ملاحظاتی در تحجر فلسفه دکارت و اروپا

سوء استفاده سیاسی از نوشته های "فلسفی"
دلیل تحجر فلسفه اروپا واپسگرایی، پسروی و رجوع دائم به قدیم یا بازگشت به گذشته و یعنی نشخوار دائمی فلسفه یونان در فلسفه اروپاست. چون معنی متداول تحجر ماندن یا "درجازدن" در گذشته است. کمااینکه فلسفه اروپا باوجود پیشرفت صنعتی اروپا در قرون اخیر باز در قرن بیستم منجر به متحجر ترین و گذشته گراترین فرهنگ های اجتماعی اروپا که فاشیسم و نازیسم هستند، شد. یعنی شدت تحجر فکری فرهنگ اجتماعی اروپا متاثر از فلسفه اروپایی چنان بود که توانست بر نتایج فرهنگی پیشرفت عظیم صنعتی این فرهنگ غالب شود! تاجایی که از سر


نوشتن در باره فلسفه نیازمند دانش و بینش فلسفی و تعمق منطقی (منتج از تجربه) است. لکن در فرهنگ شعر زده معاصر ایران که احساسات جای اندیشه منطقی را گرفته است، نوشته های "فلسفی" همچنانکه قبلا به تفصیل نوشته ام به سوء استفاده سیاسی از فلسفه بدل شده اند (1). تاجایی که از سر اروپازدگی پیشرفت فلسفه مسیحی به رخ عقب ماندگی فلسفه "اسلامی" کشانده می شود (2). درحالیکه نه تنها غرض فلسفه دینی یکیست! بلکه همان کسانی که به غلط (!) از پایان فلسفه در شرق به دست غزالی متدین می نویسند (3)، می کوشند مسیحیت دکارت را که کشیشی بود مسلح به فلسفه، کتمان کنند! درحالیکه هرگاه تدین بد است و مانع فلسفه، نمی توان استثنایی در مورد تدین مسیحی قائل شد! (4)

ثانیا باوجود تدین مزمن غزالی، نه تنها این نظرش درست است که "با فلسفه نمی توان به اثبات خدا پرداخت". بلکه همچنانکه پیشتر یادآوری کرده ام، تحقیق و مقایسۀ نظرات غزالی و دکارت نشان می دهند که دکارت در موارد مهمی عین غزالی نظر داده و از آنجایی که نظرات فلسفی نمی توانند فی البداهه باشند، از او اقتباس کرده است (5)! اما این اقتباس دکارت از دیگران استثنا نیست. بلکه به نظر محققین حتی جملۀ معروف "می اندیشم، پس هستم" نیز در حقیقت تکرار "تجربۀ فکری" «انسان معلق» ابن سینادر مورد شخصی است که «وجودش را صرف بواسطه اندیشه اش می شناسد» (6)، (5)!

پیش از این زمینه و محتوای متحجر یا رو به گذشتۀ فلسفه دکارت را بواسطۀ دنباله روی از فلسفه قدیم یونان یاد آوری کردم (2). لکن بدعت و اساسی بودن این نظر من در فلسفه نیازمند توضیحات بیشتری است که در این خلاصه می آورم.

دلیل تحجر فلسفه اروپا واپسگرایی، پسروی و رجوع دائم به قدیم یا بازگشت به گذشته و یعنی نشخوار دائمی فلسفه یونان در فلسفه اروپاست. چون معنی متداول تحجر ماندن یا "درجازدن" در گذشته است. کمااینکه فلسفه اروپا باوجود پیشرفت صنعتی اروپا در قرون اخیر باز در قرن بیستم منجر به متحجر ترین و گذشته گراترین فرهنگ های اجتماعی اروپا که فاشیسم و نازیسم هستند، شد. یعنی شدت تحجر فکری فرهنگ اجتماعی اروپا متاثر از فلسفه اروپایی چنان بود که توانست بر نتایج فرهنگی پیشرفت عظیم صنعتی این فرهنگ غالب شود! 

با اینکه بیان وضع فلسفه اروپا که آوردم، کافی برای ادامه مطلب است. اما جهت کفایت بیشتر استدلال من علل این واپس گرایی را هم بیان می کنم. یک علت این مسئله مرجوع به عدم اصالت اندیشه فلسفی در یونان است که بر دانسته های تجربی قدیمتر شرقی منتقل شده به آسیای صغیر و اروپا استوار شده بود، و از اینرو نه تنها بدون واسطۀ خارجی از خود قادر به تحول و پیشرفت نبود، بلکه در فقدان ساختار تجربی در گرداب مابعدالطبیعه «کلام مسیحی» تهی از واقعیات (تجربی) گرفتار ماند. یعنی چون فلسفه یونانی و به تبع آن فلسفه اروپایی بر داده های اولیۀ شرقی اساسا تجربی (!) متکی بود و آنها را صرفا از نظر کلامی تکمیل کرد، نتوانست آنچنانکه باید از اساس قوام یابد و همواره نیازمند تصحیح و بازبینی مانده و از اینرو محتاج تکرار و تصحیح محتوای اولیۀ یونانی خود بود! کمااینکه به نصّ مورخین فلسفه و علوم اروپایی نیز تحول و پیشرفت فلسفه اروپائی تنها (!) در سایۀ انتقال دوباره دانش و بینش تجربه گرای شرقی به اروپا در دوران رنسانس انجام پذیرفت (2). 

علت دیگر آن در تعطیل هزارسالۀ فکر در اروپای مسیحی قرون وسطی نهفته است که امکان تجدد و پیشرفت را از فلسفه اروپا سلب کرد. و با انحصار تحصیل به مدارس کلیسائی تحت تاثیر مستقیم مابعدالطبیعه مسیحی، تحجر قدیم را بواسطۀ بقای در قیود تحجر دینی مسیحی در مدارس ادامه داد. کمااینکه دو مورد اساسی و عمدۀ "تجدد علمی" در ریاضیات بعنوان علم "پدر" که "ریاضیات ریمانی" و "نظریه مجموعه های کانتور" باشند، هردو محصول تفکرات دو مسیحی مومن شدیدا متاثر از الاهیات مسیحی بودند که در متافیزیکی کردن علم و فلسفه اروپا تاثیر اساسی داشتند. به سخن دیگر بر خلاف تصور بسیاری "علم" و فلسفه جدید اروپا حداقل به این واسطه مسیحی و دینی و از همینرو مابعدالطبیعی یا متحجر محسوب می شود.

دقت منطقی در نظرات معدودی فلاسفه (متاثر از علوم تجربی یا منطق گرای) اروپا نیز در فهم تحجر عمدۀ فلسفه اروپا مفید است. وایتهد معتقد است که "مطمئن ترین مشخصه سنت فلسفی اروپا اینست که متشکل از یک ردیف حواشی بر افلاطون است" (7). نتیجه منطقی این نظر همانست که من دهه ها پیش با تحجر، واپسگرایی، پسروی، بازگشت به گذشته یا واماندگی فلسفه اروپا در گذشته بیان کرده ام. چون در حاشیه افلاطون بودن فلسفه اروپا یعنی در حاشیۀ فلسفۀ افلاطون یا در گذشته اندیشیدن فلسفه اروپا. یعنی وایتهد اروپایی و من شرقی هردو از راههای نه چندان مختلفی به بیان مشترکی در بارۀ واپسگرایی فلسفه اروپا رسیده ایم (8). تنها اختلاف میان ما در انتقاد من از وضع علم و استقبال او از همانست که احتمالا ناشی از فاصله زمانی میان ماست.

واپسگرایی فلسفه اروپا به معنی اخصّ آن را از نتایج فلسفی مستقیم آن در قرن اخیر می توان دریافت، که فلسفه اروپا در نهایت منجر به واپسگرایانی نظیر نیچه و هیدگر بعنوان آخرین "فلاسفۀ" مهم و موثر اروپا شد!

کمااینکه نیچه نه تنها کلیّت فلسفۀ اروپایی و حتی فلسفه یونان را نیز بیهوده شمرده و فلاسفه اروپا را تقبیح کرد. بلکه علنا سوگوار ادبیات ماقبل فلسفۀ یونان نیمه وحشی (!) بود. یعنی نیچه بعنوان محصول عمدۀ فلسفه اروپا نه تنها واپسگرا به مفهوم پسروی به گذشته اندیشۀ فلسفی است، بلکه حتی پسروی به قبل از آن و یعنی عصر ماقبل اندیشه فلسفی یونان است. یونانزدگی شدید، کهنه پرستی و اشراف پرستی افراطی او به حدی رسید که در عصر رواج سوسیالیسم میان متفکرین و هم ارزی انسانها، نه تنها به "اصل امتیاز طبقاتی" معتقد بود، بلکه به ضرورت خلوص بیولوژیک اشراف که نمایندۀ تحجر مطلق،نژاده و نژادپرستی نازیستی است، معتقد شد (9). 

هیدگر چه از نظر فرهنگی و چه از نظر فلسفی به یک معنی افراطی تر از نیچه و یعنی حتی متحجر تر است. چه از اینرو که همگام با ایدئولوژی متحجر نازیسم بود، و چه از اینرو که در عصری که پدیده شناسی بجای هستی شناسی می نشست، با طرح دوبارۀ مسئلۀ "هستی" افلاطون به قبل از افلاطون باز می گردد. حقیت این بازگشت به بینش ماقبل فلسفی را در دو خصیصه مهم هیدگر می توان ملاحظه کرد. اولی کلامزدگی و تفسیر ماقبل فلسفی کلام نزد اوست که در تفسیر شخصی او از اصطلاحات استاندارد نظیر "هستن" و نیستن" منعکس است. که بواسطۀ آن می خواهد چنین جلوه دهد که او اساسی تر از افلاطون به این مسائل نگریسته است. دومی اندیشۀ "پیش منطقی" اوست که همچنانکه کارناپ توضیح می دهد (10)، اهمیتی به تناقضات منطقی نظراتش نمی دهد. این خبط هیدگر در واقع پسروی به عصر ماقبل ارسطو و دوران تنظیم قواعد منطقی است. 

نتایج علمی و اخلاقی "تکامل" فلسفه اروپایی نیز دلالت بر گذشته گرایی و عقب رفتگی یا تحجر آن دارند. چون همچنانکه خاصه در علوم جوامع غربی معاصر نظیر یونان قدیم اصل تقدم سکون یا هستی ساکن مربوط با "اصل مواضع طبیعی" ارسطو و معادل آن هندسۀ اقلیدسی حاکم است.

از نظر اخلاق اجتماعی نیز نئولیبرالیسم حاکم بر جوامع غربی را می توان بازگشت به بربریت و یا تجدید بربریت قدیم نامید. 

اصل مواضع طبیعی ارسطو در مورد مواضع ساکن "طبیعی" عناصر اربعه همانست که تحت تاثیر فیزیک ارسطو و تقسیم حرکات به حرکت طبیعی و حرکت قسری، وسیلۀ نیوتن بصورت اصل اول مکانیک (سکون و حرکت مستقیم الخط در فقدان نیرو) در آمده است؛ که به تقریب در مکانیک گالیله (تحت تاثیر ارسطو) نیز موجود بود. متاسفانه این اصل در مکانیک کوانتومی نیز برقرار است و اصل اساسی علوم تجربی را تشکیل می دهد. لذا علوم تجربی بواسطۀ فیزیک هنوز اساسا ارسطویی می اندیشند و گذشته گرا محسوب می شوند. 

معادل ریاضی یا هندسی فقدان نیرو یا حرکت مستقیم الخط همان هندسۀ مسطحه یا اقلیدسی است. چون نیرو از نظر هندسی معادل انحناء است. لذا بینش ریاضی معاصر نیز هنوز اقلیدسی و متکی بر اصالت هندسۀ مسطحه است. چون به هندسۀ منحنی نیز از موضع هندسۀ مسطحه می نگرد!

این نمونه ها نشان میدهند که فلسفۀ اروپایی در نهایت (!) منجر به دَوَران یا بازگشت به سوی گذشته و یعنی پسروی به عصر ماقبل فلسفه یونان شده است. کمااینکه «فلسفه پست مدرن» نیز که داده های "مسلم" فلسفه اروپا را زیر سئوال می برد، منتج از عدم اعتبار آن تصوری است که معتقد به "پیشرفت" فلسفۀ اروپای مسیحی بوده است. کمااینکه فقدان پیشرفت را تنها می توان با درجازدن در گذشته و یا پسروی معنی کرد. 

حواشی و توضیحات

بنگرید به رسالۀ من در همین صفحات: (1)

(2) بنظر کسانی نظیر آرامش دوستدار که فرق میان تضاد و تناقض را نمی دانند، فردوسی "فیلسوف" می رسد. در رابطه با این مورد بنگرید به مقاله های اخیر من در همین صفحات:

http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=45591
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=45681

(3) این نظر نادرست را در نوشته های فارسی بسیاری نظیر آرامش دوستدار به تاسی از دیگران بیان کرده اند. درحالیکه متخصصین نظرشان برخلاف آنست و فلسفه در اسلام را با غزالی پایان یافته تلقی نمی کنند. در این مورد بنگرید مثلا به:

T. De Boer, „Geschichte der Philosophie im Islam““, Stuttgart 1901.

(4) نادرستی به جایی رسیده است که برخی با ترجمه از منابع اینترنت در عین تبلیغ فلاسفه مابعدالطبیعی نظیر دکارت که بنیان "فلسفه بورژوازی" محسوب می شود، به «فلاسفه تحلیل منطقی» نظیر ویتگنشتین بعنوان "فیلسوف بورژوازی" حمله می کنند. در این مورد بنگرید به: 
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=45800

ـ در حالیکه نقد منطقی فلسفه مابعدالطبیعی مهمترین مانع رشد و رواج مابعدالطبیعه و "فلسفه مابعدالطبیعی بورژوازی" است. و هر سخن مابعدالطبیعی چون نامنطقی است و متناقض، بدرستی همچنانکه ویتگنشتین نیز معتقد بود، پوچ نیز هست! 

یادآوری می کنم که فایدۀ اجتماعی هر اندیشه ای ناشی از میزان منطقی آنست و نه محتوای سیاسی آن. کمااینکه نه تنها فایده سوسیالیسم اساسا ناشی از ساختار منطقی متمایل به تعادل آنست. بلکه به درستی "از وقتی که سوسیالیسم علم (یعنی منطقی) شده است، مایل است که نظیر یک علم باوی رفتار شود": 

F. Engles, „Der deutsche Bauernkriege“, Ergaenzung zur Vorbemerkung (1870): „daß der Sozialismus, seitdem er eine Wissenschaft geworden, auch wie eine Wissenschaft betrieben , d.h. studiert werden will.“

(5) تا اواسط قرن بیستم در اروپا حتی در مقالات علمی نیز ذکر ماخذ متداول نبود. چه برسد به نوشته های فلسفی عصر دکارت!

(6)
H. Eichner, „Psychologie und Noetik bei Avicenna, ...“, in: „Islamische Philosophie im Mittelalter“, WBG, 2017. 

(7)
A. N. Whitehead, “Process and Reality”, MACMILLAN CO (THE) PUB 1929, NEW YORK NY (1929). 

(8) مثلا بنگرید به نقد من از تکامل فلسفه غرب در مقاله ام به زبان آلمانی:

Search Philosophy papers: F. Ghaboussi, „Die Philosophie der Physik. Die Symmetrie der Elementarteilchen“, Philosophia Naturalis 24 (3):199-217 (1987). https://philpapers.org/rec/GHADPD.

(9) 
بنگرید به اصل آلمانی نوشته های نیچه نظیر «چنین گفت زرتشت»، «آنسوی خیر و شر»، «اراده معطوف به قدرت» و یا به ویل دورانت «تاریخ فلسفه»، جلد دوم ترجمه زریاب خویی، (چاپ اول، کتابهای جیبی). ترجمه های فارسی از نیچه متاسفانه مغلوط و از فرط "سره نویسی" مغشوش هستند.

ـ یادآوری می کنم که نازیسم تعمیم نژاده یا اشراف پرستی نیچه به "ملت" آلمان بعنوان اشراف "ملل" دنیا بود. به این معنی نازیسم محصول مستقیم مالیخولیای نیچه محسوب می شود. 

(10)

Rudolf Carnap, „Überwindung der Metaphysik durch logische Analyse der Sprache“, in: Erkenntnis, 2. Band, 1931, S. 233f.
منبع: 
asre nou
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: