست؟ پس از شنیدن ماجرا اگر کسی بر این گمان بود که حرف های زده شده درست است نظیر چنین بحثی هائی در اتاق های دیگر هم انجام می شد وگرنه ادامه بحث تنها در اتاق ما انجام می شد ولی همه در جریان آن قرار می گرفتند.

به طور معمول شرایط زندان خودش به اندازه کافی دردسر، مکافات و هزار و یک مسأله دیگر را به همراه داشت و دیگر احتیاجی نبود سازمانی بخواهد زندانی برای آدم در درون زندان اولی بسازد! این احساس وقتی به انسان دست می دهد که خودش را درون زندان دیگری می بیند که آزادیش به وسیله برخی به بهانه های گوناگون گرفته شده باشد، من به خاطر عشق ورزیدن به مردم زحمتکش و آزادی محبوس شده بودم و دیگر اجازه نمی دادم که در این زندان یک فرد یا افرادی برایم تعیین تکلیف کنند، پای حرف خودم ایستادم و سعی کردم آن را به صورت آشکار در پیش روی همگان بگذارم تا همه شاهد چنین مبارزه فکری باشند، کم نبودند افرادی که خواهان چنین مبارزه فکری بودند ولی یا توان لازم را نداشتند یا نمی توانستند مسئولیت این کار را بپذیرند و آن را به انتها برسانند، کار ساده ای نبود و از عهده هر کسی هم برنمی آمد و در اصل نمی خواستم برخورد تند و ناهنجار به این قضیه کرده باشم، به این صورت که اعلام کنم نمی خواهم با شما زندگی کنم بعد هم خورد و خوراک خودم را از آنها جدا کنم!

فکر کردم این موقعیت خوبی است تا دوستان آشکارا گواه چنین گفتگوهائی باشند و برای همه مشخص شود که مفهوم آزادی از دید ما که طیف چپ را تشکیل می دادیم چگونه است، این مورد سرآغازی شد تا ما به مجاهدین بگوئیم در اینجا آزادی نیست و همه چیز به آنها از بالا دیکته می شود و از اتاق های دیگر به شما گفته می شود که چه کار کنید، در واقع افراد اتاق مستقل نیستند تا بتوانند زندگی خودشان را داشته باشند! به این ترتیب با افراد چپ اتاق تماس گرفتیم و راجع به مسائل موجود با آنها صحبت کردیم و نظرشان را جویا شدیم، صحبت های زیادی بین بچه های چپ درگرفتند، احسانی هم در جریان امور قرار گرفته بود و نظرش را ‌خواسته بودیم، او با این که از برخوردی که بچه های مجاهد به خاطر بهائی بودنش کرده بودند ناراحت بود ولی ته دلش راضی نبود ببیند عده ای جدا از بقیه داخل یک اتاق زندگی می کنند، احسانی به قضیه به این شکل نگاه می کرد که اگر چه حرکات مجاهدین اشتباه است و حرف ها و انتقادهای ما درست و به جا هستند ولی دوست داشت که این حرف ها را به کناری بگذاریم و دوستانه دور هم جمع شویم و نگذاریم زندگی از آن چه که هست بر ما تنگتر بگذرد.

احسانی حرف هایش پدرانه بودند و همه افراد را مثل فرزندان خودش می دانست و نمی خواست ببیند که اختلافی بین بچه هایش وجود دارد، همه سعی او بر این بود که درگیری را کنار بگذارید و دور هم زندگی کنیم تا مدت محکومیتمان به پایان برسد، ما دلمان می خواست همان گونه که او می گفت زندگی کنیم ولی از طرف دیگر نمی خواستیم این اجازه را به کسانی بدهیم که بخواهند آزادی را از ما بگیرند یا برخوردهائی که به سال های ۱۳۶٠ تعلق داشتند را دوباره در زندان به نوعی دیگر یا به همان شکل سابق تکرار کنند، در اتاق ما یکی از بچه ها با اتهام چپ بود که من و دیگران تا مدتی از آن بی خبر بودیم و همیشه فکر می کردیم که او از هواداران مجاهدین است، در طی صحبت هائی که با حجت کردم او اشاره کرد که از هواداران اتحادیه کمونیست هاست! در شکل ظاهر آن قدر در کارهای مجاهدین درگیر شده بود که به هیچ وجه به نظر نمی آمد که او با آنها هم اتهام نباشد، با حجت راجع به مسائل اتاق صحبت کردم و آدم منطقی به نظر می آمد و به حرف هایم خوب گوش می داد و روی آنها فکر می کرد.

برای اولین بار با حجت صحبت کردن بر سر این که تو ناخواسته داری کارهای اشتباه انجام می دهی تا اندازه ای سخت می نمود و پذیرش آن برایش کمی سنگین بود، هر بار که با حجت صحبت می کردم نسبت به دفعات قبلی با موضع بهتری نسبت به مسائل برخورد می کرد و او توان این را داشت که راحت به مسائل برخورد کند و بالا بیاید، به سراغ بچه های اقلیت رفتم و یک نفرشان به نام احمد در جریان کامل مسائل موجود بود ولی دو نفر دیگر چون تازه وارد بودند چندان در جریان امور قرار نداشتند، احمد با من همنظر بود به همین خاطر شروع به بحث کردن با دوستان هم اتهامش کرد، چند بار من و احمد با آن دو نفر تازه وارد صحبت کردیم و آنها متقاعد شده بودند که حرف ها و مواضع ما درست هستند، تصمیم گرفته بودم تمام چیزهای خودم را از بقیه جدا کنم و زندگی مستقل خودم را داشته باشم، آن را با دیگران از جمله احمد نیز در میان گذاشتم، گفتم: "بیا با بقیه هم صحبت کنیم و اگر کسان دیگری هم بودند می توانیم باهم این کار را انجام دهیم!"

دوباره گفتگو با بچه های چپ شروع شد، ما این صحبت ها را با آنها انجام می دادیم تا به طور مستقیم در جریان امور قرار داشته باشند، در ادامه گفتگو بین اشخاص ذکر شده نتیجه کار چنین شد که چند نفر موافق بودند مخارجشان را از بچه های قدیمی جدا کنند، در این میان توده ای ها علیرغم این که حرف های ما را قبول داشتند ولی مخالف جدا شدن بودند، دو نفر از بچه های اقلیت هم موضع ممتنع گرفته بودند و با این که از مواضع بچه های مجاهد دفاع نمی کردند ولی از طرف دیگر هم توان جدا شدن را نداشتند، با این که تشخیص می دادند که وضعیت فعلی اشتباه است ولی نمی خواستند جایگزین بهتر و درستی را به کار گیرند، آخرین نفر هم احسانی بود که موضعش پیشا‌پیش مشخص بود، با پیش رفتن گفتگوها نتیجه این شد که با مسئول اتاق سر مواضع اتخاذ شده از جانب ما صحبت کنیم، اگر آنها مواضع ما را قبول داشتند و خواهان دگرگونی اساسی بودند که چه بهتر و در غیر این صورت روند بحث ها خود تعیین کننده بود که چه تصمیمی در انتها اتخاذ شود.

از آنجا که سیامک موقع بحث توان استدلال و آوردن دلیل و برهان را نداشت از این رو ادامه صحبت را به شخصی به اسم جلال سپرد، او چند سالی بزرگتر از سیامک بود و از نظر بچه های مجاهد شخصیتی فکری محسوب می شد، در مجموع مجاهدین برنامه خود را طوری چیده بودند که داخل هر اتاق یک مسئول اتاق و یک خط دهنده فکری وجود داشته باشد تا بتوانند به این طریق پاسخگوی خودی ها و چپ ها باشند، در طی مدتی که مذاکره جریان داشت تمام بچه ها شاهد و ناظر آن بودند، در کل جلال و سیامک سعی بر این داشتند که این بحث ها در مواقعی انجام بگیرند که کس دیگری از سر کنجکاوی در جریان آنها قرار نگیرد، پس از این که دور دوم گفتگوها با جلال به صورت رسمیتری آغاز شد من از طرف بچه های چپ انتخاب شدم که این گفتگوها را ادامه دهم و به انجام برسانم، اگر چه کار ساده ای نبود ولی چاره دیگری هم نداشتم و چه می خواستم با مجاهدین زندگی مشترک داشته باشیم یا از آنها جدا زندگی کنیم می بایستی که دلایل کافی داشته باشیم و در اصل همین استدلال ها بودند که تعیین کننده بودند.

بحث ها آغاز شدند و سؤال هایم را مطرح کردم: "چرا برای من و چند نفر دیگر در این اتاق آزادی نیست؟ چرا هر کس نمی تواند به صورت آزادنه رأی خودش را بدهد؟" اشاره کردم که به عنوان مثال چیزهائی که از طرف بچه های مجاهد مطرح می شوند همیشه به یک شکل بوده اند و به یک رأی ختم می شوند، بیشتر وقت ها صحبت ها مثل ضبط صوت تکرار می شوند و به طور مکرر چیزهائی را که دیگران تصمیم گرفته اند توسط سیامک به اینجا انتقال داده می شوند، جلال گفت: "چون رأی همه یکی است به همین خاطر همه یک چیز را بیان می کنند و این دلیل بر نبودن آزادی نیست." ادامه داد: "افراد اتاق آزادانه می توانند حرف های خودشان را بزنند و نظراتشان را بگویند." - به عنوان نمونه مگر همین مسئول اتاق بودن از نظر شما یک مسأله کلیدی نیست؟ شما همواره بدون این که دیگران را در نظر بگیرید خودمحورانه تصمیم گرفته اید که مسئول اتاق همیشه از مجاهدها باشد، "همه از سیامک راضی هستند و کسی اعتراضی نکرده است." - چطور در سراسر بند فقط بچه های مجاهد مسئول اتاق هستند و دوست ندارند این مسئولیت را به کس دیگری به خصوص بچه های چپ واگذار کنند؟ "مسائل آن اتاق ها به خودشان مربوط است."

در پاسخ به او گفتم: "ما این چیزها را پشت سر گذاشته ایم و دیگر نمی خواهیم تکرار کنیم، از نظر ما مسئول اتاق کسی است که دیگران رویش نظر بدهند و عیب و ایراد‌هایش را بگویند، مگر می شود شخصی بدون اشتباه باشد؟ همه اشتباه می کنند ولی ما در اینجا تا به حال نشنیده ایم کسی کوچکترین حرفی بر علیه مسئول اتاق بزند که به عنوان مثال فلان کار را خوب انجام نداده و یا اشتباه کرده است، هر چیزی که سیامک گفته همه بدون چون و چرا پذیرفته اند، مسئول اتاق بودن از دید شما به این صورت است که تا ابد باشد، از دید ما فرقی نمی کند که چه کسی مسئول اتاق باشد، مسأله مهمی که برای ما مطرح است این که آن شخص چگونه به تمام خواسته های افراد جامه عمل بپوشاند، اگر مسئول اتاق توانست کارهایش را خوب انجام دهد در جلسه ای که گذاشته می شود دوباره او را انتخاب می کنیم، در غیر این صورت بچه ها دوستانه دور هم می نشینند و انتقادات سازنده خود را به او می کنند و نظرش را راجع به کارهای انجام شده می پرسند، در انتها هم شخص دیگری را جایگزین او می کنند."

جلال پاسخ داد: "این چیزی است که بچه ها پذیرفته اند و به آن خو کرده اند." - شکل پذیرفتن یک چیز با درست بودن آن فرق می کند و دو مقوله متفاوت هستند، در زندگی جمعی می باید برخورد خاص خودش را داشت و نه آن شکلی را که فقط بچه های قدیمی پذیرفته اند، در ادامه صحبت هایم برخورد آنها به احسانی را به خاطر بهائی بودنش را یادآور شدم: "آیا واکنشی از میان شما در برخورد با این مسأله انجام شد تا بقیه هم در جریان امور قرار بگیرند؟ آیا کسی آن را قبول یا رد کرد؟ یا آیا خواست نظرش را بدهد تا همه متوجه شوند چرا چنین برخوردی شده است؟" همچنین گفتم: "این کار از طرف شما به طور یک جانبه انجام شد و بدون این که دیگران را در جریان آن قرار بدهند، تازه ما خودمان متوجه این قضیه شدیم وگرنه شما در اصل هیچ دوست نداشتند در این مورد حتی حرفی بزنید!" اضافه کردم: "اگر ما ادعا می کنیم که یک جمع هستیم پس باید مسائلمان هم به صورت جمعی حل و فصل شوند در غیر این صورت مسائل شکل دیگری به خود خواهند گرفت."

جلال گفت: "از نظر ما هر که دوست داشته باشد می تواند با احسانی غذا بخورد." - اما این تنها یک شعار است و آیا در عمل هم کسی این را انجام داده است؟ "این به خودشان مربوط است." - اگر این نظر بیش از نیمی از افراد اتاق بوده که چنین برخوردی شود چرا بقیه را مطلع نکردید؟ " "شاید سیامک فراموش کرده است." - اگر مورد کوچکی بود می شد این توجیه را پذیرفت، همچنین ادامه دادم که در روز کارگری، سیامک برای کارگر اتاق کارتراشی می کند، در آن روز کارگران آن قدر خسته می شوند که روز بعدش باید چندین ساعت متوالی استراحت کنند تا بتوانند نیروی از دست رفته خود را دوباره به دست آورند، یا روز قبل از کارگری می گویند: "وای، فردا نوبت ماست!" به خاطر این که یک سری فشارهای بی مورد به آنها وارد می شوند.

به عنوان مثال کارگر موظف است زودتر از بقیه بیدار شود و شروع به بهم زدن کره بکند تا بتواند از آن چیزی شبیه به خامه درست کند که پف کرده باشد، این کار وقت زیادی می گیرد و کارگر باید از خواب خودش بگذرد و آن قدر این قاشق را در ظرف بهم بزند تا دسته قاشق داغ شده و کره هم بالا بیاید، خوردن این صبحانه بد نیست ولی وقتی که زحمت زیاد کارگر را می بینی دیگر این ناشتائی چندان به آدم نمی چسبد، خوردن چنین چیزی هر از گاهی خوب است ولی نه به دفعات زیاد، این کار خسته کننده ای است و اگر کارگر دیر بجنبد دیگر نمی تواند به کارهای دیگرش برسد، اگر خوب دقت کنی از همان بامداد که او بیدار می شود تا نزدیکی های ظهر سرش آن قدر شلوغ است که وقت سر خاراندن ندارد، ما باید کاری کنیم که بیشتر وقت او آزاد شود و فشاری به او نیاید.

جلال گفت: "این قوانین کارگری است که همه پذیرفته اند و کاریش هم نمی شود کرد." من اشاره کردم: "پذیرفتن یک کار، یک قانون و یا هر چیز دیگر سرجای خودش ولی در این وسط درست یا غلط بودن کارهائی که انسان انجام می دهد چگونه مشخص می شود؟ اگر تو معتقد به حرف خودت باشی پس چرا در روزنامه و تبلیغات جمعی خود‌تان ادعا می کردید شما روشنفکر هستید و خیلی چیزها را می فهمید و این وظیفه شماست که آگاهی را به میان مردم ببرید و آنها را متوجه کنید؟ از طرف دیگر همان طور که خودت گفتی بر این باور هستی که وقتی مردم چیزی را پذیرفتند نباید آن را تغییر داد، از جمله همین قوانین اتاق و بند هستند، خوب اگر این طور باشد عده زیادی از مردم ایران نسبت به دولت توهم داشتند و قوانین موجود را پذیرفته بودند پس چرا شما سعی می کردید قوانین پذیرفته شده از طرف مردم را نفی کنید و قوانین جدید جایگزینش کنید؟ جلال گفت: "آن قضیه مال بیرون زندان می باشد!" - چه فرقی می کند که در بیرون زندان باشد یا در درون آن؟ اینجا هم بخشی از جامعه است و هر مورد درست یا اشتباهی در هر دو جا می تواند صادق باشد، اصل مطلب درست یا غلط بودن اصول است و نه چیزی دیگر.

هر دفعه که بحثی میان من و جلال صورت می گرفت می بایست تمام صحبت های رد و بدل شده را با بچه های چپ اتاق و بند و همین طور احسانی در میان می گذاشتم، لازم به یادآوری است که به طور معمول این بحث ها به درازا می کشیدند و کلی از وقت و نیروی مرا می گرفتند، به همین منظور مجبور بودم از مطالعه کردن، قدم زدن و چیزهای دیگر خود به خاطر این مسأله بکاهم، اوایل که چنین مسائلی مطرح شده بودند سیامک و جلال یک بار و برای همیشه قضیه اختلاف بین ما و خودشان را مختصر و مفید با بچه های خودشان در میان گذاشتند، به طور کلی بچه های مجاهد نسبت به مسائل اطراف خودشان چندان واکنشی نشان نمی دادند تا انسان متوجه شود چقدر آنها نسبت به این قضایا حساس هستند، این مسأله در مورد بچه های چپ فرق می کرد، به همان نسبت که افراد بیشتری در جریان امور برخوردهای پیش آمده قرار می گرفتند به همان اندازه هم به تعداد علاقمندان اضافه می شد، همه دوست داشتند صحبت های رد و بدل شده را به طور مستقیم از دهان خودم بشنوند تا مبادا چیزی از گفته ها کم و کسر شده باشد، از این رو مسئولیت من و بقیه برای گفتگوهای دو طرفه و انتقال‌ صحبت های انجام شده به دیگران مرتب زیاد و زیادتر می شد.

بیشتر افراد بند چه چپی و چه مذهبی می خواستند بدانند سرانجام این بحث ها به کجا ختم می شود، نظیر چنین بحث هائی در اتاق های دیگر هم شروع شده بودند، طبق روال معمول این بار نه تنها باید صحبت های خودمان را به دوستان می گفتیم بلکه می بایست پای حرف های دیگران هم می نشستیم تا ببینیم که در اتاق انها چه می گذرد، دور بعدی بحثی که با جلال داشتم سر موضوع کار کردن در روزهای جمعه بود، به او گفتم: "از نظر ما بیشتر کارهائی که شما در آن روز انجام می دهید غیر ضروری هستند و شما به نوعی قصد دارید برای خودتان کارتراشی ‌کنید!" - این کارها لازم هستند و اگر همین حالا هم مورد استفاده ای نداشته باشد بعدها کاربرد خواهد داشت، "بعضی کارها مورد قبول است ولی نه همه آنها، به عنوان مثال مگر ما در طول هفته چقدر نخ مصرف می کنیم؟ چرا باید چند نفر به این کار گمارده ‌شوند تا نخ از کلاه، لباس، کاموا و جوراب باز کنند و تاب بدهند؟ برخی هم شروع به دوباره تابیدن نخ های تابیده شده کنند و این کار را چند بار ادامه دهند؟" در ادامه گفتم: "چرا باید پول زیادی از بچه ها بگیرید و آن را صرف خریدهای غیر ضروری کنید؟"

ناگفته نماند که این قسمت برمی گشت به تحلیل مجاهدین نسبت به حاکمیت که فکر می کردند تا چند ماه دیگر جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد! به همین دلیل با خرید و انبار کردن خوراکی هائی از قبیل خرما، انجیر و غیره خود را برای آن روز آماده می کردند، پس از مدتی خرماها خراب می شدند و انجیرها هم کرم می زدند و حشره و پروانه آنها داخل اتاق پخش می شدند، می بایست خوراکی ها را بیرون می آوردیم و شروع به باز کردن انجیرها و بیرون انداختن کرم ها می کردیم، همچنین تکاندن تخم های حشرات که در خرما به وجود آمده بودند، بعد هم مجبور بودیم که آنها را زود مصرف کنیم و برای ناشتائی استفاده می کردیم، به این ترتیب چند نفر کارشان برای ساعت های متمادی همین بود، وقتی که این خوراکی ها خورده می شدند بقیه کرم می زدند و باز روز از نو و روزی از نو!

از او پرسیدم: "ضرورت این کار چیست و آیا این به معنای اتلاف وقت دیگران و سر کار گذاشتن آنها نیست؟ کدام آدم عاقلی پول به این چیز‌ها می دهد و بعد می ایستد تا همه خوراکی هایش کرم و حشره بزنند؟" گفتم: "اگر این را به مردم بگوئیم به ما می خندند، آنها فکر می کنند که ما در زندان در راستای این حرکت می کنیم که سطح افکار خود را بالا ببریم و کسب تجربه ‌کنیم، متأسفانه در اینجا همه این کارها به صورت وارونه انجام می شوند و ما به جای پیشرفت کردن داریم سیر نزولی طی می کنیم!" جلال گفت: "همه این چیزهائی را که شمردی مجاهدین خوب می دانند و خودشان به دلخواه آن را انجام می دهند." از من پرسید: "آیا دیده ای که یک نفر از آنها کارهائی که برشمردی را قبول نداشته باشد؟" - نه! همین بی تفاوتی آنهاست که در انسان ایجاد سؤال می کند، آدمی که نسبت به مسائل پیرامون خودش بی تفاوت عمل کند و هر آن چه را که دیگران به او بگویند بی چون و چرا انجام بدهد در اصطلاح می گویند که گوسفند‌وار زندگی می کند، البته این را همه می دانند که در مثل مناقشه نیست!

در بحث های آخری که انجام ‌شدند مواضع من محکمتر بودند به خاطر این که هر چه مثال می آوردم همه اش زنده بود و دیگر جای گریزی نبود، به قول معروف مو لا‌ی درزشان نمی رفت، این بار جلال جواب خاصی در رابطه با صحبت هایم نداشت و بدین ترتیب بحثمان تمام شد، گفتگو‌های رد و بدل شده را برای رفقا بیان کردم و اضافه کردم: "ما اصراری نداریم که بخواهیم دیگران را ترغیب کنیم که راه و روش ما را بپذیرند، بنا بر این تصمیم نهائی خود را بگیرید که می خواهید چه کار کنید و آیا دوست دارید با آنها زندگی کنید یا این که مستقل باشید و برنامه های خودمان را داشته باشیم؟" توده ای ها همان زندگی قبلی را به رغم به جا و وارد دانستن نظرات ما دنبال کردند، دو نفر دیگر چندان دل خوشی از بچه های مجاهد نداشتند ولی از طرف دیگر این توان را هم در خودشان نمی دیدند که بتوانند جدا زندگی کنند، بنا بر این آنها همان زندگی پیشین را ادامه دادند.

احسانی از شنیدن این خبر خیلی نگران شد و زود به سراغ ما آمد که شنیدم می خواهید جدا شوید، جواب دادیم: "بله!" و دلایل خودمان را هم گفتیم، پاسخ داد: "من همه اینها را می دانم ولی ما زمان کوتاهی بیشتر با یکدیگر نیستیم و بگذارید همین مدت را دور هم و سر یک سفره زندگی کنیم."جواب دادم: "ما سعی خودمان را کردیم ولی مسائل از جای دیگری آب می خورند." احسانی گفت: "من از شما مسنترم و جای پدرتان هستم، به حرفم گوش کنید و این کار را انجام ندهید." - اگر می شد این کار را می کردیم ولی جایی برایش باقی نمانده است، او خیلی اصرار کرد ولی دید ما تصمیم خود را گرفته ایم، در دور آخر مذاکرات من به جلال متذکر شدم که صحبت هائی که ما تا کنون داشتیم بر چه محوری بوده و چون فکر می کنیم مجاهدین نقض کننده آنها هستند ما نمی توانیم بی تفاوت از کنار این قضیه بگذریم و به همین خاطر تصمیم گرفته ایم که زندگی و مخارج خود را از آنها جدا کنیم، او باورش نمی شد و سیامک را صدا زد و گفت: "سهمیه غذائی اینها را چرا کم می دادی؟ مقدارش را بیشتر کن!"

صحبت بر سر سهمیه غذایی و کم بودن یا نبودن آن نیست، همه چیز به اندازه بوده و مسأله ای در این مورد نداریم، اختلاف ما بر سر چگونگی شکل یک زندگی است که باید همه در آن آزاد باشند، بدون پایمال کردن حقوق دیگران، همچنین اشاره کردم: "هر کدام از ما که می خواهد جدا بشود دارای اتهام جداگانه ای است که چندان ارتباطی با یکدیگر ندارد و شما نمی توانید بگوئید اینها هم اتهام بوده اند و به دنبال بهانه می گشتند و یا از این قبیل چیزها، تنها موردی که ما رویش اصرار داریم این است که نه حرف زور کسی را می پذیریم و نه به کسی زور می گوئیم و می خواهیم بدین گونه زندگی آزاد خودمان را داشته باشیم." سیامک و جلال سعیشان بر این بود که با دادن جیره غذایی بیشتر از بقیه سر و ته قضیه را یک جوری هم بیاورند، فکر می کردند شاید مسأله مادی باشد و به این گونه بشود آن را حل و فصل کرد ولی متوجه شدند صحبت بر سر آزادی است نه چیز دیگری، بعد از ختم بحث ها و پس از این که نظر نهائی خود را مبنی بر زندگی جداگانه داده بودم هر ‌بار که یاد بحث های خودم و جلال می افتادم احساس می کردم که باری از روی دوشم برداشته شده چرا که به این قضیه برخوردی اصولی و منطقی کرده بودم.

طبق معمول تمام حرف های رد و بدل شده را برای دیگر افراد اتاق بازگو کردم و اضافه کردم که امروز همه چیزهای خود‌مان را جدا می کنیم و از فردا زندگی مستقل خود را خواهیم داشت، خوشحال بودیم و احساس خوبی در وجودمان بود که چقدر راحت و آزاد خواهیم شد، خبر خیلی زود در بند پیچید و به نظر می رسید بچه های اتاق های دیگر بیشتر از ما خوشحال شده اند، توضیحات لازم به تمام کسانی که خواهان شنیدن نتیجه بحث ها بودند داده شد و نتیجه حاصله را هم به آنها گفتیم، بچه های بند شوخی می کردند و می گفتند: "خوب شد، از این به بعد دیگر می توانیم بیائیم سر سفره شما بنشینیم و باهم غذا بخوریم، این رسم را در بندهای دیگر هم داشتیم ولی در این بند چنین چیزی مرسوم نبود و کسی این کار را نمی کرد." آن شب آخرین شام را با دیگران خوردیم، بچه های مجاهد می دانستند که ما از جمع آنها خارج می شویم به همین خاطر جو آن شب کمی با شب های دیگر فرق می کرد، ما خوشحال بودیم و می خندیدیم ولی آنها چندان خشنود به نظر نمی رسیدند.

بعد از شام و نوشیدن چای به سیامک گفتم که جیره مشترک ما را تقسیم کند و سهم ما چند نفر را یکجا بدهد، قضیه جدا شدن برای مجاهدین سنگین تمام می شد چون که بدین طریق زیر سؤال می رفتند، سیامک به این کار چندان رغبتی نشان نمی داد و فکر می کرد که مسأله چندان جدی نیست و به شوخی می گفت: "حالا باشه فردا این کار را انجام می دهیم." جواب دادم: "نه! فردا ما سر یک سفره نمی نشینیم و می خواهیم جمع خودمان را داشته باشیم."

استقلال گرفتن در زندان

سیامک و کارگر اتاق شروع به تقسیم مواد خوراکی و باقی چیزهای مشترکی که داشتیم کردند، بعد هم قرار گذاشتیم که مثل سابق هر کار مشترکی که بود ما به اندازه سهم خودمان در آنها شریک باشیم و انجامشان دهیم و به این ترتیب از بقیه جدا شدیم، به خاطر بحث های سنگین و طولانی مدت با مجاهدین احساس می کردم که دستگاه گوارشم دچار اختلال شده است، وقتی که میوه می خوردم و یا چای می نوشیدم معده ام شروع به سوزش می کرد و سپس درد می گرفت، کم کم بر شدت درد معده ام افزوده شد و برای چاره جوئی این مورد را با حسن که از بچه های مجاهد بود و رابطه خوبی با ما داشت در میان گذاشتم، او خودش هم یکی از معده ای های اتاق بود، از حسن پرسیدم آیا چنین دردهائی علائم معده ای شدن است؟ و آیا او با چنین دردهائی پیش از وقت مواجه بوده است؟ گفت: "آره، تو هم از قرار معلوم به جمع معده ای ها اضافه شدی!" هر روز که می گذشت به همان اندازه بر شدت درد افزوده می شد، تا بدان حد که برای چند روز متوالی و در دفعات مختلف از شدت درد معده مثل مار به خودم می پیچیدم و روی تخت دراز به دراز می افتادم، گاهی وقت ها هم در خودم مچاله می شدم تا بلکه به این طریق کمی از شدت درد آن کاسته شود!

هر بار که به این درد دچار می شدم برای حدود یک ساعت و نیم روی تخت می افتادم، حسن پیشنهاد کرد که میوه خام را کنار بگذارم و در عوض از میوه های کمپوت شده مصرف کنم، از نوشیدن آب موقع غذا خوردن پرهیز کرده و چای را هم حداقل یک ساعت پس از صرف غذا بنوشم، به علاوه از خوردن غذاهای دارای حبوبات هم اجتناب کنم چرا که برای معده ام ضرر داشتند و بر درد آن می افزودند، به این ترتیب رژیم غذائی سفت و سختی گرفتم و سعی کردم که تمام این نکات را رعایت کنم، رژیم غذائی به من کمک کرد تا در طی مدت کوتاهی احساس کنم که دارم بهتر می شوم، مراقبت غذائی را آن قدر ادامه دادم تا این که حالم رو به بهبودی گذاشت و بعد از مدتی به طور کامل سلامتیم را بازیافتم، این قضیه در مورد بچه های قدیمی فرق می کرد، در اتاق ما چهار نفر معده ای دیگر هم بودند ولی آنها رژیم غذائی را به طور کامل رعایت نمی کردند و معده دردشان کم و بیش ادامه داشت، در ضمن مسائل روحی هم بی تأثیر نبودند و به عنوان مثال بچه های مجاهدین نمی توانستند به راحتی حرف های خودشان را به زبان بیاورند، آنها ناچار بودند هر مسأله ای که داشتند را به درون بریزند و در اثر همین فشارهای اضافی روحی بود که همچنان معده ای باقی می ماندند!

برنامه ای که برای جمع کوچک خودمان پیاده کردیم درست نقطه مقابل کارهای اجباری قبلی بود و به همین خاطر بازده کاری خوبی داشتیم، کارگر اتاق تمام کارهای روزانه را در کمترین زمان ممکن انجام می داد و بیشترین وقت ها را برای خودش آزاد بود، به لحاظ خورد و خوراک هم وضعیتمان بهتر از پیش شده بود، حالا که توانسته بودیم نیروی خودمان را از انجام کارهای غیر ضروری آزاد کنیم نشستیم و برای خودمان برنامه ریزی مجدد کردیم، بیشتر وقتمان را به مطالعه، ورزش و کارهای مفید دیگر اختصاص دادیم و تازه داشتیم احساس راحتی می کردیم و می فهمیدیم که داریم چه کار می کنیم، از همه چیز لذت می بردیم، به خصوص این که در کارهایمان نیز موفق شده بودیم، چون برنامه ما بعد از جدائی خوب پیش می رفت یک تعداد از دوستان جدیتر از قبل شروع به بحث کردن در اتاق های خودشان کردند، منتهی برای مدت کوتاه و سرانجام هم جدا ‌شدند و به صورت مستقل زندگی کردند، همه آنها از کارهای خودشان راضی و خرسند بودند چرا که متوجه ‌شده بودند که هر چه می خواهند را می توانند به انجام برسانند و از زندگی لذت ببرند!

برخی از دوستان با این که از نظر سنی از من بزرگتر بودند بعد از دیدن زندگی جدید ما پیشنهاد می دادند که با ما خرج و خوراکشان را یکی کنند ولی من قبول نمی کردم و می گفتم که هر کس باید روی پای خودش بایستد و مستقل باشد، استقلال به این معنی نیست که انسان از زیر چتر یکی دربیاید و زیر چتر دیگری برود، ما روابط خود را بهتر از گذشته حفظ می کنیم منتهی به صورت مستقل، در بحث هایم تأکید می کردم که گوسفندوار زندگی نکنیم و به خودم هم اجازه نمی دادم که برای زندگی کسی تعیین تکلیف کنم، هر کس در اتاق خودش مستقر بود ولی روابط مستحکمی با دیگران داشت و بچه ها خیلی راحت با یکدیگر رفت و آمد می کردند، برخی از بچه های مجاهد دیگر خودشان را در مباحث و مسائلی که در اتاق می گذشت فعال نشان نمی دادند، آنها سراپا چشم و گوش شده بودند که ببینند ما چگونه برنامه مان را پیش می بریم، سعی می کردند که نکات مثبت عملکردهای ما را برداشت کنند.

دیگر آن سیاست مجاهدین که هر وقت جلسه ای داشتند می بایست همه در آن شرکت می جستند کمرنگ شده بود و برخی شروع به زدن ساز مخالف کرده بودند، بدین معنی که برای شرکت در گردهمائی ها دیگر تمایلی از خودشان نشان نمی دادند! سیامک با اصرار و تحریک سعی می کرد طرف را وادار کند که به جمعشان بپیوندد، این کار برای بار اول و دوم شدنی بود ولی در دفعات بعد هر چقدر که اصرار می کرد این افراد نمی پذیرفتند، سیامک هم به خاطر وجود ما در آنجا دیگر این کار را جایز نمی دید که با زور و تهدید طرف را وادار به شرکت در جلسات خودشان کند، به دنبال این حرکت ها و اقدام ها بود که برخی از بچه های قدیمی احساس آزادی می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز حجت به من گفت: "میدونی چی شده؟ مجاهدین دارند یکی از بچه های خودشان را اذیت می کنند!" - چه کسی را می گویی؟ "مرتضی را میگم." - او که پسر خوبی است و هر کاری به او بگویند انجام می دهد، مگر او چه کار کرده که دارند اذیتش می کنند؟ "طبق معمول که داشتم با مرتضی حرف می زدم و جویای احوالش بودم به من گفت که بچه های قدیمی دارند آزارش می دهند!" حجت اضافه کرد که این قضیه کمتر از یک هفته است که شروع شده و ماجرا از این قرار بوده که مرتضی به دوستانش اعلام می کند که دیگر نمی خواهد روابط سابق خود را با آنها داشته باشد و در اصل می خواهد برای خودش آزاد زندگی کند، برای او مأمور می گذارند و مثل سایه هر کجا که می رود تعقیبش می کنند تا ببینند او با چه کسانی تماس می گیرد و صحبت می کند!

مرتضی به حجت گفته بود که پس از این که برای مجاهدین ثابت شده او نمی خواهد با آنها زندگی مشترکی داشته باشد او را تحت بازجوئی قرار داده اند! به مرتضی گفته بودند: "اگر می خواهی از ما جدا شوی باید زیر این متن دستنویس را امضا کنی!" پرسیدم: "موضوع نامه و متن آن چه بوده؟" گفت: "مسئول بچه های مجاهد متنی را با ذکر اسم، تاریخ و مشخصات فرد مزبور نوشته بوده که امضا کننده نامه آزادانه و تحت هیچ گونه شرایط خاصی قید می کند که از سازمان مجاهدین بریده است و پی کار و زندگیش رفته است و جدا شدن او دال بر این نیست که این سازمان انقلابی نبوده و یا ضد مردمی است و این اقدام یک تصمیم فردی بوده و به این وسیله جدائی خود را از سازمان اعلام می کند!" از حجت پرسیدم: "آیا مرتضی آن را امضا کرده؟" جواب منفی داد و گفت: "مرتضی در جواب مجاهدین ذکر کرده من برای همکاری امضائی به سازمان نداده بودم که حالا بخواهم آن را پس بگیرم!" حجت گفت که مرتضی نمی توانسته زیاد حرف بزند و می ترسیده مبادا تعقیب کنندگانش آنها را باهم ببینند!

از آن به بعد همه ما به آشکار می دیدیم که همیشه یک نفر در تعقیب و جاسوسی مرتضی است! نمی گذاشتند حتی نفس بکشد و مرتب به او فشار می آوردند تا آن نامه را امضا کند! به همین منوال که کار بالا می گرفت مرتضی سعی می کرد با من احوالپرسی نکند و فقط با حجت در مواقعی که کسی به دنبالش نبود چند کلمه ای حرف رد و بدل کند، مرتضی به حجت گفته بود: "اگر من با شما حرف نمی زنم به خاطر این است که نمی خواهم بچه های قدیمی شایع کنند که این به دنباله روی از بچه های چپ می خواهد جدا بشود!" وقتی حجت این حرف ها را زد خیلی ناراحت شدم چون می دانستم در زندان و در آن فشار و شرایط دشوار به وجود آوردن یک زندان دیگر آخر و عاقبت خوبی ندارد، ما سعی کردیم جریانی که بر سر مرتضی می آمد را برای بقیه بچه ها افشا کنیم تا همه شاهد و ناظر باشند، هر چقدر به مرتضی فشار بیشتری می آوردند او بیشتر در خودش فرو می رفت و کمتر و کمتر با دیگران همدم می شد، دیگر حتی به آن صورت به حیاط هم نمی رفت و سعی می کرد با کسی صحبت نکند تا مبادا دوستان قدیمیش برچسبی به او بزنند!

بدین ترتیب هر روز که می گذشت عرصه بر مرتضی تنگتر می شد، بچه های بند در وهله اول این مسأله را چندان جدی نگرفتند ولی بعد متوجه شدند که مرتضی در چه وضعیت دشواری قرار گرفته که نه راه پس دارد و نه راه پیش! او سعی می کرد حتی با حجت هم دیگر حرف نزند و به این ترتیب ارتباط خودش را با همه بریده بود! با فشارهای بیشتری که روی او می آمد داشت کلافه می شد و از همه بدتر این که نمی توانست حرفش را با هیچ فردی در میان بگذارد! از حجت پرسیدم: "تو با بچه های مجاهد بیشتر وقت گذراندی و آیا می دانی وضعیت خانوادگی مرتضی چطوری است و چقدر حکم دارد؟" پاسخ داد که مرتضی به هفت سال زندان محکوم شده و حرفه اش دوزندگی بوده و در کارگاه کوچکی کار می کرده است، بعد از فوت پدر او نان آور خانه بوده و گویا مستأجر بودند و دوران سختی را می گذراندند، مادر مرتضی زن مسنی است که خانه دار است و با دخترش که از مرتضی کم سالتر است زندگی می کند، مدتی که گذشت کار مرتضی بالا گرفت و به خاطر فشارهای بیشتری که به او آوردند دچار حالت های روانی شد و چیزهائی از خودش بروز می داد!

مجاهدین که این وضع را دیدند دیگر به آن صورت کاری با او نداشتند ولی چه فایده؟ دیگر کار از کار گذشته بود! گویا بچه های قدیمی منتظر وقوع چنین چیزی بودند چرا که هیچ کدام از آنها کمکی به او نمی کردند، در روز ملاقات بند، بچه هائی که با مرتضی نوبت داشتند تعریف می کردند که در موقع ملاقات مادر مرتضی چه جوری گریه می کرده و اشک می ریخته است، همه تحت تأثیر ناراحتی این زن قرار گرفته بودند، گویا مادرش بعد از دیدن این وضعیت همین طور مات و مبهوت بوده که چه کار کند، مرتضی به او می گوید از مسئول زندان بخواهد که او را به بند دیگری منتقل کنند، گویا مادرش بعد از ملاقات در مورد این قضیه با زندانبان صحبت می کند، همین طور خود مرتضی هم بعد از آمدن به بند با پاسدار صحبت می کند و خواستار این می شود که او را به جای دیگری انتقال دهند، پاسدار علت کار را جویا می شود و مرتضی جواب می دهد که دوست ندارد توی این بند بماند و دلیل خاصی هم نمی آورد، وقتی آدم به همه جوانب این قضیه نگاه می کند تازه متوجه می شود که مرتضی چقدر گذشت و جوانمردی در این رابطه از خودش نشان داده است.

به دوستانم می گفتم: "باید مواظب مرتضی بود تا مبادا او هم مانند فیروز دست به خودکشی بزند! باید همه حواسمان جمع باشد چون که او حالا یکه و تنهاست و خیلی بلاها می تواند به سر خودش بیاورد!" به حجت می گفتم: "سعی کن گه گاهی هم که شده با او حرف بزنی!" و خود ما هم سعی بر آن داشتیم هر طوری که شده احوالی از او بپرسیم، فقط به این خاطر که او فکر نکند همه بچه های درون بند دشمن او هستند، در هر شکل خواسته یا ناخواسته هر روزی که می گذشت وضعیت او بدتر و بدتر می شد و هر بار که به اطراف خود نگاه می کرد دوستان قدیمیش را می دید و دوباره همه چیز برایش تداعی می شد، به خاطر مسأله مرتضی که همه بچه های بند در جریان آن قرار گرفته بودند و همچنین نشریات سازمان های مختلف که به بند آورده می شدند و از مبارزات عقیدتی و ایدئولوژیک بین سازمان ها خبر می دادند و سلب آزادی از طرف مجاهدین به جدیدی ها و جدا شدن تعداد بیشتری از بچه ها، مجموعه این چیزها باعث شده بود که دیگر بچه های جدیدی چندان اعتمادی به قدیمی ها که همان مجاهدین بودند نداشته باشند، شرایط بند فاصله ای بین بچه های چپ و مجاهد به وجود آورده بود، در این بین توده ای ها هم نماز خواندن را کنار گذاشته بودند و زندگی عادی خودشان را می کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در طی مدتی که من در بند جدید بودم حد فاصل نیمه دوم اردیبهشت ماه و نیمه اول خرداد ماه مصادف با ماه رمضان شده بود، به همین مناسبت تعدادی از بچه های مجاهد به پیشواز رمضان رفتند و یا شاید به خاطر قرضی که از سال گذشته برای روزه گرفتن داشتند، پاسدار به مسئول بند تذکر داده بود که جیره غذائی به خاطر ماه رمضان تغییر می کند و سحر یک وعده غذای گرم و شب ها هم برای افطار یک وعده غذای سرد داده می شود، خیلی ساده و راحت و به اسم رمضان یک وعده غذای ما را حذف کردند! طبق معمول همه ساله در بلندگو اعلام کردند که هیچکس حق ندارد تظاهر به روزه خواری کند! این برای بچه های چپ چندان خوشایند نبود که تغییری در روند معمولی خوراک روزانه به وجود بیاید، داشتیم فکر می کردیم که این مسأله برمی گردد به اشخاصی که به آن اعتقاد دارند و دلیلی ندارد که جیره ما کم بشود، صبح زود ساعت پنج با سر و صدائی که در بند به وجود می آمد بیدار می شدیم و اگر هم مایل نبودیم بوی غذا و نور مهتابی بیدارمان می کردند، اگر تمایل به غذای گرم داشتیم همان یک وعده سحری را دریافت می کردیم وگرنه مجبور بودیم برای ناهار همان غذای ماسیده را بخوریم!

باخبر شدیم مجاهدین به طور یک جانبه با پاسدار بند صحبت کرده اند که ما بعد از سحری می خوابیم و مایل هستیم که به جای بامداد عصرها ورزش کنیم، پاسدار هم پذیرفته بود و بعد به مسئول بند گفته بود که در بلندگو اعلام کنند که ورزش صبحگاهی لغو شده و به جای آن فقط عصرها می توانیم ورزش کنیم، بچه های چپ به اتاق های یکدیگر می رفتند و می پرسیدند: "آیا مجاهدین از شما در این مورد نظرخواهی کردند که می خواهند چنین صحبتی با زندانبان کنند؟" همه اظهار بی اطلاعی می کردند و از این که آنها را در جریان امر قرار نداده بودند ناراحت و عصبانی بودند، صحبت بر سر این بود که چرا مجاهدین به طور یک جانبه با پاسدار بند مذاکره کرده اند؟ مگر اینجا بندعمومی نیست و همه آزاد نیستند رأی بدهند؟ نظر دیگران را زیر پا گذاشتن چه معنایی می توانست داشته باشد؟ آیا آزادی از نظر آنها این معنی و مفهوم را دارد که به طور یک جانبه و خودمحورانه طوری سیاست هایشان را پیش ببرند که دیگران را در تنگنا قرار بدهند تا دنباله رو برنامه های آنها بشوند؟

من و چند نفر دیگر که قضیه را متوجه شده بودیم گفتیم: "برای ما فرقی نمی کند کی چه موقعی می خواهد ورزش کند یا نکند ولی حاضر نیستیم و اجازه نمی دهیم کسی برای ما تعیین تکلیف کند، از فردا صبح طبق معمول روزهای قبل به حیاط خواهیم رفت!" و این مورد را با جلال در میان گذاشتم که به نظر شما آیا این آزادی است که برای دیگران تصمیم گیری کنید؟ آن هم از طریق مذاکره با پاسدار؟ گفت: "این نظر بچه های مجاهد بوده که با پاسدار در میان گذاشتیم." گفتم: "آزادی از نظر ما این است که یک فرد هر موقعی را که ترجیح بدهد بتواند به حیاط برود و ورزش کند و این ربطی به پاسدار بند ندارد که بخواهد جلوی بقیه افراد را بگیرد!" آن روز بعد از ظهر توی بند صحبت بر سر برخورد یک جانبه مجاهدین با این مسأله بود، همین حرکت های مختلف افراد بند باعث غربال شدن ها، موضع گیری ها و روشن شدن یک سری حقایق می شد که در قدم های بعدی از آنها بهره می گرفتیم.

فردا صبح زود بچه های مذهبی بیدار‌باش دادند و چراغ ها روشن شدند و غذای گرم بین اتاق ها تقسیم شد و بدین ترتیب رمضان به طور رسمی آغاز شد، در این ماه بچه های چپ و اقلیت های مذهبی حق طبیعی خود را ضایع شده می دیدند، بچه ها به فکر راه چاره افتادند تا اجازه ندهند حقشان پایمال شود، می بایست فکری به حال وضعیت ورزش و غذا می کردیم، روز اول من و دوستم شمس و برخی دیگر که خواهان نرمش کردن بودیم رفتیم به حیاط و چند نفری داخل هواخوری شروع به گرم کردن خودمان کردیم، کمی از دویدن دور حیاط نگذشته بود که مسئول بند یادآوری کرد: "ورزش صبحگاهی لغو شده!" ما از دویدن دست کشیدیم و شروع کردیم به نرمش کردن، البته هر کدام جداگانه می دویدیم و نرمش می کردیم.

روز دوم برای ورزش کردن به حیاط رفتیم، این بار پاسدار از پشت پنجره راهروی اصلی ما را دید، او داخل هواخوری شد و به ما یادآوری کرد که ورزش نکنیم، برای مدت کوتاهی این کار را متوقف کردیم و بعد شروع کردیم به نرمش کردن، دوباره ما را دید و گفت: "فقط عصر‌ها می توانید ورزش کنید!" ما اواخر نرمش هایمان بود و دیگر ادامه ندادیم و رفتیم داخل بند، حمام کردیم و بعد هم رفتیم برای صرف ناشتائی، فکر کردیم با پاسدار نمی شود سر این گونه چیزها درگیر شد، خودمان به اندازه کافی مشغله داشتیم و دیگر نمی خواستیم یکی هم به آنها اضافه کنیم، از طرف دیگر نمی خواستیم ورزش را به طور کامل کنار بگذاریم و این بود که فکر کردیم به جای دویدن و نرمش کردن بهتر است والیبال یا فوتبال بازی کنیم، در همان حال که می توانستیم بدویم در کنارش هم می توانستیم نرمش کنیم، از روز بعد همین رویه را پیش گرفتیم چون آن وقت صبح به طور معمول خلوت تر از بقیه ساعات روز بود راحت تر می شد این کار را انجام داد، بچه ها رویه جدید را مناسب دیدند و بر تعداد ورزشکاران اضافه شد، از همان اول صبح هر کدام بنا بر میل خودمان شروع به بازی والیبال یا فوتبال می کردیم و بعد هم اگر دوست داشتیم نرمش می کردیم.

مسأله دیگر در مورد غذای ظهر بود که چگونه باید حقمان را می گرفتیم؟ پیشنهادی از طرف بچه هائی که در اتاق های کوچکتر بودند به ما داده شد که با پاسدار صحبت کنیم که ظهرها غذای گرم می خواهیم، قرار شد اگر پیشنهاد را نپذیرفتند دست به اعتصاب بزنیم! این پیشنهاد در بند مطرح شد و قرار شد که بچه ها راجع به آن فکر کنند و بعد رأی گیری کنیم، همه بچه های چپ موافق غذای گرم و زندگی به همان روال سابق بودند اما از طرف دیگر حاضر نبودند وارد اعتصاب شوند، بعد از بحث کردن دو نظریه مشخص شدند و یک دسته موافق اعتصاب غذا بودند و دسته دیگر مخالفت می کردند و آن را چپ روی می دانستند، قرار شد آنهائی که این قضیه را چپ روی می دانند و نمی خواهند در اعتصاب شرکت کنند همان رویه خودشان را دنبال کنند و غذای خود را بگیرند، آنهائی هم که خواهان اعتصاب بودند بنا به دلایل خودشان و در آزادی کامل کاری را که درست می دانند انجام دهند، بعد از مشخص شدن تعداد نفراتی که خواهان نگرفتن جیره غذائی بودند این قضیه با پاسدار و مسئول بند در میان گذاشته شد.

پاسدار جواب: "نه!" به خواسته ما داد و گفت: "تنها کاری که می توانید انجام دهید این است که سحر بیدار بشوید و جیره غذائیتان را بگیرید و اگر دوست داشتید همان موقع گرم بخورید وگرنه می توانید آن را نگه دارید و ظهر مصرف کنید!" گفتیم: "به خاطر نداشتن یخچال ممکن است که غذا تا آن موقع فاسد شود، در ضمن وقتی که غذا چندین ساعت می ماند می ماسد و از مزه می افتد و دیگر مطبوع خوردن نیست!" پاسدار جواب داد: "کسانی که در آشپزخانه کار می کنند از توابین هستند که روزه می گیرند، این درست نیست به خاطر عده ای خدانشناس که روزه نمی گیرند نادمین از خواب و استراحت خودشان بزنند!" گفتیم: "این کار سختی نیست و صبح ها توابین می توانند جیره ما را برگردانند آشپزخانه و ظهرها آن را گرمش کنند و به بند بفرستند!" پاسدار پاسخ داد: "رسیدن بوی غذا به مشام آنهائی که روزه هستند درست نیست!" قضیه را نتوانستیم با او حل کنیم، بنا بر این تصمیم گرفتیم از روز بعد دست به اعتصاب غذا بزنیم! ناگفته نماند کسانی که در اعتصاب شرکت کردند همه از بچه های پیکار و چند نفری هم از بچه های اقلیت بودند.

اعتصاب گروهی در قزلحصار

در روز اول اعتصاب سیامک اشتباهی سهم غذای ما را گرفته بود و بعد از این که غذا را بین بچه های اتاق تقسیم کرد سهم ما را هم داد، به او گفتیم: "ما دیگر جیره مان را نمی خواهیم بگیریم و از فردا فقط قسمت خودتان را بگیرید و سهم ما را بگذارید همان جا زیرهشت بماند!" بچه های مجاهد پرسیدند: "مگر شما اعتصاب کردید؟" گفتیم: "بله!" و بعد غذای تقسیم شده را به زیرهشت برگرداندیم!

وقتی کارگر آشپزخانه آمد ظرف غذا را ببرد دید مقداری غذا در ته ظرف باقی مانده است، مسئول بند را صدا کرد و گفت: "این را بین اتاق ها تقسیم کن!" مسئول بند که در جریان قرار گرفته بود توضیحات لازم را به او داد و کارگر آشپزخانه خبر را به پاسدار رساند، کمی بعد دوباره وارد بند شد و دیگ ها را روی چرخ دستی گذاشت و از بند خارج شد، نیم ساعت بعد یک پاسدار در زیرهشت ظاهر شد و مسئول بند را صدا کرد و چند سؤال در مورد قضیه کرد، در همان موقع بچه ها دور آنها جمع شدند و شروع به صحبت کردن با پاسدار شدند، رفقا خواسته خودشان را مبنی بر غذای گرم برای ظهرها با او در میان گذاشتند و یادآور شدند از آنجا که به درخواستشان جواب رد داده شده دست به اعتصاب زده اند، در ضمن به پاسدار یادآوری شد که این موضوع را با مسئولین زندان در میان بگذارد و نتیجه اش را به ما اطلاع بدهد، او گفت: "فکر نمی کنم کاری برای شما انجام بدهند ولی در هر صورت من این قضیه را به مقامات بالاتر اطلاع خواهم داد!"

چند روزی گذشت و خبری از زیر بند نشد، ما مجبور بودیم مواد غذائی مورد نیاز را از فروشگاه بخریم، در مجموع بچه ها از روحیه خوبی برخوردار بودند، لازم به یادآوری است که این اعتصاب دسته جمعی برای اولین بار بود که در قزلحصار انجام می گرفت، همه منتظر عواقب کار بودیم و می خواستیم بدانیم مسئولین جدید زندان چه واکنشی در مقابل آن نشان خواهند داد، حدود دو هفته ای بود که از نگرفتن جیره غذائی به عنوان اعتراض می گذشت و این مورد را بچه ها در هنگام ملاقات به خانواده های خود خبر داده بودند، با گذشت روزها زندانبان متوجه شد که ما همچنان راسخ و محکم برای گرفتن حقوق خودمان ایستاده ایم و در آخر مجبور شد به خواسته ما جواب مثبت بدهد! ناهار گرم خوردن نه تنها شامل حال ما بلکه دیگر افراد بند نیز شد و پاسدار به مسئول بند گفت آماری از اتاق ها جمع کند که چه کسانی می خواهند ظهرها ناهار بخورند، تمام بچه های چپ ثبت نام کردند و اسامی این عده به پاسدار داده شد، از روز بعد ناهار روزانه به صورت گرم داخل بند آورده شد و تا آخر ماه رمضان ادامه پیدا کرد!

بسیار برای ما لذتبخش بود که به این طریق توانسته بودیم قسمتی از خواسته های خود را به طور مجدد به دست بیاوریم، این قضیه شامل حال ورزش کردن نیز شد و بعد از تحریم وقتی صبح ها نرمش می کردیم پاسدار دیگر به آن صورت چیزی نمی گفت، بند به روال عادی خودش برگشته بود و بچه ها دیگر مجبور نبودند از سیاست های مجاهدین پیروی کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در واحد یک قزلحصار مقدمات آزادی این چنین بود که چند هفته ای پیش از تمام شدن حکم زندانی آن فرد را به زیر بند صدا می کردند و برای مصاحبه با مینی بوس به واحد سه می بردند، در اتاق مصاحبه چشمبند زندانی برداشته می شد و مصاحبه گیرنده پرونده زندانی را مرور می کرد، به زندانی گفته می شد که شرط آزادی مصاحبه کردن است و کافی است بنشیند روی صندلی و اسم و مشخصات و اتهام خودش را بگوید و بعد سازمانی را که هوادارش بوده و همچنین دیگر سازمان ها را محکوم کند و از آنها ابراز انزجار کند، این شرط آزادی بود و اگر این کار را می کرد آزاد می شد و در غیر این صورت همچنان در زندان باقی می ماند! اگر زندانی می پذیرفت مصاحبه کوتاهی از او گرفته می شد و انجام یا عدم انجام مصاحبه در برگه ای که به اوین فرستاده می شد منعکس می گردید.

از آنجا که حکم من رو به اتمام بود یک روز بعد از ظهر اسم مرا خواندند و گفتند حاضر شوم و به زیرهشت بروم، به اتفاق پاسدار از در بند خارج شدیم و به جای رفتن به واحد سه مرا به داخل یکی از اتاق هائی که در نزدیکی در ورودی راهرو زندان بود بردند، شخصی که آنجا بود اسم، مشخصات و اتهام مرا پرسید و بدون این که اجازه بدهد چشمبندم را بردارم پرسید: "مصاحبه می کنی؟" - حکمم تمام شده و برای چه باید مصاحبه کنم؟ "این شرط آزادی است!" - نه این طور نیست! "اگر این کار را نکنی مجبور می شویم تو را به اوین بفرستیم و بعد در آنجا برای شما تصمیم خواهند گرفت!" در حین صحبت کردن یکی دو بار دیگر هم پرسید که مصاحبه می کنم یا خیر ولی جواب منفی دادم! مرا از اتاق بیرون برد و به دست یکی از پاسدارها سپرد و گفت: "او را به بند خودش برگردانید!" بعد از برگشتن بچه ها دورم را گرفتند و پرسیدند کجا بودم که شرح دادم برای آزادی بود و حرف های رد و بدل شده را برای آنها بازگو کردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

قضیه خالی کردن واحد سه از زندانی شامل حال واحد یک هم شده بود و هر چند نفری که حکمشان تمام می شد و یا عفو می خوردند و آزاد می شدند باعث می شد که زندانی کمتری در آنجا باقی بماند، در ضمن دیگر زندانی جدید از اوین و گوهردشت به قزلحصار فرستاده نمی شد و انتظار می رفت که واحد یک هم در آینده نزدیک به طور کامل تخلیه و به شهربانی بازگردانده شود، در آخرین ملاقاتی که با مادرم داشتم به او گفتم مرا به اتاق آزادی برده اند که از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و امیدوار بود که در آینده ای نزدیک آزاد شوم، به او گفتم: "برای آزادی شرط گذاشته اند و هر کس که بخواهد آزاد شود باید مصاحبه کند ولی این به نظر من و خیلی های دیگر درست نیست!" و ادامه دادم: "به احتمال زیاد مرا به اوین خواهند فرستاد!" مادرم به جهت به اتمام رسیدن حکمم خرسند بود و مرتب در این فکر بود که به زودی به جمع خانواده باز خواهم گشت!

من سعی می کردم که روی شرط مصاحبه تکیه کنم که اگر یک وقت مرا آزاد نکردند چندان نگران نشود، در ضمن یادآور شدم که عده زیادی بدون حکم در اوین هستند که حکم آنها تمام شده و به خاطر مصاحبه نکردن همه را به طور موقت نگه داشته اند! این چیزها را به او یادآوری می کردم که آمادگی داشته باشد و اگر آزاد نشدم یکه نخورد و باعث بیماری او نشود، تا آنجا که ممکن بود برایش توضیح می دادم و مثال می آوردم تا بلکه تا حدودی بتوانم جلوی شوق و ذوقش را بگیرم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک هفته مانده به اتمام حکمم اسم مرا از پشت بلندگو خواندند که با کلیه وسایل به زیرهشت بروم! به طور اتفاقی با یکی از دوستانم که حکمش تمام شده بود همراه شدم، چقدر ناراحت کننده و ناباورانه بود وقتی که می خواستم از دوستان عزیز و خوبم دور شوم، شاید بعد‌ها و یا هیچ وقت دیگر آنها را نمی دیدم و یک حالت خوشحالی همراه با ناراحتی به ما دست داده بود، می دانستم برای آنها که باقی می ماندند در زندان به سر بردن بدون رفیق خوب سخت و ناراحت کننده است، همه دوستان و آشنایان برای آخرین دیدار‌ها آمده بودند و خوشحال بودم از این که می دیدم آنها از روحیه بالائی برخوردار هستند، همین طور که شروع به روبوسی و در آغوش گرفتن یکدیگر برای خداحافظی کردیم یکی از دوستانم که جزو آخرین نفرهائی بود که از گوهردشت آمده بود حرف قشنگی زد، او گفت: "امیدوارم وقتی آزاد شدی کسانی را که خیلی دوستشان داری به پیشوازت بیایند و تو را حلقه کنند و سخت در آغوشت بگیرند!" که گفته زیبائی بود و به دلم نشست، من که در بند چهار با او آشنا شده بودم خیلی زود دوستیمان رشد کرده و محکم شده بود.

خیلی طول کشید تا توانستم با همه خداحافظی کنم، ما برخلاف مستقل شدن از بچه های قدیمی هنوز روابط روزمره مان را با آنها حفظ کرده بودیم و آنهائی که مرا به طور مستقیم و یا از دور می شناختند همه شان برای خداحافظی آمده بودند، مسئول بند تذکر داد که پاسدار منتظر است و گفتم: "الان می آیم!" با همه برای آخرین بار بدرود گفتم و آرزوی بهروزی برای یکایک آنها کردم و آنها هم به طور متقابل همین آرزو را بدرقه راهم کردند، چندان وسیله یا لباسی نداشتم و از آنجا که مرتب مرا به این طرف و آن طرف منتقل کرده بودند دیگر مثل خانه به دوش ها زندگی می کردم و هر چه که داشتم مختصر و مفید بود، چیزهای اضافی و مورد استفاده دیگران را برای بچه ها باقی گذاشتم و با دوست همراهم به زیرهشت رفتم، به اتفاق پاسدار وارد راهرو شدیم و از آنجا به طرف محوطه زندان رفتیم و سوار مینی بوس شدیم و پیش از خارج شدن از واحد پاسدار گفت: "چشمبندتان را بردارید!" تعداد ما در مینی بوس به ده نفر می رسید و برایم ناباورانه بود که سرانجام دارم از قزلحصار بیرون می روم!

به یاد اولین روزی افتادم که لاجوردی واحد سه را گرفته بود و ما را از اوین به اینجا منتقل کرده بود، آن قدر مرا در اینجا نگه داشتند تا در آخر واحد سه را تخلیه کردند و تحویل شهربانی دادند، همین طور که در عوالم خودم بودم مینی بوس از در اصلی خارج شد و بعد از پیچیدن به سمت راست در امتداد جاده خاکی به پیش ‌رفت، از این که توانسته بودم دوباره بیرون را ببینم بسیار خوشحال بودم و دوست داشتم اطرافم را به دقت نگاه کنم، کنجکاو بودم که ببینم در طی این پنج سال چه چیزهائی در مردم تغییر کرده اند، آیا مردم عجله می کردند یا آرام راه می رفتند؟ سعی می کردم نگاه های آنها را دنبال کنم تا ببینم چه جوری به یکدیگر نگاه می کنند و همه چیز و از جمله طرز لباس پوشیدنشان برایم جالب و دیدنی بود، خانم ها دیگر مجبور نبودند چادر مشکی سرشان کنند و خیلی از آنها مانتوهائی به رنگ سرمه ای پوشیده و روسری سرشان کرده بودند که مقداری از موهای جلوی سرشان هم پیدا بود، به فروشگاه ها و مشتری های آنها و به شلوغی رفت و آمد مردم در سر چهارراه ها خیره نگاه می کردم، این چیزها برایم جالب بودند و دوست داشتم مانند دیگران در میان مردم قدم بزنم و خرید کنم.

وقتی مردم را با پنج سال پیش مقایسه می کردم به روشنی می دیدم آنها دیگر دل و دماغ گذشته را نداشتند، از حصارک به کرج رسیدیم و از آنجا به سمت اتوبان کرج به تهران پیش رفتیم، در مینی بوس به غیر از راننده یک شخص دیگر هم بود که مسلح بود و با مسلسلی که در دست داشت هر از چند گاهی ما را برانداز می کرد، راننده مسیرش را طوری انتخاب کرده بود که از خیابان های مرکزی شهر پرهیز کند! همین طور که داشتیم به اوین نزدیک می شدیم از فاصله دور دیوارهای بلندی که زندان را احاطه کرده بودند به چشم می خوردند، راننده به آخرین خیابانی که به زندان ختم می شد پیچید، در آنجا سپاه پاسداران مستقر بود و کشیک می داد، جلوی در آهنی بزرگی رسیدیم که در کنارش یک در کوچکتر نیز تعبیه شده بود و راننده پس از توقف به ما گفت: "پیاده شوید!" برخلاف زمان لاجوردی پاسدارها سعی می کردند لیبرال مآبانه با زندانیان آهسته و همراه با خنده و شوخی حرف بزنند، علیرغم این که می دانستم اوضاع نسبت به قبل کمی فرق کرده و دیگر آن شرایط سابق بر زندان حاکم نیست ولی مدتی طول کشید تا این قضیه برای من جا بیفتد.

وارد اتاقک نگهبانی شدیم و چشمبند به ما دادند و به صف شدیم و بعد به طرف محوطه زندان به حرکت درآمدیم، از آنجا سوار مینی بوس شدیم و راننده به طرف یکی از بندها به راه افتاد، داخل محوطه زندان توسط بند کارگری گلکاری، چمنکاری و درختکاری شده بود، از شیب تپه ای بالا رفتیم و مینی بوس جلوی ساختمان سه طبقه ای که آسایشگاه نام داشت ایستاد، این ساختمان و بعضی بناهای دیگر توسط بند کارگری ساخته شده بودند، سپس ما را به سالن سه فرستادند، در بدو ورودمان عده ای آمدند جلوی در تا ببینند جدیدی ها چه کسانی هستند، وقتی چشمبندم را برداشتیم و به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که نصف افرادی که در مینی بوس بودند را به این سالن فرستاده اند و بقیه را به سالن های دیگر برده اند، آسایشگاه دارای شش بند بود که چهار تا سالن بالا عمومی بودند و دو تای دیگر که در طبقه همکف حیاط بودند حالت مجردی داشتند، در بین بچه هائی که آن روز همراه یکدیگر به این سالن آمده بودیم عباس رئیسی معروف به خالو از بچه های بوشهر و فرزین در کنارم بودند، در جلوی در دمپائیم را درآوردم و رفتم جلوتر و توانستم چند چهره آشنا ببینم.

تعدادی از دوستان قدیمی که چندین سال بود ندیده بودمشان به پیشوازم آمدند از جمله اسماعیل موسائی، چه اتفاق خوبی! از دیدن یکدیگر خوشحال شدیم و همدیگر را در آغوش ‌گرفتیم و روبوسی ‌کردیم، بعدها در کتاب: "نبردی نابرابر" نوشته: "نیما پرورش" خواندم که عباس رئیسی و اسماعیل موسائی که هر دو از هواداران سازمان پیکار و از زندانیان شناخته شده بودند بعد از دو سال ملی کشی در دادگاه از مارکسیسم دفاع کرده و هر دو در نهم شهریور سال ١٣۶٧ در گوهر‌دشت اعدام شدند! مسئول بند مرا به یکی از اتاق های وسط راهرو فرستاد، اینجا از بندهای عمومی قزلحصار کوچکتر بود و دارای راهروی باریکی به عرض تقریبی دو ‌و ‌نیم و طول پنجاه و ‌پنج متر بود، اتاق ها کم و بیش یک اندازه بودند و با دیواری آجری از راهرو جدا می شدند، پنجره های اینجا با ورقه های آهنی مورب به پهنای ده سانتیمتر پوشیده شده بودند و هوا به زحمت از بین آنها داخل و خارج می شد، اگر به صورت افقی نگاه می کردی نمی توانستی بیرون را ببینی مگر این که بالای پنجره می رفتی و به صورت مایل بیرون را نگاه می کردی! تعداد زندانیان بند حدود سیصد نفر می شد که عده زیادی از آنها را کادرهای مرکزی، عضوها و رده های بالای سازمان ها تشکیل می دادند.

لازم به یادآوری است که مسئول بند از خود بچه ها بود، بعد از گذاشتن وسایلم در اتاق به پیشنهاد دوستم اصغر به هواخوری رفتیم و کمی صحبت و گفتگو کردیم، او می گفت: "شانس آوردی در حیاط باز است!" - مگر چطور؟ "اینجا فقط نصف روز هواخوری داریم و صبح ها را طبقه بالائی ها استفاده می کنند!" - پس طبقه اول چه می شود؟ "آنها هواخوری ندارند و در واقع آنجا حالت موقتی دارد!" در ادامه گفت: "یکی از سالن های عمومی وسط ساختمان بند کارگری محسوب می شود!" نگاهی به حیاط انداختم که تنها یک سوم حیاط قزلحصار می شد و فاقد حوض بود و تنها باغچه کوچکی به طول ساختمان و تا کنار دیوار وسط حیاط کشیده شده بود، به خاطر درخت و گل و گیاه ها دیدن داخل اتاق های همسطح حیاط کمی سخت می نمود، در حد فاصل اتاق ها و باغچه پیاده روئی به عرض یک و ‌نیم متر وجود داشت که بدون آن که پاسدار یا توابی متوجه بشود اگر به آنجا می رفتی می توانستی با دوست خود کمی در خلوت حرف بزنی، آن طرف حیاط بنای دو طبقه ای وجود داشت که دستشوئی و آبریزگاه بود و بچه ها از آن برای شستن لباس های خود نیز استفاده می کردند.

دوستانم دلیل انتقال مرا به آنجا پرسیدند و پاسخ دادم که حکمم تمام شده و مربوط به آزادی است، این رفقا تا حدودی در جریان اوضاع و احوال قزلحصار قرار داشتند چرا که خیلی از بچه های قزلحصار را برای آزادی به آنجا آورده بودند، هوا داشت رو به تاریکی می رفت که پاسدار گفت: "بروید داخل بند!" پیش از این که وارد بند شویم در راهرو و پشت پنجره رو به هواخوری کمی توقف کردیم و به منظره بیرون چشم دوختیم، حدود ساعت هشت و نیم در بند ما را از طرف راهروئی که به حیاط ختم می شد قفل کردند، برایم ناباورانه می نمود که پس از مدت ها و از لای پرده های آهنی که برخی توسط بچه ها کمی کج شده بودند بتوانم بخشی از شهر تهران را زیر پاهای خود ببینم، دیدن دوباره خانه ها و خیابان های ده درکه و آن هم در زندان داغ دل مرا تازه کرده بود و امید داشتم که در آینده بتوانم دوباره از این کوه ها و دره ها بالا بروم و حال و هوائی تازه کنم، تهران در شب و با درخشش هزاران چراغ در دوردست همچون فرش زیبا و رنگارنگی گسترده شده بود، دیدن این منظره برایم بسیار جذاب و زیبا و در عین حال ناباورانه و دشوار بود.

رفت و آمد مردمان در خانه های ده درکه را مشاهده می کردم و زندگی زن و شوهر و کودکان با یکدیگر در زیر یک سقف برایم دوست داشتنی و تازه می نمود، چقدر زیبا بود هنگامی که چراغ های خیابان های درکه روشن می شدند و در پرتو آنها برگ درختان رنگ و جلوه دیگری به خود می گرفتند، نسیم آرام گذر می کرد و دستی بر شاخه ها می سائید و درختان را در سکوت پر راز و رمز شب تنها می گذاشت، هر چه را که به یاد می آوردم برایم خیلی غریب و دور می نمود و گوئی این پنج سال بر من چندین دهه گذشته بود، وارد بند شدیم و شروع به قدم زدن داخل راهرو کردیم، اینجا به خاطر فضای کوچکش و تعداد زیاد زندانی ازدحام و همهمه ای دائمی داشت، ناگفته نماند که فقط بعضی از اتاق ها تلویزیون داشتند، اندازه اتاق ها پنج در پنج متر بود و تعداد نفراتی که در آنجا زندگی می کردند به نسبت گنجایش هر اتاق زیاد می نمود، در همه اتاق ها فقط یک یا دو تخت سه طبقه وجود داشت و شب موقع خواب کف اتاق ها پر می شد و تعدادی هم مجبور بودند داخل راهرو بخوابند!

بیشتر زندانیان بند را مجاهدین و اکثریتی ها تشکیل می دادند و بقیه را افراد سازمان های دیگر و به همین نسبت هم تعداد بچه های مذهبی و چپ در اتاق ها کم یا زیاد بود، بچه های مجاهد دستگیری ۱۳۵٩ بین خود و دیگر مجاهدین بازداشتی سال ۱۳۶٠ یا بعدتر فرق قائل بودند و فکر می کردند بیشتر از بقیه روی مواضع سازمان تسلط دارند و بر این چیزها تکیه و پافشاری می کردند و به نوعی خود را برتر از دیگران می دانستند، به همین خاطر همه شان در یک جا جمع شده بودند که برحسب اتفاق مرا به اتاق آنها فرستاده بودند، پیش از آن که بخواهم وسایل شخصیم را با دیگران یکی کنم از دوستانی که در آنجا داشتم جویای وضعیت عمومی اتاق شدم، دوستم اصغر گفت: "نگران این چیزها نباش، اینجا مسأله خاصی نیست و اینها بچه های خوبی هستند." - منظورم این نیست و مهم بینش و برخورد آن اشخاص با مسائل دیگران است، ادامه دادم: "اگر شما مطلع هستید که اینها حقوق فردی را محترم نمی شمارند بگو تا من از همین اول با این جمع زندگی نکنم."

سپس به او کمی توضیح دادم که شرایط در قزلحصار چطور بوده و ما چگونه زندگی می کردیم، به دوستم گفتم: "با جمع زندگی می کنم منتهی به این شرط که مسائلی را که در قزلحصار دیدم در اینجا مشاهده نکنم وگرنه کوچکترین چیزی ببینم از بقیه جدا شده و به صورت مستقل زندگی خواهم کرد!" او ابراز امیدواری کرد که چنین چیزی پیش نخواهد آمد و به این ترتیب دوباره وارد زندگی جمعی شدم، یکی از عوامل دیگری که به این قضیه کمک می کرد تا من زندگی مستقلی را در اینجا انتخاب نکنم همان مسأله به پایان رسیدن حکمم و امکان آزادی در آینده نزدیک بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی از آمدنم به بند نگذشته بود که یک روز صبح من و تعدادی دیگر که حکمشان تمام شده بود را صدا کردند و رفتیم جلو در ایستادیم، چشمبندها را زدیم و پاسدار ما را برد به راهروی کوچک جلوی بند و از آنجا هم به بیرون از ساختمان رفتیم، خیابانی از جلوی آسایشگاه می گذشت و در طرف دیگرش یک استخر بزرگ قرار داشت که توسط توابین ساخته شده بود، سوار مینی بوس شدیم و به طرف ساختمان مرکزی رفتیم، نزدیک آنجا که رسیدیم پیاده شدیم و بعد وارد راهروی ساختمان شدیم، در طبقه دوم جلوی در اتاقی روی صندلی های کنار راهرو نشستیم، پاسدار گفت: "همین جا باشید تا صدایتان کنند!" حدود یک ساعت در آنجا نشستم و زیرچشمی می دیدم تعدادی وارد و خارج می شوند، آنجا اتاق تصمیم گیری بر سر آزاد کردن یا نکردن زندانیان بود، نوبت من شد و مرا را صدا کردند و به اتاق وارد شدم، در اوین مرسوم بود که تنها اسم زندانی و نام پدرش را صدا ‌کنند تا هیچکس از طریق فامیلی دیگری را نشناسند!

طبق دستور چشمبندم را برداشتم و متوجه سه مرد ریشو در اتاق شدم که یکی از آنها آخوند بود، صندلی را نشانم دادند و رفتم نشستم، آخوند کمی مکث کرد و بعد مشخصات مرا پرسید و با پرونده تطبیق داد و بعد شرط دادستانی را برای آزادی بیان کرد و گفت: "می پذیری مصاحبه کنی یا نه؟" - پنج سال در زندان بودم و حالا حکمم تمام شده و دوست دارم آزاد بشوم! "دادستانی شرط مصاحبه را گذاشته و بدون آن نمی توانی آزاد بشوی!" - خانواده ام چشم به راه هستند و بعد از پایان حکمم منتظر آزادی من هستند! "نمی شود!" - مصاحبه نمی کنم! "به احتمال زیاد آنهائی که مصاحبه ‌نکنند در زندان باقی می مانند و دوباره دادگاهی خواهند شد و ما اشخاص بدون حکم در زندان هایمان نخواهیم داشت!"دوباره چشمبندم را زدم، به من گفت که خودم بروم پائین و به جای اولم برگردم، چشمبندم را خودم تغییر داده بودم و تا حدودی دید داشتم، برای این که بتوانم بهتر جلوی راهم را ببینم چشمبند را کمی بالاتر زدم و این کار گویا متداول شده بود چون که دیگران هم آن را انجام می دادند و بدین صورت به دستشوئی یا بند می رفتند!

از طبقه بالا آمدم پائین و از راهرو بیرون رفتم تا به ایستگاه مینی بوس ها رسیدم، مدت کوتاهی در آنجا نشستم و بعد پاسداری اسم بندهای مختلف را صدا کرد و سوار مینی بوس شدم و به این ترتیب به سالن برگشتم، بچه ها دورم را گرفتند و پرسیدند: "کجا رفته بودی؟" همه چیز را برایشان بازگو کردم، کمی بعد هم دو تا از دوستان قزلحصاریم آمدند و باخبر شدم که آنها هم جواب رد برای مصاحبه داده بودند، عباس گفت که آن آخونده گفته هر کسی را که از هر کجا آورده باشیم دوباره برمی گردانیم سر جای اولش و بنا بر این شما را به قزلحصار می فرستیم! لازم به یادآوری است که بچه های چپ برای کسانی که حکمشان تمام شده بود اصطلاح: "ملی کش!" را استفاده می کردند ولی مجاهدین یک اصطلاحی مذهبی را در این مورد به کار می بردند و به آنها "فرجی کش!" می گفتند که کاربردی نداشت و بعد هم از سر زبان ها افتاد، متوجه شدم که این بند در مقایسه با دیگر سالن ها در نوک تیز حمله رژیم قرار دارد! بازجو به یکی از بچه های شهرستانی گفته بود که اگر افراد سالن سه را محکوم کنی تو را به زادگاهت اصفهان خواهم فرستاد و او این کار را نکرده بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سه روز بعد اسم دو نفر دوستان قزلحصاریم را خواندند و گفتند: "با کلیه وسایل بیائید جلوی در!" فکر ‌کردم که به طور معمول اسم مرا هم خواهند خواند و با کلیه وسایل همراه آن دو نفر خواهم رفت ولی این طور نشد! نوبت ملاقات سالن ما نزدیک بود، روزی که نوبت ما شد همه را با مینی بوس از جلوی ساختمان تا محل ملاقات که نزدیک در اصلی اوین بود بردند، در آنجا از پله ها بالا رفتیم تا به طبقه دوم رسیدیم، وارد یک سالن بزرگ شدیم که آنجا را قسمت بندی کرده بودند و یک طرفش خالی بود و در طرف دیگرش محل ملاقات که به صورت کابین بود قرار داشت، ما این طرف شیشه می نشستیم و بعد خانواده ها از طرف دیگر وارد می شدند.

مادرم طبق روال همیشگی برای ملاقاتم آمده بود و مقداری پول برایم به این طرف فرستاد، راجع به آزادی پرسید و برایش توضیح دادم که چه مراحلی را طی کرده ام، گفتم: "گویا از آزادی در حال حاضر خبری نیست و باید صبر کرد ببینیم بعد چه پیش خواهد آمد!" خیلی ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت: "نزد مسئولین زندان می روم و دنبال کارت را می گیرم تا ببینم برای آزادیت چی می خواهند!" - باشه ولی در این مورد زیاد به خودت فشار نیاور و راحت با قضیه برخورد کن! اگر هم دیدی که می خواهند اذیت کنند و کمی بیشتر مرا اینجا نگه دارند زیاد ناراحت نشو و کمی صبر کن، بعد به احتمال زیاد آزاد خواهم شد! سپس توضیح دادم که در اینجا تعداد زیادی هستند که حکمشان تمام شده و دارند ملی می کشند! مادرم نمی توانست بعد از پنج سال بودن من در زندان و تحمل این همه سختی و مشقت حالا این حرف ها را از من بشنود و می توانستم آن را در نگاهش بخوانم، او از این کار زندانبان عصبی شده بود، از من پرسید: "آیا چیزی احتیاج داری؟" جواب دادم: "نه!" از او خواهش کردم که دیگر چیزی برایم نفرستد.

بعد از اتمام وقت مادرم دوباره تأکید کرد که به دنبال کارم خواهد رفت و امیدوار بود که هر چه زودتر آزاد شوم و به جمع خانواده بپیوندم، از یکدیگر خداحافظی کردیم و بعد از زدن چشمبند ما را از پله ها پائین بردند و سوار مینی بوس کردند و به آسایشگاه برگرداندند، بچه ها به هم می گفتند: "چشمت روشن!" و اگر خبر خاصی هم بود به یکدیگر اطلاع می دادند، این گفتگوها به طور معمول تا بعد از ظهر ادامه پیدا می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

متأسفانه برخی از زندانیان خانواده ای نداشتند که به ملاقاتشان بیاید، یکی از آنها دوست من سیاوش بود که در دوران طفولیت خانواده اش را از دست داده بود و او را به پرورشگاه سپرده بودند و در آنجا بزرگ شده بود، در جریان قیام به سمت سازمان های سیاسی کشیده شده بود، پسری دوست داشتنی و متین بود و اگر کمکی از دستش برمی آمد کوتاهی نمی کرد، گویا خویشاوندان او هر از چند گاهی به سراغش می آمدند و به همین منظور با مسئولین زندان صحبت کرده بود تا اگر اجازه بدهند گه گاهی دوستان پرورشگاهی او به دیدارش بیایند، گویا این قضیه به خاطر نداشتن ملاقات طولانی مدت مورد قبول زندانبان قرار گرفته بود و هر از گاهی که دوستانش به دیدنش می آمدند باعث خوشحالی او می شد، در اصل برای سیاوش آنها عضوی از خانواده اش محسوب می شدند.

مادرم طبق قولی که داده بود به دنبال کارم رفته بود تا ببیند گیر کار در کجاست، با هزار ‌و‌ یک مکافات و کلی دوندگی سرانجام موفق می شود با شخص مسئولی که جوابگو باشد صحبت کند، آن شخص به مادرم می گوید: "تا وقتی که فرزند شما مصاحبه نکند نمی توانیم آزادش کنیم!" هر چقدر مادرم توضیح می دهد و پافشاری می کند جواب منطقی و درستی نمی شنود، خواستار دیدن رئیس زندان می شود و وقت می گیرد که با خود حاج میثم صحبت کند، هفته بعد به دیدن میثم می رود و تمام گفتگوها همان گونه تکرار می شوند و به نتیجه نمی رسند، فشار روحی بیش از حد معمول به مادرم وارد می شود و مجموعه تلاش های بی حاصل مادرم باعث شده بود که او تحت فشار عصبی زیادی قرار بگیرد، وقتی به منزل بر‌گشته بود همه متوجه وضع خراب روحیش ‌شده بودند، اعضای خانواده سعی می کردند او را سرگرم کنند و حواسش را به چیزهای دیگری جلب کنند ولی چندان موفق نمی شوند، گویا همه چیز برای مادرم به نقطه اوجش رسیده بود و دیگر توان و تحمل فشارهای بیشتر را نداشت!

فشارهای موجود باعث می شوند که به قلب مادرم فشار بیاید که البته نزدیکانش زود متوجه می شوند و به دادش می رسند، او را بی درنگ به بیمارستان منتقل می کنند و پزشک معالجش گفته بود که او را به موقع رسانده اید وگرنه ممکن بود صدمات بیشتری به او بیاید، گویا اوضاع و احوال روحی و جسمی مادرم و بقیه خانواده به خاطر شرایط به وجود آمده چندان رضایت بخش نبوده اند، خیلی سؤال ها بودند که بدون جواب مانده بودند و همه منتظر و امیدوار بودند که مسأله خاصی پیش نیاید و خطر رفع شود، دکتر به خانواده ام یادآوری کرده بود که شما باید خیلی مراقب حال او باشید و نگذارید فکر بکند و غصه بخورد و همیشه در اطرافش باشید و تنهایش نگذارید چون که اگر چنین اتفاقی دوباره رخ بدهد خطرناک خواهد بود، برای چند روز مادرم تحت مراقبت پزشک بوده و بعدش او را مرخص می کنند، اطرافیان بیشتر از پیش هوای او را داشتند و نمی گذاشتند که زیاد به خودش فشار بیاورد.

بارها به او یادآوری کرده بودند که دکتر گفته ادامه این فکر کردن ها خطرناک است و به این طریق توانسته بودند تا حدودی جلوی نگرانی های مادرم را بگیرند، در ملاقات بعدی که با مادرم داشتم او چیزی راجع به بیماری خودش به من نگفت ولی من متوجه اوضاع و احوال و رفتارش شده بودم که به طور کامل با گذشته فرق کرده بود ولی نتوانستم بفهمم علت اصلی آن چیست، همیشه سعی می کردم با مادرم بگو و ‌بخند داشته باشم تا مبادا او فکر کند من به خاطر ماندن در زندان ناراحت هستم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با تغییراتی که در سطح زندان ها به وجود آمده بود رژیم دیگر همچون سابق در پی دستگیر کردن هوادارها نبود و بیشترین نیروی خود را روی افراد رده بالای سازمان ها متمرکز کرده بود، اگر شخصی را با اسلحه می گرفتند به شرط این که دستش به خون کسی آلوده نشده باشد به او دوازده سال حکم می دادند یا اگر کادر مرکزی سابق سازمانی را دستگیر می کردند به او حکم پانزده سال می دادند، گویا متداول شده بود که افراد رده بالای سازمان ها می توانستند وکیل مدافع داشته باشند، رژیم از این طریق در محافل جهانی اعلام می کرد که زندانیان در ایران از حقوق کامل برخوردار هستند، به عنوان مثال یکی از کادرهای مرکزی سازمان اقلیت که گویا اسمش محمود محمودی بود و انشعاب کرده بود و نشریه "کار ویژه" را منتشر می کرده دستگیر شده بود و خودش و همسرش دارای وکیل مدافع بودند، ناگفته نماند که محمود از حاج میثم خواسته بود که بتواند به صورت حضوری با آخوند سید‌حسین منتظری دیدار کند، زندانبان در قبال این درخواست هیچ گونه واکنشی از خود نشان نداد.

به هنگام قدم زدن در حیاط چشمم به دوستم علی افتاد که مدتی پیش آزاد شده بود، بعد از احوالپرسی از او پرسیدم که اینجا چه کار می کنی؟ توضیح داد که در رابطه با برادرش که از کادرهای مرکزی سازمان راه کارگر است دستگیر شده و همچنین به خاطر یک مسأله شخصی، پرسیدم: "منظورت از مسأله شخصی چیست؟" پاسخ داد یک بار که از منزل بیرون رفته متوجه می شود که تحت تعقیب قرار دارد و طوری مسیرش را عوض ‌کرده که بتواند رد گم کند، در آخر بعد از چندین بار این طرف و آن طرف رفتن موفق می شود آنها را گم کند، از خیابان تلفنی با همسرش صحبت می کند و جریانی که برایش اتفاق افتاده بود را برای او بازگو می کند، چند روز بعد از این ماجرا پاسدارها به منزلش می ریزند و او را به همراه خانمش دستگیر می کنند، در بازجوئی های اولیه از او می خواهند کارهائی را که در بیرون انجام داده است را شرح بدهد، از توضیحات علی چیزی برای بازجوها حاصل نمی شود و از او می خواهند توضیح بدهد که تلفنی با خانمش راجع به چه چیزی صحبت می کرده است؟ او این قضیه را انکار می کند و بازجو مکالمه تلفنی ضبط شده علی را پخش می کند!

از علی می پرسد: "این دو نفر چه کسانی هستند؟ آیا این تو نیستی که داری با همسرت راجع به مأموران صحبت می کنی؟" علی منکر آن می شود ولی بازجو به او می گوید: "خانمت قبول کرده که این صحبت ها بین شما دو نفر رد و بدل شده است!" بعد از مدت کوتاهی همسرش آزاد می شود، خودش را به اتهام همکاری با برادرش نگه داشته بودند، ناگفته نماند که اتهام پیشین علی هواداری از سازمان اقلیت بود، علی می گفت: "سپاه پاسداران دیگر افراد رده بالای سازمان ها را به یکباره دستگیر نمی کند و آنها دام بزرگتری پهن می کنند تا بتوانند افراد بیشتری را در آن بیندازند تا به این طریق توانسته باشند به اشخاص ناشناخته و بالاتر دست بیابند!" علی چگونگی دستگیری یکی از افراد رده های بالای سازمان اکثریت را برایم توضیح داد که آن شخص از طرف سپاه شناسائی شده و مورد تعقیب بوده است، پاسدارها می دانستند که او قصد دارد به افغانستان برود و به جمعی که در آن طرف مرز فعالیت می کردند بپیوندد و بعد از تبادل اطلاعات و خبرهای لازمه دوباره به ایران برگردد، سپاه او را آزاد می گذارد تا به افغانستان برود و هنگام بازگشت او را با آخرین اطلاعات و چیزهای دیگر دستگیر می کنند! پیش از جدا شدن از علی پرسیدم: "برادرت حکم داره؟" - نه، زیر حکم است! "وضعیت خودت چطور است؟" - از من چیزی ندارند و نمی دانم آزادم می کنند یا نه و در حال حاضر دارم مراحل بازجوئی را طی می کنم!

ناگفته نماند که در اوین اتاق های بازجوئی جدا شده بودند و هر سازمان سیاسی بازجوهای مخصوص خودش را داشت، از علی خداحافظی کردم تا خودم را برای ورزش کردن آماده کنم، لازم به یادآوری است که در بند ما هواداران سازمان های مختلف به صورت جداگانه در حیاط ورزش می کردند، آنها شامل مجاهدین، اکثریت، اقلیت و پیکار می شدند، برخی از توده ای ها با اکثریتی ها ورزش می کردند و گه گاهی هم اکثریتی ها پیشنهاد می دادند که با بچه های اقلیتی ورزش کنند، در چنین مواقعی رفقائی که روی این قضیه موضع داشتند با بچه های پیکار ورزش می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تابستان بود و ما صدای همهمه ای که از طرف استخر می آمد را می شنیدیم، به طور معمول پاسدارها و بند کارگری مشغول شنا کردن بودند، هر از گاهی هم بقیه سالن ها را به نوبت به استخر می بردند، در طی مدتی که در آنجا بودم بند ما را دو مرتبه برای شنا کردن به استخر بردند، بعد از چندین سال دور بودن از استخر و آب شنا کردن طول و عرض آن برایم جالب و خوشایند بود، چون زندانبان از بند ما خوشش نمی آمد به بهانه این که شما در هنگام شنا کردن شلوغ می کنید ما را از بردن به استخر محروم کردند! رژیم به این طریق می خواست که بچه ها را تحت فشار بیشتری بگذارد!

مدتی بعد از این قضیه یک روز پاسدار آمد و گفت: "همه برای حسینیه آماده شوند!" بچه ها پرسیدند: "آیا دلبخواه است؟" - نه، باید همگی بروید! به این ترتیب همه را به آنجا بردند، این محل و همچنین کارگاه دوزندگی مانند جاهای دیگر توسط بند کارگری ساخته شده بودند، حسینیه فضای خیلی بزرگی بود که بر روی دیوارهایش شعارهائی خطاطی شده بودند، آخوندی پشت بلندگو قرار گرفت و شروع به سخنرانی کرد که نادم کیست و توبه کردن یعنی چه و تا به حال توابین چه کارهائی برای ما کرده اند، او می گفت خیلی از توابین داوطلبانه خواستار رفتن به جبهه ها شده اند و حالا هم دارند در آنجا بر علیه نیروهای عراقی می جنگند، ادامه داد: "ما کسی را تحت فشار نمی گذاریم و به عنوان مثال شما آزاد هستید به سخنرانی بیائید یا نیائید!" یکی از بچه های مجاهد قبل از چند نفر دیگر دستش را برای حرف زدن بلند کرد، آخوند گفت: "سؤالت را بپرس!" - از پاسدار پرسیدیم که آیا آمدن به این سخنرانی اختیاری است؟ پاسدار گفت که باید همگی بروید! "کار اشتباهی بوده و هر کس که دوست دارد همین حالا می تواند به بند خودش برگردد!" همین باعث شد که با بچه ها در گروه های چند تائی بلند شویم و محل سخنرانی را ترک کنیم که این امر بی سابقه بود!

بردن به انفرادی برای آزادی!

به خاطر تعداد زیاد ملی کش ها و کسانی که بلاتکلیف بودند هر بار به بهانه های مختلف و برای سؤال و جواب ما را صدا می کردند و با چشمبند به داخل یکی از اتاق های آسایشگاه می بردند، هر بار همان سؤال های همیشگی را بدون آن که کسی به نتیجه ای برسد تکرار می کردند و بعد از شنیدن جواب منفی برای انجام مصاحبه دوباره ما را به بند برمی گرداندند، به خاطر فشار آوردن از طرف خانواده ها بود که یک روز ملی کش ها را صدا کردند و همه را به انفرادی بردند، در آنجا پاسدارها همه را بازرسی بدنی کرده و برای اذیت کردن داخل شلوارها را هم نگاه کردند! بعد همه را در گروه های دو نفری داخل سلول ها انداختند، سلول انفرادی یک دخمه یک و ‌نیم در دو ‌و ‌نیم متر بود که توسط دیوارهای سیمانی و سرد احاطه شده بود و تنها روزنه آن پنجره کوچکی بود که به سقف چسبیده بود، یک آبریزگاه فرنگی و دستشوئی با دو تا شیر آب گرم و سرد تنها امکانات آن بودند که در نزدیکی در ورودی و کنار دیوار قرار داشتند، ما با پلاستیک شیرها را به هم وصل کرده بودیم تا بتوانیم از آب ولرم استفاده کنیم!

در فاصله دو متری از کف زمین یک پنجره کوچک وجود داشت که آن را با ورقه های آهنی پوشانده بودند، عبور دو عدد لوله بزرگ حرارتی هم بخشی از فضای سلول را گرفته بود، به جای تخت در کف سلول دو تا پتوی سربازی قدیمی انداخته بودند که هر روز آنها را تمیز می کردیم و هر بار به اندازه دو کف دست پرز جمع می کردیم! همین پرزها و گرد و غبارها بودند که زندانیان را مبتلا به بیماری های تنفسی و ریوی و به خصوص سل می کردند، اینجا شرایط مختص به خودش را داشت و به هنگام غذا دادن و یا هر وقتی که در سلول باز می شد زندانی می بایست رو به دیوار می نشست! گاهی وقت ها پاسدارها از پشت دریچه ای که روی در جاسازی شده بود زندانیان را مورد خطاب قرار می دادند، نوبت حمام تنها دو بار در هفته بود ولی اگر زندانی احتیاج اضطراری پیدا می کرد گاهی وقت ها اجازه رفتن به حمام را پیدا می کرد، حمام انفرادی جای کثیف و تاریکی بود و از آنجا که تنها برای استفاده یک نفر درست شده بود جای کوچکی بود، بعضی وقت ها به فکرم می رسید که شاید در این فاضلاب ها جانورانی از قبیل هزارپا و کژدم زندگی بکنند و یک روز پایمان را نیش بزنند!

دوست همسلولیم که اسمش ابراهیم بود و از بچه های مجاهد دستگیری ۱۳۵٩ محسوب می شد راجع به انفرادی داستان جالبی را تعریف کرد و گفت برای اولین باری که او را به انفرادی برده بودند چیز خاصی نظرش را جلب نکرده بود ولی هنگام ظهر بعد از گرفتن ناهار همین طور گیج بوده که آن را چطور بخورد، پرسیدم: "منظورت چیست؟" جواب داد برای این که هیچ وقت یاد نداشته که به تنهائی چیزی خورده باشد. همه اش این طرف و آن طرف را نگاه می کرده تا کسی را ببیند که با او بنشیند و غذا بخورد ولی به جز خودش کسی دیگری در آنجا نبوده، گرسنگی فشار می آورد و در آخر پس از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده بود که وقتی او را به انفرادی آورده اند دوستانش را در کدام سلول ها انداخته اند و نشسته و فکر کرده که به احتمال زیاد باید در فلان جهت باشند، مثل قطب نما جهت یابی کرده بود تا بتواند آنها را پیدا کند و بعد کف زمین به سمت سلولی که حدس زده بود دوستانش در آنجا هستند نشسته و شروع به غذا خوردن کرده بود، از شنیدن حرف های او یکه خوردم ولی به روی خودم نیاوردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز بعد توانستیم مقداری میوه و خرما بخریم، ابراهیم پیشنهاد کرد میوه ها را روزانه سر ساعت مشخصی بخوریم ولی من گفتم چون میوه به اندازه کافی داریم پیشنهاد می کنم هر موقع که احساس گرسنگی کردیم آنها را بخوریم و برای احساس خودمان ساعت تعیین نکنیم و آن را برای وقت مشخصی کوک نکنیم، هر وقت هم که میوه ها تمام شدند می توانیم دوباره بخریم و به او گفتم که به نظر من این شیوه آزاد زندگی است و آن چیزی که او می گوید برای آدم محدودیت و معذوریت ایجاد می کند، ادامه دادم: "برای این که در عمل هم متوجه شویم کدام یک از این دو نظریه درست است آن را به آزمایش می گذاریم!" و قرار شد اول شیوه پیشنهادی مرا امتحان کنیم، چند روزی که گذشت معلوم شد این شیوه خوب بوده است و بنا بر این آن را ادامه دادیم.

ناگفته نماند از وقتی که ما را به طبقه دوم انفرادی آوردند سعی کردم ورزش روزانه خود را ادامه بدهم ولی ابراهیم چندان تمایلی به این کار نشان نمی داد، طبقه اول انفرادی را به زنان اختصاص داده بودند و سه طبقه دیگر را به مردان، اگر چه این طبقه انفرادی مردان بود ولی گاهی به ندرت مشاهده می شد که زنان تازه دستگیر شده را نیز به آنجا می آورند، شکل ساختمان به دو حرف L می مانست که از قاعده به هم چسبیده بودند و از یک سر شروع می شد و پس از شکستگی در وسط دوباره به صورت مستقیم درمی آمد، پاسدارهای طبقه ما بیشترشان جلب بودند و همیشه پاورچین راه می رفتند تا کسی متوجه حضور آنها در راهرو نشود و یواشکی می آمدند از پشت چشمی ها نگاه می کردند و می رفتند! گاهی وقت ها هم برای چند دقیقه می ایستادند و به داخل سلول زل می زدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی که گذشت اسم من و ابراهیم را صدا کردند و جداگانه ما را به اتاقی در همان طبقه بردند، در آنجا فرد ریشوئی مسئول رسیدگی به کار ما بود، طبق معمول اول کارهای دفتریش را انجام داد و بعد هم سؤال همیشگی را تکرار کرد و پرسید: "مصاحبه می کنی؟" که با جواب منفیم روبرو شد! من هم سؤال های خودم را مطرح کردم که طبق معمول جواب قانع کننده ای دریافت نکردم و در آخر به سلول بازگردانده شدم، جریان آوردن ما به انفرادی در حد یک نمایش بود تا رژیم به خانواده ها بگوید پرونده فرزندانتان در جریان است و این بهانه خوبی بود تا ما را مدتی به عنوان مقدمات آزادی در انفرادی نگه دارند! در طول سه هفته ای که با دوستم در سلول بودم زندگی روال عادی خودش را داشت و از مصاحبت همدیگر لذت می بردیم.

لازم به یادآوری است که بالای پنجره رفتن در انفرادی ممنوع بود ولی ما شیشه های پنجره را تمیز کردیم تا به این طریق نور بیشتری وارد سلول شود، گه گاهی هم از لابلای کرکره آهنی جلوی پنجره بیرون را نگاه می کردیم که به جز تپه اوین و کلاغ های سیاه که قارقار می کردند چیز دیگری پیدا نبود، در اینجا هیچ گونه امکاناتی از قبیل روزنامه و رادیو نداشتیم و فقط جمعه ها یکی از پاسدارها با چهارچرخه به کنار سلو‌ل ها می آمد و مقداری خوراکی، سیگار و گاهی وقت ها میوه می فروخت، به طور معمول این کار صبح ها انجام می شد و بعد از ظهر پاسدار دیگری نخ و سوزن و ناخنگیر می آورد و در اختیار زندانیان می گذاشت و بعد از اتمام کار آنها را بازپس می گرفت، شب ها هم بعد از شام یک پاسدار برای روشن کردن سیگار زندانیان می آمد که شمع یا فندک در دست داشت و ما بدون این که بتوانیم صورت او را ببینیم دریچه را باز می کرد و پس از روشن کردن سیگار زندانی دریچه را می بست و می رفت، روزهائی که گرم بودند ما مجبور می شدیم که اکثر وقت ها سر خود را در دستشوئی بشوئیم و بدنمان را با دستمال خیس تمیز کنیم تا بتوانیم راحت تر نفس بکشیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز ابراهیم را صدا کردند و او را به سالن سه بردند، همه کارهای روزانه طبق روال عادی پیش می رفتند و من وقت بیشتری برای فکر کردن پیدا کرده بودم و روزها بیشتر راه می رفتم و به همه چیز فکر می کردم، در ضمن ورزش کردن سر جای خودش محفوظ بود و چند روزی به همین منوال گذشت تا این که یک روز مرا با کلیه وسایل صدا کردند و برخلاف انتظارم مرا به طبقه چهارم همان ساختمان بردند و داخل یک انفرادی دیگر انداختند!

این سلول از سلول قبلی خیلی تاریکتر بود و پنجره اش هم خیلی بالاتر قرار داشت به طوری که باید می پریدم تا می توانستم دستم را به لبه آن برسانم، سقفش هم مایل بود و اتاق های زیر شیروانی را یادآورم می کرد و در عرض چند سالی که آنجا را ساخته بودند گویا شیشه پنجره اش هیچ وقت پاک نشده بود، کف زمین آن خالی و کثیف بود و پاسدار برایم دو تا پتوی سربازی کهنه و چرک آورد که آدم رغبت نمی کرد از آنها استفاده کند، نگران بودم مبادا آنها شپش داشته باشند، پیش خودم فکر می کردم آیا با اینها راهرو و جاهای نظیر آن را پاک کرده اند که این قدر خاک دارند؟ مجبور شدم دو تا پتو را در آن فضای بسته تکان بدهم تا کمی تمیز شوند و از آنجا که پرزهای آنها به دهان و حلق ‌و ‌بینیم می رفتند در آخر خود را قانع کردم که آنها به طور موقت برای آن شب تمیز شده اند، بعد از پتوها نوبت به تمیز کردن خود سلول رسید که با آب خالی چند باری کف سلول، در، دیوار و دستگیره را شستم، از سر تا به پایم همه پر از خاک شده بود، پلاستیکی کف دستشوئی انداختم و شروع به شستن لباس ها و تمیز کردن خودم کردم تا بتوانم بعدش بخوابم.

در این سلول شب و روز را نمی شد به وضوح تشخیص داد و شب ها به سختی می خوابیدم و نور زردرنگ چراغ سلول که به طور مستقیم به چشم هایم می تابید موقع خواب اذیتم می کرد، شب های اول تکه کاغذی روی دریچه که نور از آن به طور مستقیم می تابید چسباندم ولی شب های بعد پاسدار متوجه تاریکتر شدن سلول شد و تذکر داد که این کار را نکنم! یک بار نیمه شب در خواب عمیق بودم که پاسداری در سلول را زد و از جا پریدم! او اسم و مشخصاتم را پرسید و آن را روی تکه کاغذی نوشت و بعد رفت و به هر طریقی که بود می خواستند آدم را خواب به سر کنند! پاسدار‌ها بعد از نماز صبح داخل راهرو با صدای بلند داد می زدند که لیوان ها را پشت در بگذارید، از اول راهرو شروع می کردند به چای ریختن درون لیوان پلاستیکی و بعد در سلول را محکم می بستند تا همه از خواب بپرند! چای را در کتری بزرگی حمل می کردند و گاهی وقت ها ته آن که سرد و یا تفاله بود نصیب آدم می شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز بعد مرا با کلیه وسائل صدا کردند و به همراه چند نفر دیگر به سالن سه فرستادند! برگشتم به همان اتاق قبلیم و دوباره زندگی جمعی را شروع کردم، بیشتر بچه هائی که اتهام چپ داشتند و به انفرادی رفته بودند همسلولیشان یکی از بچه های مجاهد بود، وقتی راجع به روابط درون سلول از من پرسیدند اسم همسلولیم را گفتم و بعد اضافه کردم که سر میوه خوردن چه صحبت هائی بین ما رد و بدل شده بودند، دوستانم تعجب کرده بودند که چطور حرف من مورد پذیرش همسلولیم واقع شده بود چرا که من جدیدی بودم و اتهام چپ داشتم، دیگران به طور نسبی حرف بچه های مجاهد همسلولیشان را قبول کرده بودند چون نمی خواستند اصطکاکی به وجود بیاورند، با دوستان قدیمیم راجع به قزلحصار و اوین صحبت و تبادل نظر می کردیم تا از تجربیات یکدیگر استفاده کنیم، موضوع اعتصاب ما در واحد یک برای رفقا جالب و آموزنده بود، همان طور که گفتم گنجایش بند خیلی کمتر از جمعیت آن بود، سوای آن آبریزگاه و حمام اینجا برای این تعداد زندانی ساخته نشده بودند، همیشه بچه ها برای رفتن به دستشوئی در صف می ایستادند به خصوص وقتی که در حیاط بسته بود!

هنگامی که هواخوری باز بود بچه ها سعی می کردند از حمام آن طرف حیاط برای شستن لباس های خودشان استفاده کنند، با وجود این که کارگر بند هر روز چندین بار کف زمین دستشوئی را تمیز می کرد ولی آنجا همیشه خیس و مرطوب بود، در ضمن مجبور بودیم که دیگ ها و ظرف های غذا را نیز در همان محل بشوئیم که دردسر بزرگی بود و سعی می کردیم تا آب ریخته شده روی زمین به دیگ ها و بچه ها ترشح نکند، این کار برای ما به قضیه پیچیده ای تبدیل شده بود و باعث ناراحتی همگان می شد، بعد از مدتی زندگی جمعی کردن متوجه شدم که در اینجا هم آزادی نیست و حقوق فردی نیز محترم شمرده نمی شود بنا بر این با دوستان شروع به بحث کردن راجع به شیوه متداول در اتاق کردم، این مسأله خسته ام می کرد چون که برای خودم هیچ گونه جای استراحتی نمی دیدم و از طرف دیگر نمی خواستم به صورت یک جانبه جدا شوم تا دیگران فکرهای باطلی در این مورد نکنند، با مسئول اتاق بر سر مسائل مختلف و شکل نگرش به زندگی شروع به بحث کردم.

اوایل فکر می کرد این صحبت ها چیزها ساده ای هستند و با مدتی وقت گذاشتن می تواند آنها را تمامش کند ولی بعد متوجه شد مسأله جدیتر از این حرف هاست که او فکر می کند، بعد از چند دوره بحث کردن او ادامه صحبت را به یکی از بچه های دیگر محول کرد، رحمان دیرتر از دیگران دستگیر شده بود و از بچه های بالای آنها به حساب می آمد و بازجوئی و دادگاهش را گذارانده بود و حکم ابد گرفته بود، رحمان به صورت غیر مستقیم وارد بحث کردن با من شد و نظرم را نسبت به چیزهای مختلف ابراز کردم و خواهان نظر او شدم، او متوجه شد قضیه از مسائل فرعی به دور است و من این شیوه زندگی را نفی می کنم و معتقدم که آنها به صورت خودمحورانه به مسائل می نگرند و دیگر نخواست بحث را ادامه دهیم، من هم اجباری ندیدم چون که هر کس آزاد بود هر طور که می خواهد زندگی کند، برای این که دیگران هم در جریان امر قرار بگیرند گفتگوهای انجام شده را با بچه های اتاق و بند در میان گذاشتم تا همه بدانند اگر خواستم جدا شوم به چه دلیل می باشد.

ناگفته نماند بحث های رد و بدل شده را با برخی از بچه های مجاهد هم اتاقیم نیز در میان ‌گذاشتم تا آنها هم در جریان امر قرار گیرند، در واقع آنها دوستان خوبم بودند که به قضایا به صورت واقعی نگاه می کردند، این صحبت ها در بین بچه های چپ به گفت و ‌شنود کشیده شد تا هر کس نظر خودش را به دیگران بگوید، مسائل قزلحصار و مستقل زندگی کردنمان کمک می کردند که بچه ها با دید بازتری با قضیه برخورد کنند، در سالن سه دو مسأله مهم مورد بحث قرار گرفته بودند که یکی قضیه شستن دیگ ها و ظرف های غذا در آبریزگاه بود که چرا باید این کار را انجام دهیم و دیگر صحبتی که سر شیوه زندگی رایج و درست و غلط بودن آن صورت گرفته بود، لازم به یادآوری است که بحث دوم بیشتر در بین بچه های پیکار و در کل بین بچه های خط سه مطرح بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز بعد از ظهر برای قدم زدن رفته بودم داخل حیاط و داشتم با یکی از دوستانم راه می رفتم که در یکی از پیچ ها متوجه شخصی شبیه مرتضی در پشت پنجره اتاق طبقه اول ساختمان شدم، او را برای یک لحظه دیدم و شک کردم و برگشتم و دوباره او را نگاه کردم، متوجه شدم که به طور اتفاقی آن شخص هم دارد مرا نگاه می کند و زود برگشتم تا شاید بتوانم با او صحبت کنم ولی غیبش زده بود! به اطراف نگاه کردم تا شاید آشنائی پیدا کنم و به یادم آمد که یکی از دوستان اکثریتیم به نام منصور را صدا کنم، ساکت شدم تا مطمئن شوم می توانم با او صحبت کنم، کمی بعد منصور پشت پنجره ظاهر شد و بعد از احوالپرسی کوتاهی از او پرسیدم: "آیا شخصی به اسم مرتضی در اتاق شماست؟" - آره، همین جا کنار من نشسته منتهی خجالت می کشد با تو حرف بزند! "راحتش بگذار، فقط می خواستم بدانم حالش خوب است و ناراحتی نداشته باشد!" - بعد از آمدن از قزلحصار و راحت شدن از شر فشار مجاهدین حالش رو به بهبودی گذاشته است.

متوجه شدم منصور هم از موضوع باخبر است ولی نمی دانستم چگونه و از کجا، چرا که او در واحد قبلی با من و مرتضی نبود، به هر شکل از آنها خداحافظی کردم و گفتم بعد باهم حرف می زنیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

همان طور که در قبل اشاره کردم طبقه سومی و چهارمی ها به طور نیمه روز از هواخوری استفاده می کردند، گاهی وقت ها پیش می آمد که پاسدار فراموش می کرد در بند طبقه بالا یا پائین را قفل کند و این کار در طول مدتی که آنجا بودم یک بار اتفاق افتاد که پاسدار بعد از باز کردن در بند ما گذاشت و رفت، وقتی رفتیم بیرون متوجه شدیم بچه های طبقه چهارم هم توی راه پله ها هستند، تصمیم گرفتم خودم را به دوستانم که در طبقه آخر ساختمان بودند برسانم، دیگران در راه پله ها مشغول صحبت کردن شدند تا اگر پاسدار متوجه شد و برگشت بتوانند زودتر به داخل بند برگردند، از فرصت استفاده کرده و به طرف طبقه بالا دویدم!

هنگام صبحانه خوردن آنها بود و به اتاق ها سرک کشیدم و در وسط سالن چند تا از دوستانم را دیدم، آنها مستقل زندگی می کردند و سفره جداگانه ای برای خودشان انداخته بودند، کنارشان نشستم و چند لقمه ای صبحانه با آنها خوردم، رفقا یکه خورده بودند و هاج و ‌‌واج نگاهم می کردند که در آنجا چه کار می کنم ولی از دیدنم خوشحال شده بودند و پرسیدند: "چطوری آمدی طبقه بالا؟" پاسخ دادم: "پاسدار فراموش کرده در بند شما را قفل کند!" زود از سر سفره بلند شدم و برگشتم تا مبادا سر و کله یکی پیدا شود، پاسدار متوجه قضایا شده و برگشته بود که در بند طبقه آخر را ببندد، در بین راه متوجه شدم پاسدار همه آنهائی را که توی راه پله ها بودند را فرستاده داخل سالن سه و دارد در را می بندد، بچه های طبقه بالا هم داخل بند خودشان بودند، تنها من توی راه پله مانده بودم، نگاهی به پاسدار کردم و دیدم که هنوز مشغول قفل کردن در بند است، چند پله ای آمدم پائین، پاسدار برگشت و نگاهی به من انداخت و به کار خود ادامه داد، منتظر شد نزدیکتر بروم تا مرا بگیرد، چند پله دیگر پائینتر رفتم و او خودش را از قفل کردن خلاص کرده بود و به طرفم یورش آورد!

فهمیده بود که من از زندانیان طبقه چهارم نیستم، همین طور که به طرفم دوید من هم زود دستم را گذاشتم روی نرده وسط راه پله ها و از روی آن پریدم روی پله های پائینی و به طرف حیاط دویدم، هنگام ورزش صبحگاهی بود و من هم لباس ورزشیم را همراهم داشتم، بلافاصله رفتم داخل ساختمان روبروئی و زود آنها را عوض کردم تا از طریق رنگ لباس هایم شناسائی نشوم، مثل بقیه بچه ها شروع کردم به دور حیاط دویدن و نرمش کردن، اطرافم را نگاه می کردم تا ببینم سر و کله او پیدا می شود یا نه، متوجه شدم پاسداری در طبقه سوم از لای پنجره حیاط را نگاه می کند، به خودم امیدواری می دادم که مرا نخواهد شناخت و لحظاتی بعد از پشت پنجره ناپدید شد، او دوباره در سالن سه را باز کرده بود و بچه ها شروع به آمدن به هواخوری کردند، بعد از اتمام نرمش دوش گرفتم و برای ناشتائی حاضر شدم، این مورد را با دوستانم در میان گذاشتم که آنها باورشان نمی شد، از بچه ها پرسیدم: "آیا شما این کار را کرده اید؟" پاسخ منفی دادند و می گفتند که کار خطرناکی است و گویا آن روز بخت با من یار بود که توانسته بودم از دست پاسدار بگریزم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

برای مشخص شدن وضع زندگی خودم ناچار بودم با دوستانم دوباره صحبت کنم و به آنها یادآوری کنم که دارم جدا می شوم، با دو تا از بچه های چپ اتاق صحبت کردم و نظرشان را خواستم، گفتند: "حرف تو درست است ولی ما به همین شیوه زندگی عادت کرده ایم و می خواهیم آن را ادامه بدهیم تا ببینیم بعد چه می شود، اگر دیدیم زندگی به این شکل برایمان غیر قابل تحمل است آن وقت فکر چاره دیگری برای آن می کنیم!" با چند تا از دوستانم که در سالن سه با آنها آشنا شده بودم صحبت کردم و یکی از آنها به نام رضا که شخص باتجربه و صاحب نظری بود حرف خوبی زد و گفت: "این راهی که تو در پیش گرفته ای راهی است که همه در آینده دنبال خواهند کرد چون هیچکس دل خوشی از این شیوه زندگی ندارد، منتهی چون که جو بند سنگین است شخصی که می خواهد مستقل شود باید از توان بالائی برخوردار باشد، در ضمن شرایط اتاق ها هم تعیین کننده هستند!"

دوستی که این حرف ها را می زد اسمش رضا قریشی عضو سابق کادر مرکزی سازمان رزمندگان بود که به پانزده سال زندان محکوم شده بود، بعدها در کتاب: "نبردی نابرابر" نوشته: "نیما پرورش" خواندم که رضا جزو اولین سری ها در کشتار سال ۱۳۶٧ اعدام شده بود، پیش مسئول اتاق رفتم و او را در جریان گذاشتم که می خواهم جدا زندگی کنم، در وهله اول برایش ناباورانه بود چون که هیچکس در این بند چنین کاری را نکرده بود، بعد هم فکر می کرد این کار برای آنها خوشایند نیست و زیر سؤال خواهند رفت، شاید هم فکر می کرد بعد از من کسان دیگری بخواهند این کار را دنبال کنند، کمی بعد رحمان آمد پیشم و گفت: "جدی که نمی گوئی؟" - چرا خیلی هم جدی است و می خواهم جدا بشوم! او چون دید در گفتارم مصمم هستم به مسئول اتاق گفت: "هر طور که می خواهد عمل کن." به این ترتیب زندگی مستقل خودم را شروع کردم، این خبر خیلی زود توی بند پیچید و دوستان با دیدنم شروع به پرسیدن و توضیح خواستن کردند، من هم به سؤال هایشان جواب می دادم. هنگامی که این قضیه در بند مطرح شد دیگران نیز سعی کردند برخلاف گذشته به آن به صورت جدی برخورد کرده و نسبت به آن موضع گیری کنند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در اولین ملاقات با مادرم بعد از بازگشت از انفرادی او جویای وضعیتم بود که جریان از چه قرار بوده و می خواست بداند که آیا در انفرادی تسهیلاتی برای آزادی ما ایجاد کرده اند یا خیر؟ به او گفتم: "چیز خاصی تغییر نکرده و خبری از آزادی نیست!" گفت: "قرار است خانواده ها برای آزادی فرزندانشان پیش حاج میثم بروند!" به مادرم گفتم: "شما این کار را نکن چون آنها جواب درست و حسابی به کسی نخواهند داد!" در ادامه به شوخی ‌گفتم: "بالاخره ما را آزاد می کنند و غصه نخور و کمی صبر داشته باش!" بعد از ملاقات رضا قریشی را داخل بند دیدم و او گفت: "این دفعه به طور اتفاقی خانمم هم آمده بود!" - چطور مگه؟ "او را هم دستگیر و زندانی کرده بودند و به تازگی آزاد شده است!" او ادامه داد: "میدونی در ملاقات چی به خانواده ام گفتم؟" - نه، با شوق و ذوق خاصی بیان کرد: "به آنها گفته ام یک نفر با این اسم و مشخصات برای اولین بار توی بند ما از بقیه جدا شده و مستقل زندگی می کند!" - شوخی می کنی؟ "نه!" متوجه شدم صحبتش جدی است!

دیگر دنبالش را نگرفتم، جویای احوال خانواده اش شدم و گفت همگی خوب بودند و خوشحال بود از این که توانسته بود همسرش را برای بار دیگر ببیند، در ادامه صحبت ها رضا گفت که تنها دلیلی که الان نمی گذارد او هم جدا زندگی کند این است که جو و شرایط اتاق آنها مثل اتاق ما نیست، در آنجا سعی می کنند هوای افراد را داشته باشند تا بچه های چپ فکر جدا شدن به سرشان نزند، بعد از تمام شدن گفتگوها از او جدا شدم و به دنبال کار روزانه خودم رفتم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هنوز مدتی از مستقل شدنم نگذشته بود که خبری به گوشم ‌رسید دال بر این که تعدادی از بچه ها مشغول ادامه بحث ها با مسئولین اتاق ها هستند، گویا در این مورد جدی بودند که کار را به انتها برسانند و همین طور هم شد و چند نفری از آنها جدا شدند و زندگی مستقل خودشان را آغاز کردند، این کارها در سطح بند باعث شده بود که افراد کمی ظریفتر و با آزادی بیشتر با مسائل برخورد کنند، در راستای همین کارها بچه های چپ مسئول بندی را که از مجاهدین بود به دلایل زیر کنار گذاشتند: یکم - کم بها دادن یا گوش نکردن به حرف افراد بند، دوم - پیش بردن مسائل بند به صورت یک جانبه و با همان دیدگاه همکیشان خودش، سوم - کوتاه آمدن در رابطه با زیر بند و قرار دادن بچه ها در یک عمل انجام شده!

بعد از برکناری مسئول بند یک نفر از بچه های اقلیت به جای او گمارده شد، ناگفته نماند که این کارها با انجام رأی گیری در سطح بند انجام می شدند، بعد از این که مسئول بند جدید کارش را به عهده گرفت حرف هائی که به پاسدار زده می شد جدی تر تلقی می شدند و سعی می کرد برخلاف گذشته از خود در برابر پاسدار زیاد انعطاف نشان ندهد و از موضع بچه ها دفاع کند، به طور تصادفی خودم چند باری با مسئول بند صحبت کردم و شرایط قزلحصار را برایش بازگو کردم که چه اتفاقات مهمی در آنجا رخ داده و چه چیزهائی را توانسته بودیم به دست بیاوریم، البته روشن بود که به طریقی صحیح وگرنه همه چیز به ضد خودش تبدیل می شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هر روزی که می گذشت بچه ها نسبت به مسأله دستشوئی و شستن دیگ ها در آنجا حساستر می شدند، در این میان دو اتفاق دیگر هم رخ دادند که این قضیه را حادتر کرد و بچه ها شروع به موضع گرفتن در مقابل آن کردند، چند باری لوله های آبریزگاه گرفته شدند و کثافت از آن بالا ‌زد و دیگر نمی شد که از چند تای آنها استفاده کرد، این باعث طولانی تر شدن صف های استفاده از دستشوئی شد، به ناچار خود بچه ها مجبور شدند که با هر ترتیبی که بود لوله ها را باز کنند، چندین بار در مورد نامناسب بودن و محدودیت دستشوئی ها برای شستن دیگ غذا با پاسدار صحبت شد ولی جواب قانع کننده ای دریافت نکردیم!

یک روز پاسدار اسامی دوازده نفر از زندانیان را خواند و گفت زود حاضر شوند و بیایند جلوی در بایستند! آنها همگی زیر حکم بودند و معلوم نبود دارند به کجا برده می شوند، از طرف دیگر اعدام ها همچنان ادامه داشتند منتهی با شدت کمتری نسبت به گذشته انجام می شدند، بچه ها وقتی خداحافظی می کردند چندان مطمئن نبودند که دوباره این افراد را خواهند دید یا خیر! دوستان سر صبر داشتند وسایل خودشان را جمع می کردند و از طرف دیگر پاسدار عجله داشت که این افراد هر چه زود‌تر به زیرهشت بروند، پاسدار چند ‌بار در را باز کرد و این مورد را یادآوری کرد و بچه ها گفتند: "کمی صبر کن تا آنها حاضر شوند!" مسئول آسایشگاه شخصی بود به نام حاج رضا که آدم عوضی و بددهنی بود، کمی بعد حاج رضا با کفش های پاشنه خوابیده خودش مثل لات های چاله میدان آمد داخل بند و گفت: "چرا افرادی که اسامیشان خوانده شده نمی آیند جلوی در؟"

همین طور که این حرف ها را می زد وارد راهرو شد و رفت داخل یکی از اتاق هائی که چند تا از بچه ها داشتند آخرین مراحل خداحافظی را انجام می دادند، به دنبال حاج رضا دو نفر از پاسدارها هم وارد بند شدند و شروع به سرک کشیدن داخل اتاق ها کردند، حاجی درون اتاق ایستاده بود و دید که کسی به او احترامی نمی گذارد و همه دور بچه هائی هستند که اسامیشان خوانده شده بود، گفت: "زود باشید! زود باشید! چه خبر است معطل می کنید؟" و به دنبال آن هم چند تا متلک رکیک پراند! این باعث ناراحتی بچه ها شد و چند نفر او را مسخره کردند، حاجی که این برخورد را دید رفت بیرون و بچه هائی که اسامیشان خوانده شده بود را صدا کردند و بردند، بلافاصله پاسدارها و مسئول آسایشگاه ریختند داخل بند و حاج رضا رفت به همان اتاقی که او را مسخره کرده بودند، عده ای را که پیشتر شناسائی کرده بود نشان داد و بیرون برد، دو ساعت بعد آنها را یکی یکی به داخل بند ‌فرستادند و معلوم شد که کتک مفصلی خورده بودند!

حوادث و مسائل داخل بند دست به دست هم داده بودند و زمینه نارضایتی زندانیان را دامن می زدند، بچه ها تصمیم گرفتند که با کمبودها و کاستی های موجود برخورد جدی تری کنند، راجع به این قضیه بحث کاملی در بند شروع شد، راجع به دیگ ها و برگرداندن آن به زیرهشت دو تا راه حل به زیر بند داده شد، اول این که به خاطر تعداد زیاد نفرات زندانی داخل بند و رفت و آمد آنها بلافاصله بعد از خوردن غذا ما باید صبر کنیم که رفت و آمدها کاهش پیدا کند تا ما بتوانیم کارمان را انجام دهیم، دیگر این که اگر شما خیلی عجله دارید که ظرف ها را بلافاصله بعد از تقسیم غذا شسته و تحویل بدهیم می توانید در هواخوری را باز کنید تا دو نفر از کارگرها ظرف ها را ببرند آن طرف حیاط بشویند و بعد تحویل زیر بند بدهند، هر دو پیشنهاد از طرف حاج رضا رد شد و گفت: "باید مثل سابق دیگ ها را بلادرنگ بعد از خالی شدن بشوئید و برگردانید!" این برخورد غیر واقع بینانه از طرف زیر بند باعث شد بچه ها تحریک شوند و روی خواسته به حق خودشان پافشاری بیشتری کنند!

قرار شد درباره تحریم حیاط نظرخواهی عمومی شود، این پیشنهاد از طرف مسئولین اتاق ها به تمامی افراد گفته شد و از آنها خواسته شد که در مورد تحریم حیاط رأی خودشان را بدهند، دیگر این که آیا پای تحریم می ایستند یا خیر؟ و از چه موقع آن را شروع کنیم؟ رأی زندانیان به مسئولین اتاق ها داده شد، آنها دور هم جمع شدند و نتایج حاصله را برای یکدیگر خواندند، معلوم شد که همه موافق تحریم هستند، در مورد دومی هم همه می گفتند که پایش می ایستند، راجع به شروع آن قرار شد از فردای رأی گیری آن را به مورد اجرا دربیاوریم، این تحریم بدون زمان بندی بود و قرار شد که تا به خواسته هایمان نرسیدیم آن را ادامه دهیم، این اولین اعتصاب عمومی ما در اوین بود که به صورت دسته جمعی و در اعتراض به شرایط موجود دست به چنین کاری می زدیم و تا آنجا که ما اطلاع داشتیم در نوع خودش بی سابقه بود!

اولین اعتصاب عمومی ما در اوین

روز اول اعتصاب گذشت و خبری از کسی نشد، روز بعد پاسدار آمد و در حیاط را باز کرد و برخلاف هر دفعه که عده ای منتظر بودند تا به هواخوری بروند این بار کسی علاقه ای به این کار نشان نمی داد، او متوجه شد که باید خبری شده باشد و آمد داخل سالن و دید که همه دارند در راهرو قدم می زنند، از مسئول بند موضوع را پرسید، او پاسخ داد به ‌خاطر اعتراض و عدم رسیدگی به مسائل زندانیان، پاسدار چند لحظه ای ایستاد و بند را نگاه کرد، می خواست مطمئن شود چیز خاصی نیست و بعد گذاشت و رفت، چند ‌روزی گذشت و خبری از کسی نشد در صورتی که ما مطمئن بودیم این خبر به سرعت به گوش حاج رضا و حاج میثم رسیده است ولی کسی هیچ گونه اقدامی برای پاسخگوئی نکرد، شاید آنها فکر می کردند که این تحریم کوتاه مدت ‌باشد و روز بعد همه چیز به حالت عادی خودش برگردد، تحریم ادامه پیدا کرد و بچه های طبقه دوم و چهارم نیز از قضیه باخبر شدند، گویا زندانیان طبقه چهارم هم روی قضیه تحریم هواخوری بحث کرده بودند ولی به نتیجه خاصی نرسیده بودند، وضعیت سالن بالا شبیه شرایط قزلحصار بود و فقط تعداد اندکی خواهان تحریم بودند.

در طی مدتی که به هواخوری نرفتیم هیچ فردی از زیرهشت هم حاضر نشد که با ما به گفتگو بنشیند و به خواسته هایمان گوش فرا دهد، در طی روزهای تحریم درون بند صحبت می شد که چه کارهائی می توانیم انجام دهیم تا به خواسته هایمان برسیم، بچه ها تصمیم گرفتند که برای معاینه پزشکی و دندانپزشکی و این قبیل چیزها بیرون نروند و به پاسدار می گفتند: "تا به خواسته هایمان رسیدگی نشود این کار را انجام نمی دهیم!" روز ملاقات نزدیک بود و در تمام بند تصمیم گرفته بودیم که ملاقات ها را نیز تحریم کنیم تا خانواده ها متوجه شوند ما در اعتصاب هستیم! به این ترتیب پدر و مادرها به رژیم فشار بیاورند تا مسئولین زودتر به خواسته هایمان رسیدگی کنند، اولین گروهی که اسامیشان خوانده شد کسی برای ملاقات نرفت! از طرف دیگر خانواده ها می خواستند بدانند چی شده و ما چرا برای دیدن آنها نمی رویم، این کار برایشان غیر مترقبه بود و در عرض چند سال گذشته چنین چیزی را تجربه نکرده بودند، پاسدار آمد و اسامی گروه دوم را خواند و دوباره کسی نرفت!

او فهمید ما دست به اعتصاب زده ایم و نمی خواهیم به ملاقات برویم به همین خاطر دیگر اسامی ملاقاتی ها را نیاورد! از طرف دیگر خانواده ها نگران زندانیان بودند و از بیرون فشار می آوردند که چی شده؟ چرا فرزندانشان برای ملاقات نمی آیند؟ خانواده ها پی بردند که ما در اعتصاب به سر می بریم ولی از جزئیات آن بی اطلاع بودند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد از ملاقات پاسدار گفت: "همه داخل اتاق های خودشان بروند!" و به این ترتیب درها را بستند و یک حالت حکومت نظامی برقرار شد! هر از گاهی صدائی می آمد و در اتاق های دیگر باز و بسته می شد و همچنین صدای پوتین پاسدارها که در رفت و آمد بودند نیز به گوش می رسید، حدود بیست دقیقه بود که در اتاق همین طور نشسته بودیم و در طی این مدت متوجه شده بودیم که دارند عده ای را بیرون می برند ولی منتظر شدیم تا به طور کامل مطمئن شویم، در اتاق باز شد و پاسدار اسم یک نفر را خواند و گفت: "با چشمبند و کلیه وسایل بیا بیرون!" او زود آماده شد و رفت، از اوضاع باخبر شده بودم و رفتم وسایلم را آماده کردم و در ساک گذاشتم تا به هنگام صدا کردن دیگر معطل نشوم، دوستم که این کار مرا دید گفت: "تو را از اینجا نمی برند به خاطر این که در اینجا جدید هستی!" پرسیدم: "مگر برای آنها فرقی هم می کند؟" - بله، مسئول آسایشگاه و پاسدارها از بچه ها شناخت دارند و طبق آن حرکت می کنند و چون تو تازه به اینجا آمدی هیچ چی راجع به تو نمی دانند! "به احتمال زیاد مرا صدا می کنند به خاطر این که در این مورد تجربه پیدا کرده ام!"

دوباره در باز شد و اسامی دو نفر دیگر را خواندند، بچه ها این بار آماده تر از پیش بودند که زیاد معطل نشوند و خداحافظی انجام شد و آنها رفتند، دوستان دوباره به من یادآوری کردند که وسایلت را سر جایش بگذار، در حال گفتگو بودیم که در اتاق باز شد و پاسدار اسم من و یک نفر دیگر را خواند! برای دوستان غیر مترقبه بود، وسائلم را برداشتم و چشمبندم را زدم و از همه خداحافظی کردم و رفتم بیرون، یکی از پاسدارها من و تعداد دیگری را که از اتاق روبرو آورده بودند را برد زیر بند، رفتارشان خیلی خشن بود و به همه توهین می کردند، در واقع چهره واقعی خودشان را نشان می دادند! بعد از تغییر و تحولات داخل زندان مدیریت جدید سعی می کرد چهره دیگری از خود نشان بدهد که ظاهری فریبنده و گول زننده داشت ولی حالا داشتند آن چه را که در باطن بودند را دوباره به نمایش می گذاشتند، آنهائی که از اتاق ها صدا می زدند را به زیر بند می آوردند و آنجا در گوشه ای نگه می داشتند، حدود شصت نفر از یک بند سیصد نفری انتخاب کردند و بیرون آوردند، به صف شدیم و از ساختمان آسایشگاه رفتیم بیرون، در خیابانی که روبروی استخر بود کمی ایستادیم و بعد از آنجا به طرف ساختمان انفرادی به راه افتادیم!

انفرادی تنبیهی

ما را به دو دسته تقسیم کردند، من و عده ای دیگر را به طبقه سوم فرستادند و بقیه را به یکی از طبقات دیگر بردند، هر کداممان را وارد سلولی کردند و در آن را باز گذاشتند، بعد می آمدند و همه جای بدن ما را می گشتند و حتی توی لباس زیر را هم نگاه می کردند! البته این قسمت از کارشان برای تحقیر و آزار بود، من که متوجه موضوع شده بودم به پاسداری که داشت مرا می گشت اعتراض کردم و گفتم: "من پیش از وقت در انفرادی بودم و چنین چیزی رسم نبوده که مرا گشته باشند و چرا تو می گردی؟" - ساکت باش! این قانون اینجاست که همه را بازرسی کنیم!

چند تا پاسداری که داشتند این کار را انجام می دادند درست مثل خود حاج رضا بد‌دهن و لات و عوضی بودند! بعد از بازرسی گفت: "تمام وسایلت را بگذار پشت در راهرو!" بعد خودم را داخل سلول فرستاد و گفت: "چشمبندت را بردار!" سپس در را بست و از سوراخ چشمی نگاهی هم کرد و رفت، فرستادنم به انفرادی مرا خیلی ناراحت کرده بود و با همه فشارها و رو در روئی بیست و ‌چهار ساعته با رژیم در طول پنج سال و نیم گذشته تصمیم گرفتم در اعتراض به خاطر آوردنم به آنجا دست به اعتصاب غذا بزنم! مصمم شدم تا از فردا صبح آن را به مورد اجرا بگذارم تا به زندانبان نشان بدهم که با آوردنم به اینجا نمی تواند جلوی خواسته های ما را بگیرد، صبح روز بعد که پاسدار آمد چای بدهد گفتم: "نمی خواهم!" ولی او به زور چای را ریخت و گفت: "باید همیشه لیوانت را آماده پشت در بگذاری!" بعد هم دو تا حبه قند کنار آن گذاشت و رفت، وقتی که ظهر شد ناهارم را نگرفتم و پاسدار مسئول پخش غذا که آدمی عوضی بود گفت: "اعتصاب کردی؟ هان؟" در سلول را بست و رفت!

شامگاه هم شامم را نگرفتم! او دوباره گفت: "دست به اعتصاب زدی؟ آره؟ فکر کردم ظهر ناهار میل نداشتی حالا فهمیدم که این طور نیست!" بعد در سلول را بست و رفت، آن روز را با همان صبحانه سر کردم، روز دوم ناشتائی را گرفتم ولی ناهار و شامم را نگرفتم، پاسدار پرسید: "برای چی دست به این کار زدی؟" - برای اعتراض برای آوردنم به اینجا، مگر من چه کار کردم؟ می خواهم با مسئول انفرادی صحبت کنم، بگوئید او بیاید اینجا یا مرا به دفتر کار او ببرید! "برای چی؟" - برای این که می خواهم بپرسم برای چی مرا از بند عمومی برداشتند آوردند اینجا؟ مرا چند ماه پیش به عنوان این که حکمم تمام شده و می خواهند بفرستند به اتاق آزادی آورده اند به اوین و قبل از آن در قزلحصار بودم و مدت کمی هم در آسایشگاه و حالا دلیلی ندارد که مرا به انفرادی بیاورند!" پاسدار پرسید: "کدام سالن بودی؟" - بند سه! "اوه، اوه‌! آنجا از آن سالن هاست!" - پیغام مرا به مسئول انفرادی برسان! "به او می گویم!" به این ترتیب آن روز هم گذشت و رفت!

روز سوم نمی خواستم دیگر حتی صبحانه هم بگیرم ولی پاسدار به زور نان و پنیر و چایم را داد و رفت، طبقه سوم انفرادی هم مثل طبقات دوم و چهارم بود، پاسدار کله سحر داد می زد: "لیوان ها را بگذارید پشت در!" و بعد از همان جلو راهرو شروع به چای دادن می کرد، خیلی طول می کشید تا نوبت به من برسد و معلوم بود که اکثر سلول ها پر هستند، وقت ناهار شد و دوباره همان پاسدار دو روز پیش سر رسید، پرسید: "ناهار می خوری؟" – نه! به او یادآوری کردم که به مسئول انفرادی بگوید، سری تکان داد و در را بست و رفت، در طی آن سه روز نه ورزش کردم و نه زیاد راه رفتم، چون نمی دانستم چه پیش خواهد آمد، وقت شام هم دوباره همان پاسدار قبلی آمد که فرد جلبی بود و از نظر شخصیتی خیلی کمبود داشت، از او پرسیدم: "پیغام مرا به مسئول انفرادی رساندی؟" - آره! "حاج آقا چی گفت؟ آیا می خواهد کسی را ببیند یا نه؟" - نمی دانم!

دوباره در را بست و رفت! یک ساعت از پخش غذا گذشته بود که متوجه شدم کلیدی توی قفل در می چرخد به این معنی که بلند شو برو ته سلول رو به دیوار بنشین! همین کار را کردم، آمدش تو و گفت: "چه کار داشتی که می خواستی مرا ببینی؟" فهمیدم او باید مسئول انفرادی باشد، برگشتم به طرف او و شروع کردم به شرح وضعیتم، او گفت: "من در جریان پرونده شما نیستم و همین طور نمی دانم چرا تو و دیگران را به اینجا آورده اند، من فقط مسئولیت این را دارم که هر کسی را آوردند انفرادی و تحویل من دادند داخل سلول نگه دارم، وقتی دوباره خودشان زندانی را خواستند ما هم او را برمی گردانیم!" - با کی می شود در این مورد تماس گرفت؟ جواب سربالا داد و گفت اطلاعی ندارد و بعد از من پرسید: "چرا غذا نمی خوری؟" - به دلیل این که می خواستم بدانم برای چی مرا به اینجا آورده اند؟ هیچ چی نگفت و گذاشت رفت!

فکر می کنم از پاسخ دادن به سؤال هایم خود‌داری می کرد تا به این طریق از سؤال کردن زیاد من بکاهد! در ظاهر فرد خونسردی به نظر می رسید که اندام درشت و قد متوسطی با یک ریش توپی داشت، پیش خودم فکر کردم که در مورد به اینجا آوردن من او کاره ای نیست و مسئولیت او چیز دیگری می باشد، کمی بیشتر روی این مسأله فکر کردم و به نظرم نمی رسید اعتصاب غذای من چندان مؤثر واقع بشود، باید صبر می کردم و می دیدم عاقبت کار چه خواهد شد و وضعیت چه تغییری خواهد کرد، به همین دلیل تصمیم گرفتم که تحریم غذا را ادامه ندهم، وضع جسمیم کمی بهتر شد و کم کم شروع کردم به نرمش و ورزش کردن، با این که ورزش کردن در یک محیط کوچک و بسته سخت بود ولی چاره دیگری نداشتم، در ضمن باید طوری نرمش می کردم که پاسدارها متوجه آن نمی شدند، برای راه رفتن هم سعی می کردم که در قطر سلول حرکت کنم تا بتوانم راحت تر پس و پیش بروم، بعد هم طبق معمول به خاطر نبودن امکانات مجبور بودم با دستمال خیس بدنم را پاک کنم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اوین چون در کوهپایه قرار داشت از هوای خنکی برخوردار بود و در طول روز که خورشید در آسمان بود هوای داخل سلول هم ملایم و مناسب بود ولی بعد از ناپدید شدن آفتاب هوای سلول یکباره سرد می شد تا به حدی که دیگر نمی شد به دیوار سیمانی آن تکیه داد! نه پتوی اضافه داشتم و نه لباس گرم که بپوشم، پتوهای سربازی داخل سلول هم کثیف بودند و هر روز که نظافت می کردم مقدار دو کف دست از آنها پرز جمع می کردم! در طول شب به ناچار از همین پتوها استفاده می کردم که تمام پرزهای آن وارد مجرای تنفسیم می شدند!

زمانی تحمل سرما برایم خیلی سخت شد که اولین برف بر دامنه های البرز نشست و دیگر حتی قدم زدن هم برایم میسر نبود، اوایل فکر می کردم شاید در طول شب دستگاه حرارتی را روشن کنند ولی خبری نبود، مسئولین انفرادی خیلی خوب می دانستند که هوای داخل سلول بسیار سرد است ولی آنها به عمد دستگاه حرارتی را روشن نمی کردند تا از این طریق بتوانند ما را تحت فشار قرار دهند! تحمل سرما بدون داشتن امکانات لازم آرامش را از آدم سلب می کرد و نیمه های شب از شدت برودت هوا ناگهان از خواب می پریدم! این به دفعات انجام می شد و هر کاری که می کردم نمی توانستم خودم را گرم کنم، مجبور بودم با هر زحمت و دردسری که بود شب را به روز برسانم، شیشه های پنجره سلولم را که کثیف و خاکی بودند تمیز کردم، پنجره ها را در طی روز که هوا خوب بود باز می کردم و پیش از سرد شدن هوا دوباره می بستم، برای این که بتوانم هوای داخل سلول را تنظیم کنم دو تا نخ به دستگیره ها بسته بودم و با کمک آنها پنجره را باز و بسته می کردم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تصمیم گرفتم از شر هواکش درون سلول خلاص شوم چون صدای اعصاب خردکنی می داد و باعث ناراحتیم می شد، در ضمن شب ها با تخلیه کردن هوای گرم درون سلول بر سردی آن می افزود، مقداری نان جمع کردم و آنها را خیس کردم و بعد روی پره های هواکش چسباندم ولی خوب عمل نکردند چون خمیرها زود خشک شدند و پائین افتادند، توانستم تکه پلاستیکی را پیدا کرده و روی پره های هواکش بگذارم و به این طریق توانستم هوای گرم را در داخل سلول نگه دارم و از شر صدای آزار دهنده هواکش خلاص شوم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در کنار ورزش کردن به راه رفتن طولانی خود نیز ادامه می دادم و توانسته بودم آن را در مجموع به هشت ساعت در روز برسانم، اوایل به خاطر کوچک بودن سلول دچار سرگیجه می شدم ولی بعد به آن عادت کردم، به خاطر وقت اضافی و زیادی که داشتم به دفعات به گذشته برمی گشتم و تمام آن را مرور می کردم، هنگام قدم زدن گاهی وقت ها نوشته ها و یا علامت هائی را که در روی دیوار بودند نگاه می کردم و می خواندم، در یکی از همین رفت و برگشت ها متوجه نوشته ای شدم، ایستادم و سعی کردم آن را بخوانم.

نوشته ها با چیز نوک تیزی روی دیوار سیمانی حک شده بودند که یکی از آنها این چنین بود: "اگر می توانی این شماره تلفن مرا به خاطر بسپار و وقتی بیرون رفتی به آن شماره زنگ بزن، امشب آخرین شب زندگی من است و فردا صبح مرا تیرباران خواهند کرد!" در زیر آن نوشته چیز دیگری به چشم نمی خورد، سعی کردم شماره را به یاد بسپارم، در نقطه دیگری چشمم به قطعه شعری افتاد که مضمون آن این بود: "زنده آنهایند که پیکار می کنند / آنان که از شیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند / و پیوسته در قلب خویش / هدفی مقدس دارند / و یا عشقی بزرگ" زیر این نوشته هم هیچ اسم و مشخصاتی نبود، به بقیه دیوار با دقت بیشتری نگاه کردم ولی چیز خاصی دیگری دیده نمی شد، هر دفعه که به جلو می رفتم و یا دور می زدم به شماره تلفن و آن شعر نگاه می کردم تا هر دو را به خاطر بسپارم.

هنوز در حال و هوای آنها بودم که دریچه باز شد و یکی از پاسدارها درون سلول را نگاه کرد، او پرسید: "اسمت چیست؟" پاسخ دادم، "اقلیت هستی؟" - نه! منتظر بود اتهامم را به او بگویم ولی این کار را نکردم، گفت: "سلولت را خیلی تر و تمیز نگه داشتی!" - بله! بعد پرسیدم: "مرا برای چی به اینجا آورده اند؟" - یعنی تو نمی دانی؟ "کسی به ما حرفی نزده است!" - شما را آورده اند اینجا برای اعدام! بعد قسم خورد و چند بار قسم خود را تکرار کرد و گفت: "کافی است امام خمینی فرمان به تیرباران شما بدهد، همه تان را می بریم انتهای راهرو و همان جا به رگبار می بندیم!" روی کلمه تیرباران بارها تأکید کرد تا نشان بدهد چقدر روی حرفش راسخ است! می دانستم او چقدر از سرحال بودن و با نظم و انظباط بودن من در گوشه انفرادی ناراحت است! در ضمن از صدایش هم تشخیص دادم که این شخص همان پاسداری است که در اولین روز ورودم به انفرادی مرا بازرسی کرده بود!

از او پرسیدم: "فکر می کنی با اعدام کردن می توانید بر مشکلات مسلط شوید؟ اگر یک نگاه اجمالی به این چند سال گذشته بیندازی متوجه خواهی شد که تاریخ عکس آن را نشان داده، این ثابت می کند که این راه و رسم درستی نبوده که در پیش گرفته اید، نمونه بارز آن وجود افرادی است که در بند ما هستند، کسانی را که یک زمانی به جرم فعالیت سازمانی اعدام می کردید حالا توی سالن هستند و حکم دارند، تجربه چندین ساله نشان داده که به جوخه سپردن زندانیان راهگشا که نیست هیچ بلکه بر حاد شدن معضلات هم می افزاید!" پاسدار این بار آرام شد و به نظر می آمد همزمان که من داشتم برایش توضیح می دادم او هم بازنگری سطحی به گذشته کرده است و به فکرش رسیده که شاید من راست می گویم، پیش از رفتن به او گفتم: "هوای داخل سلول خیلی سرد است و شب ها نمی شود خوابید، مقداری از وسایلم را برای پوشاندن خودم در برابر سرما می خواهم!" از او خواستم که ملافه و لنگ مرا بدهد، پاسخ داد: "این چیزها ممنوع است!" پافشاری کردم که شب ها سردند و این پتوها هم خیلی پرز دارند، وسایلم را توی راهرو گشت و آن دو تکه را پیدا کرد و به من داد و رفت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در طی روزهای بعد توانستم مقدار دیگری از وسایلم را از بقیه پاسدارها بگیرم، با گرفتن وسایلم و مقداری خوراکی کمی وضعم بهتر از قبل شده بود و دیگر با پوشیدن لباس های گرم و داشتن پتوی اضافه چندان احساس سرما نمی کردم، هر روز که به زمستان نزدیکتر می شدیم به برودت هوا افزوده می شد تا به آن حد که به ناچار بعضی از شب ها دستگاه حرارتی را روشن می کردند، یک بار طبق معمول که برای پاک کردن شیشه رفته بودم بالای پنجره به خاطر راه دست نداشتن کارم کمی طول کشید، در ضمن فراموش کرده بودم که زندانی سلول سمت چپی را همان روز برده بودند، بالای پنجره بودم که در باز شد و پاسدار مرا دید و گفت: "آنجا چه کار می کنی؟" - شیشه پنجره ها کثیف بودند و رفتم بالا آنها را تمیز کنم! "مگر نمی دانی این کار برخلاف مقررات بند است؟" نه! "بیا پائین!" در را دوباره باز کرد و ناهارم را ریخت درون ظرف و مشخصاتم را با صدای بلند گرفت و گفت: "این را به بازجویت خبر خواهم داد!" طوری بلند گفت که بقیه زندانیان هم بشنوند و برایشان درس عبرت بشود!

آن روز بعد از ظهر چند نفر تازه دستگیر شده را به انفرادی آوردند، یکیشان بعد از چند ساعت شروع کرد به گریه کردن، هر از گاهی هم با مشت به در می کوبید، اوایل کسی به سراغش نمی رفت ولی بعد از مدتی یکی از پاسدارها رفت و از او پرسید: "چرا گریه می کنی؟" - مرا برای چی بازداشت کرده اید؟ من کاره ای نیستم و فقط می خواستم از مرز بگذرم! "مگر تو هوادار مجاهدین نیستی؟" – نه، من فقط می خواستم بروم آن طرف مرز! "تو که می گوئی کاره ای نیستی، بنا بر این با تو کاری نخواهند داشت!" بعد در را بست و رفت، کمی از ماجرا نگذشته بود که دوباره صدای هق هق گریه او شروع شد و سکوت انفرادی را درهم شکست، پاسدار دوباره برگشت و با او صحبت کرد، آن شخص می گفت: "من کاره ای نیستم و خانواده ام منتظرم هستند!" این بار کمی ساکت تر از پیش شد، این کار برای دو روز ادامه داشت و گاهی وقت ها هم من او را در کوبیدن در همراهی می کردم! بعضی وقت ها پاسدارها بی سر و صدا می آمدند و سرک می کشیدند و می رفتند، بعد از آن انگار همه شان آب می شدند و می رفتند توی زمین!

داخل هر سلول کلیدی بود که با بالا و پائین زدن آن چراغی در راهرو روشن می شد و پاسدار متوجه می شد که زندانی با او کار دارد، گاهی وقت ها آن پاسدار کوتاه قد که جلب بود می آمد و یواشکی چراغ را خاموش می کرد و می رفت بدون این که با زندانی صحبتی کرده باشد، پاسداری که با او بحث کرده بودم رفتارش در مورد من عوض شده بود، از آن روز به بعد هر وقت غذا تقسیم می کرد برخلاف دیگران در سلول را به طور کامل باز می گذاشت که من می توانستم راهرو را ببینم، اگر می دید دارم قدم می زنم سلام می کرد و می گفت: "خسته نباشی!" ظرف را برمی داشت، ناهارم را می ریخت درون بشقاب و با احترام می گفت: "بفرمائید!" من هم چون این برخورد را از او می دیدم به او "خسته نباشی!" می گفتم و تشکر می کردم.

چند وقتی که در آنجا بودم هنوز جنگ ایران و عراق ادامه داشت و در جریان حملات هوائی عراق به شمال ایران نیروگاه برق نکای مازندران هدف واقع شد، در اثر از کار افتادگی بخشی از نیروگاه مردم تهران مجبور به تحمل خاموشی های بلند مدت در طی شبانه روز شدند، مشکل بی برقی شامل زندان اوین نیز می شد و خاموشی های درازمدت را باعث شد، اولین بار که چراغ سلول خاموش شد فکر کردم شاید لامپ آن سوخته باشد، به فاصله کمی چراغ روشن و خاموش شد و بعد از آن تاریکی مطلق در سلول حکمفرما شد، خاموشی چهار ساعت به درازا کشید و در طی این مدت به خاطر سکوت حاکم بر انفرادی بعضی از بچه ها شروع به مورس زدن روی شیر آب کردند! پاسدارها با دنبال کردن صدا شروع کردند به گشتن سلول ها با چراغ قوه تا بتوانند مورس زننده را پیدا کنند!

هر روز که می گذشت به مدت خاموشی ها اضافه می شد تا به آن حد که گاهی وقت ها هشت ساعت در تاریکی به سر می بردیم، بعضی وقت ها از روی ناچاری مجبور می شدم دراز بکشم و بخوابم، نیمه های شب ناگهان سلول روشن می شد و آن وقت متوجه می شدم برق آمده است، از پاسدار کوتاه قد جلب که بیشتر وقت ها در بند کشیک می داد پرسیدم: "آیا ملاقات داریم یا نه؟" - همه تان ممنوع الملاقات هستید! چند روز بعد آمد در سلول و گفت: "لباست را بپوش و آماده باش!" هنگام بیرون بردن از سلول پرسیدم: "منو کجا می بری؟" - ملاقات داری! "قرار بود ملاقاتی نداشته باشم!" نگاهی آن چنانی کرد که انگار دوست نداشت کسی بالای حرفش چیزی بگوید! من و چند نفر دیگر را از طبقات دوم و چهارم به محل ملاقات بردند، وقتی مادرم را دیدم جویای حالش شدم، از من پرسید: "چرا شما را به انفرادی برده بودند؟" برای این که او را ناراحت نکرده باشم گفتم: "چیز مهمی نیست و ما را همین جوری به اینجا آورده اند و بعد خودشان هم دوباره برمی گردانند به بند عمومی!" به او امیدواری می دادم که ممکن است به مناسبت نوروز ما را آزاد کنند!

ناگفته نماند که مادرم از طریق خانواده های زندانیان شنیده بود که ما را به خاطر اعتصاب برده اند به انفرادی، او و بقیه پدر و مادرها از حاج میثم خواسته بودند که ما را به بند عمومی برگردانند، پیش از خداحافظی به مادرم ‌گفتم: "خانواده های زندانیان دیگر را ببین، آنها هم فرزندانشان وضعیت مرا دارند و ملی کش هستند!" به این طریق سعی می کردم روحیه او را تقویت کنم تا مبادا خللی به آن وارد شود، در یک فرصت کوتاه با یکی از بچه ها در سالن ملاقات صحبت کردم که گفت: "قضیه بردن ما به انفرادی خیلی مهم بوده و اعتصاب عمومی ما برای رژیم سنگین تمام شده است!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها به روال عادی خودشان سپری می شدند بدون این که تغییری در وضعیت ما صورت بگیرد! دوباره به روز ملاقات نزدیک می شدیم و خوبی آن روز این بود که می توانستیم تا حدودی از اوضاع و احوال خودمان باخبر شویم و بدانیم که می خواهند با ما چه کار کنند، روز ملاقات فرا رسید و پاسدار اسمم را خواند و گفت: "آماده باش!" من و چند نفر دیگر را سوار مینی بوس کردند و به محل ملاقات بردند، بعد از برداشتن چشمبند توانستم چند تائی از دوستان را که در طبقات دیگر انفرادی بودند ببینم و با تکان دادن سر و دست از دور احوالپرسی کنم.

مادرم خبر داد که به همراه بقیه خانواده ها به نزد حاج میثم رفته و او برای آنها سخنرانی کرده که فرزندان شما قانون شکنی کرده اند! از طرف دیگر پدر و مادرها اصرار داشتند که بچه هایشان را به بند عمومی برگردانند، در وهله اول این قضیه مورد تأیید قرار نمی گیرد ولی وقتی فشار و اصرار از طرف خانواده ها زیاد می شود او قول می دهد که ما را به سالن سه برگرداند، از مادرم به خاطر زحماتی که می کشید سپاسگزاری کردم و یادآور شدم زیاد به خودش فشار نیاورد و کارها را سخت نگیرد، وقت تمام شده بود و مجبور بودم از او خداحافظی کنم و به انفرادی برگردم، به خاطر دیدن مادرم و بقیه دوستان احساس خوبی داشتم و به این فکر می کردم که باید منتظر بود تا ما را دوباره به بند عمومی برگردانند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی به همین منوال گذشتند و یک روز پاسدار جلبه آمد و گفت: "با کلیه وسایل آماده باش!" پیشاپیش تمام سلول را تمیز و مرتب کرده بودم و چند‌ تا عکس جعبه خرما را هم زده بودم روی دیوار دستشوئی تا هر کس بعد از من آمد آنجا بتوانند از رنگ های مختلف پیرامون خود لذت ببرد! به من گفت: "بیا بیرون!" وسایلم را برداشتم و رفتم پشت سر آخرین نفر داخل راهر ایستادم، پاسدار بعد از این که مطمئن شد همه را بیرون آورده گفت: "آرام و بی صدا راه بیفتید!" به طرف انتهای راهرو رفتیم و بعد از گذشتن از پاگرد پله وارد طبقه پائین شدیم، فکر می کردم داریم برمی گردیم به بند عمومی اما این طور نبود، در طبقه دوم پاسدار ما را به طرف اتاق بزرگی برد و پیش از وارد شدن گفت: "چشمبندهایتان را بردارید!" در همان موقع پاسدار رو کرد به یکی از بچه ها و گفت: "ما از شما توقع نداشتیم که اینجا بیائید و ما شما را خوب می شناسیم و این مکان جای شما نیست!" بعد همگی داخل اتاق شدیم، شخصی که مورد خطاب پاسدار قرار داشت یکی از اساتید دانشگاه تهران بود که اتهام اکثریت داشت!

وارد اتاق که شدیم به طرف دوستان و آشنایان نزدیکتر رفتیم و به آنها سلام و درود گفتیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و فشردیم، بعد هم با دیگران احوالپرسی کردیم و جویای حال یکدیگر ‌شدیم، گروه ما شامل حدود نیمی از کسانی بود که به انفرادی آورده شده بودند، کمی که گذشت شروع کردیم به جا به جا کردن وسایل و پتوها و مرتب کردن آنجا، اتاق به طول و عرض ده در چهار متر بود که در انتهای آن دستشوئی، حمام و آبریزگاه قرار داشت، سقف اتاق چندان بلند نبود و چهار تا پنجره کوچک کنار هم داشت و اگر می خواستیم بیرون را بینیم باید می پریدیم بالا تا چشم انداز داشته باشیم، بعد از جا به جائی وسائل، بچه ها نشستند دور هم به گپ زدن و قدم زدن در وسط اتاق، تمام افراد از طیف چپ بودند به جز یک نفر که اتهام مجاهد داشت، دوستان می گفتند قرار بوده ما را به بند عمومی ببرند ولی معلوم نیست چرا اینجا آورده اند، شاید به خاطر این بود که بتوانند تا حدودی جلوی دهان پدر و مادرها را بگیرند، روز اول بچه ها گرم گفتگو و تبادل اخباری بودند که از طریق خانواده های خود شنیده بودند.

وسایل اضافی مرتب و منظم سر جای خود قرار گرفتند تا کارگر فردا دچار دردسر نشود، به ما روزنامه کیهان و اطلاعات می دادند که به این ترتیب می توانستیم تا حدودی از اخبار و اوضاع و احوال بیرون باخبر شویم، با دوستان که صحبت می کردم به آنها گفتم که سه روز اعتصاب غذا کرده بودم و به طور اتفاقی در آن جمع یکی از اعضای اکثریت هم همین کار را کرده بود، دوستم مرتضی پرسید: "سلول تو رو به کدام سمت بود؟" - جنوب، "سلول من رو به کوه و شمال بود و گاهی وقت ها که می رفتم پشت پنجره می توانستم مردم را ببینم که تا ارتفاعات بالا می رفتند و برمی گشتند!" - سلول من برعکس رو به تپه اوین و جنوب قرار داشت که هر روز عصر کلاغ های سیاه آنجا می نشستند و شروع به قارقار می کردند!ادامه دادم: "یک روز صبح برعکس روزهای دیگر که از خواب بیدار شدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم با تعجب دیدم که حدود پنج سانتیمتر برف روی زمین نشسته است! از همه جالبتر این که بر پشت بام روبروی سلولم هم یک کبوتر سفید خیلی قشنگ روی برف ها نشسته بود، هر وقت به یاد آن منظره می افتم احساس خوبی به من دست می دهد."

بعد از صحبت با تعدادی از بچه ها شروع کردیم به ورزش کردن، عده ای هم روی زمین نشستند و مشغول گپ زدن شدند، آن روز برای ما روزنامه کیهان و اطلاعات آوردند، کارها به صورت داوطلبانه انجام می شدند و هر کس گوشه ای از آنها را انجام می داد، چون دور هم جمع بودیم شام آن شب مزه دیگری داشت، روز دومی که آنجا بودیم به خاطر جنگ و حمله های موشکی عراق به شهرها و پایتخت تعدادی از موشک های فرستاده شده از سوی عراق به نزدیکی زندان اوین اصابت می کرد و صدای مهیب انفجار آن در کوه ها منعکس می شد و احتمال آن می رفت که شیشه پنجره ها بشکند و به سر و صورتمان بپاشد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز بعد پاسداری آمد و گفت که آماده شویم برای هواخوری، ما هم چشمبندها را زدیم و رفتیم داخل راهرو و از آنجا هم روانه حیاط شدیم، منظره حیاط خیلی قشنگ بود که دورنمای بسیار زیبائی داشت، آدم از دیدن کوه و ارتفاعات توچال و تله کابین لذت می برد، به فاصله یک متر از دیوار انفرادی پیاده رو قرار داشت و بعد از آن باغچه گلکاری شده ای بود، در وسط حیاط حوض بزرگ و قشنگی بود که به خاطر برودت هوا آب آن یخ زده بود و در اطراف حوض فضای باز وجود داشت و بعد از آن دوباره باغچه بود، کمی به اطراف نگاه کردم تا شکل ساختمانی را که بندهای انفرادی در طبقات آن قرار داشتند را به صورت واقعیش ببینم.

کمی قدم زدم تا نفسی تازه کنم و بعد به گل و گیاه ها و شبنم های یخ زده روی شاخه ها نگاه کردم، همه این جزئیات دلفریب و جذاب بودند و آدم از دیدن آنها دچار شور و هیجان خاصی می شد، تعدادی از ما شروع کردیم به دویدن ولی بقیه به قدم زدن کفایت کردند، پاسدار گفته بود وقت هواخوری نیم ساعت است و من برای ده دقیقه دویدم و بعد وسط حیاط شروع کردم به نرمش کردن، بعد از اتمام ورزش مشغول قدم زدن با بچه ها شدم، منظره خیلی زیبائی بود و با نگاه کردن به کوه احساس عجیبی به من دست می داد، به ساختمان انفرادی نگاهی انداختم تا ببینم می شود کسی را در آنجا دید یا خیر، مردم را می دیدم که از دامنه کوه بالا می روند و مرا به یاد روزهای گذشته خودم می انداخت، پاسدار جلبه این بار سعی می کرد که برخوردی متناسب با شرایط جدید ما داشته باشد، گفت: "چشمبندها را بزنید!" و بعد به راه افتادیم و بعد از گذشتن از حد فاصل بین دو ساختمان که کوچه باریکی را بین خود تشکیل داده بودند وارد ساختمان انفرادی شدیم، در آنجا پاسداری جلوی در ایستاده بود و ما را شمارش می کرد، از پله ها بالا رفتیم و وارد طبقه دوم شدیم و از آنجا هم به طرف اتاقمان رفتیم.

سر سفره دوستان پیشنهاد دادند اگر همگی موافق باشند گردهمائی داشته باشیم و راجع به وضعیت جدید خودمان صحبت کنیم، بچه ها موافقت کردند و قرار شد بعد از کمی استراحت سر ساعت چهار همه آماده شوند تا به بحث بپردازیم، موضوع بحث را همه از پیش می دانستند و روی آن فکر کرده بودند، گفته شد هر کس دوست دارد می تواند شروع به صحبت کند، در میان ما یک نفر از بچه های کرد عراقی به نام قادر بود که اتهامش گویا هواداری از اتحادیه میهنی کردستان عراق بود، چیزی که مشخص بود و خودش نیز بر آن تأکید داشت این بود که او هوادار حزب توده است، زبان فارسی را خوب صحبت می کرد، وقتی او شروع به صحبت می کرد دیگران می توانستند بفهمند حرف او نظریه بقیه همفکران او هم هست، قادر شروع به صحبت کرد و گفت: "ما را آورده اند اینجا بعد هم می برند بند عمومی، فقط ما باید کمی صبر کنیم و منتظر شویم!" به طور معمول قادر سعی می کرد که شروع و پایان صحبتش را با شوخی و یا مطلبی خنده دار خاتمه دهد.

دوستم مرتضی که عضو پیکار بود گفت: "شاید برای مدت طولانی خواستند ما را اینجا نگه دارند آن وقت چه باید کرد؟ آیا این مسأله را قبول دارید و می خواهید در این مورد اقدام خاصی انجام دهید؟" دیگران هم شروع به صحبت کردند ولی حرف هایشان چیز خاصی را در بر نمی گرفتند و می شد گفت که دو نظریه در آن موقع مطرح بودند، یکی نظریه قادر بود و دیگری پیشنهادی که مرتضی داده بود، مدتی که بحث جلوتر رفت برای این که نتیجه بگیریم قرار شد تا بار دیگر هر دو نظریه مشخصتر و واضحتر بیان شوند، مرتضی گفت: "به نظر من اگر رژیم خواست ما را برای مدت طولانی اینجا نگه دارد ما هم باید در مقابل آن حرکتی کنیم، به عنوان مثال دوباره اعتراض کنیم و در نهایت دست به اعتصاب غذا بزنیم!" قادر همه چیز را به صورت روشن و واضح بیان کرد و گفت: "من بالشخصه حاضر نیستم این کار را انجام بدهم چون که شرایط داخل و خارج مناسب نیست، خبرش هم از طریق خانواده ها آمده و ما الان نمی خواهیم این کار را انجام بدهیم و بهتر است منتظر شویم تا فرصت مناسب پیش بیاید!"

مرتضی گفت: "صحبت بر سر این است که وقتی شرایط مناسب اعتصاب غذا پیش آمد آیا همگی موافق هستیم این کار را انجام بدهیم یا نه؟" در این میان بچه های مختلف صحبت هائی کردند که چیز خاصی را در بر نداشتند، قادر حرف آخرش را زد و گفت: "من بالشخصه دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم برگردم به کنج انفرادی و دوست دارم برگردم به سالن سه و به همین خاطر مسأله تحریم غذا را قبول ندارم و انجامش نمی دهم!" دوستانش نظریه قادر را به نوعی تأیید کردند و گفتند که به نظر آنها نیز باید کمی بیشتر روی این قضیه فکر کرد، از طرف دیگر معلوم نبود چه تعدادی خواهان اعتصاب در صورت آماده بودن زمینه به لحاظ جو داخلی و خارجی بودند، مرتضی و من و چند نفر دیگر به طور مشخص موضع خود را اعلام کردیم و گفتیم: "خواهان اعتصاب غذا در صورت آماده بودن شرایط هستیم!"

بقیه هم با اندکی تفکر راجع به شکل این حرکت نظر موافق خودشان را اعلام کردند منتهی همگی روی این مسأله تأکید کردیم که اول باید شرایط مناسب پیش بیاید چرا که در ملاقات بچه ها با خانواده هایشان مشخص شده بود که شرایط فعلی برای این اقدام مناسب نیست، بعد از خاتمه وقت تنفس رأی گیری شد تا جلسه را تمام کنیم، در تصمیم گیری نهائی بخشی از توده ای ها و اکثریتی ها رأی مخالف به اعتصاب دادند و بخش دیگر رأی موافق، بقیه بچه ها هم رأی موافق خودشان را اعلام کردند، آخرین رأی گیری نشان داد که بیشتر افراد اتاق خواهان تحریم غذا هستند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد از گردهمائی دوباره پاسدار آمد و گفت که برای هواخوری آماده شوید، این بار همه زودتر از دفعه قبل حاضر شدند و روانه حیاط گردیدیم، هواخوری به همان شکل چند روز پیش بود، حوض همچنان یخ زده بود، همین طور گل ها و گیاهان، بعد از کمی قدم زدن شروع کردیم به ورزش و نرمش کردن، هوا خیلی خوب و دلنشین بود و دیگر نشانه ای از باد و سوز سرما نبود، می توانستم هوای خنکی که از کوه سرازیر ‌شده بود را روی پوست بدنم حس کنم، آفتاب پائیزی می تابید و گرمای دلچسبی را به ما می بخشید، این بار برخلاف دفعه پیش پاسدار کمی دیرتر آمد تا ما را به اتاقمان برگرداند، من و بعضی دیگر دوش آب سرد می گرفتیم و می شد گفت به این کار عادت کرده بودیم، حتی شب ها با یک ملافه می خوابیدم ولی دیگران با یک یا دو تا پتو!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ده روزی بود که در این اتاق به سر می بردیم که یک روز پاسدار بند آمد و گفت که با کلیه وسایل آماده شوید! فهمیدیم می خواهند ما را به بند عمومی ببرند ولی نمی دانستیم به کدام سالن خواهیم رفت، زود وسایلمان را جمع کردیم و آماده شدیم، پاسدار منتظر بود و همه به صف در وسط راهرو ایستادیم و بعد از پائین رفتن از پله ها از در ساختمان انفرادی خارج شدیم، پیش از رسیدن به آسایشگاه در گوشه ای روبروی استخر ما را نگه داشتند و نیم ساعتی را همان جا بودیم و سپس ما را به درون ساختمان بردند و همگیمان را به بند قبلی فرستادند!

بازگشت به سالن سه

از بازگشت به بند خوشحال بودم و دیدن دوباره بچه ها احساس خوبی را در من ایجاد می کرد، این بار برخلاف قبل به اتاق دیگری رفتم و وسایلم را در آنجا گذاشتم و در واقع دوستان قدیمیم مرا به آنجا راهنمائی کردند و پیش خودشان بردند، کمی بعد از جا به جائی وسایل به حیاط رفتیم تا هم از هواخوری استفاده کنیم و هم بتوانیم صحبت کنیم، یکی از دوستانم به اسم ناصر پرسید: "می دانی می خواستند چه به سر ما بیاورند؟" - فقط شنیده بودم که اوضاع خیلی خراب بوده است! "شرایط خیلی بد بوده و خانواده ام برایم قسم بسیار خورده بودند که رژیم قصد داشته همه ما را اعدام کند!"

این مورد را بچه های دیگر هم خبرش را شنیده بودند و تأیید کردند! ناصر می گفت: "به خاطر سر و صدایی که این قضیه در داخل و خارج کشور پیدا کرده بود و همین طور شرایط داخلی نظام همه دست به دست هم داده بودند و جلوی این کار را گرفته بودند، ناصر ادامه داد: "در ملاقات آخری که با خانواده ام داشتم خواهر و مادرم گفته بودند که می خواهند گوسفندی بخرند و نذر خود را ادا کنند که ما توانسته بودیم سالم از مهلکه بگریزیم!" در هر حال از این که زنده مانده بودیم و توانستیم همدیگر را ببینیم خیلی خوشحال بودیم، ناگفته نماند که با آمدن ما جو بند عوض شده بود و بچه ها خیلی خوشحال بودند، یکی از دوستان گفت: "بعد از بردن شما زندانبان عده ای زندانی جدید به بند آورد که بیشتر آنها از اقلیت های مذهبی هستند و به این طریق می خواستند جو بند را عوض کنند و آنجا را از آن حالت یکدست بودن دربیاورند!" بچه ها خبر دیگری هم دادند که برادر شاه سابق در بند ماست!

پرسیدم: "او دیگر اینجا چه کار می کند؟" دوستم گفت که برخلاف محمدرضاشاه که دیگران برای او همه کارهایش را انجام می دادند این یکی راه می رود و فندک برای این و آن روشن می کند تا آنها بتوانند سیگارها‌شان را روشن کنند! گویا به خاطر وضع بد اقتصادیش برای بعضی از سرمایه دارانی که درون بند بودند کار می کرد، گفتم: "بد نیست برادر شاه را از نزدیک به من نشان دهید تا ببینم چه جور آدمی است!" بعد از این که رفتیم داخل بند بچه ها مرا به جلوی در یکی از اتاق ها بردند و شخصی را نشانم دادند و گفتند که این برادر شاه است، شکل ظاهرش شبیه شاه نبود و لباس پوشیدن و حرکاتش در واقع یک آدم معمولی به نظر می آمد که سرش به کار خودش مشغول بود، دوستم اسماعیل مرا صدا کرد و گفت: "بیا داخل اتاق، بچه ها منتظر هستند." از رفقا پرسیدم: "وضعیت اتاق چطور است؟" منظورم را خوب متوجه شدند و زود اشاره کردند که این اتاق دیگر مثل سابق نیست و در اینجا آزادی وجود دارد و حقوق فردی را رعایت می کنند، از آنها پرسیدم: "آیا مطمئن هستید؟ اگر مسأله به جز این باشد من از همین حالا می خواهم که جدا زندگی کنم!"

آنها توضیح دادند که بعد از رفتن تو تغییراتی در بند به وجود آمد و در ادامه این حرکت دیگر بچه های چپ علاقه ای به زندگی مشترک با مجاهدین نشان نمی دادند، حتی عده ای نسبت به آن موضع گرفته بودند و به همین دلیل بچه های چپ تصمیم گرفتند که اتاق های خودشان را جدا کنند، از طرف دیگر مجاهدین هم که تجربه گذشته را داشتند سعی می کردند بیشتر با خودی هایشان زندگی کنند چون که دیدند این جوری راحت تر و بی دردسر‌تر است، برخی از مجاهدین طبق روال عادی هنوز با بچه های چپ زندگی می کردند و نسبت به آن هیچ گونه حساسیتی نداشتند، در کنار این جا به جائی ها بند ما چند امتیاز دیگر هم به خاطر اعتصابش به دست آورده بود که شامل کم شدن تعداد زندانیان سالن و همچنین افزایش فرصت لازم برای شستن دیگ های غذا می شد، دیگر مثل سابق فشار نمی آوردند که به محض تمام شدن تقسیم غذا دیگ ها را شسته و آماده به زیر بند ببریم ولی مهمتر از همه تعویض حاج رضای لات و عوضی، مسئول آسایشگاه بود که به جای دیگری منتقل شد، این پیروزی بزرگی محسوب می شد که نصیب ما شده بود!

وقتی این خبرها را شنیدیم خیلی خوشحال شدیم که توانسته بودیم رژیم را وادار به عقب نشینی کنیم و به خواسته هایمان جامه عمل بپوشانیم، مسئول جدید آسایشگاه یک حاجی دیگر بود که من شناخت چندانی از او نداشتم و در طی مدتی که بر سر کار بود برای بچه ها پاپیچ درست نکرد، بعد از دیدن بچه ها به کلی فراموش کرده بودم که به دورنمای شهر نگاهی بیندازم و بنا بر این رفتم بالای پنجره راهرو و نگاهی به شهر انداختم، اگر چه شکل ظاهر آن در روز و شب متفاوت بود ولی همیشه از دیدن آن لذت می بردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز بعد از ظهر که در هواخوری باز شد برای قدم زدن رفتم پائین و شروع کردم داخل حیاط به دور زدن و در همان چند دور اول یکی از دوستانم مرا از داخل راهرو صدا کرد و سؤالی از من داشت که رفتم جلوی پله ها و سؤالش را جواب دادم و چند قدمی دور نشده بودم که متوجه شدم یک نفر دارد مرا صدا می کند، صدا برایم آشنا بود و زود او را شناختم، صدای قاسم بود و از شنیدن آن خیلی تعجب کردم، سرم را به سمت اتاق های بند طبقه اول برگرداندم و سر و کله قاسم را در آنجا دیدم و سعی کردیم آرام و محتاطانه با یکدیگر حرف بزنیم، بعد از یک احوالپرسی نصفه نیمه قاسم خیلی زود رفت سر اصل مطلب که از بچه ها شنیده است مرا به انفرادی فرستاده اند، جواب دادم: "درست است و همین پریروز برگشتم!" ادامه داد: "زندانبان تو را اینجا هم راحت نمی گذاره و دست از سرت برنمی داره!" - جدا درست گفتی و همان طور که می بینی دست بردار نیستند! قاسم از این که متوجه شده بود که برای من چیز خاصی پیش نیامده و همچنان مثل گذشته هستم خوشحال به نظر می آمد، پرسیدم: "وضعیت انتقال تو چی شد؟" - در جریان است و به همین خاطر مرا به اوین آورده اند!

سراغ بچه های کرجی را گرفتم و پاسخ داد: "خوب هستند و برخی از آنها آزاد شده اند." سراغ انوشیروان یکی از دوستان قدیمیم را گرفتم و گفت: "او را فرستاده بودند برای تجدید بازجوئی و اتهامات جدیدی به او زده بودند ولی تا این اواخر حکمی نگرفته بود!" او ادامه داد: "انوشیروان حالش خوب است و جزو ملی کش ها دارد حبسش را می کشد!" از قاسم پرسیدم: "شخصی به اسم مرتضی، همانی که در بند عمومی قزلحصار تا حدودی تعادل روانی خودش را از دست داده بود آیا هنوز در اتاق شماست‌؟" - می دانم چه کسی را می گوئی، او را هفته پیش از اینجا بردند! "برای آزادی بوده یا چیز دیگر؟" - نمی دانم!

پیش از آن که سر و کله پاسداری پیدا بشود از یکدیگر خداحافظی کردیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک هفته ای از آمدنم به بند نگذشته بود که یک روز بعد از ظهر اسم مرا خواندند و گفتند: "بیا جلوی در بایست!" لباس هایم را عوض کردم و چشمبندم را برداشتم و رفتم زیرهشت، پاسدار مرا برد بیرون و رفتم جائی که پیش از وقت آنجا را ندیده بودم، مقابل دری مرا نگه داشت و گفت: "همین جا بایست!" حدود یک ساعت در راهرو ایستادم و بعد نوبت من شد و مرا به داخل بردند، چشمبندم را برداشتم و سه نفر را داخل اتاق دیدم، فرد ریشوئی با لباس معمولی پشت میز نشسته بود و دو نفر مرد ریشوی دیگر هم در دو سوی اتاق مشغول انجام کارهائی در پشت میزهای تحریرشان بودند، شخصی که روبروی من نشسته بود اسم و مشخصاتم را پرسید و با ورقه ای که در مقابلش قرار داشت مقایسه کرد، گفت: "تو را به این منظور آورده ایم اینجا تا ببینیم آیا حاضر به مصاحبه هستی یا نه؟" - نه!

برای او دلایل خودم را بازگو کردم ولی حرف هائی که برای این طرف می زدم به مغزش نمی رفت و خیلی راحت و آسوده می گفت: "مصاحبه کن و برو بیرون پیش مادر و خانواده ات!" - من نه تنها حکمم را تمام کرده ام بلکه بیشتر از آن هم کشیده ام و چرا آزادم نمی کنید؟ "این شرط آزادی است که از جانب دادستانی گذاشته شده است!" - من هم حکمم را کشیده ام و چرا بایستی مصاحبه کنم؟ "حالا برگرد داخل بند و فکرهایت را بکن و باز چند روز دیگر صدایت می کنم!" از کنار میزش بلند شدم و پیش از خارج شدن از اتاق چشمبندم را زدم و آمدم توی راهرو ایستادم بعد پاسداری آمد و مرا به سالن سه برگرداند، بچه ها جویای این بودند که کجا رفته بودم، گفتم: "رفته بودم به اتاق آزادی!" و گفتگوهای رد و بدل شده را برای آنها بازگو کردم و بعد داخل راهرو شروع به قدم زدن کردم.

بعضی از دوستانم گفتند که در همین اواخر شنیده شده که برخی از بچه ها را همین طوری صدا کرده اند و بعد هم شرط آزادی را تنزل داده اند و به زندانی گفته اند: "آیا حاضری مصاحبه کنی؟" وقتی او نپذیرفته بعد از آن به او گفته اند: "آیا حاضری زیر کاغذ کتبی دادستانی را امضا کنی؟" عده ای آن را پذیرفته اند و برخی دیگر نه! دوستم گفت ممکن است تو را هم صدا کنند و در همین رابطه نظرت را بخواهند، پرسیدم: "آیا بچه هائی که از بند خودمان آزاد شده اند در همین رابطه بوده است؟" جواب مثبت داد و از قرار معلوم خیلی ها آن موضع سفت و سختی که در مقابل مصاحبه گرفته بودند را دیگر در مقابل این قضیه به آن صورت نشان نداده بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز بعد پاسدار اسمم را خواند و گفت: "بیا جلوی در!" بعد مرا به مقابل در اتاقی در راهرو برد و گفت: "همین جا بایست!" این بار برخلاف دفعه پیش زیاد منتظر نشدم، در داخل اتاق چشمبندم را برداشتم و رفتم روی صندلی روبروی همان حاجی قبلی نشستم، حاجی گفت: "می خواهی آزاد شوی؟" - بله، چرا که نه! "این شرطی است که دادستانی گذاشته و اگر آن را بپذیری آزاد خواهی شد!" در همین رابطه ادامه داد: "ما می خواهیم شما به جامعه برگردید و دوست نداریم که در زندان بمانید!" در پایان گفتگو‌ها وقتی حاجی دید مصاحبه نمی کنم گفت: "حاضری سازمان ها را به صورت کتبی رد کنی؟" - منظور شما چیست؟ "این به عنوان شرط آزادی تو محسوب می شود، اگر این کار را انجام بدهی آزاد خواهی شد!" گرچه این برگه کتبی هم مورد تأیید من نبود ولی چاره دیگری هم نداشتم!" به حاجی گفتم: "آن را قبول می کنم!" - اگر می پذیری باید صبر کنی تا دوباره صدایت کنند، این بار می روی به اتاق آزادی برای پر کردن آن ورقه!

روی میز به دنبال خودکارش گشت و بعد از پیدا کردن آن چیزی روی تکه کاغذی که در برابرش بود یادداشت کرد و بعد به من گفت: "می توانی بروی!" از روی صندلی بلند شدم و چشمبندم را زدم و رفتم بیرون و کمی بعد پاسداری آمد و مرا به بند برگرداند، بچه ها پرسیدند: "کجا بودی؟" من همه چیز را برای آنها شرح دادم و دوستان گفتند: "اگر این طور باشد پس تو داری آزاد می شوی!" گفتم: "باید منتظر شد و دید!" همان روز چند نفر از دوستان با امضا کردن برگه کتبی دادستانی آزاد شدند!

آزادی

چند روز بعد مرا از زیرهشت خواستند، آماده شدم و رفتم جلوی در، پاسدار من و تعداد دیگری را با مینی بوس برد به طرف ساختمان مرکزی، آنجا در انتهای راهروی یکی از طبقات پاسدار به ما گفت: "همین جا بایستید!" یک ساعت بعد ‌شخصی اسم مرا صدا کرد و برد داخل اتاق آزادی، چشمبندم را برداشتم و روی صندلی نشستم، در گوشه ای از اتاق میز تحریری قرار داشت و در پشت آن قفسه ای به دیوار نصب شده بود که روی آن پوشه هائی گذاشته بودند، متصدی اتاق آزادی شروع کرد به صحبت کردن از این زاویه که گویا او و دیگر هم مسلکانش از من طلبکار هستند! او همان طور که پوشه ای که در دست داشت را مطالعه می کرد جلوی من آمد و گفت: "چرا برای آزادیت مصاحبه نکردی؟ حکم تو اعدام بوده است!" چیزی نگفتم، او دوباره گفته اش را تکرار کرد، به او گفتم: "این حکم مال سال ۱۳۶٠ بوده و در آن برهه هم شرایط طور دیگری بوده است، در ضمن من هم بد زمانی دادگاهی شده بودم!" متصدی گفت: "تو در زندان نیز پرونده خوبی نداشتی!" - چرا؟ مگر چه کردم؟ "یعنی خودت نمی دانی؟" - نه!

او همچنان که مشغول صحبت بود پرونده مرا ورق می زد و به برگه های آن نگاه می کرد، ادامه داد که این پرونده ضخیم فقط مال تو است! اول فکر کردم شاید چند تائی از صفحات داخل آن مربوط به من باشد چون هیچ به یاد نمی آوردم که چنین پرونده ای داشته باشم، کمی با شک و تردید به آن نگاه کردم و آن شخص متوجه شد و گفت: "اگر باور نداری بیا خودت نگاه کن!" او با پوشه ای که در دستش بود از آن طرف اتاق آمد روبروی من و پرونده را باز کرد و گفت: "خودت ببین!" و مشغول ورق زدن برگه های آن شد، از صفحه اول شروع کرد و تمام صفحات را نشانم داد تا مبادا فکر کنم دروغ می گوید، هیچ باورم نمی شد آنها گزارش هائی بودند که بر ضد من نوشته شده بودند، در بالای هر کدام از صفحات تاریخ زده شده بود و اسم و مشخصات مرا قید کرده بودند و زیر موضوع گزارش را هم خط کشیده بودند، در انتهای متن نیز اسم شخصی بود که آن گزارش را نوشته بود، در وهله اول فکر کردم شاید بیشتر این گزارش ها را فقط چند نفر نوشته باشند ولی این طور نبود!

گویا فرد متصدی متوجه افکارم شده بود و به همین خاطر شروع به ورق زدن تعدادی از آنها کرد! روی یکی از آنها اسم حسین بازرگان، روی برگه بعدی اسم مجتبی میرحیدری و روی گزارش دیگر اسم سعید صادق صمیمی و همین طور تعداد زیادی از اسامی به چشم می خوردند، چون حجم صفحات زیاد بود بقیه را به طور گذرا که فقط بتوانم همه شان را ببینم نشانم داد و نمی شد به طور دقیق تشخیص داد نویسنده آن گزارش ها چه کسانی بوده اند، مثل این که برای او متن گزارش ها جالب بودند چون که شروع کرده بود به خواندن بعضی از آنها و نگاه کردن به اسم توابینی که گزارش ها را نوشته بودند، بعد مثل این که پرونده ام طول کشیده باشد و او از کارهای دیگرش عقب مانده باشد رفت به طرف میز کارش و ورقه ای را آورد، کاغذ را در مقابل من گذاشت و گفت: "این برگه را کامل کن!" شروع به خواندن متن کردم، در برگه قید شده بود که همه سازمان های فعال سیاسی در ایران را باید رد می کردم! مشخصاتم را نوشتم و در انتها آن را امضا کردم، سعی کردم امضایم درست شبیه همانی باشد که در روزهای اول دستگیریم کرده بودم!

از او پرسیدم: "بقیه کار به چه صورت خواهد بود و خانواده ام چگونه باخبر خواهند شد؟" - ما سعی می کنیم از طریق تلفن یا نامه با خانواده شما تماس بگیریم! "برای آزادی چه چیزهائی لازم هستند؟" - سند خانه یا مغازه و در کنار آن ممکن است ضامن هم از خانواده ات خواسته شود، در آن صورت آنها باید یک ضامن معتبر، به طور مثال یک شاغل یا کارمند اداره با خود بیاورند! پیش خودم فکر کردم خانواده ام چگونه باید این چیزها را پیدا کنند و برای آنها بیاورند؟ پیش از بیرون آمدن از دفتر گفت: "اگر با خانواده ات ملاقات داشتی این مورد را به آنها یادآوری کن!" بعد ادامه داد: "اگر می توانی خودت برو پائین!" - سعی می کنم! بعد چشمبندم را کمی بالاتر زدم تا بتوانم دید بهتری داشته باشم، راحت رفتم به ایستگاه مینی بوس ها و سپس از آنجا به آسایشگاه برگشتم، بعد از ورود بچه ها طبق معمول با دیدنم جویای این بودند که کجا رفته بودم، تمام صحبت های رد و بدل شده را به آنها گفتم و بعد از شنیدن حرف هایم بچه ها گفتند: "پس بیا خداحافظی کنیم!" بیشتر دوستان طبقه خودمان و طبقه بالائی فهمیده بودند که آزادی من نزدیک است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز ملاقات فرا رسید و من با اشتیاق منتظر چنین لحظه ای بودم، اسم من و عده ای دیگر را خواندند و گفتند که آماده شویم، با چشمبند رفتیم جلوی در و لحظه ای بعد پاسدار آمد و همه ما را برد بیرون و از آنجا هم رفتیم به سالن ملاقات، با شماره ای که پاسدار می خواند می رفتیم روی صندلی مخصوص خود می نشستیم، مادرم در انبوه خانواده ها بود و پس از ورود در آن سوی شیشه روبرویم نشست، بعد از سلام و احوالپرسی اولیه زودتر از او شروع به سخن گفتن کردم تا بتوانم او را در جریان اوضاع و احوال خودم و چیزهائی که اتفاق افتاده بودند قرار بدهم، به او گفتم: "مرا به اتاق آزادی برده اند!" و دنباله ماجرا را برایش تعریف کردم، از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد، از او پرسیدم: "آیا شما را در جریان کار من قرار داده اند؟" گفت: "نه!" به او سفارش کردم که دیگر منتظر دادستانی نشود و خودش به همراه خانواده دنبال کار را بگیرند، مادرم جواب داد به طور حتم این کار را خواهد کرد، پیش از پایان وقت هر دو ابراز امیدواری کردیم که هر چه زودتر در بیرون از زندان همدیگر را ببینیم و بدین ترتیب آخرین ملاقات خود را در زندان اوین به پایان رساندم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چون نمی دانستم چه مدت دیگری در کنار دوستانم هستم به همین خاطر سعی می کردم که بیشترین استفاده را از بودن در کنار و جمع آنها ببرم، از طرف دیگر مادرم بعد از ملاقات به دنبال کارهایم رفته بود تا تعهدات مورد نیاز را فراهم کند و مسئول ذیربط در امور آزادی از مادرم سند خانه و یک ضامن معتبر خواسته بود، مادرم در پاسخ گفته بود: "ما تازه به این محل رفتیم و کسی را به آن صورت نمی شناسیم!" و گویا مسئول مربوطه تنها به سند خانه اکتفا کرده بود، خانواده ام نیز در اسرع وقت مدارک لازم را به همراه سند خانه در اختیار مقامات مربوطه می گذارند تا هر چه زودتر در مورد آزادی من اقدام گردد، آنها به مادرم گفته بودند که فرزند شما را فردا آزاد خواهیم کرد و بنا بر این شما باید در محلی که مقابل شهر بازی است منتظر او باشید، در واقع آنجا مکانی بود که هر بار خانواده ها را برای بردن به زندان اوین و ملاقات فرزندانشان سوار مینی بوس می کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در روز موعود پیش از ظهر اسمم را خواندند و گفتند: "با کلیه وسایل حاضر باش!" داخل حیاط بودم که بچه ها این خبر را به من دادند و هنگامی که مشغول جمع کردن وسایلم بودم با دوستانم خداحافظی می کردم و تنها وسائلی را که با خود برداشتم لباس هائی بودند که می پوشیدم و خیلی مختصر و مفید بودند و در یک ساک کوچک و سبک جا شدند، ساعتم را فراموش کرده بودم که آن را هم به رسم یادگار به یکی از دوستانم دادم و این بار راحت تر و سبکبالتر ساک کوچکم را برداشتم و آمدم داخل راهرو و روبوسی ها و خداحافظی همین طور ادامه داشتند، در راهرو دوستانم اطرافم را گرفته بودند و داشتیم گپ می زدیم و حرف هائی از گذشته و حال و آینده می گفتیم و می خندیدیم تا این که پاسدار آمد و دوباره اسم مرا صدا کرد و به این ترتیب از در بند خارج شدم و بعد پاسدار مرا در راهرو روی یکی از صندلی ها نشاند، چند تا پاسدار بین سالن ها و دفتر کارشان در رفت و آمد بودند و یکی از آنها رو کرد به من و گفت: "بله، شما اینجا برای ما شیر شده بودید و هر کاری که می خواستید می کردید، حالا صبر کن بروی بیرون ببینی که مردم چه به سر شما خواهند آورد!"

در وهله اول فکر نمی کردم که پاسدار چنین حرفی را زده باشد و بعد تصور کردم شاید او افراد دیگری را مخاطب خودش قرار داده باشد، نگاهی به اطرافم انداختم اما کسی در آن نزدیکی نبود، سرم را کمی بلندتر کردم و به اطراف نگاهی انداختم و چند جفت پا در گوشه و کنار دیده می شدند، پیش خودم گفتم شاید مخاطب پاسدار من نیستم ولی این طور به نظر نمی رسید چرا که کس دیگری همزمان با من از بند ما آزاد نشده بود، ممکن بود ضمن صحبت هایش چیزی را به صورت عمومی گفته باشد ولی روی سخنش من بودم! از این بابت ناراحت بود و همه اش پشت سر هم حرف می زد و غرغر می کرد! به خاطر فاصله داشتن از من و راه رفتنش داخل راهرو نمی توانستم تمام حرف های او را به طور کامل بفهمم، او بر علیه زندانیان حرف می زد و از این که من و دیگران آزاد می شدیم گویا چندان دل خوشی نداشت! نمی دانم چرا ما را از آسایشگاه نمی بردند و دیگر خیلی وقت بود آنجا نشسته بودیم!

بعد از گذشت یک ساعت به ما گفتند سوار مینی بوس شوید و راننده به راه افتاد، در آخرین ایستگاه پیاده شدیم و بعد یکی از پاسدارها گفت: "تو دنبال من بیا !" وارد ساختمانی در همان نزدیکی شدیم و به من گفت: "برو روی آن نیمکت بشین!" و بعد خودش آنجا را ترک کرد، یک نفر از کنارم گذشت و گفت: "بلند شو!" نیم خیز شده بودم که خیلی زود گفت: "بشین!" آن قدر آنجا نشستم که بوی غذا به مشامم خورد و فهمیدم دارند ناهار می خورند و با این که من هم گرسنه بودم ولی کسی به سراغم نیامد! ساعتی بعد شخصی آمد و مرا به مقابل پیشخوان دفتر کارش راهنمائی کرد و اسم و مشخصاتم را پرسید و آنها را با دفتری که در مقابلش بود مطابقت داد و بعد خودش مرا از ساختمان بیرون برد و به یکی از پاسدارها سپرد و او هم به نوبه خود مرا به کنار مینی بوسی راهنمائی کرد و بعد گفت: "سوار شو!" زیرچشمی دیدم عده ای در مینی بوس نشسته اند، مدتی در آنجا معطل شدیم تا این که مینی بوس به راه افتاد و کمی که جلو‌تر رفتیم راننده دوباره ایستاد و شخصی وارد مینی بوس شد و شروع به شمارش افراد کرد.

مدت کوتاهی هم در آنجا معطل شدیم تا این که راننده به راه افتاد، این بار جلوی در بزرگ آهنی زندان و در کنار اتاقک نگهبانی ایستادیم و همگی پیاده شدیم و رفتیم داخل اتاقک نگهبانی و سپس چشمبندمان را در گوشه ای نهادیم و از در دیگر خارج شدیم، در بیرون از زندان خورشید می درخشید و گرمای مطبوع و لذتبخشی داشت، در آن طرف پیاده رو یک مینی بوس دیگر منتظر ایستاده بود و به همه گفتند که سوار شوید و بعد راننده به راه افتاد و هیچ باورم نمی شد که دارم آزاد می شوم! همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت و پیش خودم فکر می کردم آیا خانواده ام از این مسأله باخبرند؟ مینی بوس مسیر ده درکه و محلی را که خانواده ها در آنجا منتظر بودند را طی می کرد، ناباورانه این بود که هیچ چیز به نظر نمی آمد چندان تغییری کرده باشد و انگار همین دیروز بود که از این مسیر گذشته بودم، سر چهارراه اتوبان و ده درکه مینی بوس ایستاد ولی من تمام حواسم متوجه اطراف بود تا بتوانم خانواده ام را ببینم که ناگهان در پیاده رو مادرم را دیدم که در کنار آقائی ایستاده است.

من کنار پنجره بودم که آن آقا متوجهم شد و مرا با دست به مادرم نشان داد و مادرم زود رفت داخل محوطه و منتظر شد، وقتی که مینی بوس وارد توقفگاه شد ما خیلی زود از آن پیاده شدیم، خانواده ها به طرف ما آمدند و عزیزان خود را در آغوش گرفتند و من هم با شوق خودم را به مادرم رساندم و او را در آغوش کشیدم و بوسیدمش، نمی خواستم زیاد مسأله را بزرگ کنم و بی خودی او را دچار هیجان کنم و بنا بر این سعی کردم خیلی عادی با قضیه برخورد کنم، بعد از مادرم با آقائی که همراه او آمده بود روبوسی کردم و همین طوری که در کنار مادرم راه می رفتم پیش خودم فکر می کردم و از مادرم آهسته پرسیدم: "این شخص دیگر کیست؟" - چه کسی را می گویی؟ "همین شخصی که همراه ماست." - او را می گویی؟ - بله! "برادرت است! یعنی او را نمی شناسی؟" - نه!

مادرم این حرف را بلند گفت و برادرم آن را شنید و من دوباره برگشتم به طرف او و همدیگر را در آغوش گرفتیم برایم ناباورانه بود که نتوانسته بودم او را بشناسم، وقتی که مرا بازداشت کرده بودند او نوجوانی بیش نبود ولی حالا رشد کرده بود و برای خودش مردی کامل شده بود، پیش خودم از این بابت خجالت کشیدم و مادرم پیشنهاد کرد برویم آن طرف خیابان و وسیله نقلیه ای بگیریم و به سمت خانه برویم، پرسیدم: "خانه جدید‌مان کجاست؟" نشانی را دادند و کمی فکر کردم ولی متوجه آن نشدم، چون مسیر سرراست نبود مجبور شدیم ماشین شخصی بگیریم که ما را تا ایستگاه اتوبوس برساند و بقیه راه را هم با اتوبوس رفتیم، هنگام پیاده شدن مادرم گفت: "اینجا محله ماست!" و بعد هم وارد کوچه ای شدیم و در مقابل دری ایستادیم و از آنجا هم به طبقه و منزل خودمان رفتیم.

اسامی اعدام شدگان

افراد نام برده شده از یک تا نه جزو همان بیست نفری بودند که به اتهام زدن تشکیلات داخل زندان همراه من و عده ای دیگر به اوین فرستاده شدند و یازده نفر از ما را به قزلحصار برگرداندند و بقیه را تیرباران کردند:

یک - داریوش یزدانیار - سازمان پیکار - بهمن ١٣۶٠

دو - سعید جاوید - سازمان پیکار - بهمن ١٣۶٠

سه - حسین حسینی - سازمان پیکار - بهمن ١٣۶٠

چهار - محمدشاه ..... - سازمان پیکار - بهمن ١٣۶٠

پنج - سعید پسندیده - سازمان پیکار - بهمن ١٣۶٠

شش - جمشید رستمی - سازمان پیکار - بهمن ١٣۶٠

هفت - امید قریب - گروه پیوند (پیکار) - بهمن ١٣۶٠

هشت - غلامرضا بهروان - وحدت انقلابی (پیکار) - بهمن ١٣۶٠

نه - مهدی بخشایش - اتحاد مبارزان کمونیست - بهمن ١٣۶٠

ده - فیروز الوندی - راه کارگر (خودکشی) - سال ١٣۶٤

بعد از آزادی

در این قسمت راجع به رویدادهای پس از آزادی از زندان می نویسم و خواننده مشاهده خواهد کرد که رخدادهای بیرون از زندان برای من دست کمی از حوادث دوران حبس نداشته اند! هر کاری که انجام می دادم تمامی بار گذشته را به همراه خود داشت و دو چندان بر شانه های خسته ام فشار می آورد، اولین باری بود که به این خانه پا می گذاشتم و در واقع هنگامی که در زندان بودم خانواده ام به اینجا نقل مکان کرده بودند.

اینجا خانه ای بود متوسط با اتاق خواب و پذیرائی زیبا که برای من تازه و دلباز می نمود، در هنگام ورود به ساختمان و رفتن به داخل منزل احساس می کردم دارم روی هوا راه می روم و وجود خودم را در آن اتاق نمی توانستم باور کنم! این قضیه به این معنی نبود که در آن خانه حضور ندارم بلکه بیشتر از این بابت بود که هرگز باور نداشتم آزادی خود را ببینم و ناباورانه به این سو و آن سوی اتاق می رفتم و به اطراف ساختمان نگاه می کردم، احساس خیلی خوبی از حضور مجدد در کانون گرم خانواده داشتم، مشتاقانه با مادرم صحبت می کردم و همچنین با برادرم که تا یک ساعت پیش شخصی بیگانه برایم محسوب می شد! به صورت او می نگریستم و با تصویری که در ذهن داشتم مقایسه می کردم و همه باهم جور درمی آمد ولی در تعجب بودم که نتوانسته بودم او را به جا بیاورم و بشناسم، مادرم توضیحات مختصر و مفیدی در مورد خرید منزل جدید و چگونگی اسباب کشی به من داد و از جمله این که محله قبلیمان مورد حمله موشکی عراق قرار گرفته بود!

آن روز چشمانم در اطراف اتاق به دنبال دیگر اعضای خانواده می گشتند و منتظر بودم آنها را به طور غیر مترقبه ببینم، آنها چند سالی بود که از کشور خارج شده بودند ولی هنوز خاطره و یاد آنها در فضای خانه پراکنده بودند و من می توانستم آنها را با وجود گذشت سال ها هنوز به خوبی حس کنم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح روز بعد همگی زود از خواب بیدار شدیم و من از پشت پنجره به خیابان نگاهی انداختم، هوا دل انگیز، مطبوع و بهاری بود، قرار بود بعد از صرف صبحانه با بقیه خانواده تماس بگیریم و موضوع آزاد شدنم را به آنها اطلاع دهم، به شرکت مخابرات نزدیک محل سکونتمان رفتیم و بعد از یک ساعت معطلی توانستیم با آنها صحبت کنیم و این خبر خوب را به آنها بدهیم، بی اندازه خوشحال بودیم از این که بعد از مدت ها می توانستیم در آزادی با یکدیگر حرف بزنیم، ناگفته نماند که آنها از این که در جمع ما نبودند بسیار دلتنگ و ناراحت بودند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز بعد تا حدودی با اوضاع و احوال منطقه آشنا شدم، به مادرم گفتم: "می روم بیرون که به بعضی از دوستانم زنگ بزنم!" از کوچه گذشتم و رفتم به خیابان اصلی و به سمت پائین محله به راه افتادم، مدت زیادی نبود که راه می رفتم که ناگهان متوجه قیافه ای آشنا شدم ولی به روی خودم نیاوردم و در عرض پیاده رو از روبروی هم گذشتیم، درست تشخیص داده بودم، او یکی از پاسدارهای معروف اوین بود! قدی بلند داشت و اندامی متناسب، اسم او را شنیده بودم ولی نتوانستم آن را به یاد بیاورم، او به طور معمولی از کنارم گذشت و نگاهی دزدکی به صورتم انداخت و به راه خود ادامه داد! همان طور که راه می رفتم هر از گاهی نیز به بهانه های مختلف نگاهی به پشت سرم می انداختم، از تلفن زدن صرف نظر کردم و به پارک نزدیک محلمان رفتم، کمی در آنجا نشستم و از سکوت و آرامش لذت بردم.

متوجه شدم که آن پاسدار دورا‌دور مرا می پاید! او در زندان ریش بلندی داشت ولی در بیرون صورتش را اصلاح کرده بود و کت و شلوار مرتبی به تن داشت و شخص دیگری می نمود! نیم ساعتی در پارک ماندم و بعد به طرف خانه برگشتم، این مورد چند بار برایم رخ داد و برخلاف میل باطنیم تصمیم گرفتم تا از رفتن و دیدن خانواده های دوستان زندانیم صرف نظر کنم چون نمی خواستم مسأله خاصی برای آنها اتفاق بیفتد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی به همین منوال گذشتند و من و خانواده مشغول بازدید و رفتن به منزل خویشاوندان و آشنایان شدیم، همه آنها از دیدن دوباره من خوشحال بودند و تبریک می گفتند، در طی مدتی که سرم خلوت تر بود به دنبال کار نیز می گشتم ولی اوضاع چندان رضایت بخش نبود، تصمیم گرفتم نزد مهندسی بروم که پیشتر با او کار ‌کرده بودم، چند روز بعد نشانی کاظم را پیدا کردم و به سراغش رفتم، گفت: "خیلی وقت بود که از تو خبری نداشتم!" داستان را برایش تعریف کردم که برایم چه اتفاقی افتاده بود، راجع به کار با او صحبت کردم، کاظم گفت: "قرار است که کارگاه قبلی را دوباره باز کنند و اگر دوست داشته باشی می توانیم در آنجا نیز با یکدیگر کار کنیم!" پیش از جدا شدن از کاظم شماره تلفن او را گرفتم که باهم در تماس باشیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

موعد معرفی و امضا کردن فرا رسید و می بایستی به اوین می رفتم! چندان میل و رغبتی به این کار نداشتم، خانواده ام نگران بودند و می خواستند همراه من تا نزدیکی های ده درکه بیایند که من مانع آنها شدم، وقت تعین شده ساعت ده صبح بود، از کنار پاسدارهای مسلحی که در سر خیابان منتهی به اوین ایستاده بودند گذشتم، فکر می کنم حدس زده بودند که برای چه منظوری دارم به آنجا می روم چون از من چیزی نپرسیدند، در مقابل اتاقکی ایستادم، شخصی از من پرسید: "چه کار داری؟" پاسخ دادم برای چه منظور آمدم، اسمم را پرسید و آن را مطابقت کرد، بعد ورقه ای در مقابلم گذاشت و گفت: "مشخصات خودت را اینجا بنویس و پائینش را امضا کن!" پیش از برگشتن کاغذی به من داد که تاریخ معرفی که ده روز بعد بود روی آن نوشته شده بود، وقت ناهار به منزل رسیدم و به مادرم گفتم که پیش از نوروز یک بار دیگر برای معرفی کردن باید به اوین بروم، او از چگونگی رفت و برگشتم پرسید که گفتم چیز خاصی نبود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

طی روزهای بعد و پیش از نوبت دوم معرفی بیشتر وقتم را به صحبت کردن با خانواده بر سر موضوع های مختلف و دیدن خویشاوندان سپری کردم‌، در ضمن تماس خودم را با کاظم همچنان حفظ کرده بودم و او هر دفعه خبرهای بهتری در مورد احتمال باز شدن کارگاه به من می داد و امیدوار بود که در سال جدید بتوانیم کار خود را شروع کنیم، دوباره تاریخ معرفی کردن نزدیک شد و روز مقرر رسید، به اوین رفتم و کاغذ مربوطه را امضا کردم و برگشتم، نوبت بعدی روی کاغذ دو هفته بعد قید شده بود منتهی این بار باید به کمیته ای که نزدیکتر بود می رفتم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با فرا رسیدن نوروز خانه مان حال و هوای دیگری داشت و مادرم هم از روحیه بهتری نسبت به گذشته برخوردار بود، همگی در کنار سفره هفت سین در انتظار تحویل سال نشسته بودیم و خوشحال بودیم از این که می توانستیم بار دیگر همچون گذشته ها در آغاز سال جدید در کنار هم جمع باشیم، بعد از تحویل سال و روبوسی با مادرم او مقداری پول به ما داد که هدیه ای پر ارزش و گرانبها برای ما بود و ارزش مادی آن مطرح نبود، روز بعد در اولین فرصت به شرکت مخابرات رفتیم و با دیگر اعضای خانواده تماس گرفتیم، در دید و بازدید نوروزی که به منزل یکی از خویشاوندان رفته بودیم باخبر شدم که هنگام موشک باران تهران منزل یکی از اقوام مورد اصابت واقع شده و پدر خانواده را کشته است! چندی بعد موشکی به کوچه ای در پائین منزل یکی دیگر از خویشاوندان ما اصابت کرد که باعث شکسته شدن تمام شیشه های خانه آنها شده بود، ترکش انفجار به قدری قوی بوده که مادر خانواده را که در حیاط بوده از زمین بلند می کند و محکم به در کوچه می کوبد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز معرفی کردن رسیده بود و برادرم می خواست که مرا همراهی کند و در آن نزدیکی ها بایستد تا من از کمیته برگردم ولی به او گفتم ضرورتی ندارد، وقتی جلوی در کمیته رسیدم به نگهبان گفتم که برای چه منظور به آنجا آمده ام، مرا به طبقه دوم راهنمائی کرد و پیش از داخل شدنم گفت: "چشمبند پشت در را فراموش نکنی!" در طبقه دوم شخصی مرا به داخل اتاقی برد و روی صندلی نشاند، اسمم را پرسید و گفت: "چه روزی باید برای معرفی کردن می آمدی؟" - همین امروز! "اولین باری است که به اینجا می آیی؟" - بله!

کاغذ و خودکاری آورد و روی صندلی گذاشت و گفت: "مشخصات خودت را در آنجا بنویس و آن را امضا کن!" پیش از بیرون آمدنم دو نکته را یادآور شد و گفت: "اگر بخواهی از تهران خارج بشوی و یا نقل مکان کنی باید پیش از وقت به ما اطلاع بدهی!" همچنین قرار شد که هیجده روز بعد دوباره به همان جا برگردم، به منزل که رسیدم مادرم چشم انتظار بود تا ببیند کارها به چه صورت پیش رفته اند، موضوع را با او در میان گذاشتم تا کمی آرام گرفت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در یکی از روزهائی که برای خرید مایحتاج از خانه خارج شده بودم در پیاده رو متوجه شدم کسی مرا صدا می کند، هنگامی که سرم را برگرداندم یکی از دوستانم را در مقابل خود دیدم، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم، در ظاهر همه چیز خوب بود به خصوص این که هر دو آزاد بودیم، دوستم غلام دو سال زودتر از من آزاد شده بود، این خبر را در اوین شنیده بودم، از غلام سراغ بچه هائی را که زودتر از من آزاد شده بودند را گرفتم، از یکی از آنها به نام محمدرضا خبر داشت و ‌گفت که هر از گاهی از سیاهکل به تهران می آید و به او هم سر می زند، با این دوستم زیاد صحبت نکردم چون که متوجه شدم بچه محل هستیم و بعد می توانیم بیشتر همدیگر را ببینیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به این فکر افتادم که ورزشم را شروع کنم و بهترین کار این بود که به پارک نزدیک محله مان بروم که جای باصفائی بود و از هوای پاکیزه ای نیز برخوردار بود، هفته اول که به پارک رفتم یکی از دوستانم را در آنجا دیدم، رضا با شوخی و خنده مرا با لقبی که در زندان داشتم صدا‌ کرد، از او پرسیدم آیا این طرف ها زندگی می کند؟ "نه، به طور اتفاقی به این محله آمده ام!" کلی باهم گپ زدیم و رضا که نسبت به بقیه کم سن و سالتر بود پسر پرمهر و باصفائی بود، می گفت: "یکی از دوستان قدیمیم که از بچه های مجاهدین است پیشنهاد کرده که مرا به منطقه جنگی داخل خاک عراق ببرد!" - نظر خودت در این مورد چیست؟ "با این که مجاهدین اصرار زیادی می کنند ولی قصد رفتن با آنها را ندارم!" پیش از خداحافظی گفتم: "حواست جمع باشد که گام در راهی نگذاری که برایش برگشتی وجود نداشته باشد!"‌

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در روز تعیین شده به کمیته رفتم، کمیته چی اسمم را پرسید و بعد برگه ای را در مقابلم گذاشت و گفت که به این سؤال ها جواب بدهم، نگاهی به سؤال ها انداختم که غریب می نمودند! آیا کسی از زندانیان سابق را در بیرون زندان دیده ام یا نه؟ آیا با خانواده زندانیان در ارتباط هستی یا به صورت غیر مستقیم از آنها اطلاع داری؟ آیا در خیابان و اتوبوس شنیدی مردم پشت سر دولت بد بگویند؟ اگر شنیدی واکنش تو چه بوده؟ سؤال بعدی در مورد لطیفه هائی بود که مردم برای آخوندها و دولتمردان اسلامی درست کرده بودند که اگر چنین چیزی شنیدی آنها را بازگو کن! آیا با ما همکاری می کنی؟ اگر جواب مثبت است به چه شکل دوست داری این کار انجام بشود؟ من جواب منفی به همه سؤال ها دادم! کمیته چی کاغذ را برداشت و رفت، چند لحظه بعد کاغذ دیگری به من داد که تاریخ برگشت دوباره ام به کمیته را روی آن نوشته بود، به منزل که رسیدم خانواده را در جریان گذاشتم، آنها از شنیدن این گونه برخورد ناراحت شدند چرا که معلوم بود رژیم اسلامی به این سادگی ها دست بردار نیست و بازی دیگری را در بیرون از زندان به راه انداخته است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز با مادرم از بالای خیابان به طرف پائین محله مان می رفتیم، تصمیم گرفتیم عرض خیابان را رد شویم، بنا بر این رفتیم روی خط سفید ممتد ایستادیم، ماشینی از جلویمان گذشت و راننده نگاهی به ما انداخت و دستی تکان داد، دوستم محسن را شناختم، بعد از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم: "کی آزاد شدی؟" گفت که حدود دو سال پیش، او را به مادرم معرفی کردم و گفتم: "محسن برادر خانمی است که سرش را لای در آهنی زندان قزلحصار گذاشته بودند!" سراغ خواهرزاده و خانواده اش را گرفتم، پاسخ داد: "همگی خوب هستند!" از او جدا شدیم و به راه خودمان ادامه دادیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پیش از این که کارگاه باز شود و مشغول کار بشوم یک بار دیگر برای معرفی کردن خودم به کمیته رفتم، دوباره همان سؤال ها را پیش رویم گذاشتند و خواستند که به آنها پاسخ دهم، به تمام آنها جواب منفی دادم و از کمیته بیرون آمدم! در آخرین تماسی که با کاظم گرفتم خبر خوشحال کننده به من داد و گفت که کارگاه از هفته آینده باز می شود، او با رئیس کارگاه در مورد من صحبت کرده بود و قرار شد که با یکدیگر در آنجا کار کنیم، در مورد حقوقم پرسیدم و مبلغ در نظر گرفته شده را به من گفت که با یک حساب سرانگشتی دیدم بد نیست، از کاظم به خاطر زحماتش سپاسگزاری کردم.

کاظم به طور همزمان در دو کارگاه مختلف کار می کرد و روزها چند ساعتی در یکی بود و بعد به کارگاه دیگر سر می زد و مدتی که گذشت بیشتر کارها را به عهده من گذاشت، در طی ماه های بعد کاظم فقط چند بار در طول ماه به کارگاه می آمد تا رئیس کارگاه و دیگران او را ببینند و برایش غیبت رد نکنند، رئیس کارگاه و دیگر مهندسین از این کار کاظم چندان راضی و خشنود نبودند، بر طبق قانون شرکت کاظم وظیفه داشت روزانه هشت ساعت در آنجا کار کند وگرنه حقوقی شامل حال او نمی شد! در یکی از روزهای کاری وقتی وارد اتاقم شدم دیدم که دوست مهندسم ایرج به همراه چند کارگر فنی در آنجا ایستاده اند و دارند گپ می زنند، لازم به یادآوری که من و ایرج دفتر کار مشترکی داشتیم، چند لحظه بعد از ورودم یکی از کارگرها که فرد متین و پرکاری بود رو به من کرد و گفت: "دیروز کجا بودی؟ جای شما خالی بود، در محله ما تظاهرات بزرگی شده بود!" - به چه منظوری؟ "برای اعتراض به افزایش کرایه ماشین های سواری!"

گویا این تظاهرات ابعاد گسترده ای به خود می گیرد تا به آنجا که سپاه پاسداران کرج مجبور به مداخله می شود، در پایان مردم پیروزمندانه کرایه سواری ها را تقلیل می دهند، ناگفته نماند که من در مقایسه با مهندسین و کسانی که در دفتر کار می کردند رابطه خوبی با کارگران داشتم و به همین خاطر این دوست کارگر هم بدون این که از دیگران حسابی ببرد با من راحت صحبت می کرد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در طول سال ۱۳۶۶ حدود هر یک ماه و‌ نیم یک بار به کمیته می رفتم و خودم را معرفی می کردم و برمی گشتم، سؤال هائی که می شدند کم و بیش همان چیزهای تکراری گذشته بودند، مجموعه کارهای کمیته چی ها باعث شده بود که من چند باری برای رفتن و امضا کردن اعتراض کنم، قضیه را برایشان به این صورت عنوان کردم که شما می دانید که من شاغل هستم و هر دفعه نمی توانم نصف روز مرخصی بگیرم و به اینجا بیایم، در ضمن نمی دانم تا کی این کار ادامه پیدا خواهد کرد؟

کمیته چی در مورد سؤال اولم گفت: "خوب، مدت آمدن تو را به اینجا کمی طولانیتر می کنیم!" ولی در مورد سؤال دوم با عصبانیت برخورد کرد که یعنی به تو مربوط نیست! به همین دلیل برای امضا کردن نوبت بعدی مرا به مقر سپاه پاسداران که در آن حوالی بود فرستاد! صبح روز تعیین شده برای معرفی کردن خودم به آنجا رفتم، مرا با چشمبند از صبح تا بعد از ظهر سرپا در گوشه ا‌ی از حیاط نگه داشتند! از هر کس می پرسیدم: "چقدر باید آنجا بایستم؟" همه شان جواب سربالا می دادند! بعد کاغذی به من داده شد که برای نوبت بعدی معرفی به همان کمیته قبلی برگردم، در ضمن مدت قید شده کمتر از یک ماه بود و همه این ماجرا حالت تنبیهی داشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با نزدیک شدن ماه رمضان در محل کار از طرف فردی مذهبی که از طرف بنیاد مستضعفان انتصاب شده بود و همه به او حاجی می گفتند و در ضمن حسابدار شرکت نیز بود اعلامیه ای روی در و دیوار کارگاه زده شد که کسی حق تظاهر به روزه خواری کردن را ندارد! لازم به ذکر است که تمام کارگاه از رئیس گرفته تا کارگران همه از این شخص حساب می بردند و به همین خاطر حاجی از احترام به اصطلاح ویژه ای برخوردار بود! با فرا رسیدن رمضان دوست هم اتاقیم ایرج گفت: "اگر غذا آوردی مواظب باش که حاجی نبیند!" - به حاجی مربوط نیست که من می خواهم چه کار کنم!

او دنباله صحبت را نگرفت و از اتاق بیرون رفت تا سر و گوشی آب بدهد و ببیند بقیه چه کار می کنند، هنگام ناهار طبق معمول غذایم را گذاشتم روی چراغ و گرمش کردم و بعد هم مشغول خوردن آن شدم، نصفه های نهار بودم که ایرج وارد دفتر شد، گفت: "هیچکس توی کارگاه چیزی علنی نمی خوره به جز تو!" از من خواست که این کار را به صورت علنی انجام ندهم، نپذیرفتم! جان خودش را قسم خورد و از من خواهش کرد که به اتاق یکی از دوستان مشترکمان بروم، این کار را با دلخوری انجام دادم، او که متوجه برخوردم شده بود گفت که حتی رئیس کارگاه هم هیچ چی نخورده و از ترس پشت میز کارش نشسته! به ایرج گفتم که امروز این کار را به خاطر تو انجام می دهم ولی از فردا همین جا روبروی در می نشینم و ناهارم را می خورم تا ببینم حاجی چه می گوید!

از روز بعد ناهارم را در دفتر کارم می خوردم ولی بقیه افراد هر کدام به گوشه ای می خزیدند تا خبرچین ها و یا خود حاجی آنها را نبینند! چند روزی به همین منوال گذشت و یک روز هنگام غذا خوردن ایرج آمد داخل دفتر و گفت: "ببین، رئیس کارگاه و معاونش گرسنه اند، از من پرسیدند کجا می شود یک لقمه نان بخورند؟" او پاسخ داده بود که تنها در اتاق ما می شود چون فلانی راحت ناهارش را می خورد بدون این که از کسی واهمه ای داشته باشد! او همچنین اضافه کرده بود: "همین حالا بساط چای هم رو به راه است!" من پاسخ دادم: "چای آماده است ولی چیز زیادی برای خوردن نداریم!" - نگران آن نباش یکی از کارگرها را برای خرید بیرون فرستاده ایم! "آیا رئیس و آنها روی میز غذا می خورند؟" - نه! پشت میز و روی زمین مقوا می اندازیم که کسی ما را نبیند!

چندی بعد دیگران نیز شروع به خوردن ناهار خود به صورت علنی کردند و دیگر کسی زیاد به حاجی و مسائلی که ممکن بود پیش بیاورد فکر نمی کرد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با زبانه کشیدن شعله های جنگ و شدت گرفتن تلفات، دولت اقدام به بسیج و گردآوری نیروهای تازه نفس مردمی کرده بود، این قضیه دامنگیر شرکت ما نیز شد و از قرار معلوم می خواستند تعدادی از افراد کارگاه را به عنوان داوطلب راهی جبهه ها کنند! مسئول حضور و غیاب کارگاه همه کارکنان را جلوی دفتر اصلی جمع کرد و معاون کارگاه مقداری راجع به جنگ و حقوق و مزایایی که به داوطلبان رفتن به جبهه تعلق می گرفت صحبت کرد و بعد پرسید: "آیا کسی حاضر هست که به صورت داوطلب به جبهه برود؟" از میان جمع تنها یک نفر دست بلند کرد! دیدند این کافی نیست و گفتند فردا قرعه کشی می کنیم و اسم هر کس که انتخاب بشود باید به جبهه برود!

روز بعد قرعه کشی انجام شد و اولین قرعه به نام خود معاون کارگاه افتاد! در میان جمع همهمه شد و برای حفظ ظاهر معاون کارگاه آن را پذیرفت ولی دنباله قرعه کشی را به چند روز بعد موکول کردند، این بار مسئول حضور و غیاب کارگاه با شگرد دیگری وارد کارزار شد، کارگران را تنها گیر می آورد و به صورت تک به تک از آنها سؤال می کرد، بیشتر افراد کارگاه می گفتند چند ماه بعد به جبهه می روند، تعداد انگشت شماری هم از ترس گفتند: "حاضرند هفته آینده به جبهه بروند!" تنها من به صورت علنی گفتم به جبهه نمی روم و اشتیاقی هم به فراگیری اسلحه ندارم! دیگران مرا سرزنش می کردند که چرا این حرف را زدی و ممکن است برایت گران تمام بشود! مدتی بعد دوباره سر و کله مسئول حضور و غیاب پیدا شد، قرار شد نظر نهائی افراد پرسیده شود تا کسی نتواند زیر در رویی کند! برخلاف گذشته این بار همه نظر منفی خودشان را به او اعلام کردند و در نتیجه از تمام کارگاه تنها همان یک نفر به صورت داوطلب به جبهه فرستاده شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در هنگام موشک باران تهران خیلی وقت ها وضعیت قرمز از رسانه های گروهی اعلام نمی شد و مردم بی خبر می ماندند و در این حمله ها کشته می شدند! ما به دعوت یکی از دوستانم به نام آریا غروب ها به آپارتمان های مرتفع آنها می رفتیم و شب ها را در پارکینگ آنها به صبح می رساندیم و این شده بود کار هر شب ما و چندین خانواده دیگر! با شدت یافتن آتش جنگ دانشگاه ها نیز بسته شدند و از دانشجویان خواسته شد که به جبهه ها بپیوندند! برادرم که دانشجو بود هیچ گونه علاقه ای برای انجام این کار نداشت، خانواده هم چندان تمایلی نسبت به این قضیه نشان نمی داد به خصوص من! در ادامه موشک باران ها که دیگر بدون اعلام خبر قبلی و کشیدن آژیر صورت می گرفتند محله ما مورد حمله قرار گرفت و یکی از موشک ها در نزدیکی خانه ما اصابت کرد که در اثر انفجار آن اغلب شیشه های منزل ما شکسته شدند و دیوار خانه مان نیز ترک برداشت! بازار کار و از جمله کارگاه ما با ادامه موشک باران ها به حالت نیمه تعطیل درآمد!

نوروز ۱۳۶٧ را در زیر موشک باران ها برگزار کردیم، هیچکس تأمین جانی نداشت که در کوچه و خیابان راه برود و سرهای مردم به طرف آسمان بود تا خودشان بتوانند موشک ها را ردیابی کنند! بازار کار و از جمله کارگاه ما با ادامه موشک باران ها به حالت نیمه تعطیل درآمده بود، خیلی از مردم به شهرهای دور و نزدیک رفته بودند، دوستم آریا پیشنهاد کرد به ویلای یک از اقوام آنها که در شمال بود و خالی مانده بود برویم، فرصت خوبی بود که چند صباحی را در شمال بمانیم و از این رو چند روز بعد راهی گیلان شدیم، هوا دلپذیر بود و امواج دریا در طی روز همچون آوازی خوش آهنگ به گوش می رسیدند و شب هنگام آواز لالائی را در بسترمان زمزمه می کردند، در شمال به جای صدای آژیر و اصابت موشک و شکسته شدن در و پنجره ها آوای دل انگیز خزر و آرامش کوه و جنگل و نغمه پرنده های عاشق گوش را نوازش می دادند.

در طی چند هفته ای که در آنجا بودیم به شهرهای دور و نزدیک سفر کردیم، همین طور به چشمه آب گرم طبیعی شهسوار یا تنکابن که در یکی از روستاها واقع بود رفتیم، با تنی چند از دوستان دیگرمان که در شمال بودند تماس برقرار کردیم، عصر روز سیزده بدر در ساحل دریا مشغول قدم زدن بودم که چشمم به قطعه سنگ زیبائی افتاد که به طور طبیعی در یک طرف آن منظره جنگل در زمستان با چند درخت کاج نقش بسته بود و در طرف دیگر آن نقش گل سرخ زیبائی خودنمائی می کرد، آن را به دوستم آریا هدیه کردم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در روز مقرر برای معرفی کردن خود به کمیته رفتم، طبق معمول به سؤال ها جواب دادم و برگشتم، ناگفته نماند که در مورد خارج شدنم از تهران حرفی به آنها نزدم! همه چیز در کارگاه و برج های بیست و ‌پنج طبقه اش به خوبی پیش می رفت و من مقداری وقت اضافه می آوردم و یک روز رئیس کارگاه مرا احظار نمود و از من خواهش کرد که اوقات فراغتم را به آقای حمید که مسئول نظارت بر کارگران ساده و همچنین فنی بود کمک کنم، با کمی تعجب آن را پذیرفتم، همه می دانستند که من رابطه خوبی با دفتری ها نداشتم ولی سعی داشتم که با انجام کار پیشنهادی تجربه بیشتری کسب کنم، حمید در این زمینه بیست سال تجربه داشت ولی از آقای رئیس خواهش کرده بود که من با او همکاری کنم، در واقع دیگران می دانستند کاری که به من سپرده شود خیلی خوب پیش خواهد ‌رفت، نمونه بارزش هم کاظم بود که تمام کارها را به من محول کرده بود!

یک ماه بعد ایرج مرا صدا کرد و گفت که پیشنهاد کار برایت دارم و بعد ادامه داد که یک کارگاه نیمه تمام در خرم آباد هست که قرار است راه اندازی بشود، از قرار معلوم او را رئیس کارگاه آنجا کرده بودند، ایرج گفت که تا چند ماه دیگر کار ما در اینجا تمام خواهد شد و اگر دوست داشته باشی می توانی باهم به خرم آباد برویم و تو مسئول نظارت تمام کارگاه بشوی، گفتم که پیشنهاد خوبی است ولی اجازه بده کمی روی آن فکر کنم، موقعیت خوبی برایم پیش آمده بود اما شرایط من طوری نبود که بخواهم به او جواب مثبت بدهم، لازم به یادآوری است که ایرج از گذشته من آگاهی نداشت، بنا بر این ناچار بودم که برای او بهانه بیاورم که در مورد نظارت کارگاه چندان تجربه ای ندارم، گفت که نگران نباش خودم کمکت می کنم، به بهانه های مختلف از زیر بار جواب دادن طفره می رفتم ولی ایرج پافشاری می کرد و می گفت هر چقدر حقوق بخواهی به تو می دهم به اضافه بلیت هواپیما و خرج هتل و غیره، گفتم که صحبت من بر سر این چیزها نیست و مسأله این است که خانواده ام در تهران زندگی می کنند و نمی خواهم از آنها دور شوم، با دلخوری آن را پذیرفت ولی تا وقتی که در کارگاه بودیم او نتوانست فرد دلخواهش را پیدا کند و بنا بر این هر از گاهی اشاره ای در این مورد به من می کرد.

بعد از نوروز ۱۳۶٧ به خاطر اخباری که به گوش می رسیدند و جو عمومی جامعه که ملتهب بود زنگ خطری در وجودم به صدا درآمده بود، از طرف دیگر وضعیت سربازی برادرم خطری بود که هر لحظه امکان دستگیری او می رفت! در کنار اینها مسأله بیماری مادرم هم مطرح بود که نمی خواستیم فشار بی موردی به او وارد شود، تنها راه حل ممکن برای بیرون آمدن از این بن بست خارج شدن از کشور بود! در وهله اول سعی کردیم کارمان را از طریق قاچاقچی پیش ببریم ولی فرد قابل اطمینانی را پیدا نکردیم، تصمیم گرفتیم راجع به اروپا و ایالات متحده با یکی از اقواممان که تازه به ایران آمده بود مشورت کنیم که شهلا مقداری اطلاعات راجع به شرایط خارج از کشور در اختیار ما گذاشت.

در تدارک فرار

در آن هنگام چند مشغله فکری اساسی داشتیم که می بایست جداگانه آنها را حل می کردیم، در کنار آنها مسأله سند خانه هم بخشی از فکر و نیروی ما را به خودش اختصاص داده بود، من و مادرم در روزهای مختلف چند بار به اوین رفتیم تا شاید بتوانیم مسئولین زندان را متقاعد کنیم که سند خانه را آزاد کنند ولی میسر نشد! آنها هر دفعه به عناوین مختلف کارشکنی کرده و از زیر کار شانه خالی می کردند و دست آخر هم نتوانستیم آن را آزاد کنیم!

برای خارج شدن از کشور سعی کردیم بدون اتکا به کسی خودمان این کار را انجام دهیم. در این راستا شهلا و دوست دیگری گام کوچک ولی مهمی را برای ما برداشتند، در طی مدت کوتاهی توانستم کارهایم را به درستی به انتها برسانم تا بتوانم به صورت قانونی از مرز هوائی کشور خارج شوم، این بود حاصل همه تلاش ها و کوشش های چندین ماهه ام، این عمل در نوع خودش کم نظیر بود و ما کسی را سراغ نداشتیم که توانسته باشد این گونه و با این سرعت این کار را انجام بدهد، خوشبختانه برای تحویل گرفتن گذرنامه ام از اداره گذرنامه مسأله خاصی پیش نیامد و بعد از آن به سفارت پاکستان رفتیم و روادید یا ویزای دو هفته ای آنجا را با چند روز معطل شدن گرفتیم، قرار شد من اولین نفری باشم که ایران را ترک می کند و پس از این که به مقصد رسیدم تلفنی به مادرم خبر بدهم، از رفتن من کسی خبر نداشت و تمام کارها آن چنان فشرده و در مدت زمان کوتاهی انجام گرفته بودند که مجالی برای توضیح دادن به دیگران باقی نمانده بود، به همه چیز محتاطانه و با دید شک و تردید نگاه می کردیم تا این که قول و قرارها گذاشته شدند و روز رفتن فرا رسید!

به همراه خانواده ام به فرودگاه رفتیم، کمی زودتر به راه افتاده بودیم تا اگر چیز خاصی پیش آمد بهانه ای از پیش ساخته داشته باشیم، همه اش نگران این بودم تا پیش از پرواز چه اتفاقاتی خواهند افتاد و در این مورد مادرم بیشتر از ما بی تابی می کرد، با خانواده ام روبوسی کردم و از آنها جدا شدم و به طرف محلی رفتم که گذرنامه ها را تحویل می دادند ولی به دو چیز شک داشتم، اول این که مبادا تعقیب شده باشم و ردم را تا فرودگاه دنبال کرده باشند و بعد این که مبادا در هنگام تحویل گرفتن گذرنامه دستگیرم کنند! در مجموع همه چیز برایم خیلی سنگین بود و تمامی آن شش سال زندان را در جلوی چشمم مجسم می کرد و فکر این که دوباره بازداشت شوم فشار زیادی روی اعصاب و شانه هایم می آورد! با شک و تردید جلو رفتم و برگه خود را به یکی از کارمندانی که در پشت پیشخوان ایستاده بود دادم، نگاهی به اسمم انداخت و بعد پشتش را به من کرد، همه اش نگران کارهای او بودم تا ببینم آیا حرکت مشکوکی انجام می دهد یا نه؟

کارمند مربوطه دستش را به میان انبوه گذرنامه ها برد و یکی از آنها را بیرون کشید و روی پیشخوان گذاشت و من بدون عجله آن را برداشتم و بعد به اطراف نگاه کردم و خیلی خوشحال شدم، می دانستم مادرم دارد لحظه شماری می کند و از دور با ایماء و اشاره به آنها گفتم گذرنامه ام را گرفتم! از دریافت این خبر خوشحال شدند و به آنها گفتم که باید بروم و چمدانم را تحویل بدهم، به طرف محل گمرکی به راه افتادم و در بین راه متوجه مأموران امنیتی فرودگاه شدم که با لباس های مخصوص در گوشه و کنار ایستاده اند و چهارچشمی همه را زیر نظر دارند! در صف انتظار پشت سر دو نفر دیگر ایستاده بودم و خواستم رادیوئی که در دست گرفته بودم را داخل چمدان بگذارم، قسمتی از زیپ چمدان را باز کردم تا بتوانم رادیو را در آنجا قرار بدهم که متوجه شدم یکی از مأموران امنیتی بالای سرم ایستاده است و به من گفت: "اجازه نداری در این محل چیزی را داخل چمدان بگذاری!" - این مهم نیست و من هم هنوز این کار را انجام نداده ام، خود شما هم شاهد هستید و همین حالا جلوی چشمان خودت زیپ چمدان را دوباره می بندم! مأمور امنیتی گفت: "این کار خلاف است!"

او از من خواست که گذرنامه ام را به او نشان بدهم، گذرنامه را به او تحویل دادم و پس از نگاهی به آن از من خواست که همراهش بروم! خیلی احساس بدی داشتم و سختی های زندان و فشارهای گذشته در جلو نظرم مجسم شده بودند و نمی دانستم چه کار باید بکنم، آیا همراه او بروم یا نه؟ شاید فرار کردن بهترین فکر بود ولی در هر صورت سعی کردم به خودم مسلط باشم و ببینم چه پیش خواهد آمد، کمی آن طرفتر پاسدار پرسید: "آیا مدرک دیگری همراه داری؟" شناسنامه ام را درآوردم و به او نشان دادم ولی با این وجود دست بردار نبود و گفت: "دنبال من بیا !" - ولی من پرواز دارم و نمی خواهم آن را از دست بدهم! "نگران آن نباش و با من بیا !" پاسدار جلوتر به راه افتاد و من هم از پشت سر به دنبالش می رفتم، ما درست از جلوی چشمان خانواده ام رد شدیم و مادر و برادرم متوجه موضوع شدند و نمی دانستند که چرا این مسأله به وجود آمده است! پاسدار همان طور که پیشاپیش می رفت خیلی مواظب اطراف خودش هم بود، آدمی عوضی و کینه ای به نظر می رسید و هیچ گونه رفتار انسانی در او مشاهده نمی شد!

وارد راهرویی شدیم و از آنجا هم به طرف دفتری که تنها یک صندلی در آنجا قرار داشت رفتیم و گفت: "روی آن صندلی بنشین!" کمی که گذشت دو نفر افراد رده بالا با لباس شخصی وارد شدند و اسم و مشخصاتم را پرسیدند و گذرنامه را به دقت نگاه کردند، من هم شناسنامه ام را نشان آنها دادم و بعد یکیشان عکس گذرنامه را با صورتم مقایسه کرد، در آن هنگام فکر می کردم کوه بزرگی روی شانه هایم سنگینی می کند و همه چیز برایم بسیار سخت و سنگین بودند! نگاه ها، حرف ها، سؤال ها، ثانیه ها و خلاصه حضورم در آن مکان و به ویژه چشم انتظار بودن و نگرانی خانواده ام، بعد از مدتی یکی از آنها گفت: "می توانی بروی!" وسایلم را برداشتم و به طرف گمرک به راه افتادم، در بین راه مادر و برادرم را دیدم و با خنده به آنها اشاره کردم که چیز خاصی نبوده و بعد به راه خودم ادامه دادم تا مبادا از پرواز جا بمانم، پاسداری که مرا توقیف کرده بود در بین راه راجع به کارم پرسید و نشانی منزلم را گرفت و گفت: "فکر نمی کنم که تو شغلت ..... باشد و به نظر می رسد تو مهندس باشی و می خواهی از این کشور فرار کنی و فکر نکن که ما نمی فهمیم!" در جواب گفتم: "این حرف ها نیست و تو اشتباه می کنی!"

توی دلم ‌گفتم اگر می توانستی هیچ وقت آزادم نمی گذاشتی و اگر یکی از مدارکم ناقص بود باید یک راست به زندان اوین می رفتم و بعد هم تیرباران می شدم! کمی بعد به آرامی و خونسردی از او جدا شدم، به طرف محلی که چمدان ها را می گرفتند رفتم و در بین راه همه اش با خودم می گفتم: "ایکاش اصرار برادرم را برای همراه بردن رادیو نمی پذیرفتم!" وارد اتاقکی شدم که تفتیش بدنی می کردند و شخصی که در آنجا بود از من پرسید چقدر دلار همراه دارم؟ مقدارش را به او گفتم و اشاره کرد که بروم، خیلی دلم می خواست کارها زودتر تمام بشوند و در فرودگاه زیاد معطل نشوم ولی لحظه ها بسیار سنگینتر از آن چه که فکرش را می کردم برای من می گذشتند! حالت بلاتکلیفی داشتم و احساس می کردم که یک بار دیگر تمام بلاهائی را که در طی آن شش سال به سرم آمده بودند را دوباره از سر گذراندم! سعی داشتم تا به فشار و تنگنائی که پیرامونم را فرا گرفته بودند فکر نکنم و برای بازیافتن خودم و برگشتن به وضعیت عادی شروع به اندیشیدن در مورد خانواده ام و هراس و نگرانی که در چهره آنها موج می زد نمودم.

سپس به طرف ترمینال خروجی به راه افتادم و دقایقی بعد از پله های هواپیما بالا رفتم، تمام آن لحظه ها را در شک و تردید بودم، باورشان برایم سخت بود تا این که هواپیما اوج گرفت و تهران را به مقصد کراچی ترک کرد، پیش خود فکر می کردم چه موقع از مرز هوائی عبور می کنیم تا یک نفس راحت بکشم؟ در همین فکر‌ها بودم و به پائین نگاه ‌می کردم که متوجه شدم داریم به مرز نزدیک می شویم و کمی بعد هواپیما وارد خاک پاکستان شد و سپس در فرودگاه کراچی به زمین نشست!

پاکستان - کراچی

پس از خروج از هواپیما در هوای شرجی و آزار دهنده کراچی به دنبال بقیه مسافرین به راه افتادم، چمدان و ساکم را برداشتم و از ساختمان فرودگاه خارج شدم و به ازدحام خیابان پا گذاشتم، جلوی در فرودگاه مینی بوسی ایستاده بود و شخصی به فارسی مسافرین را دعوت به یکی از هتل ها می کرد، بیشتر ایرانی ها به طرف همان مینی بوس رفتند و من با آنها سوار شدم، در بین راه مترجمی که از هتل آمده بود به مسافرین می گفت پنجاه دلار می گیرد تا کارهای مربوط به پرونده شان را برای مصاحبه در سفارت آمریکا به عهده بگیرد!

به هتل سراوان که رسیدیم همه پیاده شدیم و به داخل هدایت شدیم، اتاقی گرفتم و وسایلم را جا به جا کردم، هوا گرم و شرجی بود و حالت خفگی به آدم دست می داد، کولر تازه روشن شده بود و هوای خنکی را به داخل اتاق روانه می کرد، بلافاصله بعد از جا به جائی به طبقه پائین رفتم و سراغ تلفن راه دور را گرفتم، کارمند هتل پرسید: "به کجا می خواهی زنگ بزنی؟" جواب دادم: "به تهران!" گفت که ارتباط خط های تلفن پاکستان با ایران قطع است! با تعجب پرسیدم: "مگر چنین چیزی می شود؟" جواب داد که آره، گویا دولت ایران نمی خواست اخبار داخلی از طریق تلفن به پاکستان برسد! سراغ جائی که امکان تماس تلفنی راه دور وجود داشته باشد را گرفتم، خودم را به آنجا رساندم و توی نوبت ایستادم ولی تماس برقرار نشد! نگران خانواده ام بودم و دلم برای آنها شور می زد، هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق می شدم و خلاصه کلافه شده بودم که دیگر اینجا چه جور کشوری است، تلاش آن روزم همه بی حاصل ماند!

روز بعد به مرکز مخابرات رفتم و جویای برقراری تماس با ایران شدم، متصدی تلفن گفت که ارتباط تلفنی با ایران در حال حاضر قطع است! نگران مادرم بودم و نمی دانستم مسأله آمدنشان چگونه خواهد شد! از آنجا که موفق نشده بودم به خانواده ام زنگ بزنم مادرم و بقیه دلنگران شده بودند که مبادا دستگیر شده باشم! آنها از کارمند فرودگاه مهرآباد درخواست فهرست مسافرین را می کنند ولی جواب قانع کننده ای دریافت نمی کنند! در فرودگاه به جستجو برای پیدا کردن من می پردازند که مبادا دستگیر شده باشم ولی نتیجه ای از این کار نمی گیرند! خانواده ام بلاتکلیف و سرگردان مانده بودند که چه کار باید بکنند و آیا به راه خودشان ادامه بدهند و یا این که در تهران باقی بمانند؟ در کراچی به هر دری که زدم تا بتوانم راه حلی برای تماس تلفنی پیدا کنم نشد که نشد! نه خورد و خوراکی داشتم و نه می توانستم استراحت کنم، همه فکر و ذکرم متوجه خانواده ام بودند و وضعیت بلاتکلیف و سردرگم ماندن آنها !

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خوشبختانه مادر و برادرم با وجود همه مسائل حدس زده بودند که من باید در پاکستان باشم و بنا بر شرایطی نتوانسته باشم با آنها تماس بگیرم، آنها به نوبه خود و در طی ده روزی که وقت داشتند کارهای خودشان را انجام دادند و راهی شدند، روز پرواز مادر و برادرم به فرودگاه کراچی رفتم و امیدوارانه منتظر نشستن هواپیما شدم، همه اش نگران این بودم که مبادا خانواده ام نیامده باشد، همه نگرانی ها و دلواپسی ها با دیدن مادر و برادرم در انبوه مسافرین به پایان رسیدند، این لحظه برای ما بی نظیر بود و هر سه نفری با دیدن یکدیگر بی اندازه خوشحال شدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم، به خصوص این که توانسته بودیم به هدفمان برسیم و مستقل و آزاد سر پای خودمان بایستیم!

از مسافرین تازه وارد شنیده بودم که فرار ما از ایران با کشتار زندانیان در سال ۱۳۶٧ همزمان شده بود! یعنی اگر مرا در فروگاه دستگیر و روانه اوین می کردند بدون تردید تیرباران می شدم! بعد از رسیدن به هتل خانواده ام را بیرون بردم تا کمی در شهر بگردند و هوایی تازه کنند تا شاید کمی از فشارهائی که بر دوششان سنگینی می کردند کاسته شوند، قرار شد روز بعد در اولین فرصت ممکنه به اداره مخابرات برویم و تماسی با بقیه اعضای خانواده بگیریم تا آنها را نیز از دلواپسی بیرون بیاوریم، به خاطر گرمای شدید و شرجی بودن هوا زیاد نمی شد بیرون ماند، پس از برگشتن به اقامتگاه خود تصمیم گرفتیم هر چه زودتر وضعیت مامان را روشن کنیم، روز بعد به سفارت رفتیم و برای او تقاضای روادید کردیم، شرایط سخت شده بودند و به این راحتی جواب نمی دادند! بعد از تماس تلفنی که با دیگر اعضای خانواده داشتیم از آنها خواستیم که دعوتنامه ای برای مامان بفرستند.

هفته بعد با در دست داشتن دعوتنامه به سفارت رفتیم و با کارمند آنجا به گفتگو نشستیم، خوشبختانه مادرم پس از کلی دلهره و نگرانی موفق به دریافت روادید شد ولی روادید ما در پاکستان رو به اتمام بود و باید فکری برای تمدید آن می کردیم، از دوستانی که در هتل بودند نشانی اداره گذرنامه را گرفتیم و پس از رفتن به آنجا کاغذ تقاضا را پر کردیم و در نوبت نشستیم، از ما پرسیده شد: "برای چه مدت روادید می خواهید؟" گفتیم که برای سه ماه، شخصی که پشت میز نشسته بود گفت که نمی شود! آن را فقط برای دو هفته دیگر تمدید کرد و گذرنامه را به ما برگرداند، در کراچی موتور سه چرخه هائی بودند که ریکشا نامیده می شدند و نقش تاکسی را داشتند، سر و صدای آنها به حدی زیاد بود که اگر چند تای آن در خیابان به موازات همدیگر حرکت می کردند سرسام آور می شدند، شهر و خیابان از تعداد بسیار و صدای گوشخراش آنها پر بودند!

سعی کردیم تا در اولین فرصت ممکنه مامان را راهی کنیم، در کراچی خیلی ها ادعا می کردند که می توانند روادید کشورهای دیگر را بگیرند، تمام اینها برای گول زدن مسافرین بودند تا بتوانند پول آنها را بالا بکشند! در طی مدتی که مادرم در پاکستان بود متوجه شده بود کراچی در واقع دامی است که برای ایرانیان پهن شده است!

بدرقه مادر

خوشحال بودیم از این که مادرم پاکستان را ترک می کرد و به نزد بقیه خانواده می رفت، بلیت هواپیمای فرستاده شده را دریافت کردیم و چند روز بعد هم مادرم راهی شد، متأسفانه مأموران امنیتی کراچی در فرودگاه به مادرم گیر داده بودند و با این که تمام مدارک او قانونی و درست بودند ولی به ویزای توریستی او به آمریکا مظنون شده بودند و گویا درست پیش از پرواز به او اجازه داده می شود تا خودش را به هواپیما برساند! بعد از رفتن مادرم ما به محل دیگری که وابسته به هتل سراوان بود و ساده تر بود تغییر مکان کردیم و در نتیجه اجاره مان کمتر هم شد، هر چه بیشتر به دنبال کارهای خودمان بودیم کمتر راه حلی برای آنها پیدا می کردیم، قرار شد که به سفارتخانه های مختلف برویم و سعی خودمان را برای گرفتن روادید آن کشورها بکنیم، به محض ورود و تقاضای روادید از هر سفارتی از ما پرسیده می شد: "ملیت شما چیست؟" اگر می فهمیدند ما ایرانی هستیم بلافاصله جواب رد به درخواست ما داده می شد! از آن همه سفارتی که در کراچی وجود داشتند هیچ یک به ما برگه درخواست روادید هم ندادند که پر کنیم و به طور لفظی جواب رد می دادند!

محل سکونت جدید ما ساختمان دوازده طبقه ای بود که در نزدیکی هتل قبلی قرار داشت و این بنا با وجود این که نوساز بود ولی آسانسور نداشت! در خیابان های کراچی تعداد زیادی سگ و گربه به چشم می خوردند که در هر کوی و برزنی پلاس بودند و در آسمان هم تعداد زیادی لاشخور همیشه در حال پرواز و گشت زدن وجود داشت که بعضی آنها را با صوت صدا می زدند و برایشان اشغال گوشت به هوا پرتاب می کردند! از همه بدتر فوج مگس و پشه ها بود که همه جا را مورد تاخت و تاز خود قرار داده بودند، خیلی از محله های شهر مخروبه ای را می مانستند که بر در و دیوار خیابان آنها لکه های قرمز کوچک و بزرگی مشاهده می شد که در ابتدا برای ما معما آمیز بودند، یکی از دوستانم گفت اینها حاصل برگ درختی است به نام پان! در وسط برگ این درخت دانه ها و چیزهای مختلف می ریزند و پس از پیچاندن آن را به مشتری می دهند، جویدن برگ و محتویاتش گویا یک نوع حالت نشئگی خفیف به مصرف کننده می داد و مصرف کننده پان در انتها آب دهان خود را که قرمز رنگ بود به هر کجا که دوست داشت تف می کرد! کثیفی این کار نفرت آور تنها به اینجا ختم نمی شد و دهان و دندان های مصرف کننده تا ساعت ها قرمز و به رنگ خون باقی می ماندند!

روبروی ساختمان جدیدی که رفته بودیم یک ساختمان هفت طبقه مسکونی قرار داشت که نشانه های آشغال و کثافت روی دیوارهای بلند آن نظر مرا به خود جلب کرده بودند، هر چه فکر‌می کردم متوجه علت آن نمی شدم تا این که یک روز دیدم دو تا زن دارند ته قابلمه شان را در ایوان پاک می کنند و بعد از تمام شدن کارشان محتویات داخل قابلمه ها را از طبقه ششم در کوچه خالی کردند! جالب این که این کار را بدون رعایت حال رهگذران در حال عبور و انداختن نگاه به پائین انجام می دادند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در طبقه ای که ما زندگی می کردیم دو اتاق بزرگ وجود داشتند که دارای دو حمام مستقل و یک دستشوئی مشترک بودند، اتاق رو به کوچه در اختیار من و برادرم بود و اتاق دیگر در دست دو تا برادر مسیحی ایرانی تبار به نام های باریس و دومارا بود، هر دو آنها دانشجوی پزشکی بودند و علاوه بر زبان فارسی با زبان های ارمنی و آشوری نیز به خوبی آشنائی داشتند و صحبت می کردند، باریس که اطلاعات بیشتری داشت می گفت که ارمنی ها کمی متعصبتر از آشوری ها هستند و مثل شیعه ها رفتار می کنند! طبقه ما خیلی مرتب نگه داشته می شد و از تمیزی برق می زد، همه در انجام کارها سهیم بودیم و شرکت می کردیم به ویژه من و باریس، برای پنجره اتاق توری نصب کردیم تا از هجوم مگس و پشه جلوگیری کنیم، کمی که دوستیمان محکمتر شد باریس می گفت در عرض دو سال گذشته این اولین باری است که آدم هائی را می بیند که می توانند او و برادرش را درک کنند، ما برنامه موقتی برای خودمان ریختیم که شامل غذا پختن، نظافت، ارتباط با خانواده و اقدام برای گرفتن روادید کشور‌های دیگر می شد.

به خاطر کمبود امکانات فشار زیادی روی خود حس می کردیم، در ضمن خبرهائی هم که از طرف قاچاقچیان آورده می شدند نیز چندان خوشایند نبودند و می گفتند حالا شرایط بد شده و دیگر نمی توانیم کسی را از فرودگاه کراچی بپرانیم! قاچاقچیان اصطلاحی داشتند که می گفتند دو سال پیش ایرانی ها را با دفترچه بسیج راهی کشورهای اروپایی می کردند ولی حالا شرایط فرق کرده بودند و خروج غیر قانونی و به اصطلاح پریدن از پاکستان کار آسانی نبود! من و برادرم به خاطر شنیدن خبرهای مایوس کننده تلاش بیشتری می کردیم تا بتوانیم به طور قانونی از بن بست پاکستان خارج شویم، اقامت ما در پاکستان مصادف شده بود با عید قربان، کسانی که گوسفند سر بریده بودند شکمبه و محتویات دیگر را سر کوچه می گذاشتند تا رفتگر آنها را با خود ببرد! هوای گرم و شرجی کراچی در مدت کوتاهی باعث فاسد شدن و بو گرفتن و همچنین تجمع زیاد پشه و مگس در آن حوالی می شد، شب ها هم حیوانات موذی از جمله موش های بزرگ و تعداد بی شماری سوسک های پرنده برای خود سور و سازی داشتند!

گویا پاکستان بیشترین رقم مسلمانان سنی در جهان را دارا می باشد و گوشه و کنار کراچی صحنه های زد و خوردهای خونین بین شیعه ها و سنی ها بودند، به یکباره می دیدی عده ای پشت وانت سوار شده و به بازار روز محله سنی ها می آمدند و هر کسی را که در آنجا بود به رگبار گلوله می بستند! دفعه بعد همین کشتار‌ها توسط سنی ها در محله شیعه ها انجام می گرفتند! ناگفته نماند که فشار زیادی بر سر زنان پاکستانی بود و آنان از امکانات رفاهی و اجتماعی بسیار کمی برخوردار بودند، آمار موجود در رابطه با تجاوز به زنان خود بهترین گواه این ادعاست، گویا در هر ساعت به چهار زن در پاکستان تجاوز می شد که سه نفر از آنها جوان و کم سن و سال بودند، این بانوان هیچ وقت امکان احیای حقوق خود را نداشتند و اگر حتی جرأت می کردند که در دادگاه حاضر شوند قاضی برای صحت ادعای آنها دو نفر شاهد طلب می کرد! این خانم ها هم اغلب شاهدی نداشتند چراکه شاهد یا شاهدان نیز جزو تجاوزکاران بودند و به این ترتیب پرونده آنان بدون سر و صدا بسته می شد! در بیشتر مواقع این زنان به خاطر حفظ آبرو و حیثیت خودشان در اجتماع از بیان جور و ستمی که بر آنها می رفت خودداری می کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مهلت روادیدمان داشت تمام می شد و مجبور شدیم دوباره پیش دربانی که نامش عمر بود برویم، او در اداره تمدید اجازه اقامت رابطه پولی بین ارباب رجوع و رئیس خودش برقرار کرده بود، از دربان پرسیدیم که می خواهیم روادید طولانی مدت بگیریم و راه حلش چیست؟ عمر گفت که هیچ گونه راه حلی ندارد! رفتیم پیش رئیس و او برخورد تندی نسبت به این قضیه نشان داد و آخر سر هم گفت: "نمی شود!" ما بدون گرفتن نتیجه ای از آنجا خارج شدیم، به خانه برگشتیم و ناهاری درست کردیم و در آن هوای گرم و شرجی خوردیم، ما در اتاق جدید کولر نداشتیم که بتوانیم از باد خنک آن استفاده کنیم ولی در عوض پنکه سقفی روشن بود که باد گرم را به آهستگی به سر و صورتمان می زد!

روز بعد دوباره پیش عمر رفتیم و مقداری پول به او دادیم که با ناز و ادا قبول کرد و بدین ترتیب گذرنامه ما برای چند هفته دیگر تمدید شد! در یکی از روزهائی که در خیابان به دنبال کار و زندگی خودمان بودیم متوجه چهره‌ آشنائی شدم، او هم متوجه من شده بود و زود به طرفم آمد، پرویز را از زندان می شناختم که در اثر فشار توابین منفعل شده بود، با او برخورد گرمی نکردم چون نمی دانستم برای چه منظور به کراچی آمده بود، از پرویز پرسیدم در آنجا چه کار می کند و او گفت که می خواهد برود هندوستان و بچه اش را ببیند، در ضمن به من گفت که اسم و مشخصات خودش را عوض کرده است، او کارتی را که حاوی مشخصات جدیدش بود را به من نشان داد، بعد از این که پرویز تجدید بازجوئی شد و در دادگاه حکم بالائی گرفت همسر هندیش از او جدا شده و با یک پزشک هندی ازدواج کرده بود، دومارا می گفت که پیش از این که شما به کراچی بیائید از طرف سپاه پاسداران به چند تا از خانه های تیمی مجاهدین در اینجا حمله شده بود، گویا در این حملات از آر - پی - جی برای منهدم کردن خانه ها استفاده شده بود که در این بین چند نفر کشته و مجروح بر جای مانده بودند!

از ظاهر قضایا چنین استنباط می شد که سازمان ملل در کراچی برای رسیدگی به پرونده افغانی ها شعبه باز کرده بود ولی در ضمن ایرانی ها هم به آنجا می رفتند تا کار خودشان را راه بیندازند، تعداد افغانی ها در پاکستان خیلی زیاد بود و گویا به سه میلیون نفر می رسید، مجاهدین افغان حسابشان از مردم افغانستان جدا بود چون آنها از طرف آمریکا تغذیه می شدند و از وضعیت خوبی برخوردار بودند، در بازار روز کراچی بخشی از لباس هائی را که آمریکائی ها به مجاهدین افغان داده بودند را می شد با قیمت نازلی خریداری کرد، باریس گفت یک روز جلوی سازمان ملل تظاهرات شده بود و عده ای دست به اعتصاب زده بودند، گویا که این عده خواهان رسیدگی به پرونده شان بودند، چون به این طریق راه به جائی نبردند یکی از بچه های مجاهد دست به خودسوزی می زند! بچه های مختلفی که در آنجا حضور داشتند منتظر بودند که دوستان هم خطیش به سراغ او بروند و نجاتش بدهند، باریس ادامه داد که من و دومارا جلو رفتیم تا ببینیم چه کاری می توانیم برای او انجام دهیم، در همین زمان مجاهدین هم نزدیک شدند و به جای کمک کردن از آن فرد می پرسیدند که کدت چیست؟ اگر نگوئی ما نمی توانیم به تو کمک کنیم!

گفت که من همین جوری مات و مبهوت مانده بودم و باورم نمی شد، باریس عصبانی می شود و به دومارا می گوید که بیا اینجا و بعد دو نفری موفق می شوند که آتش را خاموش کنند، زود تاکسی می گیرند و مجروح را به آپارتمان خودشان منتقل می کنند، لازم به یادآوری است که این دو برادر دانشجوی پزشکی بودند و سابقه کاری هم داشتند، باریس به دومارا می گوید: "زود برو داروخانه و این چیزهائی را که اینجا نوشتم بخر و بیا !" او خودش به تنهائی همه جا را با ساولون ضد عفونی می کند تا مبادا میکروبی وارد بدن مریض شود، آنها به کمک برخی دوستان محل مناسبی در اتاق برای او درست می کنند و بعد هم مجروح تحت مداوا قرار می گیرد، آن روز چندین ساعت صرف مداوای مجروح و تمیز کردن زخم های سوختگی او می کنند، باریس می گفت که اگر ما دیر می جنبیدیم پلیس او را به بیمارستانی می برد که مانند سلاخ خانه است! در واقع بعد باید می رفتیم و جنازه اش را تحویل می گرفتیم! ده روز بعد آن پسر جوان حالش بهتر می شود و پس از بهبودی کامل به منزلش برمی گردد، بعد هم کارش درست می شود و به یکی از کشورهای اروپائی می رود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بیشتر افرادی که در پیرامون ما بودند به علت نداشتن هیچ برنامه مشخصی کم مانده بود که به یک عده آدم های بیکار که سمت و سوی درستی در زندگی نداشتند تبدیل ‌شوند، نه کار و حرفه ای داشتند و نه درسی می خواندند، برخی هم که به خاطر نرفتن به سربازی از ایران فرار کرده بودند بعد از شایعه عفو عمومی به سربازان فراری در شک و دودلی مانده بودند که چه کار کنند، چند نفر از آنها تصمیم گرفتند که به ایران برگردند که حداقل در کنار خانواده شان باشند، شاید این کار می توانست کمکشان کند که نظمی به زندگی خودشان بدهند وگرنه خوابیدن تا وسط روز و بعد به دنبال فیلم ویدیوئی پرسه زدن و تا نصف شب بیدار ماندن راهگشای چیزی نبود، در ضمن تعدادی هم بودند که به دنبال مواد مخدر و کارهای خلاف دیگر افتاده بودند!

باریس حکایت یکی از دوستانش را برایم نقل کرد و گفت ارژنگ از بچه هائی بود که از بد حادثه گذارش به کراچی افتاده بود، او برای مدتی طولانی بلاتکلیف بوده و سازمان ملل هم به کار او رسیدگی نمی کرده، ارژنگ از وضعیت موجود به ستوه می آید و نامه ای به رادیو‌های بیگانه از جمله رادیو بی - بی - سی می نویسد که متن نامه از این قرار بوده: "اگر مرا به عنوان یک انسان نمی پذیرید که به کشور خودتان ببرید لااقل مرا به انجمن حمایت از حیوانات معرفی کنید تا مرا در مقام حیوانی نظیر سگ و گربه بپذیرند!" گویا این نامه در رادیو‌های خارجی پخش می شود، این کار باعث می شود که سازمان ملل به کار ارژنگ زودتر رسیدگی کند و او را به یکی از کشورهای اروپایی بفرستد! در رابطه با سازمان ملل باریس می گفت که گاهی وقت ها مترجمی که در آنجا حضور دارد برایم دردسر درست می کند که خود آن بحث جداگانه ای دارد، او با مترجم سازمان ملل حرفش شده بود و می گفت که مترجم که گویا اکثریتی بوده حرف های مرا به دلخواه خودش تفسیر می کرده! از آن به بعد باریس تصمیم می گیرد که کارهای خودش را به تنهائی و بدون مترجم پیش ببرد!

باریس سعی می کرد کمک های مختلفی برای مسافرینی که به هتل می آمدند انجام بدهد، این کمک ها در بر گیرنده کمک های اولیه پزشکی و داروئی و تزریق آمپول بودند، لازم به یادآوری است که باریس فردی ورزشکار و صخره نورد بود ولی به علت فشارهای موجود و طولانی شدن اقامتش در پاکستان یک سکته قلبی کرده بود، کار آنها به صورت قانونی و توسط خواهرشان دنبال می شد تا بتوانند در یک کشور دور هم جمع شوند، مقداری که دوستیمان جلوتر رفت باریس تعریف کرد که او از بچه های بالای سازمان اکثریت بوده که برای خودش برو بیائی داشته است! بعد از جنگ ایران و عراق باریس از جبهه ها دیدن می کند و پی می برد که این جنگ ارتجاعی است، با بچه های رده بالای سازمان اکثریت صحبت می کند و مسائلی را که مشاهده کرده بود را در میان می گذارد، گفتن واقعیت همان و دشمن شدن آنها با او همان! او ادامه داد: "بعدها یک روز که در پیاده رو راه می رفتم متوجه شدم که ماشینی مرا تعقیب می کند! هنگام عبور از وسط خیابان می خواست مرا زیر بگیرد که به موقع متوجه شدم و از دستشان فرار کردم!" او ادامه داد: "سرنشینان ماشین به دنبالم آمدند ولی هر طور که بود توانستم خودم را از دست آنها خلاص کنم!"

باریس می گفت که بارها پیش آمده است که پلیس کراچی بدون بهانه او را بازداشت کرده است و می خواسته به زندان ببرد که او فوری مقداری پول به یکی از آنها داده و خود را آزاد کرده است! ادامه داد: "زندان های پاکستان قرون وسطائی هستند و در آنجا زندانی را به غل و زنجیر می کشند!" دومارا پرسید: "تو و برادرت یک دقیقه توی خانه بند نیستید، مگر دارید چه کار می کنید؟" جواب دادم: "اگر راستش را بخواهی از موقعی که به کراچی آمده ایم شعار: سگ دو، خر‌ کار را می دهیم! به این معنی که باید مثل آنها بدویم و کار کنیم و تازه آخرش هم معلوم نیست بتوانیم راهی از اینجا به بیرون پیدا کنیم یا نه!" به او یادآوری کردم که به هیچ وجه حاضر نیستم در پاکستان بمانم، او توصیه ‌کرد که حواست جمع باشد و مبادا گول دلال های ایرانی و پاکستانی را بخوری!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز بعد از ظهر من و برادرم و یکی از دوستان مشترکمان به اسم بابک که در کراچی با او دوست شده بودیم جلوی هتل ایستاده بودیم و داشتیم گپ می زدیم، هوا گرفته و ابری بود و ما هر لحظه منتظر ریزش باران بودیم، بابک دونده و ورزشکار بود که از بخت بد در اینجا گیر افتاده بود، او از طرف سازمان ملل خیلی اذیت شده بود تا به آن حد که به مرز جنون رسیده بود، ما نگران بابک و اشخاصی نظیر او بودیم و نمی دانستیم که چه کار می توانیم برای آنها انجام دهیم، همین طور که داشتیم حرف می زدیم باران نم نمک شروع به ریزش کرد، در فاصله کوتاهی سیل جاری شد و هر چه اشغال و کثافت در پیاده روها بود را شست و به خیابان ها برد!

عده ای از مردم که همیشه در مخروبه ای در پشت دیوار یکی از هتل های معروف کراچی برای خودشان زندگی می کردند وسط خیابان آمدند و شروع به دوش گرفتن و شستن خودشان کردند! برخی هم لباس های بالا تنه خودشان را درآوردند و مشغول شستن آنها در آبی که تا زیر زانوهایشان بالا آمده بود شدند، کارهای آنها برای من ناباورانه بودند و هرگز تصور دیدن چنین صحنه ای را نمی کردم، آب وسط خیابان همچنان سر جای خودش باقی مانده بود و عابرین و وسایل نقلیه را دچار زحمت می کرد، این مورد را با باریس در میان گذاشتم، گفت که وحشتناک است چون آب باران به چاه های آب سرازیر می شود، پرسیدم: "جدی میگی؟" ادامه داد که بله، تمامی این کثافت و میکروب ها همه اش به چاه های آب ریخته می شوند و مردم از همین آب ها برای آشامیدن استفاده می کنند! به عنوان مثال همین چند وقت پیش به خاطر غیر بهداشتی بودن آب هتل تعداد زیادی از ایرانی ها دچار امراض چشمی شدند!

دومارا گفت که چند وقت پیش ما متوجه شدیم که آب هتل بو گرفته است، روز بعد متوجه شدیم که رنگ آن عوض شده و به زردی می زند و دیگر نمی شود از آن استفاده کرد، موضوع را با مدیر هتل در میان گذاشتیم، چند نفری دنبال کار را گرفتیم تا علت آن را پیدا کنیم، رفتیم سر آب انبار که در فاصله ای نه چندان دور قرار داشت، به علت سر باز بودن آنجا خری به قصد یا اتفاقی در آب انبار افتاده بود، با گذشت چند روز لاشه شروع به عفونت کرده بود و آب را به آن وضع و حالت درآورده بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ما هر چه می گشتیم تا کار خودمان را از طریق قاچاقچی حل کنیم می دیدیم که به بن بست بر‌می خوریم! می گفتند که فرودگاه کراچی به روی قاچاقچیان بسته شده و تنها فرودگاه اسلام آباد مانده که آنجا هم لو رفته است! یک روز من و برادرم در پیاده رو قدم می زدیم، ماشینی کنار خیابان ایستاد و زنی که جلو نشسته بود از ما پرسید: "آیا شما صد دلاری پول خرد دارید؟" ما خیلی معمولی به آنها گفتیم: "نه!" آنها با دیده شک و تردید به کیف همراه ما نگاه می کردند به خصوص دو نفری که در صندلی عقب ماشین نشسته بودند! ما به راه خودمان ادامه دادیم، آنها تا کمی دورتر همچنان ما را زیر نظر داشتند و چون واکنش خاصی از ما ندیدند به راه خودشان ادامه دادند، بعد از رفتنشان متوجه شدیم که قصد و منظور آنها دزدی بوده است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روادید پاکستان ما داشت تمام می شد و مانده بودیم که چه کار باید کرد، چند روزی گذشت و نتوانستیم کاری از پیش ببریم تا این که خانمی ایرانی یک وکیل پاکستانی را به ما معرفی کرد، به سراغ آن وکیل رفتیم و برادرم جریان را با آن شخص در میان گذاشت، او گذرنامه ها را گرفت و گفت که مهلت روادید شما دیروز تمام شده، جواب دادیم: "بله، چون که نتوانستیم به موقع تمدیدش کنیم!" گذرنامه ها را گرفت و گفت که چند روز دیگر با من تماس بگیرید، ما به امید این که او بقیه کارها را انجام خواهد داد از دفتر کارش خارج شدیم، از یک طرف خوشحال بودیم که توانستیم فردی را پیدا کنیم تا بتواند کار روادیدمان را انجام دهد و از طرف دیگر چون او را نمی شناختیم نگران بودیم!

از همان روز اول برخورد وکیل طوری بود که ما در حالت شک و تردید با او بودیم، چند روز بعد که با او تماس گرفتیم منشیش جواب داد: "آقای وکیل نیست!" ما روز بعد نیز تماس گرفتیم ولی دوباره همان جواب را دریافت کردیم! به او گفتیم قرار بوده که وکیل جواب ما را چند روزه بدهد، خانم منشی اظهار بی اطلاعی کرد، سرانجام پس از چند روز توانستیم با خود وکیل صحبت کنیم و او گفت که سرش شلوغ بوده و نتوانسته دنبال کار ما برود! ادامه داد بهتر است هفته آینده با او تماس بگیریم و اظهار امیدواری کرد که در چند روز آینده این کار را به طور حتم انجام خواهد داد! من و برادرم بو برده بودیم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد! از این بابت ناراحت و نگران بودیم، موضوع را با دومارا و برادرش در میان گذاشتیم و آنها ما را آگاه کردند که او مرد شیادی است! این مسأله ناراحتی ما را دوچندان کرد، بعد از ظهر همان روز به دفتر وکیل رفتیم ولی نتوانستیم پیدایش کنیم، خانم منشی هم از ساعت آمدن او اظهار بی اطلاعی کرد!

روز بعد رفتیم، باز هم نتوانستیم او را ببینیم! به منشیش گفتیم که آیا او توانسته برای ما کاری انجام دهد؟ جواب داد که نه! گفتیم که روادید نمی خواهیم و گذرنامه ما را پس بدهید! منشی گفت که من با وکیل صحبت می کنم و نتیجه اش را به شما اطلاع می دهم، روز بعد با حالتی عصبانی وارد دفتر کار وکیل شدیم و طبق معمول نتوانستیم او را پیدا کنیم، از منشی سراغ گذرنامه هایمان را گرفتیم، آنها را از کشوی میز کارش درآورد و به ما داد، نگاهی به آنها انداختیم ولی چیز خاصی مشاهده نکردیم، باریس و دومارا از شنیدن خبر خوشحال شدند و می گفتند: "گاهی وقت ها پیش می آید که شما دیگر صاحب گذرنامه خودتان هم نمی توانید باشید!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در مدتی که در کراچی بودیم با فردی به نام راجا آشنا شدیم، او فارسی را خوب می دانست و از قرار معلوم خانمش ایرانی بود و دارای یک بچه هم بودند، این شخص ادعاهای بزرگی می کرد و می گفت که می تواند روادید ما را تمدید کند و یا این که روادید کشورهای اروپائی را برایمان بگیرد! حرف هائی که می زد شیرین و جالب بودند ولی برای ما بدون پایه و اساس می نمودند، راجا در ظاهر با ما دوست بود و چندان آدم بدی به نظر نمی آمد، در رابطه با روادید خودمان با او صحبت کردیم و قرار شد که این کار را برای ما انجام بدهد ولی قضیه مستلزم این بود که او به اسلام آباد برود و این کار را در آنجا درست کند، قبول کردیم و گفتیم که هزینه اش را هم هر چقدر باشد می پذیریم، نشانی خانه اش را گرفتیم و با خانمش نیز صحبت کردیم و نمی خواستیم بی گدار به آب بزنیم!

نرگس خانم که از مسافرین ایرانی هتل سراوان بود و مدتی پیش با ما آشنا شده بود از ما تقاضای کمک کرد و گفت که دنبال شخصی می گردد که بتواند روادیدش را تمدید کند، نرگس خانم درشت اندام، چهار شانه و قدی بلند داشت و می گفت که به سراغ هر کس که می رود در وهله اول آن فرد می خواهد با او هم بستر شود و بعد کارش را راه بیندازد! به ما گفت که من شما را می شناسم و می دانم که آدم های خوبی هستید، ناگفته نماند که نرگس به هوای گرفتن روادید ایالات متحده به پاکستان آمده بود ولی کارش به بن بست خورده بود! ما مورد راجا را برای نرگس خانم تعریف کردیم و او را در جریان قضایا قرار دادیم و در انتها هم تأکید کردیم که تصمیم لازم را خود ایشان باید بگیرند! او پذیرفت که گذرنامه اش را برای تمدید کردن به راجا بدهد، قرار شد بعد از تحویل گرفتن گذرنامه پول را به او بدهیم، راجا گذرنامه را گرفت و در عرض دو روز تمدیدشان کرد و برگرداند! ما از این بابت خوشحال شدیم که آن مورد بدون مسأله خاصی تمام شده بود.

چند روزی از این قضیه گذشته بود که راجا گفت که برای پراندن چند ‌تا مسافر ایرانی دارد به اسلام آباد می رود، از ما خواست که گذرنامه هایمان را به او بدهیم، آنها را در اختیارش گذاشتیم، یک هفته بعد برگشت و گذرنامه های ما را با خودش آورد، هر دو گذرنامه ها روادید جدیدی داشتند، ما خوشحال شدیم و پول تعیین شده از پیش را به او دادیم، از آن به بعد راجا بیشتر وقت ها می آمد پیش ما که بیائید کارتان را درست کنم و روادید اروپا برایتان بگیرم، ما در این مورد اعتمادی به او نداشتیم و حرف هائی که می زد به نظر منطقی نمی رسیدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در همین اوضاع و احوال دومارا و باریس هم کارهای خودشان را دنبال می کردند و سعی داشتند که هر چه زودتر از آنجا خلاصی یابند، هر بار که به سفارت مربوطه می رفتند متوجه می شدند یک جای دیگر کارشان لنگی دارد و دوباره باید با خواهرشان تماس می گرفتند تا بتوانند آن را درست کنند، متوجه شده بودم هر بار که کار باریس و دومارا به تأخیر می افتد او روحیه اش عوض می شد و بیشتر تو خودش فرو می رفت، یکبار که برای ناهار دور هم جمع شده بودیم علت را جویا شدم، باریس گفت که از ماندن در پاکستان کلافه شده و فشار زیادی روی دوشش احساس می کند و مثل مرغ دست و پا بسته شده است!

در ادامه گفتگوها باریس توضیح داد که امروز صبح دوستی آمد پیشم و گفت: "حاضری بروی زندان برای رسیدگی و مداوای چند دختر ایرانی که چند روزی است دستگیر شده اند؟" او اول این کار را پذیرفته بود ولی بعد می گوید: "نه!" دوستش علت را جویا شده بود و باریس گفته بود: "به خاطر این که امنیت ندارم، من فردی هستم بدون مدارک لازم که هویت مرا نشان دهند، چگونه می توانم بروم داخل زندان و بعد هم از آنجا خارج شوم؟" گویا که اصل قضیه از این قرار بوده، تعدادی دختر و پسر ایرانی تصمیم می گیرند که از مرز پاکستان بگذرند و وارد خاک هندوستان شوند، در هنگام عبور مرزبانان پاکستانی آنها را زیر آتش گلوله می گیرند که چند نفر را کشته و دو نفر را نیز مجروح می کنند! چهار تا دختر را نیز دستگیر می کنند و همراه خودشان می برند، در مدت زمانی که دختران در بازداشت بودند از طرف مرزبانان پاکستانی بارها به طور وحشیانه مورد تجاوز قرار می گیرند و دچار خونریزی شدید می شوند! همگی از شنیدن خبر به قدری ناراحت شده بودیم که دیگر مسائل خودمان را از یاد برده بودیم، متأسفانه هیچ راه حلی برایمان وجود نداشت به جز شریک و سهیم بودن در ناراحتی و اندوهی که داشتند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

متوجه شده بودیم که درست شدن کارمان به این سادگی ها هم که فکر می کردیم نیست، تصمیم گرفتیم از یکی از دوستانمان در این مورد کمک بگیریم، خوشبختانه مدت کوتاهی بود که تماس تلفنی بین ایران و پاکستان برقرار شده بود، بنا بر این موضوع را با خود علیرضا یکی از دوستان خانوادگیمان در میان گذاشتیم، علیرضا و همسرش از این مسأله با خوشروئی استقبال کردند، قرار شد از طریق خانواده خانم علیرضا که اروپائی بودند دعوتنامه ای برای ما فرستاده شود، پیش خودمان می گفتیم اگر این کار صورت بگیرد خیلی شانس آورده ایم، به خاطر دوستی محکم و اعتمادی که در بین ما بود قضایا داشتند به خوبی پیش می رفتند!

به سفارت فنلاند رفتیم و در مورد چگونگی ورود به آن مملکت جویا شدیم، خانم سفیر که زنی میانسال بود و خیلی مؤدب بود به شرایط لازم برای رفتن به آن کشور اشاره کرد، در رأس آنها وجود دعوتنامه را خیلی مهم و ضروری دانست که بدون آن رفتن به آنجا به نظر غیر ممکن می آمد، این خانم برخلاف دیگر همقطاران خود خیلی محجوب و مهربان بود و برخورد خوبی هم با مراجعین داشت که چشمگیر بود، لازم به یادآوری است که خانم سفیر خیلی هوشیار بود و می خواست بداند که چرا ما در تهران به سفارتخانه فنلاند نرفتیم و از آنجا تقاضای روادید نکرده ایم؟ همین طور می خواست بداند برای چه منظور به پاکستان رفته ایم و دلیل اقامتمان در آنجا چیست؟ برادرم توضیحات لازم در مورد همراهی مادرمان برای دریافت روادید آمریکا را به او داد و مدرک خواسته شده را نیز در اختیار ایشان گذاشت، توضیحات ما برای او قانع کننده بودند و ادامه داد که به فکر دعوتنامه هایتان باشید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تمام سعی و کوششمان را روی این کار متمرکز کرده بودیم که آن را به جائی برسانیم، همه اش با تهران و خانواده ام در ارتباط بودیم تا در جریان آخرین اخبار قرار بگیریم، تماس های لازم از جانب علیرضا و خانمش با اروپا برقرار شده بود و آنها هم منتظر بودند که دعوتنامه را دریافت کنند، بعد از دریافت آنها علیرضا بلافاصله دعوتنامه ها را برای ما پست کرد، دو روز بعد دعوتنامه ها به دستمان رسیدند، از این بابت خوشحال شدیم که لااقل مدرکی داریم تا بتوانیم به سفارت فنلاند برویم! روز بعد صبح اول وقت به آنجا رفتیم و خانم سفیر را دیدیم و پرسید: "آیا دعوتنامه هایتان رسیدند؟" - بله! "داشتن کسی در کشور ما کمک می کند که شما راحت تر بتوانید روادید آنجا را بگیرید!" مدارک ما را گرفت و بعد هم نگاهی هم به گذرنامه هایمان انداخت و گفت: "این مدارک را به فنلاند فکس می کنم تا آنها در مورد شخصی که میزبان شماست تحقیق کنند و جوابش را برایم بفرستند!" - این کار به طور معمول چقدر طول می کشد؟ "در حدود سه روز، در اولین فرصت ممکنه بعد از دریافت فکس مراتب را از طریق تلفن به شما اطلاع خواهم داد."

صحبت های انجام شده آن روز خوشحال کننده بودند و باعث می شدند که ما کمی از آن نگرانی ها و تشویش ها به در آئیم و به مسائل و اطراف خود با دید مثبت تری بنگریم، آن روز عصر به همراه باریس و برادرش به بستنی فروشی رفتیم و مدتی در آنجا مشغول گفتگو شدیم، ما آنها را در جریان کارمان قرار دادیم که در چه مرحله ای هستیم، همان شب که من باریس را دوباره دیدم متوجه شدم در حالت روحی خوبی قرار ندارد و همه اش در این فکر بود که چرا زودتر کارشان درست نمی شود تا بتوانند از آن جهنم خلاص شوند! آن شب با او نشستیم و کمی نوار شعر حافظ و مولانا گوش کردیم که بسیار زیبا و دلنشین بودند، بعد باریس کتاب حافظش را آورد و فال گرفتیم چرا که او به حافظ و فالش عقیده داشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز صبح و پس از صرف ناشتائی تلفن زنگ زد و گوشی را که برداشتم خانم سفیر بود و به من گفت: "جواب های شما رسیده، بیائید سفارت و روادید خود را بگیرید!" به خاطر تماسی که گرفته بود از او سپاسگزاری کردم، موضوع را به برادرم گفتم، او هم خوشحال شد و بعد از انجام کارهای معمولی راهی سفارت شدیم، برای قدردانی کردن از زحمات خانم سفیر برای او دسته گلی خریدیم و همراه خودمان بردیم، ساعت نزدیک ده بود که به سفارت فنلاند رسیدیم، بعد از احوالپرسی خانم سفیر گفت که جوابتان آمده و روادید شما حاضر است و بعد گذرنامه هایمان را پس داد، آنها را ورق زدیم و وقتی که روادید خود را دیدیم خیالمان راحت شد، خانم سفیر می گفت وقتی به کشور متبوعش رفتیم باید مواظب رفتار‌مان باشیم چون این اواخر عده ای الجزایری باعث اصطکاک بین خودشان و پلیس شده بودند و گویا پلیس هم آنها را از فنلاند بیرون کرده بود! این حرف ها را برای این می گویم که جانب احتیاط را داشته باشید، از ما پرسید: "آیا پولی به همراه خود می بریم؟" جواب مثبت دادیم و مقدارش را هم به او گفتیم، از او خداحافظی کردیم و به هتل برگشتیم.

بعد از بازگشت دومارا و راجا را در جریان گذاشتیم و همگی از شنیدن این خبر خوشحال شده بودند، در این میان باریس کمی بیشتر از قبل ناراحت و غمگین به نظر می رسید، گویا همان روز به سفارت رفته بود و متوجه شده بود که پرونده شان دوباره نقص کوچک دیگری پیدا کرده که باعث می شد آنها مدت بیشتری در آنجا بمانند! باریس از ته دل مایل بود که همزمان و یا کمی زودتر از ما آنجا را ترک کند، برای رسیدن به فنلاند می بایست پروازی را می گرفتیم که توقف کوتاهی در یکی از کشورهای اروپای مرکزی داشته باشد، این کشور آلمان بود، قرار شد به سفارت آن کشور رفته و تقاضای روادید عبوری کنیم، به سفارت آلمان رفتیم، گذرنامه و روادید فنلاند را نشان آقای سفیر دادیم و او گفت: "نمی شود پرواز مستقیم بگیرید؟" - انتخاب دیگری نیست و ما که نمی خواهیم در کشور شما بمانیم، ما مسافرین جای دیگری هستیم، و فقط می خواهیم از مرز هوائی شما عبور کنیم!

سفیر آلمان آدم خشکی به نظر می رسید که انعطاف چندانی از خود نشان نمی داد، گویا بر سر دوراهی مانده بود و آخر سر گفت: "بروید، فردا بیائید!" ما همان روز با خانواده تماس گرفتیم و آنها را از چند و چون کار خودمان مطلع کردیم که خیلی خوشحال شدند، بعد هم توانستیم بلیتی را که آنها دو روز پیش خریده بودند را از شرکت لوفت هانزا بگیریم، روز بعد به سفارت رفتیم و بلیت ها را هم نشان سفیر دادیم، گذرنامه ها را گرفت و گفت: "بعد از ظهر بیائید و گذرنامه ها را تحویل بگیرید!" بعد از ناهار رفتیم و گذرنامه هایمان را به همراه روادید آلمان گرفتیم، همه این اتفاق های اخیر به نظرمان مانند خواب و رؤیا می آمدند که بتوانیم از آن دام بلا بگریزیم!

قرارگاه مرکزی پلیس کراچی

برخلاف انتظار، گذار ما به قرارگاه مرکزی پلیس افتاد که حتی خود پاکستانی ها برای این که گذرشان به آنجا نیفتد بلافاصله بعد از دعوا آشتی می کردند! برای خارج شدن از پاکستان می بایست از قرارگاه پلیس برگه خروجی می گرفتیم، برای این منظور به اداره مرکزی پلیس کراچی رفتیم و سراغ دفتری را گرفتیم که برگه خروج صادر می کرد و پیش از رسیدن به مقابل اتاق نشان داده شده نگاه کوتاهی به اطراف انداختیم، محوطه قرارگاه شامل حیاط خیلی بزرگی بود که ساختمان دو طبقه ای آن را احاطه کرده بود و در وسط حیاط حوض بزرگی قرار داشت که در اطراف آن چند باغچه گلکاری شده به چشم می خوردند، سکوت مرموزی در قرارگاه حاکم بود و غیر از چند نفری که بین دفاتر در رفت و آمد بودند چیز خاص دیگری نظر را به خود جلب نمی کرد، وارد اتاق بزرگی شدیم و جلوی یکی از میزها ایستادیم و موضوع را با کارمندی که در پشت میز بود در میان گذاشتیم، او ما را به دو تا میز آن طرفتر راهنمائی کرد و بعد رفتیم جلوی آن میز ایستادیم.

برادرم با شخصی که پشت میز نشسته بود شروع به صحبت کرد و کارمند مربوطه رو به ما کرد و پرسید: "شما ایرانی هستید؟" - بله! (گویا ایرانی بودن جرم بزرگی محسوب می شد!) پرسید: "چه می خواهید؟" - برگه خروج می خواهیم! گذرنامه ها و بلیت های خود را نشان او دادیم، گذرنامه ها را گرفت و کمی وراندازشان کرد و بعد گفت: "خروجی برای چه موقع می خواهید؟" - همین طور که می بینید ما فردا صبح ساعت نه پرواز داریم! آن فرد نگاهی به روادید پاکستانی گذرنامه ها کرد و گفت: "چرا آن را در اسلام آباد تمدید کردید؟" - برای گردش به آنجا رفته بودیم و آنها را همان جا تمدید کردیم! "می خواستید برگه خروج را هم از همان جا بگیرید! - این موضوع مربوط به چند وقت پیش است و حالا مدتی است که ما در کراچی به سر می بریم! آن شخص مثل دیوانه ها شروع به نوشتن چیزی روی کاغذی که در دست داشت کرد و بعد صورتش را به طرف ما کرد و گفت: "این نشانی دادگاه است و فردا سر ساعت نه در آنجا حاضر باشید تا محاکمه شوید!" - ولی ما فردا صبح پرواز داریم و کار ما که مربوط به دادگاه نمی شود، مگر چه خلافی از ما سر زده است که باید به دادگاه برویم؟

خواستیم گذرنامه ها را از او بگیریم که دستش را پس کشید و آنها را در جیب خود گذاشت و ما را مبهوت گذاشت! مگر می شد چنین چیزی را باور کرد؟ من نگاه خشمگین و تندی به او کردم و دلم می خواست به او بگویم: "تو فکر کردی مگر کی هستی که می خواهی به ما زور بگوئی؟" در همین حال برادرم دست مرا گرفت و کشید و گفت: "بیا از اینجا برویم!" دوست نداشتم از آنجا دور شوم مگر این که به او بگویم که برای حرفهایش پشیزی قائل نیستیم! از قرارگاه پلیس خارج شدیم و گویی کاخ آرزوئی که ساخته بودیم برسرمان فرو ریخته باشد همچنان گیج و‌منگ مانده بودیم که چه کار باید بکنیم! هیچ باورمان نمی شد که بعد از تحمل این همه سختی و دردسر پرواز فردایمان را به همین سادگی و راحتی از دست بدهیم و آن هم سر هیچ و ‌‌پوچ! از طرف دیگر نمی دانستیم که با قضیه دادگاه چه باید کرد، همه چیز به سرعت برق و باد از جلوی چشم هایمان می گذشت و نمی توانستیم آن را باور کنیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به هتل بازگشتیم و در آنجا به یکی از دوستانمان به اسم کمال برخوردیم، او جویای حال و روزگار ما شد و سراغ کارمان را گرفت، جریان را برایش تعریف کردیم و یادآور شدیم که قصد نداریم فردا در دادگاه حاضر شویم چون که هیچ تضمینی نیست که بعد از آن ما را به زندان نیندازند! کمال هم بر این باور بود که فردا خودمان را آن طرف ها آفتابی نکنیم و ادامه داد: "در اینجا دوستانی دارد که خیلی وقت است در این شهر زندگی می کنند و به تمام ریزه کاری های آن وارد هستند و می توانیم برای کمک گرفتن پیش آنها برویم!"

بلادرنگ با کمال به طرف محل کار دوستش به راه افتادیم، کمال می گفت که تعداد زیادی یزدی در پاکستان به کار تجارت مشغول هستند از جمله همین دوستان او که قرار بود به ما معرفی شوند! ما را به پدر و پسری معرفی کرد که با خانواده هایشان در آنجا زندگی می کردند و محل کارشان شامل قهوه خانه و رستوران و یک مسافرخانه می شد، کمال به آنها گفت که برای چه منظور به آنجا رفته ایم و از آنها به خاطر تجربیاتشان کمک خواست و پدر خانواده اول کمی تعجب کرد و بعد حالت عادی به خودش گرفت که انگار انتظاری بیش از این نمی شود از پلیس پاکستان داشت و آخر سر هم قرار شد آنها با آشنایان خود تماس بگیرند و بعد ما را در جریان بگذارند، وقتی به هتل برگشتیم راجا را دیدیم که طبق معمول به دنبال مشتری می گشت و پرسید: "آیا توانستید خروجی بگیرید؟" - نه! "چرا؟" جریان را برایش تعریف کردیم، گفت: "بگذارید ببینم آیا می توانم از طریق دوستانم آن را درست کنم؟" گفتیم: "قبول است!" و بعد او از ما جدا شد و به دنبال کارهایش رفت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو روز بعد متوجه شدیم که کسی نتوانسته است کاری برای ما از پیش ببرد و بنا بر این فهمیدیم گره این کار به دست خودمان باز می شود، به همین خاطر تصمیم گرفتیم دوباره به ساختمان مرکزی پلیس برویم و سر و گوشی در آنجا به آب بدهیم! سراغ دفتر رئیس پلیس را گرفتیم و به ما اتاقی را نشان دادند که جلوی در اتاق آن دربانی ایستاده بود، آنجا کمی بالا و پائین رفتیم تا شکل و قیافه شخصی را که پشت میز نشسته بود را ببینیم که چه جور آدمی است و در نظر داشتیم ببینیم آیا می توانیم با او حرف بزنیم یا این که وقت خودمان را بیهوده به هدر داده ایم؟ سرانجام او را دیدیم و چیز خاصی غیر از خشک و نظامی بودنش در چهره اش پیدا نبود، با دربان صحبت کردیم و کمی اطلاعات گرفتیم و تصمیم گرفتیم برویم ناهار بخوریم و بعد از ظهر برگردیم.

از نیمروز گذشته بود که پیش همان مقام ارشد برگشتیم و قضیه خودمان را با او در میان گذاشتیم و پس از شنیدن حرف هایمان طوری برخورد کرد که انگار حق به جانب آنها بوده است و این گونه صحبت های ما آن روز تمام شد ولی مصمم بودیم تا کارمان درست نشده دست از سر اداره مرکزی پلیس کراچی برنداریم! بنا بر این روز بعد هم به آنجا رفتیم و دوباره با رئیس پلیس صحبت کردیم و گفت: "شما دیروز اینجا بودید و هیچ فکر نمی کردم که دوباره برگردید!" ما چیزهای اتفاق افتاده را بار دیگر برایش تعریف کردیم و در ضمن درخواست خودمان را هم به او گفتیم، پرسید: "چه کسی این کار را کرده؟" که ما مشخصات طرف مربوطه را به او دادیم، گفت: "باشه و رسیدگی می کنم ببینم موضوع از چه قرار بوده!" چنین به نظر می آمد که این بار او متوجه پیگیری و سرسختی ما شده است!

روز سوم صبح اول وقت به سراغش رفتیم و بدون این که بخواهد صحبت زیادی بکند ما را فرستاد پیش همان شخصی که گذرنامه هایمان را گرفته بود تا بتوانیم آنها را بازپس بگیریم! کارمند مربوطه از پیش منتظر ما بود و با خنده طوری برخورد کرد که انگار نه انگار چیز خاصی اتفاق افتاده است و گویا این قضیه تنها سوء ‌تفاهم کوچکی بوده است! آن شخص گذرنامه هایمان را به همراه برگه های خروجی به ما برگرداند و از به دست آوردن آنها خشنود و حیرت زده شدیم! فرد مزبور رو کرد به ما و تنها گفت: "خداحافظ!" انگار فارسی را تا حدودی می دانست چون وقتی من و برادرم صحبت می کردیم با دقت به حرف هایمان گوش می داد، پیش از رفتن گذرنامه ها را به دقت نگاه کردیم تا مبادا چیزی کم و کسر شده باشد! آن فرد دستش را برای خدانگهدار گفتن دراز کرد و برادرم با بی میلی با او دست داد، بعد دستش را به جانب من دراز کرد و من واکنشی نشان ندادم! می خواستم به او بفهمانم که چقدر از نحوه عمل ضد انسانیشان متنفر هستم! بعد از مدتی مکث، برادرم پادرمیانی کرد و گفت: "دست بده بریم!" با بی تفاوتی این کار را انجام دادم و از آنجا خارج شدیم!

هنگام برگشتن رفتیم سراغ دفتر هواپیمایی لوفت هانزا تا بلیت هایمان را دوباره تمدید کنیم، خوشبختانه ما پیش از وقت پروازمان را لغو کرده بودیم و مسأله ای نداشتیم، با خانم منشی صحبت کردیم و مدارکمان را نشانش دادیم، باور‌ش نمی شد که پلیس یک کشور چنین رفتار غیر انسانی را با آدم داشته باشد! همه چیز را رو به راه کردیم و قرار شد که پس فردا پرواز داشته باشیم، از دفتر هواپیمائی که خارج شدیم به شیرینی فروشی رفتیم و بستنی خوردیم و جرعه ای آب نوشیدیم و احساس سبکی و راحتی کردیم، ناباورانه بود که بتوانیم از آن ماتم سرا جان سالم به در ببریم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این اواخر شنیده بودیم افرادی به طور ناشناس از طرف سازمان ملل نزد تازه واردین می رفتند و به آنها قیمت خروج از پاکستان را پیشنهاد می دادند! برای اروپا پنجاه هزار روپیه که معادل دوهزار و پانصد دلار آمریکائی بود و برای کانادا هشتادهزار روپیه که چهارهزار دلار آمریکائی می شد مطالبه می کردند! گویا بعد از پرداخت آن فرد را بلافاصله به کشورهای مورد نظر می فرستادند! این طور به نظر می آمد که مسأله پناهندگی حکم دکان و کالا را برای کارکنان سازمان ملل در پاکستان را پیدا کرده است! خوشحال بودم از این که ما گول عناوین پر زرق و ‌برق آنها را نخورده بودیم و دست کمک به طرف آنها دراز نکرده بودیم!

روز قبل از سفر به جمع کردن وسائل مشغول شدیم و اوقات اضافی را در کنار دوستان خود گذراندیم، پول هتل را تمام پرداختیم و خداحافظی هایمان را انجام دادیم، مقداری پول اضافی هم به یکی از کارکنان زحمتکش آنجا دادیم، شب پیش از حرکت با دومارا خداحافظی کردیم ولی باریس به خاطر ناراحتی و فشار زیادی که احساس می کرد روی تخت خودش دراز افتاده بود، به دومارا گفتم که کاری به استراحت او نداشته باشد و می دانستم که تأخیر افتادن کارشان برای باریس سنگین و عذاب آور شده است، روز بعد سحرگاه بیدار شدیم و دومارا برای خداحافظی مجدد با این که خواب آلود به نظر می رسید از رختخواب بیرون آمده بود ولی باریس که سحرخیز بود این بار بیهوش روی تخت افتاده بود، با دومارا روبوسی کردیم و به گرمی و مهربانی از او جدا شدیم، به دومارا گفتیم: "از فرودگاه با تو تماس می گیریم!" - به طور حتم این کار را بکنید چون می خواهم در جریان کارهای شما قرار بگیرم!

مینی بوس هتل در جلوی در منتظر ما بود و چمدان هایمان را داخل آن گذاشتیم و راننده به راه افتاد، مسیر فرودگاه حدود نیم ساعت بود که بین راه مرتب در یاد مادرم بودم که چقدر او را اذیت کرده بودند، پیش خودم فکر کردم نکند آنها بخواهند همین کار را با ما نیز انجام بدهند، به فرودگاه که رسیدیم چمدان ها را پائین گذاشتیم و به راننده "خدا‌نگه دار" گفتیم، وارد محوطه بزرگ فرودگاه شدیم و به طرف دروازه خروجی پرواز‌های اروپا به راه افتادیم، در بین راه می بایست از جلوی اتاقک های سازمان امنیت می گذشتیم تا وارد محوطه اصلی شویم، به آنجا که رسیدیم اندکی نگذشته بود که یک نفر شروع به فارسی صحبت کردن با ما کرد و پرسید: "شما ایرانی هستید؟" - بله، کاری داشتید؟ آیا طوری شده؟ "گذرنامه هایتان را ببینم!" در همان حال ادامه داد: "خوب، کجا می خواهید بروید؟" یک جوری حرف می زد که انگار همه ایرانی ها خلافکار هستند! جواب دادم: "با ایرانی بودن ما چه کار داری؟ این همه مسافر از هر ملیتی اینجاست و چرا آمدی سر وقت ما؟"

ناگفته نماند که این حرف ها را با عصبانیت می گفتم و دوست داشتم تلافی کارهائی را که در مورد مادرم و دیگر مسافرین انجام داده بودند را به سرشان دربیاورم تا متوجه شوند همه ایرانی ها یک جور نیستند! برادرم دست مرا تکان داد و گفت: "ولشون کن، اینها آدم نیستند که بخواهی خون خودت را به خاطر آنها کثیف کنی!" گذرنامه های ما در دست یک به یک آنهائی که آنجا بودند چرخ خوردند! گاهی هم زیر چراغ مخصوصی قرار می دادند تا مبادا چیزی از زیر نظرشان به دور مانده باشد! شخصی که با ما فارسی صحبت کرده بود با یک فرد آمریکائی که کارمند آنجا بود حرف هائی رد و بدل کردند، ما همچنان آن وسط ایستاده بودیم و بقیه مسافرین می آمدند و می رفتند به جز ما که محو تماشای نمایش خیمه شب بازی آنها شده بودیم! نمایش مضحکی را بازی می کردند که گوئی انتهائی نداشت، بعد از مدتی معطل کردن همان فرد اولی دوباره گذرنامه هایمان را برگرداند و گفت: "حالا می توانید بروید!" - مطمئنی همه کارهایتان تمام شده؟

او کمی به من نگاه کرد و بعد تبسم خشکی به صورت آورد، از آن محل دور شدیم و مانند این بود که از هفت خان رستم رد شده بودیم! چمدان ها را به محل بارگیری بردیم و تحویل دادیم، از فرصتی که داشتیم استفاده کردیم و زنگی به دومارا زدیم و او را در جریان کارها قرار دادیم و خوشحال بود از این که ما با مأمورین این گونه برخورد کرده بودیم، به خاطر نزدیک شدن وقت پرواز‌مان از دومارا خداحافظی کردیم و به طرف هواپیما رفتیم و بعد از سوار شدن به سمت اروپا به راه افتادیم، به طور قاچاق پریدن ما از پاکستان در نوع خودش بی سابقه بود! به خصوص از این که توانسته بودیم از فرودگاه کراچی این کار را انجام دهیم حائز اهمیت بیشتری بود! پاکستان مانند باتلاقی بود که انسان هر چه بیشتر در آن دست و پا می زد بیشتر فرو می رفت! نمی دانستیم خوشحال باشیم یا ناراحت؟ دلمان برای بچه های خوبی که در آنجا مانده بودند نگران بود و نمی دانستیم چه سرنوشتی در انتظار ‌آنهاست!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به فرودگاه هامبورگ رسیدیم و برای عوض کردن هواپیمای خود نزدیک به دو ساعت در آنجا منتظر شدیم، به محل بازرسی گذرنامه ها رفتیم و مأموری که در آنجا بود خشک و رسمی و بدون انعطاف برخورد می کرد، گوئی که از نواده های هیتلر بود! گذرنامه ها را گرفت و گفت: "چرا می خواهید به فنلاند بروید؟" برادرم جواب داد: "برای دیدن فنلاند و جهانگردی داریم به آنجا می رویم!" سؤال آن کارمند کمی مسخره بود و ما که ‌نمی خواستیم در آلمان بمانیم به او چه ربطی داشت که چرا به هلسینکی می رویم؟ چند ‌سؤال بی ربط دیگر هم کرد که برادرم آنها را پاسخ داد، کارمند مربوطه به خاطر ملیتمان به ما گیر داده بود! به او یادآوری کردیم که پروازمان را از دست می دهیم ولی او گوشش به این چیزها بدهکار نبود و کار خودش را انجام می داد! او همچنان مشغول زیر و رو کردن گذرنامه های ما بود و مرتب آنها را زیر نور چراغ مخصوصی می گرفت و بعد از آن برگه گذرنامه ها‌را مچاله می کرد ولی از کار خودش راضی نمی شد و به نتیجه ای که می خواست نمی رسید!

آخر سر مجبور شد با باند فرودگاه تماس بگیرد و به خلبان هواپیمای فنلاندی بگوید که کمی برای ما منتظر بماند و دست آخر رضایت داد و ما از شرش خلاص شدیم! همه مسافرین و خدمه هواپیما منتظر ما بودند و با کمی شرمندگی وارد شدیم و برادرم به مهماندار علت دیر کردن را توضیح داد ولی مسافرین طوری نگاه می کردند که انگار گناه این تأخیرها بر گردن ماست! کمی که گذشت شام را آوردند و ما میلی به غذا نداشتیم، از بالا که نگاه می کردم آلمان را کشوری سبز می دیدم با خانه هائی زیبا در هر طرف و رودخانه راین این قشنگی را دوچندان کرده بود، قبل از فرود در هلسینکی از بالا متوجه شدم که همه جا سفیدپوش است و برف سطح زمین را پوشانده است، بلافاصله برادرم را بیدار کردم و گفتم: "نگاه کن! باورت می شود از آن هوای گرم و شرجی حالا وارد این کشور سرد و برفی می شویم؟" در فرودگاه هلسینکی از هواپیما پیاده شدیم و به محل دریافت چمدان ها و وسائل رفتیم، متوجه شدیم تمام زیپ چمدان های ما را در پاکستان خراب کرده اند و مجبور شدیم آنها را جمع و ‌جور کرده و سپس به طرف محل خروجی به راه افتادیم!

فنلاند‌‌ - هلسینکی

در فرودگاه پس از دریافت چمدان ها به قسمت مربوط به گذرنامه و روادید رفتیم و به مقابل گیشه ای رسیدیم که مأموری پشت گیشه ای شیشه ای نشسته بود، او گذرنامه هایمان را دید و بعد دو تا ورقه به ما داد که پر کنیم و بعد از برگرداندن ورقه ها از ما پرسید که برای چه منظور به فنلاند آمده ایم؟ گفتیم: "برای جهانگردی!" و او با خوشروئی گفت که به فنلاند خوش آمدید! و بدین گونه وارد آن کشور شدیم، از راننده اتوبوسی که داشت ما را به سمت مرکز شهر می برد سراغ مهمانخانه ای را گرفتیم تا بتوانیم شب را در آنجا سپری کنیم، بعد از پیاده شدن از اتوبوس پرس و ‌جو کنان محل مورد نظر را پیدا کردیم و شب را در آنجا گذراندیم.

از فردای آن روز دور جدیدی از دوندگی های ما آغاز شد منتهی با این تفاوت که این بار مهلت کمتری داشتیم و راهی بس طولانیتر از قبل! اول از همه رفتیم به دنبال پیدا کردن مهمانسرائی برای اقامت طولانیتر و خوشبختانه این کار زیاد طول نکشید و تنها عیبش این بود که سر ساعت مشخصی در ورودی آنجا بسته می شد و اگر بعد از آن می آمدیم دیگر نمی توانستیم وارد میهمانسرا شویم که این کار هم برای ما چندان سخت نبود چون ما شب ها زود از بیرون برمی گشتیم! از همان ابتدای ورود در این فکر بودیم که قاچاقی خودمان را به کشور دیگری برسانیم، در محلی که ساکن شده بودیم یک پسر ایرانی هم بود که برای جهانگردی به آن کشور آمده بود! در بین بقیه اشخاصی که در آنجا بودند عده ای الجزایری نیز وجود داشتند که در مجموع آدم های جالبی نبودند و می شد گفت که بیشتر به دنبال دختربازی، الواتی و خلافکاری به آنجا آمده بودند و مابقی افراد مهمانسرا نیز شهروندان فنلاندی بودند.

هر روز از صبح زود تا عصر به دنبال پیدا کردن راه حل و به دست آوردن اطلاعات لازم بودیم تا بتوانیم شرایط و موقعیت خودمان را بهتر ارزیابی کنیم، از آنجا که نمی خواستیم در آن کشور تقاضای پناهندگی کنیم بنا بر این هر روز که می گذشت فشار بیشتری روی دوش خودمان احساس می کردیم، این اولین تجربه ما در اقامت در یک کشور اروپائی بود و همه چیز آنجا برای ما تازگی داشت، در مجموع فنلاندی ها آزادی بیشتری نسبت به ما داشتند و هر طور که مایل بودند رفتار می کردند و از زندگی خود‌شان لذت می بردند و در این بین کمک های مالی دولت به شهروندان کم درآمد باعث می شد که کسی از گرسنگی و تنگدستی در آن کشور در عذاب قرار نگیرد، خلاصه کلام این که این کشور از زمین تا آسمان با جاهای دیگری که دیده بودیم فرق داشت و روابط و رفتار افراد بسیار انسانی تر بودند.

برنامه ریزی مجدد

در مهمانسرا با یک پسر سیاه پوست آشنا شدیم، با او صحبت کردیم و گفتیم: "حاضریم پاداش نقدی به فردی بدهیم که به ما کمک کوچکی کند!" گفت: "من چند تا دوست دارم و بگذارید با آنها صحبت کنم و نتیجه اش را به شما اطلاع بدهم!" دو روز بعد او ما را با یکی از دوستان خودش به نام یوسو آشنا کرد که او پسر جوانی بود که در یک شرکت ساختمانی کار می کرد، در وهله اول سعی ما بر این بود که یوسو را بشناسیم و بعد مسائلمان را با او در میان بگذاریم و در واقع نمی خواستیم بی گدار به آب بزنیم!

در نزدیکی محل سکونتمان ورزشگاهی بود که گاهی وقت ها برای ورزش کردن به آنجا می رفتیم و یک روز به طور اتفاقی عده ای ایرانی را در آنجا دیدیم که تشکیل تیم داده بودند و داشتند والیبال بازی می کردند، ما از این بابت خوشحال شدیم و جلو رفتیم و خودمان را معرفی کردیم و بعد پرسیدیم آیا می توانیم با آنها بازی کنیم؟ که با استقبالشان مواجه شدیم و در مجموع بچه ها بازی خوب و گرمی را ارائه دادند، در بین دوستان فردی به نام حسن بود که مترجم زبان فارسی به فنلاندی بود و از بازی ما و به خصوص من خوشش آمده بود، حسن چون مترجم بود و با تازه واردین سر و کار داشت متوجه شده بود که ما باید تازه وارد باشیم و پرسید: "آیا خیلی وقت است در این کشور به سر می برید؟" جواب دادم: "چند هفته ای بیش نیست!" و در ضمن در ادامه صحبت ها از او مقداری اطلاعات گرفتم، در بین بچه ها حسن از همه بهتر برخورد می کرد و او شخص بسیار فهمیده، متین و راستگوئی بود، چنین به نظر می آمد که اگر کاری از دستش برآید بدون چون و چرا انجام می دهد، قبل از بدرود گفتن برادرم نشانی محل سکنای پناهندگان را در آن شهر از او جویا شد.

روز بعد به شهرک مالمی که مرکز پناهندگان بود رفتیم تا اوضاع و احوال را از نزدیک ببینیم، محل مورد نظر حدود بیست دقیقه از مرکز شهر دور بود ولی جای ساکت و خوبی به نظر می رسید، برای گرفتن اطلاعات بیشتر به منزل یکی از ایرانی ها رفتیم که خانوادگی زندگی می کردند و سه پسر قد و نیم قد داشتند، شرایط‌مان را پرسیدند و ما هم توضیحات لازم را به آنها دادیم و آنها هم ما را در جریان امور قرار دادند و بعد با سپاسگزاری از آنها جدا شدیم، احساسی که در آن کشور داشتم این گونه بود که در ابتدای حرکت از ایران از یک جهنم سیاه به دوزخ دیگری به نام پاکستان رفتیم و از آنجا هم راهی جهنم سفید و تمیز دیگری شده بودیم! به علت کثرت کار وقت آن را نداشتیم که به اطراف برویم و از چیزهای جالب دیگر آنجا دیدن کنیم و هر چه که داشتیم عجله بود و کمی وقت! با یوسو نیز همچنان ارتباط خودمان را حفظ کرده بودیم و در انتها به این نتیجه رسیدیم که می شود روی او حساب کرد، بنا بر این برنامه خودمان را با او در میان گذاشتیم و پیشاپیش مقدار پولی را هم که می خواستیم به او بدهیم را در اختیارش گذاشتیم، قبول نمی کرد و گفتیم: "این به عنوان هدیه است!" و دست آخر پول را پذیرفت.

ما وقت چندان زیادی نداشتیم و قرار شد که به وزارت امور خارجه هلسینکی برویم و روادید خودمان را تمدید کنیم، به آنجا رفتیم و علاقه خودمان را برای ماندن بیشتر در آن کشور به عرضشان رساندیم، اول نمی خواستند بپذیرند ولی وقتی دیدند ما به اندازه کافی پول داریم قبول کردند که یک ماه دیگر روادید ما را تمدید کنند، چند روز بعد رفتیم و گذرنامه ها را پس گرفتیم، به دنبال کار برادرم رفتیم و در جاهای مورد نیاز از یوسو کمک لازم را گرفتیم، بلیت برای پریدن به کشور دیگری خریده شد و زمان حرکت هم مشخص گردید، اگر چه خانواده ام از قبل گفته بودند که من اول بپرم ولی من داوطلبانه پذیرفته بودم بعد از برادرم این کار را انجام بدهم.

موفقیت آمیز بودن نیمی از برنامه

با خانواده ام در خارج از کشور تماس گرفته شد و صحبت های لازم رد‌ و ‌بدل گردیدند، در کنار کار برادرم کار من نیز دنبال می شد ولی متأسفانه نتوانسته بودیم کسی را پیدا کنیم که کمکمان کند، در آن هنگام تمام فکرمان را متمرکز پریدن برادرم کرده بودیم تا ببینیم این کار انجام شدنی است یا خیر، از فرودگاه تا مهمانسرا همه اش نگران برادرم بودم، تا این که از طریق تلفن خانواده ام به من پیغام دادند که او به سلامت رسیده است، خوشبختانه زحماتمان به هدر نرفته بودند و برادرم توانسته بود در روز تعیین شده خودش را به مقصد برساند، خبر بسیار خوشحال کننده ای بود، مادرم آرزو کرد که من هم هر چه زودتر به آنها بپیوندم! برای آماده کردن برنامه های خودم می بایست به سفارت آلمان می رفتم و تقاضای روادید عبوری می کردم، ساختمان این سفارت همچون قلعه ای سفت و سخت تحت مراقبت شدید بود، در آنجا از من پرسیده شد: "برای چه منظور به سفارت آمده اید؟" - روادید عبوری از آلمان برای بازگشت به پاکستان می خواهم! کارمندی که در آنجا کار می کرد گفت: "نمی شود!" - من از این طریق وارد این کشور شده ام و حالا هم می خواهم همین مسیر را برگردم!

او دوباره پاسخ منفی داد و در مقابل پافشاریم برگه تقاضای روادید را در مقابلم گذاشت، آن را پر کردم و تحویل دادم، گفت: "برگه درخواست تو را به آلمان می فرستیم و منتظر جواب می شویم!" از طرز برخورد کارمندان سفارت به هیچ وجه خوشم نیامد و مرا به یاد فرودگاه فرانکفورت انداخته بود! شروع کردم مثل خودش برخورد کردن: "من پرواز دارم و نمی توانم منتظر بشوم!" در ضمن یادآور شدم که چند وقت پیش برادرم آمده بود اینجا و یک روزه روادیدش را گرفته بود و حالا که نوبت من شده می خواهید برگه به آلمان بفرستید؟ در اصل داشتم تلافی برخوردهایشان را درمی آوردم، از او انکار و از من پافشاری تا این که پذیرفت و به من گفت: "بعد از ظهر بیا روادیدت را بگیر!" بعد از ناهار رفتم گذرنامه را به همراه روادید عبوری آلمان گرفتم، به سفارتخانه های مختلف می رفتم ولی چون احتیاج به زمان داشت کاری از پیش نمی بردم!

بدون اتلاف وقت به دنبال این بودم که یک نفر را پیدا کنم تا مرا یاری دهد تا این که فردی به اسم ویلی که فنلاندی بود را در مهمانسرا پیدا کردم، موضوع را با او در میان گذاشتم و پول پیشنهادی را هم یادآور شدم، قول ضمنی داد که به من کمک کند، چند روزی که گذشت متوجه شدم کمی بازی درمی آورد! یک روز با اکراه می گفت این کار را انجام می دهد و روز دیگر می گفت که سر قضیه خدمت سربازی با دولت فنلاند مسأله دارد و درگیر است! فکر می کنم بیشتر به خاطر پول بود که این کار را پذیرفته بود، بخش اول کار که انجام شد نصف پول های پیشنهادی را به ویلی دادم، برای قسمت دوم برنامه به او گفتم که چه کار باید انجام بدهد، او در روز یاد شده با تأخیر سر قرار آمد تا آخرین قسمت کار را انجام دهد، یک طور دیگری شده بود و چندان میل و اشتیاقی به این کار نداشت، به هر شکل که بود بلیت خریده شد و روز پرواز هم مشخص گردید، مابقی پول را به او دادم و از یکدیگر جدا شدیم.

روز پرواز فرا رسید و به فرودگاه رفتم، در ظاهر همه چیز خوب پیش می رفت، به محلی رفتم که به طور معمول مسافرین در آنجا به انتظار می نشستند تا در خرطومی ورود به هواپیما باز شود، همه چیز در حالت شک و تردید به پیش می رفت، من کمی دورتر از محل مورد نظر نشسته بودم، خوب که دقت کردم متوجه شدم که وضعیت آنجا کمی غیر عادی به نظر می رسد! احساس کرده بودم که یک جای کار می لنگد! برخلاف میل باطنیم از آن محل دور شدم و بو برده بودم که جای من آنجا نیست! در اولین فرصت ممکنه پروازم را لغو کردم و بیدرنگ به مهمانسرا برگشتم، با خانواده ام تماس گرفتم و شرایطم را برای آنها توضیح دادم، مادرم آن طرف گوشی بود و می پرسید که چرا نیامدی و ما همه چشم انتظار بودیم، همین طور که داشتم با او صحبت می کردم متوجه شدم در اتاقک تلفن باز شد و شخصی در مقابلم ایستاد، فکر کردم شاید اشتباهی در را باز کرده ولی دیدم که ویلی هم در کنار او ایستاده است! متوجه شدم که باید چیزی اتفاق افتاده باشد، حرف هایمان نیمه تمام ماندند و زود از مادرم خداحافظی کردم که متوجه قضایا نشود!

آن شخص خودش را کارمند سازمان امنیت فنلاند معرفی کرد و از من خواست که همراه او بروم! ویلی هم مثل سایه در پی ما حرکت می کرد! پیش از خارج شدن از مهمانسرا مأمور امنیتی سراغ وسایل و تختم را گرفت که هر دو را نشانش دادم، زیر و روی تخت را نگاه کرد و بعد گذرنامه و بلیتم را خواست، آنها را در اختیارش گذاشتم، پرسید: "می خواستی به کشور ..... بروی؟" - بله! "پس چرا نرفتی؟" - نشد! مأمور چمدانم را نگاه کرد و چند تا چیز از داخل آن برداشت، معلوم بود ویلی مرا به خاطر مسأله سربازیش لو داده بود تا خودش شامل بخشودگی بشود!

بازداشت به اتهام انفجار هواپیمای پان آمریکن

همان روز مرا به مرکز ضد اطلاعات امنیتی بردند، از سوی دیگر در تمام رسانه های عمومی خبری با مضمون این که در رابطه با انفجار پرواز ١٠٣ هواپیمای پان آمریکن که منجر به کشته شدن دویست و هفتاد نفر مسافران آن گردید یک نفر ایرانی دستگیر شده است! از همان بدو ورود به من اتهام خرابکار و بمب گذاری زدند و بلادرنگ مترجم خواستند تا از من شروع به بازجوئی کنند! به طور اتفاقی مترجمی که به آنجا آمد همان حسن شاه تیموری خودمان بود که با او والیبال بازی کرده بودیم! او بعدها به من گفت: "وقتی خبر بازداشت یک ایرانی را در روزنامه خواندم حدس زدم که به طور حتم یکی از شما را گرفته اند!" نگاهی به ویلی انداختم که در آنجا خودش را به موش مردگی زده بود! به خاطر برخورد خوبی که حسن با من داشت کارمندان آنجا متعجب شده بودند، پیش از رفتن به اتاق بازجوئی یکی از کارمندان رو کرد به حسن و گفت: "اگر قهوه میل داری برای خودت بریز!" حسن نیز از طرف خود از من پرسید: "آیا قهوه میل داری تا برایت بیاورم؟"

این طرز برخورد انسانی حسن باعث تعجب همگان شده بود، در اصل او با من احساس همدردی می کرد و هوایم را داشت و هیچ وقت مهر و انسانیت او را فراموش نمی کنم، متوجه شده بودم که مسأله خیلی جدی است و در همان اولین دور بازجوئی ها به آنها گفتم که در مورد من دچار اشتباه شده اند ولی متأسفانه کسی به حرفم گوش نمی داد و سراغ برادرم را از من می گرفتند! پاسخ دادم: "نمی دانم او کجاست!" و هیچ نمی خواستم پای او به وسط کشیده شود ولی این حرف من شک آنها را دوچندان کرده بود! آنها بازجوهای معمولی نبودند و فشار زیادی به من می آوردند، اولین دور بازجوئی حدود سه ساعت و نیم به درازا کشید و بعد از آن حسن دیگر طاقت نیاورد که آن همه فشار را ببیند، بعد از این که حسن از ادامه کار امتناع کرد آن سه نفر مأمور دیگر هم ادامه کار را بی فایده دیدند، در ضمن حسن به آنها گفت که دیگر برای مترجمی به سراغ او نروند! بازجوها از او خواستند که به کارش ادامه دهد ولی اثر نکرد و علت را جویا شدند و حسن گفت که در چنین جوی نمی تواند مترجمی کند چون فشار زیادی به اعصابش وارد می شود! در انتها بازجوها از او دست شستند و او هم با ما بدرود گفت و رفت.

مرا به زندان پاسیلا که در حومه شهر بود منتقل کردند! در بین راه فکر می کردم این بار دیگر جان سالم به در نخواهم برد و اینجا دیگر انتهای خط است! همان مأمور اولی مرا تحویل زندانبان داد که شخص سختگیر و خشنی به نظر می آمد، او مانند یک زندانی تبهکار با من رفتار کرد که با اعتراضم روبرو شد، اسمم را در دفتر زندان ثبت نمود و سپس مرا به یکی از سلول های انفرادی راهنمائی کرد، آنجا کمی بزرگتر از انفرادی زندان اوین بود، یک تخت سیمانی به ارتفاع نیم متر از کف زمین قرار داشت که بخشی از فضای سلول را گرفته بود، طول و عرض سلول حدود دو متر در سه متر بود که در بالای یکی از دیوارها پنجره ای به اندازه نیم متر در هفتاد ‌سانتیمتر وجود داشت ولی چیز زیادی در دورنمای آن مشاهده نمی شد، فکرم مشغول جزئیات بازجوئی بود و خسته بودم از آن همه در به دری و حادثه که به سرم ‌آمده بودند، ناگهان دریچه باز شد و نگهبان گفت: "وقت خاموشی است!" و لحظاتی بعد سلول در خاموشی مطلق فرو رفت!

فردای آن روز صبحانه ام را از پشت دریچه به من دادند، نیم ساعت بعد در باز شد و مرا برای بازجوئی مجدد بردند، این بار مترجم دیگری برایم آورده بودند، اسمش پوریا بود و از نظر شخصیتی درست در نقطه مقابل حسن قرار داشت! بازجوئی ها طولانی و کسل کننده بودند و در این راستا فشار روحی بهترین سلاح آنها بود، به خاطر عوضی بودن پوریا یک بار به او اعتراض کردم و گفتم: "به سؤال هائی که خودسرانه از جانب خودت بپرسی پاسخ نخواهم داد!" او بلافاصله حرف های مرا برای بازجو‌ها ترجمه کرد و بدین وسیله خشم مرا نسبت به خودش بیشتر کرد! فکر نمی کرد با او این طوری برخورد کنم، از حالت من متوجه شده بود که چقدر از دستش عصبانی شده ام، درست مثل حزب اللهی ها بود و مانند آنها برخورد می کرد! در کنار بازجوئی ها برای شناسائی کردنم در سطح بین المللی چپ و راست از زوایای مختلف از من عکس می گرفتند و به خصوص از آثار طبیعی روی بدنم از قبیل خال و غیره!

عصر روز سوم بعد از اتمام بازجوئی وقتی به سلولم برگشتم متوجه شدم در اینجا از شام خبری نیست! در واقع عصرها لقمه کوچکی در اختیارم می گذاشتند و آن ‌را شام محسوب می کردند، به بازجویم در این مورد اعتراض کردم و پاسخ داد که درستش می کند، روز بعد شد و باز هم از شام خبری نشد، به او گفتم: "یا از جیب خودت چیزی برای شام می خری یا این که آن را با زندانبان حل می کنی!" این قضیه را با مسئول بند در میان گذاشت، مسئول زندان در پاسخ گفت: "طبق قانون آنها وظیفه دارند یک وعده صبحانه، یک وعده غذای گرم برای ناهار و لقمه کوچکی هم برای عصرانه در اختیار زندانیان قرار بدهند!" به بازجو گفتم: "در فرهنگ ما شام یکی از وعده غذاهای اصلی محسوب می شود، به زندانبان بگو از این به بعد دو قسمت ناهار برای من بگذارد، یک قسمت آن را همان موقع می خورم و سهم دیگر را برای شام نگه می دارم!" بازجو هم این نظر را تأیید کرد، راه حل من برای زندانبان ترجمه شد، از آن به بعد نه تنها برای ناهار بلکه برای وعده های دیگر هم به من دو سهم از هر چیز داده می شد!

در کل بعضی از غذا‌ها خوب و اشتها آور بودند و برخی دیگر نه، سر مسأله حمام رفتن هم با نگهبان دردسر داشتم، او می گفت: "طبق برنامه هر زندانی حق دارد دو بار در هفته به حمام برود!" من اصرار داشتم یک روز در میان به حمام بروم، این قضیه باعث اصطکاک میان من و زندانبان شده بود، در انتها او پذیرفت که مرا در ساعات غیر اداری به حمام بفرستد، در هفته دوم و یک روز بعد از ظهر برای هواخوری مرا به بالای پشت بام بردند، آنجا را طوری با سیم های شبکه دار به قسمت های مختلف تقسیم کرده بودند که شبیه یک ده ضلعی شده بود، سقف آن را هم با همان سیم های مشبک پوشانده بودند، من و یک پسر جوان دیگر در آنجا بودیم، هر کدام جداگانه در آن مثلث ها قدم می زدیم، هوا بالنسبه سرد بود و کمی هم برف روی زمین نشسته بود، سعی کردم با بغل دستیم تماس بگیرم، او فقط یک بار به من نگاه کرد و بعد هم همچنان به راه رفتنش ادامه داد، عصبی به نظر می آمد و تو خودش رفته بود.

بعد از اتمام هفته دوم مترجم دیگری برایم آوردند، گویا دومی هم خسته شده بود! مترجم سومی اسمش ایرج بود که پسر جوانی بود و کمی ته ریش داشت، او فاصله خودش را با من و بازجوها حفظ کرده بود و سعی داشت فقط صحبت های رد و بدل شده را ترجمه کند، روی هم رفته برخورد خوبی داشت و روی ضابطه حرکت می کرد، یک روز بازجویم با عصبانیت گفت: "دنیا و به خصوص ایالات متحده برای روشن شدن این موضوع روی ما فشار می آورد!" از من پرسید: "آیا می پذیری که تو عضو شبکه های خرابکاری یا تروریستی در آسیا هستی؟" - به هیچ وجه این اتهام را نمی پذیرم! ادامه دادم: "اگر می خواهید مرا اعدام کنید به هر عذر و بهانه ای می توانید آن را انجام دهید ولی این را بدانید که من مزدور نیستم و من عاشق خلق هستم و این را در گذشته نیز به اثبات رسانده ام!" ایرج که طی هفته گذشته هیچ واکنش خاصی از خودش نشان نداده بود یکباره از این رو به آن رو شد! در یک موقعیت مناسب به من گفت: "شماره تلفن خانواده ات را بده که به آنها زنگ بزنم و بگویم که تو کجا هستی!"

فکر خوبی بود و نمی شد بهتر از این انتظار داشت، شماره را به او گفتم و یادداشت کرد و در جیبش گذاشت، ایرج زمزمه کنان در گوشم گفت: "از برخوردت با بازجو‌ها خوشم آمده است و به خاطر نترسیدن از اعدام و دفاع علنی از خلقی که عاشقشان هستی!" در ضمن یادآور شد که به محض رسیدن به منزل با خانواده ام تماس خواهد گرفت، از طرف دیگر در کشوری که برادرم زندگی می کرد عکس او را در اداره پلیس نصب کرده بودند و به عنوان خرابکار دنبالش می گشتند! برادرم به اداره پلیس می رود و خودش را معرفی می کند، آنها با دیدن او متوجه می شوند که چنین چیزی نمی تواند صحت داشته باشد و بعد از کمی بازجوئی و این که چگونه وارد خاک آن کشور شده او را آزاد می کنند، از جانب دیگر بعد از بازداشت من مأمور اولی امنیتی دفترچه تلفن برادرم را در لابلای اسباب ها پیدا کرده بود!

بر طبق خبرهای رد و بدل شده بین مأموران امنیتی چند کشور خانه خویشاوندان درجه یک و دو من مورد حمله اف - بی - آی و یکی دیگر از سازمان های امنیتی قرار می گیرد! این کار به دفعات انجام می شود تا بتوانند مدرکی از من به دست آورند! ناگفته نماند که این حملات فشار روحی و روانی بر روی اقوامم را به دنبال داشت، در این میان مادرم بیشتر از همه صدمه دیده بود و به زحمت قادر به راه رفتن بود، در یک مورد مأموران اف - بی - آی به خویشاوندان درجه یکم گفته بودند: "اگر شما حتی غیر قانونی در این کشور بوده باشید ما با شما کاری نداریم، فقط به ما بگوئید که این شخص کیست و ما تنها به دنبال پیدا کردن هویت واقعی او هستیم!" آنها شروع می کنند به گفتن حقایق که اسم واقعی این است و غیره و در ضمن یادآور می شوند که من شش سال در زندان جمهوری اسلامی بوده ام! به این گونه مأمورین اف - بی - آی دست از سر خانواده و اقوامم برمی دارند، بعد از تلفن ایرج به خانواده ام آنها متوجه شده بودند که من در زندان انفرادی هستم!

بلافاصله خواهرم بلیت تهیه می کند و خودش را به فنلاند می رساند، مأموران امنیتی هلسینکی که قضیه را می دانستند و گویا از طریق اف - بی - آی مطلع شده بودند یک نفر را می فرستند فرودگاه که منتظر ورود خواهرم باشد! به محض ورود خواهرم مأمور امنیتی به سراغ او می رود و علت آمدنش را جویا می شود! فردای آن روز رئیس سازمان امنیت فنلاند آمد به محل بازجوئی و گفت: "ما اسم و مشخصات واقعی تو را می دانیم ولی دوست داریم که حقایق را از دهان خودت بشنویم!" - مشخصات من همان چیزی است که پیش از وقت گفتم، اگر شما ادعا می کنید مشخصات واقعی مرا می دانید آن را ثابت کنید!

او از من خواهش و درخواست کرد که همه چیز را بگویم، ادامه داد: "ما حالا می دانیم تو کی هستی!" بعد برایم سیگار و کبریت آورد و گفت: "اگر دوست داشته باشی می توانی آنها را پیش خودت نگه داری!" متوجه شده بودم که رفتار آنها نسبت به من فرق کرده ولی علتش را نمی دانستم از چیست، از من راجع به خانواده ام پرسیدند، جوابشان را دادم، ناگهان رئیس گفت: "خواهر شما اینجاست و او را نزد تو می آوریم!" تعجب کرده بودم و باورم نمی شد، هشت سال بود که خواهرم را ندیده بودم، لحظاتی بعد خواهرم وارد اتاق شد! آه که چقدر شوق زده شده بودم، از یک طرف خوشحال بودم و از طرف دیگر نمی خواستم واکنشی جلوی آنها نشان دهم، مثل این که خواهرم متوجه قضیه شده بود و رو کرد به من و گفت: "مأموران امنیتی همه چیز را می دانند بهتر است تو هم راستش را به آنها بگوئی!"

بازجوها اول طوری نگاه می کردند که مبادا این مسأله کلک و نیرنگ باشد ولی بعد متوجه شدند که ما عضو یک خانواده هستیم، بعد همگی شروع به خوردن سوغاتی هائی که خواهرم آورده بود کردند، آنها خوشحال بودند که در آخر این قضیه به خوبی و خوشی به پایان رسیده است، از بازجویم پرسیدم: "نظرت راجع به ایرانی ها چیست و آیا فکر می کنی که همه آنها یکی هستند؟" - به هیچ وجه این طور نیست!

نیم ساعت بعد خواهرم را از آنجا بردند و به او قول دادند که در جریان امر قرارش خواهند داد، در این بین ایرج بی نهایت خوشحال به نظر می رسید که توانسته بود کار مثبتی انجام دهد، از من سؤال شد: "آیا تقاضای پناهندگی می کنی؟" علیرغم میل باطنیم آن را پذیرفتم و قرار شد که به آن رسیدگی کنند و جوابش را به من بدهند، پیش از پایان مرحله بازجوئی بازجو از من پرسید: "آیا این گذرنامه مال تو است؟" - بله! "هنگامی که در زندان بودی چطور توانستی آن را تمدید کنی؟" بازجو قصد داشت که با این سؤال خود مرا غافلگیر کند که همین طور هم شد! هیچ انتظار نداشتم که گذرنامه ام به دست او برسد، زود خودم را جمع و ‌جور کردم و جواب قانع کننده ای به او دادم، راستش مانع را دور زدن چندان هم برایم ساده نبود، لازم به یادآوری است که خانواده ام برای نشان دادن هویت اصلی من این کار را کرده بودند، بازجو آخرین سؤالش را این طور مطرح کرد: "چطور تشخیص داده بودی که در فرودگاه به دنبال تو می گردند؟" - برای جواب دادن به سؤال شما چند تا شرط دارم، اگر آنها را پذیرفتید توضیحات لازمه را خواهم داد، در غیر این صورت از جواب دادن معذورم!

بازجو با عصبانیت گفت: "این وظیفه تو است که جواب بدهی!" گفتم که این تقاضا به او مربوط نمی شود و من سؤالم را از رئیس او کرده ام و جوابش را هم از او می خواهم! از بازجو خواستم که به رئیس خودش زنگ بزند و نظر او را در این مورد جو