عمران راتب "دود شد و به هوا رفت"

ولی برای من، مهین میلانی، عمران آن دستی است که در دهلی سفت و محکم می گرفت دست مرا تا از میان آن جمعیت میلیونی و توک توک ها و گاوها و میمون ها و موتور ها و...راهی باز کند. گویی که مرا تا ابد در آن دستان محافظت می کرد. او بود که پول تاکسی را می داد، بلیط اتوبوس را از شاگرد شوفر می خرید، حساب رستوران افغانی را می پرداخت...دارم مثل شاید زن های معمولی حرف می زنم......نه... مثل خودم حرف می زنم.

یک عمر به بر روی پای خود ایستاده ام. همواره از همسر و شریک زندگیِ تنگاتنگ داشتن بیزار بوده ام. اما این بودنِ با او، این همه کار را او کردن، انگاری خود من، همزادِ من، در قالب عمران کارها را صورت می دهد. این همیشه بودن ها با هم، حتی در زمان هایی که او را نمی فهمیدم، در سکوت های طولانی، در حرف نزدن های گاهی رنج آور، در واکنش های غیر عادی، در کنش هایی دگرگونه جانِ مرا دربرمی گرفت. و آن بوسه هایی که توی آسانسور ساختمان از هم می گرفتیم و من آن چنان مست می شدم که دیگر چیزی از آن نشئگی به یاد ندارم. یا وقتی در بازار گوشت و سبزی می خریدیم و او، که از کشور قاچاق مشروبِ تقلبیِ غیرمجاز آمده بود، نمی خواست از ویسکی و اسکاچ و براندیِ سالم آزاد بگذرد. گوشت ها را که کبابی می کردیم او می گفت خیلی "بامزه" است. می گفت از زمان کودکی چنین گوشتی نخورده است. عمران برای من آن اولین دیدار در فرودگاه دهلی نواست وقتی بی محابا در آغوش هم می افتیم و توی تاکسی، بی اعتنا به نگاه های راننده از توی آینه، بدن هایمان سوراخ از فشاری که به یکدیگر می آوریم، لب های شعله ورمان را می بلعیم. سپس با یکدیگر زیر دوشِ بسیار مدرن شیری و قهوه ایِ خانه ای که اجاره کرده ایم، یکدیگر را می شوئیم و برای اولین بار تن های یکدیگر را لمس می کنیم. و آن "مهین دوستِت دارِم" با لهجه ی افغانستانی در اولین آمیزش ما زمانی که آن چهره ی بی نهایت خوشحالِ او در بالای صورتِ من تمام شیرینی و حلاوت زندگی را در ما فرو می ریزد. و سپس آن ترانه ی "سرو خرامان منی"  احمد ظاهر را که با هم حالا در آغوش یکدیگر گوش کردیم، همان که روزهای اول عشقمان عمران می گفت او را از انبار قرن ها پیش بیرون کشیده است و حالا آن را  به من هدیه می کرد.

 

دو روز قبل از رفتنش در فیس بوک با همایون پایئز حرف می زدم. او که قرار بود فیلمش را همراه با فیلم اسامه و سنگ صبور، عمران در کتابی به بررسی بنشیند، قبل از اینکه این موضوع را عیان کند گفت که ما منتقد درست و حسابی نداریم. من گفتم که " شما یک منتقد بی نظیر و نابغه دارید که شاید در هیچ جای دنیا پیدا نشود. او تکینه است. حتی در میان فلاسفه ی خارجی یک چنین پدیده ای موجود نیست. باید او را بر سر خود جا بدهید. وقتی می گویم موجود نیست منظورم یک: جوان بودن ایشان است. و دو: کوشش شبانه روزی که می گذارد برای فراگیری و پژوهش...این فرد عمرانِ راتب است". عکس این پیام را در پائین ملاحظه کنید.

در " ادبیات اقلیت "

 

http://www.aghalliat.com/%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C/?fbclid=IwAR3oQzWbnSzpaeLNlNaVjh4IYqRx6NoVa4bfYdvNj-gbII3pno37VYVn8c0

 

عمران راتب " دود شد و به هوا رفت": گزاره ی معروف مارکس که عمران بسیار در محاوره و در قلم به کار می برد. کاوه جبران شعری برایش سرود. جایی در شعر می گوید " بدین شتاب خودت رفته ای، و یا بردند ".

 

در آن غروب چه شد ناگهان تو را بردند

یکی به من بنویسد تو را کجا بردند؟

تو را که جان و جوانیْت هفت‌ساله نبود

چرا به کشور هفتاد ساله‌ها بردند؟

چه‌ گونه شد دل‌شان که تو را کفن کردند

چگونه بود صداشان که چون دعا بردند؟

یکی نگفت که گل را به خاک مسپارید

گلی که تازه شکفته، چنین چرا بردند؟

هنوز جوهر خود کار تو نخشکیده

بدین شتاب خودت رفته ای، و یا بردند؟

براین عظیم مصیبت، چه گونه مویه کنند

جماعتی که کنون پی به ماجرا بردند؟

غروب و اول پائیز بود و تابوتی

غروب، همدم ما را بدون ما بردند

 

بیدل را بسیار دوست می داشت:

"خیال زندگی دردیست بیدل

که غیر از مرگ درمانی ندارد".

 

مهتاب ساحل  نوشت:"عمران راتب می خندد و با این حال، گویا جرقه یی از درون یکباره او را دیگرگون کرده باشد، می گوید: «همه چیز شگفت انگیز است و هیچ کس شاد نیست.» و بعد در حالی که هنوز آثار آن خنده  مرموز و نیشدار از صورتش محو نشده، شاید فراموش کرده بوده که آن را از روی لبانش برچیند، می پرسد: «اگر افلاتون زنده می بود، احتمالن چی پاسخی می داد؟». دامنه حیرتش هرلحظه گسترده تر شده می رود: «ما خیلی انسان های سطحی هستیم... مهم نیست تکنولوژی های لذت و قدرت چقدر شگفت انگیزند؛ چراکه زندگی هنوز هم خالی است. این افراد حس می کنند زندگی باید چیزی بیش از خوابیدن و خوردن و اندوختن و پول درآوردن و خرج کردن و خوش گذراندن باشد. چنین افرادی در فرهنگ کنونی ما ممکن است گیج شوند. تنهاتر شوند. آنان باید کجا به دنبال سبک زندگی دیگری بگردند؟"

 

"از کار افتیدن و بی اثر شدن تن و روحی

که نگران خسوف با ارزش ترین ارزش روی زمین بود: انسانیت"

 

حمید حبیب زاده در فیس بوک خود نقل قولی از "عمران راتب" می آورد: "از سقراط نقل است که گفته تمام زندگی فیلسوفان آماده شدن برای مرگ است. بعد از آن در ادوار مختلف، با بیان‌های گوناگون این سخن سقراط تکرار شد. مونتنی گفت فلسفه یعنی آموختنِ چگونه مردن. فروید گفته است ما ناگزیریم بگوییم که هدف تمام زندگی مرگ است، و هایدگر ذات انسان را این‌گونه تعریف کرد: «رو به مرگ بودن». حقیقت اما این است که بشر در طول تاریخش، بیش از همه برای جاودانگی و بی‌مرگی تلاش و تقلا کرده است ". حمید حبیب زاده، کسی که جسمِ ظریف و نحیف عمران را پس از حمله ی قلبی همراه با هم خانه ای عمران "زامیاد" به بیمارستان حمل می کند، همان جا می نویسد: ... تلفونم زنگ خورد، رفیقی از پشت گوشی گفت: «‌موتر تانه بیارید که وضعیت عمران راتب خوب نیست». گفتیم: «دروازه‌ی سرای بسته است». گفت: « خی بی موتر بیایید که من به تنهایی نمی‌توانم به شفاخانه انتقالش بدهم». ما بی‌درنگ رفتیم به طرف اتاقش. عمران راتب را ورداشتیم و به نزدیک ترین شفاخانه انتقال دادیم. چیزهایی که داکتران لازم می‌دانستند فرمایش دادند و من تهیه کردم. مدتی بالای سرش ماندیم و بعد اتاق آمدیم. ساعت 2 شب آن رفیق دوباره تماس گرفت و گفت:« عمران راتب خلاص کرد». چطور ممکن است؟... هیچ یک از آدم‌های پر ادعا مثل او جدی نمی‌نوشت،‌ جدی نمی‌خواند و جدی ادبیات و نقد ادبی این مملکت جنگ زده را پی‌ گیری نمی‌ کرد. او در چشم بر هم زدنی تسلیم مرگ شد و یک نسل را اندوهگین ساخت. چطور ممکن است تن و روحِ خالق این همه مقالات و یادداشت‌های علمی در دم فرو بردنی از کار و فعالیت بیفتد؟ از کار افتیدن و بی اثر شدن تن و روحی که نگران خسوف با ارزش ترین ارزش روی زمین بود: انسانیت.  در جایی گفته است: «من خودم را با این پرسش روبرو می‌بینم: آیا این چیزی که دارد اتفاق می افتد، این توفانی از هرزگی، ضرورت عصرماست؟ و اگر چنین باشد، لابد ما بیش از حد از مرحله پرتیم، یا حقیقت این است که پایه‌های این زندگی جاری، ناقص اند و چیز دیگری در پس زمینه‌ ی نگاه و حتا کردار عقلانی ما جا خوش کرده است. از این جا به بعد، چیزی در زندگی ما وجود ندارد، گم شده است: انسانیت». فرصت برای آن صدای خسته در این سفر که نامش زندگی است کوتاه بود و همچنان جانکاه. این سفر برای او هیچ‌چیز نداشت. نه امنیت، نه عدالت، نه انصاف و نه اندکی آسایش. او در سرزمینی که « مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون است» زندگی کرد و مرد، او در سرزمینی زیست و مرد که مطبوعاتش در برابر 100 دالر امریکایی شخصیت فلان مافیا و معرکه ‌گیر را برای پیروز شدن در انتخابات به تکرار تبلیغ می‌کنند، ولی برای وداع جان سوز یکی از بهترین‌هایی زمانه‌ی ما چند ثانیه از وقت خویش را اختصاص نمی‌دهند. درد این است!".

 

يامان حكمت (تقي‌آبادی)، شاعر و استاد دانشگاه در کابل نوشت: "سخن گفتن از مرگ يا ناميرائي اكنون چه فايده‌اي دارد؟ آنهم درباره كسي كه اعتقادي به اين مفاهيم نداشت. درباره مرگ تنها مي‌توان پيش از مرگ سخن گفت. كلمات ما پس از مرگ، تبديل به نوشتارهايي بي‌روح مي‌شوند كه گويي تنها درباره «هيچ» به سخن درآمده‌اند. درباره «هيچ» چرا سخن بگوئيم؟ عمران راتب وقتي كه بر سنگ سرد غسالخانه دراز كشيده بود، آنجا در آن اتاقك كوچك مسجد باقرالعلوم، «هيچ» را در آغوش خويش داشت. ما او را با تني برهنه و نااميد بر آن سنگ سرد به نظاره نشسته بوديم؛ در آوار بيرحمانه‌اي از هيچ. پيش از مرگش اما او در ميان «همه چيز» بود، در آغوش «ناهيچ»؛ ناهيچ آن‌چيزيست كه عليه «هيچ» و «پوچ» طغيان كرده است و تن به هيچ نمي‌دهد؛ با ذهني درخشان كه مي خواهد ادبيات و هنر ما را قطعه قطعه كند… اما مجال نخواهد يافت…"

 

عمران زاده ی بام بلندآوازه ی بامیان

 

عمران راتب در تاریخ دوم اکتبر 1991 در بامیان، در بام بلند آوازگی افغانستان متولد شد، بامیان شهر تاریخی ضحاک، شهر تندیس های بودا، پایتخت فرهنگی کشورهای عضو سازمان همکاری‌های منطقه‌ای جنوب آسیا یا «سارک»، تولید کننده ی نیمی از سیب زمینی مصرفی افغانستان، شهر مناظر زیبا و سرسبز، شهر کوه های نارنجی، شهر دریاچه های محصور به بند ها، شهر مغاره نشینی و غارهاست. خانه ی بزرگ پدری روحانی، در میانه ی دو کوهسار و دریاچه ای محاط به بند های پنج گانه قرار دارد. خانه دورافتاده از شهر است و حتی از همسایگان و بچه هایی که بتوانند همبازی کودکانه ی عمران شوند دور. خانه مملو است از کتاب های وزین و عمران کودک، دور از بازی های کودکانه، تنها سرگرمی اش خواندن کتاب است. اینست که با تنهائی و خواندن از همان دوران خو می گیرد و همواره در فاصله با دیگران در دنیای پراز اعجاب ادبیات و فلسفه و اسطوره و تاریخ غوطه می خورد.

به زودی در محفل نشست های خوانش های کتاب پدر در خانه شرکت می کند. به زودی نامش از همان کودکی در محفل ها سرزبان است. نبوغش را از همان آغاز نشان می دهد. پدر در دهسالگیِ عمران، پیش از اینکه در جنگ های گروهی مجاهدین کشته شود وصیت کرده است که عمران را آزاد بگذارند هرکار می خواهد بکند. و او همان مطالعه و پرسشگری را پیشه کرد: پژوهش و جستجو و بلندپروازی در کشف حقیقت. در نوجوانی به "سازمان رهائی" کمونیستی پیوست. خانواده به علت باورهای مذهبی او را از خود راند. تراماهای بی اعتمادی، ترس، ناامیدی و نگرانیِ مداومِ این انزوا را بعدها بسیار در او می توان دید در کنار دیگر ناهنجاری های بی شمار افغانستان. در "سازمان رهائی" نیز خود را با فاصله دید. حالا نوجوان علاقمند به مطالعه در این سازمانِ مخفی که او را دور از بیرون نگاه می داشت، به مطالعه ی مارکسیسم پرداخت و این مطالعات آغازی شد برای مطالعه ی گسترده تر فلسفه ی غرب در کنار مطالعات مکتوباتِ شرق اگر چه مطالعات مارکسیستی با دید انتقادی او همراه شد و تصمیم گرفت یک روز به عنوان روز مرخصی از مخفی گاه سازمانی بیرون آید و دیگر به آنجا باز نگردد.

 

اسدیان هم صنفی صرالله عادل ابراهیمی به او گفته بود که "راتب به دلیل دگراندیشی اش از ترس چندتا جلاد از بامیان تهدید و فراری شد. تقریبن یک سال گم بود که بالآخره سر از کابل برآورد. احتمالن در حدود آن یکسال قسمت اعظم از مطالعاتش را در خفا انجام داده و کتاب "قصه ها و غصه ها" را نیز احتمالن در همان سال نوشته کرده و...".  روایتی دیگر نیز وجود دارد مبنی  براین که عمران در بامیان گفته بود من اکنون پیامبر شما هستم و آخوند ها او را تحت تعقیب قرار داده بودند و او ناگزیر به کابل می آید. مهتاب ساحل چندی پیش نوشته بود: "یکی از ویژگی‌های کابل قشنگ ما این است که هرگاه از یک چهارراه مزدحم و خیابان شلوغ به سلامت عبور می‌کنی، خودش تولد دوباره است... ". عمران در کابلِ خونین گویا دوباره متولد می شود در زمانی که کسانی کمر آسیب رسانی به اورا بسته اند. می خواند و می خواند و می نویسد و خیلی زود قلمش به مطبوعات معتبر راه می یابد و مدتی نیز کارهای بیشتر علمی  ترش را در "پارکور ادبی" درج می کند. اما این سایت به مشکلاتی بر می خورد تا این که عمران تصمیم می گیرد مطالب علمی را که در افغانستان خوانده و فهمیده نمی شود در بیرون از کشور درج نماید. اولین کوشش او در دفتر نهم "خرمگس نشریه ی فلسفی" در باره ی پوپولیسم جنبش روشنائی است به نام "پوپولیسم: فریب یا گشودگی معنا" که پس از رفتنش از این دنیا زینت بخش سردرصفحه ی اول این نشریه می شود با عکسی که متفکر بودن، اضطراب و نگرانیِ همیشگی از دردهای روزگارِ یک جوانِ نابغه ی دانش پژوه فلسفه را مصور می سازد.

برای درک مطالبِ علمی او می بایست از مراحل اولیه ی مطالعات در ساحت های گوناگون عبور کرد. نمی توان فهمید یا صحت و سقم کتاب "فانوس جادویی زمان " داریوش شایگان را تعیین نمود یا حتی از خواندن آن لذت برد مگر اینکه مارسل پروست خوانده شده باشد  و هم از افلاطون شناختِ درستی کسب کرده باشیم. در مورد عمران بسیار پیچیده تر است. قلمش فقط یک اندرون نگری بینامتنی نیست. بینا تفسیری است. لابیرنتی است که هرزاویه ی ممکن را از درک همه ی فیلسوفان موجود در آن دخیل می کند. گاهی فرازها چنان محکم و قاطع و در عین حال تو در تو اند که در عین نهایت التذاذی که برای خواننده فراهم می کنند، هولناک می نمایند. عمران کجا می خواهد برود؟ به اسرارها. به رازها. به همان مجهولاتی که در تمام عمر به دنبالش بوده است. نتوانسته است بی تفاوت از آن بگذرد. رفته است و رفته است. گاهی در آن مدتی مانده ولی متوقف نشده است. ناگهان کاشف به عمل می آید. شهود حقیقتی  که مدت ها در جستجویش بوده است. و این مکاشفه به گفته ی نیچه چه اندازه دلکش است. مکاشفه ای که تو را از هرآنچه ظواهر زندگی دور می نماید. یک تی شرت را عمران سال های سال می پوشید در هرجائی که ظاهر می شد. به غذا و سفر توریستی و وقت تلف کردن های "مزخرف" کمترین توجه نداشت. آیا این بود که ناآگاه از غیر استاندارد بودن مشروب، ساخت افرادِ غیرمجاز محلی، جام زهر را سر کشید و جان عزیزش را به خاک تسلیم کرد در آن لحظات مکاشفه و شهود هستی شناسانه، هم زمان با حس انزجار و درماندگی از وقایعی که هرروز با خون و قتل و جنگ در آن شوره زار افغانستان شسته می شود

 

فارغ التحصیل فیزیک و ریاضی از دانشگاه بامیان بود. اما فلسفه و ادبیات به جانش بسته. و اگر چه با آن هوش و ذکاوت و حافظه ی بی نظیرش مانند همه ی فیلسوفان از فیزیک و ریاضی نیز در استدلال هایش بهره می جست اما زبان و فکر در تنهائیِ همیشه خود خواسته اش او را زنده نگاه می داشت.

رامین انواری که عمران به من می گفت با او نزدیکیِ زیادی داشته است در باره اش در فیس بوک نوشت: مرگِ رفیق جانکاه است. تلاش فرساینده برای پذیرفتن این واقعیت که راتب براستی دیگر با ما نیست، در این بیست و چهار ساعت به اندازهء صد سال پیر و ناتوانم کرده است. گریستن در تنهایی و افتادن در دامِ یک جنگ نابرابر با گذشته و خاطرات آن، و دست و گریبان شدن با احتمال این ‌که همه چیز می‌توانست طور دیگری باشد، ‌آدم را از درون می‌خورد و نابود می‌کند. کنار آمدن با پوچی و مسخره گی مرگ آسان نیست. یا باید به جهانی دیگر و سازوکاری دیگر ایمان داشته باشی؛ و یا هم بگذاری تا ابتذال‌ِ مرگ، آدم را در پیش چشم‌های خودش، ذره ذره کند. رفیق عزیزی که شب‌های تار را با تو به صبح رسانده است، حالا زیر خاک افتاده؛ نه چیزی را حس می‌‌کند و نه حتی چیزی را به خاطر می‌آورد. ‌اتفاقی پوچ‌تر از کلِ این ماجرا مگر می‌تواند وجود داشته باشد؟ ولی آنچه را که مرگ، با تمام ویرانگری خشک و بی‌معنایش نمی‌تواند بگیرد، میراثی است که از ما بر جا می‌ماند. ‌راتب، به سهم خودش درد کشید و تلاش کرد آن را برای خود در نوشتن معنا کند. برای من - به جز خاطرات خصوصی و شخصی ما - دیگر تمام آنچه که از راتب باقی مانده است، صرفا نوشته‌هایش است. او در همان کلمات هنوز نفس می‌کشد. برای پاسداری از زندگی کوتاه ولی پربار راتب، تنها کاری که می‌توانیم انجام بدهیم، گردآوری و حفظ نوشته‌هایش است. "

 

ولی برای من، مهین میلانی، عمران آن دستی است که در دهلی سفت و محکم می گرفت دست مرا تا از میان آن جمعیت میلیونی و توک توک ها و گاوها و میمون ها و موتور ها و...راهی باز کند. گویی که مرا تا ابد در آن دستان محافظت می کرد. او بود که پول تاکسی را می داد، بلیط اتوبوس را از شاگرد شوفر می خرید، حساب رستوران افغانی را می پرداخت...دارم مثل شاید زن های معمولی حرف  می زنم......نه... مثل خودم حرف می زنم. یک عمر به بر روی پای خود ایستاده ام. همواره از همسر و شریک زندگیِ تنگاتنگ داشتن بیزار بوده ام. اما این بودنِ با او، این همه کار را او کردن، انگاری خود من، همزادِ من، در قالب عمران کارها را صورت می دهد. این همیشه بودن ها با هم، حتی در زمان هایی که او را نمی فهمیدم، در سکوت های طولانی، در حرف نزدن های گاهی رنج آور، در واکنش های غیر عادی، در کنش هایی دگرگونه جانِ مرا دربرمی گرفت. و آن بوسه هایی که توی آسانسور ساختمان از هم می گرفتیم و من آن چنان مست می شدم که دیگر چیزی از آن نشئگی به یاد ندارم. یا وقتی در بازار گوشت و سبزی می خریدیم و او، که از کشور قاچاق مشروبِ تقلبیِ غیرمجاز آمده بود، نمی خواست از ویسکی و اسکاچ و براندیِ سالم آزاد بگذرد. گوشت ها را که کبابی می کردیم او می گفت خیلی "بامزه" است. می گفت از زمان کودکی چنین گوشتی نخورده است. عمران برای من آن اولین دیدار در فرودگاه دهلی نواست وقتی بی محابا در آغوش هم می افتیم و توی تاکسی، بی اعتنا به نگاه های راننده از توی آینه، بدن هایمان سوراخ از فشاری که به یکدیگر می آوریم، لب های شعله ورمان را می بلعیم. سپس با یکدیگر زیر دوشِ بسیار مدرن شیری و قهوه ایِ خانه ای که اجاره کرده ایم، یکدیگر را می شوئیم و برای اولین بار تن های یکدیگر را لمس می کنیم. و آن "مهین دوستِت دارِم" با لهجه ی افغانستانی در اولین آمیزش ما زمانی که آن چهره ی بی نهایت خوشحالِ او در بالای صورتِ من تمام شیرینی و حلاوت زندگی را در ما فرو می ریزد. و سپس آن ترانه ی "سرو خرامان منی"  احمد ظاهر را که با هم حالا در آغوش یکدیگر گوش کردیم، همان که روزهای اول عشقمان عمران می گفت او را از انبار قرن ها پیش بیرون کشیده است و حالا آن را  به من هدیه می کرد.

 

دو روز قبل از رفتنش در فیس بوک با همایون پایئز حرف می زدم. او که قرار بود فیلمش را همراه با فیلم اسامه و سنگ صبور، عمران در کتابی به بررسی بنشیند، قبل از اینکه این موضوع را عیان کند گفت که ما منتقد درست و حسابی نداریم. من گفتم که " شما یک منتقد بی نظیر و نابغه دارید که شاید در هیچ جای دنیا پیدا نشود. او تکینه است. حتی در میان فلاسفه ی خارجی یک چنین پدیده ای موجود نیست. باید او را بر سر خود جا بدهید. وقتی می گویم موجود نیست منظورم یک: جوان بودن ایشان است. و دو: کوشش شبانه روزی که می گذارد برای فراگیری و پژوهش...این فرد عمرانِ راتب است". عکس این پیام را در پائین ملاحظه کنید.

 

دزدیده چون جان می روی

اندر میان جان من

سرو خرامان منی

ای رونق بستان من

 

چون می روی بی من مرو

ای جان جان بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو

ای شعله ی تابان من

 

هفت آسمان را بردرم

وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری

درجان سرگردان من

 

از لطف تو چون جان شدم

وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده

در هستی پنهان من

 

برگرفته از: 
ایمیل دریافتی
بخش: 
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: